-هی دختر از دست یه گرگ نجاتت دادم انداختمت تو گله گرگا منو ببخش یکساعتی اونجا با خودش خلوت کرد گریه کرد.سوار اسبش شد رفت پایین به خودش که اومد جلو خونه پدر روژان بود.کوبه در گرفت به در زد.

در باز شد.پسربچه ایی جلو در وایساد

-سلام با کی کار داری؟

-سلام مادرت یا پدرت هست

-پدرم نیست مادرم هست چیکارش داری

-صداش بزن

پسرک رفت چند دقیقه بعد مادرش اومد چشمش که به مهیار خورد پاهاش سست شد.ترسید روژان مرده باشه

-چی شده پسر روژان خوبه

-سلام خوبه نگران نباش میشه بیام تو

-بیا بیا داخل

مهیار رفت توخونه همه جا بوی غم میداد.تو خونه سه تا پسر بچه کنار مادرشون نشسته بودن چشم دوخته بودن به مهیار

-راستش اومدم معذرت خواهی کنم

ماهگل باورش نمیشد

-من نمیخواستم بزنمش ولی معصومیتش بیشتر عصبانیم میکنه الان حالش خوبه گفتم تنها کاری که میتونه جبران اشتباهم باشه اینه بیام خبر سلامتیشو به شما بدم

ماهگل فقط گریه میکرد.

-دیگه نمیذارم کسی اذیتش کنه قول میدم.

دل ماهگل اروم شده بود.

-به خودشم گفتم سعید پیدا کنم اون ازاد که بره

-مگه تو قانون خون بس نمیدونی پسر اورنگ تو دختر ما رو بردی تو خونت به عنوان خون بس پایان دعوا یعنی حقی نسبت به سعید نداری.اگه سعید بکشی یه خون دیگه راه میندازی یه دختر دیگه بدبخت میشه.تو با روژان بساز مدارا کن باهاش نذار دخترای بیشتری بدبخت بشن.

مهیار فهمید اون همه روژان درک وشعور بخاطر مادر فهمیدش هست

-ببخشید مزاحم شدم من برم

-صبر کن

ماهگل رفت تو اتاق و با یه بسته برگشت

-این میدی به روژان رفتم شهر این دیدم براش خریدم هرچند میدونم به دستش نمیرسید ولی با امید خریدم میدی بهش

-مهیار بسته رو گرفت.خداحافظی کرد رفت

ماهگل نفس راحتی کشید دلش اروم شد تا یه مدت دخترش در ارامشه

مهیار به سمت خونشون رفت اسبش گذاشت تو اصطبل روستا رفت خونه.زنا مشغول خوردن و غیبت بودن.با اومدن مهیار سا کت شدن فهمید که درباره روژان حرف میزدن بی هیچ حرفی به سمت اتاق روژان رفت.همه با تعجب نگاش میکردن حتی روناک بسته ایی که تو دستش بود همه رو کنجکاو کرده بود.

در اتاق که باز شد سرش بلند کرد.مهیار بود سلام کرد

-سلام خوبی

-ممنون

رفت جلو بسته رو گذاشت جلو روژان.روژان نگاش نمیکرد.

-مادرت اینو داد که بهت بدم.

-مادرم؟کجا بود؟

-خونتون من رفتم اونجا

-برای چی

-عذرخواهی

باور این حرفا براش سخت بود.بسته رو باز کرد یه پارچه یاسی با نقشای زیبا بود.چشماش پر اشک شد پارچه رو بود کرد.احساس ارامش کرد.

-روژان منو میبخشی

-همون وقت بخشیدمت

-خیلی خانومی میخوای بریم بیرون

-کجا؟

-یه جای خوب

-بله میام

پس آماده باش هوا تاریک بشه میریم

روژان از این همه مهربونی میترسید ولی چیزی نگفت.مهیار بلند شد رفت تو خونه پیش پدرش

خونه خلوت شده بود همه به خونه هاشون رفتن.روژان یه شام ساده درست کرد با مهیار خوردن.بعد از شام مهیار بلند شد یه نگاه به خیاط انداخت کسی نبود.

-بلند شو روژان باید بریم فقط اروم این چادر مشکیم بنداز رو سرت

روژان ترسیده بود نمیدونست مهیار میخواد چیکار کنه.همه جا تاریک بود.دست روژان گرفت اروم از در خونه زدن بیرون.به طرف روستا بالا حرکت کردن.روژان باورش نمیشد داره به سمت روستای خودشون میره

-مهیار

-هیچی نگو هیچکس نباید بفهمه

اشک شوق از چشماش میومد.

تو کوچه ها هیچکس نبود.حالا روژان جلو در خونشون بود. نفساش بالا نمیومد از خوشحالی.مهیار در زد.

ماهگل داشت با هیجان داستان اومدن مهیار میگفت که در زدن صادق بلند شد به سمت در حیاط رفت.یه لنگه در باز کرد.مهیار جلوش دید.بی هیچ حرفی نگاش کرد.مسیر نگاه مهیار عوض شد.حالا چشمش به زنی که چادر سیاه بر سرداشت افتاده بود شناختش دخترش بود.میدونست که یواشکی اومدن بی هیچ حرفی دست دخترش گرفت بردش داخل مهیارم رفت در بستن.صادق دختر کوچلوش تو بغل گرفت و گریه کرد.

-منوببخش دختر

خواستن برن داخل مهیار نذاشت

-بچه ها نباید روژان ببینن ممکنه به گوش کسی برسه

صادق فکری کرد.رفت داخل لحظه ای بعد بچه ها به سمت در حیاط رفتن و از خونه بیرون زدن بدون اینکه متوجه حضور اون دوتا بشن.روژان با عجله رفت تو خونه مادرش نشسته بود.ماهگل باورش نمیشد.مادر و دختر تا تونستن اشک ریختن بعد که اروم شدن دور هم نشستن هیچکسی حرفی نمیزد

-خیلی مردی مهیارخان

و روژان با خودش فکر کرد و تو چه نامردی پدرم که منو اسون فروختی.وقت رفتن بود مهیار جلو در ایستاد.کسی تو کوچه نبود روژان با مادرش خداحافظی کردو رفت به همون ارومی که رفتن به همون ارومی برگشتن.حالا تو اتاقشون بودن با اسودگی خوابیدن

-ممنون مهیار

-کاری نکردم بخواب
امشب حنابندون دلینا هست.از صبح همه تو تدارکات هستن.روژان نمیدونه باید چیکار کنه سردرگمه.بی تفاوت نشسته بود.میدونست امروز کلی غدا هست براش میارن پس لازم نبود غذا درست کنه.خبری از مهیار نبود پدرش از صبح زود فرستاده بودش شهر.صدای بازی بچه ها خنده زن ها و فریادای مردها میومد و روژان کنجکاوانه گوش به صداها میداد با خودش میگفت چی میشد منم اونجا بودم میون اونا منتظر شوهرم مینشستم.


ظهر بود در دیگای غذارو برداشتن عطرش تمام کوچه رو برداشته بود وهرآدمی رو به اشتها مینداخت.صدای جنب وجوش میومد فرش تو حیاط انداختن.سفره ها انداخته شد ظرفای غذارو تو سفره میذاشتن.کسی یادش نبود


یه آدم تنها تو یه اتاق نشسته.نه دلینا بود نه مهیار.دنیا نگاهی به انبار انداخت لبخند موذیانه ای زد شانه هایش را بالا انداخت نشست.


تو اتاقش نشسته بود.بدش میومد از خودش که منتظر نشسته براش غذا بیارن سعی کرد بهش فکر نکنه ولی بوی عطر غذا حواسش پرت میکرد.بلند شد از تو کمد یه تکه نون برداشت.با خودش گفت بهتر از گرسنگیه.نون خورد گرسنگیش برطرف شده بود.یه بالشت گذاشت دراز کشید.یادش اومد به لباسی که مهیار براش خریده بود چه فایده نمیتونست بپوشه.با خودش گفت اگه دنیا با من مهربون بود میدادم بپوشه برای عروسی خواهرش ولی اگه باهام مهربون بودن که من اینجا نبودم.


بیرون تو حیاط ظرفای ناهار اوردن بشورن یه منبع بزرگ گوشه حیاط گذاشته بودن یه شلنگم داخلش بود که راحتتر ظرف بشورن


-صنم گل این دختر کجاست


وقت کار که شد یادشون به روژان میفتاد


-تو اتاقش


-چرا نمیاد بیرون


-بیاد ایینه دقم بشه


-پررو شده برو بیارش کمکت بده


صنم از رفتار مهیار میترسید.


-نمیخواد ولش کن


-راستش بگو چرا نمیاد بیرون سالمه


-یعنی چی؟


-با اون جیغاش بعید زنده باشه


اخمای صنم رفت تو هم


-سالمه بلندشین برین تو اون انبار ببینیش خیالتون راحت بشه


زن دایی از خداخواسته بلند شد رفت سمت در اتاق بقیه زن ها که کنجکاو بودن(فضول) پشت سرش رفتن


روژان دراز کشیده بود که در باز شد.چشماشو باز کرد چشمش به یه زن غریبه خورد ترسید بلند شد.


-سلام


-چیه اومدی خونه خاله اینجوری افتادی کار نمیکنی


روژان چیزی نگفت زن اومد داخل نگاشو دور اتاق گردوند.


-خوب برای خودت زندگی درست کردی.جهیزیه صنم گل رو هم که دوباره اوردن بیرون


دخترش اومد داخل با حقارت نگاش کرد


-بله دیگه دختر بی جهاز همین مادر


زن ها یکی یکی میرفتن داخل روژان نگاه میکردن.


در حیاط باز شد مهیار اومد داخل تعجب کرد حیاط خلوت متوجه نگاه نگران مادرش شد.سرش به سمت اتاق روژان رفت درش باز بود وانگار چند نفر اونجا بودن باسرعت به اون طرف رفت.



روناک به سمت کمد روژان رفت میخواست همه رو بررسی کنه .بغض گلوی روژان گرفته بود نمیخواست روناک دست به وسایلش بزنه.صدای مهیار بلند شد.


-اینجا چه خبر


-همشون ترسیده بودن از قیافه عصبانی مهیار


-هیچی زندایی اومدیم روژان ببینیم خودش که بیرون نمیاد


-اگه بیرون نیومده یعنی شما نباید میرفتین تو اتاق مگه سیرک که همتون جمع شدین اینجا عروسی بیرون نه اینجا


زنا یکی یکی بیرون میرفتن.روناک هنوز کنار در کمد بود به مهیار نگاه میکرد.مهیار نگاش کرد.اونم یه خاله زنک مثل مادرش


-دختردایی میخوام لباس عوض کنم میشه بری بیرون


روناک از لحن سرد مهیار تعجب کرد با عصبانیت بیرون رفت.مهیار نگاهی به در کرد.


-باید بدم یه قفل برای این در بسازن هرکی رسید سرش نندازه پایین مزاحمت بشه


روژان خوشحال از حمایت مهیار خندید اشکاشو پاک کرد.


-تو چرا آماده نیست برای شب


-من؟


-پس کی؟


-منم بیام بیرون


-معلومه که میای


رفت نزدیکش سرشو با دوتا دستش گرفت.توچشماش نگاه کرد .


-تو زن من هستی عروسی خواهر من تو باید باشی

صورتشو برد جلو لبای روژان رو بوسید.دستای روژان دور کمر مهیار حلقه شد.مهیار سرشو برد تو گودی گردن روژان لباشو رو گردن گذاشت اروم بوسید.یه دفعه دربازشد.دنیا اومد داخل.مهیار عصبی از روژان جدا شد.دنیا نمیدونست چیکار کنه.تا مهیار رفت سمتش فرار کرد.
صورتشو برد جلو لبای روژان رو بوسید.دستای روژان دور کمر مهیار حلقه شد.مهیار سرشو برد تو گودی گردن روژان لباشو رو گردن گذاشت اروم بوسید.یه دفعه دربازشد.دنیا اومد داخل.مهیار عصبی از روژان جدا شد.دنیا نمیدونست چیکار کنه.تا مهیار رفت سمتش فرار کرد.

-دختر بیشعور انگار طویله هست سرش میندازه پایین میاد تو صبر کن عروسی تموم بشه خیلی پررو شده

روژان خجالت زده همونجا ایستاده بود.

-برای امشب لباس داری؟

-بله یکی از پارچه هارو دلینا داد خیاط برام دوخت همون میپوشم

-میخوای بری حمام؟

-کسی نیست باهاش برم.

-بیا میرسونمت

-به مینا بگم بیاد

-بگو راستی ناهار برای من برداشتی من ناهارم نخوردم

-نه

-دست دردنکنه اینم زن من

-خودمم نخوردم

-چرا؟

-گفتی بیرون نرو

-یعنی برات نیاوردن

-نه

-عجب پس دیگه حرفم ارزشی نداره دارم براشون صبر کن ناهار بیارم بخوری بعد برو

-نه نمیخوام نون خوردم

-ضعف میکنی صبرکن

-باشه

مهیار از در اتاق بیرون رفت.به طرف مادرش رفت

-سلام صنم گل

-علیک

سرش نزدیک گوش مادرش برد تا کسی نشنوه

-حالا دیگه کاری کردین که این دنیام برای من زبون در اورده فقط صبر کنین عروسی تموم بشه مادرش به عزاش میشونم حالام بهش بگو برای من و زنم غذا بیاره تو اتاق روژان میخواد بره حمام

-دلت میسوزه خودت براش ببر

-میزنه به سرم عروسی رو زهرتون میکنما با من یکی به دو نکن

-جادوت کرده بدبخت

-فرض کن کرده

بلند شد رفت سمت مینا

-سلام زن داداش

-سلام مهیار

-روژان کارت داره میری پیشش

-الان میرم

صنم دنیا رو صدازد:

-خیر ندیده چیکار کردی چی گفتی به خونت تشنه هست

-رفتم تو اتاق بگم بیاد ناهار بخوره دیدم تو بغل روژان

-خاک برسرت جلوش آفتابی نشو برو غذا بده به خودش واون دختر نکبت تا ابروریزی نکرده

دنیا با کلی اخم رفت تو آشپزخونه تا غذا آماده کنه داشت غر میزد که احساس کرد موهاش از پشت کشیده شد

-چی زر زر میکنی دنیا؟

-هیچی داداش

-حالا برای من دم در آوردی شانس آوردی دورت شلوغ فکر نکن یادم رفته اون کتک که روژان خورد تقصی تو بوده صبر کن تموم بشه عروسی

-وای موهام غلط کردم داداش

-روژان هر کی بوده الان زن من تو دست و پاش باشی با من طرفی حالام برو بیرون خودم براش میبرم تا چشم تو اون خاله باجیا دربیاد

-زشته داداش

-زشت تویی با اون اخلاقت

دنیا با ناراحتی رفت بیرون


مینا رفت تو اتاق روژان

-کارم داشتی روژان

-میخوام برم حمام باهام میای؟

-خودمم میخواستم برم کسی باهام نبود بیا بریم

-صبر کن ناهار بخورم

-تو ناهار نخوردی؟

-نه

-من از دنیا پرسیدم گفت اورده برات


مهیار با سینی غذا از خونه اومد بیرون همه با چشمای گرد شده نگاش میکردن و اون بی تفاوت به سمت اتاق رفت.

-صنم این مهیار چیکارش کرده این دختر

-خرش کرده هیچ کاریش نکرده

مهیار در اتاق باز کرد با پاش رفت داخل بعدم با پاش بستش.و همه در بهت پشت در گذاشت....