رمان عشقم رو نادیده نگیر17
تا خواستم قدم هام رو سریع تر کنم صدای آشنایی به گوشم رسید.
یاشار:- ارسلان حالا چیکار میخوای کنی؟
ارسلان:- نمی دونم یاشار نمی دونم...خودم هم توش موندم!
با ترس به پشت سرم نگاه کردم. خودشون بودند! راستش نمی خواستم با
ارسلان روبرو شم. تا جایی که می تونستم قدم هام رو تند تر کردم و خودم
رو به بقیه رسوندم. در حالی که بهشون نزدیک می شدم, پشت سرم رو
هم نگاه کردم. دیگه دیده نمی شدند. نفسم رو محکم بیرون دادم.
همونجوری داشتم پشت سرم رو نگاه میکردم که یک دفعه محکم به یک
جسم سخت برخورد کردم.
نازنین:-آخ..مردم مامان.. الهی ذلیل شی!!
به موقعیتمون توجه کردم.کاملا افتاده بودم روش.خدا روشکر کسی
دوروبرمون نبود!
با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
-کم تر زر زر کن!...خب اینو میتونستی مثله آدم هم بگی!
تا خواست چیزی بگه صدایی از پشت سرمون بلند شد:
-اینجا چه خبره؟؟!
به سرعت از روی نازنین بلند شدم و لباسم رو تکوندم. با شرم نگاهم رو از
ارسلان گرفتم و به زمین دوختم. انگار نازنین هنوز ول کن نبود چون با حرص
لباسش رو تکوند و بی توجه به صدای ارسلان رو بهم گفت:
-خوبه...خوبه زدی ناکارم کردی اونوقت یه چیزی هم طلب کاری؟!
با حرص گفتم:
-خوبه تو هم!! حالا انگار کشتمت!
نازنین:- نه تورو خدا بیا بکش خودتو راحت کن!!
تا خواستم جوابش رو بدم یاد موقعیتمون افتادم و با ترس به اطراف خیره
شدم. به جز ارسلان و یاشار کس دیگه ای نبود ولی همین ها هم انگار
فیلم سینمایی گیرشون اومده بود! با مشت به پهلوی نازنین کوبیدم و آروم
دم گوشش گفتم:
-اینقدر کولی بازی درنیار آبرومونو بردی!
انگار تازه حواسش جمع شده بود چون سریع به طرفشون برگشت و با لحن
طلبکار مانندی گفت:
-به چی زل زدین شما دوتا؟! فیلم سینمایی که نیست! یه بحث خصوصیه
که خودمون هم حلش میکنیم حالا هم برین پی کارتون!
سعی کردم جلوی خندم روبگیرم. قیافه هاشون واقعا دیدنی شده بود!
راستش از این همه پررویی نازنین در تعجب بودم! اینبار ارسلان به حرف
اومد:
-دختر تو چقدر پررویی.. به ما چه که بحث های خصوصیتون رو توی جمع
میارین!!
اینبار من با حرص گفتم:
- میاریم که میاریم شما چرا گوش میدین؟؟!
اینبار یاشار که سکوت کرده بود بلند خندید و رو به ارسلان گفت:
- ولشون کن داداش...تو حریف اینا نمی شی..بیا بریم!
ارسلان چشم غره ی وحشتناکی بهم رفت و جلوتر از ما راه افتاد.
نازنین:- ای ول بالاخره یکی باید حال این پسرخاله ی مغرور ما رو بگیره!
با خنده نگاهش کردم و هیچی نگفتم.
نازنین:- سارینا یه سوالی ازت بپرسم ناراحت نمی شی؟
با خنده گفتم:
- تا اون سوال چی باشه!..
.شوخی کردم بپرس!
کمی مکث کرد و گفت:
- چرا رابطه ی تو و ارسلان اینقدر خشکه؟
سرجام میخ شدم. با ترس گفتم:
- این حرفا یعنی چی؟؟
اون هم سرجاش وایستاد و گفت:
-بابا چرا میزنی..آخه خیلی سرد برخورد میکنین بخاطر همین هم پرسیدم!
سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم.
-راستش ارسلان مسائل خصوصیمون رو توی جمع نمیاره!.. یعنی کمی
خودداره!
فکر کنم باور کرد چون اهانی گفت و به راهش ادامه داد. من هم تا رسیدن
به بقیه هیچی نگفتم. هنوز به جمع نرسیده بودیم که نگاه زن عمو رو روی
خودم حس کردم. خیلی ضایع بود اگه جلوش کنار نازنین می نشستم به
همین خاطر هم به طرف ارسلان حرکت کردم. از طرفی داشتم زیر نگاه
های زن عمو آب می شدم از طرف دیگه ای هم نگاهای تعجب زده ی
ارسلان کلافه ام کرده بود. بالاخره خودم رو بهش رسوندم و روی تخته
سنگی گنارش نشستم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود بقیه با بهونه ی سردی هوا از جاشون بلند
شدند و به طرف ویلا راه افتادند. ارسلان هم جلو تر از من راه افتاد.
من هم عقب تر از همه داشتم اطراف رو دید می زدم. می دونم چند
دقیقه به درخت ها خیره شده بودم که یک لحظه چشمم افتاد به یک
خرگوش که گوشه ای کز کرده بود. از بچگی عاشق خرگوش بودم طوری
که اگه یکی رو میدیدم حتی اگه قرار بود بخاطرش دنیا رو نابود کنم, میکردم!
حتی ارسلان هم اینو خوب میدونست.متاسفانه هنوز هم این عادت بد رو
ترک نکرده بودم.
سر جام وایستادم و بدون هیچ فکر داد زدم:
-ارسلان!!
با تعجب به طرفم برگشت.
-من اون خرگوش رو میخوام!
کمی به خرگوشه خیره شد بعد با لحن مسخره کننده ای گفت:
- بچه شدی؟؟
لحنش رو نادیده گرفتم و با حرص گفتم:
-من اون خرگوشه رو میخوام!...اگه هم کمکم نکنی خودم میگیرمش!
با عصبانیت گفت:
-سارینا راه بیفت...اینجا جای این بچه بازی ها نیست!
و به راهش ادامه داد. از جام تکون نخوردم شاید اینجوری قبول می کرد که
خرگوش رو برام بگیره ولی اون حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد چه
برسه به اینکه بخواد برای گرفتن خرگوش کمکم کنه!!
با دلخوری جهت مخالفش به راه افتادم. خودم رو به خرگوشه رسوندم و با
ذوق بهش خیره شدم. از این میترسیدم که فرار کنه بخاطر همین هم یک
متر دورتر وایستادم و خیره شدم بهش. یک لحظه چشمم به خونی افتاد
که از پاش جاری شده بود. با ترس فاصله ی بینمون رو طی کردم و کنارش
نشستم. وای خدا پاش لای یک تله گیر کرده بود! با تمام زوری که داشتم
تله رو از پاش جدا کردم و خیره شدم به پاش! به خاطر خون هایی که از
پاش رفته بود, نمی تونستم زخمش رو ببینم. دستم رو داخل جیبم فرو بردم
و چند دستمال کاغذی که توش نگهداری می کردم رو بیرن اوردم و اروم
روب پاش فشردم. بقیه ی دستمال ها رو هم بیرون اوردم و مثل بانداژی
دور پاش پیچوندم. در حالی که بغلش میکردم از جام بلند شدم و اروم گفتم:
-فقط دختر خوبی باس که میخوام ببرمت یه جای خوب!
حالا منظورم از جای خوب همون خونه بود! با خنده بهش خیره شدم.
همون موقع صدای رعد و برق بلند شد. زیر لب با حرص گفتم:
- نبار...نبار...نبار!!
ولی از شانس قهوه ای من همون موقع بارون شروع به باریدن کرد. با حرص
پام رو روی زمین کوبیدم. از بارون بدم نمی اومد تازه دوستش هم داشتم
ولی الان وقتش نبود. رو بهش گفتم :
- حالا چیکار کنیم؟
با دیدن درخت بزرگی که تقریبا به شکل سایبان در اومده بود, سریع به
طرفش دویدم و زیرش جا گرفتم. خرگوشه رو هم گذاشتم روی پام. باید
صبر می کردم تا بارون بند بیاد. سعی کردم بی خیال بارون باشم. رو
بهش گفتم:
یاشار:- ارسلان حالا چیکار میخوای کنی؟
ارسلان:- نمی دونم یاشار نمی دونم...خودم هم توش موندم!
با ترس به پشت سرم نگاه کردم. خودشون بودند! راستش نمی خواستم با
ارسلان روبرو شم. تا جایی که می تونستم قدم هام رو تند تر کردم و خودم
رو به بقیه رسوندم. در حالی که بهشون نزدیک می شدم, پشت سرم رو
هم نگاه کردم. دیگه دیده نمی شدند. نفسم رو محکم بیرون دادم.
همونجوری داشتم پشت سرم رو نگاه میکردم که یک دفعه محکم به یک
جسم سخت برخورد کردم.
نازنین:-آخ..مردم مامان.. الهی ذلیل شی!!
به موقعیتمون توجه کردم.کاملا افتاده بودم روش.خدا روشکر کسی
دوروبرمون نبود!
با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
-کم تر زر زر کن!...خب اینو میتونستی مثله آدم هم بگی!
تا خواست چیزی بگه صدایی از پشت سرمون بلند شد:
-اینجا چه خبره؟؟!
به سرعت از روی نازنین بلند شدم و لباسم رو تکوندم. با شرم نگاهم رو از
ارسلان گرفتم و به زمین دوختم. انگار نازنین هنوز ول کن نبود چون با حرص
لباسش رو تکوند و بی توجه به صدای ارسلان رو بهم گفت:
-خوبه...خوبه زدی ناکارم کردی اونوقت یه چیزی هم طلب کاری؟!
با حرص گفتم:
-خوبه تو هم!! حالا انگار کشتمت!
نازنین:- نه تورو خدا بیا بکش خودتو راحت کن!!
تا خواستم جوابش رو بدم یاد موقعیتمون افتادم و با ترس به اطراف خیره
شدم. به جز ارسلان و یاشار کس دیگه ای نبود ولی همین ها هم انگار
فیلم سینمایی گیرشون اومده بود! با مشت به پهلوی نازنین کوبیدم و آروم
دم گوشش گفتم:
-اینقدر کولی بازی درنیار آبرومونو بردی!
انگار تازه حواسش جمع شده بود چون سریع به طرفشون برگشت و با لحن
طلبکار مانندی گفت:
-به چی زل زدین شما دوتا؟! فیلم سینمایی که نیست! یه بحث خصوصیه
که خودمون هم حلش میکنیم حالا هم برین پی کارتون!
سعی کردم جلوی خندم روبگیرم. قیافه هاشون واقعا دیدنی شده بود!
راستش از این همه پررویی نازنین در تعجب بودم! اینبار ارسلان به حرف
اومد:
-دختر تو چقدر پررویی.. به ما چه که بحث های خصوصیتون رو توی جمع
میارین!!
اینبار من با حرص گفتم:
- میاریم که میاریم شما چرا گوش میدین؟؟!
اینبار یاشار که سکوت کرده بود بلند خندید و رو به ارسلان گفت:
- ولشون کن داداش...تو حریف اینا نمی شی..بیا بریم!
ارسلان چشم غره ی وحشتناکی بهم رفت و جلوتر از ما راه افتاد.
نازنین:- ای ول بالاخره یکی باید حال این پسرخاله ی مغرور ما رو بگیره!
با خنده نگاهش کردم و هیچی نگفتم.
نازنین:- سارینا یه سوالی ازت بپرسم ناراحت نمی شی؟
با خنده گفتم:
- تا اون سوال چی باشه!..
.شوخی کردم بپرس!
کمی مکث کرد و گفت:
- چرا رابطه ی تو و ارسلان اینقدر خشکه؟
سرجام میخ شدم. با ترس گفتم:
- این حرفا یعنی چی؟؟
اون هم سرجاش وایستاد و گفت:
-بابا چرا میزنی..آخه خیلی سرد برخورد میکنین بخاطر همین هم پرسیدم!
سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم.
-راستش ارسلان مسائل خصوصیمون رو توی جمع نمیاره!.. یعنی کمی
خودداره!
فکر کنم باور کرد چون اهانی گفت و به راهش ادامه داد. من هم تا رسیدن
به بقیه هیچی نگفتم. هنوز به جمع نرسیده بودیم که نگاه زن عمو رو روی
خودم حس کردم. خیلی ضایع بود اگه جلوش کنار نازنین می نشستم به
همین خاطر هم به طرف ارسلان حرکت کردم. از طرفی داشتم زیر نگاه
های زن عمو آب می شدم از طرف دیگه ای هم نگاهای تعجب زده ی
ارسلان کلافه ام کرده بود. بالاخره خودم رو بهش رسوندم و روی تخته
سنگی گنارش نشستم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود بقیه با بهونه ی سردی هوا از جاشون بلند
شدند و به طرف ویلا راه افتادند. ارسلان هم جلو تر از من راه افتاد.
من هم عقب تر از همه داشتم اطراف رو دید می زدم. می دونم چند
دقیقه به درخت ها خیره شده بودم که یک لحظه چشمم افتاد به یک
خرگوش که گوشه ای کز کرده بود. از بچگی عاشق خرگوش بودم طوری
که اگه یکی رو میدیدم حتی اگه قرار بود بخاطرش دنیا رو نابود کنم, میکردم!
حتی ارسلان هم اینو خوب میدونست.متاسفانه هنوز هم این عادت بد رو
ترک نکرده بودم.
سر جام وایستادم و بدون هیچ فکر داد زدم:
-ارسلان!!
با تعجب به طرفم برگشت.
-من اون خرگوش رو میخوام!
کمی به خرگوشه خیره شد بعد با لحن مسخره کننده ای گفت:
- بچه شدی؟؟
لحنش رو نادیده گرفتم و با حرص گفتم:
-من اون خرگوشه رو میخوام!...اگه هم کمکم نکنی خودم میگیرمش!
با عصبانیت گفت:
-سارینا راه بیفت...اینجا جای این بچه بازی ها نیست!
و به راهش ادامه داد. از جام تکون نخوردم شاید اینجوری قبول می کرد که
خرگوش رو برام بگیره ولی اون حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد چه
برسه به اینکه بخواد برای گرفتن خرگوش کمکم کنه!!
با دلخوری جهت مخالفش به راه افتادم. خودم رو به خرگوشه رسوندم و با
ذوق بهش خیره شدم. از این میترسیدم که فرار کنه بخاطر همین هم یک
متر دورتر وایستادم و خیره شدم بهش. یک لحظه چشمم به خونی افتاد
که از پاش جاری شده بود. با ترس فاصله ی بینمون رو طی کردم و کنارش
نشستم. وای خدا پاش لای یک تله گیر کرده بود! با تمام زوری که داشتم
تله رو از پاش جدا کردم و خیره شدم به پاش! به خاطر خون هایی که از
پاش رفته بود, نمی تونستم زخمش رو ببینم. دستم رو داخل جیبم فرو بردم
و چند دستمال کاغذی که توش نگهداری می کردم رو بیرن اوردم و اروم
روب پاش فشردم. بقیه ی دستمال ها رو هم بیرون اوردم و مثل بانداژی
دور پاش پیچوندم. در حالی که بغلش میکردم از جام بلند شدم و اروم گفتم:
-فقط دختر خوبی باس که میخوام ببرمت یه جای خوب!
حالا منظورم از جای خوب همون خونه بود! با خنده بهش خیره شدم.
همون موقع صدای رعد و برق بلند شد. زیر لب با حرص گفتم:
- نبار...نبار...نبار!!
ولی از شانس قهوه ای من همون موقع بارون شروع به باریدن کرد. با حرص
پام رو روی زمین کوبیدم. از بارون بدم نمی اومد تازه دوستش هم داشتم
ولی الان وقتش نبود. رو بهش گفتم :
- حالا چیکار کنیم؟
با دیدن درخت بزرگی که تقریبا به شکل سایبان در اومده بود, سریع به
طرفش دویدم و زیرش جا گرفتم. خرگوشه رو هم گذاشتم روی پام. باید
صبر می کردم تا بارون بند بیاد. سعی کردم بی خیال بارون باشم. رو
بهش گفتم:
-خب حالا اسمت رو چی بزارم؟
همیشه از اسم های خارجی مثله جو , جورج , سوفی و اینا که روی حیوون
ها میزاشتن بدم می اومد! بیخیال اسم خارجی شدم و رفتم توی لیست
ایرانی... با دقت بهش خیره شدم خب تنها چیزی که توی صورتش جلب
توجه می کرد چشم های قرمزش بود. ولی از حق نگذریم خیلی ناز و
ملوس بود.. ملوس؟؟... اره خوب بود..نه خوب نبود...اههه با خودم درگیر بودم
بالاخره بعد از چند دقیقه درگیری اسم ملوسک رو براش انتخاب کردم.
نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 10 بود. بارون هم نه تنها کمتر نشده بود
بلکه اینبار قدرتش هم بیشتر شده بود! اگه تا شب هم صبر میکردم بند
نمی اومد!
با حرص از جام بلند شدم و ملوسک رو هم بغل کردم. هنوز چند ثانیه
نگذشته بود که یک دفعه به ذهنم رسید که اصلا من از کجا سر دراوردم
اینجا؟!!
با ترس به دوراهی که جلوم بود خیره شدم.. چیزی مه ازش میترسیدم
سرم اومد! همینو کم داشتم گم شم!!
از لرزیدن چیزی توی دستم به خودم اومدم. ملوسک بود. به طرز عجیبی
می لرزید! به فکرم زد گرمکنم رو در بیارم بزارم روش ولی... پس خودم
چی؟ بیخیال فداکاری شدم و راه رفته ام رو برگشتم. دوباره زیر همون
درخت نشستم. تنها جابی امن همونجا بود! ملوسک هم بدتر میلرزید!
اینبار بدون هیچ فکری گرمکنم رو در اوردم و گذاشتم روش. انگار بهتر
شد چون لرزشش کمتر شد . ولی همون لرزش دوبرابرش سراغ من اومده
بود! با لرز پاهام رو داخل شکمم فرو بردم و زانوهام رو بغل کردم.
با خودم فکر کردم چرا از همون اول داد نزدم؟ سریع از جام بلند شدم و
داد زدم:
- کسی نیست؟
پشیمون نشدم و دوباره داد زدم:
- ارسلان...نازنین؟؟
مکثی کردم... انگار کسی متوجه ی گم شدن من نشده بود. نگنه ارسلان
از روی عمد منو تنها گذاشته؟ یعنی اون اینقدر ازم متنفر بود که منو اینجا
تنها بزاره و بره؟ نمی دونم چرا ولی یک لحظه ترس عجیبی نسبت به
ارسلان پیدا کردم. نکنه اون میخواست من بمیرم؟؟
وحشت عجیبی به دلم چنگ زده بود. با سرخوردگی سر خوردم و سر جام
نشستم. بغض بدی توی گلوم سنگینی می کرد. دیگه طاقت نیاوردم و
شروع کردم به گریه کردن. سرم رو روی زانو هام گذاشتم و با چشم های
اشکیم به ملوسک خیره شدم. یعنی ارزشش رو داشت بخاطرش گم شم؟
من هیچ وقت فکر نمی کردم...هیچوقت به فکر عاقبت کار هام نبودم.
ناخوداگاه سرگیجه ی بدی سراغم اومد به ساعتم نگاهی انداختم.
ساعت 1 بود. یعنی من از ساعت 5 تا 1 هیچی نخورده بودم؟
تصمیم گرفتم راهی رو انتخاب کنم وگرنه اینجا تا صبحم دوام نمی اوردم!
ملوسک رو توی بغلم فشردم و با زمزمه کردن نام خدا آروم شروع به حرکت
کردم. هنوز هم بارون می بارید.تمام بدنم خیس شده بود ولی من هنوز
به راهم ادامه میدادم. اونقدر سردم بود که دیگه هیچی رو احساس نمی
کردم.پلک هام هم کم کم داشت رو هم میفتاد ولی با تمام سختی باز
نگهشون داشته بودم. دیگه هیچ انرژی برام باقی نمونده بود.
هنوز قدم دیگه ای برنداشته بودم که یک لحظه احساس کردم پام بی حس
شد.روی دو تا زانوم افتادم. بدنم بدجور بی حس شده بود. با عصبانیت از
جام بلند شدم. نباید میزاشتم ارسلان به هدفش برسه! تمام قدرتم رو جمع
کردم و دوباره به راه افتادم. انگار هنوز ته دلم روزنه امیدی وجود داشت
ولی با شنیدن صدای پارس سگی همون روزنه امید هم از بین رفت.
با وحشت به طرف صدا برگشتم و دستم رو محکم رو دهنم گذاشتم تا جیغ
نزنم! بلند شروع کردم به گریه کردن. گریه هام با صدای فریاد کسی مخلوط
شده بود. بدتر از همه سگه هم شروع کرده بود به پارس کردن. صدای
فریاد ها داشت نزدیک تر می شد.
دیگه هیچی حس نمی کردم.چشم هام کم کم داشت تار می شد و بدنم
هم بی حس اما قبل از این که بیفتم یک لحظه احساس کردم از جا کنده
شدم! تنها چیزی که شنیدم صدای لجباز گفتن کسی بود و دیگه هیچی
نفهمیدم...
همیشه از اسم های خارجی مثله جو , جورج , سوفی و اینا که روی حیوون
ها میزاشتن بدم می اومد! بیخیال اسم خارجی شدم و رفتم توی لیست
ایرانی... با دقت بهش خیره شدم خب تنها چیزی که توی صورتش جلب
توجه می کرد چشم های قرمزش بود. ولی از حق نگذریم خیلی ناز و
ملوس بود.. ملوس؟؟... اره خوب بود..نه خوب نبود...اههه با خودم درگیر بودم
بالاخره بعد از چند دقیقه درگیری اسم ملوسک رو براش انتخاب کردم.
نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 10 بود. بارون هم نه تنها کمتر نشده بود
بلکه اینبار قدرتش هم بیشتر شده بود! اگه تا شب هم صبر میکردم بند
نمی اومد!
با حرص از جام بلند شدم و ملوسک رو هم بغل کردم. هنوز چند ثانیه
نگذشته بود که یک دفعه به ذهنم رسید که اصلا من از کجا سر دراوردم
اینجا؟!!
با ترس به دوراهی که جلوم بود خیره شدم.. چیزی مه ازش میترسیدم
سرم اومد! همینو کم داشتم گم شم!!
از لرزیدن چیزی توی دستم به خودم اومدم. ملوسک بود. به طرز عجیبی
می لرزید! به فکرم زد گرمکنم رو در بیارم بزارم روش ولی... پس خودم
چی؟ بیخیال فداکاری شدم و راه رفته ام رو برگشتم. دوباره زیر همون
درخت نشستم. تنها جابی امن همونجا بود! ملوسک هم بدتر میلرزید!
اینبار بدون هیچ فکری گرمکنم رو در اوردم و گذاشتم روش. انگار بهتر
شد چون لرزشش کمتر شد . ولی همون لرزش دوبرابرش سراغ من اومده
بود! با لرز پاهام رو داخل شکمم فرو بردم و زانوهام رو بغل کردم.
با خودم فکر کردم چرا از همون اول داد نزدم؟ سریع از جام بلند شدم و
داد زدم:
- کسی نیست؟
پشیمون نشدم و دوباره داد زدم:
- ارسلان...نازنین؟؟
مکثی کردم... انگار کسی متوجه ی گم شدن من نشده بود. نگنه ارسلان
از روی عمد منو تنها گذاشته؟ یعنی اون اینقدر ازم متنفر بود که منو اینجا
تنها بزاره و بره؟ نمی دونم چرا ولی یک لحظه ترس عجیبی نسبت به
ارسلان پیدا کردم. نکنه اون میخواست من بمیرم؟؟
وحشت عجیبی به دلم چنگ زده بود. با سرخوردگی سر خوردم و سر جام
نشستم. بغض بدی توی گلوم سنگینی می کرد. دیگه طاقت نیاوردم و
شروع کردم به گریه کردن. سرم رو روی زانو هام گذاشتم و با چشم های
اشکیم به ملوسک خیره شدم. یعنی ارزشش رو داشت بخاطرش گم شم؟
من هیچ وقت فکر نمی کردم...هیچوقت به فکر عاقبت کار هام نبودم.
ناخوداگاه سرگیجه ی بدی سراغم اومد به ساعتم نگاهی انداختم.
ساعت 1 بود. یعنی من از ساعت 5 تا 1 هیچی نخورده بودم؟
تصمیم گرفتم راهی رو انتخاب کنم وگرنه اینجا تا صبحم دوام نمی اوردم!
ملوسک رو توی بغلم فشردم و با زمزمه کردن نام خدا آروم شروع به حرکت
کردم. هنوز هم بارون می بارید.تمام بدنم خیس شده بود ولی من هنوز
به راهم ادامه میدادم. اونقدر سردم بود که دیگه هیچی رو احساس نمی
کردم.پلک هام هم کم کم داشت رو هم میفتاد ولی با تمام سختی باز
نگهشون داشته بودم. دیگه هیچ انرژی برام باقی نمونده بود.
هنوز قدم دیگه ای برنداشته بودم که یک لحظه احساس کردم پام بی حس
شد.روی دو تا زانوم افتادم. بدنم بدجور بی حس شده بود. با عصبانیت از
جام بلند شدم. نباید میزاشتم ارسلان به هدفش برسه! تمام قدرتم رو جمع
کردم و دوباره به راه افتادم. انگار هنوز ته دلم روزنه امیدی وجود داشت
ولی با شنیدن صدای پارس سگی همون روزنه امید هم از بین رفت.
با وحشت به طرف صدا برگشتم و دستم رو محکم رو دهنم گذاشتم تا جیغ
نزنم! بلند شروع کردم به گریه کردن. گریه هام با صدای فریاد کسی مخلوط
شده بود. بدتر از همه سگه هم شروع کرده بود به پارس کردن. صدای
فریاد ها داشت نزدیک تر می شد.
دیگه هیچی حس نمی کردم.چشم هام کم کم داشت تار می شد و بدنم
هم بی حس اما قبل از این که بیفتم یک لحظه احساس کردم از جا کنده
شدم! تنها چیزی که شنیدم صدای لجباز گفتن کسی بود و دیگه هیچی
نفهمیدم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۰ ساعت 15:2 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|