رمان بهار زندگی11
چهارشنبه
از صبح که بیدار شدم حس خیلی خوبی داشتم . علی رغم دلخوری های دیروز و
نگرانی از بی پولی آینده ، و با وجود علم به اینکه امشب پریسا هم توی
مهمونی شرکت خواهد کرد ، وجودم سرشار از ذوق وشوقی عجیب بود . آخه در سال
فقط یه روز کسرا به دنیا می آد ، که اونم امروزه ! و من امسال شانس شرکت در
مراسم تولدش رو پیدا کردم . گور بابای مال دنیا ، عاشقی رو عشقه ! ای وای
امشب باید حسابی خوشگل کنم . دلم می خواد به چشم کسرا از همیشه خوشگل تر
بیام . راستی چندسالش می شه ؟ چرا تا حالا به این موضوع دقت نکردم که من
حتی سن دقیقش رو هم نمی دونم ! بعد
از ظهر زودتر از همیشه برگشتم خونه تا هم یه استراحت جزئی داشته باشم و هم
فرصت کافی برای خوشگل کردن . اما اونقدر هیجانم زیاد بود که حتی نتونستم
دو دقیقه چشم روی هم بذارم . حالا دختره خنگ چرا اینقدر خوشحالی ؟ یکی
ندونه خیال میکنه مراسم بله برون یا عقدته ! یا مثلا مراسم خواستگاری . یه
مهمونی کوچک چند نفره دیگه اینقدر ذوق و شوق نداره . آخه تولد کسراست امروز
! نمی شه که بی حس باشم . بعدشم هیجان دارم واسه کادوم . یعنی کسرا خوشش
می آد ؟ من که خودم خیلی ازش خوشم اومده . درسته دار و ندارم رو دادم و از
پول کفش و شکمم زدم تا اینو واسش بخرم اما الان راضی ام . حالا که نگاهش می
کنم می بینم واقعا کیف قشنگیه . این اولین باره که من یه همچین چیز گرونی
واسه کسی خریدم . با
ذوق رفتم سراغ کیف پولی کسرا و از توی جعبه اش در آوردم و نگاهش کردم .
یعنی از فردا این کیف پولی رو همراه خودش می بره ؟ همینکه بدونم یه چیزی از
من همیشه همراهشه حس قشنگیه . کیف پولی رو روی قلبم گذاشتم و لبخند زدم ! قرار
بود هر وقت سروناز و شهرام آماده شدن و خواستن برن خونه کسرا ، به منم زنگ
بزنن که بعد از اونها برم . البته خودم دیشب به سروناز این پیشنهاد رو
دادم . فکر کن تنهایی خوشگل کنم پاشم برم خونه کسرا ، بعد ببینم هیچ کس
هنوز نیومده و من و کسرا تنهایی .... از این فکر لبخند خجولی زدم و پیش
خودم گفتم : وا مگه چیه ؟ خوب شوهرمه ! و ریز ریز خندیدم . ای ناقلا ،
امروز خیلی خوشحالی ها ، با دمت داری گردو می شکنی . ساعت
7 تقریبا حاضر و آماده روبروی کمد لباسهام ایستاده بودم که یه لباس مناسب
واسه امشب انتخاب کنم . لباس پوشیدن واسه همچین مراسمی که نه رسمیه و نه
خیلی خودمونی ، خودش معضله . البته واسه سروناز اینا خودمومی محسوب می شد
اما من مطمئن بودم پریسا حسابی خوش تیپ پامی شه می آد و نمی خواستم از لحاظ
تیپ و قیافه کم بیارم . وای خدا هیچ وقت فکرشو نمی کردم دچار همچین
معضلاتی توی زندگیم بشم ! وسواس زیاد در انتخاب لباس و تیپ و قیافه !؟
جالبه که تجربه اش برام شیرین و دلپذیره و اصلا احساس ناراحتی نمی کنم .
تازه ازش خوشم اومده ! در حال کلنجار بودم که تلفن خونه زنگ خورد . حتما سرونازه . دیرم شد ! دلم نمی خواست لحظه ای رو از بودن در خونه کسرا از دست بدم . - سلام ، بهار آماده شدی ؟ - سلام سروناز جون ، راستش فقط مونده لباس بپوشم ، شما برید منم یه کم دیگه می آم . - می خوای منتظر شیم بعد با هم بریم ؟ خنده ام گرفته بود ، حالا خوبه خونه کسرا روبروشونه ! - نه آخه من هنوز نمی دونم چی بپوشم و مردد موندم . شاید یه کم طول بکشه لباس انتخاب کنم . - یه چیز راحت بپوش بیا زیاد سخت نگیر . جمع خودمونیه . - اوم ... خوب میدونی اگه پریسا اینا نبودن شاید ، ولی حالا ... یه دفعه سروناز از اون ور خط گفت : - آهان ... آره ، آره ... حق با توئه ... این پریسا اینقدر به خودش می رسه که آدم ناخودآگاه احساس بدتیپی بهش دست می ده بعد از اینکه کمی خندید ادامه داد : - خدا رو شکر من فعلا عذرم موجه و نمی تونم لباسهای متنوع زیادی بپوشم. وگرنه با این خانواده پریسا اصلا راحت نیستم . پرسیدم : - می گم سروناز به نظرت چی بپوشم که ضایع نباشه ؟ - چی داری ؟ می خوای بیام پایین کمکت کنم ؟ - فکر خوبیه ، اما نه تو با این وضعت پانشو بیا ، من چندتا لباس انتخاب می کنم می آرم بالا تو از بینشون انتخاب کن . باشه ؟ - باشه ، پس زود بیا . خانوم جون الان از خونه کسرا زنگ زده می گه چرا نیومدین . الان پریسا اینا می رسن زشته ما نباشیم . - باشه باشه اومدم بعد
از خداحافظی سریع مانتو پوشیدم و چند دست لباس رو دستم گرفتم و رفتم بالا
خونه شهرام اینا . سروناز با یه لباس حاملگی راحت اما خوشگل منتظر نشسته
بود . دوتایی با هم رفتیم توی اتاق خوابشون و من لباسها رو روی تخت پهن
کردم . سروناز با دقت شروع به بررسی لباسها کرد .از حالتش خنده ام گرفته
بود . انگاری مثلا داشتیم برای یه مهمونی مهم لباس انتخاب می کردیم بعد یهو
خجالت کشیدم که نشون دادم چقدر به ظاهرم در برابر کسرا اهمیت می دم .
مطمئنم فهمیده که به خاطر کسرا حساس شدم . - حالا اینقدرم مهم نیست سروناز . همین آبیه رو می پوشم . و
دست بردم به سمت تونیک ساده آبی رنگم تا برش دارم . با اینکه زیاد دوستش
نداشتم . منتها خوب چاره ای نبود ، هم پوشیده بود هم زیاد رسمی نبود . اما
سروناز میانه راه دستمو گرفت : - نه صبر کن .... بعد کمی فکر کرد و گفت : - فهمیدم ... و
به سرعت به سمت کمد لباسش رفت و توش به جستجو پرداخت . بعد از مدتی یکی از
چوب رختی ها رو که لباسی بهش آویزون بود رو از میون لباسها جدا کرد و آورد
سمت من : - اینو
چند ماه پیش قبل از اینکه بفهمم باردارم خریدم . حتی یکبار هم نپوشیدمش .
می خواستم بدمش به سحر خواهرم که یه کم تنگش بود . کس دیگه ای رو هم نمی
شناختم که بتونم لباس رو بهش بدم . باور کن اگه از من بگیریش بهم محبت کردی
. چون همینطور رو دستم باد کرده و داره خاک می خوره . حیفه ، خودم دوستش
دارم . هم ساده است هم شیکه . فکر کنم اندازه ات هم باشه . به
لباسی که توی دستش بود نگاه کردم . راست می گفت .قشنگ و ساده بود . شامل
یه تاپ صورتی بود که پیراهن جلو باز و آستین بلندی به رنگ طوسی روش قرار می
گرفت که تا کمر تنگ بود و بعدش آزاد می شد . به نظر می رسید تن خورش عالی
باشه اونم واسه من که کمرم خیلی باریک بود . اما اخه چرا باید قبول کنم ؟
نگاهم رو به سروناز دوختم : - ممنونم . لباست خیلی خوشگله اما من از بین لباسای خودم یه چیزی می پوشم ؟ ایشالا وقتی فارغ شدی می تونی بپوشیش . - بهار ، چرا قبول نمی کنی آخه ؟ دیگه داشت بهم بر می خورد . دوباره بی اونکه متوجه بشم قاطی کردم و بی رحمانه گفتم : - مرسی سروناز از لطفت . اما با لباسای خودم راحت ترم ! خودم
تعجب کردم از جسارتی که به خرج داده بودم . اما دلم نمی خواست چون سروناز
از اوضاع و احوالم با خبر شده مورد ترحم و دلسوزیش قرار بگیرم . سروناز
لباسو گذاشت روی تخت و دستامو گرفت : - بهار ، تو در مورد من چی فکر کردی ؟ به من نگاه کن سرم رو بردم بالا و تو چشماش نگاه کردم : - دختر
خوب تو فکر کردی من یه دختر بالاشهری از یه خانواده خیلی پولدار هستم که
حالا یه دختر فقیر به تورم خورده و می خوام برای ارضای حس انسان دوستیم بهش
کمک کنم ؟ بعد سرشو با تاسف تکون داد و گفت : - منم
درد نداری و بی پولی و بی کسی رو چشیدم . من از یه خانواده متوسط رو به
پایین هستم که پدرم سالها پیش تصادف کرد و زمین گیر شد و مادرم با کار کردن
خرجیمون رو میداد . من و یه خواهر و یه برادر . باور کن منم از دلسوزی و
ترحم بیزارم . چون به عینه تو چشم مردم نسبت به خودم و خانواده ام دیدم و
هرگز نمی تونم به کسی از روی دلسوزی نگاه کنم و بهش کمک کنم .این لباس هم
رو هم واقعا می خواستم بدمش به یکی تا استفاده بکنه . اما به جز سحر کسی رو
نمی شناختم . تو هم مثل خواهرم . چه فرقی می کنه ؟ یعنی بهناز نشده تا
حالا یه چیزی به تو بده ؟ مال اونم فکر می کنی از روی دلسوزیه ؟ بعدشم
لباسهای خودت واقعا خوبن اما .... اما میدونی ... چطور بگم . اگه شهرام
بفهمه دارم اینا رو به تو می گم کله مو می کنه . می دونی بهار . دلم نمی
خواد هیچ جوره از پریسا کم داشته باشی . راستش خیلی ازش دل خوشی ندارم . در
واقع اصلا ازش خوشم نمی آد . نمی دونم چرا کسرا اینقدر بهشون رو می ده .
البته می دونم ها . به خاطر کار و بارای شرکتشون یه جورایی به خانواده
پریسا مدیونه . بعدشم که این دختره خودشو چسبوند به کسرا و ول نکرد . سریع از فرصت استفاده کردم و پرسیدم : - یعنی کسرا ... کسرا دوستش نداره ؟ و
به آنی از سئوالم پشیمون شدم و لبمو گاز گرفتم . حالا سروناز چه فکری پیش
خودش می کنه ؟ سروناز اما انگار توی عالم خودش بود . نگاه دقیق و متفکری
بهم انداخت و کمی اخم کرد : - نمی
دونم . کسرا خیلی توداره . هیچی بروز نمی ده . یکی دوبار شهرام خواسته از
زیر زبونش بکشه بیرون اما نتونسته . نم پس نمی ده . حتی به خانوم جون هم
نمی گه توی دلش چی می گذره . فقط هر بار بحث ازدواج می شه می گه زوده . من
به شهرام گفتم اگه پریسا رو می خواست و قصدش ازدواج بود دیگه این جمله رو
نمی گفت اما شهرام می گه شاید منتظره پریسا درسش تموم شه و برای اینکه تا
اون موقع خانوم جون بهش گیر نده اینو گفته . پوزخندی زدم و دلخور گفتم : - اما من فکر کنم دوستش داره . توی شرکت که باهاش خیلی خوبه ! و سرمو انداختم پایین . سروناز گفت : - اما من مطمئن نیستم ! به چشمای شوخ و شنگ سروناز نگاه کردم : - از چی ؟ لبخند مرموزی زد و گفت : - از اینکه کسرا پریسا رو دوست داشته باشه . بکهو
انگار نور امیدی به دلم پاشیده شد . نمی تونستم شوقمو از شنیدن این جمله
پنهان کنم . حتی اگه کسرا منو دوست نداشته باشه اونقدر برام مهم نیست که
بدونم پریسا رو دوست نداره . یه جورایی اون لحظه می تونستم کسرا رو به هر
دختری جز پریسا تقدیم کنم . - چطور ؟ از کجا میدونی ؟ سروناز بی اختیار لپمو کشید و گفت : - ای
شیطون . چشات برق می زنه از کنجکاوی . اول این لباس رو بپوش تا بهت بگم .
من رومو می کنم اونور تو هم لباستو عوض کن ببینم تنخورش واست چطوریه . می
ترسم خانوم جون دوباره زنگ بزنه . دیر شد. با
تکان سر موافقت کردمو و لباس رو از جا رختی دراوردم . با حرفهای سروناز به
حسن نیتش پی برده بودم و خوشحال بودم که می تونم یه لباس خوب بپوشم . از
اون بیشتر وقتی می دیدم بین خاونواده کسرا حامی و خواهان پیدا کردم
ناخودآگاه احساس قدرت بهم دست می داد . این باعث می شد یه قدم بیشتر به
کسرا نزدیک شم . لباس توی تنم عالی بود و کمر باریکم رو باریکتر نشون میداد . سروناز با دیدنم ذوق کنان اومد جلو و صورتم رو بوسید . - وای
چقدر بهت می آد . یه لحظه صبر کن یه شال خوشگل دارم که باهاش ست کنی .
البته شالم قرضیه ها . آخر شب ازت می گیرمش چون خودم به شدت می خوامش . خندیدم
و سروناز دوباره رفت سمت کمد لباسهاش . یک شال حریر خوش رنگ صورتی که
کاملا ساده بود و با رنگ تاپم همخونی داشت . با سر کردن شال سروناز دوباره
جوگیر شد و گفت : - الهی
... چقدر تو ملوسی . مثل عروسک می مونی. شاید پریسا خوشگل تر باشه . اما
قیافه تو هزاران بار بانمک تر و نازتره . اصلا خوردنی هستی ماشالا . حالا
هم تا نخوردمت بدو بریم که خانوم جون الان حسابی شاکی شده . لباساتم بذار
بمونه آخر شب یا فردا می آی می بری . در حالیکه به همراه سروناز از اتاق خارج می شدیم پرسیدم : - سروناز نگفتی از کجا میدونی ؟ با بی قیدی شانه ای بالا داد و گفت : - چیزی
نمی دونم . فقط حس می کنم . حس می کنم علاقه ای از جانب کسرا نسبت به
پریسا نباشه . اما نمی خوام امیدوارت کنم ها . تو هم باید تلاش کنی تا کسرا
گیر پریسا نیافته . از تعبیرش هم خنده ام گرفت هم حرصی شدم . جواب دادم : - وا سروناز . به من چه اصلا ؟ بذار برسه به پریسا . مفت صاحابش . من فقط کنجکاو بودم که پرسیدم و گرنه برام مهم نیست . سروناز یک لحظه میانه راهرو ایستاد . یک تای ابروش رو داد بالا و گفت : - منظورت اینه که تمام زحماتم از بابت خوشگل کردن تو هدر رفت ؟ و بعد خنده ای کرد و ضربه آهسته ای به شانه ام زد : - عزیزم مثل اینکه من خودم این دوران رو پشت سر گذاشتم . نمی خواد پنهان کنی . خودم از اولین بار که دیدمت فهمیدم خودم می دونستم اونقدر تابلو بازی درآوردم که سروناز و حتی خانوم جون هم فهمیدن اوضاع از چه قراره . از خجالت لبمو گاز گرفتم : - وای سروناز . نری به کسرا بگی ها . اصلا به هیچ کس ... من .. سروناز نذاشت حرفمو کامل کنم و گفت : - نگران نباش خانومی . این یه رازه بین ما دوتا . از همین امشب هم یه جنگ مخفی رو با رقیب آغاز می کنیم . من همه جوره پشتتم . خوب ؟ خنده ام گرفت . سروناز هم خنداش گفت : - پس حالا که قبوله . بزن بریم که می ترسم حریف زودتر وارد میدان شه . با حس خوبی به اتفاق سروناز و شهرام راهی منزل کسرا شدیم . خانوم جون خودش در رو برامون باز کرد و با دیدنمون گفت : - کجایید پس ؟ چقدر دیر کردید . الان پریسا اینا می رسن .
با حس خوبی به اتفاق سروناز و شهرام راهی منزل کسرا شدیم . خانوم جون خودش در رو برامون باز کرد و با دیدنمون گفت : - کجایید پس ؟ چقدر دیر کردید . الان پریسا اینا می رسن . شهرام در حالیکه به ما اشاره می کرد وارد شیم ، گفت : - خانوم جون ، حالا خوبه می خواستیم بیایم خونه روبرویی اینا این همه معطل کردن . اگه می خواستیم مهمونی چهارکوچه اونورتر بریم فکر کنم از عصر توی آرایشگاه بودن . با این حرف یه لحظه از تیپ وقیافه خوشگلم خجالت کشیدم و فکر کردم کاش ساده تر لباس می پوشیدم . و سریع نگاهمو چرخوندم که ببینم عکس العمل کسرا چی بوده . راستی پس کسرا کجاست ؟ سروناز در حالیکه کادوی خودشون و من رو دستش گرفته بود و می برد روی میز پذیرایی بذاره گفت : - خانوم جون حالا خوبه خود حضرت آقا دو ساعت داشتن یه پیراهن ساده اتو رو می کشیدن که چی ، خط اتوش صاف نمی افته و بابت میلشون اتو نمی خوره ! همون لحظه کسرا از آشپزخونه خارج شد و با سروناز و شهرام سلام و احوالپرسی کرد و آخر سر نگاهش روی من ثابت موند . با دیدنش از خجالت و هول سرمو انداختم پایین و سلام کردم : - سلام ، تولدتون مبارک . و بی اختیار انتهای لباسم رو گرفتم و کشیدم پایین . وای نکنه خیلی کوتاه باشه ؟ اما نه بلندیش خوبه . پس چرا اینطوری نگام کرد ؟ - سلام ، مرسی ، خیلی خوش اومدید ، بفرمایید بشینید . و با دستش به همه مون اشاره کرد تا روی مبلها بشینیم . چرا اینقدر هولی ؟ مگه اولین باره کسرا رو می بینی ؟ نه اما آخه خیلی خوش تیپ شده . یه تیپ اسپرت اما شیک و برازنده داشت . دلم ضعف رفت واسش . سرمو به این نیت که یکبار دیگه کسرا رو دید بزنم بالا آوردم که با نگاه کسرا به خودم غافلگیر شدم و دوباره انداختم پایین .. حس کردم صورتم از هیجان سرخ شده باشه . دیگه جرات نکردم سرمو ببرم بالا .وای بهار داشت نگات میکرد ها . ای خدا از کی اینقدر خجالتی شدی تو ؟ حالا خوبه هر روز تو شرکت زیارتش می کنی .این اداها چیه . عین دختر بچه ها سرتو انداختی پایین . با اعتماد به نفس سرتو ببر بالا و یه جای دیگه رو نگاه کن . نبینم با نگاه قورتش بدی ها . پیش خودش فکر میکنه چه خبره . نفسی بیرون دادم و این بار سرم رو به جانب دیگه ای بالا آوردم تا چشم تو چشم کسرا که درست روبروم بود ، نشم . سروناز داشت می گفت : - به سلامتی آقا کسرا چند سالتون شد حالا ؟ با این پرسش دوباره به کسرا نگاه کردم . - 29 سالم تموم می شه می رم تو 30 . و دوباره نگاهش به سمت من چرخید . خدایا این چرا امشب همه اش نگاهش روی منه ؟ خانوم جون نیم نگاهی به ساعت انداخت و با لبخند گفت : - هنوز نشده ، راس ساعت 11:30 شب تازه به دنیا می آد . با شنیدن این حرف انگار شوک بهم وارد شده باشه ،یکدفعه از پوسته یک دختر خجالتی و سر به زیر در اومدم و هیجان زده گفتم : - راست می گید خانوم جون ؟ مامانم می گه منم طرفای 11 شب به دنیا اومدم . .وای خیلی جا... ادامه حرفم با دیدن خنده خانوم جون که شدت یافته بود توی دهنم ماسید . نگاهم ناخودآگاه بین بقیه افراد حاضر چرخید . شهرام و سروناز هم یه خنده کوچولو روی لبشون بود اما کسرا فقط چشماش می خندید و سعی می کرد خنده روی لبش رو جمع کنه! به آنی از شدت خجالت بنفش شدم و با فشردن لبهام به هم ، سرمو پایین انداختم .خاک تو سرت بهار . چقدر احمق و خنگ و بی آبرویی . دو دقیقه هم نمی تونی جلوی این زبونت رو بگیری . نه مواقع خوشحال مثل آدم رفتار می کنی نه مواقع ناراحتی . ببین همه چطوری دارن نگاهت می کنن . وای خدا یعنی همه فهمیدن ته دلم چه خبره ؟ سروناز برای کمک به من موضوع بحث رو عوض کرد . اما من دیگه همونطور خجالت زده و شرمنده سرم تا حد امکان پایین بود تا اینکه بالاخره بعد از چند دقیقه خانوم جون خطاب به من گفت : - بهار جان ، می ری کمک کسرا توی آشپزخونه ظرفای میوه و شیرینی رو بچینی ؟ به کسرا گفتم تو یا سروناز بهتر از پس این کار بر می آید . ماشالا جوونید و باسلیقه و لبخندی رو لبش نشست .منم سری به نشانه تایید تکون دادم و بدون اینکه فکر کنم دقیقا چی ازم خواسته صرفا باشنیدن اسم آشپزخونه و برای فرار از اون موقعیت سریع به سمت آشپزخونه راه افتادم . به محض اینکه وارد شدم توی زاویه ای قرار گرفتم که از اپن به سالن دید نداشته باشم و بعد دست سردمو روی گونه های ملتهبم گذاشتم و زیر لب گفتم : چه آبروریزی شد . داشتم از خجالت می مردم . - تب داری ؟ با شنیدن صدای کسرا جیغ خفه ای کشیدم و این بار دست روی قلبم گذاشتم : - وای ترسیدم ! کسرا با خنده گفت : - برای چی ؟مگه ندیدی پشت سرت اومدم توی آشپزخونه ؟ متفکر نگاهش کردم : - نه ! متوجه نشدم . حواسم نبود ! با شیطنت لبخند زد : - حواست کجا بود اونوقت ؟ فهمیدم منظورش چیه ! اما نمی خواستم به روم بیارم و ترجیح دادم خودمو بزنم به کوچه علی چپ: - یعنی چی ؟ آروم از کنارم رد شد و به سمت میز آشپزخونه رفت : - هیچی . گیر نده . بیا اینجا ببینم چه کار باید بکنیم . بعد از کمی مکث ، رفتم کنارش ایستادم و به ظرفای میوه خوری و شیرینی خوری چشم دوختم . و بعد برای اینکه اذیتش کنم گفتم : - یعنی خودتون بلد نبودید میوه و شیرینی رو تو ظرفا بچینید ؟ مستقیم نگاهم کرد و گفت : - نه ، خانوم جون که گفت ، منتظر بودم یه خانم باسلیقه بیاد برام این کار رو انجام بده . خون دوباره به صورتم هجوم آورد و ضربان قلبم شدت یافت . امشب من از خوشی خوابم نمی بره . به من می گه با سلیقه . وای خدا نگاهش .. نگاهش یه جوریه . حس می کنم قلبم از شدت ذوق می خواد از جاش در بیاد . بعد از چند لحظه در حالیکه دیگه تاب نگاه خیره و مستقیم کسرا رو نداشتم ؛ سرم رو به جانب سبد میوه های شسته که روی کابینت قرار داشت چرخوندم و گفتم : - لطفا سبد میوه ها رو برام بیارید اینجا . کاری رو که گفتم انجام داد و بعد خودش جعبه شیرینی رو هم از یخچال بیرون آورد . گفتم: - یه دستمال تمیزم برام می آرید ؟ - برای چی ؟ - می خوام میوه ها رو دستمال بکشم تا براق شن . ابروهاشو بالا برد و این بار به سمت یکی از کشوهای کابینت رفت و از توش دستمالی بیرون کشید . وقتی که دستمال رو بهم میداد گفت : - دیگه به چیزی نیاز نداری ؟ سرم رو انداختم پایین و یه سیب قرمز از توی سبد میوه ها برداشتم و در همون حال گفتم : - نه مرسی . چند لحظه ای کنارم ایستاد و بعد یک صندلی بیرون کشید و پشت میز نشست : - پس منم شیرینی ها رو می چینم تو ظرف . و بعد در جعبه شیرینی رو باز کرد و مشغول شد .زیر چشمی نگاهش کردم : - وقتی کیک هست به نظرم نیازی به شیرینی نبود دیگه . کمی فکر کرد و بعد گفت : - شاید ، اما نمی خواستم به خاطر کم بودن مهمونها از کیفیت مهمونی بزنم . یه لحظه فکر کردم حتما به خاطر پریسا این حرفو می زنه . برای همین با حرص جواب دادم: - چرا که نه ! وقتی اومدن فقط یه نفر از این مهمونا ، به نیومدن کلی آدم دیگه می ارزه ،نبایدم از کیفیت مهمونی بزنید! برخلاف تصورم کسرا نه عصبانی شد و نه از کوره در رفت ، گوشه لبهاشو به نشانه بی تفاوتی پایین داد و گفت : - خوب البته ، اهمیت حضور آدمهایی که امشب اینجان ،برای من خیلی بیشتر از آدمهایی هستش که دعوت نشدن . انتظار نداشتم جلوی من اینطور بی رحمانه در موزد جایگاهی که پریسا توی قلبش داره ، حرف بزنه ! وا رفتم و دستام شل شد . شنیدی بهار ؟ خودش با زبون خودش رسما اعتراف کرد . به اینکه چقدر حضور پریسا براش مهمه . خاک تو سرت که رفتی اینهمه براش خرج کردی و از همه پیت زدی و برای کادو خریدیدر حالیکه حتی ازت دعوت هم نکرده بود بیای . وقتی هم بدون دعوت می ری جایی نباید هم انتظار بیشتر از این داشته باشی . چند لحظه مات و مبهوت به کسرا که بی توجه به من داشت کارشو انجام میداد نگاه کردم و بعد بدون اینکه متوجه باشم بغض کرده ام ؛ گفتم : - یه نفرشون که براتون خیلی عزیزه . بقیه شونم که فامیل درجه یکن و حضورشون الزامیه و البته عزیز ! فقط من این وسط زیادی ام و بدون دعوت اومدم . و حضورمم به هیچ وجه الزامی نبود . و چرخیدم که از آَشپزخونه خارج بشم بدون اینکه حواسم باشه که من و کسرا بواسطه اپن بودن آشپزخانه ،دقیقا در تیررس نگاه سروناز و شهرام و خانوم جون هستیم . هنوز دو قدم پیش نرفته بودم که کسرا از پشت مچمو محکم گرفت و برگردوند و بعد با صدای عصبی ای که سعی می کرد بلند نباشه گفت : - وایسا سر جات ! حالا روبروش ایستاده بودم . کسرا اول نیم نگاهی به آدمهای بیرون انداخت که مطمئن بشه حواسشون به ما نیست و بعد با اخمهایی گره خورده گفت : - من چی گفتم که به تریج قبای خانم برخورد ؟ هان ؟ با اینکه صداش آروم بود اما ترسیدم . وقتی عکس العملی ازم سر نزد صندلی کناری رو از زیر میز بیرون آورد و با کشیدن مچ دستم به سمت پایین منو وادار به نشستن کرد . اینطوری کمتر توی دید بقیه بودیم . حالا درست صورتهامون در فاصله کمی از هم قرار داشت و چشمهای من از این نزدیکی بی اختیار گرد و درشت شده بود . کسرا در عین عصبانیت باز هم سعی می کرد صداش به بیرون نرسه : - بگو ببینم . مگه تو جزو آدمهایی نیستی که امشب اینجا حضور دارن ؟ مچ دستم هنوز توی دستش بود . باز هم نگاهش کردم و چیزی نگفتم ، عصبی تر از قبل پرسید : - . وقتهایی که نباید دو متر زبون داری ، اما حالا که ازت جواب می خوام ، لال می شی ؟ جواب منو بده بهار ، آره یا نه ؟ سرمو تکون دادم و آروم گفتم : - آره . - پس چرا ناراحت می شی و بغض می کنی و قیافه می گیری و حرفای کنایه دار می زنی ؟ کجای حرفم مشکل داشت که ناراحت شدی ؟ کجای حرفم به قول خودت توهین و تحقیر و یا توبیخ بود که اینطور به هم ریختی ؟ دست خودم نبود ، هنوز بغض داشتم : - از اینکه مثل بقیه دعوت نشدم . شما گفتی آدمهایی که دعوت شدن . اما کسی منو دعوت نکرد . کسرا سرشو به نشانه تاسف تکون داد و با لحن سرزنش باری گفت: - مگه من سروناز و شهرام و یا حتی خانوم جون رو دعوت کردم ؟ مگه خانوم جون اینا خودشون در مورد تولدم باهات مشورت نکردن ؟ مگه با سروناز اینا نرفتی خرید ؟ خوب اگه نمی خواستم بیای که به خانوم جون می سپردم بهت نگه . وبعد بدون سر و صدا تولد می گرفتم بدون اینکه بفهمی ! اگه کسی دعوتت نکرده برای اینه که همه تو رو از خودشون می دونن . وقتی داری اینجا و با ما زندگی می کنی ، دلیلی وجود نداشته یه دعوت رسمی مسخره ازت به عمل بیاد . وقتی همه تو رو نیومده جزو خانواده شون به حساب آوردن . حالا که فکر می کنم می بینم راست می گه . واقعا چرا من اونقد زود موضع گرفتم و ناراحت شدم ؟ حرفش واقعا بد نبود . اما من چرا بد برداشت کردم ؟ قیافه نادم و پریشمانم رو که دید؛ ملایم تر اما کماکان سرزنش بار ادامه داد : - واقعا چرا ما نمی تونیم یه بار یه مکالمه بدون تشنج با هم داشته باشیم ؟ چه سرکار چه توی خونه . همیشه سریع یا بغض می کنی یا گریه سر می دی و یا بدتر از کوره در می ری و هر چی از دهنت در اومد می گی و اعصاب و روان من رو بازی میدی . گاهی وقتها بهار دلم می خواد کله اتو بکنم از بس لجباز و یکدنده و بی منطق می شی . با جمله آخرش دوباره عصبانیتش اوج گرفت . انگار که یاد همه بلاهایی افتاده باشه که من در حقش مرتکب شدم . اما خوب اونم کم در حق من نامردی نکرده بود . - پس شما چی ؟ شد یه بار جوری که با دیگران برخورد می کنید با منم برخورد کنید ؟ البته انتظار ندارم رفتاری رو که با بعضی ها دارید ، با منم داشته باشید . نصف اونم باشه والا من راضی ام . برای چند ثانیه هیچ نگفت . اما بعد نگاهش رنگ آزار و اذیت گرفت و پوزخند زد : - وقتی تو شبیه هیچ کس دیگه نیستی ، بالطبع رفتار منم با تو شبیه رفتارم با هیچ کس دیگه نیست . بعد سرشو آورد نزدیکتر و آروم و هشدار آمیز ادامه داد : - ضمنا من کلا علاقه دارم زبون آدمهای زبون دراز رو کوتاه کنم ، قبلا بهت نگفتم ؟ جاذبه ای که توی نگاهش بود ، نمی ذاشت نگاهمو ازش بگیرم . کسرا کمی صورتش رو عقب کشید امامچ دست راستم هنوز توی دست چپش بود و با حواسی پرت محو تماشای من شده بود .منم گیر کرده بودم ! هم خجالت می کشیدم ازش و دوست داشتم از روی صندلی بلند شم و ازش دور بشم . هم تمایل شدیدی برای بیشتر نزدیک شدن به کسرا در وجودم زبانه می کشید که باعث می شد نتونم ذره ای حرکت کنم ! تمایل و اشیتاقی که برام جدید و پر از هیجان بود . بعد از چند ثانیه ، لبخندی محو روی لبش نشست و گفت : - این رنگ خیلی بهت می آد ! عجیبه ، به خاطر رنگ چشمات فکر می کردم فقط سبز بهت بیاد . ولی این رنگ ، کمی مکث کرد ، انگار دنبال کلمه ای برای توصیف بگرده . بعد در حالیکه سرشو چند بار به طرفین تکون می داد ، بی قیدانه گفت: - خوشگله ! بعد دست آزادشو بالا آورد ، تا نزدیکی های صورتم ... که یهو با صدای آیفن هر دومون از جا پریدیم . کسرا سریع دستمو ول کرد و از جا برخاست . متعاقبش منم از صندلی کنده شدم . انگار که یکی مچ ما رو گرفته باشه ، هر دومون هول و دستپاچه بودیم . خانم جون داشت کسرا رو فرا می خوند که برای استقبال از مهمانان تازه وارد به اونها ملحق بشه . کسرا هم خداخواسته به سمت سالن قدم برداشت . اما قبل از خروج به من که همینطور بلاتکلیف ایستاده بودم گفت : - فکر کنم پریسا اینان . زحمت می کشی وقتی اومدن چند تا چایی بریزی ؟ بعد در حالیکه با دستش به ظرف نیمه پر شیرینی و میوه اشاره می کرد گفت : - از اولشم کار خودت بود ، ضمنا پیشاپیش مرسی از اینکه امشب قراره کمکم کنی . و با لبخندی منو ترک کرد تا به استقبال دلبر فتانه اش بره . با حرص ضربه آرومی با پام به پایه صندلی زدم و زیر لب گفتم لعنت به تو پریسا که همیشه سر بزنگاه ،کاسه کوزه هامو به هم می ریزی . نفسی از حرص بیرون دادم ! نگاه کسرا و جمله هاش دوباره توی ذهنم جان گرفت . حس کردم بدنم داره داغ می شه ! نگاهش ، لحن صحبتش ، مضمون حرفش ، همه و همه ... همه و همه چی بهار ؟ دوباره خیالباف شدی؟ لازمه یاداوری کنم مهمانانی که تازه رسیدن چه کسانی هستن ؟ پوفی کردم و با اعصابی خراب به میوه خوری و شیرینی خوری نیمه پر چشم دوختم . اه ، حالا من اگه نخوام کمک کنم باید کی رو ببینم ؟ طبق قرار پریسا به همراه پروانه و علی پیداشون شد . به همراه دسته گلی بزرگ که که توی دستهای پریسا خانوم جای گرفته بود و باهاش نمی تونست دو قدم راه بره . بگو حالا مگه مجبوری دختره چاپلوس ؟ تازه این جدای از کادوهاشون بود . یعنی پریسا چه کادویی خریده ؟ باید خیلی گرون باشه ! بی اختیار اخم کردم و یه چیزی مثل مته رفت تو مخم ! نکنه کادوی من در مقابل کادوی پریسا خیلی ضایع باشه و آبروم بره ؟ وقتی دیدم همه نشستن با سینی چای به سمت سالن پذیرایی رفتم . به جز پریسا که حضور نداشت بقیه نشسته بودن و با ورود من ، پروانه و علی از جابرخاستن و با هم احوالپرسی کردیم . شهرام هم با دیدن سینی چای بلند شد تا ظرف شیرینی رو از آشپزخونه بیاره و به همراه من از مهمونها پذیرایی کنه . الحق که مرد وظیفه شناس و حواس جمعی بود .معلومه که واقعا توی خونه هم کمک حال سروناز هست . نه مثل این کسرای از زیر کار در رو که حتی یه ظرف شیرینی رو هم نتونست کامل بچینه . هنوز در حال تعارف بودم که زیر چشمی دیدم پریسا از توی یکی از اتاقها بیرون اومد . نتونستم خودمو کنترل کنم و نگاهم به سمتش کشیده شد . یک بلوز جذب قهوه ای آستین کوتاه پوشیده بود به همراه دامن پلیسه دار تا بالای زانو با یک جوراب شلواری کلفت و مشکی ! اگر چه لباسش به ظاهر پوشیده بود اما به شدت زیبایی های اندام کشیده و لاغرش رو نشون میداد . موهاشم به صورت شل بافته بود وروی یکی از شونه هاش رها کرده بود . با اینکه مثلا داشتم پذیرایی می کردم اما به خوبی متوجه نگاههای دلبرانه پریسا به کسرا شدم وقتی داشت وارد سالن پذیرایی می شد و عشوه ها و لبخندهای پر ناز وغمزه اش و آخر سر قرار گرفتن روی مبلی کنار کسرا ! دلم می خواست همونجا سینی چایی رو روی پریسا وارونه می کردم تا تمام تیپ و قیافه اش به هم بریزه . حالا خوب شد این لباس رو ازسروناز گرفتم و پوشیدم . لااقل ظاهرم در برابر پریسا حرفی برای گفتن داره ! وقتی پذیرایی کردنم تموم شد و خواستم به آشپزخونه برگردم خانوم جون با صدای بلندی گفت : - بهار جون عزیزم ببخشید که امشب خیلی بهت زحمت دادیم . بعد رو به بقیه گفت : - ماشالا یه پارچه خانومه این بهار . از وقتی اومده هممون عاشقش شدیم . من که مثل دخترم دوستش دارم . سروناز هم مثل خواهرش . اونقدر باهاش صمیمی شدیم و احساس نزدیکی می کنیم که همیشه توی مهمونی ها بهش زحمت می دیم . و با روانه کردن نگاه محبت آمیزی به من جمله اش رو پایان داد . علی از اونطرف گفت : - همه اش تقصیر این آقا کسراست خانوم جون . اگه زن می گرفت دیگه نیازی نبود حالا بهار خانوم مسئولیت پذیرایی کردن رو به عهده بگیرن . با این حرف یخ کردم و سرجام خشکم زد . سروناز که حس کرد علی به منظور این حرف رو زده یکباره گفت : - البته این آقا کسرایی که ما می بینیم بعید می دونم حالا حالاها تن به ازدواج بده . تا همین چند وقت اخیر که اینطور بوده از اون به بعدش رو دیگه نمی دونم . نگاهم به سمت کسرا کشیده شد که چهره اش نشون میداد از به میون اومدن این حرفها راضی نیست . پروانه در جواب گفت : - اما به نظرم دیگه داره دیر می شه آقا کسرا . با توجه به اینکه به سلامتی امشب دارید وارد 30 سالگی می شید ! شهرام به شوخی گفت : - اتفاقا پروانه خانوم مردها هر چی بزرگتر بشن پخته تر می شن و دخترا بیشتر خوششون می آد . واسه همین کسرا تصمیم گرفته حسابی جا بیافته تا دیگه هر جا رفت دست رد به سینه اش نزنن ! مثل خورش فسنجون که هر چی بیشتر جا بیافته هیچ کی دست رد به سینه اش نمی زنه و با این حرف خودش قهقه بلندی سر داد و باعث شد بقیه هم به شوخیش بخندن . شاید تنها من و کسرا و پریسا بودیم که نمی خندیدم و نگاههامون بین بقیه در حال گردش بود . کسرا که معلوم بود از شوخی شهرام خوشش نیومده، از جا برخاست و در حالیکه به سمتم می اومد تا سینی خالی رو از دستم بگیره گفت : - ببخشید بهار خانوم ! همه اش تقصیر من شد که شما رو به زحمت انداختم . شما دیگه بفرمایید بشینید خودم از اینجا به بعد از مهمونها پذیرایی می کنم . و با ملایمتی عجیب و بی سابقه به چشمهای من زل زد . بدون مقاومت سینی رو به دستش دادم و رفتم گوشه ای نشستم . از بحث های پیش اومده به هیچ وجه خوشم نیومده بود . تعریف خانوم جون ، جانبداری سروناز ، شوخی بی منظور علی ، و حرف دوپهلوی پروانه و نگاههای مرموز پریسا و ناراحتی کسرا ، همه شون یه جورایی برام ناخوشایند بود ! در واقع از اینکه دقیقا نمی دونستم کسرا از کدوم قسمتش ناراحته ، کلافه شده بودم ! یا بهتره بگم دقیقا از دست چه کسانی ناراحت شد ؟ از دست سروناز و شهرام که بی خودی جلوی پریسا عنوان کردند که کسرا قصد ازدواج نداره یا از کنایه پروانه که رسما داشت عنوان می کرد که اگه خواهرمو می خوای داره دیر می شه و باید بجنبی ؟ بعد از شام که طبق قرار قبلی پیتزا بود بساط جشن و پایکوبی برپا شد . شهرام و علی که هر کدوم به تنهایی توانایی گرم کردن یه عروسی رو داشتند ، حالا دوتایی به تور هم افتاده بودند و به قول خودشون داشتن می ترکوندند ! . خانوم جون می خندید و می گفت اگه کسی ندونه فکر می کنه یه لشکر امشب اینجا مهمونن . کم کم پروانه و پریسا هم برای رقصیدن از جا برخاستند و موندیم من و سروناز و خانوم جون و کسرا که با خنده و شادی بیشتر مسخره بازیهای علی و شهرام نگاه می کردیم . با اینکه به طور کل کمی دلگیر بودم اما نمی تونستم به شوخی ها و ادابازی ها شهرام و علی نخندم ! وای از پریسا بگم که هر چی عشوه و ناز و ادا بلد بود موقع رقصیدن بیرون ریخت . ادا و اطوارش دیگه یه جورهایی حال به هم زن و لوس شده بود. طوریکه سروناز چند بار با چشم و ابرو حرکات لوس و مسخره پریسا رو نشونم میداد و خودش هم پوزخند می زد . البته جلف نبود . یعنی به طور کل پریسا هیچ وقت دختر جلفی نبوده اما همیشه زیادی لوس و ننر بود و رفتارهاش بعد از یه مدت دل آدم رو می زد . مثل امشب که وقتی از لاک مهمون بودن در اومد دیگه داشت زیاده روی می کرد . به کسرا نگاه کردم ببینم نگاهش به پریسا چطوریه که دیدم خیلی عادی و خونسرد داره به همه شون نگاه میکنه و توجه خاصی به شخص خاصی نشون نمی ده . یبی اختیار یه کم خیالم راحت شد !حالا شایدم جلوی ما می خواست تابلو بازی در نیاره . اما خوب اگه اینطورم بود باید بگم خیلی خوب داشت فیلم بازی می کرد . با تمام این احوال توی دلم نمی تونستم بهش ناسزا نگم که چرا عاشق همچین دختر بی مزه و لوسی شده ! لیاقت بی لیاقتش همین دختره است دیگه . نه من که مثلا خانمهای متشخص یه گوشه نشستم و خیلی ملیح دارم لبخند می زنم . از فکری که در مورد خودم ، پیش خودم کردم خنده ام گرفت و بلافاصله هم نگاهم با نگاه کسرا که مقابلم نشسته بود تلاقی کرد . با وجود اینکه در فاصله بین ما آدمها داشتن می رقصیدن و در حرکت بودند و خط نگاهمون به قولی قطع و وصل می شد ، اما متوجه لبخند کسرا که با دیدن لبخند من شدت گرفته بود؛شدم . و بی اختیار خنده منم بیشتر شد اما ... درست همون لحظه سمت و سوی تمام توجهات به جانب کسرا برگشت و همه مصر شدند برای رقصاندن کسرا . علی و شهرام هر کدوم یک طرفش رو گرفته بودند و سعی می کردن به زود کسرا رو از جاش بلند کنن . - چیه بابا عین دخترای خجالتی نشستی یه گوشه . ناسلامتی تولد خودته ها . کلی داریم برات مایه می ذاریم . نمی خوای خودتم یه جنمی از خودت نشون بدی ؟ اینو علی گفت و شهرام هم متعاقبش با خنده گفت : - جون شهرام تا مثل پارسال سرت آوار نشدیم با زبون خوش بیا وسط و گرنه می دونی که .. - پارسالم زیادی باهاش راه اومدیم آقا هی ناز می کرد . امسال دیگه اونقدر راه نمی آیم . شهرام تا 10 بشمر ... و شهرام و علی و بقیه همنوا با هم شروع به شمارش کردند . کسرا در حالیکه می خندید و سعی می کرد بازوهاش رو از دست اون دو تا زورگو بیرون بیاره گفت : - خیلی خوب بابا ... چه خبرتونه ؟ ولم کنید . خودم می آم شهرام گفت : - نه به جون علی نمی شه . می ذاری در میری . حوصله نداریم بیافتیم دنبالت علی هم در حالیکه که هنوز داشت می شمرد گفت : - 9 ، 10 ... مهلتت تموم شد ... بپر وسط ببینم ... بابا جون این پسرخاله ات رومونو زمین ننداز دیگه ... من موندم این شب عروسیش چه میخواد بکنه . عروس خانمو دق می دی تو با این غد بازیهات با این حرف انگاری که حالا پریسا واقعا عروس باشه خنده ای کرد و در حالیکه دست علی رو می کشید گفت : - علی ولش کن . خودش داره می آد وسط دیگه . دستشو شکوندی وای خدای من . ببین چه قندی هم تو دلش آب کردن دختره بی حیا رو . جلوی خانوم جون اینا خجالتم نمی کشه . بالاخره کسرا رو بلند و بردن وسط و بقیه دورش رو حلقه کردند که مثلا کسرا رو برقصونن ! الهی من فدات بشم که تو رقصیدنت هم غدی ! آخه رقصش به همه چی شبیه بود الا رقص ! در حالیکه که با دو دستش بشکون می زد فقط کمی خودشون تکون میداد که یعنی داره می رقصه . بعد کم کم پراکندگی جوری شد که پریسا مقابل کسرا قرار گرفت و باهاش می رقصید . با دیدن این صحنه حس کردم یه چیزی رو قفسه سینه ام سنگینی کرد و راه نفسمو گرفت . چقدر به هم می آن . کیه که بتونه انکار کنه ؟ پریسا روبروی کسرا می چرخید و می رقصید و خنده های دلبرانه شو نثار کسرا میکرد. دلم میخواست همونجا بلند شم و مهمونی رو ترک کنم اما حیف که نمی شد ! خنده رو لبام خشک شد و سرمو پایین انداختم . چرا نمی خوای دست از حماقتت برداری بهار ؟ قبول کن که تو و کسرا برای هم ساخته نشدید ! چرا مدام می خواین این موضوع رو انکار کنی و برای خودت رویاهای شیرین می بافی ؟ تا زمانیکه که کیک رو بیارن و شمعها رو روشن کنن ، توی لاک خودم بودم و حواسم به جمع نبود . خدا رو شکر بقیه هم حواسشون به من نبود و همه مشغول جشن و سرور خودشون بودن . شهرام کیک رو از توی آشپز خونه آورد و دو تا شمع عددی روی کیک رو روشن کرد که نمایانگر عدد 30 بود . وقتی کسرا شمعا رو فوت کرد بی اختیار آه بلندی از سینه کشیدم که البته بین صدای کف زدن و تبریک مهمونها گم شد منتها درست همون لحظه کسرا نگاهم کرد . نگاهش شاد و خندان بود اما من که دلگیر و ناراحت بودم با دلخوری جهت نگاهمو عوض کردم و به خانوم جون دوختم که داشت کیک رو برش می داد . چرا خندان نباشه وقای امشب این همه با عشقش خندیدن و رقصیدن ؟ بمیری بهار که این اومدنت نه تنها مایه شادی نشد بلکه همه اش مایه عذاب و رنجت بود ! سعی کردم دیگه اصلا نگاهم به کسرا نیافته و تا حد امکان سرمو پایین نگه می داشتم . دیگه نه به مکالمات بقیه توجهی نشون دادم و نه توشون شرکت کردم .برعکس تمام توجهم رو به بشقاب کیکم معطوف کردم تا کادو ها باز بشه و این مهمونی کذایی تموم شه و برگردم خونه ! دیگه برام مهم نبود کادوم جلوی کادوی پریسا کم بیاره . کاملا مشخصه که کادوی پریسا هر چه که هست برای کسرا از اهمیت ویژه ای برخوردار خواهد بود . دوباره یاد رقصیدنشون افتادم و آتش به دلم افتاد . وای بهار نکن این کارها رو . حال چه وقت مصیبت گرفتنه آخه ؟ بذار برگردی خونه بعد هر چقدر دلت می خواد گریه کن و زانوی غم به بغل بگیر . از این به بعد هم غلط می کنی توی مهمونی های این خانواده بخوای شرکت کنی . هر چه از کسرا دورتر باشی بهتره . کمتر آسیب می بینی . بالاخره نوبت به باز کردن کادوها رسید . اول از همه کادوی شهرام اینا و خانوم جون که مشترک بود باز شد . بعد کادوی علی و پروانه که شامل یک ادکلن و یک تی شرت مارکدار مرغوب بود . تو همین حین تلفن همراه خانوم جون زنگ خورد و از جاش بلند شد که به تلفن پاسخ بده . نوبت به کادوی پریسا رسید . بی اختیار دچار اضطراب شدم . با باز شدن کاغذ کادو و بعد در جعبه و نمایان شدن یک ساعت مچی بسیار شیک کلاسیک و مردانه ! نفسم تو سینه حبس شد . شهرام که مسئول باز کردن کادوها بود با دیدن ساعت سوتی کشید و ساعت رو از جاش در آورد و به دست کسرا داد . داشت گریه ام می گرفت . معلوم بود خیلی گرونه . به خصوص با تیکه ای که شهرام پروند و گفت پسر عجب چیزیه . کسرا با لبخند از پریسا تشکر کرد و همون لحظه ساعت رو به دستش کرد . پریسا مشعوف و خندان تمام این صحنه ها رو داشت با چشماش قورت میداد . با پوشیدن ساعت توسط کسرا صدای به به و چه چه پروانه و علی و شهرام بلند شد و همه شروع به تعریف از سلیقه پریسا خانوم کردند . چه خوب ؟ کادوی منو کلا یادشون رفت باز کنن ! قلبم از درد نادیده انگاشته شدن تیر کشید و نفسم تند و منقطع شد . همون لحظه نگاهم با نگاه سروناز تلاقی کرد که گنگ و نامفهمو بود برام . شهرام تازه نگاهش به بسته کادویی من خورد و گفت : - اِ کادوی بهار خانوم هنوز مونده . اشک تو چشمام حلقه زد . کاش کادومو باز نکنه . کاش محو شم برم تو زمین . نگاهم روی دستهای شهرام که داشت کادومو باز می کرد زوم شد . همون لحظه صدای خانوم جون از اون طرف سالن بلند شد که کسرا رو مخاطب قرار داد : - کسرا جان بیا خاله شهین می خواد باهات صحبت کنه . کسرا از جاش بلند شد و رفت اون طرف سالن کنار خانوم جون . چقدر برای دیدن کادوی من بی تاب بود واقعا ؟ از دوق اینکه من چی براش خریدم داشت بال در می آورد . توی دلم پوزخند زدم و ناخودآگاه اشک تو چشمام حلقه زد . خدایا من این کادو رو برای کی اصلا خریدم ؟ کاش دستم می شکست و این همه هزینه نمی کردم . این همه بی توجهی رو چطور تحمل کنم ؟ با نمایان شدن کادوی من همه به جز پریسا کف زدند . سرم پایین بود تا کسی اشکهامو نبینه . صدای نیش دار پریسا رو شنیدم که گفت : - اِ ... اینکه شبیه کیف پولی کسراست ! همین هفته پیش یکی از همین مدل رو خرید . انگار برق ولتاژ قوی بهم وصل کرده باشن سرمو بالا آوردم و با چشمهایی گرد و حیران به پریسا که با تمسخر به کادوی من نگاه می کرد خیره شدم . زبانم در دهانم نمی چرخید چیزی بگم . نگاهم افتاد به سروناز که اونم عصبی و ناراحت به پریسا زل زده بود . بعد چیزی در گوش شهرام زمزمه کرد و از جا بلند شد و به سمت یکی از اتاقها رفت . شهرام هم به دنبال سروناز روانه شد .خانوم جون همون لحظه به جمعمون برگشت اما کسرا کماکان مشغول صحبت بود . از جا برخاستم . قفسه سینه ام از عصبانیت و هیجان به شدت بالا و پایین می شد . دلم می خواست می تونستم یه کشیده به صورت پریسا بزنم . حرفی رو که می خواستم به پریسا بزنم با اومدن خانوم جون خوردم و در عوض گفتم : - خانوم جون من با اجازه تون باید برم . قرار بود آخر شب بهناز بیاد یه چیزی ازم بگیره . الانم اومده پایین منتظرمه . خانوم جون اصرار کرد که بهناز رو بیارم بالا که با قاطعیت خواسته شو رد کردم . و بدون اینکه از پروانه و علی و پریسا خداحافظی کنم . به سمت در ورودی رفتم . کسرا همون نزدیکی ها داشت با خاله اش خداحافظی می کرد که منو دید . اهمیتی ندادم و کفشهامو از جاکفشی بیرون آوردم و دستم گرفتم تا بیرون بپوشمشون . کسرا اومد نزدیکتر و با صدای متعجبی پرسید : - کجا داری می ری ؟ بدون اینکه نگاهش کنم در رو باز کردم : - دارم رفع زحمت می کنم . مرسی از همه چیز . تولدتونم مبارک . حالا بیرون ایستاده بودم و داشتم صندلهامو پام می کردم . کسرا اومد توی چارچوب . بازم نگاهم رو دزدیدم . مشکوک و متعجب پرسید : - می ری خونه ؟ - بله . خداحافظ چرخیدم تا به سمت راه پله ها برم که کسرا مچمو گرفت . حالا خودش هم بیرون خونه ایستاده بود : - چی شده ؟ چرا اینطوری می کنی ؟ دلم می خواست با دو تادستهام بکوبم به قفسه سینه اش و هولش بدم عقب . اما در عوض نگاه سرد و گزنده ای بهش انداختم و مچ دستمو با شدت از دستش بیرون کشیدم : - دیگه حق نداری هیچ وقت مچ دستمو بگیری . فهمیدی ؟ چون داره آسیب می بینه . و سریع عقب گرد کردم و از راه پله ها با حالت دو پایین اومدم . وارد خونه که شدم شال سروناز رو با حرص از سرم کشیدم و پرت کردم روی مبل . کلیپسمو باز کردم و اونم پرت کردم یه گوشه دیگه و هر دو دستمو فرو بردم لای موهام. دیگه هرگز برات هیچ کاری نمی کنم کسرا . آخه چقدر من احمق و بیشعورم . روی مبل ولو شدم .چطور وقتی می دونم دلش جای دیگه است از همه دار و ندارم می زنم و براش یه کادویی می خرم که در توانم نیست . با یادآوری صحنه بازشدن کادوی من که نه خانوم جون حضور داشت و نه کسرا و همه هنوز محو ساعت گرونقیمت پریسا بودن ، قلبم تیر کشید و اشکم سرازیر شد . چقدر با استرس این کادو رو تهیه کرده بودم . چقدر براش هیجان داشتم که وقتی کسرا دید چه عکس العملی نشون میده . چقدر ذوق داشتم که از فردا کیف پولی من رو می ذاره توی جیب کتش و همه جا همراهش می بره . با این افکار اشکهام با شدت بیشتری روان می شدند . دلم به حال مظلومیت و سادگی خودم سوخت . کادوی من ، مثل خودم که بین اون آدمها جایی نداشتم ، بین بقیه کادوها ارزشی نداشت . مورد توجه هیچ کس قرار نگرفت . اون پریسای نامرد هم با اون زهری که آخر سر ریخت ... یکدفعه گریه هام تبدیل به هق هق شد . دلم سوخته بود . خیلی زیاد . حس می کردم دیگه نه دلم می خواد کسرا رو ببینم نه پریسا رو و نه هر چیز یا هر کسی که به کسرا مربوط می شه . ای خدا اصلا من اینجا و میون این آدمهای غزیبه چه می کنم ؟ یکدفعه گریه هام تبدیل به هق هق شد . دلم سوخته بود . خیلی زیاد . حس می کردم دیگه نه دلم می خواد کسرا رو ببینم نه پریسا رو و نه هر چیز یا هر کسی که به کسرا مربوط می شه . ای خدا اصلا من اینجا و میون این آدمهای غزیبه چه می کنم ؟ با صدای زنگ در از جا پریدم .اونقدر توی خودم و غصه هام غرق بودم و اشک می ریختم که مغزم قادر به تحلیل موقعیت و فرمان واکنشی مناسب با اون نبود . چند لحظه سرجام ایستادم و به ساعت نگاه کردم . ساعت 11 شب بود . زنگ دوباره به صدا در اومد . یعنی کیه ؟ یادم افتاد سروناز گفته آخر شب بیا لباسهاتو بردار . حتما خودشه . اومده لباسهامو بده . شایدم اومده بپرسه چرا یه دفعه مهمونی رو ترک کردم ! اونم فهمید چقدر ناراحت شدم . حواسم بود که خودشم از رفتار پریسا ناراضی بود ! سریع اشکهامو از روی صورتم پاک کردم و با تصور اینکه فرد پشت در حتما سرونازه بدون فکر اضافه تری در رو باز کردم و همونجا از تعجب و حیرت بر جا خشکم زد . - می دونم بد موقع است ، اما می تونم بیام تو ؟ صدای کسرا منو متوجه موقعیتم کرد و انگار یادم افتاده باشه منشا تمام گریه های دقایقی قبلم همین آدمه اخم کردم و گفتم : - چی کار داری ؟ نگاه کسرا ملایم و آروم بود : - اینجا که نمی شه ، بذار بیام تو تا بگم همیشه می خواد حرف خودش باشه . از کوره در رفتم - اصلا من اشتیاقی برای شنیدن حرفهاتون ندارم مهندس . شب به خیر در رو که می خواستم ببندم کسرا دستشو پیش آورد و نذاشت در بسته شه . - یعنی چی ؟ من اصلا نمی دونم تو از چی اینقدر عصبانی هستی ! - مگه به تو ربطی داره ؟ در رو ول کن ببینم هر چی زور داشتم به کار بردم که در رو ببندم اما بی فایده بود . در عوض کسرا با یک فشار تقریبا منو به داخل خونه پرت کرد و خودش وارد شد . دوباره با کفش اومده بود . از حرص و ناتوانی و خشم با گریه و بغض و فریاد گفتم : - چرا با کفش اومدی تو ؟ مگه نگفتم با کفش خونه من نیا . برو بیرون ببینم دو دستم رو روی سینه کسرا گذاشتم و با تمام توانم به عقب هولش می دادم . در همون حال اشکهایی که از سوز دلم بود دوباره روی صورتم روان شدند . کسرا اما ذزه ای از جاش تکون نخورد و بی حرکت به نزاع بیهوده من چشم دوخته بود و در سکوت به حرفهای بی سر و ته من که کماکان با فریاد ادا می شد گوش می سپرد . - حالا فردا باید همه اینجاها رو بشورم . من از کثیفی بدم می آد . از بی نظمی بدم می آد . از تو بدم می آد که فکر میکنی همیشه باید بقیه به حرفت گوش کنن . اما اینجا خونه منه لعنتی . وقتی وارد هم خونه من بشی باید قوانین خونه منو رعایت کنی . می فهمی ؟ می فهمی ؟ کسرا چیزی که دستش بود رو روی جاکفشی گذاشت و سعی کرد دستامو بگیره تا آرومتر بشم - باشه ، باشه بهار . یه لحظه آروم بگیر و به من نگاه کن . بهار .. با تو ام صدای آروم کسرا و تقلاش برای گرفتن دستهام، منو جری تر کرد و فریادم رو بلند تر - نمی خوام نگات کنم . نمی خوام آروم بگیرم . حالا برو از خونه من بیرون تا یه بلایی سرت نیاوردم ... بروگمشو بیرون .. آی دستم ... مگه نگفتم دیگه دستامو نگیر ... عوضی . عوضی .. عوضی با فریادهای آخرم و تلاشم برای آزاد کردن دستهام، بالاخره کسرا هم از کوره در رفت . از دو طرف بازوهامو گرفت و د رحالیکه با شدت تکونم می داد با صدایی جدی گفت : - هیس ، چرا فریاد می زنی ؟این حرکات چیه ؟ دارم بهت می گم یه لحظه آروم بگیر تا بیام تو و باهم حرف بزنیم ؟ چرا کولی بازی در میآری ؟ با اینکه بازوهام هنوز از دو طرف توی دستاش بود و با فریاد کسرا صدامو پایین تر آورده بودم، اما ذره ای از آتش دلم کم نشد و با همون خشم و غضب و چشمهای سرخ از اشک گفتم : - من با تو حرفی ندارم . تهدید آمیز نگاهم کرد و گفت : - اما من دارم . یک بازومو آزاد کرد و کفشهاشو از پا درآورد و با کشیدن اون بازویی که تو دستش بود منو تا وسط هال برد . بعد ایستاد و منو با یک حرکت سریع و تند مقابل خودش متوقف کرد و بازومو رها کرد. با اینکه دیگه گریه نمی کردم اما نفسهام از خشم و ناراحتی تند و صدا دار بود و قفسه سینه ام بالا و پایین می شد . چند لحظه بی هیچ حرکتی رو در روی هم ، به هم خیره شده بودیم . کمی نگاهش ملایم تر شده بود: - حالا بگو ببینم ، چی شده و از چی ناراحتی ؟ چرا یه دفعه مهمونی رو ترک کردی ؟ بینیمو بالا کشیدم و گفتم : - از چیزی ناراحت نشدم ، خسته شدم و برگشتم خونه دقیق و موشکافانه نگاهم می کرد : - بهار ، طفره نرو و حقیقت رو بگو . اول شب سرحال و خوب بودی . اما اواسط مهمونی کم کم از جمع فاصله گرفتی و رفتی تو حال خودت . آخرشم که معلوم نیست واسه چی یهو غیبت زد . یعنی حواسش به من بوده ؟ نه بهار ، نه ! فریب نخور . خوبه خودت دیدی چطور داشت با پریسا می گفت و می خندید و برای کادوش چقدر تشکر کرد . دوباره یاد کادوی لعنتی باعث شد بغض کنم . - واسه چی بمونم وقتی مهمونی تموم شده بود ؟ چشماشو ریز کرد و گفت : - همینطوری سرتو انداختی پایین و پاشدی اومدی خونه ؟ بدون اینکه به کسی بگی ؟ معمولا آدم وقتی می ره مهمونی آخر شب حداقل از صاحبخونه خداحافظی می کنه و بابت همه چیز ازش تشکر می کنه .. دوباره آتیشی شدم : - مگه تو از کسی که واست کادوی تولد می آره تشکر و قدردانی می کنی که من از مهمان نوازیت تشکر کنم ؟ چقدرم که تحویل گرفته شدم ! صدام لرزید : - واقعا شرمنده ام کردید آقای مهندس با مهمان نوازی و توجهتون . مرسی از اینهمه لطفتون که شامل حالم شد . واقعا ... واقعا گریه اجازه نداد حرفمو تکمیل کنم . سرمو به جانب دیگه ای چرخوندم و برای اینکه از شدت گریه کردنم بکاهم ، لبمو گاز گرفتم .. اما حرفهام روی دلم سنگینی کرده بودند . در حالیکه سرم کماکان به جانب دیگه ای بود و اشکهام بی محابا از گوشه چشم سرازیر می شدند ، انگار که دارم با خودم ، یا با شخصی خیالی که در جانب دیگه ایستاده ، حرف می زنم ، گفتم : - اصلا از اولشم می دونستم اومدنم درست نیست . زیادی بودم . یه وصله ناجور . با اون حقوقی که به ناحق نصف و نیم شد، از خرجای دیگه ام زدم که بتونم یه کادوی آبرومند در حد و اندازه خودم بگیرم . اما دریغ از یه تشکر خشک و خالی .. تشکر بخوره تو سرم . اصلا کسی ندید چی خریدم .هیچ کی حواسش نبود . چون کادوی بقیه خیلی بهتر و گرونتر از مال من بود . چون کادوی من تکراری بود و تو ذوق می زد . هیچ کی حتی.. دیدمش که یک قدم به من نزدیک شد . از لاک خودم دراومدم و سریع حالت تدافعی گرفتم و یک قدم به عقب برداشتم : - به جون بابام اگه دستامو بگیری ... کسرا با یه قدم بزرگ خودشو به من رسوند و قبل از اینکه اجازه هر کاری به من بده دستاشو دورم حلقه کرد و منو محکم به سمت خودش کشوند . برای لحظه ای نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و گیج و ناباور در حالیکه گونه راستم روی سینه ستبر کسرا بود خشکم زد . بی اختیار دستهامو آوردم بالا تا کسرا رو کمی هول بدم و خودمو ازش جدا کنم که حلقه بازوش تنگتر شد و منو بیشتر به آغوشش فشرد . انگار که یکباره از زیر برف و بورانی سرد و مرگبار به مامنی گرم و مطمئن رسیده باشم . نفسهام هنوز تند و شماره دار بود . اما ضربان قلب کسرا آروم و گوشنواز بود . مثل یک آهنگ قشنگ.مثل یک لالایی دلنشین . از هزاران موسیقی و ترانه برام زیباتر بود . خدایا این آغوش کسراست که به روی من گشوده شده و من در درونش در حال سوختنم ؟ کم کم دستش روی موهام به حرکت دراومد . انگشتهاشو بالای سرم ،لای موهام فرو می برد و آروم آروم تا انتهای موهام می آورد. نمی دونم چقدر طول کشید اما دیگه ضرباهنگ قلبم با قلب کسرا یکی شده بود و نفسهام بواسطه آغوش مطمئن و محکمش آروم گرفته و به حالت عادی بازگشته بود . با این حال هنوز هم اشک می ریختم . ولی شاید این اشک از ناباوری بود ، یا از خوشحالی ! یا از شوق تجربه لذتی عمیق و درک شیرینی لحظاتی ناب و گوارا ! دقایقی که گذشت کسرا آهسته منو از خودش جدا کرد و با لحنی بی نهایت آرام و مهربان گفت : - نمی خوای تولدمو بهم تبریک بگی ؟ من همین الان متولد شدم ها ! نگاه گیج و سرگردانم به سمت ساعت کشیده شد . عقربه ها روی دو عدد 11 و 6 قرار گرفته بودند . تازه یادم افتاد . لحظه تولد کسرا ! 11:30 شب ! . دوباره نگاهش کردم اما این بار نه با سرگردانی بلکه با خجالت و شرم . خندید و گفت : - خوب ! من منتظرم ! و چشمای شوخش رو بهم دوخت . لبامو از خجالت به هم فشار دادم و سرمو انداختم پایین . اصلا نمی دونستم منظورش چیه . کلا مغزم هنگ کرده و تنها به لحظاتی پیش می اندیشید و ... با دستش که زیر چونه ام قرار گرفت و سرمو بالا آورد ، نگاهم توی نگاهش قفل شد . واسه چند ثانیه چشمش بین دو تا مردمک چشمم دو دو زد و بعد که ثابت شد با لحنی مرموز گفت : - هیچ می دونی تا حالا این لحظه رو به صورت خاص با کسی شریک نشده بودم ؟ به جرات می تونم بگم از بین این 30 تا لحظه تولد که گذروندم ، تنها دوتاش رو دقیقا می دونم کجا بودم و چه کار کردم . یکیش که مربوط به تولد 30 سال پیشمه که از شکم مادرم بیرون اومدم و متاسفانه یادم نیست ، یکیش هم امسال بود که ... لباشو به هم دوخت و جمله اش رو نصفه گذاشت . بعد از ثانیه ای با لحنی شوخ ادامه داد : - خوشبختانه این تو حک شد و فکر نکنم هیچ چی بتونه پاکش کنه ! به مغزش اشاره کرده بود . بعد خنده سرخوشی کرد و دوباره گفت : - خوب بهار خانوم حالا که شما رو مفتخر کردم و این لحظه ناب رو باهاتون شریک شدم ، چی بهم می دید ؟ وای خدا منظورش چیه ؟ من نمی فهمم ! دوباره نگاهمو از شرم و حیا و گیجی دادم پایین . کسرا امشب رفتارهای جدیدی داشت و می ترسیدم اگه همینجور پیش بره ... در کمال بهت و حیرت و ناباوریم ، کسرا یکبار دیگه منو آروم به آغوش کشید . و با صدای آرومی زیر گوشم گفت : - وقتی اینطوری خجالت می کشی ، معصوم و شکننده به نظر می آی ، آدم دلش می خواد تو رو زیر بال و پر خودش بگیره ، تا آسیب نبینی ! صدای قلبم که آروم شده بود دوباره اوج گرفت . بعد از چند لحظه کسرا از دو طرف بازوهام منو گرفت و از خودش جدا کرد و این بار با لحنی شوخ ادامه داد : - برعکس مواقع عصبانیتت که آدم دلش می خواد چند تا کشیده محکم بهت بزنه تا دلش خنک شه ! یه لحظه تو عالم خودم نفهمیدم چی گفت اما بعد چشمام گرد شد و برخلاف دو دقیقه پیش که داشتم از خجالت توی زمین آب می شدم ، دهن باز کردم جوابشو بدم که کسرا یکباره قهقهه ای زد و گفت : - اینقدر خوشم می آد تو هر حالتی که باشی تا من یه چیزی بگم به مذاقت خوش نیاد ، سریع جبهه می گیری و نمی تونی جلوی زبونت رو نگه داری بعد دستشو بالا آورد و با پشت انگشتهاش گونه امو نوازش کرد و گفت : - کلا در هر حالتی بامزه و شیرینی ، خاله سوسکه ! اینو می دونستی ؟ آدم از بودن با تو خسته نمی شه ! بعد خنده ای کرد و در حالیکه با انگشتش به قسمتی از پیراهنش که بواسطه اشکهای من خیس شده بود اشاره می کرد ، گفت : - خسته نمی شی اینقدر گریه می کنی ؟ خوبه اشکهات تموم نمی شه ! من فکر آب بدنتم که یه روز تموم شه . با دیدن پیراهن خیسش دوباره یاد چند لحظه پیش افتادم و سرمو انداختم پایین ! - برای اینکه کمبود آب بدنت رفع شه و خدای نکرده فردا پس فردا با کمبود اشک برای گریه کردن مواجه نشی ، برو یه چایی بذار تا با هم بخوریم . با تعجب سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم : - الان ؟ با قاطعیت جواب داد : - آره . الان . وقتی دید هیچ عکس العملی ازم سر نمی زنه و همینطور مات و مبهوت بهش زل زدم ، دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت : - خوابیدی ؟ برو چایی بذار دیگه . به خودم اومدم و سریع به آشپزخونه رفتم . اونجا هم یه کم عین آدمهای گیج و منگها به دور وبرم نگاه کردم تا هم حالم سرجاش بیاد و هم بفهمم اصلا چی ازم خواسته !؟ آهان گفت چایی بذارم . به سمت گاز رفتم و کتری رو برداشتم و از شیر آب پرش کردم و دوباره گذاشتم روی اجاق . از گوشه چشم راستم کسرا رو میدیدم که روی مبلهای سالن نشسته . هول بودم و فکرم متمرکز نمی شد . دلم می خواست کسرا همین الان منو تنها بذاره تا با خیال راحت رویای شیرینی رو که دیدم بارها و بارها تا صبح توی ذهنم مرور کنم و ازش لذت ببرم . اما حالا وقتی کسرا هنوز اینجاست ... - بهار ، دوتا پیش دستی و کارد و چنگال هم برای کیک بیار . صداش منو از فکر بیرون آورد . سرمو به جانبش برگردوندم . - کیک ؟ اونم نگاهم کرد : - تو که اصلا کیک تولدمو نخوردی ! برای همین یه کمی برات آوردم . اما حالا خودمم هوس کردم با چایی بخورم . یه ده دقیقه ای خودمو تو آشپزخونه مشغول نگه داشتم تا کتری جوش بیاد و چایی دم بکشه . تو این فاصله هم کسرا هر از چند گاهی سئوالی می پرسید و جوابش رو میدادم . اما بالاخره مجبور شدم با دو فنجون چایی و پیش دستی ها برگردم به هال . سینی کوچک رو گذاشتم روی میز مقابلش و خواستم برم روی مبلی دورتر بشینم که دستمو گرفت : - کجا می ری ؟ بشین همینجا ! توان مخالفت نداشتم و کلا فضا ، فضای لجبازی نبود و ضمنا من هنوز ازش خجالت می کشیدم . بی هیچ حرفی دورترین نقطه ممکن از کسرا ، روی مبل سه نفره نشستم و سرمو تا حدامکان پایین انداختم . - بهار ! می خواستم بگم ... همون لحظه دسته ای از موهای بازم بواسطه پایین بودن سرم از سمت چپ روی صورتم ریختن و من مثل برق گرفته ها دستهامو روی موهام گذاشتم و سرمو بالا بردم و نگاهمو برای یافتن شالم روی مبلها چرخوندم . کسرا که با دیدن حرکت ناگهانی من صحبتش نیمه کاره مونده بود پرسید : - چی شده ؟ دنبال چی می گردی ؟ ترسیده و خجول نگاهش کردم : - شالم ! کسرا دست برد و از روی دسته مبل سمت خودش روسریم برداشت و گرفت به سمتم : - دیدم روی مبل افتاده ، تاش کردم گذاشتم رو دسته مبل تا بیشتر چروک نشه خوشم اومد که اینطور مرتب و دقیق شالمو تا زده و یه گوشه گذاشته تا زیر دست و پا نباشه ! دستمو جلو بردم و شال رو گرفتم و سریع سرم کردم . دیدم کسرا با پوزخند بهم خیره شده . وقتی کارم تموم شد گفت : - مثلا الان حجابت کامل شد و از دست من در امانی ؟ نفهمیدم منظورش چیه و کسرا هم وقتی نگاه پرسشگرم رو دید، اشاره به موهام کرد و ادامه داد : - اول اینکه موهات کاملا از پشت پیداست ، دوم اینکه بهار خانوم خیلی خوبه شما خودتو از مردای غریبه و نامحرم می پوشونی ، اما شرط اول حجاب اینه که اصلا همچین مردایی رو به خونه ات اونم وقتی تنهایی ، اصلا راه ندی که بعد بخوای با حجاب ازشون مصونیت پیدا کنی . درست نمی گم ؟ راست می گفت ، لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین . من کسرا رو به خونه ام راه می دم ، اجازه میدم راه و بیراه دستمو بگیره از همه بدتر تو بغلشم می رم ، بعد حالا موهامو نصف و نیمه ازش می پوشونم ؟ خوب خنده داره دیگه . کسرا که دید جوابی ندارم گفت : - من می دونم تو دختر خوب و محجوبی هستی و مطمئنم اگه کسی غیر از من بود هرگز اجازه نمی دادی وارد خونه ات بشه ، قصدم از گفتن این حرف این بود که بگم واقعا از حالا به بعد نیازی نیست منو به چشم یه مرد نامحرم ببینی ! من واقعا حد و مرزم رو می شناسم بهار ، می تونی در کنار من راحت باشی . اگر چه هیچ اجباری نیست و هر طور خودت راحتی چقدر از حرفاش خوشم اومد . اولین بار بود اینطوری درست و حسابی بدون دستور دادن و دعوا و مرافعه باهام حرف می زد . آرامش عجیبی از حرفاش به من دست داد و بی اختیار به روش لبخند زدم . اونم چند ثانیه ای نگاهم کرد و لبخندی زیبا به لب آورد که احساس دلضعفه به من دست داد . یه دفعه خواست از دهنم بپره که شاید تو آدم با جنبه ای باشی کسرا اما من خیلی از خودم مطمئن نیستم ! گفته باشم . بعد مشغول خوردن کیک با چایی شد . منم که کلا از سرشب به خاطر ناراحتی هیچی نخورده بودم با ولع کیک می خوردم به همراه چایی . - فردا بعد از ظهر آماده باش با هم بریم بیرون کمی از چای پرید تو گلوم . کلا این خانواده عادت دارن حرفای مهمشونو موقع چای خوردنم بگن ! سعی کردم هیجانم رو مخفی کنم . چون کسرا هم به شدت خونسرد بود : - کجا بریم ؟ کسرا نگاهی کرد و خیلی عادی شانه بالا داد و گفت : - نمی دونم ، هرجا ، در واقع بریم گردش . این بار دیگه واقعا نفسم ازذوق داشت بند می اومد . من و کسرا بریم گردش ؟ دوتایی با هم ؟ تنها ؟ خدایا درست شنیدم ؟ - خانوم جون اینا هم می آن ؟ - نه ، سروناز و شهرام جایی دعوتن ، خانوم جون هم کلا خیلی اهل گردش نیست . نمیدونستم سئوالمو چطور مطرح کنم : - پس ... خودمون ... تنهایی ... اصلا واسه چی بریم گردش ؟ خیزه نگاهم کرد و با لحن مسخره ای پرسید : - نمی دونم . بقیه واسه چی می رن گردش ؟ خجالت کشیدم از حرفش ! البته مطمئنم اگه زمان دیگه ای بود عصبانی می شدم اما امشب ... سرمو انداختم پایین و گفتم : - مگه منو تو چند بار تا حالا با هم رفتیم گردش ، که من نباید تعجب کنم و سئوال بپرسم ؟ کسرا اما خندید و گفت : - خیلی خوب . ناراحت نشو . واسه خاطر تشکر و قدردانی از زحمات امشبتون قصد دارم فردا شام ببرمتون بیرون . نگاهش کردم اما کماکان با ناراحتی گفتم : - اما من که زحمتی نکشیدم امشب ! لباش دیگه نمی خندید اما نگاهش خندان بود : - پس اون کیف پولی خوشگل مال کی بود ، واسم کادو آورده بود ؟ یاد کیف پولی و حرف پریسا باعث شد ناخودآگاه اخم کنم و با کنایه گفتم : - اما پریسا خانوم که می گفتن خودت یکی از همونا رو تازه خریدی ؟ - درسته اما پریسا خانوم نمی دونستن که هفته پیش یه دزد محترمی اون کیف پولی رو ازم دزدیده و من الان کیف پولی ندارم ! بعد از کمی مکث هم ادامه داد : - راستش فکر می کردم سروناز اینا بهت گفته باشن و تو چون می دونستی کیف پولی ندارم رفتی برام خریدی ! به هر حال باید بگم دستت درد نکنه ، چون به شدت بهش احتیاج داشتم و می خواستم حتما یکی دیگه تهیه کنم . بعدشم اینی که خریدی خیلی شبیه قبلیه نیست ، هم قشنگتره هم با کیف دستیم حسابی ست شده . مرسی . با لبخند عمیقی که روی لباش نشست منم لبخند زدم و سرمو کج کردم و کودکانه پرسیدم : - راست می گی ؟ کسرا یهو دستشو جلو آورد و با دوتا انگشتاش مثل یک گیره بینی ام رو محکم گرفت و تکون داد و گفت : - بله که راست می گم ، شیرینِ خوردنی ! راستش اونقدر از این حرکت بدم می آد که اصلا نتونستم بابت حرفی که زد خجالت بکشم برای همین با اخم سرمو کشیدم عقب و در حالیکه بینی ام رو ماساژ می دادم گفت : - اه کسرا ، دیگه این کار رو نکنی ها ! بدم می آد خیلی ! برق نگاه شیطنت بار کسرا بهم حالی کرد که بازم گند کاشتم و نقطه ضعف دادم دستش ! ای وای حالا کسرا گفتنم چی بود این وسط ! روبروی آینه با وسواس زیاد و دقتی بی سابقه در حال برانداز کردن خودم بودم . هی جلو و عقب می رفتم ، چپ و راست می شدم و از تمام زوایا خودمو برانداز می کردم مبادا عیب و ایرادی داشته باشم . خدا خفه ات نکنه بهار ، حالا خوبه چادر سر می کنی این همه وسواس به خرج میدی . یادم باشه اون چادر بلنده رو سرم کنه تا کفشهام زیرش پیدا نباشه . نکنه پاره گی کفشمو ببینه حالا ؟ وای چه بدشانسم من ، حالا بعد بوقی خواستیم با یه پسر خوش تیپ بریم گردش ، حتما باید یه چیزی کم و کسر باشه این وسط ! با عجله رفتم چادر رو از کمد در آوردم و سرم کردم و دوباره اومدم جلوی آینه تا مطمئن بشم بلندی چادر اونقدر هست که کفشم پیدا نباشه .وقتی خیالم راحت شد چادر رو درآوردم و چون دیگه کاری نداشتم رفتم و روی مبل نشستم . خنده ام گرفت . من ساعت 5 با کسرا قرار داشتم و الان که ساعت 4 بود حتی روسری ام رو هم سر کرده بودم و می شه گفت دیگه هیچ کاری نداشتم که انجام بدم . دوباره ذهنم رفت سمت اتفاقات دیشب و برای هزارمین از یادآوریش لبخند رو لبم نشست . به جرات می تونم بگم دیشب از وقتی کسرا پاشو از در خونه من بیرون گذاشت تا همین الان شاید نزدیک به هزار بار اون صحنه رمانتیکی که بینمون اتفاق افتاد رو توی ذهنم مرور می کنم و هر بار از تکرارش هیجانی مطبوع و شیرین زیر پوستم جریان پیدا می کنه . اصلا نمی دونم چی شد که یه باره منو به آغوش کشید . آخه من داشتم اشک می ریختم و زیر لب برای خودم مویه و گلایه می کردم که یه دفعه نزدیکم شد و منو محکم .... وای بهار بمیری . خسته نشدی هنوز ؟ خوبه فقط بغلت کرد ، اگه بوست کرده بود تا حالا حتما مجنون شده بودی ! خنده ام گرفت و دستمو روی گونه های سرخم گذاشتم و به خودم جواب دادم : همون آغوش سفت و خشنش به کلی بوس و نوازش و حرفهای عاشقانه می ارزید ! آخه کسرا و این کارا ؟ اصلا دیشب کلا یه شب رویایی بود . البته از ساعت 11 شب به بعدش دیگه . وگرنه قبلش که افتضاح بود . خدایا چقدر مهربون و آقا و مودب شده بود !؟ کاش همیشه همینطور باشه و منو اذیت نکنه . حالا یکی دوتا شوخی و کل کل بد نیست . واسه تغییر روحیه خوبه اما نه که مدام دستور بده و توبیخ کنه و دعوا و مرافعه داشته باشیم با هم . نفس عمیقی از سر خوشحالی و آرامش کشیدم و فکر کردم کاش امشب هم بهم خوش بگذره و کسرا باهام مهربون باشه . حالا اصلا از ساعت 5 کجا می خوایم بریم ؟ اگه ازم بپرسه کجا دوست داری برای گردش بریم چی بگم ؟ واقعا کجا دوست داشتم برم ؟ پارک خوبه ؟ نه اَه از پارک و پیاده روی توی پارک بدم می آد . سینما چی ؟ اونم بده . آخه تو سینما که من نمی تونم با کسرا حرف بزنم و قیافه شو ببینم ! آهان جاده چالوس ! من همیشه دوست داشتم بریم اونجا تو یکی از رستوراناش شام بخوریم ! هوای خوب ، صدای آبشار آخ جون اگه ازم پرسید همینو می گم . وای خدا چرااین یک ساعت زودتر نمی گذره ؟ بالاخره انتظارم به سر رسید و نزدیکهای 5 ؛ کسرا روی تلفن خونه زنگ زد و ازم خواست جلوی در مجتمع بایستم تا ماشین رو از پارکینگ بیرون بیاره . با خوشحالی کیفمو برداشتم و چادر رو سرم کردم و برای آخرین بار نگاهی از سر رضایت به خودم انداختم . وقتی سوار شدم کسرا عینک آفتابی روی چشمش داشت . با لبخند سلام کردم و اونم با لبخند جواب داد . چند دقیقه گذشت ، هر آن منتظر بودم که کسرا ازم بپرسه خوب بهار خانوم کجا دوست داری بریم . اما کسرا بی خیال و آسوده داشت رانندگی می کرد . آخر سر طبق طاقت نیاوردم و پرسیدم : - کجا داریم می ریم ؟ یه نگاه گذرا بهم انداخت و گفت : - یه جای خوب ! چند بار پلک زدم و به نیم رخش خیره شدم . بعد از چند لحظه دوباره پرسیدم : - سورپرایزیه ؟ بدون اینکه به سمتم برگرده خنده اش عمیق تر شد و گفت : - آره سورپرایزیه ، خانم کم طاقت ! بعد چند بار با خنده سرشو به طرفین تکون داد . دیگه منم هیچی نگفتم و سعی کردم تا رسیدن به مقصد دندون رو جیگر بذارم . اینطوری بهتره . هیجانشم بیشتره . وای یعنی کجا می خوایم بریم ؟ اونقدر تو عالم خودم بودم که نفهمیدم اصلا کجا داریم می ریم . فقط اینو میدونم که توی شهر بودیم و یه جایی همون طرفای شمال شهر . وقتی به خودم اومدم که کسرا داشت از مسئول پارکینگ کارت ورودی می گرفت و وارد یه پارکینگ چند طبقه شدیم . وقتی ماشین رو پارک کرد و ازم خواست که پیاده شم ازش پرسیدم : - اینجا کجاست ؟ - مرکز خرید . مرکز خرید ؟ آخه آدم واسه گردش می ره مرکز خرید ؟ لجم گرفت ! - مرکز خرید واسه چی ؟ حالا داشتیم دوشادوش هم راه می رفتیم . اگر چه من تا سر شونه اش هم نمی رسیدم ولی خوب اصطلاحه دیگه ! چه می شه کرد ! یه نگاه به سمتم انداخت و گفت : - واسه خرید کردن . رسیدیم کنار آسانسور و من دیگه حرفمو ادامه ندادم چون چند نفر دیگه هم مثل ما منتظر اومدن آسانسور بودن و ترجیح دادم سکوت کنم . تازه تو این فاصله فرصت کردم یه نگاه به کسرا بندازم و براندازش کنم . تا اونجا که یادم می آد همیشه کسرا رو با کت دیدم . اونم کت تک و اسپرت . خدایا این بشر چند تا کت تک با شلوارهای ست شده داره رنگ به رنگ و مدل به مدل هی عوض می کنه ؟ 90 درصد مواقع تیپش همینطوری بود . نه خیلی رسمی نه خیلی اسپرت . همیشه یه چیزی مابین این دو حالت بود . اما فکر کنم با کت و شلوار مردونه و کروات خیلی عالی بشه . با این قد و هیکل . بزنم به تخته ... وای محشر می شه . آسانسور رسید و سوار شدیم . جمعیت به نسبت فضای کوچک اتاقک آسانسور زیاد بود و یه جورایی همه به هم چسبیده بودیم . اما کسرا منو فرستاد کنج اتاقک و خودش در فاصله ای بسیار نزدیک به من جوری ایستاد که کسی کنارم قرار نگیره . منو می گی تو دلم قند و نبات آب شد . خوشم نمی آد از مردهایی که بی حواسن و اصلا توجهی به فردی که باهاشون همراهه نمی کنن . اما کسرا خیلی ظریف و دقیق عمل می کنه . سرشار از لذت شدم . من و کسرا طبقه اول پیاده شدیم . عجب جایی بود . بزرگ و شیک . با صدای کسرا به خودم اومدم و دنبالش راه افتادم . کنار یه مانتو فروشی ایستاد . - نگاه کن . اما من به جای نگاه کردن به ویترین به نیم رخ کسرا زل زدم و با تعجب پرسیدم : - مانتو می خوای بخری ؟ - بله . ببین از کدوم خوشت می آد . نگاهمو ازش بر نداشتم : - برای کی می خوای ؟ مستقیم نگاهم کرد : - برای تو . از تعجب صدام در نمی اومد . - اما من که مانتو نمی خوام ! - ببین بهار ، یه لطفی به من و خودت بکن و یه امشب رو هر چی من می گم بگو چشم . مطمئن باش ضرر نمی کنی . نظرت چیه ؟ منظورشو درک نمی کردم .کلافه سری تکون دادم : - آخه یعنی چی ؟ همینجوری یهویی منو ورداشتی آوردی خرید که برام مانتو بخری ؟ چیزی نگفت و چند لحظه متفکرانه نگاهم کرد ، انگاری که تو ذهنش دنبال یه جواب قانع کننده بگرده . بعد سرشو کج کرد و سعی کرد منطقی و آروم برام توضیح بده : - فرض کن پول اولین حقوقی که بهت ندادم با اضافه کاری این ماه رو می خوام برات خرید کنم . اما چون از جریمه کردنت هم نمی تونم بگذرم پولت رو اونجور که خودم صلاح میدونم برات خرج می کنم . و بعد منتظر بهم چشم دوخت که چه جوابی بهش می دم .یعنی عذاب وجدان داره ؟ واسه چی ؟ به خاطر دیشب ؟ اما دیشب که یه جورایی معذرت خواهی کرد و از دلم در آورد . پس قضیه چیه ؟ نکنه ... نکنه سروناز در مورد کفش و قضیه پول نداشتن و اینها چیزی بهش گفته ؟ یعنی دلش به حالم سوخته ؟ نگاهم که به کسرا بود یکباره سفت و سخت شد . من تحمل اخم و تخم و توپ و تشرهاشو دارم اما اجازه نمی دم برام دلسوزی کنه و مورد ترحمش قرار بگیرم . کسرا که حوصله اش سر رفته بود ، دستشو گذاشت پشت کمرم و در حالیکه منو به سمت همون مغازه هدایت می کرد ، گفت : - خوب دیگه بریم . فکر کردن بسه ناخودآگاه اخم کردم و خودمو کنار کشیدم و بدون اینکه حواسم باشه بی پروا حرف دلمو مستقیما بهش زدم : - داری برام دلسوزی می کنی ؟ اخمم سنگین شده بود . کسرا یه لحظه متوجه نشد چی دارم می گم ، اما کم کم اخمی به چهره اش نشست و سرشو کمی نزدیک آورد تا مجبور نباشه بلند حرف بزنه : - اینکه دارم حق و حقوقت رو بهت برمی گردونم اسمش می شه دلسوزی ؟ من یه حقوق و نصفی بهت بدهکارم ! اما اگه یادت باشه به خاطر تنبیه کردنت ازت کسر شده بود . حالا می خوام بهت برگردونم . ولی به خاطر اینکه تنبیهم کماکان سرجاش بمونه ، پولت رو اونطور که من تعیین می کنم به نفع تو خرج می شه ! فهمیدی یا نه ؟ هیچ نگفتم و با چهره ای در هم فقط نگاهش کردم . کسرا قدشو راست کرد و به نقطه ای خیره شد . اخم کرده و تو فکر بود . بعد دوباره به من نگاه کرد . دیگه اخم نداشت و نگاهش ملایم شده بود : - بهار ، واقعا اینقدر سختته که ذره ای با من راه بیای ؟ اینجا که دیگه شرکت نیست بگی دارم بهت دستور می دم ، دانشگاهم نیست که فکر کنی جلوی بقیه شاگردا می خوام تنبیهت کنم . نگاه کن ، انیجا فقط من و توییم که با هم اومدیم گردش . اشکالی داره که من بخوام برات خرید کنم ؟ اشکالی داره که یه شب رو بدون هر گونه سوءتفاهم و ناراحتی ، مثل دو تا دوست با هم باشیم ؟ بعد از کمی مکث دوباره ادامه داد : - من برات دلسوزی نمی کنم بهار . هیچ وقت هم نسبت به تو حس ترحم و دلسوزی نداشتم . چون اگه اینطور بود ، به قول خودت اینقدر بهت سخت نمی گرفتم و از خطاهات می گذشتم . به علاوه خودت زودتر از همه متوجه دلسوزی و ترحم من می شدی . من فقط ... بهم خیره شد و دنبال جمله ای می گشت که حرفش رو ادامه بده . - من فقط دوست دارم تو برداشتهای غلطی رو که از من تو ذهنت داری بندازی دور ، حداقل نصفش رو ! و بعضی وقتها مثل امشب ، منو مثل یه دوست ببینی ! درخواست زیادیه به نظرت ؟ من ؟ من که از خدامه . من که تمام آرزوم اینه که کسرا دوستم باشه ، از اون بالاتر همه چیزم باشه ، همه کسم ! اما ... کسرا منتظر بهم چشم دوخته بود . حرفاش اصلا کنایه دار یا شک برانگیز نبود ، ضمن اینکه می شد صداقت کلامش رو از نگاهش خوند . برای همین در جوابش نیمچه لبخندی زدم و گفتم : - پس تو هم قول بده امشب با من خوب باشی و مثل همیشه سر به سرم نذاری یا بخوای بهم دستور بدی . لبخند زد . یه لبخند زیبا که از آسودگی خیالش سرچشمه می گرفت . حس کردم دلم می خواد بپرم توی بغلش و محکم بغلش کنم . ای وای چه بهت مزه کرده بهار ! خجالت بکش . - قول میدم خاله سوسکه . حالا بریم ؟ سرمو تکون دادم و با هم روانه همون مغازه مانتو فروشی شدیم . از خوشحالی سر از پا نمی شناختم . می تونم به جرات بگم اون شب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود . یک شب دو نفره قشنگ و آرام . اولین شبی که بی هیچ تنشی رو تا آخر شب کنار کسرا سپری کردم . من اون شب کسرای جدیدی رو کشف کردم که می تونست هر دختری رو عاشق خودش کنه . یه مرد واقعی ، یه همراه خوب ، یه شریک منصف و یه حامی محکم که می تونستی با خیال راحت بهش تکیه کنی و دلگرم از بودنش ، آسوده و بی خیال لبخند بزنی و شاد باشی . به انتخاب کسرا دو تا مانتو خریدم ! هر کدومش رو هم که می پوشیدم بلااستثنا مجبورم می کرد در اتاق پرو رو باز کنم تا خودش هم ببینه و نظر بده . بعد از خرید مانتو رفتیم سراغ یه مغازه شال فروشی . و باز به انتخاب کسرا دو تا روسری و یه شال خریدم . آخرین خریدمون هم مربوط به کفش می شد ! هر کار کردم که فقط یه جفت کفش بخرم تو کتش نمی رفت . اونجا هم دو مدل کفش پسندیدم . یه مدل اسپرت برای محل کار و یه مدل رسمی برای مهمانی ها . اما از همه این خریدها دلنشین تر ، زمانی بود که بعد از هر خرید کسرا دست می برد توی جیب کتش و کیف پولی که براش خریده بودم رو در می آورد تا مبلغ اجناس رو بپردازه . احساسم موقع دیدن کیف پولی کادویی من توی دستای کسرا گفتنی نیست !
برای شام به یه رستوران ایتالیایی رفتیم . من اولین بار بود رستوران ایتالیایی می رفتم و به محض ورود ؛ فضا و دکوراسیون و نورپردازی رستوران به شدت منو تحت تاثیر قرار داد و سریع پیش خودم فکر کردم جون میده برای شامهای دو نفره عاشقانه و از این فکر غرق لذت شدم . در حقیقت خوشحالی و لذتی که از بودن در کنار کسرا در تک تک سلولهای تنم حس می کردم قابل وصف نیست . رفتار کسرا اون شب همونی شده بود که همیشه آرزوش رو داشتم . ای خدا از خوشی داشتم رو ابرا پرواز می کردم وقتی با حلقه شدن دستهای کسرا دور کمرم ، از بین ردیف میز و صندلی های نسبتا خالی رستوران گذشتیم و پشت میزی کوچک و دو نفره جای گرفتیم که کمی دنج بود و منو غصه دار کرد . آخه نمی دونم چه مرضی دارم که وقتی می رم رستوران دلم میخواد در مرکز رستوران و یه نقطه شلوغ بشینم ! برای همین از رستورانهای نسبتا خلوت هم بدم می آد و دلم میگیره .. منو رو که دستم گرفتم نزدیک بود از ترس اینکه حتی یک اسم از اون اسمها به گوشم نخورده ، قالب تهی کنم . انواع و اقسام پیتزا و استیک و لازانیا و پاستا و سالاد و نوشیدنی ها که واقعا از اسامیشون هیچی سر در نمی آوردم ! البته کمی که گذشت دیدم مواد استفاده شده درون هر نوع غذا رو ریز کنار هر اسم نوشته . ولی با این حال هیچ ایده ای نداشتم که چی باید بخورم . - دوست داری به پیشنهاد من غذا بخوری ؟ چون قبلا اینجا اومدم و می دونم کدوم غذاهاش از همه بهتره . از پیشنهاد به جای کسرا ذوق کردم و سریع یه لبخند پت و پهن روی لبام نشست . کسرا با دیدن لبخند ناگهانی ام ، خنده اش گرفت وسرشو تکون داد و بعد یه نوع پاستا ، یه پیتزا ، یه سالاد دو نفره و دو تا نوشیدنی مخصوص سفارش داد . تا فاصله ای که غذا ها آماده بشه مدتی به سکوت گذشت . من داشتم دور و اطراف رو می پاییدم و فضای اونجا رو کامل از نظر می گذروندم که یکباره نگاهم افتاد به کسرا که با یه لبخند محو و چهره ای آرام محو تماشای من بود . حتی وقتی نگاهم به نگاهش افتاد باز مسیر نگاهش رو عوض نکرد و همونطور خیره به چهره ام سکوت کرده بود . از خجالت سرمو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتای دستم ور رفتن . خدایا اینجا زیر این نور کم نگاهش یه جور خاص به نظر می آد یا واقعا عمق نگاه و رنگش فرق داره با همیشه ؟ صدای کسرا باعث شد سرمو مجددا بالا بگیرم : - اگه کسی تو رو نشناسه به محض دیدنت اولین تصوری که به ذهنش می آد اینه که چه دختر معصوم و ملوسی ! اما کافیه یه کوچولو پا رو دمت بذاره ، اونوقته که حرفش رو پس می گیره و تصورش به کل عوض می شه ! لحظه ای مات و مبهوت نگاهش کردم . نمی دونستم منظورش چیه و چه برداشتی باید از حرفش داشته باشم . الان داشت نقدم می کرد ؟ اما خود کسرا نذاشت زیاد در افکارم دست و پا بزنم و کمی بعد با برقی که توی چشماش می درخشید و با لبخند مرموزی بر لب گفت : - درسته گاهی به حد جنون عصبانیم می کنی اما باید بگم بیشتر وقتها بعد از اینکه خونسردیمو بدست آوردم کلی توی خلوتم بهت خندیدم . و چشماش برق زد و لبخند مرموزی روی لبش نشست . بعد کمی مکث کرد و با دقت به چشمام زل زد و گفت : - می دونستی وقتی عصبانی میشی رنگ چشمات بیشتر به سبز می زنه و مواقع عادی دو رنگه ، عسلی و سبز ؟ خدا رو شکر که زیر نور کم اونجا ، کسرا نمی تونست متوجه سرخ شدن ناگهانی صورتم بشه . بدون پلک زدن بهش خیره شدم و لبهامو از هیجان و شرم به هم دوختم و جوابی بهش ندادم . در واقع نمی دونستم اصلا چی باید بگم ؟ کسرا ادامه داد : - جالبیش اینه که از دور رنگش پیدا نیست ! فقط وقتی از نزدیک می بینی ... و بعد لبخندش کمی بیشتر شد و دوباره بهم زل زد . نفسم داشت حبس می شد . فکر کردم حتی اگه سرمو پایین بندازم هم اوضاع رو خراب می کنم . هم دلم می خواست کسرا به تعریفاش ادامه بده هم دیگه تاب و تحمل این همه خوشی رو نداشتم . ناخودآگاه دستم رفت سمت روسریم . حرکتی غیر ارادی از سر ناچاری برای سبک کردن جو سنگین بوجود اومده که داشت خفه ام می کرد . وقتی دستهام دوباره روی پام قرار گرفت کسرا گفت : - اینجای روسریت خراب شد ، موهاتم یه کم دراومد ! با دست چپ به نقطه ای از صورت خودش اشاره می کرد که دقیقا مقابل صورت من بود ! دستمو آوردم بالا و سعی کردم همونجایی رو که می گه درست کنم که دوباره گفت : - نه ، صبر کن .. کمی روی میز خم شد و همون دستشو پیش آورد و اول روسریمو درست کرد و بعد با سر انگشت اشاره اش موهامو که از گوشه روسری بیرون اومده بود تو داد . انگار که یک جریان برق فشار قوی بهم وصل کرده باشن ، برای لحظه ای قلبم از حرکت ایستاد و چشمهام از تعجب و ناباوری گرد شده و بدون حرکت سیخ و صاف نشستم تا کسرا دستشو عقب ببره . من حس می کردم که داره طولش میده ، یا واقعا با انگشتش داشت صورتمو نوازش می کرد ؟ تعللی که در انجام این کار نشون می داد و تماس انگشتش با سمت راست صورتم که مثل یک نوازش ملایم به نظر می رسید ، عادی نبود ! نمیدونم صدای نفسهای تند و تب دارمو شنید یا بالا رفتن ناگهانی دمای صورتم رو حس کرد که بالاخره دستشو پس کشید و من سرگردان و گیج ، نگاهمو تا نقطه ای روی میز پایین دادم و سعی کردم نفسهام رو منظم تر کنم ! همون لحظه هم پیش خدمت برای آوردن غذامون سر میز حاضر شد و توجه کسرا رو به خودش جلب کرد . به خاطر هیجانی که از بودن با کسرا داشتم کلا اشتهام زیاد نبود ، اما با اتفاقات چند دقیقه اخیر دیگه همونم کور شده بود . اما کسرا بر عکس من با ولعی عجیب شروع به خوردن کرد . حین غذا خوردن دیگه اتفاق خاصی نیافتاد و صحبت مهمی پیش نیومد اما موقع برگشتن وقتی توی ماشین نشستیم و به سمت خونه جرکت کردیم . کسرا خطاب به من پرسید : - خوب امشب خوب بود ؟ راضی بودی ؟ خطایی از من سر نزد ؟ به سمتش برگشتم و لبخند زدم : - مرسی . خیلی عالی بود . بهتر ازاین نمی شد . بعد از مدتها یه شب خوب داشتم . بعد نفس عمیقی از سرخوشی کشیدم و نگاهمو از پنجره کنارم به بیرون دوختم . چه شب قشنگیه . خدایا شکرت . زیر چشمی دیدم کسرا نیم نگاهی به من انداخت و بعد دنده رو عوض کرد . مدتی در سکوت گذشت و هر کس در افکار خودش غوطه ور بود تا اینکه کسرا سکوت رو شکست : - بهار ؟ بی هوا به سمتش برگشتم : - هوم ؟ نیم نگاهی انداخت و لبخند شیطنت باری زد : - هوم چیه بگو بله ؟ شادمان از شیطنت کسرا و مهربانی بی حد و حصرش بی اختیار خودمو لوس کردم و گفتم : - اِ کسرا ، اذیت نکن دیگه . کسرا به آنی برگشت و با چشمهای متعجب برای چند ثانیه بهم خیره شد . یه دفعه متوجه گندی که زدم افتادم و لبمو گاز گرفتم و آب دهنمو قورت دادم . کسرا چند بار پلک زد و بعد در حالیکه نفس عمیقی از سینه بیرون داد ، دوباره به روبرو خیره شد . خاک تو سرت بهار گند زدی رفت . این لوس بازیها چیه ؟ تا بهت رو می ده سریع سوارش می شی . اه بمیری دختر ، این چه حرکتی بود آخه ! اصلا ... اصلا تقصیر خودشه که امشب زیادی صمیمی شده بود . همین دیگه .... همین دیگه . خودت داری اعتراف می کنی جنبه محبت کردن و صمیمیت نداری . فقط میتونم بگم خاک تو سرت . حالا یعنی بدش اومده ازم ؟ - می خواستم یه خواهشی ازت بکنم . نگاه شرمگینو به نیم رخ جدی کسرا دوختم و هیچ نگفتم . کسرا که متوجه شده بود حواسم بهش هست ، ادامه داد : - دلم می خواد ، از حالا تا هر وقت که برگشتی پیش خانواده ات ، هر کاری داشتی حتما بهم بگی . اگه به چیزی نیاز داشتی ، یا کاری که باید یکی کمکت کنه ، یا پولی اگه می خواستی ... خلاصه هر چی ، دوست دارم اول به من بگی و منو در جریان قرار بذاری . چیزی نگفتم و در عوض رومو به سمت پنجره برگردوندم . - متوجه شدی ؟ بدون اینکه برگردم ، جواب دادم : - ممنون . اما من تا همینجاشم حسابی زحمت دادم ! بیشتر از این .. میون صحبتم پرید : - واسه تعارف کردن نگفتم ، وظیفمه ، من بیشتر از اینها به حاجی مدیونم ! گیج شدم . نمی دونستم الان باید از این حرف ناراحت باشم یا نه ! مثلا می خواست بگه برداشت دیگه ای از حرفاش نکنم ؟ که یعنی اگه داره بهم محبت می کنه از سر انسان دوستی و وضیفه شناسیشه ؟ که مثلا به بابام مدیونه و از این حرفا ... پس اون نگاهها و اون حرفها توی رستوران چی بود ... یهو دلم گرفت و سرخورده و مغموم تو لاک خودم فرو رفتم . کسرا هم دیگه چیزی نگفت تا دم در خونه ام . وقتی در رو باز کردم پاکتهای خرید رو داخل خونه قرار داد و همونجا کنار در ایستاد . تعارفش کردم : - بفرمایید تو . حالا من توی خونه و بین چارچوب قرار داشتم . - مرسی . باید برم کمی کار دارم انجام بدم . سرمو تکون دادم و در حالیکه به پاکتهای خرید اشاره می کردم ، گفتم : - ممنون . هم به خاطر اینا ، هم به خاطر شام خوشمزه ، هم به خاطر اینکه به قولت عمل کردی و اذیتم نکردی . لبخند خسته ای روی لباش نشست و گفت : - تو هم امشب دختر خیلی خوبی بودی ، خاله سوسکه ! و بعد دوباره برای چند ثانیه ، خیره به من غرق در فکر شد . سرمو انداختم پایین . اگه هیچ کششی نسبت به من نداره پس این نگاههای عجیب و غریبش چیه ! - خوب دیگه برو تو و استراحت کن. کاری با من نداری ؟ نگاهش کردم : - نه مرسی . در جوابم لبخند زد و سری تکون داد : - شب به خیر تا وقتی توی راه پله ها از نظرم ناپدید بشه ، کنار در ایستادم و به رفتنش نگاه کردم . چه شبی بود امشب . حیف که تموم شد . خدایا شکرت که یکی از بهترین شبها رو در کنار یکی از عزیزترینهای زندگیم برام به زیبایی رقم زدی .
با حس خوبی به اتفاق سروناز و شهرام راهی منزل کسرا شدیم . خانوم جون خودش در رو برامون باز کرد و با دیدنمون گفت : - کجایید پس ؟ چقدر دیر کردید . الان پریسا اینا می رسن . شهرام در حالیکه به ما اشاره می کرد وارد شیم ، گفت : - خانوم جون ، حالا خوبه می خواستیم بیایم خونه روبرویی اینا این همه معطل کردن . اگه می خواستیم مهمونی چهارکوچه اونورتر بریم فکر کنم از عصر توی آرایشگاه بودن . با این حرف یه لحظه از تیپ وقیافه خوشگلم خجالت کشیدم و فکر کردم کاش ساده تر لباس می پوشیدم . و سریع نگاهمو چرخوندم که ببینم عکس العمل کسرا چی بوده . راستی پس کسرا کجاست ؟ سروناز در حالیکه کادوی خودشون و من رو دستش گرفته بود و می برد روی میز پذیرایی بذاره گفت : - خانوم جون حالا خوبه خود حضرت آقا دو ساعت داشتن یه پیراهن ساده اتو رو می کشیدن که چی ، خط اتوش صاف نمی افته و بابت میلشون اتو نمی خوره ! همون لحظه کسرا از آشپزخونه خارج شد و با سروناز و شهرام سلام و احوالپرسی کرد و آخر سر نگاهش روی من ثابت موند . با دیدنش از خجالت و هول سرمو انداختم پایین و سلام کردم : - سلام ، تولدتون مبارک . و بی اختیار انتهای لباسم رو گرفتم و کشیدم پایین . وای نکنه خیلی کوتاه باشه ؟ اما نه بلندیش خوبه . پس چرا اینطوری نگام کرد ؟ - سلام ، مرسی ، خیلی خوش اومدید ، بفرمایید بشینید . و با دستش به همه مون اشاره کرد تا روی مبلها بشینیم . چرا اینقدر هولی ؟ مگه اولین باره کسرا رو می بینی ؟ نه اما آخه خیلی خوش تیپ شده . یه تیپ اسپرت اما شیک و برازنده داشت . دلم ضعف رفت واسش . سرمو به این نیت که یکبار دیگه کسرا رو دید بزنم بالا آوردم که با نگاه کسرا به خودم غافلگیر شدم و دوباره انداختم پایین .. حس کردم صورتم از هیجان سرخ شده باشه . دیگه جرات نکردم سرمو ببرم بالا .وای بهار داشت نگات میکرد ها . ای خدا از کی اینقدر خجالتی شدی تو ؟ حالا خوبه هر روز تو شرکت زیارتش می کنی .این اداها چیه . عین دختر بچه ها سرتو انداختی پایین . با اعتماد به نفس سرتو ببر بالا و یه جای دیگه رو نگاه کن . نبینم با نگاه قورتش بدی ها . پیش خودش فکر میکنه چه خبره . نفسی بیرون دادم و این بار سرم رو به جانب دیگه ای بالا آوردم تا چشم تو چشم کسرا که درست روبروم بود ، نشم . سروناز داشت می گفت : - به سلامتی آقا کسرا چند سالتون شد حالا ؟ با این پرسش دوباره به کسرا نگاه کردم . - 29 سالم تموم می شه می رم تو 30 . و دوباره نگاهش به سمت من چرخید . خدایا این چرا امشب همه اش نگاهش روی منه ؟ خانوم جون نیم نگاهی به ساعت انداخت و با لبخند گفت : - هنوز نشده ، راس ساعت 11:30 شب تازه به دنیا می آد . با شنیدن این حرف انگار شوک بهم وارد شده باشه ،یکدفعه از پوسته یک دختر خجالتی و سر به زیر در اومدم و هیجان زده گفتم : - راست می گید خانوم جون ؟ مامانم می گه منم طرفای 11 شب به دنیا اومدم . .وای خیلی جا... ادامه حرفم با دیدن خنده خانوم جون که شدت یافته بود توی دهنم ماسید . نگاهم ناخودآگاه بین بقیه افراد حاضر چرخید . شهرام و سروناز هم یه خنده کوچولو روی لبشون بود اما کسرا فقط چشماش می خندید و سعی می کرد خنده روی لبش رو جمع کنه! به آنی از شدت خجالت بنفش شدم و با فشردن لبهام به هم ، سرمو پایین انداختم .خاک تو سرت بهار . چقدر احمق و خنگ و بی آبرویی . دو دقیقه هم نمی تونی جلوی این زبونت رو بگیری . نه مواقع خوشحال مثل آدم رفتار می کنی نه مواقع ناراحتی . ببین همه چطوری دارن نگاهت می کنن . وای خدا یعنی همه فهمیدن ته دلم چه خبره ؟ سروناز برای کمک به من موضوع بحث رو عوض کرد . اما من دیگه همونطور خجالت زده و شرمنده سرم تا حد امکان پایین بود تا اینکه بالاخره بعد از چند دقیقه خانوم جون خطاب به من گفت : - بهار جان ، می ری کمک کسرا توی آشپزخونه ظرفای میوه و شیرینی رو بچینی ؟ به کسرا گفتم تو یا سروناز بهتر از پس این کار بر می آید . ماشالا جوونید و باسلیقه و لبخندی رو لبش نشست .منم سری به نشانه تایید تکون دادم و بدون اینکه فکر کنم دقیقا چی ازم خواسته صرفا باشنیدن اسم آشپزخونه و برای فرار از اون موقعیت سریع به سمت آشپزخونه راه افتادم . به محض اینکه وارد شدم توی زاویه ای قرار گرفتم که از اپن به سالن دید نداشته باشم و بعد دست سردمو روی گونه های ملتهبم گذاشتم و زیر لب گفتم : چه آبروریزی شد . داشتم از خجالت می مردم . - تب داری ؟ با شنیدن صدای کسرا جیغ خفه ای کشیدم و این بار دست روی قلبم گذاشتم : - وای ترسیدم ! کسرا با خنده گفت : - برای چی ؟مگه ندیدی پشت سرت اومدم توی آشپزخونه ؟ متفکر نگاهش کردم : - نه ! متوجه نشدم . حواسم نبود ! با شیطنت لبخند زد : - حواست کجا بود اونوقت ؟ فهمیدم منظورش چیه ! اما نمی خواستم به روم بیارم و ترجیح دادم خودمو بزنم به کوچه علی چپ: - یعنی چی ؟ آروم از کنارم رد شد و به سمت میز آشپزخونه رفت : - هیچی . گیر نده . بیا اینجا ببینم چه کار باید بکنیم . بعد از کمی مکث ، رفتم کنارش ایستادم و به ظرفای میوه خوری و شیرینی خوری چشم دوختم . و بعد برای اینکه اذیتش کنم گفتم : - یعنی خودتون بلد نبودید میوه و شیرینی رو تو ظرفا بچینید ؟ مستقیم نگاهم کرد و گفت : - نه ، خانوم جون که گفت ، منتظر بودم یه خانم باسلیقه بیاد برام این کار رو انجام بده . خون دوباره به صورتم هجوم آورد و ضربان قلبم شدت یافت . امشب من از خوشی خوابم نمی بره . به من می گه با سلیقه . وای خدا نگاهش .. نگاهش یه جوریه . حس می کنم قلبم از شدت ذوق می خواد از جاش در بیاد . بعد از چند لحظه در حالیکه دیگه تاب نگاه خیره و مستقیم کسرا رو نداشتم ؛ سرم رو به جانب سبد میوه های شسته که روی کابینت قرار داشت چرخوندم و گفتم : - لطفا سبد میوه ها رو برام بیارید اینجا . کاری رو که گفتم انجام داد و بعد خودش جعبه شیرینی رو هم از یخچال بیرون آورد . گفتم: - یه دستمال تمیزم برام می آرید ؟ - برای چی ؟ - می خوام میوه ها رو دستمال بکشم تا براق شن . ابروهاشو بالا برد و این بار به سمت یکی از کشوهای کابینت رفت و از توش دستمالی بیرون کشید . وقتی که دستمال رو بهم میداد گفت : - دیگه به چیزی نیاز نداری ؟ سرم رو انداختم پایین و یه سیب قرمز از توی سبد میوه ها برداشتم و در همون حال گفتم : - نه مرسی . چند لحظه ای کنارم ایستاد و بعد یک صندلی بیرون کشید و پشت میز نشست : - پس منم شیرینی ها رو می چینم تو ظرف . و بعد در جعبه شیرینی رو باز کرد و مشغول شد .زیر چشمی نگاهش کردم : - وقتی کیک هست به نظرم نیازی به شیرینی نبود دیگه . کمی فکر کرد و بعد گفت : - شاید ، اما نمی خواستم به خاطر کم بودن مهمونها از کیفیت مهمونی بزنم . یه لحظه فکر کردم حتما به خاطر پریسا این حرفو می زنه . برای همین با حرص جواب دادم: - چرا که نه ! وقتی اومدن فقط یه نفر از این مهمونا ، به نیومدن کلی آدم دیگه می ارزه ،نبایدم از کیفیت مهمونی بزنید! برخلاف تصورم کسرا نه عصبانی شد و نه از کوره در رفت ، گوشه لبهاشو به نشانه بی تفاوتی پایین داد و گفت : - خوب البته ، اهمیت حضور آدمهایی که امشب اینجان ،برای من خیلی بیشتر از آدمهایی هستش که دعوت نشدن . انتظار نداشتم جلوی من اینطور بی رحمانه در موزد جایگاهی که پریسا توی قلبش داره ، حرف بزنه ! وا رفتم و دستام شل شد . شنیدی بهار ؟ خودش با زبون خودش رسما اعتراف کرد . به اینکه چقدر حضور پریسا براش مهمه . خاک تو سرت که رفتی اینهمه براش خرج کردی و از همه پیت زدی و برای کادو خریدیدر حالیکه حتی ازت دعوت هم نکرده بود بیای . وقتی هم بدون دعوت می ری جایی نباید هم انتظار بیشتر از این داشته باشی . چند لحظه مات و مبهوت به کسرا که بی توجه به من داشت کارشو انجام میداد نگاه کردم و بعد بدون اینکه متوجه باشم بغض کرده ام ؛ گفتم : - یه نفرشون که براتون خیلی عزیزه . بقیه شونم که فامیل درجه یکن و حضورشون الزامیه و البته عزیز ! فقط من این وسط زیادی ام و بدون دعوت اومدم . و حضورمم به هیچ وجه الزامی نبود . و چرخیدم که از آَشپزخونه خارج بشم بدون اینکه حواسم باشه که من و کسرا بواسطه اپن بودن آشپزخانه ،دقیقا در تیررس نگاه سروناز و شهرام و خانوم جون هستیم . هنوز دو قدم پیش نرفته بودم که کسرا از پشت مچمو محکم گرفت و برگردوند و بعد با صدای عصبی ای که سعی می کرد بلند نباشه گفت : - وایسا سر جات ! حالا روبروش ایستاده بودم . کسرا اول نیم نگاهی به آدمهای بیرون انداخت که مطمئن بشه حواسشون به ما نیست و بعد با اخمهایی گره خورده گفت : - من چی گفتم که به تریج قبای خانم برخورد ؟ هان ؟ با اینکه صداش آروم بود اما ترسیدم . وقتی عکس العملی ازم سر نزد صندلی کناری رو از زیر میز بیرون آورد و با کشیدن مچ دستم به سمت پایین منو وادار به نشستن کرد . اینطوری کمتر توی دید بقیه بودیم . حالا درست صورتهامون در فاصله کمی از هم قرار داشت و چشمهای من از این نزدیکی بی اختیار گرد و درشت شده بود . کسرا در عین عصبانیت باز هم سعی می کرد صداش به بیرون نرسه : - بگو ببینم . مگه تو جزو آدمهایی نیستی که امشب اینجا حضور دارن ؟ مچ دستم هنوز توی دستش بود . باز هم نگاهش کردم و چیزی نگفتم ، عصبی تر از قبل پرسید : - . وقتهایی که نباید دو متر زبون داری ، اما حالا که ازت جواب می خوام ، لال می شی ؟ جواب منو بده بهار ، آره یا نه ؟ سرمو تکون دادم و آروم گفتم : - آره . - پس چرا ناراحت می شی و بغض می کنی و قیافه می گیری و حرفای کنایه دار می زنی ؟ کجای حرفم مشکل داشت که ناراحت شدی ؟ کجای حرفم به قول خودت توهین و تحقیر و یا توبیخ بود که اینطور به هم ریختی ؟ دست خودم نبود ، هنوز بغض داشتم : - از اینکه مثل بقیه دعوت نشدم . شما گفتی آدمهایی که دعوت شدن . اما کسی منو دعوت نکرد . کسرا سرشو به نشانه تاسف تکون داد و با لحن سرزنش باری گفت: - مگه من سروناز و شهرام و یا حتی خانوم جون رو دعوت کردم ؟ مگه خانوم جون اینا خودشون در مورد تولدم باهات مشورت نکردن ؟ مگه با سروناز اینا نرفتی خرید ؟ خوب اگه نمی خواستم بیای که به خانوم جون می سپردم بهت نگه . وبعد بدون سر و صدا تولد می گرفتم بدون اینکه بفهمی ! اگه کسی دعوتت نکرده برای اینه که همه تو رو از خودشون می دونن . وقتی داری اینجا و با ما زندگی می کنی ، دلیلی وجود نداشته یه دعوت رسمی مسخره ازت به عمل بیاد . وقتی همه تو رو نیومده جزو خانواده شون به حساب آوردن . حالا که فکر می کنم می بینم راست می گه . واقعا چرا من اونقد زود موضع گرفتم و ناراحت شدم ؟ حرفش واقعا بد نبود . اما من چرا بد برداشت کردم ؟ قیافه نادم و پریشمانم رو که دید؛ ملایم تر اما کماکان سرزنش بار ادامه داد : - واقعا چرا ما نمی تونیم یه بار یه مکالمه بدون تشنج با هم داشته باشیم ؟ چه سرکار چه توی خونه . همیشه سریع یا بغض می کنی یا گریه سر می دی و یا بدتر از کوره در می ری و هر چی از دهنت در اومد می گی و اعصاب و روان من رو بازی میدی . گاهی وقتها بهار دلم می خواد کله اتو بکنم از بس لجباز و یکدنده و بی منطق می شی . با جمله آخرش دوباره عصبانیتش اوج گرفت . انگار که یاد همه بلاهایی افتاده باشه که من در حقش مرتکب شدم . اما خوب اونم کم در حق من نامردی نکرده بود . - پس شما چی ؟ شد یه بار جوری که با دیگران برخورد می کنید با منم برخورد کنید ؟ البته انتظار ندارم رفتاری رو که با بعضی ها دارید ، با منم داشته باشید . نصف اونم باشه والا من راضی ام . برای چند ثانیه هیچ نگفت . اما بعد نگاهش رنگ آزار و اذیت گرفت و پوزخند زد : - وقتی تو شبیه هیچ کس دیگه نیستی ، بالطبع رفتار منم با تو شبیه رفتارم با هیچ کس دیگه نیست . بعد سرشو آورد نزدیکتر و آروم و هشدار آمیز ادامه داد : - ضمنا من کلا علاقه دارم زبون آدمهای زبون دراز رو کوتاه کنم ، قبلا بهت نگفتم ؟ جاذبه ای که توی نگاهش بود ، نمی ذاشت نگاهمو ازش بگیرم . کسرا کمی صورتش رو عقب کشید امامچ دست راستم هنوز توی دست چپش بود و با حواسی پرت محو تماشای من شده بود .منم گیر کرده بودم ! هم خجالت می کشیدم ازش و دوست داشتم از روی صندلی بلند شم و ازش دور بشم . هم تمایل شدیدی برای بیشتر نزدیک شدن به کسرا در وجودم زبانه می کشید که باعث می شد نتونم ذره ای حرکت کنم ! تمایل و اشیتاقی که برام جدید و پر از هیجان بود . بعد از چند ثانیه ، لبخندی محو روی لبش نشست و گفت : - این رنگ خیلی بهت می آد ! عجیبه ، به خاطر رنگ چشمات فکر می کردم فقط سبز بهت بیاد . ولی این رنگ ، کمی مکث کرد ، انگار دنبال کلمه ای برای توصیف بگرده . بعد در حالیکه سرشو چند بار به طرفین تکون می داد ، بی قیدانه گفت: - خوشگله ! بعد دست آزادشو بالا آورد ، تا نزدیکی های صورتم ... که یهو با صدای آیفن هر دومون از جا پریدیم . کسرا سریع دستمو ول کرد و از جا برخاست . متعاقبش منم از صندلی کنده شدم . انگار که یکی مچ ما رو گرفته باشه ، هر دومون هول و دستپاچه بودیم . خانم جون داشت کسرا رو فرا می خوند که برای استقبال از مهمانان تازه وارد به اونها ملحق بشه . کسرا هم خداخواسته به سمت سالن قدم برداشت . اما قبل از خروج به من که همینطور بلاتکلیف ایستاده بودم گفت : - فکر کنم پریسا اینان . زحمت می کشی وقتی اومدن چند تا چایی بریزی ؟ بعد در حالیکه با دستش به ظرف نیمه پر شیرینی و میوه اشاره می کرد گفت : - از اولشم کار خودت بود ، ضمنا پیشاپیش مرسی از اینکه امشب قراره کمکم کنی . و با لبخندی منو ترک کرد تا به استقبال دلبر فتانه اش بره . با حرص ضربه آرومی با پام به پایه صندلی زدم و زیر لب گفتم لعنت به تو پریسا که همیشه سر بزنگاه ،کاسه کوزه هامو به هم می ریزی . نفسی از حرص بیرون دادم ! نگاه کسرا و جمله هاش دوباره توی ذهنم جان گرفت . حس کردم بدنم داره داغ می شه ! نگاهش ، لحن صحبتش ، مضمون حرفش ، همه و همه ... همه و همه چی بهار ؟ دوباره خیالباف شدی؟ لازمه یاداوری کنم مهمانانی که تازه رسیدن چه کسانی هستن ؟ پوفی کردم و با اعصابی خراب به میوه خوری و شیرینی خوری نیمه پر چشم دوختم . اه ، حالا من اگه نخوام کمک کنم باید کی رو ببینم ؟ طبق قرار پریسا به همراه پروانه و علی پیداشون شد . به همراه دسته گلی بزرگ که که توی دستهای پریسا خانوم جای گرفته بود و باهاش نمی تونست دو قدم راه بره . بگو حالا مگه مجبوری دختره چاپلوس ؟ تازه این جدای از کادوهاشون بود . یعنی پریسا چه کادویی خریده ؟ باید خیلی گرون باشه ! بی اختیار اخم کردم و یه چیزی مثل مته رفت تو مخم ! نکنه کادوی من در مقابل کادوی پریسا خیلی ضایع باشه و آبروم بره ؟ وقتی دیدم همه نشستن با سینی چای به سمت سالن پذیرایی رفتم . به جز پریسا که حضور نداشت بقیه نشسته بودن و با ورود من ، پروانه و علی از جابرخاستن و با هم احوالپرسی کردیم . شهرام هم با دیدن سینی چای بلند شد تا ظرف شیرینی رو از آشپزخونه بیاره و به همراه من از مهمونها پذیرایی کنه . الحق که مرد وظیفه شناس و حواس جمعی بود .معلومه که واقعا توی خونه هم کمک حال سروناز هست . نه مثل این کسرای از زیر کار در رو که حتی یه ظرف شیرینی رو هم نتونست کامل بچینه . هنوز در حال تعارف بودم که زیر چشمی دیدم پریسا از توی یکی از اتاقها بیرون اومد . نتونستم خودمو کنترل کنم و نگاهم به سمتش کشیده شد . یک بلوز جذب قهوه ای آستین کوتاه پوشیده بود به همراه دامن پلیسه دار تا بالای زانو با یک جوراب شلواری کلفت و مشکی ! اگر چه لباسش به ظاهر پوشیده بود اما به شدت زیبایی های اندام کشیده و لاغرش رو نشون میداد . موهاشم به صورت شل بافته بود وروی یکی از شونه هاش رها کرده بود . با اینکه مثلا داشتم پذیرایی می کردم اما به خوبی متوجه نگاههای دلبرانه پریسا به کسرا شدم وقتی داشت وارد سالن پذیرایی می شد و عشوه ها و لبخندهای پر ناز وغمزه اش و آخر سر قرار گرفتن روی مبلی کنار کسرا ! دلم می خواست همونجا سینی چایی رو روی پریسا وارونه می کردم تا تمام تیپ و قیافه اش به هم بریزه . حالا خوب شد این لباس رو ازسروناز گرفتم و پوشیدم . لااقل ظاهرم در برابر پریسا حرفی برای گفتن داره ! وقتی پذیرایی کردنم تموم شد و خواستم به آشپزخونه برگردم خانوم جون با صدای بلندی گفت : - بهار جون عزیزم ببخشید که امشب خیلی بهت زحمت دادیم . بعد رو به بقیه گفت : - ماشالا یه پارچه خانومه این بهار . از وقتی اومده هممون عاشقش شدیم . من که مثل دخترم دوستش دارم . سروناز هم مثل خواهرش . اونقدر باهاش صمیمی شدیم و احساس نزدیکی می کنیم که همیشه توی مهمونی ها بهش زحمت می دیم . و با روانه کردن نگاه محبت آمیزی به من جمله اش رو پایان داد . علی از اونطرف گفت : - همه اش تقصیر این آقا کسراست خانوم جون . اگه زن می گرفت دیگه نیازی نبود حالا بهار خانوم مسئولیت پذیرایی کردن رو به عهده بگیرن . با این حرف یخ کردم و سرجام خشکم زد . سروناز که حس کرد علی به منظور این حرف رو زده یکباره گفت : - البته این آقا کسرایی که ما می بینیم بعید می دونم حالا حالاها تن به ازدواج بده . تا همین چند وقت اخیر که اینطور بوده از اون به بعدش رو دیگه نمی دونم . نگاهم به سمت کسرا کشیده شد که چهره اش نشون میداد از به میون اومدن این حرفها راضی نیست . پروانه در جواب گفت : - اما به نظرم دیگه داره دیر می شه آقا کسرا . با توجه به اینکه به سلامتی امشب دارید وارد 30 سالگی می شید ! شهرام به شوخی گفت : - اتفاقا پروانه خانوم مردها هر چی بزرگتر بشن پخته تر می شن و دخترا بیشتر خوششون می آد . واسه همین کسرا تصمیم گرفته حسابی جا بیافته تا دیگه هر جا رفت دست رد به سینه اش نزنن ! مثل خورش فسنجون که هر چی بیشتر جا بیافته هیچ کی دست رد به سینه اش نمی زنه و با این حرف خودش قهقه بلندی سر داد و باعث شد بقیه هم به شوخیش بخندن . شاید تنها من و کسرا و پریسا بودیم که نمی خندیدم و نگاههامون بین بقیه در حال گردش بود . کسرا که معلوم بود از شوخی شهرام خوشش نیومده، از جا برخاست و در حالیکه به سمتم می اومد تا سینی خالی رو از دستم بگیره گفت : - ببخشید بهار خانوم ! همه اش تقصیر من شد که شما رو به زحمت انداختم . شما دیگه بفرمایید بشینید خودم از اینجا به بعد از مهمونها پذیرایی می کنم . و با ملایمتی عجیب و بی سابقه به چشمهای من زل زد . بدون مقاومت سینی رو به دستش دادم و رفتم گوشه ای نشستم . از بحث های پیش اومده به هیچ وجه خوشم نیومده بود . تعریف خانوم جون ، جانبداری سروناز ، شوخی بی منظور علی ، و حرف دوپهلوی پروانه و نگاههای مرموز پریسا و ناراحتی کسرا ، همه شون یه جورایی برام ناخوشایند بود ! در واقع از اینکه دقیقا نمی دونستم کسرا از کدوم قسمتش ناراحته ، کلافه شده بودم ! یا بهتره بگم دقیقا از دست چه کسانی ناراحت شد ؟ از دست سروناز و شهرام که بی خودی جلوی پریسا عنوان کردند که کسرا قصد ازدواج نداره یا از کنایه پروانه که رسما داشت عنوان می کرد که اگه خواهرمو می خوای داره دیر می شه و باید بجنبی ؟ بعد از شام که طبق قرار قبلی پیتزا بود بساط جشن و پایکوبی برپا شد . شهرام و علی که هر کدوم به تنهایی توانایی گرم کردن یه عروسی رو داشتند ، حالا دوتایی به تور هم افتاده بودند و به قول خودشون داشتن می ترکوندند ! . خانوم جون می خندید و می گفت اگه کسی ندونه فکر می کنه یه لشکر امشب اینجا مهمونن . کم کم پروانه و پریسا هم برای رقصیدن از جا برخاستند و موندیم من و سروناز و خانوم جون و کسرا که با خنده و شادی بیشتر مسخره بازیهای علی و شهرام نگاه می کردیم . با اینکه به طور کل کمی دلگیر بودم اما نمی تونستم به شوخی ها و ادابازی ها شهرام و علی نخندم ! وای از پریسا بگم که هر چی عشوه و ناز و ادا بلد بود موقع رقصیدن بیرون ریخت . ادا و اطوارش دیگه یه جورهایی حال به هم زن و لوس شده بود. طوریکه سروناز چند بار با چشم و ابرو حرکات لوس و مسخره پریسا رو نشونم میداد و خودش هم پوزخند می زد . البته جلف نبود . یعنی به طور کل پریسا هیچ وقت دختر جلفی نبوده اما همیشه زیادی لوس و ننر بود و رفتارهاش بعد از یه مدت دل آدم رو می زد . مثل امشب که وقتی از لاک مهمون بودن در اومد دیگه داشت زیاده روی می کرد . به کسرا نگاه کردم ببینم نگاهش به پریسا چطوریه که دیدم خیلی عادی و خونسرد داره به همه شون نگاه میکنه و توجه خاصی به شخص خاصی نشون نمی ده . یبی اختیار یه کم خیالم راحت شد !حالا شایدم جلوی ما می خواست تابلو بازی در نیاره . اما خوب اگه اینطورم بود باید بگم خیلی خوب داشت فیلم بازی می کرد . با تمام این احوال توی دلم نمی تونستم بهش ناسزا نگم که چرا عاشق همچین دختر بی مزه و لوسی شده ! لیاقت بی لیاقتش همین دختره است دیگه . نه من که مثلا خانمهای متشخص یه گوشه نشستم و خیلی ملیح دارم لبخند می زنم . از فکری که در مورد خودم ، پیش خودم کردم خنده ام گرفت و بلافاصله هم نگاهم با نگاه کسرا که مقابلم نشسته بود تلاقی کرد . با وجود اینکه در فاصله بین ما آدمها داشتن می رقصیدن و در حرکت بودند و خط نگاهمون به قولی قطع و وصل می شد ، اما متوجه لبخند کسرا که با دیدن لبخند من شدت گرفته بود؛شدم . و بی اختیار خنده منم بیشتر شد اما ... درست همون لحظه سمت و سوی تمام توجهات به جانب کسرا برگشت و همه مصر شدند برای رقصاندن کسرا . علی و شهرام هر کدوم یک طرفش رو گرفته بودند و سعی می کردن به زود کسرا رو از جاش بلند کنن . - چیه بابا عین دخترای خجالتی نشستی یه گوشه . ناسلامتی تولد خودته ها . کلی داریم برات مایه می ذاریم . نمی خوای خودتم یه جنمی از خودت نشون بدی ؟ اینو علی گفت و شهرام هم متعاقبش با خنده گفت : - جون شهرام تا مثل پارسال سرت آوار نشدیم با زبون خوش بیا وسط و گرنه می دونی که .. - پارسالم زیادی باهاش راه اومدیم آقا هی ناز می کرد . امسال دیگه اونقدر راه نمی آیم . شهرام تا 10 بشمر ... و شهرام و علی و بقیه همنوا با هم شروع به شمارش کردند . کسرا در حالیکه می خندید و سعی می کرد بازوهاش رو از دست اون دو تا زورگو بیرون بیاره گفت : - خیلی خوب بابا ... چه خبرتونه ؟ ولم کنید . خودم می آم شهرام گفت : - نه به جون علی نمی شه . می ذاری در میری . حوصله نداریم بیافتیم دنبالت علی هم در حالیکه که هنوز داشت می شمرد گفت : - 9 ، 10 ... مهلتت تموم شد ... بپر وسط ببینم ... بابا جون این پسرخاله ات رومونو زمین ننداز دیگه ... من موندم این شب عروسیش چه میخواد بکنه . عروس خانمو دق می دی تو با این غد بازیهات با این حرف انگاری که حالا پریسا واقعا عروس باشه خنده ای کرد و در حالیکه دست علی رو می کشید گفت : - علی ولش کن . خودش داره می آد وسط دیگه . دستشو شکوندی وای خدای من . ببین چه قندی هم تو دلش آب کردن دختره بی حیا رو . جلوی خانوم جون اینا خجالتم نمی کشه . بالاخره کسرا رو بلند و بردن وسط و بقیه دورش رو حلقه کردند که مثلا کسرا رو برقصونن ! الهی من فدات بشم که تو رقصیدنت هم غدی ! آخه رقصش به همه چی شبیه بود الا رقص ! در حالیکه که با دو دستش بشکون می زد فقط کمی خودشون تکون میداد که یعنی داره می رقصه . بعد کم کم پراکندگی جوری شد که پریسا مقابل کسرا قرار گرفت و باهاش می رقصید . با دیدن این صحنه حس کردم یه چیزی رو قفسه سینه ام سنگینی کرد و راه نفسمو گرفت . چقدر به هم می آن . کیه که بتونه انکار کنه ؟ پریسا روبروی کسرا می چرخید و می رقصید و خنده های دلبرانه شو نثار کسرا میکرد. دلم میخواست همونجا بلند شم و مهمونی رو ترک کنم اما حیف که نمی شد ! خنده رو لبام خشک شد و سرمو پایین انداختم . چرا نمی خوای دست از حماقتت برداری بهار ؟ قبول کن که تو و کسرا برای هم ساخته نشدید ! چرا مدام می خواین این موضوع رو انکار کنی و برای خودت رویاهای شیرین می بافی ؟ تا زمانیکه که کیک رو بیارن و شمعها رو روشن کنن ، توی لاک خودم بودم و حواسم به جمع نبود . خدا رو شکر بقیه هم حواسشون به من نبود و همه مشغول جشن و سرور خودشون بودن . شهرام کیک رو از توی آشپز خونه آورد و دو تا شمع عددی روی کیک رو روشن کرد که نمایانگر عدد 30 بود . وقتی کسرا شمعا رو فوت کرد بی اختیار آه بلندی از سینه کشیدم که البته بین صدای کف زدن و تبریک مهمونها گم شد منتها درست همون لحظه کسرا نگاهم کرد . نگاهش شاد و خندان بود اما من که دلگیر و ناراحت بودم با دلخوری جهت نگاهمو عوض کردم و به خانوم جون دوختم که داشت کیک رو برش می داد . چرا خندان نباشه وقای امشب این همه با عشقش خندیدن و رقصیدن ؟ بمیری بهار که این اومدنت نه تنها مایه شادی نشد بلکه همه اش مایه عذاب و رنجت بود ! سعی کردم دیگه اصلا نگاهم به کسرا نیافته و تا حد امکان سرمو پایین نگه می داشتم . دیگه نه به مکالمات بقیه توجهی نشون دادم و نه توشون شرکت کردم .برعکس تمام توجهم رو به بشقاب کیکم معطوف کردم تا کادو ها باز بشه و این مهمونی کذایی تموم شه و برگردم خونه ! دیگه برام مهم نبود کادوم جلوی کادوی پریسا کم بیاره . کاملا مشخصه که کادوی پریسا هر چه که هست برای کسرا از اهمیت ویژه ای برخوردار خواهد بود . دوباره یاد رقصیدنشون افتادم و آتش به دلم افتاد . وای بهار نکن این کارها رو . حال چه وقت مصیبت گرفتنه آخه ؟ بذار برگردی خونه بعد هر چقدر دلت می خواد گریه کن و زانوی غم به بغل بگیر . از این به بعد هم غلط می کنی توی مهمونی های این خانواده بخوای شرکت کنی . هر چه از کسرا دورتر باشی بهتره . کمتر آسیب می بینی . بالاخره نوبت به باز کردن کادوها رسید . اول از همه کادوی شهرام اینا و خانوم جون که مشترک بود باز شد . بعد کادوی علی و پروانه که شامل یک ادکلن و یک تی شرت مارکدار مرغوب بود . تو همین حین تلفن همراه خانوم جون زنگ خورد و از جاش بلند شد که به تلفن پاسخ بده . نوبت به کادوی پریسا رسید . بی اختیار دچار اضطراب شدم . با باز شدن کاغذ کادو و بعد در جعبه و نمایان شدن یک ساعت مچی بسیار شیک کلاسیک و مردانه ! نفسم تو سینه حبس شد . شهرام که مسئول باز کردن کادوها بود با دیدن ساعت سوتی کشید و ساعت رو از جاش در آورد و به دست کسرا داد . داشت گریه ام می گرفت . معلوم بود خیلی گرونه . به خصوص با تیکه ای که شهرام پروند و گفت پسر عجب چیزیه . کسرا با لبخند از پریسا تشکر کرد و همون لحظه ساعت رو به دستش کرد . پریسا مشعوف و خندان تمام این صحنه ها رو داشت با چشماش قورت میداد . با پوشیدن ساعت توسط کسرا صدای به به و چه چه پروانه و علی و شهرام بلند شد و همه شروع به تعریف از سلیقه پریسا خانوم کردند . چه خوب ؟ کادوی منو کلا یادشون رفت باز کنن ! قلبم از درد نادیده انگاشته شدن تیر کشید و نفسم تند و منقطع شد . همون لحظه نگاهم با نگاه سروناز تلاقی کرد که گنگ و نامفهمو بود برام . شهرام تازه نگاهش به بسته کادویی من خورد و گفت : - اِ کادوی بهار خانوم هنوز مونده . اشک تو چشمام حلقه زد . کاش کادومو باز نکنه . کاش محو شم برم تو زمین . نگاهم روی دستهای شهرام که داشت کادومو باز می کرد زوم شد . همون لحظه صدای خانوم جون از اون طرف سالن بلند شد که کسرا رو مخاطب قرار داد : - کسرا جان بیا خاله شهین می خواد باهات صحبت کنه . کسرا از جاش بلند شد و رفت اون طرف سالن کنار خانوم جون . چقدر برای دیدن کادوی من بی تاب بود واقعا ؟ از دوق اینکه من چی براش خریدم داشت بال در می آورد . توی دلم پوزخند زدم و ناخودآگاه اشک تو چشمام حلقه زد . خدایا من این کادو رو برای کی اصلا خریدم ؟ کاش دستم می شکست و این همه هزینه نمی کردم . این همه بی توجهی رو چطور تحمل کنم ؟ با نمایان شدن کادوی من همه به جز پریسا کف زدند . سرم پایین بود تا کسی اشکهامو نبینه . صدای نیش دار پریسا رو شنیدم که گفت : - اِ ... اینکه شبیه کیف پولی کسراست ! همین هفته پیش یکی از همین مدل رو خرید . انگار برق ولتاژ قوی بهم وصل کرده باشن سرمو بالا آوردم و با چشمهایی گرد و حیران به پریسا که با تمسخر به کادوی من نگاه می کرد خیره شدم . زبانم در دهانم نمی چرخید چیزی بگم . نگاهم افتاد به سروناز که اونم عصبی و ناراحت به پریسا زل زده بود . بعد چیزی در گوش شهرام زمزمه کرد و از جا بلند شد و به سمت یکی از اتاقها رفت . شهرام هم به دنبال سروناز روانه شد .خانوم جون همون لحظه به جمعمون برگشت اما کسرا کماکان مشغول صحبت بود . از جا برخاستم . قفسه سینه ام از عصبانیت و هیجان به شدت بالا و پایین می شد . دلم می خواست می تونستم یه کشیده به صورت پریسا بزنم . حرفی رو که می خواستم به پریسا بزنم با اومدن خانوم جون خوردم و در عوض گفتم : - خانوم جون من با اجازه تون باید برم . قرار بود آخر شب بهناز بیاد یه چیزی ازم بگیره . الانم اومده پایین منتظرمه . خانوم جون اصرار کرد که بهناز رو بیارم بالا که با قاطعیت خواسته شو رد کردم . و بدون اینکه از پروانه و علی و پریسا خداحافظی کنم . به سمت در ورودی رفتم . کسرا همون نزدیکی ها داشت با خاله اش خداحافظی می کرد که منو دید . اهمیتی ندادم و کفشهامو از جاکفشی بیرون آوردم و دستم گرفتم تا بیرون بپوشمشون . کسرا اومد نزدیکتر و با صدای متعجبی پرسید : - کجا داری می ری ؟ بدون اینکه نگاهش کنم در رو باز کردم : - دارم رفع زحمت می کنم . مرسی از همه چیز . تولدتونم مبارک . حالا بیرون ایستاده بودم و داشتم صندلهامو پام می کردم . کسرا اومد توی چارچوب . بازم نگاهم رو دزدیدم . مشکوک و متعجب پرسید : - می ری خونه ؟ - بله . خداحافظ چرخیدم تا به سمت راه پله ها برم که کسرا مچمو گرفت . حالا خودش هم بیرون خونه ایستاده بود : - چی شده ؟ چرا اینطوری می کنی ؟ دلم می خواست با دو تادستهام بکوبم به قفسه سینه اش و هولش بدم عقب . اما در عوض نگاه سرد و گزنده ای بهش انداختم و مچ دستمو با شدت از دستش بیرون کشیدم : - دیگه حق نداری هیچ وقت مچ دستمو بگیری . فهمیدی ؟ چون داره آسیب می بینه . و سریع عقب گرد کردم و از راه پله ها با حالت دو پایین اومدم . وارد خونه که شدم شال سروناز رو با حرص از سرم کشیدم و پرت کردم روی مبل . کلیپسمو باز کردم و اونم پرت کردم یه گوشه دیگه و هر دو دستمو فرو بردم لای موهام. دیگه هرگز برات هیچ کاری نمی کنم کسرا . آخه چقدر من احمق و بیشعورم . روی مبل ولو شدم .چطور وقتی می دونم دلش جای دیگه است از همه دار و ندارم می زنم و براش یه کادویی می خرم که در توانم نیست . با یادآوری صحنه بازشدن کادوی من که نه خانوم جون حضور داشت و نه کسرا و همه هنوز محو ساعت گرونقیمت پریسا بودن ، قلبم تیر کشید و اشکم سرازیر شد . چقدر با استرس این کادو رو تهیه کرده بودم . چقدر براش هیجان داشتم که وقتی کسرا دید چه عکس العملی نشون میده . چقدر ذوق داشتم که از فردا کیف پولی من رو می ذاره توی جیب کتش و همه جا همراهش می بره . با این افکار اشکهام با شدت بیشتری روان می شدند . دلم به حال مظلومیت و سادگی خودم سوخت . کادوی من ، مثل خودم که بین اون آدمها جایی نداشتم ، بین بقیه کادوها ارزشی نداشت . مورد توجه هیچ کس قرار نگرفت . اون پریسای نامرد هم با اون زهری که آخر سر ریخت ... یکدفعه گریه هام تبدیل به هق هق شد . دلم سوخته بود . خیلی زیاد . حس می کردم دیگه نه دلم می خواد کسرا رو ببینم نه پریسا رو و نه هر چیز یا هر کسی که به کسرا مربوط می شه . ای خدا اصلا من اینجا و میون این آدمهای غزیبه چه می کنم ؟ یکدفعه گریه هام تبدیل به هق هق شد . دلم سوخته بود . خیلی زیاد . حس می کردم دیگه نه دلم می خواد کسرا رو ببینم نه پریسا رو و نه هر چیز یا هر کسی که به کسرا مربوط می شه . ای خدا اصلا من اینجا و میون این آدمهای غزیبه چه می کنم ؟ با صدای زنگ در از جا پریدم .اونقدر توی خودم و غصه هام غرق بودم و اشک می ریختم که مغزم قادر به تحلیل موقعیت و فرمان واکنشی مناسب با اون نبود . چند لحظه سرجام ایستادم و به ساعت نگاه کردم . ساعت 11 شب بود . زنگ دوباره به صدا در اومد . یعنی کیه ؟ یادم افتاد سروناز گفته آخر شب بیا لباسهاتو بردار . حتما خودشه . اومده لباسهامو بده . شایدم اومده بپرسه چرا یه دفعه مهمونی رو ترک کردم ! اونم فهمید چقدر ناراحت شدم . حواسم بود که خودشم از رفتار پریسا ناراضی بود ! سریع اشکهامو از روی صورتم پاک کردم و با تصور اینکه فرد پشت در حتما سرونازه بدون فکر اضافه تری در رو باز کردم و همونجا از تعجب و حیرت بر جا خشکم زد . - می دونم بد موقع است ، اما می تونم بیام تو ؟ صدای کسرا منو متوجه موقعیتم کرد و انگار یادم افتاده باشه منشا تمام گریه های دقایقی قبلم همین آدمه اخم کردم و گفتم : - چی کار داری ؟ نگاه کسرا ملایم و آروم بود : - اینجا که نمی شه ، بذار بیام تو تا بگم همیشه می خواد حرف خودش باشه . از کوره در رفتم - اصلا من اشتیاقی برای شنیدن حرفهاتون ندارم مهندس . شب به خیر در رو که می خواستم ببندم کسرا دستشو پیش آورد و نذاشت در بسته شه . - یعنی چی ؟ من اصلا نمی دونم تو از چی اینقدر عصبانی هستی ! - مگه به تو ربطی داره ؟ در رو ول کن ببینم هر چی زور داشتم به کار بردم که در رو ببندم اما بی فایده بود . در عوض کسرا با یک فشار تقریبا منو به داخل خونه پرت کرد و خودش وارد شد . دوباره با کفش اومده بود . از حرص و ناتوانی و خشم با گریه و بغض و فریاد گفتم : - چرا با کفش اومدی تو ؟ مگه نگفتم با کفش خونه من نیا . برو بیرون ببینم دو دستم رو روی سینه کسرا گذاشتم و با تمام توانم به عقب هولش می دادم . در همون حال اشکهایی که از سوز دلم بود دوباره روی صورتم روان شدند . کسرا اما ذزه ای از جاش تکون نخورد و بی حرکت به نزاع بیهوده من چشم دوخته بود و در سکوت به حرفهای بی سر و ته من که کماکان با فریاد ادا می شد گوش می سپرد . - حالا فردا باید همه اینجاها رو بشورم . من از کثیفی بدم می آد . از بی نظمی بدم می آد . از تو بدم می آد که فکر میکنی همیشه باید بقیه به حرفت گوش کنن . اما اینجا خونه منه لعنتی . وقتی وارد هم خونه من بشی باید قوانین خونه منو رعایت کنی . می فهمی ؟ می فهمی ؟ کسرا چیزی که دستش بود رو روی جاکفشی گذاشت و سعی کرد دستامو بگیره تا آرومتر بشم - باشه ، باشه بهار . یه لحظه آروم بگیر و به من نگاه کن . بهار .. با تو ام صدای آروم کسرا و تقلاش برای گرفتن دستهام، منو جری تر کرد و فریادم رو بلند تر - نمی خوام نگات کنم . نمی خوام آروم بگیرم . حالا برو از خونه من بیرون تا یه بلایی سرت نیاوردم ... بروگمشو بیرون .. آی دستم ... مگه نگفتم دیگه دستامو نگیر ... عوضی . عوضی .. عوضی با فریادهای آخرم و تلاشم برای آزاد کردن دستهام، بالاخره کسرا هم از کوره در رفت . از دو طرف بازوهامو گرفت و د رحالیکه با شدت تکونم می داد با صدایی جدی گفت : - هیس ، چرا فریاد می زنی ؟این حرکات چیه ؟ دارم بهت می گم یه لحظه آروم بگیر تا بیام تو و باهم حرف بزنیم ؟ چرا کولی بازی در میآری ؟ با اینکه بازوهام هنوز از دو طرف توی دستاش بود و با فریاد کسرا صدامو پایین تر آورده بودم، اما ذره ای از آتش دلم کم نشد و با همون خشم و غضب و چشمهای سرخ از اشک گفتم : - من با تو حرفی ندارم . تهدید آمیز نگاهم کرد و گفت : - اما من دارم . یک بازومو آزاد کرد و کفشهاشو از پا درآورد و با کشیدن اون بازویی که تو دستش بود منو تا وسط هال برد . بعد ایستاد و منو با یک حرکت سریع و تند مقابل خودش متوقف کرد و بازومو رها کرد. با اینکه دیگه گریه نمی کردم اما نفسهام از خشم و ناراحتی تند و صدا دار بود و قفسه سینه ام بالا و پایین می شد . چند لحظه بی هیچ حرکتی رو در روی هم ، به هم خیره شده بودیم . کمی نگاهش ملایم تر شده بود: - حالا بگو ببینم ، چی شده و از چی ناراحتی ؟ چرا یه دفعه مهمونی رو ترک کردی ؟ بینیمو بالا کشیدم و گفتم : - از چیزی ناراحت نشدم ، خسته شدم و برگشتم خونه دقیق و موشکافانه نگاهم می کرد : - بهار ، طفره نرو و حقیقت رو بگو . اول شب سرحال و خوب بودی . اما اواسط مهمونی کم کم از جمع فاصله گرفتی و رفتی تو حال خودت . آخرشم که معلوم نیست واسه چی یهو غیبت زد . یعنی حواسش به من بوده ؟ نه بهار ، نه ! فریب نخور . خوبه خودت دیدی چطور داشت با پریسا می گفت و می خندید و برای کادوش چقدر تشکر کرد . دوباره یاد کادوی لعنتی باعث شد بغض کنم . - واسه چی بمونم وقتی مهمونی تموم شده بود ؟ چشماشو ریز کرد و گفت : - همینطوری سرتو انداختی پایین و پاشدی اومدی خونه ؟ بدون اینکه به کسی بگی ؟ معمولا آدم وقتی می ره مهمونی آخر شب حداقل از صاحبخونه خداحافظی می کنه و بابت همه چیز ازش تشکر می کنه .. دوباره آتیشی شدم : - مگه تو از کسی که واست کادوی تولد می آره تشکر و قدردانی می کنی که من از مهمان نوازیت تشکر کنم ؟ چقدرم که تحویل گرفته شدم ! صدام لرزید : - واقعا شرمنده ام کردید آقای مهندس با مهمان نوازی و توجهتون . مرسی از اینهمه لطفتون که شامل حالم شد . واقعا ... واقعا گریه اجازه نداد حرفمو تکمیل کنم . سرمو به جانب دیگه ای چرخوندم و برای اینکه از شدت گریه کردنم بکاهم ، لبمو گاز گرفتم .. اما حرفهام روی دلم سنگینی کرده بودند . در حالیکه سرم کماکان به جانب دیگه ای بود و اشکهام بی محابا از گوشه چشم سرازیر می شدند ، انگار که دارم با خودم ، یا با شخصی خیالی که در جانب دیگه ایستاده ، حرف می زنم ، گفتم : - اصلا از اولشم می دونستم اومدنم درست نیست . زیادی بودم . یه وصله ناجور . با اون حقوقی که به ناحق نصف و نیم شد، از خرجای دیگه ام زدم که بتونم یه کادوی آبرومند در حد و اندازه خودم بگیرم . اما دریغ از یه تشکر خشک و خالی .. تشکر بخوره تو سرم . اصلا کسی ندید چی خریدم .هیچ کی حواسش نبود . چون کادوی بقیه خیلی بهتر و گرونتر از مال من بود . چون کادوی من تکراری بود و تو ذوق می زد . هیچ کی حتی.. دیدمش که یک قدم به من نزدیک شد . از لاک خودم دراومدم و سریع حالت تدافعی گرفتم و یک قدم به عقب برداشتم : - به جون بابام اگه دستامو بگیری ... کسرا با یه قدم بزرگ خودشو به من رسوند و قبل از اینکه اجازه هر کاری به من بده دستاشو دورم حلقه کرد و منو محکم به سمت خودش کشوند . برای لحظه ای نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و گیج و ناباور در حالیکه گونه راستم روی سینه ستبر کسرا بود خشکم زد . بی اختیار دستهامو آوردم بالا تا کسرا رو کمی هول بدم و خودمو ازش جدا کنم که حلقه بازوش تنگتر شد و منو بیشتر به آغوشش فشرد . انگار که یکباره از زیر برف و بورانی سرد و مرگبار به مامنی گرم و مطمئن رسیده باشم . نفسهام هنوز تند و شماره دار بود . اما ضربان قلب کسرا آروم و گوشنواز بود . مثل یک آهنگ قشنگ.مثل یک لالایی دلنشین . از هزاران موسیقی و ترانه برام زیباتر بود . خدایا این آغوش کسراست که به روی من گشوده شده و من در درونش در حال سوختنم ؟ کم کم دستش روی موهام به حرکت دراومد . انگشتهاشو بالای سرم ،لای موهام فرو می برد و آروم آروم تا انتهای موهام می آورد. نمی دونم چقدر طول کشید اما دیگه ضرباهنگ قلبم با قلب کسرا یکی شده بود و نفسهام بواسطه آغوش مطمئن و محکمش آروم گرفته و به حالت عادی بازگشته بود . با این حال هنوز هم اشک می ریختم . ولی شاید این اشک از ناباوری بود ، یا از خوشحالی ! یا از شوق تجربه لذتی عمیق و درک شیرینی لحظاتی ناب و گوارا ! دقایقی که گذشت کسرا آهسته منو از خودش جدا کرد و با لحنی بی نهایت آرام و مهربان گفت : - نمی خوای تولدمو بهم تبریک بگی ؟ من همین الان متولد شدم ها ! نگاه گیج و سرگردانم به سمت ساعت کشیده شد . عقربه ها روی دو عدد 11 و 6 قرار گرفته بودند . تازه یادم افتاد . لحظه تولد کسرا ! 11:30 شب ! . دوباره نگاهش کردم اما این بار نه با سرگردانی بلکه با خجالت و شرم . خندید و گفت : - خوب ! من منتظرم ! و چشمای شوخش رو بهم دوخت . لبامو از خجالت به هم فشار دادم و سرمو انداختم پایین . اصلا نمی دونستم منظورش چیه . کلا مغزم هنگ کرده و تنها به لحظاتی پیش می اندیشید و ... با دستش که زیر چونه ام قرار گرفت و سرمو بالا آورد ، نگاهم توی نگاهش قفل شد . واسه چند ثانیه چشمش بین دو تا مردمک چشمم دو دو زد و بعد که ثابت شد با لحنی مرموز گفت : - هیچ می دونی تا حالا این لحظه رو به صورت خاص با کسی شریک نشده بودم ؟ به جرات می تونم بگم از بین این 30 تا لحظه تولد که گذروندم ، تنها دوتاش رو دقیقا می دونم کجا بودم و چه کار کردم . یکیش که مربوط به تولد 30 سال پیشمه که از شکم مادرم بیرون اومدم و متاسفانه یادم نیست ، یکیش هم امسال بود که ... لباشو به هم دوخت و جمله اش رو نصفه گذاشت . بعد از ثانیه ای با لحنی شوخ ادامه داد : - خوشبختانه این تو حک شد و فکر نکنم هیچ چی بتونه پاکش کنه ! به مغزش اشاره کرده بود . بعد خنده سرخوشی کرد و دوباره گفت : - خوب بهار خانوم حالا که شما رو مفتخر کردم و این لحظه ناب رو باهاتون شریک شدم ، چی بهم می دید ؟ وای خدا منظورش چیه ؟ من نمی فهمم ! دوباره نگاهمو از شرم و حیا و گیجی دادم پایین . کسرا امشب رفتارهای جدیدی داشت و می ترسیدم اگه همینجور پیش بره ... در کمال بهت و حیرت و ناباوریم ، کسرا یکبار دیگه منو آروم به آغوش کشید . و با صدای آرومی زیر گوشم گفت : - وقتی اینطوری خجالت می کشی ، معصوم و شکننده به نظر می آی ، آدم دلش می خواد تو رو زیر بال و پر خودش بگیره ، تا آسیب نبینی ! صدای قلبم که آروم شده بود دوباره اوج گرفت . بعد از چند لحظه کسرا از دو طرف بازوهام منو گرفت و از خودش جدا کرد و این بار با لحنی شوخ ادامه داد : - برعکس مواقع عصبانیتت که آدم دلش می خواد چند تا کشیده محکم بهت بزنه تا دلش خنک شه ! یه لحظه تو عالم خودم نفهمیدم چی گفت اما بعد چشمام گرد شد و برخلاف دو دقیقه پیش که داشتم از خجالت توی زمین آب می شدم ، دهن باز کردم جوابشو بدم که کسرا یکباره قهقهه ای زد و گفت : - اینقدر خوشم می آد تو هر حالتی که باشی تا من یه چیزی بگم به مذاقت خوش نیاد ، سریع جبهه می گیری و نمی تونی جلوی زبونت رو نگه داری بعد دستشو بالا آورد و با پشت انگشتهاش گونه امو نوازش کرد و گفت : - کلا در هر حالتی بامزه و شیرینی ، خاله سوسکه ! اینو می دونستی ؟ آدم از بودن با تو خسته نمی شه ! بعد خنده ای کرد و در حالیکه با انگشتش به قسمتی از پیراهنش که بواسطه اشکهای من خیس شده بود اشاره می کرد ، گفت : - خسته نمی شی اینقدر گریه می کنی ؟ خوبه اشکهات تموم نمی شه ! من فکر آب بدنتم که یه روز تموم شه . با دیدن پیراهن خیسش دوباره یاد چند لحظه پیش افتادم و سرمو انداختم پایین ! - برای اینکه کمبود آب بدنت رفع شه و خدای نکرده فردا پس فردا با کمبود اشک برای گریه کردن مواجه نشی ، برو یه چایی بذار تا با هم بخوریم . با تعجب سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم : - الان ؟ با قاطعیت جواب داد : - آره . الان . وقتی دید هیچ عکس العملی ازم سر نمی زنه و همینطور مات و مبهوت بهش زل زدم ، دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت : - خوابیدی ؟ برو چایی بذار دیگه . به خودم اومدم و سریع به آشپزخونه رفتم . اونجا هم یه کم عین آدمهای گیج و منگها به دور وبرم نگاه کردم تا هم حالم سرجاش بیاد و هم بفهمم اصلا چی ازم خواسته !؟ آهان گفت چایی بذارم . به سمت گاز رفتم و کتری رو برداشتم و از شیر آب پرش کردم و دوباره گذاشتم روی اجاق . از گوشه چشم راستم کسرا رو میدیدم که روی مبلهای سالن نشسته . هول بودم و فکرم متمرکز نمی شد . دلم می خواست کسرا همین الان منو تنها بذاره تا با خیال راحت رویای شیرینی رو که دیدم بارها و بارها تا صبح توی ذهنم مرور کنم و ازش لذت ببرم . اما حالا وقتی کسرا هنوز اینجاست ... - بهار ، دوتا پیش دستی و کارد و چنگال هم برای کیک بیار . صداش منو از فکر بیرون آورد . سرمو به جانبش برگردوندم . - کیک ؟ اونم نگاهم کرد : - تو که اصلا کیک تولدمو نخوردی ! برای همین یه کمی برات آوردم . اما حالا خودمم هوس کردم با چایی بخورم . یه ده دقیقه ای خودمو تو آشپزخونه مشغول نگه داشتم تا کتری جوش بیاد و چایی دم بکشه . تو این فاصله هم کسرا هر از چند گاهی سئوالی می پرسید و جوابش رو میدادم . اما بالاخره مجبور شدم با دو فنجون چایی و پیش دستی ها برگردم به هال . سینی کوچک رو گذاشتم روی میز مقابلش و خواستم برم روی مبلی دورتر بشینم که دستمو گرفت : - کجا می ری ؟ بشین همینجا ! توان مخالفت نداشتم و کلا فضا ، فضای لجبازی نبود و ضمنا من هنوز ازش خجالت می کشیدم . بی هیچ حرفی دورترین نقطه ممکن از کسرا ، روی مبل سه نفره نشستم و سرمو تا حدامکان پایین انداختم . - بهار ! می خواستم بگم ... همون لحظه دسته ای از موهای بازم بواسطه پایین بودن سرم از سمت چپ روی صورتم ریختن و من مثل برق گرفته ها دستهامو روی موهام گذاشتم و سرمو بالا بردم و نگاهمو برای یافتن شالم روی مبلها چرخوندم . کسرا که با دیدن حرکت ناگهانی من صحبتش نیمه کاره مونده بود پرسید : - چی شده ؟ دنبال چی می گردی ؟ ترسیده و خجول نگاهش کردم : - شالم ! کسرا دست برد و از روی دسته مبل سمت خودش روسریم برداشت و گرفت به سمتم : - دیدم روی مبل افتاده ، تاش کردم گذاشتم رو دسته مبل تا بیشتر چروک نشه خوشم اومد که اینطور مرتب و دقیق شالمو تا زده و یه گوشه گذاشته تا زیر دست و پا نباشه ! دستمو جلو بردم و شال رو گرفتم و سریع سرم کردم . دیدم کسرا با پوزخند بهم خیره شده . وقتی کارم تموم شد گفت : - مثلا الان حجابت کامل شد و از دست من در امانی ؟ نفهمیدم منظورش چیه و کسرا هم وقتی نگاه پرسشگرم رو دید، اشاره به موهام کرد و ادامه داد : - اول اینکه موهات کاملا از پشت پیداست ، دوم اینکه بهار خانوم خیلی خوبه شما خودتو از مردای غریبه و نامحرم می پوشونی ، اما شرط اول حجاب اینه که اصلا همچین مردایی رو به خونه ات اونم وقتی تنهایی ، اصلا راه ندی که بعد بخوای با حجاب ازشون مصونیت پیدا کنی . درست نمی گم ؟ راست می گفت ، لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین . من کسرا رو به خونه ام راه می دم ، اجازه میدم راه و بیراه دستمو بگیره از همه بدتر تو بغلشم می رم ، بعد حالا موهامو نصف و نیمه ازش می پوشونم ؟ خوب خنده داره دیگه . کسرا که دید جوابی ندارم گفت : - من می دونم تو دختر خوب و محجوبی هستی و مطمئنم اگه کسی غیر از من بود هرگز اجازه نمی دادی وارد خونه ات بشه ، قصدم از گفتن این حرف این بود که بگم واقعا از حالا به بعد نیازی نیست منو به چشم یه مرد نامحرم ببینی ! من واقعا حد و مرزم رو می شناسم بهار ، می تونی در کنار من راحت باشی . اگر چه هیچ اجباری نیست و هر طور خودت راحتی چقدر از حرفاش خوشم اومد . اولین بار بود اینطوری درست و حسابی بدون دستور دادن و دعوا و مرافعه باهام حرف می زد . آرامش عجیبی از حرفاش به من دست داد و بی اختیار به روش لبخند زدم . اونم چند ثانیه ای نگاهم کرد و لبخندی زیبا به لب آورد که احساس دلضعفه به من دست داد . یه دفعه خواست از دهنم بپره که شاید تو آدم با جنبه ای باشی کسرا اما من خیلی از خودم مطمئن نیستم ! گفته باشم . بعد مشغول خوردن کیک با چایی شد . منم که کلا از سرشب به خاطر ناراحتی هیچی نخورده بودم با ولع کیک می خوردم به همراه چایی . - فردا بعد از ظهر آماده باش با هم بریم بیرون کمی از چای پرید تو گلوم . کلا این خانواده عادت دارن حرفای مهمشونو موقع چای خوردنم بگن ! سعی کردم هیجانم رو مخفی کنم . چون کسرا هم به شدت خونسرد بود : - کجا بریم ؟ کسرا نگاهی کرد و خیلی عادی شانه بالا داد و گفت : - نمی دونم ، هرجا ، در واقع بریم گردش . این بار دیگه واقعا نفسم ازذوق داشت بند می اومد . من و کسرا بریم گردش ؟ دوتایی با هم ؟ تنها ؟ خدایا درست شنیدم ؟ - خانوم جون اینا هم می آن ؟ - نه ، سروناز و شهرام جایی دعوتن ، خانوم جون هم کلا خیلی اهل گردش نیست . نمیدونستم سئوالمو چطور مطرح کنم : - پس ... خودمون ... تنهایی ... اصلا واسه چی بریم گردش ؟ خیزه نگاهم کرد و با لحن مسخره ای پرسید : - نمی دونم . بقیه واسه چی می رن گردش ؟ خجالت کشیدم از حرفش ! البته مطمئنم اگه زمان دیگه ای بود عصبانی می شدم اما امشب ... سرمو انداختم پایین و گفتم : - مگه منو تو چند بار تا حالا با هم رفتیم گردش ، که من نباید تعجب کنم و سئوال بپرسم ؟ کسرا اما خندید و گفت : - خیلی خوب . ناراحت نشو . واسه خاطر تشکر و قدردانی از زحمات امشبتون قصد دارم فردا شام ببرمتون بیرون . نگاهش کردم اما کماکان با ناراحتی گفتم : - اما من که زحمتی نکشیدم امشب ! لباش دیگه نمی خندید اما نگاهش خندان بود : - پس اون کیف پولی خوشگل مال کی بود ، واسم کادو آورده بود ؟ یاد کیف پولی و حرف پریسا باعث شد ناخودآگاه اخم کنم و با کنایه گفتم : - اما پریسا خانوم که می گفتن خودت یکی از همونا رو تازه خریدی ؟ - درسته اما پریسا خانوم نمی دونستن که هفته پیش یه دزد محترمی اون کیف پولی رو ازم دزدیده و من الان کیف پولی ندارم ! بعد از کمی مکث هم ادامه داد : - راستش فکر می کردم سروناز اینا بهت گفته باشن و تو چون می دونستی کیف پولی ندارم رفتی برام خریدی ! به هر حال باید بگم دستت درد نکنه ، چون به شدت بهش احتیاج داشتم و می خواستم حتما یکی دیگه تهیه کنم . بعدشم اینی که خریدی خیلی شبیه قبلیه نیست ، هم قشنگتره هم با کیف دستیم حسابی ست شده . مرسی . با لبخند عمیقی که روی لباش نشست منم لبخند زدم و سرمو کج کردم و کودکانه پرسیدم : - راست می گی ؟ کسرا یهو دستشو جلو آورد و با دوتا انگشتاش مثل یک گیره بینی ام رو محکم گرفت و تکون داد و گفت : - بله که راست می گم ، شیرینِ خوردنی ! راستش اونقدر از این حرکت بدم می آد که اصلا نتونستم بابت حرفی که زد خجالت بکشم برای همین با اخم سرمو کشیدم عقب و در حالیکه بینی ام رو ماساژ می دادم گفت : - اه کسرا ، دیگه این کار رو نکنی ها ! بدم می آد خیلی ! برق نگاه شیطنت بار کسرا بهم حالی کرد که بازم گند کاشتم و نقطه ضعف دادم دستش ! ای وای حالا کسرا گفتنم چی بود این وسط ! روبروی آینه با وسواس زیاد و دقتی بی سابقه در حال برانداز کردن خودم بودم . هی جلو و عقب می رفتم ، چپ و راست می شدم و از تمام زوایا خودمو برانداز می کردم مبادا عیب و ایرادی داشته باشم . خدا خفه ات نکنه بهار ، حالا خوبه چادر سر می کنی این همه وسواس به خرج میدی . یادم باشه اون چادر بلنده رو سرم کنه تا کفشهام زیرش پیدا نباشه . نکنه پاره گی کفشمو ببینه حالا ؟ وای چه بدشانسم من ، حالا بعد بوقی خواستیم با یه پسر خوش تیپ بریم گردش ، حتما باید یه چیزی کم و کسر باشه این وسط ! با عجله رفتم چادر رو از کمد در آوردم و سرم کردم و دوباره اومدم جلوی آینه تا مطمئن بشم بلندی چادر اونقدر هست که کفشم پیدا نباشه .وقتی خیالم راحت شد چادر رو درآوردم و چون دیگه کاری نداشتم رفتم و روی مبل نشستم . خنده ام گرفت . من ساعت 5 با کسرا قرار داشتم و الان که ساعت 4 بود حتی روسری ام رو هم سر کرده بودم و می شه گفت دیگه هیچ کاری نداشتم که انجام بدم . دوباره ذهنم رفت سمت اتفاقات دیشب و برای هزارمین از یادآوریش لبخند رو لبم نشست . به جرات می تونم بگم دیشب از وقتی کسرا پاشو از در خونه من بیرون گذاشت تا همین الان شاید نزدیک به هزار بار اون صحنه رمانتیکی که بینمون اتفاق افتاد رو توی ذهنم مرور می کنم و هر بار از تکرارش هیجانی مطبوع و شیرین زیر پوستم جریان پیدا می کنه . اصلا نمی دونم چی شد که یه باره منو به آغوش کشید . آخه من داشتم اشک می ریختم و زیر لب برای خودم مویه و گلایه می کردم که یه دفعه نزدیکم شد و منو محکم .... وای بهار بمیری . خسته نشدی هنوز ؟ خوبه فقط بغلت کرد ، اگه بوست کرده بود تا حالا حتما مجنون شده بودی ! خنده ام گرفت و دستمو روی گونه های سرخم گذاشتم و به خودم جواب دادم : همون آغوش سفت و خشنش به کلی بوس و نوازش و حرفهای عاشقانه می ارزید ! آخه کسرا و این کارا ؟ اصلا دیشب کلا یه شب رویایی بود . البته از ساعت 11 شب به بعدش دیگه . وگرنه قبلش که افتضاح بود . خدایا چقدر مهربون و آقا و مودب شده بود !؟ کاش همیشه همینطور باشه و منو اذیت نکنه . حالا یکی دوتا شوخی و کل کل بد نیست . واسه تغییر روحیه خوبه اما نه که مدام دستور بده و توبیخ کنه و دعوا و مرافعه داشته باشیم با هم . نفس عمیقی از سر خوشحالی و آرامش کشیدم و فکر کردم کاش امشب هم بهم خوش بگذره و کسرا باهام مهربون باشه . حالا اصلا از ساعت 5 کجا می خوایم بریم ؟ اگه ازم بپرسه کجا دوست داری برای گردش بریم چی بگم ؟ واقعا کجا دوست داشتم برم ؟ پارک خوبه ؟ نه اَه از پارک و پیاده روی توی پارک بدم می آد . سینما چی ؟ اونم بده . آخه تو سینما که من نمی تونم با کسرا حرف بزنم و قیافه شو ببینم ! آهان جاده چالوس ! من همیشه دوست داشتم بریم اونجا تو یکی از رستوراناش شام بخوریم ! هوای خوب ، صدای آبشار آخ جون اگه ازم پرسید همینو می گم . وای خدا چرااین یک ساعت زودتر نمی گذره ؟ بالاخره انتظارم به سر رسید و نزدیکهای 5 ؛ کسرا روی تلفن خونه زنگ زد و ازم خواست جلوی در مجتمع بایستم تا ماشین رو از پارکینگ بیرون بیاره . با خوشحالی کیفمو برداشتم و چادر رو سرم کردم و برای آخرین بار نگاهی از سر رضایت به خودم انداختم . وقتی سوار شدم کسرا عینک آفتابی روی چشمش داشت . با لبخند سلام کردم و اونم با لبخند جواب داد . چند دقیقه گذشت ، هر آن منتظر بودم که کسرا ازم بپرسه خوب بهار خانوم کجا دوست داری بریم . اما کسرا بی خیال و آسوده داشت رانندگی می کرد . آخر سر طبق طاقت نیاوردم و پرسیدم : - کجا داریم می ریم ؟ یه نگاه گذرا بهم انداخت و گفت : - یه جای خوب ! چند بار پلک زدم و به نیم رخش خیره شدم . بعد از چند لحظه دوباره پرسیدم : - سورپرایزیه ؟ بدون اینکه به سمتم برگرده خنده اش عمیق تر شد و گفت : - آره سورپرایزیه ، خانم کم طاقت ! بعد چند بار با خنده سرشو به طرفین تکون داد . دیگه منم هیچی نگفتم و سعی کردم تا رسیدن به مقصد دندون رو جیگر بذارم . اینطوری بهتره . هیجانشم بیشتره . وای یعنی کجا می خوایم بریم ؟ اونقدر تو عالم خودم بودم که نفهمیدم اصلا کجا داریم می ریم . فقط اینو میدونم که توی شهر بودیم و یه جایی همون طرفای شمال شهر . وقتی به خودم اومدم که کسرا داشت از مسئول پارکینگ کارت ورودی می گرفت و وارد یه پارکینگ چند طبقه شدیم . وقتی ماشین رو پارک کرد و ازم خواست که پیاده شم ازش پرسیدم : - اینجا کجاست ؟ - مرکز خرید . مرکز خرید ؟ آخه آدم واسه گردش می ره مرکز خرید ؟ لجم گرفت ! - مرکز خرید واسه چی ؟ حالا داشتیم دوشادوش هم راه می رفتیم . اگر چه من تا سر شونه اش هم نمی رسیدم ولی خوب اصطلاحه دیگه ! چه می شه کرد ! یه نگاه به سمتم انداخت و گفت : - واسه خرید کردن . رسیدیم کنار آسانسور و من دیگه حرفمو ادامه ندادم چون چند نفر دیگه هم مثل ما منتظر اومدن آسانسور بودن و ترجیح دادم سکوت کنم . تازه تو این فاصله فرصت کردم یه نگاه به کسرا بندازم و براندازش کنم . تا اونجا که یادم می آد همیشه کسرا رو با کت دیدم . اونم کت تک و اسپرت . خدایا این بشر چند تا کت تک با شلوارهای ست شده داره رنگ به رنگ و مدل به مدل هی عوض می کنه ؟ 90 درصد مواقع تیپش همینطوری بود . نه خیلی رسمی نه خیلی اسپرت . همیشه یه چیزی مابین این دو حالت بود . اما فکر کنم با کت و شلوار مردونه و کروات خیلی عالی بشه . با این قد و هیکل . بزنم به تخته ... وای محشر می شه . آسانسور رسید و سوار شدیم . جمعیت به نسبت فضای کوچک اتاقک آسانسور زیاد بود و یه جورایی همه به هم چسبیده بودیم . اما کسرا منو فرستاد کنج اتاقک و خودش در فاصله ای بسیار نزدیک به من جوری ایستاد که کسی کنارم قرار نگیره . منو می گی تو دلم قند و نبات آب شد . خوشم نمی آد از مردهایی که بی حواسن و اصلا توجهی به فردی که باهاشون همراهه نمی کنن . اما کسرا خیلی ظریف و دقیق عمل می کنه . سرشار از لذت شدم . من و کسرا طبقه اول پیاده شدیم . عجب جایی بود . بزرگ و شیک . با صدای کسرا به خودم اومدم و دنبالش راه افتادم . کنار یه مانتو فروشی ایستاد . - نگاه کن . اما من به جای نگاه کردن به ویترین به نیم رخ کسرا زل زدم و با تعجب پرسیدم : - مانتو می خوای بخری ؟ - بله . ببین از کدوم خوشت می آد . نگاهمو ازش بر نداشتم : - برای کی می خوای ؟ مستقیم نگاهم کرد : - برای تو . از تعجب صدام در نمی اومد . - اما من که مانتو نمی خوام ! - ببین بهار ، یه لطفی به من و خودت بکن و یه امشب رو هر چی من می گم بگو چشم . مطمئن باش ضرر نمی کنی . نظرت چیه ؟ منظورشو درک نمی کردم .کلافه سری تکون دادم : - آخه یعنی چی ؟ همینجوری یهویی منو ورداشتی آوردی خرید که برام مانتو بخری ؟ چیزی نگفت و چند لحظه متفکرانه نگاهم کرد ، انگاری که تو ذهنش دنبال یه جواب قانع کننده بگرده . بعد سرشو کج کرد و سعی کرد منطقی و آروم برام توضیح بده : - فرض کن پول اولین حقوقی که بهت ندادم با اضافه کاری این ماه رو می خوام برات خرید کنم . اما چون از جریمه کردنت هم نمی تونم بگذرم پولت رو اونجور که خودم صلاح میدونم برات خرج می کنم . و بعد منتظر بهم چشم دوخت که چه جوابی بهش می دم .یعنی عذاب وجدان داره ؟ واسه چی ؟ به خاطر دیشب ؟ اما دیشب که یه جورایی معذرت خواهی کرد و از دلم در آورد . پس قضیه چیه ؟ نکنه ... نکنه سروناز در مورد کفش و قضیه پول نداشتن و اینها چیزی بهش گفته ؟ یعنی دلش به حالم سوخته ؟ نگاهم که به کسرا بود یکباره سفت و سخت شد . من تحمل اخم و تخم و توپ و تشرهاشو دارم اما اجازه نمی دم برام دلسوزی کنه و مورد ترحمش قرار بگیرم . کسرا که حوصله اش سر رفته بود ، دستشو گذاشت پشت کمرم و در حالیکه منو به سمت همون مغازه هدایت می کرد ، گفت : - خوب دیگه بریم . فکر کردن بسه ناخودآگاه اخم کردم و خودمو کنار کشیدم و بدون اینکه حواسم باشه بی پروا حرف دلمو مستقیما بهش زدم : - داری برام دلسوزی می کنی ؟ اخمم سنگین شده بود . کسرا یه لحظه متوجه نشد چی دارم می گم ، اما کم کم اخمی به چهره اش نشست و سرشو کمی نزدیک آورد تا مجبور نباشه بلند حرف بزنه : - اینکه دارم حق و حقوقت رو بهت برمی گردونم اسمش می شه دلسوزی ؟ من یه حقوق و نصفی بهت بدهکارم ! اما اگه یادت باشه به خاطر تنبیه کردنت ازت کسر شده بود . حالا می خوام بهت برگردونم . ولی به خاطر اینکه تنبیهم کماکان سرجاش بمونه ، پولت رو اونطور که من تعیین می کنم به نفع تو خرج می شه ! فهمیدی یا نه ؟ هیچ نگفتم و با چهره ای در هم فقط نگاهش کردم . کسرا قدشو راست کرد و به نقطه ای خیره شد . اخم کرده و تو فکر بود . بعد دوباره به من نگاه کرد . دیگه اخم نداشت و نگاهش ملایم شده بود : - بهار ، واقعا اینقدر سختته که ذره ای با من راه بیای ؟ اینجا که دیگه شرکت نیست بگی دارم بهت دستور می دم ، دانشگاهم نیست که فکر کنی جلوی بقیه شاگردا می خوام تنبیهت کنم . نگاه کن ، انیجا فقط من و توییم که با هم اومدیم گردش . اشکالی داره که من بخوام برات خرید کنم ؟ اشکالی داره که یه شب رو بدون هر گونه سوءتفاهم و ناراحتی ، مثل دو تا دوست با هم باشیم ؟ بعد از کمی مکث دوباره ادامه داد : - من برات دلسوزی نمی کنم بهار . هیچ وقت هم نسبت به تو حس ترحم و دلسوزی نداشتم . چون اگه اینطور بود ، به قول خودت اینقدر بهت سخت نمی گرفتم و از خطاهات می گذشتم . به علاوه خودت زودتر از همه متوجه دلسوزی و ترحم من می شدی . من فقط ... بهم خیره شد و دنبال جمله ای می گشت که حرفش رو ادامه بده . - من فقط دوست دارم تو برداشتهای غلطی رو که از من تو ذهنت داری بندازی دور ، حداقل نصفش رو ! و بعضی وقتها مثل امشب ، منو مثل یه دوست ببینی ! درخواست زیادیه به نظرت ؟ من ؟ من که از خدامه . من که تمام آرزوم اینه که کسرا دوستم باشه ، از اون بالاتر همه چیزم باشه ، همه کسم ! اما ... کسرا منتظر بهم چشم دوخته بود . حرفاش اصلا کنایه دار یا شک برانگیز نبود ، ضمن اینکه می شد صداقت کلامش رو از نگاهش خوند . برای همین در جوابش نیمچه لبخندی زدم و گفتم : - پس تو هم قول بده امشب با من خوب باشی و مثل همیشه سر به سرم نذاری یا بخوای بهم دستور بدی . لبخند زد . یه لبخند زیبا که از آسودگی خیالش سرچشمه می گرفت . حس کردم دلم می خواد بپرم توی بغلش و محکم بغلش کنم . ای وای چه بهت مزه کرده بهار ! خجالت بکش . - قول میدم خاله سوسکه . حالا بریم ؟ سرمو تکون دادم و با هم روانه همون مغازه مانتو فروشی شدیم . از خوشحالی سر از پا نمی شناختم . می تونم به جرات بگم اون شب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود . یک شب دو نفره قشنگ و آرام . اولین شبی که بی هیچ تنشی رو تا آخر شب کنار کسرا سپری کردم . من اون شب کسرای جدیدی رو کشف کردم که می تونست هر دختری رو عاشق خودش کنه . یه مرد واقعی ، یه همراه خوب ، یه شریک منصف و یه حامی محکم که می تونستی با خیال راحت بهش تکیه کنی و دلگرم از بودنش ، آسوده و بی خیال لبخند بزنی و شاد باشی . به انتخاب کسرا دو تا مانتو خریدم ! هر کدومش رو هم که می پوشیدم بلااستثنا مجبورم می کرد در اتاق پرو رو باز کنم تا خودش هم ببینه و نظر بده . بعد از خرید مانتو رفتیم سراغ یه مغازه شال فروشی . و باز به انتخاب کسرا دو تا روسری و یه شال خریدم . آخرین خریدمون هم مربوط به کفش می شد ! هر کار کردم که فقط یه جفت کفش بخرم تو کتش نمی رفت . اونجا هم دو مدل کفش پسندیدم . یه مدل اسپرت برای محل کار و یه مدل رسمی برای مهمانی ها . اما از همه این خریدها دلنشین تر ، زمانی بود که بعد از هر خرید کسرا دست می برد توی جیب کتش و کیف پولی که براش خریده بودم رو در می آورد تا مبلغ اجناس رو بپردازه . احساسم موقع دیدن کیف پولی کادویی من توی دستای کسرا گفتنی نیست !
برای شام به یه رستوران ایتالیایی رفتیم . من اولین بار بود رستوران ایتالیایی می رفتم و به محض ورود ؛ فضا و دکوراسیون و نورپردازی رستوران به شدت منو تحت تاثیر قرار داد و سریع پیش خودم فکر کردم جون میده برای شامهای دو نفره عاشقانه و از این فکر غرق لذت شدم . در حقیقت خوشحالی و لذتی که از بودن در کنار کسرا در تک تک سلولهای تنم حس می کردم قابل وصف نیست . رفتار کسرا اون شب همونی شده بود که همیشه آرزوش رو داشتم . ای خدا از خوشی داشتم رو ابرا پرواز می کردم وقتی با حلقه شدن دستهای کسرا دور کمرم ، از بین ردیف میز و صندلی های نسبتا خالی رستوران گذشتیم و پشت میزی کوچک و دو نفره جای گرفتیم که کمی دنج بود و منو غصه دار کرد . آخه نمی دونم چه مرضی دارم که وقتی می رم رستوران دلم میخواد در مرکز رستوران و یه نقطه شلوغ بشینم ! برای همین از رستورانهای نسبتا خلوت هم بدم می آد و دلم میگیره .. منو رو که دستم گرفتم نزدیک بود از ترس اینکه حتی یک اسم از اون اسمها به گوشم نخورده ، قالب تهی کنم . انواع و اقسام پیتزا و استیک و لازانیا و پاستا و سالاد و نوشیدنی ها که واقعا از اسامیشون هیچی سر در نمی آوردم ! البته کمی که گذشت دیدم مواد استفاده شده درون هر نوع غذا رو ریز کنار هر اسم نوشته . ولی با این حال هیچ ایده ای نداشتم که چی باید بخورم . - دوست داری به پیشنهاد من غذا بخوری ؟ چون قبلا اینجا اومدم و می دونم کدوم غذاهاش از همه بهتره . از پیشنهاد به جای کسرا ذوق کردم و سریع یه لبخند پت و پهن روی لبام نشست . کسرا با دیدن لبخند ناگهانی ام ، خنده اش گرفت وسرشو تکون داد و بعد یه نوع پاستا ، یه پیتزا ، یه سالاد دو نفره و دو تا نوشیدنی مخصوص سفارش داد . تا فاصله ای که غذا ها آماده بشه مدتی به سکوت گذشت . من داشتم دور و اطراف رو می پاییدم و فضای اونجا رو کامل از نظر می گذروندم که یکباره نگاهم افتاد به کسرا که با یه لبخند محو و چهره ای آرام محو تماشای من بود . حتی وقتی نگاهم به نگاهش افتاد باز مسیر نگاهش رو عوض نکرد و همونطور خیره به چهره ام سکوت کرده بود . از خجالت سرمو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتای دستم ور رفتن . خدایا اینجا زیر این نور کم نگاهش یه جور خاص به نظر می آد یا واقعا عمق نگاه و رنگش فرق داره با همیشه ؟ صدای کسرا باعث شد سرمو مجددا بالا بگیرم : - اگه کسی تو رو نشناسه به محض دیدنت اولین تصوری که به ذهنش می آد اینه که چه دختر معصوم و ملوسی ! اما کافیه یه کوچولو پا رو دمت بذاره ، اونوقته که حرفش رو پس می گیره و تصورش به کل عوض می شه ! لحظه ای مات و مبهوت نگاهش کردم . نمی دونستم منظورش چیه و چه برداشتی باید از حرفش داشته باشم . الان داشت نقدم می کرد ؟ اما خود کسرا نذاشت زیاد در افکارم دست و پا بزنم و کمی بعد با برقی که توی چشماش می درخشید و با لبخند مرموزی بر لب گفت : - درسته گاهی به حد جنون عصبانیم می کنی اما باید بگم بیشتر وقتها بعد از اینکه خونسردیمو بدست آوردم کلی توی خلوتم بهت خندیدم . و چشماش برق زد و لبخند مرموزی روی لبش نشست . بعد کمی مکث کرد و با دقت به چشمام زل زد و گفت : - می دونستی وقتی عصبانی میشی رنگ چشمات بیشتر به سبز می زنه و مواقع عادی دو رنگه ، عسلی و سبز ؟ خدا رو شکر که زیر نور کم اونجا ، کسرا نمی تونست متوجه سرخ شدن ناگهانی صورتم بشه . بدون پلک زدن بهش خیره شدم و لبهامو از هیجان و شرم به هم دوختم و جوابی بهش ندادم . در واقع نمی دونستم اصلا چی باید بگم ؟ کسرا ادامه داد : - جالبیش اینه که از دور رنگش پیدا نیست ! فقط وقتی از نزدیک می بینی ... و بعد لبخندش کمی بیشتر شد و دوباره بهم زل زد . نفسم داشت حبس می شد . فکر کردم حتی اگه سرمو پایین بندازم هم اوضاع رو خراب می کنم . هم دلم می خواست کسرا به تعریفاش ادامه بده هم دیگه تاب و تحمل این همه خوشی رو نداشتم . ناخودآگاه دستم رفت سمت روسریم . حرکتی غیر ارادی از سر ناچاری برای سبک کردن جو سنگین بوجود اومده که داشت خفه ام می کرد . وقتی دستهام دوباره روی پام قرار گرفت کسرا گفت : - اینجای روسریت خراب شد ، موهاتم یه کم دراومد ! با دست چپ به نقطه ای از صورت خودش اشاره می کرد که دقیقا مقابل صورت من بود ! دستمو آوردم بالا و سعی کردم همونجایی رو که می گه درست کنم که دوباره گفت : - نه ، صبر کن .. کمی روی میز خم شد و همون دستشو پیش آورد و اول روسریمو درست کرد و بعد با سر انگشت اشاره اش موهامو که از گوشه روسری بیرون اومده بود تو داد . انگار که یک جریان برق فشار قوی بهم وصل کرده باشن ، برای لحظه ای قلبم از حرکت ایستاد و چشمهام از تعجب و ناباوری گرد شده و بدون حرکت سیخ و صاف نشستم تا کسرا دستشو عقب ببره . من حس می کردم که داره طولش میده ، یا واقعا با انگشتش داشت صورتمو نوازش می کرد ؟ تعللی که در انجام این کار نشون می داد و تماس انگشتش با سمت راست صورتم که مثل یک نوازش ملایم به نظر می رسید ، عادی نبود ! نمیدونم صدای نفسهای تند و تب دارمو شنید یا بالا رفتن ناگهانی دمای صورتم رو حس کرد که بالاخره دستشو پس کشید و من سرگردان و گیج ، نگاهمو تا نقطه ای روی میز پایین دادم و سعی کردم نفسهام رو منظم تر کنم ! همون لحظه هم پیش خدمت برای آوردن غذامون سر میز حاضر شد و توجه کسرا رو به خودش جلب کرد . به خاطر هیجانی که از بودن با کسرا داشتم کلا اشتهام زیاد نبود ، اما با اتفاقات چند دقیقه اخیر دیگه همونم کور شده بود . اما کسرا بر عکس من با ولعی عجیب شروع به خوردن کرد . حین غذا خوردن دیگه اتفاق خاصی نیافتاد و صحبت مهمی پیش نیومد اما موقع برگشتن وقتی توی ماشین نشستیم و به سمت خونه جرکت کردیم . کسرا خطاب به من پرسید : - خوب امشب خوب بود ؟ راضی بودی ؟ خطایی از من سر نزد ؟ به سمتش برگشتم و لبخند زدم : - مرسی . خیلی عالی بود . بهتر ازاین نمی شد . بعد از مدتها یه شب خوب داشتم . بعد نفس عمیقی از سرخوشی کشیدم و نگاهمو از پنجره کنارم به بیرون دوختم . چه شب قشنگیه . خدایا شکرت . زیر چشمی دیدم کسرا نیم نگاهی به من انداخت و بعد دنده رو عوض کرد . مدتی در سکوت گذشت و هر کس در افکار خودش غوطه ور بود تا اینکه کسرا سکوت رو شکست : - بهار ؟ بی هوا به سمتش برگشتم : - هوم ؟ نیم نگاهی انداخت و لبخند شیطنت باری زد : - هوم چیه بگو بله ؟ شادمان از شیطنت کسرا و مهربانی بی حد و حصرش بی اختیار خودمو لوس کردم و گفتم : - اِ کسرا ، اذیت نکن دیگه . کسرا به آنی برگشت و با چشمهای متعجب برای چند ثانیه بهم خیره شد . یه دفعه متوجه گندی که زدم افتادم و لبمو گاز گرفتم و آب دهنمو قورت دادم . کسرا چند بار پلک زد و بعد در حالیکه نفس عمیقی از سینه بیرون داد ، دوباره به روبرو خیره شد . خاک تو سرت بهار گند زدی رفت . این لوس بازیها چیه ؟ تا بهت رو می ده سریع سوارش می شی . اه بمیری دختر ، این چه حرکتی بود آخه ! اصلا ... اصلا تقصیر خودشه که امشب زیادی صمیمی شده بود . همین دیگه .... همین دیگه . خودت داری اعتراف می کنی جنبه محبت کردن و صمیمیت نداری . فقط میتونم بگم خاک تو سرت . حالا یعنی بدش اومده ازم ؟ - می خواستم یه خواهشی ازت بکنم . نگاه شرمگینو به نیم رخ جدی کسرا دوختم و هیچ نگفتم . کسرا که متوجه شده بود حواسم بهش هست ، ادامه داد : - دلم می خواد ، از حالا تا هر وقت که برگشتی پیش خانواده ات ، هر کاری داشتی حتما بهم بگی . اگه به چیزی نیاز داشتی ، یا کاری که باید یکی کمکت کنه ، یا پولی اگه می خواستی ... خلاصه هر چی ، دوست دارم اول به من بگی و منو در جریان قرار بذاری . چیزی نگفتم و در عوض رومو به سمت پنجره برگردوندم . - متوجه شدی ؟ بدون اینکه برگردم ، جواب دادم : - ممنون . اما من تا همینجاشم حسابی زحمت دادم ! بیشتر از این .. میون صحبتم پرید : - واسه تعارف کردن نگفتم ، وظیفمه ، من بیشتر از اینها به حاجی مدیونم ! گیج شدم . نمی دونستم الان باید از این حرف ناراحت باشم یا نه ! مثلا می خواست بگه برداشت دیگه ای از حرفاش نکنم ؟ که یعنی اگه داره بهم محبت می کنه از سر انسان دوستی و وضیفه شناسیشه ؟ که مثلا به بابام مدیونه و از این حرفا ... پس اون نگاهها و اون حرفها توی رستوران چی بود ... یهو دلم گرفت و سرخورده و مغموم تو لاک خودم فرو رفتم . کسرا هم دیگه چیزی نگفت تا دم در خونه ام . وقتی در رو باز کردم پاکتهای خرید رو داخل خونه قرار داد و همونجا کنار در ایستاد . تعارفش کردم : - بفرمایید تو . حالا من توی خونه و بین چارچوب قرار داشتم . - مرسی . باید برم کمی کار دارم انجام بدم . سرمو تکون دادم و در حالیکه به پاکتهای خرید اشاره می کردم ، گفتم : - ممنون . هم به خاطر اینا ، هم به خاطر شام خوشمزه ، هم به خاطر اینکه به قولت عمل کردی و اذیتم نکردی . لبخند خسته ای روی لباش نشست و گفت : - تو هم امشب دختر خیلی خوبی بودی ، خاله سوسکه ! و بعد دوباره برای چند ثانیه ، خیره به من غرق در فکر شد . سرمو انداختم پایین . اگه هیچ کششی نسبت به من نداره پس این نگاههای عجیب و غریبش چیه ! - خوب دیگه برو تو و استراحت کن. کاری با من نداری ؟ نگاهش کردم : - نه مرسی . در جوابم لبخند زد و سری تکون داد : - شب به خیر تا وقتی توی راه پله ها از نظرم ناپدید بشه ، کنار در ایستادم و به رفتنش نگاه کردم . چه شبی بود امشب . حیف که تموم شد . خدایا شکرت که یکی از بهترین شبها رو در کنار یکی از عزیزترینهای زندگیم برام به زیبایی رقم زدی .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۰ ساعت 17:19 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|