کیارش چمدون رو با پرویی به سهیل داد .... صدای بحث به ظاهر جدیشون درباره ی اینکه از بچگی سهیل تنبل بودهسکوت حکم فرما در باغ رو میشکست....
نگاهم روی گل شب بوی کنار پله ها قفل شده بود....بوی خوشی که ازونها بلند میشد حال ناخوشم رو بهتر میکرد...نفس عمیقی کشیدم...رطوبتو خاکو بوی گل....حس خوبی داشتم
--مریم چرا هنوز ایستادی؟
رومو از گلا گرفتم و به سمت کیارش که بالای پله ها ایستاده بود رفتم
داشتم کفشهامو در میاوردم ...صدای خانومی ازون دور میومد .... مرتب میگفت پس عروس کیارش کجاست؟
سرمو بلند کردمو با حالت سوال به کیارش که خیره به کفشهام بود چشم دوختم....کیارش دستشو از روی دیوار برداشتو نگاهی به داخل انداختو بعد روبه من گفت
--عمه امه... دیدیش خودتو واسشون بگیر....
چشمامو گرد کردم درون حال صدای قدمهای عمه ی کیارش توی سالن پیچید
کفشمو رها کردمو وایسادم .... خانوم قدبلندی با چادر سبز رنگی که روشو گرفته بود نزدیکم شدو به طرزخنده داری دستمو گرفتو خوب براندازم کرد....یه روسری مشکی قرمز لبنانی همراه پلیور بافتنی خوش رنگ قرمز بلندی تنم بود.....با چادر لبنانی براق سیاه رنگی که روی استینهاش پراز نگین بود
--سلام مریم خانوم حالت چطوره عزیزم؟ بالبخند داشتم جوابشو میدادم که منتظر نموندو سه بار صورتمو بوسید...برگشت سمت کیارشو درحالیکه پیشونیشو میبوسید کلی قربون صدقه اش رفت....واقعا کیارش محبوب فامیلو خانواده است؟ بعدم با حالت عجولی گفت --عمه چرا شما زودتر رسیدین؟ نکنه دوباره تند رانندگی کردی؟ دهنمو باز کردم چیزی بگم که با نگاه کیارش بستمش....پوف --نه عمه جون من؟ من تند رانندگی کنم؟ عمه با پشت دست زد پشت کمر کیارشو درحالیکه هلش میداد تو گفت --خبه خبه خوبه من خودم دیدم چیکار میکنه!!!! بعد رو کرد سمت منو گفت --خوش اومدین بفرمایین
اروم اروم درحالیکه دنبال عمه میرفتم نگاهمو دورتا دور میچرخوندم داخل ویلا خیلی مدرن و ساده طراحی شده بود سفیدی و گاه اجرهای سه سانتی قهوه ای رنگ ترکیب جالبی به وجود اورده بود ارتفاع بلند سقف حس ارامش رو به ادم میداد....از کنار اشپزخونه ی بزرگشون که رد میشدیم صدای صحبت ...صدای شیر اب و بهم خوردن استکانها میومد.... عمه ی کیارش که فهمیدم اسمش عمه مهلاست چند نفریو صدا کرد و گفت که ما اومدیم....دو تا دختر جوون و یه خانوم مسن که سنش میخورد شصت باشه از اشپزخونه بیرون اومدن و یکی یکی باهام احوال پرسی کردن....بار دوم بود که میدیمشون ....اولین بار بله برون و دومین بار حالا...همه با روسری و مانتو عمه مهلا خیلی شادو شوخ و عجول تر از بقیه بود ولی اون خانوم مسن که کمی هم شبیه مادربزرگ بود عمه ی بزرگ کیارش مژگان ....خانوم اروم و خشکی بود اون دوتا دخترم هر دو دخترعمه های کیارش بودند ساغرو فاطمه....فاطمه دختر مهلا و ساغر دختر مژگان ...
دوباره در کنار عمه مهلا وارد پذیراییه گردو بزرگشون شدم .... پذیرایی تشکیل شده بود از یه دست مبلهای صورتیه چرکو میزهای بلند شیشه ای هر طرفش و دوتا صندلیه چوبیه بزرگ تابدار.... عمه مهلا منو رها کردو با یه عذرخواهی ازم خواست برم داخل بشینم و اون میوه و چایی بیاره اون بالا ایستاده بودمو خیره بودم به کیارشو پسرعمه هاشو دو مرد مسن که فکر کنم شوهر مهلا و مژگان بودند....
کیارش روی مبل اولی پاهاشو دراز کرده بودو داشت بلند بلند غر میزد..... جالب این بود که کسی هم تحویلش نمیگرفت مخصوصا سه تا پسری که دورش بودند و هر کدوم یه جور جوابش رو میدادند...دو مردی هم که حضور داشتند با خنده همراهیشون میکردند پاهام سست شده بود....چطوری وارد جمعشون میشدم؟ توی فکر بودم که دستی پشت کمر گذاشته شد و بعد صدای عمه مهلا بود که منو به خودم اورد --اخ ببخشید مریم جان بهتره اول اتاقتون رو نشونتون بدم تا لباسهاتو عوض کنی ...الان نزدیکه شامه اتاقتون؟ منظورش که اتاق مشترک نیست؟برگشتم سمتشو گفتم --مرسی مهلاجون --عمه! عمه مهلا صدام کن لبخندی زدمو گفتم --بله.... عمه مهلا ! --کیارش عمه بیا این چمدوناتونو ببرین بالا! سروصداها خوابید...کیارش سریع ازجاش بلند شدو پشت سرش بقیه برگشتن سمت ما....سریع رو به جمعشون سلام کردم ...بازم مهلا بود که معریفیشون می کرد...دوتاشون پسرای مهلا بودند و یکیشون پسر مژگان ....سهیل پسر مهلا شوهر ساغر دختر مژگان بودو رضا پسر مژگان شوهر فاطمه دختر مهلا بود....یه ازدواج فامیلیه جالب و تنها مهرداد پسر دوم مهلا هنوز ازدواج نکرده بود...



پله های مارپیچ رو بالا رفتیم و صدای تلق و تولوقی که کیارش با چمدون روی پله ها راه انداخته بود داشت مثله یک دلر مغزمو سوراخ میکرد....مهلا جلوتر از مارفت یه دفعه وایسادم...برگشتم سمتشو با چشمای ریز شده نگاهش کردم....
وقتی دید تکون نمیخورم نگاهی بهم انداختو گفت
--چیشد؟
--میخوای کمکت کنم باهم ببریمش بالا؟
صدای شخصی که داشت با سرعت میومد بالا حواسمو پرت کرد
--کیارش برو کنار برو کنار
متعجب سهیلو نگاه کردم ...کیارش کنار وایساد ...سهیل اون یکی چمدون سریع برد بالا....
سرمو بالا و پایین کردمو به کیارش گفتم
--نه واقعا...واقعا ....
--اره واقعا برو کنار...
سعی کردم نخندم ...کیارش مثل سهیل با سرعت رفت بالا...
پوفی کردمو بقیه پله هارو رفتم بالا
بالا یه حال کوچیک داشت و یه دست مبل با چند اتاق در اطرافش....مهلا کنار یکیشون ایستاده بود....درو باز کردو گفت
--خب کیارش عمه وسایلتونو بزارین اینجا یکم استراحت کنین بیاین برای شام!
کیارش موهاشو چنگی زدو گفت
--باشه عمه
رد پله هارو گرفتم تا مهلا رفت پایین....کیارش چمدون رو کشید ببره تو که سهیل از اتاق بیرون اومدو دستشو مقابل کیارش گرفتو با طلبکاری گفت
--کارمزد لطفا
کیارش دستشو زد کنارو گفت
--برو بابا
سهیل رو به من کردو گفت
--فقط به خاطر مریم خانوم هیچی نمیگم
بعدم با یه ببخشید رفت...
--خواهش میکنم...
کیارش دستشو سمت در گرفتو گفت
--بفرمایید مادام
نگاهی به اطراف انداختمو گفتم
--کیارش قضیه چیه؟ توی اتاق دوتا اتاق جداست؟
کیارش با حالت عاقل اندر سفیهی نگام کرد....یه لبخند کجی زدو گفت
--دیدی میگن کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به ادم میرسه؟؟؟
چشمامو ریز کردمو با دهنی باز گفتم
--هان؟
دماغمو کشیدو گفت
--بیا برو تو
حرفشو تو ذهنم انالیزکردمو گفتم
--نمیشه بگی اتاقو جدا کنند؟
لبخندش موزیانه محو شدو گفت
--نه!
--من نمیام
--میله خودته
دستمو رو پیشونیم کشیدمو کلافه گفتم
--پس برو کنار من میرم تو استراحت کنم تو بمون بیرون برو پیش پسرا
بعدم رفتم تو اتاق ...به راستی نمیدونستم الان باید چیکار کنم...خواستم درو ببندم که پاشو لای در گذاشتو اومد داخل...با بهت گفتم
--یا خودت میری اتاقو جدا میکنی یا....
روسریمو کشید تو صورتمو گفت
--دوست ندارم چمدونم وسط اتاق باشه !
بعدم شمرده و با ادا گفت
--ضعیفه!
روسریمو زدم کنار تا جوابشو بدم ...خونسردانه چمدون رو کشید کنار کمد....یعنی واقعا قراره این تو اتاق من باشه؟؟
با عصبانیت گفتم
--کیارش!!!!
--جانم؟ نفسمو فوت کردم بیرونو گفتم --جانت بی بلا من ...نه تو....نه کلا میگم....نمیشه که... --چی نمیشه دقیقا؟قراره چیزی بشه؟ میخواد منو گیج کنه باز...اهسته گفتم
--داری سربه سرم میزاری؟
اومد سمتم دستهاشو دور گردنم حلقه کردو منو کشید سمت خودشو گفت --خوبه سربه سرت نزاشتم وگرنه.... دستامو جلو صورتم گرفتمو گفتم --ای خداااا من از دست این چیکار کنم؟ دستامو اورد پایین...نگاهش کردم بالحن جدی ای گفت
--
بچه شدی؟
--نه!
--من خیلی اذیتت کردم؟
--اره!!!!!!!!!!!!
لبخندی زدو گفت
--خب پس ...خواستی گریه کنی ام حرفی نیست!


نگاهم رو یکبار دیگه با دقت توی اتاق چرخوندم....اوهوم...نه....خوبه چیزی رو زمین پخش نیست!

سرمو متمایل کردم به راست بعدم به چپو با ادایی که چاشنیش لجبازی و عصبانیت بود گفتم
--اره!
--خیلی خوبه که اتاق مرتبه!
--خوبه که من مثله یه زنه نمونه لباسهامو توی کمد گذاشتم!
--اره!
--همه چیز عالیو مرتبه!
دستمو بی اراده محکم زدم به در کمد که هم دستم و هم در کمد دردشون گرفت...
--آخ!
اینبار با دهن کجی
--اره! خیلی کمد خوبیه!
روبه روی اینه ی دراور بزرگ ...یه میزو اینه ی چوبیه کرم رنگ...ایستادم....شالمو مرتب میکنم که نگاهم به چادرنمازم میافته....برمیگردم سمتش ....من هنوز نمازمو نخوندم...صدای باز شدن در و متعاقبا ظاهر شدن کیارش در چارچوب در....کاملا نامحسوس اخم میکنم واسه اینکه کلا این بشر دوست داره منو حرص بده!
دستهاشو به سینه میزنه و میگه
--میتونم علت اینهمه تاخیرتو بدونم؟
سکوت میکنم ....هنوز لباسهاشو عوض نکرده ...شلوار مشکی کتون و پیرهن چهارخونه ی ابی سفیدش تنشه...
--همه سر میز شام اند بریم؟
ابروهام بی اراده از بلاتکلیفی با خودمو کلا با همه میرن بالا....سرمو بالا پایین میکنمو زیرلب میگم بریم...
چادرمو از روی تخت برمیدارم و همراهش پایین میرم....


--مریم جان مامانی یه چیزی بخور!

سرمو بالا میارمو به مامان نگاه میکنم

--منکه همه چی خوردم مامان کافیه همین!

باز دست کیارش دراز میشه و اینبار برای خودش کباب برمیداره!

پیش خودم به این نتیجه میرسم یا کلا ادم پرخوریه یا جای من داره خودشو سیر میکنه که با توجه به اینکه چاق نیست گزینه ی اول رد میشه!

مادربزرگ کیارش سر میز نشسته بود و همه رو زیر نظر داشت و نگاه های خیره و طولانیش شامل من هم میشد ...

حس میکردم به یک خودرگیری رسیدم

کیارشو چیکارش کنم؟

پرتش کنم از اتاق بیرون؟

نه مریم زشته ....وای خاک به سرم یکی بفهمه ابروم میره!

خب چی؟ بهش چی بگم؟

اصلا اون حرف گوش میده که چیزی بهش بگم؟

صدای زنگ گوشیه کیارش حواسمو پرت کرد....نگاهش کردم ...گوشیشو نگاه کردو از سر میز با یه عرخواهی بلند شد....

خیره به رفتنش....کی بود زنگ زد؟ بد نیست بعضی وقتا گوشیشو چک کنم!

قاشق چنگالمو تقریبا با حرص توی بشقاب رها کردمو با کلی تشکر از بقیه از پشت میز بلند شدم....

اهان!!!!!!!! چطوره توی نوشابه اش قرص دیازپام بریزم....

وای فکرشو بکن بیهوش میشه!

--مریم چرا انقدر تو خودتی؟ والا مردم با نامزدشون میرن مسافرت اشتهاشون وامیشه!

نگاهی به ماهرخ انداختم....اره؟ راست میگه؟

بالحن شوخی گفت

--چیه؟ چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟ از اولشم موقعیتارو درک نمیکردی!

چشمامو گرد میکنمو میگم

--ماهرخ!!!!!!!!!!!

--هان؟ ماهرخ چی؟ نکنه میخوای قیافه ی درهمتو انکار کنی؟

فعلا حرفی واسه ی گفتن نداشتم ... با دیدن جمع کردن سفره بلند شدم تا به جمع کمک کنم درون حینم نگاهم رفت سمت پنجره ی باز شده روبه حیاط که کیارش رفته بود بیرون تا با گوشیش صحبت کنه

--مریم جان شما زحمت نکش!

ساغر بود دختر عمه مژگان....

--نه زحمتی نیست

دوباره شروع کردم کمک بقیه سفره رو جمع کردن اما با اصرارهای زیادشون دست از کار کشیدم بی اراده رفم سمت پنجره که همون لحظه کیارش وارد شد با تعجب پرسید

--جایی میری؟

خیره تو چشماش گفتم

--نه اومدم دنبال تو ...صحبتت خیلی طول کشید!

سرشو بالا گرفتو گفت

--چیز مهمی نبود یکی از دوستام بود

سرمو تکونی میدمو میگم

--کی؟

با کمی مکث نگاهم میکنه و میگه

--سامان!

ابروهام بالا میره....چند وقتی بود انگار رابطه اشون باهم خراب شده بود.....
************************************************** ***
کیارش کنار مهرداد نشسته و لحظه ای صحبت دونفره اشون قطع نمیشه ...اسم مهرداد برام اشناست....اما نمیدونم کی و کجا شنیدم...
ساغرو فاطمه هراز چندگاهی منو وادار میکنند که توی بحثشون شرکت کنم اما از روی خستگی زیاد صحبتام کوتاه میشه....
طلا خانوم مادر کیارش نگاهش به مخیازه ی من که میافته با مهربانی ازم میخواد که به اتاق بروم و استراحت کنم....
با عذرخواهی ازجام بلند میشم ...در اتاق رو باز میکنم...با دیدن چادر و جانمازم سریع به سمت دستشویی میرم تا وضو بگیرمو نماز دیروقتم رو بخونم و دیگه جایی واسه فکرای بیخود نمیمونه

نمازم که تموم میشه مثله همیشه بعداز نماز شروع میکنم دعا خوندن .....
در اتاق با صدای تقی باز میشه و کیارش وارد اتاق میشه و اهسته درو میبنده ....با دیدن من توی تاریک روشن اتاق متعجب میپرسه
--هنوز نخوابیدی؟

--نه ...
کمی مکث میکنمو میپرسم
--نمازتو خوندی؟

ابرویی بالا میندازه و میگه
--الان میخونم
روی تخت میشینم و به نماز خوندنش خیره میشم....چقدر برام شیرینه که نماز میخونه....تک تک حرکاتشو زیر نظر دارم...رکوع رفتنش...سجده هاش ....به راستی چرا نمازهاشو نمیخونه مشکل از کجا بوده؟

لباس استین کوتاه سفید رنگ و شلوار سفید پراز قلبهای قرمزو خرسهای کوچولو ی به پام نشان ازین داره که من الان قصد خواب کردم ولی چرا نمیرم بخوابم ؟
کیارش نمازش تموم میشه مثله این مادرا که خوششون میاد بچه اشون حرف گوش میده با لبخند میگم

--قبول باشه
دستی به چونه اش میکشه و میگه

--انشالله



چند قدم نزدیکم شد ....لحظه ای مکث کردو بعد از مقابلم گذشت....

با نگاه دنبالش کردم نزدیک کمد رفت و لباس راحتیش رو برداشت ...رومو ازش گرفتم تا راحت لباسش رو بپوشه....موهامو پشت گوش زدم و دستهامو کناره های تخت گذاشتم...انگشتهام یکی یکی بالا و پایین میرفت مثل زدن یه پیانو اما روی چوب همینطورم فکر میکردم....اومد کنارم نشست نگاهش کردم ...چشمهای جمع شده اش رو بهم دوخته بود انگار میخواست افکارمو بخونه ...شاید از نگاه روشن من هرچیزی پیدا بود اما از چشمهای سیاه اون؟ هیچی....
تیشرت سفید ساده ای همراه شلوار ورزشی طوسی رنگی پاش کرده بود...رنگ سفید بهش میومد....
پوزخند رولبشو بعدم ابروهای بالا رفته اش باعث شد اخم کنم...اخممو که دید گفت
--لباسشو!!!
با دهن کجی گفتم
--مگه چشه؟
لبخند معناداری زدو گفت
--چش نیست!
--خیلی هم خوبه!
--میدونم!
انگار دلم پر بود که با ناراحتی خودم رو نگاه کردم و بی اراده اه کشیدم....چرا حواسم نیست که سوژه ندم دستش؟ نکنه شلوار راحتیه ساده ی بچه گانه ی من براش باعث خنده شده یا تفریح؟...نکنه توی دلش فکر میکنه من بچه ام؟
دستی لای موهام کردم...اصلا اون نباید اینطوری بامن برخورد کنه!...
درحالیکه بلند میشد صدای عجب گفتنش رو شنیدم ...در دستشویی اتاق که بسته شدپوفی کردم....اصلا همینم پوشیدم خیلی به خودم زحمت دادم...والا!
یک ان به خودم اومدم و خوب اطرافم رو نگاه کردم انگار اتاق با تمام اجزاش بهم دهن کجی میکرد ....دستهام روی چوبه ی تخت فشرده شد....در دستشویی که باز شد فشرده تر اونقدر که استخونهام درد گرفت....اصلا نمیخواستم با فکرای منفی خودم رو اذیت کنم....کیارش بی توجه به من روبه روی اینه ی دراور ایستاد و شروع کرد با موهاش ور رفتن ....نمیخوام این اعتراف تلخو مسخره رو بکنم که قلبم ممکنه الان بیاد توی دهنم!
دستم رو ناخوداگاه روی قلبم گذاشتم تا شاید از کوبشش کم کنم....اصلا نمیخوام این اعترافو بکنم که از امشب و تنهایی با کیارش میترسم....
اصلا اگر مامانم الان اینجا بود قطعا.....نه نه اگر کیارش دست ازپا خطا کنه خودم به دو قسمت مساوی تقسیمش میکنم!!!!!!
--مریـــــــــــــم؟چیزی شده؟؟؟
با نگاهی اشفته خیره شدم به کیارش که مقابلم نشسته بود و میخواست با چشمهاش تا ته ذهنم رو بخونه!
نمیدونستم چی باید بگم ذهنم به کل هنگ کرده بود....هنوز توی چشمهاش خیره بودم....
بازهم صدای درونم
مریم چشمهاش قشنگ نیست؟ تا حالا به این فکر کرده بودی که چشمهای سیاهش با اون همه شیطنت و کارای حرص درارش قشنگه؟
با گرفته شدن دستم انگار برق سه فاز بهم وصل شده باشه دستمو سریع از دستش بیرون کشیدمو با چشمهای گرد شده نگاهش کردم
کیارش کلافه دستی لای موهاش کردو نگاهشو از چشمهام گرفتو به دستهام دوخت
سعی کردم خونسرد باشم ....برای همین با یه لبخند اویزون پرسیدم
--کجا میخوابی؟
دوباره به صورتم خیره شد...با کنجکاوی...باکلی شک!...لبخند اون اویزون تر بود
--خب معلومه!
نفسمو فوت کردم بیرونو موهامو که باز توی صورتم افتاده بود با دست پشت گوشم زدم و گفتم
--اهان ...روی تخت میخوابی؟
اینبار بدون لبخند پرسید
--پس کجا بخوابم؟
ابروهام بالا رفت با صدای گرفته ای گفتم
--روی کاناپه
خنده ی صداداری کرد که به خوبی توش حرص خوردنشو دیدم
--نه من همین جا جام خوبه!
بازهم صدای گرفته ام...یعنی چی صدای من گرفته؟
--خب منکه به تو گفتم میتونی اتاقارو جدا کنی تازه کلیم بهت تخفیف دادم که الان بیرونت نکردم!
این حرفها کاملا محض حرص دادن کیارشه...اصولا الان به ذهنم رسیده که حسای بیخودمو مثل ترس هیجان استرس رو میتونم با حرص دادن روی سرش خراب کنم!
لبخند دندون نمایی زد که یه ردیف دندونش نمایان شد یعنی مریم کور خوندی میدونو خالی کنم
صورتشو جلو اوردطوری که نفساش به صورتم میخورد صورتم رو با احتیاط کمی عقب بردم ....
--عزیزم نمیدونستی رسمه زنو شوهرا اتاقشون مشترک باشه؟؟؟
اون فهمیده بود...
دستم رو مشت کردم...من میدونستم...اما من هنوز با خودمو کیارش کنار نیومده بودم ....لعنت به من
سرموبالا گرفتم...خدایا من چیکار کنم؟
بی توجه به کیارش با دستهایی که کمی بی جون شده بودبالشمو از روی تخت برداشتم خواستم بلند بشم که کیارش محکم گفت
--کجا؟
--خب معلومه من میرم روی کاناپه میخوابم
--پس منم میرم بیرون روی مبل میخوابم
با فکر اینکه دیگران چه برداشتی میکنن گفتم
--نه! تو روی مبل نخواب روی تخت بخواب
--اگر قراره هرکسی جاشو تعیین کنه منم مبلو انتخاب میکنم
اخمی نشست روی پیشونیم
--کیارش لجبازی میکنی؟
دست به سینه گفت
--نه به اندازه ی تو!
با من من گفتم
--من...راستش من....

خنده ی مضحکی کردو با رفتاری که برام غیرقابل پیش بینی بود با عصبانیت یا کمی خشونت بالش رو از میان انگشتهام گرفت و از کنارم بلند شد....ومن خیره به رفتنش... چقدر زود ماهیتشو تغییر داد یه لحظه فکر کردم الان کلی سربه سرم میزاره):
در حالیکه زیرلب چیزی میگفت رفت سمت پنجره های تراس قبل ازینکه در تراسو باز کنه برگشت سمتم نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که انگار پشیمون شد و نفسشو با شدت فوت کرد بیرون... در تراسو باز کردو رفت ....
پرده های اویزون که باز پنجره رو پوشوندن باعث شدن یه حس بدی همه ی وجودمو بگیره و از کاری که کردم پشیمون بشم....سرمو با ناراحتی میون دستهام گرفتم و با ابلهیت به کارهای این چندوقتم لبخند زدم!!!
خیره به فرش کررم رنگ زیر پام.... گلهای پیچ در پیچش ....به این نتیجه رسیدم که من جز اینکه همه اش با سهل انگاری دارم از کنار هرچیزی رد میشم یا با کارهای بیهوده خودم و اطرافیانم رو ازار میدم کار دیگه ای نمیکنم...در واقع الان بیشتر از دست کیارش از دست خودم شاکیم....قطعا به قول ماهرخ دوران نامزدی یه مسافرت مثله شمال باید خیلیم خوش بگذره....
اصلا مگه این من نبودم که چند وقت پیش به خودم قول دادم و تصمیم گرفتم هرچی که گذشته گذشته و من باید خودم اینده رو بسازم؟ من باید حتی اگر کیارش به من علاقه مند نیست به زندگی باخودم علاقه مندش کنم؟
میدونم هنوز خیلی چیزا پنهونه و متاسفانه همین پنهان کاریهاست که هربار منو از هدفی که برای خودم تایین کردم دور میکنه و باعث میشه مثله یه ادم بی فکر بدون هیچ سیاستی عکس العمل نشون بدم و همه چیز رو خراب کنم!
من باید قوی و محکم به اهدافم فکر کنم به اینکه میتونم کیارشو هم از کارهای اشتباه گذشته اش برگردونم و هم به زندگی باخودم علاقه مند کنم ... شاید با نزدیک تر شدن بهش بتونم از افکار و نیات دلش باخبر بشم مگه نمیگن زنا گاهی میتونن یه مردو به زانو دربیارن؟؟؟
با این فکر خنده ام گرفت و سرمو بالا گرفتمو دستی لای موهای بلندم کردم....
اگر بخوام به هدفم برسم باید افکارم رو تغییر بدم...باید این فکرای بدو از ذهنم پاک کنم و جاش به چیزهای خوب خوب فکر کنم !
به نظر من کیارش مثل بچه ها میمونه لجبازو عجول....تازه قهر قهروام هس...الانم به نظرم قهر کردو رفت!
زانوهامو بغل گرفتم...کی به کی میگه بچه ....
اون پسر خوبیه فک کنم مهربونم هست....ایا اینا دلایلی کافیست؟
نه!
خب بیشتر وقتا هوامو داشته ...
لبخند کجی زدم البته! گرچه توی دانشگاه بیشتر حرصم داده اما با اینحال بانمکه....
لبخندم عمیق تر شد....میشه یه جورایی رو.ش حساب کرد!
تازه من کشف کردم تا حدودی ازش خوشمم اومده!...خب بهرحال اولین پسریه که به من ابراز علاقه کرده معلومه بهش علاقه مند میشم...
خب دیگه؟ بازم بگو!
اصلا پسری که دخترای دانشگاه انقدر بهش علاقه مند بودن اومده و به من پیشنهاد ازدواج داده....این یه اتفاق جالبی میتونه باشه و من باید ازش خوشحال باشم!
خوبه مریم فکر کنم همینطوری پیش بری به این نتیجه برسی که عاشقش هم بودی...دیگه نیازی نیست بهش علاقه مند بشی!
ازجام بلند شدم...
نه همین کافیه....
نمیخوام که خودمو گول بزنم!
هرچی که گفتم حقیقت داشته و الان میخواستم اینارو به خودم یاداوری کنم ...من عاشقش شده باشم؟ اصلا!فک کن؟؟؟
باشه باور کردم....
با نگاه کردن خودم در اینه و مطمئن شدن ازینکه مثله همیشه خانوم و زیبا هستم به سمت تراس رفتم...
اعتماد به نفسم زیاد بالا نیست؟ نه اصلا!
این خوبه که من میتونم با خودم کنار بیام ...
پرده ی تراسو کنار زدم و از پشت شیشه های سیاهش هیچ چیز معلوم نبود! یاد اولین باری افتادم که کیارش منو توی تراس اتاقش برد و با فهمیدن ترسم از ارتفاع سربه سرم گذاشت!
احتمالا با یاداوری این موضوع میشه فهمید که الان که از دستم دلخوره شاید به مراتب تصمیم های بدتری بگیره!
با یه لبخند فراسوی ذهنیت اشفته ام در تراسو باز کردم و با یه تپش قلب نابه هنگام و سرد شدن دستهام از تصمیم گرفته شده لبخندم رو فرو خوردم و پابه عرصه ی ......تراس گذاشتم!
از خالی بودن تراس یکهو جلو رفتم و دستمو به نرده ها گرفتم و پایینو نگاه کردم...وای بلنده چشمامو بستم...نکنه بلایی سرش اومده!
منکه همیشه گفتم ارتفاع خوب نیست....تراس خوب نیست....پشت بوم خوب نیست!
دستامو از روی نرده برمیدارمو میچرخم .... با تفکر به کف خالی تراس خیره میشم........نفسمو پرصدا میدم بیرون...نمیشه یه دفعه درستو حسابی پایینو نگاه کنی؟...دست مشت شده ام رو کف دست دیگرم میزنم.... ادمم انقدر ترسو؟؟؟؟
انگشتمهامو دور چونه ام حلقه میکنم.... چپ و راستو با حالت شک نگاه میکنم ...کجاســــــــت؟
نکنه ازین بالا افتاده باشه پایین؟؟؟
الان نیومد تراس؟ خدایا نکنه دچار توهمات شدم؟
کم کم میترسم و تصمیم میگیرم برم پایین توی حیاط....
از تصور اینکه کیارش از روی نرده ها پرت شده و پایین توی حیاط افتاده تمام موهای تنم سیخ میشه!
این تصوری بود که همیشه من از کودکی باخودم داشتم....سقوط!
بالاخره پیش میاد که کسی از بلندایی سقوط کنه و من وحشت میکنم!
با این تصورات نگران بی هیچ تاملی برمیگردم
با عجله در کشویی رو باز میکنم و پرده رو کنار میزنم ...میرم سمت کمد و مانتویی همراه روسری از روی چوب لباسی بیرون میکشم ... مانتو رو تنم میکنم و همینطور که دکمه هاشو میبندم میرم سمت گوشه ی اتاق تا دمپاییهای روفرشیمو عوض کنم بین تاریک روشن اتاق کفشمو میپوشم اما درست لحظه ای که سرم رو بالا میگیرم کیارش رو کنار خودم و تکیه زده به دیوار میبینم که نگاهم میکنه و شاید تمام کارهای منو از اول تا اخر نگاه میکرده!
دستمو روی دهان گشاد شده ام میزارم ...قدمیکشم و سرم رو بالا میگیرم .... توی چشمهاش خیره میشمو با حیرت میگم
--کیارش!!!!!!!!
با ترس ازینکه من بلند حرف بزنم دستشو روی دستم مقابل دهانم میگیره و میگه
--هیس!جیغ نزنی!
اروم میشم که دستشو برمیداره و بی تفاوت خیره به من چشم میدوزه....چشمهای سیاهش توی روشنایی کم اتاق سیاه تر میشه و قلب من ضعیف تر...نمیدونم این فکرای مثبت چی بود که من کردم؟
-- مگه تو بیرون نرفتی؟
چند لحظه صبر میکنم حرفی نمیزنه دوباره کف پام رو روی زمین میزارم بازهم نسبت بهش کوتاه میشم ....اول اخم میکنم ازینکه یک ساعت داره نگاهم میکنه و حتی لحظه ای به روی مبارک نیاورده که مریم !عزیزم! من این گوشه اعمال تو رو زیر نظر داشته ام!!!! با اینحال میگم
--چــــــــــــــــــه تصادفی! داشتم توی تراس روی هوا دنبالتون میگشتم روی زمین توی اتاق پیداتون کردم!
پوزخندی روی لبش میشینه ...این یعنی قهر قهر تا روز قیامت؟؟؟!!!!
لبخند ملیحی میزنم و برای اولین بار دستمو لای موهاش میبرم و بهمشون میریزمو میگم
--زبونت کو کو ببینم؟؟؟؟
بازهم حرفی نمیزنه و فقط نگاهم میکنه....
دستمو اروم پایین میارم و توی دست دیگه ام چفتش میکنم .... نگاهم به پتوی توی دستش میافته با جهت نگاه من انگار به خودش میاد و بی درنگ از کنارم رد میشه....
اصلا فکرشم نمیکردم کیارش شادو خندون چندلحظه ی پیش انقدر خشک و جدی بشه ....
به سمتش میرم و جلوی راهشو میگیرم ... دست به سینه میگم
--اقای کیارش خان تراس دارای هوایی سرده ...سرمامیخوریا!!!!
لبخند کجی روی لبهاش جاخوش میکنه...چند لحظه ای نگاهم میکنه بعد میپرسه
--حتی سردتر از هوای اتاق؟
اونقدر جدی سوال میکنه که جدی به حرفش فکر میکنم...شاید اگر منهم به جای اون بودم نمیتونستم مریمی رو درک کنم که فکرش همیشه پراکنده و پراز سواله و گاه نگرانو پراز تشویش...
--هوای اتاق که سرد نیست!
میخنده اما تلخ
--برو کنار جوجو من خسته ام!
برم؟؟؟ حس اینکه به غرورش برخورده ناراحتم میکنه ...نزدیکش میشم ... لبخند کم رنگی میزنمو کنار گوشش میگم
--ببخشید اگر ناراحتت کردم
سرشو برمیگردونه متعجب نگاهم میکنه....لحظه ای توی نگاهش رنگ ازردگی رو میبینم ...مریم؟ دلت اومد انقدر ناراحتش کنی؟...دستمو دور گردنش حلقه کردمو صورتمو توی پیرهنش مخفی کردم و مثل بچه ها گفتم
--ببخشید!
بی خبرازینکه ته دلم هیچ وقت احساس نمیکردم زمانیکه کیارش بامن قهر کنه من انقدر دلگیر بشم و حالا ازین حس ناخواسته خودم هم تعجب کنم
کیارش چیزی نگفت اما بالا اومدن دستهاش و حلقه شدنش دور کمرم و همینطور لحن مهربان اما مردانه اش کنار گوشم بازهم بر احساسم دامن زد
-- باشه... مهم نیست....
هوای مرطوب و شرجی رو دوست دارم انگار هوای زندگیست...هوای شمال به ادم زندگی رو نوید میده....
فک کنین یه درصد شاعر شدم؟!:دی
نفس عمیقی کشیدم ....یه نفس عمیق تر....
پام رو لابه لای شنها فرو بردم ...پاچه های شلوارلیم خیس و سنگین شده بود....
صدای جیغو هیاهوی بچه ها ارامش چند لحظه ایم رو از بین برد....نگاهمو از دریا گرفتم و به سمتشون برگشتم
ساغر توپی که برای بازیه وسطی در نظر گرفته بودند رو بالا گرفته بودو به گروه نمیداد...خودش وسط بود و ادعا داشت که رضا یا سهیل میخوان اونو بزنند و این اند نامردیه
با نگاه دنبال کیارش گشتم که ساکت و در فکر دست به کمر وسط ایستاده بود ...تیشرت سیاهی همراه شلوار گرمکن مشکی ادیداس تنش بود ...کلاه افتابگیر مشکی رنگی رو هم برعکس روی سرش گذاشته بود....لبخندی زدم
حتی ژستهای جدیشو نمیتونستم جدی بگیرم...
ساغر هنوزهم توپ رو توی دستاش محکم گرفته بود... دوباره نگاهی به کیارش اخموی این دو روزه انداختم و برای اینکه ازین حالت خارجش کنم رفتم کنار رضا ایستادم و با خنده گفتم
--ساغرجان توپو میدی من!بازی رو استوپ کردی!
ساغر خوشحال از ورود من نگاهی به کیارش انداختو توپ رو سریع سمت من انداخت....اون خوب میدونست که هدفه من فقط کیارشه!
گوشه ی شال قرمزم رو بالا اوردم و برای اینکه دستوپاگیر نباشه با سنجاقی کنار دیگر شالم گره زدم....
کیارش و ساغرو مهرداد وسط ایستاده بودند....رضا کنار من و فاطمه و سهیل روبه روی ما بودند...
کیارش لحظه ای نگاه ازم برنمیداشت...مهرداد کنار گوشش چیزی گفت و کیارش سرش رو تکون داد!
حتما مهرداد هشدار قبل از بازی رو داده!
برعکس تصورشون توپ رو سمت مهرداد پرت کردم که با اطمینان ایستاده بود و کیارشو ساغر بودند که سریع جا خالی دادند!
توپ محکم و مستقیم به مهرداد خوردو مهرداد حتی فرصت تکون خوردن هم پیدا نکرد
صدای خنده ی همه بلند شد....همه فکر میکردند کیارش هدفه منه درحالیکه نقشه ی من چیز دیگری بود!
خانواده هاهم ازین صحنه خنده اشون گرفته بود
مهدی که کنار مادر نشسته بود و خربزه میخورد چشمکی بهم زدو بلند گفت
--حقا که خواهر خودمی!
بهش لبخند زدم و حرفشو باسر تایید کردم
مهرداد خودش هم خنده اش گرفته بود....درحالیکه از بازی بیرون میرفت بلند گفت
--دست شما دردنکنه!
حرفه دیگه ای نمیتونست بزنه
--خواهش میکنم!
بازهم همه خندیدند
سهیل تا توپو گرفت پرت کرد سمت کیارش...جاها عوض شده !...من ساغرو میزدمو سهیلو رضا کیارشو....
بعد از چند دست بازی وقتی ساغر از مرحله خارج شد برای اینکه فاطمه کیارشو بزنه بلند داد زدم
--کیارش
و توپ محکم بهش خورد...کیارش برگشت سمتم که با خنده نگاهش میکردم ....اخه وسط بازیم چندتا تیکه بارش کرده بودم که چشم پوشی کرده بود ...اومد سمتم که پابه فرار گذاشتم...
رفتار من ته نامردی بود همونیکه ساغر گفت...
بدنبالم میدویید.....بازصدای جمع بلند شده بود و من چیزی نمفهمیدم...کیارش بلند گفت
--اخرش که گیر میافتی!
همونطور که میدوییدم برگشتم سمتشو براش زبون درازی کردم !
--عمرا!
از جمع دور شده بودیم و نزدیک ویلا رسیدیم...خواستم در ویلارو باز کنم که دستم روی دست گیره موند...
--سلام
همینطور که نفس نفس میزدم متعجب به سمتش برگشتم ...یک مرد میانسال که حدود پنجاه سال سن داشت...باموهایی که تکوتوک توشون سفیدی دیده میشد.... با کنجکاوی نگاهم میکرد اروم جواب سلامشو دادم حس کردم دستهای کیارش دور شونه هام حلقه شد
--سلام شهروزخان چطورین؟
--سلام پسرم خوبم تو چطوری؟ خوش میگذره؟
کیارش با دست دیگرش دست دراز شده ی شهروز رو فشرد و تشکر کرد....شهروز از کنار ما گذشت و با پرسیدن اینکه مادربزرگ کجاست داخل ویلا رفت کیارش با اخم به رفتنش خیره شده بود....دوباره برگشتم به شهروز نگاه کردم که چونه ام رو گرفت و سرم رو چرخوند سمت خودش....به خودم اومدم با یاداوری چند لحظه پیش چشمام برقی زدو دوباره خواستم از دستش در برم که محکم تر گرفتم ...پیشونیش چسبوند به پیشونیمو بالحن جدی ای گفت
--خب الان چیکار کردی؟
تو چشماش نگاه کردم و لبخندی زدم...
--هیچییییی!!!!
--به این قیافه ی مظلوم نمیخوره انقدر شیطون باشه
--به قیافه ی توهم نمیخوره که توپ بهت بخوره
چشماش رنگ خنده گرفتن اما لباش نه!
--چقد روت زیاده
--اندازه ی توکه نیست!!!
--زبونتم درازه!
دهنمو باز کردم و گفتم
--نه!!!!!!!!
سرشو بالا گرفتو با لحن مطمئنی گفت
--بعدا قیچیش میکنم
با اخم گفتم
--چیو؟
با لبخند نک بینیمو کشیدو گفت
--زبونتو!
باهم داخل ویلا رفتیم مادربزرگ روی صندلیش نشسته بود....با لبخند سلام کردم با خوشرویی جوابم رو داد ...شهروز روبه رویش نشسته بود...
مادربزرگ--کیارش! تو به شهروز خبر دادی که بیاد؟
--نه فکر کنم کار مهرداد بوده !
مادربزرگ لبخند کنایه امیزی زدو گفت
--فک نمیکنی الان وقتش نبود؟ انقدر عجله داشتی؟
کیارش کلافه کلاهشو از روی سرش برداشت دست منو توی دستش گرفت و همینطور که منو همراه خودش میبرد گفت
--بزارین بعدا صحبت میکنیم
بازهم مادربزرگ لبخند زد و سرشو تکون دادو نگاه ازما گرفت!به دنبال کیارش از پله ها بالا رفتم....
--نمیخوای برگردیم تو جمع؟
کیارش سعی میکرد که اخم نکنه اما ته چهره اش میخوندم که ناراحته ....در اتاقو باز کردو گفت
--نه
درو اروم میبندم و بهش تکیه میدم...کیارش موبایلشو روی میز کنار تخت میندازه همینطور کلاهشو
دستی روی موهاش میکشه و روبه من میگه
--مریم من میرم حمومو میام!
سرمو به معنی باشه تکون میدم
درو که میبنده از در فاصله میگیرم ... مانتوم رو درمیارم از توی لباسام شلوار برمودای سرمه ای رنگی رو جدا میکنم به همراه تیشرت استین کوتاه سفیدی....این لباسو خیلی دوست دارم چون یقه اش قایقیه و من عاشق این مدل یقه ی لباسم....هر دو رو تنم میکنم ....با لبخند به خودم داخل اینه نگاه میکنم و اروم کش موهام رو باز میکنم ....با دست موهای صافم رو مرتب میکنم....
مریم خانوم اینکارا چه معنی میده؟
هیچ معنی ای نمیده ...خاموششششش!
رژ صورتی مایل به قرمزم رو هم به لبام میزنم ...رنگ قرمز خیلی بهم میاد همینطور یقه ی قایقی لباس....
چشمای قهوه ای رنگم باز روشن تر شده ...همونطور که من دوست دارم
با صدای زنگ گوشی نگاهم سمت موبایلش میره...
سریع و باعجله میدوام سمتش و برش میدارم
شماره ناشناسه...زنگش که قطع میشه با دست هی روی گوشی میکشم اما رمزشو بلد نیستم ...اه انقده بدم میاد ازینا که تا یه گوشیه خوب میخرن ازین لمسیا رمز دارش میکنن!!!!!!!
من خودم گوشیم لمسیه ولی هرکی صفحه اشو دست بکشه باز میشه...
در اسرع وقت رمز گوشیشو میپرسم!!!
خواستم گوشیو بزارم سرجاش که اس ام اس اومد ...خوشبختانه خوبیه این گوشیا اینکه اس ام اس رو صفحه میاد ...لبخند عریضی زدم!
یادته یه بار بهم گفتی همه ی دنیای من رنگ سبز چشماته؟
موبایلو بالا اوردم ...اینبار بیشتر از قبل روی صفحه اش دست کشیدم مگر رمزش باز بشه...
نامرد بی وفا چرا دیگه یادم نمیکنی؟
قلبم به یکباره وایساد انگار اصلا ضربان نداشت....
دقایقی گذشته بود اما هنوز من به صفحه ی گوشی خیره بودم...عکس صفحه اش یه کشتیه بزرگ بود توی موجی از دریا.... با باز شدن در حموم ناخوداگاه قطره ای اشک از چشمام چکید اما سریع باپشت دست پاکش کردم و موبایلو سرجاش گذاشتم....الان خونسردی مریم؟
بله خیلی!
لباس حوله ای سیاهی تنش بود...کلاه حوله ای از سرش افتاده بودو موهای سیاه خیسش ژولیده به هرطرف
تازه داشتم بهش عادت میکردم....
تازه داشتم معنی دوست داشتنو حس میکردم....
تیرایی که الان رفت تو قلبمو چیکار کنم؟؟؟
آب دهنمو قورت دادمو گفتم
--تو رنگ سبز خیلی دوست داری؟
اول متعجب نگاهم کردو بعد چند قدم برداشتو اومد روبه روم وایساد
--چی؟
میدونستم تا حدودی چشمام بر اثر نگه داشتن همون چند قطره اشک ملتهب شده ...سرمو بالا پایین کردمو گفتم
--میگم تو چشمایی به رنگ سبزو خیلی دوست داری؟
توی چشمام خیره شدو اروم گفت
--نه
بعدلباشو جمع کردودستشو لابه لای موهام کردو بالحن شیطونی گفت
--مریم چرا انقدر خوشگل شدی؟
اهسته و با صدایی گرفته گفتم
--مطمئنی؟
نزدیکم روی تخت نشستو چونه امو توی دستش گرفتو گفت
--من چشمای تورو دوست دارم
لبخند کجی زدم
--کیارش دختری که چشماش سبزه کیه؟
اینبار با لحن پراز سوالی گفت
--منظورت چیه؟
موبایلشو به سمتش گرفتمو گفتم
--پیام داری....
موبایلو از دستم گرفت ... پیامارو نگاه کردو بعد سرشو بلند کردو گفت
--چرت گفته!
با حرص گفتم
--اره چرت گفته!تو راست میگی!
موبایلو گرفت سمتمو گفت
--مریم تو مگه از گذشته ی من خبر نداشتی؟ببین من تاحالا جوابشو دادم؟
راست میگه شاید تو گذشته اش خیلی دخترا باشن اما الان؟؟؟؟ حتما من خیلی ابلهم!
موبایلو سمتم گرفت و گفت
--بگیر ببینش
--از کجا بدونم که راست میگی؟
--از اونجاییکه هربار میگه چرا جوابمو نمیدی!
موبایلو ازش گرفتم ...چندتا از پیاماشو خوندم...
کمی قلبم اروم شد اما اونقدر نه!..لب برچیدمو گفتم
--تو بهش گفتی رنگ سبز چشمات تمومه دنیامه؟ تو با احساساتش بازی کردی؟
روشو ازم گرفت ... نفسشو پرصدا بیرون داد
--نه!
--کیارش دروغ نگو!
--نه من بهش نگفتم!
--شاید واقعا دوسش داشتی!
برگشت سمتم
--مریم بس میکنی؟ من بهش اینو نگفتم داره واسه خودش رویا بافی میکنه...حتما یکی دیگه بهش گفته نوشته پای من!
دستمو مشت کردم...من دارم بهش علاقه مند میشم خودم میدونم...
قبل ازینکه اشکم دربیاد چشمامو روهم فشار دادم
--کیارش توی گذشته ات غیر ازینکه پی خوش گذرونی بودی با احساسات دخترام بازی میکردی؟
اخم کم رنگی روی پیشونیش نشست نگاهش رنگ بدی گرفت...رنگ تنفر!
--نه ...هیچ وقت....باید میپرسیدی دخترا با احساسات من بازی میکردن یانه؟!
بچه پرو...خم شدم و بادست زدم تو سرشوبا لحن سرزنش باری گفتم
--دیونه! اون پسران که با احساسات دخترا بازی میکنن نه دخترا!
با انگشتش اشکای سرازیر شده از چشممو گرفتو گفت
--تو زندگیه من برعکسه هرچی دختر بود احساساتمو به لجن کشوند...
--یعنی چییییییییییی؟؟؟؟؟
از لحن پرسشیه من لبخندی زدو گفت
--این چه قیافه ایه؟
--کیارش دخترا چطوری احساساتتو بازی گرفتن؟
تلخ گفت
--با خیانت
سرمو زیر انداختم....نمیدونم چرا اما حرفشو پذیرفتم....قرار شده من به گذشته کاری نداشته باشم..لبخندی بهش زدم...موهامو پشت گوش زدمو گفتم
--میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
--بگو
--سیم کارتتو عوض میکنی؟
متفکر نگاهم کردو بعد از چند لحظه گفت
--باشه
خواستم دوباره سربه سرش بزارم... با شک
نگاهش کردمو گفتم
--تو گفتی همه ی دخترا؟؟؟؟
--اوهوم

--حتما منم الان جریحه دارش کردم
--الان اره!
سرمو تکون دادمو گفتم
--تو چند وقته اصلا به من توجهی نمیکنی! باید میفهمیدم یه چیزی این بین هست...حتما میخوای ازم انتقام بگیری...شاید انتقام بقیه رم میخوای ازمن بگیری...کیارش فک کنم بالاخره دارم دلیل ازدواجتو میفهمم!....
دستشو روی شونه ام گذاشت و خیره توی چشمام بالحن بدجنسی گفت
--دقیقا!
قلبم لحظه ای وایساد...با چشمای گرد شده نگاش کردم...به نظرم با این حوله ی سیاه قیافه اش خیلی ترسناک شده!
سرشو کج کردو با اخم ظاهری ای گفت
--اخه مریم نزاشته یبار درستو حسابی بغلش کنم بااینکه الان زنمه ...
اروم منو که کج به سمتش نشسته بودم کشید سمت خودش تعادلمو از دست دادم کج افتادم تو بغلش..بازوشو گرفتم...صورتم زیر چونه اش کنار گردنش قرار گرفت و به خاطر نم موهاش که تا گردنش میرسید خیس شد...دستاشو دورم حلقه کرد ...صورتشو مابین موهام فرو بردو گفت
--نزاشته موهاشو ببوسم...حتی نزاشته لمسشون کنم...
قلبم دوباره بنای کوبیدن گرفت...بوی خوش شامپوش بینیم رو قلقلک میداد انگشتاش لابه لای موهام چرخید تا اینکه گونه امو نوازش کرد....سرمو بلند کردو باز نگاهشو بهم دوخت...خم شد چونه امو بوسید و دوباره بدجنس نگاهم کردوگفت
--وقتی فکر میکنم میبینم خیلی ادم صبوریم!
دستمو روی چشماش گذاشتم... کنار گوشش گفتم
--کیارش! واقعا که خیلی در حقت جفا شده...
سرشو تکون داد و ریز خندید...
--مریم تو همیشه تو کلاس نمره ی بیست میگرفتی که چی بشه؟
--نباید میگرفتم؟
--نه! میرفتی یه خورده شوهرداری یاد میگرفتی تو اون نمره بیست میاوردی!
گوششو کشیدمو گفتم
--دیگه چی؟؟؟؟!!!!