پویان فرداشم اومد بهم سر زد ولی با رفتارای سرد من مواجه شد...حالا اون تو خماری و گیجی بود..و این دلمو خنک میکرد...براش خیلی گرون تموم شده بود چون هیچ وقت این طوری باهاش برخورد نکرده بودم مخصوصا اینکه وقتی خواست منو ببوسه پسش زدم...بذار ناراحت شه...بذار دلخور شه...اون بدتر از اینا رو سرم اورد..وقتی از همه توصیف حالمو شنیدم مطمئن شدم که واقعا با مرگ فاصله ای نداشتم...و مقصرو پویان میدونستم...بالاخره مرخصم کردن اونم بعد از غر زدنای بی وقفم و پویان بهم یه هفته مرخصی داد که هرچی با کله شقی اصرار کردم گوش نکرد یعنی فکر نکنم اصلا شنید...در عین بی محلی بهم توجه میکرد...ولی باید برای خودم بی اهمیت جلوه میدادم...بیشتر از این نمی خواستم قلبم بشکنه...هنوز یادم نرفته بود...اومدم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیده بودم...چون هنوز اثر ارامبخشا بود و زود خوابم برد...وقتی بیدار شدم مامان با قیافه ای نگران بالا سرم بود...با محبت نگاهش کردم و گفتم:

-چیه مامان؟!قربونمت برم ناراحت نباش بابا من زنده ام...

مامان پقی زد زیر گریه...بلند شدم دستمو درو شونش حلقه کردم و گفتم:

-مامان جون ببخشید...من غلط کردم...چرا گریه میکنی؟!من خوبم باور کن...

مامان سرمو بوسید و گفت:

-مرمر مامان...عزیزم ببخش نمیدونی چه حالی شدم وقتی پویان زنگ زد بهمون...

-باشه مامان جونم مهم اینه که من الان خوبم...تو هم دیگه غصه نخور...باشه؟!

-باشه عزیزم...برم برات یه چیزی بیارم بخوری جون بگیری ضعیف شدی...بس که به خودت نمی رسی فشارت افتاده...

چیزی نگفتم چونمیدونستم اگه حرفی بزنم تا صبح باید جواب بدم...باید میذاشتم مامان کار خودشو بکنه تا اینجوری اروم بشه...هرچند میلی به خوردن چیزی نداشتم ولی وقتی مامان برام یه بشقاب بزرگ که چه عرض کنم یه دیس پر باقالی پلو با ماهیچه برام اورد و مثل بازرسا وایساد بالا سرم همشو خوردم تا جایی که داشتم میترکیدم...

-مامان بخدا دارم میترکم...بسه دیگه فقط یه ذرش مونده...

مامان که هنوز راضی به نظر نمی رسید و اخم کرده بود چیزی نگفت که مروا به دادم رسید و گفت:

-مامان راست میگه مطمئن باش تقویت شده دیگه ولش کن...

مامان چپ چپ به مروا نگاه کرد و سینی رو برداشت و برد...

-دستت درد نکنه وگرنه اگه به مامان بود همین جوری میخواد به من بده بخورم!

-خواهش...مرمر پویان زنگ زد...

با بی میلی گفتم:

-خب؟!

-هیچی خواب بودی گفت بعدا زنگ میزنم...

-خب چی کار کنم؟!گفت بعدا زنگ میزنه دیگه...

-هاااااان؟!

سریع اشتباهمو درست کردم...

-باشه بهش زنگ میزنم..تو دیگه برو خسته شدی...

مظنون نگاهم کرد که خندیدم و گفتم:

-چیه بابا مگه قاتل گیر اوردی برو دیگه...شب بخیر...

-شب بخیر...چیزی خواستی صدام کن...

نفسمو محکم فوت کردم بیرون و گفتم:

-باشه...

پویان زنگ زده بود ولی برام هیچ اهمیتی نداشت...نه داشت نمی خواستم داشته باشه...

بالاخره مرخصی منم تموم شد و تصمیم گرفتم برم سرکار...
واقعا خوب شده بودم و چیزیم نبود ولی حوصله بحث و جدل رو نداشتم و از طرفی بعضی وقتا سرم گیج میرفت که چیزی نگفتم تا نگران نشن...
همش به خاطر اعصاب بهم ریخته ی این روزام بود...
صبح که بیدار شدم بی سرو صدا اماده شدم و از خونه زدم بیرون...

وقتی رسیدم بی اختیار اهی کشیدم...رفتم بالا و یه راست رفتم تو اتاقم...
وقتی درو باز کردم اولین چیزی که حس کردم بوی عطر پویان بود که همیشه میزد...
معلومه تو این یه هفته اینا بوده...
نفس عمیقی کشیدم و سرجام نشستم...
یه هفته بود که هیچ خبری ازش نداشتم...
جوابشو نداده بودم...
اومده بود خونه دیدنم خودمو به خواب زده بودم و زنگاشو یه جوری می پیچوندم...
خیلی دوستش داشتم و هنوزم خیلی وابستش بودم ولی باید تمومش میکردم...
سمیرا با دیدنم کلی خوشحال شد ولی خیلی نگران بود و خودشو مقصر میدونست و فکر میکرد من احساساتی شدم و حالم بد شده...وقتی از جانب من مطمئن شد رفت بیرون...
کارامو سریع انجام دادم و واسه ناهارم نرفتم بیرون..
ساعت طرفای سه بود که در باز شد و پویان اومد تو...
با قدم های محکم اومد جلوم وایساد و با صدایی خشمگین گفت:

-مرمر بگو دردت چیه وگرنه اینقدر بچه بازی درنیار و خودتو قایم نکن...شهامت نداری اعتراض کنی!!!

پوزخندی زدم و نگاهی بهش انداختم...

-من با تو هیچ حرفی ندارم نمی دونم تو چرا انقدر اصرار داری توضیح بدم!

با خشونت دستمو کشید طرف خودش...تو چشمام نگاه کرد و گفت:

-چیزی نیست نه؟!...پس چرا همش میخوای دست به سرم کنی؟!چرا حتی نگاهمم نمی کنی؟!

این اخرا داشت داد میزد...گفتم:

-نه چیزی نیست که مهم باشه...منم تازه شدم مثل تو بده؟!از این داری میسوزی؟!فعلا هم برو بیرون خیلی کار دارم!

اخیش جیگرم خنک شد...
دقیقا حرفای خودشو به خودش برگردوندم...
اون روزی که به من گفت برو بیرون،باید فکر اینجاشم میکرد...
رو پاشنه پا چرخید و درحالیکه به طرف در میرفت گفت:

-باشه،پس بچرخ تا بچرخیم!

جواب ندادم...باید نشونش میدادم من کیم!

اعصابم خرد شده بود از دستش...از این همه بحث و جدل...
هرچی هم میخواستم برم بهش بگم که برای چی اینطوری شدم یه چیزی جلوی زبونمو میگرفت...
از طرفی اونم بدون دلیل یه ماه تموم به من بی محلی میکرد....حتما باید یه چیزیم میشد تا یاد من بیفته...
بعدشم انقدر بی وفا بود و یه ذره حداقل به حرمت اون روزامون نمی رفت با یکی دیگه...
برام سوال بود چرا تا الان چیزی در مورد اون دختره بهم نگفته...یعنی تا این حد بی ارزش بودم براش؟!...
شایدم همه اینا زاییده تصورات من بود...
از اتاقم اومدم بیرون تا برم پیش مدیر مالی شرکت که وسط راه دوباره پویانو دیدم ولی این دفعه با اون دختره...
خشک شدم سرجام و اب دهنمو با زحمت قورت دادم...
اون اینجا چیکار میکرد...
دستامو تو هم گره کردم تا لرزشش معلوم نشه...
پویان پوزخندی زد و گفت:

-پانته آ جان ایشون خانم کیایی هستن که تعریفشونو کرده بودم...مدیر بسیار قابلی هستن...و صد البته خیلی کاردان...

پس دختره اسمش پانته آ بود....دختره لبخندی زد و اومد جلو بغلم کرد و سریع ولم کرد و گفت:

-از اشناییتون خوشوقتم خانم...

با حرص گفتم:

-منم همین طور...

قیافش بد نبود و خیلی به نظرم اشنا میومد...پوستش تقریبا برنزه بود و موهاشم بلوند کرده بود و قدش از من کوتاه تر بود...و خیلی نزدیک به پویان چسبیده بود و دستشو دور بازوش حلقه کرده بود...
لبخند عصبی زدم و گفتم:

-ببخشید من باید برم کار مهمی دارم...از اشناییتون خوشحال شدم...با اجازه...

پویان لبخندی زد و گفت:

-خواهش میکنم بفرمایید...

هرچی سریع میتونستم اونجا رو ترک کردم....یعنی اون الان جای من بود؟!...
نمی تونستم تصور کنم که پویان کس دیگه ایو بغل کنه یا ببوسه...
نفس عمیقی کشیدم و سریع کارمو انجام دادم و برگشتم تو اتاقم ولی حالم خوب نبود...
چرا این روزا اینجوری شده بودم؟!انقدر ضعیف شده بودم؟!سردم شده بود با اینکه اوایل تابستون بود...
بی حال نشستم رو صندلی و چشمامو بستم...هنوز یه روز گذشته بود ولی من از همین حالا جلوش کم اورده بودم...
دیگه نمی تونستم تحمل کنم...دیگه نمی تونستم مثل قبل لجبازی کنم...
واقعا ظرفیتشو نداشتم...باید میرفتم...بدون اینکه اتفاق بدتری بیوفته باید میرفتم...
اون دیگه منو نمی خواست،باشه...هنوز صبح بود...
کیفمو برداشتم و وسایلمو جمع کردم و بدون اینکه کسی متوجهم بشه رفتم بیرون...
تصمیممو گرفته بودم...
ولی قبلش باید حرفای دلمو بهش میزدم...
من اون کسی نبودم که اون بخاطرش منو ترک کرده بود...

پرسون پرسون ادرس پزشکی قانونیو پیدا کردم و رفتم تو...
دعا میکردم کارم سریع انجام بشه....وقتی واسه تلف کردن نداشتم...
ماشینو پارک کردم و رفتم داخل...وارد شدم و یه نگاه به اطراف انداختم...
خلوت بود تقریبا...

منشی اشاره کرد که برم داخل...با بی حالی در زدم و رفتم تو...
خانم دکتر پشت میزش نشسته بود...وقتی منو دید لبخندی زد و اشاره کرد که بشینم...
لبخند محوی زدم و نشستم...
متوجه حالم شد چون گفت:

-دخترم خوبی؟!میخوای بگم چیزی برات بیارن؟!

-نه نه ممنون...خوبم عجله دارم...

-خب پس مشکلتو بگو ...

ماجرا رو واسش تعریف کردم و اونم با دقت گوش داد..وقتی حرفام تموم شد سری با تاسف تکون داد و گفت:

-واقعا که!!!هرچند وقت یه بار از این موردا دارم ولی هر دفعه به همون اندازه منزجر میشم!به نظرم یه توهین خیلی بزرگه!بدون تو هم میتونی چنین چیزی رو از همسرت بخوای!

-چیو؟!

-اینکه وقتی به تو شک داره ایا خودش هم به همون اندازه پاک هست یا نه!

به تخت گوشه اتاق اشاره کرد و گفت:

-برو اونجا دراز بکش...

با خجالت رفتم و وقتی معاینش تموم شد از جام بلند شدم...
انقدر این موضوع روم تاثیر گذاشته بود که انگار خودمم به خودم شک داشتم...
دکتر مشغول نوشتن یه چیزایی رو یه برگه گواهی شد و گفت:

-شکش بی مورد بوده عزیزم...این گواهی رو هم ببر بهش نشون بده!امیدوارم خوشبخت بشی...

اهی کشیدم و برگه رو گرفتم و گذاشتم تو کیفم...انگار حکم اعدامم بود...تشکری کردم و اومدم بیرون...سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت شرکت...

وقتی رسیدم فوری رفتم تو اتاقم و برگه استعفامو هم نوشتم و امضا کردم و با اضطراب نشستم لبه میز...
نمیدونستم چه جوری اینارو بهش بدم و همه چیو براش بگم...
چه جوری باهاش رو به رو بشم...
ولی انگار همه چی برام اماده شده بود چون لحظه ای بعد خودش اومد تو اتاق...
بلند شدم جلوش وایسادم...
نگاهم یخ زده و سرد بود...مثل شیشه...
خیلی برام سخت بود همه چیو تموم کنم...ولی باید تموم میکردم...
حالتمو که دید با کنجکاوی نگاهم کرد...

نفسام سخت بالا میومدن...نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم...
هنوزم دوستش داشتم..با تمام وجود عاشقش بودم...
میترسیدم اگه نگاهش کنم دلمو بلرزونه و نتونم حرفمو بزنم...
این کاری بود که باید انجام میشد...چه خوب چه بد،فرقی نمی کرد...
برای هردومون بهتر بود...
شاید ما قسمت هم نبودیم...
من با سرنوشت نمی تونستم بجنگم...پویانم منتظر بود...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-بذار حرفامو بزنم...یه بار برای همیشه...باید گوش کنی چون مهمه...مثل قبل نرو...

-منم میخواستم یه چیزی بهت بگم...

-صبر کن...منو تو شاید یه روزی عاشق هم بودیم...حس واقعی تو رو نمی دونم و دیگه برام مهم نیست بدونم ولی من خیلی دوستت داشتم...عشقی که بهت داشتم واقعا پاک بود و تو اولین عشقم بودی...احساسم نسبت به تو با همه فرق داشت...شاید اینا رو ندونی ولی واقعیت داشته...بهت اعتماد کردم...در قلبمو به روت باز کردم و به خودمم جرئت دادم...اینارو که برات میگم دیگه برام مهم نیست که غرورم خرد شه یا تحقیرم کنی و کوچیک بشم...نمی خوام حرفی تو دلم بمونه و شرمنده خودم بشم...اره من تو رو دوست داشتم...باهم نامزد کردیم...خیلی خوشحال بودم چون به عشقم رسیده بودم...فکر میکردم باهم میمونیم...جدایی برام بی معنی بود...حتی یه لحظه هم به تو و حرفات شک نکردم و بی چون و چرا پذیرفتمش چون فکر میکردم مثل خودمه...ولی نبود...من اونقدر به تو اعتماد داشتم که حتی اگه جلو چشمم با یه دختر دیگه هم می بودی یه درصدم بهت شک نمی کردم چون فکر میکردم واقعا عاشق منی...ولی تو حتی به اندازه سر سوزن به من اعتماد نداشتی و حرفای دیگران و اون حرف اخر همایون شکتو به یقین تبدیل کرد...انقدر که نسبت به من سرد شدی...جلو چشمات بودم و باهات حرف میزدم ولی تو اصلا منو نمی دیدی و نمی شنیدی...هربار که میخواستم باهات صحبت کنم تا مشکلمونو حل کنیم یه جوری منو رد کردی...اینکه چی راجبم فکر کردی رو نمیدونم ولی من دیگه تحمل این بازی اعصاب خرد کن و مسخره رو ندارم...اره من باختم...تو حتی اگه نبرده باشی چیزی رو هم از دست ندادی...

-مرمر چی...

رومو کردم اونور و به میز تکیه دادم...اشکام راه خودشونو رو صورتم باز کردن...
خیلی برام سخت بود...با هر کلمه داشتم جون میدادم...
خدایا بهم صبر بده...کمکم کن چون جز تو کسیو ندارم...
برگه استعفا و گواهی دکترو برداشتم و برگشتم طرفش...
اشکامو که دید با حیرت نگاهم کرد...
خواست چیزی بگه که دستمو به نشونه سکوت بالا اوردم...
من تا اینجا اومدم،دیگه نمی خواستم خرابش کنم...نمی خواستم پویان به خاطر دلسوزی و ترحم بیاد طرفم یا دلداریم بده...
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-من اون کسی نبودم که تو فکر میکردی...من حتی یه لحظه به تو خیانت نکردم و به فکر کس دیگه ای نبودم..حتی قبل از اون...قبل از اینکه تو رو بشناسم...امیدوار بودم حداقل اینو تو من بفهمی...وقتی من تو اوج پاکی بودم با فکرای بیمارت به من شک کردی...حرفی همایون خواه نا خواه تو ذهنت نفوذ کرد و تو زحمت اینو به خودت ندادی که از من بپرسی...و سریع رفتی یکی دیگه رو واسه خودت پیدا کردی...یعنی حتی وقتی که اسما با هم نامزد بودیم به من خیانت کردی...این کارت هیچ وقت از یادم نمی ره...

یکم هوا به ریه هام رسوندم و ادامه دادم:

-نمی بخشمت ولی فراموشت میکنم...از ذهنم پاکت میکنم..انگار نه انگار که تو یه روزی تو زندگی من بودی...ولی نمی بخشمت...

برگه هارو دادم دستش و با بغض گفتم:

-بیا اینارو بگیر تا شکت برطرف شه...نمی خوام در هیچ صورتی فکری راجبم بکنی و تو شک بمونی...که راجبم هر جور خواستی تو دادگاهت قضاوت کنی و بهم تهمت بزنی...اگه عدالت تو این بود منم راضیم...راضیم به این توفیق اجباری...ولی دیگه نیستم...دیگه نمی تونم بمونم...میرم...دنبالم نیا...فراموشت میکنم طوری که انگار از اولم نبودی...متاسفم که دیر بهت خبر دادم وگرنه زودتر میتونستی یه مدیر دیگه پیدا کنی...