نقطه شروع20
نامزدیی که اخرش برام مثل زهر شد...
از همایون خبری نداشتم...فقط خیلی ناراحت بودم...
بدترین چیز ممکن رو بهم تهمت زده بود...
مامان و باباخیلی از دستش عصبانی بودن و بابا رفت خونشون و شکایتشو به خانوادش کرد و اونا هم با کلی شرمندگی گفته بودن که از کاراش خبری نداشتن و خیلی پشیمونن و بجاش معذرت خواهی کرده بودن و گفته بودن مجازاتش هرچی باشه حقشه...
انگار خودشونم از پسرشون دل خوشی نداشتن...
به من چه اصن...
و وقتی با کمرویی از مامان و بابا پرسیدم که ایا حرفاشو باور کردن یا نه بابا با عصبانیت گفت که حرفشم نزنم و دخترشو میشناسه و این قضیه رو از ذهنم بیرون کنم...
پویانم که گفته بود باور نکرده بود...
فقط جدیدا خودش میومد دبنالم و منو میبرد و میاورد...
از این کارش ناراحت نبودم فقط برام عجیب بود و حس خوبیو بهم منتقل نمی کرد...
نمیدونستم چرا ولی راضی نبودم...اخه تازگی ها اخلاقشم یکم فرق کرده بود...
جدی تر شده بود و به نظرم بهم کم محلی میکرد....ولی فعلا نمی خواستم چیزی بگم...
شاید این تصورات من بود..یا من توقع زیادی داشتم...
ولی نمی تونستم اینجوری تحمل کنم باید یه کاری میکردم...
بعد سه هفته بی محلی که روز به روز بیشتر میشد دیگه طاقت نیاوردم و یه جورایی حمله کردم سمت اتاقش...بدون در زدن رفتم تو...دیگه از جوابای سر بالا و سرسنگین بودن خسته شده بودم...اولش با تعجب به من که اینجوری اومدم تو خیره شد ولی بعد سرشو گرم کاراش کرد...رفتم جلوش وایسادم و با خشمی که از چند وقت پیش جرقه اش زده شده بود گفتم:
-سلام خوب چیزیه!!!میخوام باهات حرف بزنم!!!
با بی حوصلگی بدون اینکه سرشو حداقل بلند کنه گفت:
-مرمر میشه بری بیرون؟!فعلا خیلی کار دارم...
انگار یه پارچ اب یخ ریختن رو سرم...پویانی که این همه واسه من شور و شوق داشت حالا خیلی راحت میگفت برو بیرون...
اشک تو چشمام حلقه زد ولی تند تند پلک زدم و سرمو بالا گرفتم تا از ریختنش جلوگیری کنم...
میدونستم برای چی اینقدر سرد شده...برای چی دیگه به زور نگاهم میکنه...مگه اون نگفته بود باور نمی کنه؟!...
دلم بدجوری شکست...سردی رفتارش برام از هزار تا توهین بدتر بود...
بدون اینکه چیزی بگم از اتاقش اومدم بیرون...وسایلمو جمع کردمو با اینکه هنوز تا پنج یک ساعت مونده بود از شرکت زدم بیرون...
تو ماشین نشستم و وقتی به یه جای خلوت رسیدم ترمز کردم...
بغضم و دلم باهم شکست و اشکام رو گونم سرازیر شد...
یعنی دیگه اون عشق اتشینمون تموم شد؟!...یعنی دیگه همه چی تمومه؟!...
اره...اره...دیگه اون عشق بینمون نیست...
دیگه فقط جدایی..فقط فاصله...
چرا منو نخواست؟!مگه نگفت میدوه دروغه؟!...
ااااااااااااه....لعنت به تو پویان...لعنت به همایون...لعنت به این زندگی...
یعنی اون بوسه ها الکی بود؟!...وقتی عاشقونه میگفت دوستم داره؟!..
اره....حرفای پویانم مثل همایون دروغ بود...
پویان با دروغ دلمو خوش کرد و همایون اون دلخوشیو با دروغاش از بین برد...
خدایا مگه عشقم پاک نبود؟!مگه خودم پاک نبودم؟!...اینه مجازات من؟!...چرا؟!..
این حقم نبود...به خدا حقم نبود...
حقم نبود به خاطر گناه نکرده مجازات بشم...تحقیر شم...
من هیچ وقت از پویان معذرت خواهی نمی کنم...هیچ وقت پیشش بر نمی گردم...من ازش گدایی محبت نکردم و نمی کنم...
اون خودش این جدایی اجباری رو خواست...جفتمونو محکوم کرد...یا حداقل منو...به جرم نکرده...
خدایا گفته بودم اگه این عشقواز من بگیری میمیرم..پویانم میدونست...
باشه...بذار مردنمو جلو چشماش ببینه...ببینه به خاطر اشتباهش چه جوری پرپر میشم...
وقتی قلب ادم بشکنه حتی اگه دوباره به هم وصلش کنن بازم ترکاش میمونه...اون ترکا بیشتر تو چشمه...بیشتر ادمو اذیت میکنه...
با دستم کوبیدم رو فرمون...
دیگه تموم شد...اون برای من چیزی جز مدیر نبود...
وقتی اومدم خونه انقدر حالم بد بود که فقط رفتم تو اتاقم و بالشمو برداشتم و گذاشتم رو سرم تا صدا نیاد و من خوابم ببره...
این چند شب معتاد قرص خواب شده بودم..همیشه کسل بودم و صبحا فقط میرفتم شرکت و برمیشگتم...شده بودم یه مرده متحرک...همه شک کرده بودن که من چیزیم هست ولی نمی خواستم چیزی بفهمن...نمی خواستم بفهمن من یه شکسته خورده ام...نمی خواستم به گوش پویان برسه که باختم و دارم تاوانشو میدم...از ترحم و دلسوزی بدم میومد...دیگه مطمئن بودم عشق فقط مال داستاناست...فقط تو ارزوهاست...دیگه لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد مردن...عشقشونم مرد...باید داستانای جدیدی بنویسن...ادبیات زندگی عوض شده...الان از مردن برای عشق تعبیر دیگه ای میشه...بازم اشک به چشمام دوید..شاید بتونه اتش درونمو خاموش کنه...از این موضوع هم خیلی متعجب و دلخور بودم که چرا پویان حتی دیگه منو نمی بینه و یه جورایی میخواد خودشو ازم مخفی کنه...میدونستم حرفای دیگران در موردم به گوشش رسیده ولی اون چرا هیچ عکس العملی نشون نداده بود...با صدای در به خودمم اومدم...سریع اشکامو پاک کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و گفتم:
-بفرمایید...
سمیرا اومد تو...نگاهی به من انداخت و گفت:
-سلام مرمری...
-سلام عزیزم..بیا بنشین....
-باشه...چی شده باز؟!
خودمو زدم به اون راه...
-چی چی شده؟!
جدی شد و گفت:
-مرمر منو خر فرض نکن...حتی اقا کریم ابدارچی هم فهمیده تو یه چیزیت هست!...فکر میکردم ما باهم دوستیم...ولی الان میبینم نیستیم...اگه بودیم اونقدر بهم اعتماد داشتی که مشکلتو بهم بگی..دوتا فکر بهتر از یه فکره...
بغضمو قورت دادمو گفتم:
-سمیرا جون...ما با هم دوستیم...ولی بحث سر اعتماد کردن نیست...من به اعتماد دارم...ولی چیزی نیست...حداقل چیزی نیست که از دست کسی کاری بربیاد...باور کن...من حتی به خانواده خودمم چیزی نگفتم...چون ارزش نداره...مهم نیست...یکم بگذره خوب میشم...
سمیرا که قانع نشده بود گفت:
-پویان خیلی وقته پکره...دوباره شده همون ادم خشک و جدی قبل...بدترم شده...تو هم اینجوری..فهمیدم مدام از هم فرار میکنید...هرجا اون میاد تو میری...مرمر اگه زندگیته به نظرت مهم نیست؟!عشقت به نظرت ارزش نداره؟!...باشه ولی حداقل به خودت ظلم نکن...
از جاش بلند شد و گفت:
-یه توضیح ارزششو داره...نباید این حرفارو میزدم ولی بعضی وقتا احساسات نمی ذاره درست فکر کنی...شاید سوء تفاهم شده...نذار به خاطر هیچ و پوچ یه عمر حسرت بخوری!
از در رفت بیرون...سرمو گذاشتم رو میز و از ته دل گریه کردم...چشمام انقدر میسوخت و پف کرده بود که به زور باز نگهشون داشته بودم...شادی سمیرا راست میگفت...ولی من دیگه نمی خواستم...این تموم شدن بهتر بود...وقتی عقربه ساعت به پنج رسید از حا بلند شدم و رفتم بیرون...تو راهرو یه لحظه با پویان رو به رو شدم...قلبم داشت از جا کنده میشد...با وحشت بهش نگاه کردم...اونم نگاهم کرد...اخمی کردم و خواستم برم که دستمو گرفت...دستمو محکم کشیدم بیرون و با سردترین لحنم گفتم:
-خداحافظ...
این خداحافظی فقط برای الان نبود...برای همیشه بود...این خداحافظی دیداری نداره...جلوی اشکامو گرفتم...گریه دردی از من دوا نمی کرد...نمی خواستم به خاطر چیزای بی ارزش چشمام خیس بشه...خودم مرده بودم ولی زندگیم نه...باید ادامه میدادم....
بعد دوهفته تونستم به خودم بقبولونم که پویان برای من تموم شده...
حسم بهش کم شده و هیچی بینمون نیست...
ولی حرفام برای خودمم صحت نداشت و باورم نمیشد...
حداقل اینجوری بهتر بود...سعی میکردم کمتر بهش فکر کنم...
یه روز تو شرکت که مجبور بودم یه پرونده رو براش ببرم و هرچی به سمیرا گفتم برام این کارو انجام بده قبول نکرد...
اون معتقد بود من باید با واقعیت رو به رو بشم...
ناچار برگه رو برداشتم و راه افتادم طرف اتاقش...
در اتاقش نیمه باز بود...
بازم اضطراب به سراغم اومده بود...
دستم به شدت میلرزید...
قبل از ورود یه نگاه به داخل اتاق انداختم...
یه دختره تو بغل پویان بود و پویان هم اونو به خودش فشار داد و خم شد و گونه دختره رو بوسید...
چنان محبتی تو کاراش بود که یه لحظه شک کردم که اصلا ما قبلا همو دوست داشتیم یا نه...
انگار من از اول برای اون نبودم...
دختره هم سرشو چسبوند رو سینش...
شالش افتاده بود و پویان موهاشو نوازش میکرد...
به زور جلو خودمو گرفتم که هق هق نکنم...اون دستا باید تو دستای من بود...
خیلی نامردی پویان...خیلی بی معرفتی...
درسته از هم جداییم ولی هنوز باهم نامزدیم...هنوز این حلقه ها دستمونه...
سرم گیج میرفت...
بدنم شل و بی حس شده بود...سرم سنگینی میکرد...
چشمام تار شده بود...نمی تونستم تکون بخورم...
میخواستم جیغ بزنم...چیزی نمی دیدیدم...مثل تلویزیون برفکی شده بود...
من کور شدم؟!...نه...
دستمو گرفتم دیوار تا نیوفتم...
چند قدمی رفتم جلو ولی حالم بدتر شد و همون یه ذره جونی که تو تنم بود از بین رفت...
نفس کشیدن برام سخت شده بود...قلب و ریه هام دیگه یاری نمی کردن...
بدنم یخ کرده بود و سوزن سوزن میشد...
حلقه امو از دست سردم دراوردم و پرتش کردم زمین...
هرچی که باعث پیوند من و پویان میشد باید از بین میرفت...
اینم از حلقه...
دیگه تعادل نداشتم...تلو تلو میخوردم...
چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین...
سرم خورد لبه دیوار...اینو از خیسی کنار سرم و روسریم فهمیدم...
دیگه هیچی نفهمیدم...منم وجودم تموم میشد...
پویان دیگه راحت باش...همینو میخواستی،نه؟؟!!!...
دیگه واقعا خداحافظ...
چشمامو به سختی باز کردم...نور سفیدی چشمامو زد..دوباره بستمش...صدای نگران کسی بلند شد:
-خانم پرستار چشماشو باز کرد...
پرستار اومد بالا سرم...گفتم:
-برقارو خاموش کنید!!!
صدای تیک کلیدو شنیدم...دوباره چشامو باز کردم...چندبار پلک زدم...سرم درد میکرد و حس میکردم سنگین شده...دستی بهش کشیدم و از لمس کردن باند رو سرم تعجب کردم...یکم به مغزم فشار اوردم...سرم درد گرفت:
-اه...من چم شده؟!
مامان های های گریه کرد...بابا بردش بیرون...مروا اومد کنارم نشست لبه تخت و دستمو گرفت...چشماش قرمز بود...
-خواهری عزیزم...چرا با خودت اینجوری کردی؟!
با بی صبری و عصبانیت گفتم:
-مروا میشه بگی چی شده؟!
قطره اشکی رو گونش چکید و ماجرا رو تعریف کرد...کم کم داشت یادم میومد...پویان...اون دختره...همو بغل کرده بودن...منم سرم گیج رفت..افتادم زمین...همه چی مثل فیلم جلو چشمام حرکت میکرد...و از همه پررنگ تر خیانت پویان بود...پلکامو رو هم فشار میدادم شاید یادم بره..شاید همه رو خواب دیده باشم...ولی واقعیت خیلی واضح خودشو بهم نشون میداد...ولی کسی اصل ماجرا رو نمی دونست...یهو یه چیزی به ذهنم رسید:
-مروا...
-بله؟!
-کی منو اورد بیمارستان؟!شما چه جوری فهمیدید؟!
اشکاشو پاک کرد و گفت:
-میخواستی کی بیارت،پویان دیگه!!!خیلی هم نگرانت بود...تو این دو روز...
پریدم وسط حرفشو تقریبا داد مانند گفتم:
-دو روز؟؟؟!!!من دو روزه اینجام؟!
-اره بیهوش بودی!وقتی اوردنت اینجا گویا فشارت خیلی پایین بوده و دور از جونت تا مردن پیش رفته بودی...سرتم که شکسته بود و خونریزی داشتی دیگه بدتر...معجزه شد نجاتت دادن!
بیشتر از پویان متنفر شدم..ولی نمی خواستم به کسی چیزی بگم...نمی دونستم چرا ولی دوست نداشتم کسی چیزی بفهمه...مروا بی مقدمه گفت:
-پویان داشت میمیرد از نگرانی و استرس...از اون روز تا حالا اینجا مونده و یه لحظه نرفته خونه...سرووضعش انقدر اشفته اس...خیلی دوست داره وقتی فهمید چی شده کم مونده بود بشینه وسط بیمارستان زار بزنه...وقتی از دکتر شنید چته چنان سر بیچاره داد کشید که من بجاش گرخیدم!!!میگفت مرمر نباشه منم نمی خوام باشم...اگه اون قراره چیزیش بشه من اول باید بمیرم...
تو دلم خندیدم...خندیدم ولی خندم انقدر تلخ بود که حالم بد شد...رفت دم در اتاق و گفت:
-الان بهش میگم بیاد تو..هنوز نمیدونه به هوش اومدی!شایدم مامان اینا بهش گفته باشن...خانوادشم میمودن ولی الان نیستن!
از اتاق رفت بیرون و حرفم که میخواستم بگم صبر کنه و فعلا نمی خوام ببینمش تو دهنم خشکید...در دوباره باز شد و پویان اومد تو...مروا راست میگفت خیلی بهم ریخته و خسته بود...دلم براش سوخت...ولی وقتی یادم اومد چی کار کرده ناخوداگاه اخم غلیظی کردم و رومو کردم اونور...اومد کنارم نشست که خودمو کمی کشیدم اونور...این حرکتمو دید و گفت:
-عزیزم...مرمرم...خانمم خوبی؟!
بازم محبتاش بدنم داغ میشد...بازم دوستش داشتم نمی تونستم انکار کنم...ولی نمی خواستم دوستش داشته باشم...جوابی ندادم...گفت:
-مرمر چی کار کردی عزیز دلم؟!چی شد یهو؟!وقتی پشت در اتاقم تو اون حال دیدمت داشتم دیوونه میشدم...من عاشقتم...
سرشو اورد جلو تا ببوسم ولی مانعش شدم و پسش زدم و پوزخندی زدم و گفتم:
-حرفای خنده داری بود...برای روحیم خوب بود...
یهو چونمو با مشتش گرفت و گفت:
-حالت خوب نیست حرف نزن..چرت و پرتم نگو...این سردیت حق من نیست...میفهمی؟!تو چت شده؟!
چونم داشت تو دستش له میشد...خواستم بزنمش کنار ولی نتونستم...من کجا اون کجا؟!!!...اشکام به چشمام هجوم اوردن ولی نگهشون داشتم واسه بعد...الن وقت ضعف نشون دادن نبود...گفتم:
-من چیزیم نشده..تو مشکل داری...نمی دونم با چی ولی ذهنتو با یه مشت مزخرفات پر کردی و شکی که به من داری مانع همه اینا میشه...تو حقت نیست ولی بی محلی این یه ماهت حق منه نه؟!فقط تو حق داری؟!فقط تو ادمی؟!باید میمردم تا تازه میفهمیدی منم هستم؟!اون وقتی که...
سریع حرفمو خوردم..نمی خواستم بهش چیزی بگم...نمی خواستم غرورم بیشتر از این خرد بشه...بلند گفت:
-اون وقتی که چی؟!
-هیچی...
داد زد:
-اون وقتی که چی هااااااان؟!لعنتی حرف بزن خب...
بغض کردمو گفتم:
-دیگه نمی خوام ببینمت میفهمی؟!تموم حرفم همینه...از اینجا برو...
خواست چیزی بگه که بابا و مامان اومدن تو...با خشم بلند شد...قفسه سینش بالا و پایین میرفت و دستاش مشت شده بود...ولی جلو بابا اینا نمی تونست داد و بیداد کنه...بابا با تردید بهمون نگاه کرد و گفت:
-حس کردم صداتون بلند شده بود؟!چیزی شده؟!
پویان با خشونت از در بیرون رفت و گفت:
-نه پدرجون...
بابا هم که ادم مثبت اندیشی بود و همه رو مثل خودش میدید گفت:
-پسر بیچاره داغون شده...
پوزخندی زدم و هیچی نگفتم...
-بابا کی مرخص میشم؟!
-امروز فردا...حالت خیلی بد بود مرمر...چی شده بود؟!
-نمیدونم بابا...فقط یهو چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین و نفهمیدم چی شد...
پیشونیمو بوسید و گفت:
-الهی قربونت برم دختر قشنگم...مارو خیلی نگران کردی...
-ببخشید بابایی...
-تو فعلا استراحت کن..نمیذارم کسی بیاد پیشت...مامانت خیلی نگرانت بود...راحت باش بابا...من میرم...
-باشه بابا...نگران نباشید...
اهی کشید و رفت...