رمان بهار زندگی12
بالاخره ارجحی هم استخدام شد و چند روزی بود که به صورت
پاره وقت به شرکت می اومد . بعضی روزها صبح ، بعضی روزها بعد از ظهر و گاهی
وقتها هم یه روز کامل شرکت می موند . البته از همون اول به صورت پاره وقت
استخدام شده بود . جالبیش این بود که صبح هایی هم که مثلا می خواست بیاد
شرکت زودتر از 10 پیداش نمی شد . می گفت از خواب صبح نمی تونم بزنم اما در
عوض تا نزدیکی های صبح می تونم بیدار بمونم . وقتی اینو بهم گفت خندیدم و
جواب دادم : - چه کاریه ؟ خوب شب عین همه بخوابید و صبح هم عین همه بیدار شید دیگه .
حالا خوب شد نگفتم شب عین آدم بخواب و صبح هم عین آدم پاشو ! در جوابم خندید و گفت : - آخه شبها سکوتی داره که باعث می شه مغزم بهتر و بیشتر فعالیت کنه و تمرکزم خیلی بالا می ره .
به شوخی گفتم : - دیگه یه تجزیه تحلیل ، این حرفا رو نداره مهندس . اگه برنامه نویسی بود یه چیزی -
اتفاقا تمام کدنویسی هام مال همون موقع شبه . به جز اینجا ، جای
دیگه ای کار تجزیه تحلیل ندارم . بقیه پروژه هامو به صورت کامل خودم انجام
میدم . با تعجب پرسیدم : - یعنی اینقدر تو کد نویسی تبحر دارید ؟ سرشو کج کرد و کمی خاروند : - ای ، می شه گفت . دوست دارید چند نمونه از کارهامو ببینید ؟
با
اشتیاق سرمو تکون دادم و ارجحی بعد از نصب برنامه های لازم روی سیستمم ،
فایل اجرایی چند تا از نمونه کارهاش رو باز کرد و با دقت در مورد هر کدوم
توضیحاتی رو بهم میداد . با تمام هوش و حواسم گوش به توضیحاتش سپردم .
علاوه بر توضیح کاربرد برنامه ها کمی هم از نحوه پیاده سازی اونها برام گفت
و منو بیشتر از قبل شیفته کرد. یکی از آرزوهام کدنویسی بود . دلم می خواست
یه روزی اونقدر تبحر پیدا می کردم که می تونستم توی تهیه نرم افزارهای
بزرگی سهیم باشم . اصلا برای همین رشته کامپیوتر رو انتخاب کردم . از همون
اول می دونستم می خوام به کجا برسم . فقط حیف که فعلا درس و دانشگاه و همه
چیم تعطیل شده . با آهی که کشیدم ارجحی دستشو از روی موس برداشت و نگاهم کرد : - خسته شدید ؟
یک چارپایه کوچک از آشپرخونه آورده بود و کنارم نشسته بود .گیج و گنگ نگاهش کردم . لبخندی زد و ادامه داد : - ببخشید . حواسم نبود که همینطور یکریز دارم توضیح میدم . سرمو با شدت تکون دادم و گفتم : - نه نه ، اصلا ، اتفاقا خیلی خوشم اومده بود . فقط ... فقط
نگاه
خیره چشمهای خاکستری رنگش حواسمو پرت کرد و بی اونکه متوجه باشم ، چند
لحظه بهش زل زدم . چه چشمهای خوش رنگی داره ! به خاطر رنگ نگاهشه که احساس
آرامش می کنم یا ؟ حواس پرت شده ام اومد سر جاش و سریع سرم رو پایین
انداختم و ادامه دادم : - دلم از این می سوزه که فعلا نمیتونم کدنویسی یاد بگیرم .
یاد
اون شبی افتادم که پریسا از کسرا خواسته بود نمونه برنامه اش رو ببینه .
حتما کسرا داره بهش آموزش می ده . ته دلم از حسادت و بغض فشرده شد .
نگاهمو که بی اختیار تلخ و سرد شده بود ،دوختم به ارجحی و گفتم : -
میدونید اگه می شد به عنوان برنامه نویس اینجا استخدام بشم لازم
نبود تمام وقت کار کنم . حداقل زمانی که دانشگاهها بازه بشه ، می تونستم
پاره وقت بیام سرکار . اما حالا ... دوباره آهی از سینه بیرون دادم و دیگه هیچ نگفتم .
- خوب یاد بگیرید . تقریبا دو ماه تا دانشگاهها مونده . فرصت خوبیه که شروع کنید . سرمو
دوباره بالا آوردم و با دقت بهش خیره شدم .یعنی می شه ؟ اونم ظرف دوماه ؟
ارجحی فایلها رو یکی یکی بست و از جاش بلند شد ورفت پشت میز . کول دیسکش رو
از پشت کیس بیرون کشید و دوباره ایستاد . نگاه پرسشگر من هنوز دنبالش بود .
- اگه دوست داشته باشید من می تونم بهتون کمک کنم
درست
مثل کسی که فرصتها رو روی هوا می زنه ؛ کنترل صدامو از دست دادم و در
حالیکه کف دستامو با ذوق بچگانه ای ، به هم می کوبیدم ؛با صدای فریاد
مانندی گفتم : - واقعا ؟ لبخند بزرگی روی لبهای ارجحی نشست و نگاه مهربانشو بهم دوخت . - البته . چرا که نه ؟ از همین فردا شروع می کنیم ... یا نه . اصلا از همین امروز . چشمام از خوشحالی برق زد و با شور و شعف پرسیدم : - جدی می گید ؟ شما بهم کمک می کنید ؟ فکر میکنید توی دو ماه راه بیافتم ؟ سرشو تکون داد و گفت : -
برای شروع و رسیدن به یه نقطه مناسب دو ماه کافیه ، البته تلاش
شما هم مهمه . دیگه بقیه چیزا رو باید توی کار یاد بگیرید . اگه منم اینجا
بودم که بازم کمکتون می کنم . بی اختیار از جام بلند شدم : - مرسی آقای ارجحی . نمی دونید چقدر خوشحال شدم . قول میدم اذیتتون نکنم . واقعا ممنون از لطفتون . -
خواهش می کنم ، من واقعا خوشحال می شم بتونم براتون کاری انجام
بدم . در قبال همه اون زحمتا . من چند تا فایل پی دی اف دارم که برای شروع
بهتره اونها رو بخونید . البته فصلهایی که مهمتره رو براتون یادداشت می کنم
تا وقتتون تلف نشه. بعضیهاش زبان اصلیه . مشکلی ندارید که ؟ - راستش تو این سه ترم که زبان اصلی نخوندم اما تلاشمو میکنم . فکر نکنم خوندنش سخت باشه ! -
نه اصلا ! چند تا لغت رو یاد بگیرید کارتون راه افتاده . دو سه
روزی باید مطالعه کنید بعد می ریم سراغ کد نویسی . با کدهای کوچک و آسون
شروع می کنیم . نظرتون چیه ؟ - عالیه . ممنونم . پس فایلها رو همین امروز بهم میدید ؟ سرشو به نشانه تایید تکون داد : - باید توی هاردم براتون بگردم پیدا کنم . تا یکی دو ساعت دیگه بهتون میدم.
یه
ساعت بعد ارجحی فایلها رو بهم داد و منم هیجان زده و ذوق زده شروع به
خوندنشون کردم . مثل آدم تشنه ای می موندم که به آب رسیده باشه و هر چی آب
می خوره سیر نمی شه . البته خوب اصولا آدمها وقتی کاری رو که دوست دارن
شروع می کنن ، اولاش همیشه افراطی و تند پیش می رن ، تا بعد کم کم آتش
هیجانشون فروکش کنه و روی غلتک بیافتن . حالا منم اون روز بدون اینکه حواسم
باشه همه کارای شرکت رو ول کردم به امان خدا و غرق خوندن شده بودم . کسرا
هم از صبح بیرون بود و گفته بود طرفای 2 می آد .
فکر
میکنم طرفای ساعت یک و نیم بود . لقمه ای که به عنوان ناهار آورده بودم
دستم بود و چشمام به آهستگی روی مانتیور حرکت می کرد . با حواس پرتی گاز
کوچکی به لقمه زدم و انگشتمو روی غلطک موس حرکت دادم تا صفحه رو پایین تر
بیام که صدای کسرا منو از جا پروند : - چی اینقدر توجهت رو به خودش جلب کرده که حتی متوجه ورود منم نشدی ؟ با
هول و اضطراب از صندلی بلند شدم که باعث شد صندلی کمی به عقب پرتاب بشه .
قلبم از حضور یکباره اش که با ترس همراه شده بود ، تند تند می زد و چشمای
گرد شده ام رو بهش دوختم. کسرا با تعجب پرسید : - چی شده ؟ - هیچی به خدا !
هم
صدام هم چهره ام داد می زد از چیزی ترسیدم و دارم پنهانش می کنم . کسرا که
مشکوک شده بود با دقت به چهره ام زل زد انگار که جواب سئوالش جایی توی
چهره ام یا چشمهام نوشته شده باشه . آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم ذهنمو
متمرکز کنم . نباید متوجه بشه داشتم چی می خوندم. حالا فکر میکنه هر وقت
نیست سوءاستفاده می کنم . احمق امروز رو که لااقل سوءاستفاده کردی . ای
بابا خوب فقط همین امروز بود . اما این کسرای بی شعور اگه ببینه که باور
نمی کنه . پیش خودش فکر میکنه حتما کار هر روزمه و حالا ذوق مرگ می شه از
اینکه مچمو گرفته .
چشمهای منو کسرا مثل
شکار و شکارچی هنوز به هم قفل شده بود و هنوز هیچ حرکتی از هیچ کدوممون سر
نزده بود . در همون حین آهسته لقمه ای که توی دست چپم بود رو روی میز رها
کردم و انگشتهامو برای پیدا کردن دگمه ویندوز و دی(Win
+ D)(فشردن این دو تا کلید با همدیگه باعث می شه هر چی صفحه باز دارین همه
با هم بسته بشن و دسک تاپ ظاهر بشه و اگه یه بار دیگه این دوتا رو فشار
بدین دقیقا همون صفحه هایی که بالا بودن دوباره ظاهر می شن )
روی کیبرد چرخوندم و به محض اینکه پیداشون کردم با همدیگه فشردم . کسرا که
از گوشه چشم متوجه تغییری روی مانیتورم شد ، مثل کسی که جواب معماشو پیدا
کرده ، سریع سرشو به سمت مانتیور چرخوند . بعد ابروهاشو داد بالا و در
حالیکه دوباره به من نگاه می کرد ، با لبخند موذیانه ای گفت : - داشتی رمان می خوندی ؟
و
برای اثبات حرفش و باز کردن مچ من ، دوباره دستشو روی همون دو تا کلید
فشرد و تمام صفحه های کوچک شده امو ، روی دسک تاپ باز کرد . بعد از ثانیه
ای نگاه سرسریش به متون داخل فایل ، جدی شد و با دقت ، محتویات فایل و اسم
فایلها رو از نظر گذروند . بعد با کلید آلت و تب ، سایر فایهای بازم و
پوشه ای که تمامی این فایلها توش قرار داد رو نگاه کرد . حالا علامت سئوال
ذهنش بزرگتر شده و این بار واقعا با بهت و تعجب بهم نگاه می کرد . نمی
دونستم باید خوشحال باشم از اینکه ضایع شده بابت حدس اولیه اش ، یا ناراحت
از اینکه متوجه اصل کارم بشه؟ - داری برنامه نویسی یاد می گیری ؟ لبمو تر کردم و بعد از کمی تعلل با سر جواب مثبت دادم . کنجکاو و متحیر پرسید : - چی شده یه دفعه ای علاقمند شدی و میخوای یاد بگیری ؟ مردد موندم چه جوابی بهش بدم . آخر سر گفتم : - یه دفعه ای نیست . خیلی وقته دوست داشتم یاد بگیرم . چند لحظه متفکر بهم چشم دوخت و هیچ نگفت . بعد نفس عمیقی از سینه بیرون داد و گفت : - فقط مواظب باش به کارای شرکت لطمه نزنه ! از اونجا که انتظار همچین عکس العملی رو ازش نداشتم سریع یه لبخند پت و پهن روی لبم نشست و با ذوق گفتم : - حتما ! حواسم هست . فقط مواقعی که کارام کمتره .
یه
گوشه لبش به نشانه لبخند بالا رفت و بعد از اینکه آخرین نگاه رو به من
انداخت به سمت اتاقش روانه شد . خدایا شکرت . اینم از این . دیگه از حالا
به بعد با خیال راحت تری می تونم سر کار مطالعه کنم . سرجام نشستم و نگاهی
به در بسته اتاقش انداختم . اینم چه مهربون شده با من ! نفسی از سر آسودگی
خیال بیرون فرستادم و فکر کردم ، یعنی ممکنه از حالا به بعد دیگه کسرا با
من مهربون بشه ؟ خاطره چند روز اخیر جلوی چشمام نقش بست . به جرات می تونم
بگم بعد از اون شبی که با هم بیرون رفتیم خیلی باهام خوب شده و کمتر به پر و
پام می پیچه . اگه اشتباهی ازم سر می زنه خیلی عادی تذکر میده . مثل قبل
از دستور و توبیخ و تنبیه خبری نیست . چند باری وقتی بی خبر بهم زل زده ،
مچشو گرفتم . بیشتر از قبل بهم لبخند می زنه و روی خوش نشون میده. خدایا
خودمم حواسم نیست ، اما کسرا واقعا عوض شده . یه چیزی ته دلم تکون خورد و
دستم بی اختیار روی قلبم قرار گرفت . اگه درست باشه ...
چند روزی از اون جریان گذشت و من با شدت و علاقه هر چه
تمامتر مشغول یاد گیری بودم . البته از زمانهای آزادم استفاده می کردم و
یا مواقعی که کار کمتری داشتم . دیگه کم کم رفته بودم سراغ برنامه نویسی .
از برنامه های خیلی کوچک شروع کردم . ارجحی هم یه سری نمونه برنامه کمکی
بهم داده بود تا ازشون استفاده کنم منتها هر وقت توی شرکت بود، سئوالهامو
حضورا جواب میداد یا از طریق چت ! برای اینکه توی شرکت هم تابلو نشه و پیش
همکارها حرف و حدیثی پیش نیاد ،هر وقتم می خواست بیاد پیشم حتما بهانه ای
جور می کرد .
یادگیری برنامه نویسی باعث
شده بود حس خوبی پیدا کنم . پیدا شدن یه هدف و تلاش برای نایل شدن به اون
هدف روحیه امو بالا برده و باعث می شد به طور کل شادابی و نشاط بیشتری
داشته باشم .
اون روز کسرا شرکت حضور
نداشت و سرم خلوت تر بود . برای همین مشغول نوشتن کدی شدم که ارجحی به
عنوان یه پروژه کوچک بهم داده بود . برنامه ام سر یک خط خاص پیغام خطا
میداد و هر کار می کردم رفع نمی شد . بعد از گذشت ربع ساعت کلافه و عصبی
توی چت از ارجحی خواستم اگه سرش خلوته به من سر بزنه .
وقتی
اومد ، خواستم بلند شم و جامو بهش بدم که اشاره کرد بشینم و خودش همونطور
که کنار صندلیم می ایستاد کمی روی میز خم شد تا هم به مانیتور تسلط داشته
باشه هم به کیبرد . بعد شروع کرد به توضیح و اینکه خطای برنامه ام کجاست .
مشغول توضیح و رفع اشکال بود که در شرکت باز شد و کسرا از در وارد شد .
ارجحی که یه جورایی بالای سرم خم بود قامتش رو صاف کرد و سلام داد . منم بی
اختیار از جا برخاستم و سلام کردم . نگاه کسرا لحظه ای بین چهره من و
ارجحی به گردش در اومد و بعد ابرو در هم کشید و خیلی آروم سلام کرد .
ارجحی که قصد رفتن داشت خطاب به من گفت :
- بازم اگه مشکلی بود ، منو در جریان بذارید . فعلا
متوجه
رفتن ارجحی نشدم چون نگاهم توی نگاه عصبی و اخمالود کسرا قفل شده بود . می
دونستم حسابی خشمگینه اما دقیقا نمی دونستم چرا ! یعنی به خاطر اینکه
ارجحی کنارم ایستادبود عصبانی شده ؟ یا اینکه داره فکر می کنه کارای شرکت
رو پیچوندم و دارم کار خودمو می کنم ؟ ناخودآگاه دچار دلپیچه شدم . چند
وقتی بود این روی کسرا رو ندیده بودم !
کسرا نزدیک شد و در حالیکه از کنار میزم رد می شد گفت :
- همراهم بیا تو اتاق .
و
همون لحظه در اتاقش رو باز کرد و منتظر من ایستاد . با وجود اینکه می
دونستم کار خطایی انجام ندادم ، اما نمی تونستم به ترسم غلبه کنم . دیدن
دوباره چهره خشمگین و اخمهای در هم کسرا ، ناخودآگاه منو دچار اضطراب می
کرد . در حال فکر سرجام ایستاده بود که صدای کسرا در اومد :
- معطل چی هستی ؟
به
سرعت راه افتادم و از کنارش گذشتم و وارد اتاق شدم . با اینکه سرم پایین
بود اما تمام مدت سنگینی نگاه کسرا رو روی خودم حس می کردم . بعد از من
وارد شد و در رو پشت سرش بست . به سمت میزش رفت و کیف دستیش رو روی میز
قرار داد و کتش رو در آورد و به پشتی صندلی آویزون کرد . با در آوردن کت،
بوی عطرش توی اتاق پیچید و دل من هم میان ترس و هیجان و دلشوره در هم
پیچیده و فشرده شد . دست به کمر پشت میزش ایستاده بود :
- سئوالی رو که چند وقت پیش از جواب دادنش طفره رفتی یه بار دیگه می پرسم و درست و دقیق جواب می شنوم !
بعد دستها رو روی سینه قفل کرد و به ظاهر خونسرد پرسید :
- خوب ، آقای ارجحی رو از کجا می شناسی ؟
چند بار پلک زدم . فکر کردم بدون لجبازی و خیلی آرام بهش جواب بدم و قال قضیه رو بکنم .
- از دانشگاه می شناسمش .
- چطوری ؟ نه هم رشته اید ، نه سال ورودیتون یکیه !
به حالت انتظار ابروهاشو بالا داد :
- آقای ارجحی همونیه که من براش کار تایپ انجام میدادم .
اخمهاش به نشانه گیجی تو هم رفت ، اما بعد از چند ثانیه با چشمهای گرد شده از تعجب پرسید :
- یعنی الان داشتی براش کار تایپ انجام میدادی ؟
سرمو با شدت تکون دادم و گفتم :
- نه نه ، من فقط داشتم... فقط داشتم رفع اشکال می کردم . خیلی وقته دیگه کار تایپ نمی کنم !
حالا ابروهاش به شدت گره خورده و عصبانی تر از قبل می رسید . خدایا من که توضیح دادم . پس این ...
- چه رفع اشکالی ؟
چندبار پلک زدم و تصمیم گرفتم همه چیز رو شفاف توضیح بدم :
- من چند وقتیه که دارم برنامه نویسی یاد می گیرم آقای ارجحی هم داره بهم کمک می کنه ! فقط مواقعی که سئوال دارم البته .
و
ترسان و کنجکاو به چهره اش خیره شدم تا عکس العملش رو ببینم . چند لحظه با
همون اخم بهم خیره شد و بعد ابروهاش به نشانه استفهام بالا رفت .به نظر می
رسید دوباره خونسردیشو بدست آورده . دستاشو فرو کرد تو جیبش و گفت :
- هر چی که هست همینجا تمومش می کنی . دیگه هم نبینم با این پسره اینقدر جیک تو جیک بشی . تو شرکت جلوه خوبی نداره !
پس
اینه ! به خاطر حرف و حدیث کارمنداست که عصبانی شده . نه از روی غیرت و
... دختر احمق مگه منتظر چیز دیگه ای بودی؟ افکار مزاحمو پس زدم و سعی کردم
به زمان حال فکر کنم .فعلا چیزی که برام اهمیت بیشتری داشت یاد گرفتن
برنامه نویسی بود . نباید کوتاه می اومدم . بی خیال یه گوشه ایستاده می گه
بکن ، نکن . گفتم :
- جیک تو جیک چیه ؟ یه لحظه اومد پیشم سئوالمو جواب بده . بعدشم خودتون گفتید اگه به کار شرکت لطمه نزنه ، اشکالی نداره .
دوباره از کوره در رفت . یه دستشو از جیبش درآورد و محکم کوبید روی میز :
- حالا می گم مشکل داره ، حرفیه ؟
لبامو
به هم فشردم. نمی تونستم کوتاه بیام . این چند روز اونقدر روحیه ام خوب
بود که به هیچ وجه نمی تونستم از خواسته ام دل بکنم. من هنوز تشنه یادگیری
بودم و تازه تازه داشتم لذتش رو با تمام وجودم تجربه می کردم. کسرا نفسی
از سر خشم بیرون داد و گفت :
- بهار ، وقتی می گم ...
میون حرفش پریدم و با ناراحتی گفتم :
- پس من چطوری برنامه نویسی یاد بگیرم ؟ من دلم می خواد برنامه نویسی یاد بگیرم !
بی خودی بغضم گرفته بود . کسرا هنوز عصبانی بود . تن صداش کمی بالاتر رفت :
- مگه هر چی سرکار خانوم دلشون می خواد باید اتفاق بیافته ؟
یهو
لبام لرزید و حلقه اشک تو چشام شکل گرفت . چرا هر بار که فکر می کنم کسرا
تغییر کرده و مهربان شده ، یه اتفاق نحسی باید بیافته که بفهمم همه خیالاتم
پوچ بوده ؟ چرا اینقدر بی رحمه . خدایا ... تصویر کسرا پشت پرده اشک تار و
لرزان شد . متوجه شدم که متعجب و حیران از گریه من ، سر جا خشکش زده . بعد
از چند ثانیه گفت :
- الان واسه چی داری گریه می کنی ؟
صداش
کلافه و سردرگم بود . با این حرف گریه ام شدت گرفت و اشکهام قطره قطره از
گوشه چشم روی صورتم ریختن . کسرا پوفی کرد و محکم دستشو لای موهاش فرو برد
. نفسی عمیق بیرون داد و با آرامش بیشتری پرسید :
- می شه حرف بزنی و بگی دقیقا مشکلت چیه ؟
نگاهش کردم . خدایا چقدر این آدم رو دوست داشتم ! چه می شد ذره ای از مهر منم توی قلب این آدم باشه ؟ با همون گریه و سوز دلم گفتم :
- مشکلم اینه که تو منو درک نمی کنی ! فهمیدی ؟
دیگه
نموندم که بخواد چیزی بگه و سریع برگشتم و از اتاق خارج شدم تا با خیال
راحت ، پشت میزم به گریه کردن ادامه بدم ! اون چه می فهمه که من چه موقعیتی
دارم ؟ چه می دونه برای منی که یک سال پشت کنکور جون کندم تا سراسری قبول
بشم و بعد از سه ترم مجبور شدم مرخصی بگیرم و از درسم عقب بیافتم ، چقدر
سخته ببینم همکلاسی هام امثال پریسا روز به روز جلوی چشمم دارن پیشرفت می
کنن و من هی درجا می زنم ؟ چه می دونه که چقدر تشنه یادگیری ام و دارم
خودمو به آب و آتش می زنم که از مهرماه لااقل بتونم به عنوان برنامه نویس
کار کنم تا بیشتر از این از دانشگاه عقب نیافتم ؟
وای
بهار چقدر احمقی . چه دلیلی وجود داره که کسرا بخواد درکت کنه و باهات راه
بیاد ؟ آخه چرا اینو بهش گفتی ؟ مواقع ناراحتی و عصبانیت عقلت زایل می شه
دختر . حالا حتما با خودش می گه به من چه بخوام تو رو درک کنم ! ای خدا چرا
اینقدر من بدبختم ؟ چرا باید عاشق همچین مردی بشم که نه مهربونیش معلومه
نه دشمنی و خشمش .