سه ربع بعد تو رستوران بودیم...
هردومون جوجه سفارش دادیم...اولین ناهاری بود که بعد از نامزدیمون باهم می خوردیم...
تا وقتی که گارسن غذا رو اورد و رو میز چید پویان به من خیره شده بود...
اه...دوست ندارم کسی بهم زل بزنه...اگه کس دیگه ای بود چشاشو در میارودم ولی درمورد پویان برعکس بود...دلم میخواست میپریدم یه ماچش میکردم...
از این فکر یه لبخند نشست رو لبم...
چشمکی زد و گفت:

-به چی میخندی شیطون؟!

-هیچی...

-بگو دیگه...

-پررو میشی...

-اهان پس چیز خوب بود..مزاحمت نمیشم ولی اول غذاتو بخور چون سرد میشه دیشبم چیزی نخوردی...

-باشه تو هم بخور...

-چشم...الان دلم میخواست مثل باباها میشنودمت رو پام با کلی ربون صدقه غذا میذاشتم دهنت...

-لوس میشما...اونوقت دیگه ولت نمیکنم..

-منم میخوام همیشه پیشم باشی...کی میشه عروسی کنیم...

با خنده گفتم:

-اگه به تو بود که همون روز اول منو میبردی خونت...

-بله...

خوش حال شدم...غذا رو که خوردیم پویان میزو حساب کرد و رفتیم خونه...

بعد از ظهر ساعت چهار و نیم بود که گفتم:

-پویان؟!

-جانم؟!

-پویان؟!

-بله عشقم؟!

خم شدم پیشونیشو بوسیدم که دستمو کشید و یه بوسه طولانی ازم گرفت و گفت:

-بگو عزیزم...

خودمو ازش جدا کردم و گفتم:

-میخوام برم خونه...زشته مامان اینا نگران میشن...

-نمیشه بیشتر بمونی؟!

موهاشو نوازش کردم و گفتم:

-نه عزیزم نمیشه...نمیرم که بمیرم میام دوباره...بعد ما هر روز همو میبینیم...

با اخم گفت:

-دیگه حرف از مردن نمیزنیا...

-باشه اقا تسلیم...من میرم اماده شم برم...

-خودم میرسونمت...

تو راه هردو سکوت کرده بودیم....من تو فکر ماجرای دیشب بودم...هم وحشی بازیای همایون و هم محبتای پویان...
جلو در خونه ترمز کرد...
دستمو گرفت و گفت:

-هرچند دوست داشتم بمونی ولی خداحافظ...

-خداحافظ...شنبه میبینمت...

با ناراحتی گفت:

-یعنی تا دو روز دیگه من تو رو نمی بینم؟!نمیشه به یه بهانه ای بیای بیرون؟!

از پشت شیشه گفتم:

-دو روزه همش...بهت زنگ میزنم...

-برای تو دو روزه برا من دو ساله...باشه هر جور تو راحتی...

دستی براش تکون دادم و اومدم تو خونه...

همین که اومدم تو مروا دستم کشید برد تو اتاقشو گفت:

-سلام...

-سلام...

-دیشب کجا بودی؟!

-به تو چه بادی جواب پس بدم؟!

-اره باید بدی...تنها تنها رفتی خوش گذرونی؟!

پوزخندی زدم و گفتم:

-یه نگاه به سر و ضع من بنداز بعد بگو خوش گذرونی...

مانتوی پارمو انداختم رو تختش...با وحشت بهش نگاه کرد و گفت:

-چی شده بود؟!

ماجرا رو واسش تعریف کردم....دستشو با وحشت جلو دهنش گرفت و گفت:

-باید بری شکایت کنی...شاید بعدا دوباره بیاد دنبالت یه بلایی سر خودت یا پوان بیاره می فهمی؟!نمیشه بذاری هر کاری میخواد بکنه...به بابا هم بگو...

راست میگفت اون دیوونه بود هر کاری از دستش بر میومد...از تصور اینکه بلایی سر پویان بیاره بدنم یخ کرد...شاید بکشش یا زخمیش کنه...

مروا گفت:

-پاشو بریم بیرون یه گشتی بزنیم دست فرمون منو ببین...

-هان؟!

-عین بزبز قندی منو نگاه نکن...سوییچو رد کن بیاد منم حاضر میشم...

-باشه...

سوییچو دادم بهش و لحظاتی بعد هر دو تو ماشینم بودیم...مروا کیفشو باز کرد و یه سی دی دروارد و چپوند تو ضبط ماشینم روشن کرد و راه افتاد...مروا رانندگی میکرد و ضبط میخوند:

آها 
ساسي مانكن مانكن 
حسين مخته مخته 

انگار كه نه انگار كه يه كسي تو دله تو هستش 
الان صبح شده منم ميخوام كه بكنم تو دله تو ورزش 
يه ميليارد و دويست ميليون صد و بيست و دو ارتش 
اگه جمع بشن بازم نميتونن منو بگيرن از قلبش 

آخه ساسي با تو خيلي هپيه 
محلم نميزاره به بقيه 
تورو دوست داره بهت ميگه ميگه 
بري خودمو ميكنم تيكه تيكه 

آها 

بيا بدو بدو بدو بدو بدو بدو به من بده لباتو . آخ دلم كرده هواتو . آخ دلم كرده هواتو 
بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا پيشم بمون جوجویي . واي دختر تو چقد هلويي . واي دختر تو چقد هلويي 


خندم گرفت چقدر اهنگش چرت و پرت بود...ضبطو خامو شکردم و گفتم:

-مروا این مزخرفات چیه گوش میدی؟!

ضبطو دوباره روشن کرد و گفت:

-خیلی هم قشنگه...فاز میده...پس اون اهنگای تو خوبه ادم یاد قرض و قوله هاش میوفته؟!بذار حال کنیم ابجی...

با خنده گفتم:

-باشه تو حال کن...

راست میگفت بر عکس چرت بودنش باحال بود...اول جلو یه بستنی فروشی نگه داشت دوتا بستنی قیفی بزرگ خرید بعد رفت سمت یه پارک...

بستنیا رو تو ماشین خوردم چون حوصله بیرون رفتن از ماشینو نداشتم...مروا پرسید:

-خیلی پویانو دوست داری؟!

با تمام وجودم گفتم:

-اره خیلی...عاشقشم...

-خوش به حالت...

با تعجب گفتم:

-مگه تو فرزادو دوست نداری؟!

-چرا میزنی؟!دوستش دارم...ولی مثل تو عاشق نیستم...

-تو هم عاشقش میشی...اون انقدر خوبه که باهم خوشبخت میشید...دوست داشتن بهتر از عشقه...پدر و مادرا عاشق بچه هاشون نیستن،اونا رو دوست دارن...عشق بعضی وقتا ادمو کر و کور میکنه...ولی دوست داشتن نه...

-امیدوارم کردی...

-بودی فقط تایید میخواست...

-بریم دیگه هوا خوردیم بسه...

-اره منم خسته ام...

مرموز نگاهم کرد و گفت:

-خوشگذرونیاشو با عشقش میکنه خستگیش واسه ماست...

-خفه...خودتو یادت رفته به زور جمعت میکردم از پیشش...

تو راه انقدر باهم کل کل کردیم که خسته شدیم...درو باز کردم اومدم تو خونه که مامان گوشیو داد دستم...با تعجب ازش گرفتم و گفتم:

-بله؟!

پویان گفت:

-سلام خانم...مارو نمیبی خوشی؟!

-ای بابا همش دو ساعت گذشته ها...

-باشه خانم بی احساس...

-کاری داشتی؟!

-اره...

-خب بگو..

-نظرت چیه یه مهمونی نامزدی بگیریم؟!اینجوری به همه هم میگیم...

-بد فکری هم نیست...حالا کی؟!

-هفته دیگه پنج شنبه خوبه؟!

-یکم زود نیست؟!

-نه عزیزم...مهمونا رو دعوت میکنیم همه کارا رو خودم ردیف میکنم شما فقط باید بری ارایشگاه خودتو خوشگلتر کنی...

با خنده گفتم:

-باشه...تو که حرف بزنی به کرسی میشونیش...

-باهات هماهنگ میکنم دیگه...

-باشه...خداحافظ...

-خداحافظ...

دستی به لباسم کشیدم و برای اخرین بار خودمو تو اینه برانداز کردم...یه پیرهن بنفش پوشیده بودم که نیم متر دنباله داشت و یقش خیلی باز بود و سر استیناش تورای خیلی بلند بنفش گذاشته بودن و با ارایش بنفشم شبیه فرشته های تو کارتونا شده بودم...
مروا و مامان با تحسین نگاهم میکردند...مروا خودش یه پیرهن دکلته سفید پوشیده بود و خیلی بهش میومد...

-خیلی خوشگل شدی...

-مرسی...

-بریم مادر دیگه...شوهرت اومده...

جاااان؟!شوهر؟!...اهان پویانو میگفت!!!..تو دلم زدم تو سرم...خب داره شوهرم میشه دیگه...مروا دنباله لباسمو گرفت داد دستم و گفت:

-من حوصله این چیزا رو ندارم خودت عین ادم بگیرش دستت کله پا نشی روز نامزدیت...

-مرسی از لطفت...همه ابجی دارن ما هم ابجی داریم...کوه به کوه نمی رسه ولی تو به من می رسی...

-حالا تا اون موقع...

جلو در رسیدیم...پویان تعظیم کوتاهی کرد و گفت:

-مادمازل افتخار میدید؟!

دستشو گرفتم و گفتم:

-بله موسیو...

-اوه....بفرما خانم...کم مارو دیوونه کردی دیگه از این لباسا هم بپوش...

-خودت مگه نمی گفتی؟!

-چرا...

استارت زد و راه افتادیم...مراسم توی باغ بود....بعد یه ساعت رسیدیم و باهم پیاده شدیم...مهمونی کم از عروسی نبود...رفتیم داخل...همه با دیدنمون دست و جیغ و سوت میزدن...سمیرا با دیدن من پرید طرفمو گفت:

-بیشعور بااقای سهیلی نامزد کردی صدات درنمیاد؟!من گفتم چرا اونروز هی مارو می پیچونی...

خندیدم و گفتم:

-دیگه...

-خیلی خوشگل شدی...

-مرسی...

با پویان رفتیم سمت جایگاهمون و نشستیم...مامان و باباش خیلی خوشحال بودن و منو هم خیلی دوست داشتن و پرک مثل بچه ها بالا و پایین میپرید و همش وسط مجلس قر میداد...اومد دستمو کشید و گفت:

-با اجازه ی اقا داداش...میخوام دو دقیقه زنتو قرض بگیرم بسته تو...

پویان گفت:

-الان یعنی اجازه گرفتی؟!...ترخدا شرمنده ام نکن...باشه نخواستیم مال تو...

رو به من کرد و گفت:

-همیشه همین طوری بود...یه دختر لوس و نق نقو...

پرک زد به بازوشو گفت:

-رو بهت دادما...حالا هی میخوام جلو مرمر چیزی نگم...

دماغشو فشار داد و گفت:

-برو خانم کوچولو...

با پرک رفتیم وسط و کلی رقصیدیم...بعد اومد پویانو اورد وسط و منو یه جورایی شوت کرد تو بغلش و رفت...اونم منو تو بغلش گرفت و دستشو دور کمرم حلقه کرد...سرمو رو سینش گذاشتم و چشمامو بستم...

اخرای مهمونی بود و مهونا همه رفته بودن...مامان و بابای پویان با پرک رفته بودن سوار ماشین بشن و فقط خانواده من مونده بود و پویان...داشتیم باهم حرف میزدیم و می گفتیم و میخندیدیم که یهو یه ماشین با سرعت وارد شد و جلو پامون ترمز کرد...با وحشت پریدم عقب و بازوی پویانو چسبیدم...همایون با سر و وضع نامرتب از ماشین پیاده شد...نگاه خشمگینشو بهم دوخت و چند لحظه هیچی نگفت...اروم اروم اومد جلوم..پویان کمرمو سفت گرفت...همایون پوزخندی زد و گفت:

-اخی...ببخشید بدون دعوت و دبر اومدم...باید تو همچین شبی حسابی به خودم میرسیدم...هدیه هم نیاوردم...

با خشم گفتم:

-گمشو از اینجا...

خندید و گفت:

-عروس خانم...هرچند عروسیت نیست...ولی مودب باش...دستشو طرفم دراز کرد که پویان با شدت دستشو پس زد...

-هوی مرتیکه عوضی دستتو بکش...

-اوه اوه..چه شوهر خشنی داری مرمر...

پویان یقشو گرفت و داد زد:

-نفهمی یا خودتو زدی نفهمی؟!گمشو تا...

-تا چی؟!...ناراحت نشو...چون چیزای دیگه ای هست که خیلی ناراحتت میکنه..توجه نکن...میخوام چیزی بهت بگم که زندگیت زیر و رو بشه...کادوی نامزدیتونه...

بهش چشم غره رفتم...با قدم های اروم دورمون میچرخید...مامان و بابا هم مات نمیدونستن چی بگن...همایون رو به روی پویان وایساد...دتسشو برد سمت یقش و خواست صافش کنه که دستشو انداخت...گفت:

-حتما میدونی که مرمر قبلا نامزد من بوده...میدونی که دوستش داشتم..اونم همین طور...عزیزم از دهنش نمیوفتاد...

با عصبانیت گفتم:

-همایون خفه شو...

-نه بذار بگم...حقیقته خب!...داشتم میگفتم،هان!...مرمر خوشگله...دختر خوبیه...ولی تو یه چیزایی راجب این دختر به ظاهر خوبت نمیدونی...

پویان با اخم نگاهی به من و نگاهی به همایون کرد..همایون هرچی میخواست بگه چیز خوبی نبود و هر چند مطمئن بودم دروغ محض بود ولی حس میکردم میتونه زندگیو خوشبختیمو ازم بگیره...ولی خداکنه پویان باور نکنه...بهم خوردن نامزدیم با همایون اصلا جای تاسف نداشت ولی ولی با پویان...نمی تونستم حتی تصورشو بکنم...

همایون که ظاهرا دیگه نمی تونست صبر کنه و میخواست هرچی زودتر خرابکاریشو بکنه گفت:

-اره اقا پسر...ماجرای ما این نبود...من مرمرو دوست نداشتم...من همیشه دنبال بهترینا بودم...و هستم..من مرمرو فقط...

نگاه مرموزی به پویان انداخت و گفت:

-فقط به خاطر جسمش میخواستم...فقط...

پویان منو ول کرد و حمله کرد طرف همایونو با مشت زد تو صورتش..همایون افتاد زمین...پویان ول کن نبود..با مشت لگد انقد زدش که صورتش خونی شده بود...ولی همایون در اون حالم ادامه داد:

-چیه جوش اوردی؟!این همه ماجرا نیست...کیه که اونو به این خاطر نخواد هان؟!...

نفس نفس زد و گفت:

-اره من اونو خواستم و اون...اونو به دست اوردم...جسمشو خواستمو گرفتم...

پویان نعره زد:

-خفه شو کثافت عوضی..خفه شو...دهنتو ببند...

-چیه زورت میاد فهمیدی؟!بیچاره من به خاطر خودت گفتم...که بدونی داری با کی ازدواج میکنی...

بابا اومد به زور پویانو از همایون جدا کرد..جیغ و داد نمی کردم و دلم واسش نمی سوخت...فقط نمی خواستم کار بیخ پیدا کنه و یه وقت بمیره...با نفرت بی اندازه ای به همایون خیره شدم...رفتم جلوش وایسادم...تف کردم تو صورتشو گفتم:

-انقدر بدبخت شدی که میخوای اینجوری خودتو اروم کنی؟!...چندبارم بهت گفتم..لیاقت توی لجن همینه...برای اخرین بار بهت میگم از زندگی من گمشو بیرون...

لگدی بهش زدم و اومدم طرف پویان..بهش نگاه کردم و گفتم:

-تو که حرفاشو باور نکردی نه؟!

با اخم گفت:

-معلومه که نه!!!هدف اون اشغال معلومه...

گوشیشو در اورد زنگ زد پلیس...مامان که حالش بد شده بود یه گوشه نشست و مروا براش اب اورد...پویان هماوینو کشون کشون برد طرف شیر ابو یکم صورتشو شست و انداختش یه گوشه...پلیس که اومد با دونستن همه چیزایی که اتفاق افتاده بود و حتی قبل از اون همایونو بردن...مامان اینا رفتن...تمام بدنم از اضطراب میلرزید...پویان اومد بغلم کرد منو برد تو ماشین بعد یه لیوان اب داد دستم...

-دیگه نگران نباش عشقم...هیچی تهدیدمون نمی کنه...

-پویان...خیلی ازش بدم میاد...متنفرم ازش...چرا این کارو با من میکنه؟!..چرا میخواد زندیگمو بهم بریزه؟!با حرفای الکی؟!...مگه من چی کارش کردم؟!...

همون جوری که اشک میریختم اینارو میگفتم...پویانم منو تو بغلش گرفته بود و دلداریم میداد...اخرش صورتمو بین دستاش گرفت و لبامو بوسید و گفت:

-عزیزم خودتو اذیت نکن...تموم شده دیگه...بادی زودتر از اینا یه کاری میکردیم..ولی تموم شد...