یه هفته از این موضوع میگذشت...پویان هر شب بهم زنگ میزد و کلی باهام حرف میزد...به مروا موضوعو گفتم و اونم هیجان زده شد و گفت که معلوم بوده...

موقع باز کردن گچ پام رسید...با بابا رفتیم بیمارستان و گچو باز کردیم...خوشحال بودم که دیگه میتونم مثل ادم راه برم...

چهار شنبه بود تا جمعه استراحت کردم و شنبه بالاخره رفتم شرکت...تو این مدت پویان خودش کارای منو انجام میداد به خاطر همین شب قبلش یه دسته گل رز سفید براش گرفتم..

تو شرکت رفتم طرف اتاقشو درو باز کردم..کسی نبود...سریع دسته گلو گذاشتم رو میزشو اومدم بیرون...

همین که رفتم تو اتاق خودم سمیرا و مژده حمله کردن تو..

-سلام مرمر..

-سلام خانم...کجا بودی؟!

-چی شده بود؟!نیومده بودی یه ماه...

-شنیدیم پات شکسته...درسته؟!

-خبرایی هست نمیومدی؟!

داد زدم:

-اه دو دقیقه ساکت باشید عین وروره هی حرف میزنید خب من که نمی فهمم چی میگید!

مژده خندید و گفت:

سگم شدی!

سمیرا گفت:

-خب خودت تعریف کن!

-افتادم زمین پام شکست!

جفتشون منتظر بقیه حرف من بودن...

-خب؟!

-خب که خب!

-بقیش؟!!

-بقیه نداره...همین بود...

مژده زد تو سرم و گفت:

-بمیری با این حرف زدنت...

-تو پیش مرگم شی!خب اگه کاری ندارید برید که من خیلی سرم شلوخه...

-باشه به کارات برس!البته کاری که نداری اقای مهندس خودشون شخصا رسیدگی میکردن!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-تا چشت درآد!

-خداحافظ...

جفتشون رفتن...لحظاتی بعد پویان اومد تو...تعظیم کوتاهی کرد و گفت:

-سلام بر سرکار خانم...خیر مقدم میگم مفتخر فرمودید بانو...

خندیدم و گفتم:

-سلام...بیا بشین...

-چشم!

نگاهم کرد و گفت:

-یه دسته گل تو اتاقم بود...

من گذاشته بودم...

-بوی تو رو میداد...

خودمو به بی خبری زدم:

-واه!

-والا...

-یادم نمیاد اجازه داده باشم بوم کرده باشی!

همین که گفتم فهمیدم چی گفتم و سرخ شدم...لبخند شیطانی زد و گفت:

-اونم به وقتش...

از رو نرفتم و گفتم:

-چه وقتی؟!

-وقتی شما خانم من بشی...

با تعجب و خوشحالی گفتم:

-پویان...؟!!!

با لبخند خاصی گفت:

-بله عزیزم...


پویان با لذت نگاهم کرد و گفت:

-من میخوام همیشه خانمم باشی...انقدرم هولم که نگو...اگه اجازه بدی به بابام بگم زنگ بزنه با بابات صحبت کنه خدمت برسیم این خانم کوچولو رو زودتر ببریم ندزدنش ازمون!

تو چشمام خیره شد و جدی گفت:

-بنده رو به غلامی قبول میکنید؟!

با خنده گفتم:

-بلــــــــــــــــــــــه !!!

چشماش برقی زد و گفت:

-خب پس امشب میایم!

-پویـــــــان!!!

-جان دلم؟!

-هولی چقدر!!!

-بله خانم ما فقط یه بار خر میشیم...

کیف موبایلمو که خالی بود پرت کردم طرفش که سرشو دزدید و گفت:

-چه خشن!!!حالا ما یه چیزی گفتیم،شما بشنو و باور نکن!

با عشق نگاهش کردم...نگاهمو که دید بلند شد اومد طرفمو در گوشم اروم گفت:

-همین نگاهات ادمو دیوونه میکنه...

گونه هام از خجالت سرخ شد...چونمو با انگشت چرخوند و گفت:

-قربون خجالت کشیدنت برم...

یهو ازم دور شد و دستی تو موهاش فرو کرد و با اشفتگی گفت:

-من برم که کار دست جفتمون میدم!این همه صبر کردم این مدتم روش!

درو سریع باز کرد و بیرون رفت...منم دلم میخواست میپریدم بغلش...به خودم نهیب زدم خاک تو سرت...چقدر منحرف شدی...سرت به کارت باشه این فکرای عجیب غریبم نکن...حیا هم خوب چیزیه!!!...به صدای درونم خندیدم...چقدر مثل مادربزرگا حرف میزد...ولش کن...ساعت پنج از شرکت زدم بیرون...نزدیکای عید بود و کلی کار تو خونه داشتیم...دلم نمیومد مامانو دست تنها بذارم...خونه که رسیدم دیدم لباسامو عوض کردمو رفتم تو اشپزخونه که مامان اکثرا اونجا بود...کلا زنای ایرانی نصف عمرشونو تو اشپزخونه میگذروندن...

-سلام بر مامان مامانا...

-سلام عزیزم...خسته نباشی...

-تو هم خسته نباشی...کاری نداری انجام بدم؟!

-نه دخترم...تو برو استراحت کن..

-نه مامان خب شما خسته شدی اینقدر کار کردی...

-نه مادر کاری نمونده...تو هم برو پیش خواهرت تنها نباشه...

-باشه...

بدون در زدن رفتم تو اتاق مروا...سرشو بلند کرد و گفت:

-شعور در زدن نداری وگرنه مقصر نیستی!

لب تختش نشستم و گفتم:

-برو بچه پررو...کسی به من اینو میگه که خودش اسطوره ی شعور باشه...نه تو...

-خب از اقای رئیستون چه خبر؟!خوب هستن؟!

با لبخند گفتم:

-بلیم خیلی خوبن!

-احترام به خواهر زن واجبه دیگه...

-مرواااااا...

-خب چیه؟!من هیچ وقت الکی حرفیو نمی زنم...تو هم خودتو به اون راه نزن چون نیش بازت لوت میده!

سعی کردم نخندم :

-خب حالا...از فرزاد چه خبر؟!به کجاها رسیدید؟!!

با عشوه حرکتی به سر و گردنش داد و گفت:

-سلامتی...به جاهای خوب رسیدیم...بهش گفتم میذارم بیای خواستگاری این بانوی بزرگوار...

-بسه بسه!فقط من میدونم چی به سر اون بیچاره اوردی که بدون اجازه تو ابم نمی
خوره...پسر مردمو بدبخت کردی رفت...

انگشتشو اورد جلو چشمم و گفت:

-اگه دلت میخواد کور شی ادامه بده!

-حالا جدی جدی قراره بیاد خواستگاریت؟!

-اره...شماره خونه و بابا رو گرفت...دیگه بقیشو نمیدونم...

-پس احتمالا تو عید بیان...

-شاید...

-کاری نداری من برم؟!

خندید و گفت:

-از اولم باهات کاری نداشتم!بعدشم همچین میگه کاری نداری انگار میخواد بره اون سر دنیا...یه اتاق بیشتر فاصله نداریا...

-باشه بابا...


-مروا اون تنگ ماهیو بیار دیگه...سال داره تحویل میشه هنوز سفره هفت سین نچیدیم...

مروا که تنگ ماهی تو دستش بود اومد...سفره رو با سلیقه چیده بودم...همه دورش نشسته بودیم...تلویزیون روشن بود و ثانیه شمار زیرش ده دقیقه تا زمان تحویل را نشون میداد...بابا داشت قرآن میخوند و ما سه تا هم ساکت نشسته بودیم و هر کدوم تو حال خودمون بودیم....سه ثانیه...دو...یک...صدای بلند ساز و اعلام سال نو تو خونه پیچید...هیجان زده دست زدم...همیشه عید برام شور و هیجان خاصی داشت...

مروا نگاه تاسف باری بهم انداخت و گفت:

-با این سنش هنوزم عین بچه ها جیغ جیغ میکنه...

بغلش کردم و با خوشحالی گفتم:

-خفه شو سال نو مبارک...

-سال نوی تو هم مبارک...

وقتی همه با هم روبوسی کردیم و سال نو رو تبریک گفتیم بابا به هممون عیدی داد...مامان تلفنو برداشت تا به بقیه تبریک بگه...گوشیم زنگ خورد...تعجب کردم...کی این موقع به من زنگ میزد؟!...برش داشتم و با دیدن شماره پویان لبخندی زدم و جواب دادم:

-سلام...

-سلام به روی ماهت...عیدت مبارک عزیزم...

-عید تو هم مبارک...

-این احساساتت منو کشته!من واست شعر میگم بعد تو فقط میگی مرسی...

خندیدم و گفتم:

-خب چی بگم؟؟!

-عزیزم...عشقم...تاج سرم...

-پررو نشو...مثلا من باید برات ناز کنم...

-شما ناز کن تا ته دنیا میخرمش...

مثل خر تی تاب خورده شاد شدم...همه کاراش به دلم مینشست...

-مرمر؟!!!

-جانم؟!

-من تا کی باید صبر کنم؟!کی بیام تو رو ببرم؟!

-گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!

-بابا من حلوا نمی خوام...تو همین تعطیلات عید خوبه؟!

-نمیدونم...هر جور راحتی...فرقی نداره...

با ناراحتی ساختگی گفت:

-چقدر ذوق داری تو!میخوای تو بیا خواستگاری من...

بلند خندیدم...

-بخند...بخند...خبرت میکنم...تو بی ذوقی من الان رو پا بند نیستم...

صدای مامان اومد که داشت صدام میکرد...سریع گفتم:

-من باید برم...صدام میکنن...

-باشه برو...خداحافظ...

-خداحفظ...سال خوبی داشته باشی...

-تو هم...

گوشیو قظع کردم و اومدم تو هال...مامان با کنجکاوی نگاهم کرد و پرسید:

-با کی حرف میزدی؟!

تندی گفتم:

-دوستم بود...

ابروهاش پرید بالا ولی هیچی نگفت...به جاش مروا هی برام ابرو بالا مینداخت و زیر زیرکی میخندید...چشم غره ای بهش رفتم...بابا گفت:

-بچه ها بلند شید بریم خونه مادربزرگتون..همه اونجان...

-عمو اینا هم هستن؟!

-اره دیگه...

با مروا نگاهی رد و بدل کردیم و رفتیم حاضر شدیم...یه مانتوی ابی نقره ای کوتاه پوشیدم با شلوار هم رنگش و روسری ساتن ابی روشن...موهامو یه ذره گذاشتم بیرون و سایه نقره ای هم پشت پلکم زدم...لباسام هم رنگ چشمام شده بود...از تیپم که راضی شدم اومدم بیرون...مروا با دیدنم سوتی زد و گفت:

-با اینکه پررو میشی ولی خیلی جیگر شدی بیشوور...

-مرسی...

خودش تیپ مشکی طوسی زده بود و خیلی بهش میومد...سوار ماشین شدیم و راه افتادیم


زنگو زدیم و لحظاتی بعد در با صدای تیکی باز شد...رفتیم تو و مشغول تبریک گفتن شدیم...وقتی رفتیم تو زن عمو از نوک دماغش نگاهی بهم کرد...مجبوری رفتم جلوش و خیلی سرد گفتم:

-سلام زن عمو...عیدتون مبارک...

منتظر جوابش نشدم و رفتم جای دیگه...دخترشم ادم حساب نکردم...وسطای مهمونی اومدن کنارم نشستند و گفتند:

-مرمر جون شنیدم نامزدیت بهم خورده...

با لبخند گفتم:

-اره چون هرکسی لیاقت منو نداره...

اونم لبخندی زد و گفت:

-منم نامزد کردم...هرچند مثل مال تو تو زرد از اب در نیومد...

زن عمو با لبخند چندش اوری گفت:

-پسر دوست مرتضی که تولیدی داره با باباش...

پوزخندی زدم و گفتم:

-هرکس به اندازه لیاقتش از دنیا سهم میبره...ادمای کوچیک دنیای کوچیکی هم دارن...

زن عمو از حرصش داشت لبشو تیکه تیکه میکرد...دخترش گفت:

-اره عزیزم ولی دنیای بزرگ گندکاری بیشتری داره...حیف اون پسر...

زن عمو هم گفت:

-واقعا حیف همایون شد...

دخنرش گفت:

-چه پسر خوبی بود...

از جام بلند شدم و با اخم گفتم:

-سگ خور عزیزم...من انداختمش دور تو برش دار...چون لیاقتت بیشتر از این نیست...
خشمگین اومدم و اونور سالن نشستم...
زن عمو مدام چپ چپ نگاهم میکرد و من هربار لبخندی میزدم تا حرصش دراد...دیگه تحمل نیش و کنایه هاشونو نداشتم...ادم تا این حد حسود...اگه من با پویان ازدواج کنم دیگه چشمای وزغیش میزنه بیرون...از این فکر اعصابم کمی اروم شد...بقیه مهمونیو با زور تحمل کردم و اخرای شب به بابا اشاره کردم و سریع زدیم بیرون...وقتی رسیدیم خونه خیلی خودمو کنترل کردم تا چیزی بروز ندم و مامان و بابا ناراحت نشن...مروا که مثل همیشه از موضوع خبر داشت هم چیزی نگفت...قرار بود روز سوم عید فرزاد بالاخره بیاد خواستگاری مروا...از روز قبلش همه چیو اماده کرده بودیم...مروا خیلی استرس داشت...داشتم شالمو درست میکردم که صدام کرد...رفتم تو اتاقش...

-چیه؟!

با استرس دور خودش میچرخید...

-مرمر چی بپوشم؟!

تو کمدش گشتم و کت شلوار سفید خیلی خوشگل که تازه خریده بود دادم دستش...

-اینو...بعدم من میام ارایشت میکنم...

گل از گلش شکفت و گفت:

-واقعا؟!مرسی خواهری...

-خواهش....یه ابجی که بیشتر نداریم...

لباسو پوشید و من یه ارایش ملیح کردمش...خیلی خوشگل شده بود...گونشو بوسیدم و گفتم:

-اصلا نگران نباش...همه چی خوب پیش میره...

دستاشو تو هم قفل کرده بود و تو خونه راه میرفت...خودم هم کمی نگران بودم...زنگ خونه به صدا در اومد..رنگ مروا مثل گچ شده بود..هیچ وقت مروا رو اینجوری ندیده بودم...

-دیوونه خواستگاریه مراسم گردن زنون نیست که...فوقش میفهمن کیو انتخاب کردن پشیمون میشن میرن...

-مرمر ساکت شو...دارم میمیرم..


ومدن تو...خیلی پسر با شخصیتی بود...
خانوادش هم همین طور بودن...خیلی گرم باهامون سلام علیک کردن و رفتن نشستن...
مروا چایی اورد و پیش من نشست...
اصلا تو فاز مجلس نبودم...بابا داشت با باباش حرف میزد مامان هم با مامانش...

مامان فرزاد گفت:

-خب اقای کیایی اگه اجازه بفرمایید اقا پسر من با دخترخانم شما برن حرف بزنن...

باباهم گفت:

-خواهش میکنم...مروا جان اقا رو راهنمایی کن عزیزم...

مروا هم بلندشد و با فرزاد رفتن تو اتاقش...بعد رو ساعت اومدن بیرون...انگار خانواده ها میدونستن که اینا از خیلی وقت پیش باهم اشنا شدن و این مراسم فقط برای به جا اوردن اداب بود...مروا و فرزاد هردو سرشون پایین بود...

بابای فرزاد و بابا با لبخند پرسیدند:

-خب دخترم نظرت چیه؟!

مروا با لبخندی از شرم گفت:

-بابا هرچی شما بگین...

بابا گفت:

-عزیزم هرچی خودت میدونی...

-پس با اجازه شما و مامان جوابم مثبته...

هم خوشحال شدم هم جا خوردم...مروا با این همه استرس چه سریع جواب داد!!!...مامان فرزاد بلندشد و جعبه ای به دست پسرش داد...

فرزاد هم جعبه رو باز کرد و حلقه ظریف و زیبای طلا سفیدی دراورد و تو انگست مروا کرد...
جفتشون خوشحال بودن و معلوم بود همو دوست دارن...
از ته دل براشون ارزوی خوشبختی کردم...
قرار شد با اجازه بابا بعد از تعطیلات برای خوندن صیغه محرمیت برن...و فردا برای ازمایش...
دیگه کم کم مروا هم میرفت...اونا هم خداحافظی کردن و رفتن...

بابا پیشونی مروا رو بوسید و گفت:

-عزیزم...دختر کوچولوی جیغ جیغوم هم داره ازدواج میکنه...مبارک باشه دخترم...

-مرسی بابا...

مامان هم مروا رو بوسید و یکم گریه کرد...

-اوه مامان حالا فقط نامزد کرده بذار به بعد...

مروا برگشت طرفم و گفت:

-هوووی...

-خب راست میگم جای من بازتر میشه وسایل اضافیمو میذارم تو اتاق تو...

ولی لحظه ای بعد همو بغل کردیم و ناخوداگاه اشکم در اومد...نمیدونم چرا...با وجود کل کل هامون ولی خیلی دوستش داشتم...میدونستم خیلی زود میره چون تقریبا چند ماهی بود که همو میشناختن...

مروا با خنده گفت:

-گریه ات برای چیه؟!به قول خودت هنوز که نرفتم...

اشکامو پاک کردمو با این حال گفتم:

-دلم برای فرزاد سوخت...

-بمیری...

خندیدم و گفتم:

-دستت درد نکنه..خوشبخت بشی ابجی کوچیکه...

-مرسی ابجی بزرگه