عروس خون بس 11
سهیل:الو
روژان روژان:سلام سهیل:سلام خوبی؟ روژان:ممنون،تو خوبی
سهیل:خوبم،خداروشکر،سارا یه چیزایی میگه درسته؟ روژان:چی میگه؟
سهیل:میگفت،نمیخوای بری رشته تجربی،چرا؟ روژان:خب،دوست دارم برم رشته
انسانی. سهیل:چرا نظرت عوض شد؟ روژان:نمیدونم،فکر نمیکنم،تو پزشکی موفق
بشم. سهیل:باشه عزیزم هرجور خودت دوست داری. روژان:تو چیکار میکنی؟با
درسات؟ سهیل:کاری باهاشون نکینم،اونا با مخ من یه کارایی میکنن هردو
خندیدن.سهیل،کار داشت خداحافظی کردن.چندماه از رفتن سهیل میگذشت،روژان اول
دبیرستان رو تمام کرد،حالا باید انتخاب رشته میکرد،مدتها بود تصمیمش عوض
شده بود، با توجه به تواناییش تصمیم گرفت بره رشته انسانی.*** سارا:روژان
قبول شدی،حقوق تهران صدای جیغ و هورای سارا و روژن همه جارو پر کرده بود بی
بی گل با شوق نگاشون میکرد.خیلی تلاش کرده بود،میدونست چیزی که با تلاش
زیاد به دست بیادچقدر شیرین،سال دوم وسوم راتو یکسال خونده بود،چنان درس
میخوند،که سه شب را در بیمارستان بود.دوسال و نیم بود که سهیل رفته
بود،روژان،همچنان مشتاقانه منتظرش بود. روژان:وای باورم نمیشه.
سارا:باورکن،خانم وکیل،بیا پرونده اولم خودم،بیا میخوام مهریه رو بذارم
اجرا. روژان:لوس سارا:جدی میگم روژان:تو نمیخوای عروسی بگیری،رکورد زدیا.
سارا:فضولی موقوف. روژان:میزنم تو سرتا سارا:وای نگاه چه زبونی سر من داره
تا دیروز بهم میگفت سارا خانم روژان:مرض ادای من در نیار سارا:بلند شو حرف
من گوش بده روژان:من هروقت به حرف تو گوش دادم،تو دردسر افتادم. سارا:گمشو،
خو اگه راست میگی یکیش رو بگو. روژان:همون موقع که تو باغ بودیم،جا پا
گرفتی گفتی برو سیب بچین،خرم کردی من رفتم بالا،نتونستم بیام پایین
سارا:اونکه از بی عرضگی خودت بود،به من چه روژان:آهان،بی عرضگی من بود،تا
پسر،شکوهی اومد،مثل جت فرار کردی،من گذاشتی اون بالا سارا،یادش به اون روز
افتاد،کلی خندید سارا:وای روژان،شده بودی مثل تارزان،فقط باید مثل تارزان
یه هو میکشیدی میپریدی پایین،مستقیم تو آغوش گرم پسر شکوهی فرو میومدی.
روزان:مرض ،من که حمید رو میبینم سارا:حمید؟حمیدکیه؟نمیشناسروژان:چی
شده،حمید؟سارا بی بی گل:حمید حرف بزن چی گفتی به این روز افتاده روژان:مونس
مونس؟ مونس :بله خانم روژان:آب قند بیار زود باش حمید روی مبل نشست چشماش
خیس اشک بود،جرات نداشت حرف بزنه. مونس آب قند آورد،روژان سر سارا رو بلند
کرد،آب قند رو به زور توی دهانش ریخت.بعد از چند دقیقه چشماش باز کرد،روژان
رو که دید،بغضش ترکید،روژان بغلش کرد. روژان:سارا،قربونت برم چی شده،بهم
بگو سارا:روژان...س...هیل و دوباره گریه کرد.روژان،با چشمان پر از اشک به
روژان نگاه میکرد،نمیخواست ادامه حرفای سارا رو بشنوه،هیچکدوم،حواسشون به
بی بی گل نبود. روژان:سارا،سهیل خوبه حتما اومده که تو از خوشحالی غش
کردی،آره دیونه و خندید یه خند عصبی حمید:روژان آروم باش،هنوز هیچی معلوم
نیست. روژان:چی معلوم نیست. حمید:سهیل،تصادف کرده،تو کماست. صدای هق
هق،سارا با صدای افتادن چیزی همزمان شد،بی بی گل دستش رو قلبش بود،افتاده
بود رو زمین،اوضاع خونه بهم ریخته بود،صدای گریه های روژان و سارا آژیر
آمبولانس،هیچ کسی نبود،که دلداریشون بده.بی بی گل سکته کرده بود،بردنش بخش
مراقبت های ویژه،سارا زیر سرم بود،و روژان تنها تر از همیشه توی راهرو
بیمارستان آروم آروم اشک میریخت،باورش نمیشد،سهیل وبی بی گل تنها کسانی که
داشت، بین مرگ و زندگی باشن،چرا به هرکی دل بستم از تنهام گذاشت؟چرا
خدا؟چرا؟مگه من چه گناهی کردم،حالت عصبی بهش دست داده بود،فریاد
میزد،فریادهایی که دل سنگ رو آب میکرد.پرستارا به سمتش رفتن،دستش محکم
گرفته بودن،آرامبخش بهش تزریق کردن،چشماش داشت بسته میشد،احساس کرد،یه نفر
از روی زمین بلندش کرد،چشماش بسته شد. با صدای همهمه چشماش بازکرد،رو تخت
بیمارستان بود،وقت ملاقات بود،اطراف تخت کناریش که متعلق به یه دختر همسن
خودش بود،پر بود از آدم،ولی اون مثل همیشه تنها بود،تنهای تنها،به زنی نگاه
کرد،که با محبت تکه های کمپوت را در دهان دختر میذاشت،روش برگردوند،دستی
روی شونه اش احساس کرد،برگشت همان زن بود. زن:سلام روژان با صدای که از
گریه دور گه شده بود،سلام کرد. زن:چرا تنهایی؟ملاقاتی نداری؟ روژان به یاد
بی کسی خودش افتاد،اشک از چشمانش بی صدا پایین میریخت. روژان:یکی از
ملاقاتیم ،تو غربت،رفته تو کما،یکی دیگه اش تو مراقبتهای ویژه
همینجاست،یکیشون مثل من تویکی از همین اتاقا بیهوش افتاده زن،اشک چشمش رو
پاک کرد. زن:صبور باش دخترم،خدا بزرگه روژان:آره،خیلی بزرگه،اینقدر
بزرگ،ولی من خیلی کوچیکم تحمل این همه درد رو ندارم پتو رو روی سرش کشید و
گریه کرد. سرمش تمام شده بود،بلندشد،به طرف مراقبت های ویژه رفت،سارا رو
دید که به شانه حمید تکیه زده به سمت اون میان.با خودش گفت:خوشبحال سارا که
یه تکیه گاه مثل حمید داره. حمید:سلام روژان خوبی؟ روژان:ممنون،ساراتو
خوبی سارا خودش تو بغل روژان انداخت،با هم گریه میکردن. پرستار:خانما،لطفا
بفرماییدبیرون،وقت ملاقات تمام هرسه تو محوطه بیمارستان نشسته بودن.
روژان:حمید؟ حمید:بله روژان:سهیل چه به روزش اومد؟ حمید:پدرش میگفت،راننده
ماشینی که باهاش تصادف کرده،مست بوده،اون مرده ولی سهیل بین مرگ و زندگیه
باید براش دعا کنیم. روژان:من میدونم ،سهیل خوب میشه،قول داد تا آخرش
مراقبم باشه.برمیگرده برمیگرده.. اشکای که بی صدا از چشماش پایین میومد،اشک
هر رهگذری رو در میاورد. سوار ماشین شدن،سرش رو به شیشه ماشین،تکیه داه
بود،هوا داشت تاریک میشد،احساس کرد توی تب داره میسوزه،شیشه رو داد
پایین.حمید ترمز زد،ترافیک سنگینی بود،ماشینی که کنارشون بود،آهنگ ملایمی
گذاشته بود،روژان،بهش گوش داد،انگاری حرف دل اون رو میزد،به آهنگ گوش دادو
به سهیل فکر میکرد و براش دعا میکرد، لحظه لحظه های که با سهیل بود،مثل یه
فیلم از جلو چشمش رد میشد. یکی از این آدما یه شب دعاش میگیره،یکی از همین
شبایی که شب تقدیر شبی که تنها از خونه زد بیرون،سهیل برای همراهیش اومده
بود. یه دل شکسته یک گوشه این شهر،صداش میرسه تا آسمون ها وچه دامنگیر وقتی
که تو خونه زهرا خانم در باز کرد،سهیل با اون لبخند گرمش جلوش بود. غروبا
چه حالی داره،این فضا چه حالی داره تو محضر،عقد که بدون حلقه نمیشه که برای
گریه کردن،یه هوای عالی داره روز اولی که موهاش کفی کرده بود.خنده های
شادش وقتی رفتن خرید،با قاشق دهنیش ذرت خورد. غروبا ببین هوارو،گریه های بی
صدارو تو اتاق که بود،سهیل اومد داخل مات ومبهوت روژان شده بود. یه نفر بی
خواب تا سحرهی بی تاب یه سفر برف بازیشون،وقتی سهیل جلوش ایستاده بود،سارا
بهش برف نزنه بی تاب شنیدن یه خبر تا سحر،یه دعا که داره اثر وقتی تب کرده
بود،به روژان گفته بود دوستت دارم این همه دستایی که منتظر بارونه،یکی اون
بالا نشسته که خودش میدونه وقتی که خداحافظی کرد،اشکی که تو چشماش بود.
میدونه کاری که فقط خودش میتونه،دستای خالی رو خالی برنمیگردونه. آهنگ تمام
شده بود.روژان هنوز داشت،دعا میکرد وآروم اشک میریخت. حمید:لعنتی این
ترافیک وچراغ قرمز کی تموم میشه؟ سارا:حمید،چه آهنگ قشنگی بود،یعنی ،خدا
جواب دعای ما رو هم میده حمید:آره خانومم گریه نکن،دعا کنید براش. از تو
آیینه به روژان نگاه کرد،از زور گریه چشمای درشتش مثل یه خط باریک شده بود.
حمید:خواهش میکنم،روژان،بسه خودت به کشتن میدی،هنوز که چیزی معلوم نیست به
خودت مسلط باش. خونه ای که روزاول،براش مثل بهشت بود،حالا مثل جهنمی اون
تو خودش میسوزوند،دو روز بود از اون روز نحس میگذشت،به قبولیش فکر
کرد،پوزخند تلخی زد،که پشتش گریه تلخی به همراه داشت.از تو خونه بیرون
رفت،رفت تو باغ نشست رو زمین،به آسمون نگاه کرد. -خداجونم،سلام من
میشناسی؟من روژانم،بنده ات،منو ببین ،دیگه طاقت ندارم،کم آوردم،کمکم کن
نذار سهیلم از دست بره اگه بخاطر من داری اون میبری،تو اون برگردون،من میرم
از زندگیش،اصلا من بیر،امید خیلیا به سهیل،ولی من که کسی رو ندارم،خدا یه
بار فقط یه بار به حرفم گوش بده. سارا از پشت پنجره میدیدش تو اون
سرما،میخواست بره پیشش ، حمید نذاشت. حمید:بذار تو حال خودش باشه.
سارا:مریض میشه تو این سرما سارا به طرف پنجره برگشت،روژان بیهوش روی زمین
افتاده بود،با حمید به سمتش رفتن.دکتر:شوک عصبیه،مراقبش باشید. حمید:ممنون
دکتر مونس:آقا حمید،تلفن از بیمارستان حمید با عجله به سمت تلفن رفت،سارا
پشت سرش رفت. حمید:الو بله ... حمید:ممنونم،لطف کردین من الان میام.
سارا:چی شد؟ حمید:بی بی گل به هوش اومده،خطر رفع شده. حمید وسارا به طرف
بیمارستان رفتن،با عجله به مراقبتهای ویژه رفتن،بی بی گل ضعیف و شکسته روی
تخت بود،زیر لب ذکر میگفت. سارا:بی بی گل،قربونت برم بی بی گل:خدانکنه
دخترم،روژان کجاست؟ سارا:خونه هست بی بی گل:خوبه سارا:نه بی بی گل:سهیلم
سارا:هنوز به هوش نیومده ،تو این 3 روز همه نگرانتون بودن،آقا ماهان خیلی
نگران بودن،الانم زنگ زدم بیان. همه فامیل نزدیک یکی ،یکی میومدن پیش بی بی
گل،پسرش،ماهان دخترش،هما و نوه هاش،ولی اون فقط منتظر،سهیل بود.وفکرش به
امانتی که سهیل به دستش سپرده بود.همه که رفتن،روژان اومد،بی حرف به هم
نگاه میکردن.اشکای بی صدای روژان روی دستش میریخت. بی بی گل:دوسش داری؟
روژان:خیلی بی بی گل:براش دعا کن تو دلت پاکه روژان:پس چرا هیچوقت خوشی
نمبینم بی بی گل:خدا اونایی رو که دوست داره مورد آزمایش قرار میده صبور
باش. بی بی گل مرخص شد،خونه شلوغ بود،همه برای عیادتش میومدن،همه
میدونستن،حالش خوب نیست،دکتر گفته بود،قلبش خیلی ضعیف شده،از سارا خواسته
بود،به وکیلش بگه بره پیشش. وکیل اومد،هیچکس نمیدونست،بین اونا چه حرفایی
رد و بدل شد.وکیل اومد بیرون،خداحافظی کرد،رفت. *** صنم:مهیار زودباش برو
به سکینه بگو بیاد،بچه داره به دنیا میاد،مهیار با عجله به سمت خونه قابله
روستا رفت،ولی نبودش،رفته بود،یه روستای دیگه مهیار با سرعت به خونه برگشت.
مهیار:سکینه نیست،باید ببریمش درمانگاه اونگ:یه مرد بچه رو دنیا
بیاره،غیرتت کجاست پسر؟ مهیار:داره میمیره صنم:برو سکینه رو پیدا کن. مهیار
ماشین روشن کرد،گفته بودن،سکینه تو یه روستای دیگه هست.با سرعت
میرفت،بالاخره پیداش کرد.سوارش کرد،رسوندش خونه،زنا رفتن تو اتاق،هر دقیقه
یکی میومد بیرون آب گرم و پارچه میبرد داخل،مهیارصدای جیغ سمیرا رو
میشنید،وبالاخره صدای گریه یه بچه،همه نفس راحت کشیدن. صنم بچه رو تو یه
ملافه پیچید،یه دختر کوچولو و قرمز،اتاق رو مرتب کردن،بچه رو قنداق
کردن،مهیار رفت تو اتاق،به سمیرا نگاه کرد که بی حال خوابیده بود،بچه رو
بغل کرد. مهیار:دختر یا پسر؟ صنم:دختر مهیار:خوبه،دختر باباشه دنیا:اسمش چی
میذارین؟ اورنگ:مهتاب مهیار:دختر من ، با اجازتون ،خودم اسمش میذارم.
اورنگ: خب؟ مهیار:روژان همه ساکت شدن،هیچکس حرفی نمیزد. اورنگ سکوت را
شکست: غلط میکنی ،اسم اون دختر فراری رو بذاری رو نوه من مهیار:من
پدرشم،خودم شناسناممه براش میگیرم،اسمشم میذارم روژان. اورنگ:لعنت به روژان
که سایه نحسش همیشه رو زندگیمه مهیار:من نمیذارم کسی یادش بره چه بلایی به
سر اون آوردین. سمیرا با ناراحتی به مهیار نگاه میکرد. *** فردای اون روزی
که بی بی گل با وکیل،حرف زد، دیگه چشماش باز نکرد،بی بی گل مهربون سهیل
برای همیشه تنهاشون گذاشت. روژان،آخرین پناهش رو از دست داد،هیچکس باورش
نمیشد،اون فرشته از زندگیشن رفته،صدای صوت قرآن،دل روژان رو لرزوند.همه با
لباس های مشکی،بالای جایگاه ابدی،بی بی گل ایستاده بود،روژان به بچه ها و
نوه های بی بی گل که با بهترین لباس ها و ماشین ها،ایتاده بودن نگاه
کرد،حالا که بی بی پل رفته بود،اونا رو میدید،تا وقتی زنده بود،نیومدن،حالا
با مرده اش چیکار دارن.معلومه ارث ومیراثی که مادرشون گذاشته بی نهایت
بود. مراسما تمام شدولی خبری از سهیل و خانوادش نبود، سارا،روژان رو به
خانه اش برده بود،تحمل نگاه های سرد،فرزندان بی بی گل رو نداشتن،چهل روز از
مرگ بی بی گل گذشت،وکیل بی بی گل،به سارا و روژان اطلاع داد که به خونه بی
بی گل بیان،قرار بود وصیت نامه رو باز کنن،روژان و سارا نمیدونستن ،حضور
اونا چه لزومی داره،به خونه بی بی گل رفتن،جای خالیش قلب روژان رو به درد
آورد. همه اونجا جمع بودن،با نگاهی سرد و بی تفاوت به آن دو نگاه
میکردن،چشم روژان به مردی افتاد،که به او نگاه میکرد،چهره اش آشنا
بود،چشمای مشکیش،قاب عکسی که تو خونه سهیل بود،پدر سهیل. سارا با گریه به
طرفش رفت، ساسان با آغوش باز به اسستقبالش رفت. سارا:سلام پدر ساسان:سلام
دختر خوشکلم،خوبی سارا:ممنون ساسان:بیا بشین،کلی باهات حرف دارم. سارا به
روژان اشاره کرد،بره کنارشون،روژان،آروم سلام کرد نشستن. وکیل که دید همه
اومدن،وصیت نامه رو باز کرد،شروع به خوندن کرد،بعد از اینکه مقدمه رو خوند
سرش رو بلند کرد.و بین هیچکدوم فرق نگذاشته بود،هر 3 به یه اندازه،فقط
تکلیف خونه باغ رو مشخص نکرده بود. ماهان:خونه باغ چی میشه وکیل:حاج
خانم،اینجا رو به نوه اشون سهیل دادن. چشم همه به اشک نشست. اشکان:سهیل،تو
کماست. وکیل،به اشکان نگاه کرد که،در حضور عمویش حرف از در کما بودن پسرش
میزنه. وکیل:انشالله که بهوش میان. فرشید،پسر هما گفت:اگه نیومد؟ ساسان پدر
سهیل طاقت نیاورد،بلند شد. ساسان:بسه دیگه خفه شید،به کوری چشم همتون بهوش
میاد،خاک برسرتون که مال دنیا باعث شده اینجور به مرگ پسرعمو پسرداییتون
راضی بشید،البته اگه داداش میزد تو دهنت اون یکی هم از این غلطا
نمیکرد،آقای وکیل پسر من احتیاج به این خونه نداره بدش به این لاشخورا همه
سرشون پایین انداختن،ماهان به پسرا اشاره کرد برن بیرون. روژان متنفر بود
از اون همه وقاحت.که حتی یه عذرخواهی نکردن. وکیل:من طبق وصیت نامه عمل
میکنم،این خونه متعلق به آقای سهیل نجم هست. و اما این دوتا خانما،همه
یادشون اومد که دوتا غربیه هم اینجا هستن. وکیل:دوتا آپارتمان هست،توی
زعفرانیه،روبروی هم یکی متعلق به خانم سارا سهرابی و یکی متعلق به خانم
روژان صالحی. روژان باورش نمی شد،بی بی گل با اینکه رفته بود،هنوزم حمایتش
میکرد،برای شادی روحش فاتحه ای فرستاد،کاری که هیچکدوم از بچه ها
نکردن.ساسان،متوجه کاردخترک شد،میدونست شخصیت بزرگی داره،ولی... وکیل:حاج
خانم،حسابی دارن توی بانک،مقدار قاب توجهی پول توی حسابه،ایشون وصیت
کردن،کسی حق نداره دست به این حساب بزنه،سود این پول،هر ماه به حساب،خانم
روژان صالحی ریخته میشه،تا وقتی که ایشون ازدواج نکردن این سود متعلق به
ایشون،وقتی ازدواج کردن،تمام پول به بچه های بی سرپرست پرورشگاه ....تعلق
میگیره. همه به روژان نگاه میکردن،با اینکه کلی ثروت داشتن،با خم به سارا و
روژان نگاه میکردن. وصیت خوانده شده بود،قرار بود،وکیل کارای انحصار وراثت
رو انجام بده به همشون خبر بده برای امضا.برای روژان این چیزا مهم
نبود،سهیلش مهم بود،که میون مرگ و زندگی،توی غربته،سارا کمکش کرد کارای ثبت
نامش انجام بده،روژان ،هیچ انگیزه ای نداشت.نمیخواست درس بخونه. وکیل زنگ
زد،روژان وسارا رفتن محضر امضا کردن،دل پاک روژان شاد نبود،دوست داشت بی بی
گل مهربونش بود،تا باهم منتظر سهیل بمونن. روژان و سارا و حمید وارد
ساختمون شدن؛در آپارتمان ها روبری هم باز میشد،روژان کلید رو درآورد،در باز
کرد،انتظار داشت با یه خونه خالی وسرد مواجه بشه،یه خونه تمیز و مبله
بود،برگشت حمید و سارا هم تعجب کرده بودن. روژان:سارا دیگه جهیزیه نمیخوای.
بعد از مدتها خنده به لبشون اومد،سارا به طرف آپارتمان روژان رفت،یه خونه
دوخوابه و نورگیر بود، وارد خونه که میشدن سمت چپ در چوبی بود،بازش کردن
حمام و دستشویی بود،سالن مربعی بود ،سمت چپ دوتا اتاقا بودن و سمت راست
آشپزخونه ای با کابینتای فانتزی نارنجی و مشکی،کف سالن پارکت بود،با مبلهای
مشکی و قالیچه نارنجی وسط مبلا،و ال ای دی که گوشه سالن بود. سارا:جهیزیه
تو هم تکمیله،فقط یه شوهر کم داری. روژان لبخند تلخی زد.حمید وسارا از خونه
رفتن بیرون درم بستن،روژان روی یکی از مبلا نشست. با خودش حرف میزد:
روزگار،بازی بعدیت چیه؟یه تقلب برسون آماده باشم.فقط هرکاری میکنی،سهیل رو
نبر. حمیدوسارا تصمیم گرفتن زندگیشون رو شروع کنن،بدون جشن،رفتن ماه عسل.
*** حمید وسارا مدام با خانواده سهیل،درتماس هستن،وضعیتش تغییری نکرده
همچنان تو کماست. روژان همچنان امیدوار،دعا میکنه،که سهیل به هوش بیاد،
امروز،اولین روزیه که میخواد بره،دانشگاه،اضطراب عجیبی داره،به مانتو
وشلوار و کیف و کفشش نگاه میکنه،همه چی ساده و مرتب،همونجور که بی بی گل و
سهیل دوست داشتن، مانتو مشکی ساده،شلوار جین قهوه ای،کفش لژدارقهوهای و
کرم،کیف قهوه ای ،مقنعه مشکیش رو سرش کرد،چادرشم سرکرد،از خونه رفت
بیرون،سارا جلو در منتظرش. سارا:بیا بریم دخترم روژان:کوفت سارا:ای دختر،بد
با مامانت درست حرف بزن،میام به عمو استادت میگما. روژان:وای استرس دارم.
سارا:نترس روژان،مثل دبیرستان،فقط مختلط و خندید. به سر در دانشکده نگاه
کرد. -سهیل،ببین من به قولم وفا کردم،تو هم وفا کن برگرد،من بی تو خیلی
تنهام سهیل. سارا:بیا دیگه،داری رازو نیاز میکنی؟ سارا با روژان تا جلوی در
کلاسشون رفت. سارا:خب دیگه سفارش نکنم مامان،شیطونی نمیکنی،حرفای عمو
استاد رو گوش میدی. سارا:چرا آبرو بالا میندازی؟یعنی نمیخوای حرفای منو گوش
کنی،دختر بد تغذیه که برات گذاشتم میخوری،نیام ببینم تو کیفت
مونده،عصرم،خودم میام،با غریبه ها جایی نریا،حالا اگه خواستی بری با یه پسر
پولد... صدای خنده چند نفر نذاشت ادامه حرفش بده،روژان سرش
پایین،انداخت،سارا برگشت،یه پسرجوون با کت وشلوار پشت سرشون ایستاده بود،با
اخم نگاشون میکرد،دوتا پسرم هلاک شده بودن از خنده اونطرف. سارا به خودش
اومد. سارا:مشکلیه آقا؟ پسر:نخیر،فقط اگه اجازه بدی،عمو استاد بره داخل
کلاس. سارا و روژان با تعجب نگاش میکردن،خودشون کشیدن عقب،سارا سریع
خداحافظی کرد،استاد و اون دوتا پسررفتن داخل،روژانم پشت سرشون رفت،تو دلش
به سارا فحش میداد.روش نمیشد،سرش بلند کنه،استاد جلو تابلو ایستاد،خودش
معرفی کرد. استاد:من علیرضا رضویان هستم،اکثر درسای تخصصیتون با من هست،من
اهل سختگیری نیستم،ولی با جلف بازیم کنار نمیام،حضور و غیاب برام مهم
نیست،کسی کلاس براش خسته کننده شد میتونه نیاد.خب حالا اسمتون میخونم با هم
آشنا بشیم. اسامی بچه ها رو خوند رسید به روژان. استاد:روژان صالحی
روژان:بله استاد:پس مامانتون کجا رفت؟نیومد. همون دوتا پسر باز رفتن رو دور
خنده،بچه ها با تعجب به استاد و روژان نگاه میکردن. روژان:دوستم،اینجا درس
نمیخونن. استاد:آهان،خوبه روژان سرش پایین انداخت،بدش از استاد که اینجوری
روز اول تحقیرش کرد. استاد،درس شروع کرد و بچه ها یادداشت میکردن،بعد از
مدتی استاد خسته نباشید گفت،بچه ها بیرون رفتن،روژان همونجا نشست،کسی رو
نمیشناخت،درس بعدی هم تو همین کلاس داشت،استاد وسایلش رو جمع کرد،سرش آورد
بالا فقط اون و روژان تو کلاس بودن. استاد:عموجون،شما نمیری بیرون؟ روژان
عصبانی نگاش کرد،حیف که استادبود،با خودش گفت استادم نبود جرات هیچ غلطی
نداشتی،سرش انداخت پایین. گوشیش رو آورد بیرون زنگ زد به سارا. سارا:سلام
عزیزم روژان:سارا،برو دعا کن دستم بهت نرسه،میکشمت. سارا:اول که شووورم
نمیذاله،دوم،تو غلط میکنی،سوم،چلا؟ روژان:استاد ،مسخره ام کرد جلو بچه ها.
سارا:چی گفت؟ روژان:گفت مامانت کجاست؟ سارا:میخواستی بگی سر قبر مامان
تو،روژی من پیج کردن،من برم و قطع کرد. روژان،بلند شد،جلو پنجره کلاس
ایستاد،به سهیل فکر کرد،آرزو داشت یه پولی داشت میتونست یره سهیل رو
ببینه.بغض تو گلوش نشست.توحال خودش بود،با صدای «پخ» کسی از جا پرید،سریع
برگشت،همون دوتا بودن،خسته بود از این همه تنهایی و تحقیر،اشکاش بی اراده
صورتش خیس کرد،و لبخند رو از لب اون دوتا پسر جمع کرد،با دستش اشکش پاک
کرد،کیفش برداشت،رفت بیرون،تو محوطه. پسر:کامی،این چرا اینجوری کرد؟
کامی:حتما عاشقه،باید ازش عذرخواهی کنیم،متین. متین:تو اذیتش کردی،خودتم
عذرخواهی کن. بچه ها همه اومدن تو کلاس،روژان هم اومد،کمی نگاهی به متین
کرد،بلند شد،رفت جلو روژان ایستاد. کامی:خانم من معذرت میخوام بابت رفتارم
روژان:مهم نیست. سرش انداخت پایین،کامی هم رفت. بالاخره،اون روزم تمام
شد،تنهایی به سمت خونه رفت،لامپای خونه سارا،خاموش بود،پس هنوز نیومده،در
باز کرد رفت داخل.به تنهایی عادت کرده بود،لباسشو درآورد،رفت تو آشپزخونه
برای خودش و سارا وحمید غذا درست کرد،میدونست وقتی بیاد،خسته هست
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۰ ساعت 21:23 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|