فردا خیلی دیر بیدار شدم...ساعت دوازده بود...صورتمو شستم و رفتم بیرون...

-سلام به همه...اهاااای من بیدار شدم...

-سلام بابا...

-صبح بخیر...

-صبح تو هم بخیر...

داشتم میرفتم صبحونه بخورم که بابا صدام کرد...لحنش باعث شد با تعجب برگردم..

-بله بابا؟!

موهامو نوازش کرد و گفت:

-چیزی نیست...دخترام چه زود دارن میرن...انگار همین دیروز کوچیک بودین...

گفتم:

-دختراتون؟!!!فقط مروا نامزد کرده...

-نه عزیزم...همین یکی دو ساعت پیش یه اقایی تماس گرفت گفت میخواد برای پسرش بیاد خواستگاری دختر قشنگم...

رادارام فعال شد!!!...یعنی پویان بود؟!...بابا فامیلیشو میدونست...گفتم:

-کیا بودن؟!

-خودشو سهیلی معرفی کرد...

بابا با لبخند خاصی گفت:

-از قرار معلوم اشنا هستن...مدیر شرکتتونه انگار...

-چی؟!

-اینطور گفت...گفت پسرش مجنون دختر من شده...

جلو بابا خجالت میکشیدم...ولی گفتم:

-خب شما چی گفتی؟!چی شد؟!

-گفتم بیان...به نظرم پسر خوبیه...البته اگه تو هم موافق باشی...واسه پونزدهم قرار گذاشتیم...

من که از خدام بود!!!...ولی این بابای ما هم کار خودشو میکنه بعد میگه نظر تو چیه؟!...گفتم:

-حالا بیان ببینم چی میشه...

به دقیقه نکشید که خود پویان زنگ زد...جواب دادم:

-الو سلام...

-نمی تونم از فکرت من درآم...

با خنده گفتم:

-بابا تو چقدر عجولی...

-سورپرایز خوبی بود نه؟!

با ناز و ادا گفتم:

-حالا کی گفته من بهت جواب بدم؟!

انگار جدی گرفت چون با صدای عصبی پرسید:

-مرمر یعنی چی؟!...با قلب من بازی نکن دختر...تا همین جاشم کم از دست خاطرخواهای جناب عالی نکشیدیم...

یعنی واقعا حسودیش میشده؟!...خر کیف شدم...

-هیچی یعنی دلتو صابون نزن...

با دلخوری گفت:

-باشه پس خداحافظ...

-پویان؟!

جدی گفت:

-بله؟!

-چی شد چرا اینجوری میکنی؟!

-هیچی گفتی امیدوار نباشم دیگه...باشه...کاری نداری؟!

-نه...خداحافظ...

گوشیو قطع کردم...یعنی انقدر حساس بود؟!...ولش کن بذار فکر کنه راحت نمیتونه منو به دست بیاره...مروا هم که معلوم نبود کدوم گوری رفته بود مگه یه ازمایش گرفتن چقدر طول میکشه؟!...حالا خوب بود از پنجم میرفتم سرکار وگرنه تو خونه میپوسیدم..


روز پنجم وقتی بیدار شدم سریع گوشیمو خفه کردم تا بقیه بیدار نشن...پویان تو این چند روز یه اس ام اس خشک و خالی هم نفرستاده بود منم حسابی توپم پر بود و عزت نفسم هم اجازه نمیداد خودم بهش زنگ بزنم...مثل مادر فولاد زره رفتم شرکت...عیدو به مژده و سمیرا تبریک گفتم و اومدم تو اتاقم...اخمام تو هم بودن و منتظر پویان بودم...تو این چندروز بی محلیش فهمیدم خیلی وابسته اش شدم و واقعا دوستش دارم...دلم براش تنگ شده بود...سرمو گرم کار کردم ولی حواسم اصلا سرجاش نبود...داشتم نامه رو تایپ میکردم با حرص دستمو رو کیبورد میکوبیدم...در باز شد و یکی اومد تو...سرمو بگردوندم دیدم پویانه که با حرص رومو برگردوندم...اومد نشست رو جلوم و گفت:

-سلام عرض شد...

جواب ندادم...دوباره گفت:

-سلام...

با جدیت گفتم:

-گیرم که علیک...اگه فقط واسه سلام علیک اومدین خوشحال شدم سال نوتون مبارک ولی من خیلی کار دارم...

با بهت پرسید:

-مرمر...؟!!

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند بلند گفتم:

-چیه تازه یاد من افتادای؟!تازه فهمیدی یکی دیگه هم هست؟!اره؟!...چرا حرف نمی زنی؟!وقتی جنبه شوخی هم نداری من باهات هیچ حرفی ندارم!...

اولش تو شوک بود ولی بعد لبخندی زد و اومد طرفم...قفسه سنیم بالا و پایین میرفت..دستمو گرفت که پسش زدمو گفتم:

-به من دست نزن!

جا خورد ولی اروم گفت:

-چرا وقتی تو دلت اینهمه حرفه سکوت میکنی؟!

-چون مقصر من نبودم که بخوام چیزی بگم..میگفتمم فرقی نداشت...من با تو شوخی کردم ولی تو رفتارت خیلی جدی بود...

-اره چون نمی تونم فکر کنم نباشی و مال کس دیگه ای بشی می فهمی؟!نمی خوام کسی به جز من تو گوشت زمزمه عاشقونه سر بده و لمست کنه...شوخیشم دیوونم میکنه...تو این دو روز منم مثل تو بودم منم مدام اعصابم خرد بود ولی نمی تونستم بهت چیزی بگم...میخواستم اروم شم بعد باهات حرف بزنم...

اومد جلوم زانو زد و دستمو گرفت و گفت:

-مرمر ازت خواهش میکنم دیگه از این حرفا نزن...شاید از نظر تو مسخره باشه ولی من اینجوریم...نمیدونی اون روزا چقدر خودمو کنترل میکردم تا اون سلطانیو ...خفه نکنم وقتی اونطوری نگاهت میکردن و باهات حرف میزدن!

-یعنی چی یعنی من حق ندارم با کسی حرف بزنم؟!

-چرا داری ولی نه همچین ادمایی که با منظور میان طرفت!تو شاید تحت یه شرایطی یه چیزایی رو متوجه نشی یا به نظرت بی اهمیت بیاد ولی من میفهمم هرکسی با چه دید و منظوری میاد طرفت...حداقل من مردم و نوع نگاه و رفتار هم جنسامو میشناسم...فکر نکن تو ازاد نیستی هرچند الان اختیارت دست من نیست حتی اگه خدا بخواد بعد از ازدواجمون تو حق انجام هیچ کاریو نداری نه،...اگه طرف ادم درستی باشه مگه من مرض دارم مثل مامور دنبال تو باشم چون تو دختر عاقلی هستی...نمی خوامم به کسی تهمت بزنم که مثلا ادم ناپاکی هستن ولی اونا هم مثل من دوست دارن تو بهشون توجه کنی...

دستاشو مشت کرد و ادامه داد:

-من اینو نمی تونم تحمل کنم..نمی تونم ببینم کسی به جز من دوست داشته باشه،به تو فکر کنه...مرمر ترخدا منو درک کن...

هیچی نمی تونستم بگم...به معنای واقعی لال شده بودم...درسته یه ذره حساسیتش زیاد بود ولی بقیه حرفاش درست بود و چقدر این نگرانیاش به دلم مینشست...با این حرفاش قند تو دلم اب میشد کیلو کیلو...با دست ازادم موهاشو نوازش کردم ولی سریع دستمو کشیدم...با خنده سرشو بلند کرد و گفت:

-فکر کردی نفهمیدم؟!

خودمو زدم به اون راهو گفتم:

-چیو؟!

اهی کشید و با شیطنت گفت:

-حیف که الان نمی تونم بهت بگم چیو...بعدا میفهمی...

خندیدم...دیگه از دستش دلخور نبودم...

-من دیگه برم خانمی...

-خداحافظ...

-خداحافظ عزیزم...


تعصیلات عیدم مثل باد گذشت و پونزدهم رسید...حالا واقعا میفهمیدم مروا چه استرسی داشته...همه چی اماده بود ولی همه دور خودشون میچرخیدن و گیج بودن...بعد از دوش گرفتن اومدم تو اتاقم...نمیدونستم چی بپوشم...یکم تو کمدم گشتم که مروا اومد و گفت:

-چیه تو هم مثل اون موقع من گیج شدی؟!

با ناراحتی سر تکون دادم...

-برو اونور...

از جلو کمد رفتم کنار...چند دقیقه بعد یه کت شلوار قرمز گرفت جلوم...با چشمای گرد گفتم:

-من عمرا اینو بپوشم...

-بیخود کردی به حرف ابجی خانمت گوش میدی اینو میپوشی...

کت شلوار قرمز بود که کتش یکم کوتاه بود و از تاپ زیرش بالا میزد و دور کمرش تنگ بود و تو تنم خیلی قشنگ میشد ولی الان جلو اینا؟!...دلو زدم به دریا و پوشیدمش...چون تاپ زیرش مشکی بود کفشای پاشنه پنج سانتیی مشکیمو هم پام کردم...نمی خواستم پاشنش زیاد بلند باشه که یه وقت تعادلم بهم نخوره بیفتم...قرار بود مروا چای بریزه و من نفس راحتی کشیدم...شروع کردم ارایش کردن...یه لحظه وسوسه شدم رژ قرمزم بزنم که پشیمون شدم و به جاش یه ارایش اجری توپ کردم و ادکلنو از بالا تا پایین زدم به خودم و اومدم بیرون...

مروا با دیدن من با لبخند گفت:

-خوبه الان عین ادم شدی!حالا هی با من لج کن...

راست میگفت خوشگل شده بودم...همین که زنگو زدن با ترس و لرز اومدم جلو در..درو باز کردم و اومدن تو...با مامانش روبوسی کردم و پرک منو محکم تو بغلش گرفت..به باباش هم سلام کردم که با لبخند جوابمو داد و اخر از همه خودش اومد تو...یه سبد گل خیلی بزرگ داد دستم و خیره نگاهم کرد...دوباره از اون نگاهاش...انگار داشت ادمو میخورد...چپ چپ نگاهش کردم که خندید و چشمکی زد و رفت پیش بقیه...منم رفتم کنار بابا نشستم...همه خانوادش بهم لبخند میزدن و پرک انگار خیلی خوشحال بود...پویانم که سرش پایین بود و خیلی رسمی و افاوار رفتار میکرد طوری که کف کرده بودم...انقدر تو فکرش بودم که یهو با حرف بابا به خودم اومدم:

-دخترم بلند شو...

-برای چی؟!

-عزیزم برید باهم حرف بزنید...

-باشه..

از جام بلند شدم و پویان اومد دنبالم...رفتیم تو اتاقمو درو بستم...نشستم لبه تختم اونم نشست رو صندلی میز کامپیوترم...باید چی میگفتیم بهم؟!...

-خب شروع کن!

-چیو؟!

با خنده گفت:

-چیو؟!مثلا ما اومدیم با هم حرف بزنیم...یه عمر زندگیه خانم!

-خب چی بگیم؟!

-راجب خودت بگو...از انتظارات تو زندگی..از من...

بازم چیزی نداشتم...واقعا کار مسخره ای بود...مثلا بیست سوالی راه مینداختیم میگفتیم من فلان رنگ و غذا رو دوست دارم یا جدی تر میگفتم میخوام بعد از ازدواج درس بخونم و برم سر کار و نباید از من انتظار زیادی داشته باشی اونم قبول میکرد ولی بعدش همه چی الکی بود...خیلی ها این شرطا رو قبول کرده بودن ولی زندگیشون خوب نبود...پویان یه دفعه گفت:

-چقدر رنگ قرمز بهت میاد!تا حالا اینجوری ندیده بودمت!

با شوخی گفتم:

-واه چه چیزا!حالا چقدر فرق کردم؟!

من میخندیدم ولی اون جدی بود و با یه نگاه خاص بهم خیره شده بود...صبرم تموم شد و گفتم:

-ا پویان چرا اینجوری نگاه میکنی؟!

-دوست دارم خانم خوشگلمو ببینم حرفیه؟!یه عمر منتظر این روزا بودیم حالا تو هی فازمو بپرون!

-دیوونه...

-اره عزیزم دیوونتم...یه چیزی هم بگم جلو هیچکس این رنگو تنت نمی کنیا!!!

-باشه...جلو تو پوشیدم یه بار بسمه...

-جلو من باید بپوشی!از اون خوشگلتراش...

بالشو پرت کردم طرفش که چون حواسش نبود خورد تو سینش...

-چی شد؟!

خندیدم...

-چشم چرونی بسه!ما اومدیم باهم حرف بزنیما!!!!

چندبار پلک زد بعد گفت:

-اخه چی بگیم؟!ما که با چهار تا کلمه حرف بی سر و ته که هی میخوایم بگیم اره موافقم نمی تونیم زندگی کنیم...تو این مدت کار همو بهتر شناختیم...

-اره راست میگی...پس پاشو بریم دیگه...

-نمیشه همین جا بمونیم؟!..من دیگه نمیام...

دستشو کشیدم و گتم:

-بلند شو بریم زشته...الان میگن اونا دارن اون تو چی کار میکنن!-

مرموز نگاهم کرد و گفت:

-به اونا چه وقتی ادمو با یه دختر خوشگل با لباس قرمز میفرستن تو یه اتاق تنها چه انتظاری دارن؟!

با شرم گفتم:

-پویان!!!!بی حیا شدیا...

-برای خانمم بی حیا نباشم برای کی باشم؟!هان؟!

گونه ام سرخ شدن و لبخندی مخفی زدم...باهم از اتاق رفتیم بیرون...همین که رفتیم تو پذیرایی همه بهمون خیره شدن...بابا گفت:

-دخترم نظرت چیه؟!

پویان با امیدواری نگام کرد...میخواستم یکم اذیتش کنم ولی دلم نیومد...خیلی حساس بود نمیشد با اعصابش بازی کنم...با خجالت گفتم:

-جوابم مثبته بابا ولی باید باهم بیشتر اشنا شیم....

پویان با لبخند بهم نگاه کرد...لبخندش بیشتر از هرچیزی برام ارزش داشت...همه کلی دست زدن...انگار یه جورایی میدونستن جوابم چیه چون پویان یه باکس سورمه ای از مامانش گرفت و یه حلقه طلا سفید برلیان دستم کرد...همه چیز خیلی زود انجام شد...حلقه تو انگشتای کشیده و سفیدم خیلی قشنگ بود...به پویان نگاهم کرد...هیچی نمی تونستم بگم..خیلی خوشحال بودم...خیلی لجم میگرفت که نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم...عیب نداره بعدا تلافیشو در میارم...


شب اونا رفتن و پرک که راه رفتنش شبیه ورجه وورجه کردن بود...برگشتم طرف خانواده خودم..اونا هم خیلی خوشحال و راضی بودن...رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم...صدای گوشیم بلند شد..ورش داشتم..پویان اس ام اس داده بود...

-نمی دونی امشب چقدر برام سخت بود اونطوری که واقعا میخواستم خوشحالیمو بهت نشون بدم...

منم جواب دادم:

-اره برای منم همین طور...

-خیلی دوست دارم..

-منم خیلی دوست دارم...

- مرمر دیگه از دنیا هیچی نمی خوام...

چقدر با احساس بود...منم خیلی داشتم بهش وابسته میشدم و به این کاراش عادت میکردم...فردای اون روز انقدر عجله داشت که رفتیم ازمایش دادیم و چند وقت بعد که جوابش اومد با اجازه بابا یه صیغه محرمیت خوندیم تا باهم راحت تر باشیم...پویان داشت ذوق مرگ میشد منم همین طور ولی خوددارتر بودم...هنوز کسی تو شرکت نمیدونست...

*****
سمیرا به حلقه تو دستم نگاه کرد و با جیغ گفت:

-مرمر نامزد کردی خبر نمیدی؟!

-چرا جیغ میزنی گوشم کر شد!

با هیجان رو میز نشست و گفت:

-حالا با کی؟!

-اونشو دیگه نمیگم...

-اه بگو دیگه...

-زوره نمیگم...

-بمیر تو که یه خبر درست نمیدی...حداقل شیرینیشو بده...

-مرض قند نگیری یه وقت...باشه میدم بهت...

-اخ جون...من برم دیگه...

-برو بذار منم به کارم برسم...

همین که رفت پویان اومد تو...دیگه به هم محرم شده بودیم و راحت بودیم...

-خانم من چه طوره؟!

-خوبم تو چه طوری؟!

-خوبم عزیزم...

-پویان؟!

-جانم؟!

-امروز یکی اومد پرسید نامزد کردی با کی...منم گفتم به تو چه...میخواستم اول نظر تو رو بدونم...بهشون بگیم باهم نامزد کردیم؟!

کمی فکر کرد بعد گفت:

-اره بگیم!خوشم نمیاد کسی بیاد طرفت...هرچند همه دیگه میدونن نامزد کردی...میگیم...بذار تو مهمونی که قراره واسه نامزدی بگیریم دعوتشون میکنیم میفهمن...

از جام بلند شدم و اروم رفتم طرفش که خودشو کشید عقب و با صدای دخترونه ای جیغ زد:

-دختر حیا کن...خدا ادم امنیت نداره از دست این دخترا...میخوای چه بلایی سرم بیاری؟!

خندیدم و بیشتر رفتم طرفش...خودشو بیشتر کشید عقب و گفت:

-بکش کنار خودتو...به بابام میگم بیاد بکشت...

رفتم نزدیکشو بغلش کردم...اول شوکه شده بود بعد دستاش دور کمرم پیچید و منو چسبوند به خودش...چشمامو بستم خودمو بیشتر تو اغوشش فرو کردم...اونم منو بیشتر به خودش فشار میداد...هیچ وقت فکر نمی کردم اغوش پویان چنین ارامش و گرمایی برام داشته باشه...با خودم گفتم حالا که فقط بغلش کردی حست اینه وای به موقعی که...اروم از خودم جداش کردم...برای اخرین بار یه فشار کوچولو بهم داد و ولم کرد...اروم گفت:

-نمی خوام تو اضطراب باشی...اینجا جاش نیست چون معلوم نیست کی میاد و میره...

خوب بود خودش درک میکرد...هردومون تو یه حال دیگه بودیم...نگاهش خیلی داغ و تب دار بود...حال خودمم تعریفی نداشت...خداحافظی کرد و رفت...یکم مشغول کار شدم و مثل همیشه ساعت پنج راه افتادم خونه...


سه هفته از نامزد بودن من با پویان میگذشت...سه هفته که انقدر خوشحال بودم که انگار رو ابرام...
باورم نمیشد به پویان رسیده باشم...اونم با کارایی که میکرد منو بیشتر از قبل به خودش وابسته میکرد...
خیلی با احساس بود و منم محتاج عشقش بودم...اره واقعا بهش نیاز داشتم...و از خدا میخواستم مارو کنار هم نگه داره...
یه روز مجبور بودم به خاطر کارای زیاد شرکت تا ساعت هشت بمونم...

اه لعنتی انقدر زیاد بود که اگه تا فردا هم میموندم تموم نمیشد...

اون روز از شانس گندم ماشین نیاورده بودم و پویان هرچی اصرار کرد منو برسونه زیر بار نرفتم چون خودش قصد داشت تا اخرای شب تو شرکت بمونه...

از شرکت خارج شدم و تو خیابون پایین میومدم..یه پرادوی مشکی داشت دنبالم میومد...

دوهفته بود که اینجوری بود و کم کم داشتم نگران میشدم که این کیه و قصدش چیه...
تو این مدت به کسی چیزی نگفته بودم و بعضی وقتا میپیچوندمش ولی دیگه واقعا ترس برم داشته بود...
مخصوصا الان که هوا داشت تاریک میشد و من هیچ جوره نمی تونستم از خودم دفاع کنم...یاد اونشب افتادم و تنم ناخوداگاه لرزید..
نمی خواستم تجربه اون شب دوباره برام تکرار بشه...اه حالا تاکسی هم گیر نمیومد...
دورادور چشمم بهش بود...

وایساد کنار خیابون و یه دختره ازش پایین اومد...یکم چشم چشم کرد و وقتی منو دید بلند گفت:

-خانم میشه یه لظه بیاین؟!

خدایا برم؟!نرم؟!نمیشه بهش اعتماد کرد...
یه نگاه به خیابون خلوت تاریک کردم و اب دهنمو قورت دادم...
ای دختر من بهت چی بگم که باز با لجبازیات خودتو بدبخت کردی...

دختره دوباره صدا زد:

-خانم لطفا یه لحظه بیاین...

با ترس و لرز رفتم طرفش...یه برگه جلوم گرفت و گفت:

-ببخشید من گم شدم دنبال این ادرس میگردم...میشه شما راهنماییم کنیم؟!

سرمو تکون دادم و همین که خواستم به برگه نگاه کنم یه دستمال گرفت جلو بینیم و سرم گیج رفت و دیگه هیچی نفهمیدم...