بغض کهنه3
چشامو رو هم فشار دادم و سرمو گذاشتم رو پاهام ! خسروی - شما مگه کلاس ندارید ؟! سرمو بلند کردم بهش نگاهی انداختم ! از جامون بلند شدیم ! - سلام اقا ! خسروی - سلام ! سامان - بله ولی از کلاس بیرونمون کردن ! خنده اش گرفت ولی سریع اخمی کرد :چیکار کردین مگه ؟! - هیچی بخدا این مغلمه خودش مشک... با دیدن اخم غلیظش حرف تو دهنم ماسید - جسارت کردم ! معذرت می خوام ! امیر - سلام اقای خسروی ! برگشتم پشتمو نگاه کردم ! این کی اومد من نفهمیدم ؟! خسروی عصبی گفت : من نمره ی انظباطی به شما بدم که هضم کنید ! امیر - چرا اقا ؟! خسروی - حرف نباشه ! تو این یه هفته که اومدین همه ی دبیرا رو عاصی کردین ! بخدا خجالت داره ! سامان - بله حق با شماس ! حالا این دفعه رو شما بزرگی کنید و با اقای شفیعی صحبت کنید ! من قول میدم دیگه تکرار نشه ! من و امیر هم شروع کردیم تایید کردن و با زبون بی زبونی منت کشی کردن !!! خلاصه کنم خسروی با شفیعی حرف زد و ایشونم ندید گرفتن !
بالاخره اون روز عذاب اور هم تموم شد و زنگ خونه خورد ! باید یه فکری به حال درسامون می کردیم ! حق با خسروی بود ! تو این مدت که اومده بودیم من حتی یه خط کتاب هام رو نخونده بودم ! سامی هم که لنگه ی من ! شده برای اینکه ابرومون نره باید درسا رو بخونیم ! سامی- بریم ! کوله مو برداشتم و از مدرسه زدیم بیرون ! پیاده شروع کردیم راه رفتن سامان - علی میگی چیکار کنیم ؟! -درسا ؟! سامان- اوهوم ! خندیدم : تو هم به رگ غیرتت برخورد نه ؟! چشم غره ای بهم رفت : پس نه ! مگه من گونی سب زمینی ام ؟! خنده ای کردم - کم نمیاری ازش ! سامان - خب حالا ! خوشمزگی رو بذار کنار ! - ای به چشم ! یه چند دقیقه به سکوت گذشت ! یه دفعه سامان گفت : خودشه ! فهمیدم ! خوشحال شدم : خب ؟! سامان - ببین راحیل مگه پیش دانشگاهی نیس ؟! - چرا ! سامان- خب حله دیگه ! میشه ازش کمک بگیریم ! یه جورایی بشه معلم خصوصیمون ! - خسته نباشی ! خودت تنهایی فکر کردی ؟! سامان - چشه مگه ؟! یه دفعه وایساد : نکنه ... علی تو به من اعتماد داری ؟! زدم به بازوش - برو بابا ! چقدر بد بینی ! منظور من این نبود ! هیچ فکر کردی اگه به راحیل بگیم بیا درس بهمون یاد بده اونوقت اون چیکار می کنه ؟! متلک بارونمون می کنه ! اونوقت اون مدرک مونو میکنه اجر میزنه تو سرم ! سامانسامانسامانسامانسامان - نه بابا ! اینکار رو نمی کنه ! - صد البته ! یعنی جراتش رو نداره خودم کلشو می کنم ! سامان - اصلا معلوم هست چی میگی ؟! چند چندی با خودت ؟! خندیدم - مسخره ! خبرشو میدم بهت فعلا ! باهاش دست دادم و از هم دیگه جدا شدیم ! دستمو برای تاکسی بلند کردم : دربست !
*** ******* ****** توی حیاط صورتمو با اب و صابون شستم ! وارد خونه شدم - سلام به همگی ! خانوم جون اومد استقبالم : سلام پسرم ! خسته نباشی ! لبخندی به صورت خسته اش زدم : سلامت باشی ! بویی کشیدم :به به چه بوی خوبی !ناهار چی داریم خانوم جون ؟! - استامبولی ! - دستت درد نکنه ! گل کاشتی ! راستی راحیل خونه اس؟! - اره تو اتاقشه ! - مرسی ! با اجازه ! به سمت اتاق راحیل راه افتادم ! مادرم رو خانوم جون صدا میزدیم ! طفلی بعد فوت اقا جون خیلی شکسته شده بود ! اونموقع راحیل تازه دوم راهنمایی بود ! یعنی 5 سال پیش ! بعد از فوت بابام مسئولیت منم زیاد تر شد ! رسیدم به در اتاق راحیل ! در زدم : در بازه ! وارد شدم ! هنوز لباس مدرسه تنش بود !
******* ****** ******** ****** کلافه شده بودم : راحیل تمومش کن ! راحیل که از شدت خنده سرخ شده بود بزور لب ولوچه شو جمع کرد !
نگاهی بهش انداختم : پخخخخخخ دوباره پققق زد زیر خنده ! الان نزدیک نیم ساعته جریان رو واسش تعریف کردم و ازش کمک گرفتم اونم داره ریسه می ره واسه خودش ! - راحــــــــیــــــل ! سرفه ای کرد ! جمع و جور نشست : جانم ! - کمکمون میکنی یا نه ؟! - اوکی ! حتما !
سامان مونده بودم امیر بالاخره می خواد چیکار بکنه ! اصلا تکلیفش با خودش مشخص نیس ! اگه می خواد بدزدتش پس چرا باهاش دوست شد ؟! وقتی یوسف بغلش کرد دیدمش ! خندید ! از ته دل ! امیر! ... امیر ! یوسف ! اهی کشیدم با صدای فریاد پدرم دوییدم سمت اتاقش !رو تختش نشسته بو قلبشو گرفته بود ! - بابا خوبی ؟! بابا ! سریع به طرف اشپز خونه رفتم دارو هاشو بیرون اوردم و با یه لیوان برگشتم تو اتاقش ! جلو پاش زانو زدم قرص رو گذاشتم تو دهنش و اروم اروم بهش اب دادم ! کمی بعد حالش بهتر شد ! سرشو گرفتم بغلم : چت شد بابا ؟! سرشو عقب کشید و اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد! دستشو گرفتم تو دستام : بابا ! تا کی می خوای خودتو عذاب بدی ؟! چرا خودتو اذیت می کنی اخه ؟! سرشو برگردوند : بابا تورو به خدا ! ترو روح مامان به خودت رحم کن ! بابا ... پدرم - سامان ! - جانم ! جان دلم !
سامان مونده بودم امیر بالاخره
می خواد چیکار کنه؟! اصلا تکلیفش با خودش مشخص نیس ! اگه می خواد بدزدتش پس
چرا باهاش دوست شد ؟! وقتی یوسف بغلش کرد دیدمش ! خندید ! از ته دل ! امیر! ... امیر ! یوسف ! اهی کشیدم با صدای فریاد پدرم دوییدم سمت اتاقش !رو تختش نشسته بو قلبشو گرفته بود !
- بابا خوبی ؟! بابا ! سریع به طرف اشپز خونه
رفتم دارو هاشو بیرون اوردم و با یه لیوان برگشتم تو اتاقش ! جلو پاش زانو
زدم قرص رو گذاشتم تو دهنش و اروم اروم بهش اب دادم ! کمی بعد حالش بهتر شد
! سرشو گرفتم بغلم : چت شد بابا ؟! سرشو عقب کشید و اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد! دستشو گرفتم تو دستام : بابا ! تا کی می خوای خودتو عذاب بدی ؟! چرا خودتو اذیت می کنی اخه ؟! سرشو برگردوند : بابا تورو به خدا ! ترو روح مامان به خودت رحم کن ! بابا ... پدرم - سامان !
- جانم ! جان دلم ! برگشت طرفم : پیداش کن ! نذار تو حسرت دیدنش از دنیا برم ! نذار ارزوی دیدنش رو به خاک ببرم !
- نگو اینجوری !
- بابا من مریضم ! همین روزا هم رفتنی م ! خوب میدونم ! ولی بذار برای یه بارم که شده ببینمش ! چشامو گذاشتم رو هم : پیداش میکنم ! خیره شدم تو چشاش : قسم میخورم پیداش کنم
اهی کشید ! صدای اس ام اس گوشیم بلند شد ! دست کردم تو جیبم و بیرونش اوردم ! علیرضا بود : این اس ام اس رو به چند دلیل واست فرستادم 1) دوستت دارم 2) بچه باحالی 3) به یادتم 4) ارزش زنگ زدن نداری ! ریز خنده ای کردم ! پدرم نگاهی بهم انداخت - چی شده بابا ؟! لبخندی به صورتش زدم _ هیچی علیرضا ست ! چرت و پرت میگه ! پیشونیشو بوسیدم : کاری نداری بابا ؟! - جایی میخوای بری ؟! تو همون حال که از جام بلند میشدم گفتم : اره ! باید برم اداره ! خب کاری باری ؟! - نه برو به سلامت ! به سمت در راه افتادم ! وارد حیاط شدم ! سمیرا روی پله ها نشسته بود و درس می خوند - ببین من دارم میرم بیرون ! چیزی نمی خوای ؟! - نه مرسی ! و دوباره شروع کرد درس خوندن ! کفشمو پوشیدم و زدم بیرون ! سوار ماشین شدم ! باید میرفتم سراغ علیرضا بعد هم بریم اداره تا گزارش کار بدیم ! با این فکر سوییچ رو چرخوندم ! ماشین روشن شد !
******* ******* ******** ******* ماهان
هوا رفته رفته سرد میشد و روزگار به طور بیرحمانه ای بدبختی هامو بهم یاد اوری میکرد !! سرمو از رو زانوم برداشتم و به خونه نگاهی انداختم ! هه ! خونه !! صد رحمت به جعبه ی کفش ! یه اتاق دو متری با یه زیر انداز رنگ و رفته ! چند تا ظرف زنگ زده برای درست کردن غذا که بخورم و ببینم روزگار چطوری بهم سیلی میزنه ! به لباسام خیره شدم ! همشون کهنه بودن ! اخرین باری که لباس خریدم رو یادم نمی یومد ! بغض کردم ! لعنتی بازم بغض ! یاد دو ساعت پیش افتادم ! صاحبخونه اومده بود دم خونه و پولشو می خواست ! 3 ماهی اجاره ی خونش عقب افتاده بود ! اشکم در اومد ! نیم ساعت قبلم طلبکارم اومد ! اونم پول میخواست ! به هق هق افتادم ! خدا ... پول ندارم ! دو روز دیگه اواره ی کوچه خیابون میشم ! چه خاکی به سرم بریزم ! به سقف اتاق خیره شدم ! چشام تار میدید ! زار زدم : خداجون من گه خوردم !... من غلط کردم ! ترو به خودت به بدبختیم راضی نشو ! خداجون چرا دنیا اینجوریه ؟! چرا همه بهم بدی می کنن ؟! چرا یه نفر پیدا نمیشه بهش تکیه کنم ! چرا هر جا میرم به چشم بد نگام می کنن ؟! چرا خدا ؟! چرا ؟! من که کاری به بقیه ندارم و نداشتم ! مگه من می خواستم معتاد شم ؟! مگه من خواستم حاجی از خونش بیرونم کنه ؟! خدا جونم ! الهی من فدات شم ! چی ازت خواستم که باید اینجوری تاوان پس میدادم ؟! چی هان ؟! چی ؟! جز یه دست محبت که به سرم کشیده بشه ؟! جز یه ناز و نوازش از طرف حاجی که حس کنم منم ادمم ! منم دخترشم ! از همون روز تولد مادرمو ازم گرفتی ! حکمت مرگ مادرم تو چی بود ؟! تو اینکه حاجی و خواهر و برادرام بهم بگن نحس ؟! بگن وجود من شومه ! نحسه ! خیر و برکت رو از خونه میبره ؟! بگن اگه من نبودم مادرم زنده بود ! کاش منو به جاش میبردی ! کاش منو نمی آفریدی ! خدا ... خودت شاهدی چه روزایی کشیدم ! همه ازم متنفرند ! برای هیچکی ارزشی ندارم ! خودت دیدی که حاجی حتی نگاهمم نمی کرد ! اون بابام بود! چه اسم غریبی ! بابا ! کسی که باید بهم محبت بیشتری میکرد تا کمبود مادرمو کمتر حس کنم ! ولی اون حتی من رو از نعمت گفتن کلمه بابا محروم کرد ! مجبورم کرد بهش بگم حاجی ! سرمو گذاشتم رو زانوم ! شونه هام از شدت گریه می لرزید !گذشته ام مثه کابوس از جلو چشام رد میشد ! کتک خوردنا ! فحش شنیدنا ! نفرینا ! و نگاهای پر از نفرت که همیشه تنم رو می لرزوند ! تنها کسایی که ازشون محبت دیدم عزیز بود! مادر پدرم ! عزیز بود که نداشت حاجی منو بذاره تو پرورشگاه ! اون بود که موهامو می بافت و شبا واسم قصه تعریف می کرد ! تنها اون پیرزن بود که با دیدن بی محبتی خانواده ام اشکامو پاک میکرد و بهم قوت قلب میداد ! که تموم میشه ! همه ی این حرفا تموم میشه ! ولی نشد ! هیچ وقت تموم نشد !
اون روزای عذاب اور هیچ وقت برام تموم نشدن ! هیچ وقت یادم نمیره شب عید چطوری با حسرت به حاجی نگاه میکردم شاید یه عیدی به منم بده ! هیچ وقت یادم نمیره حاجی چطوری هر وقت با خستگی از سرکار بر میگشت با دلیل و بی دلیل کتکم می زد ! هیچ وقت یادم نمیره یه بارم نشد که خواهر و برادرام تو بازی رام بدن ! هیچ وقت یادم نمیره تو فامیل هیچکی چشم دیدنم رو نداشت ! هیچ وقت یادم نمیره کودکی نکردم ! بچگی نکردم ! زندگی نکردم ! واسم
سخت بود تحمل دیدن این همه نگاه پر ازنفرت و دم نزدن ! واسم سخت بود هر
روز کتک خوردن ! تحملشو نداشتم ! نمی تونستم ! گناهی نداشتم ! بی گناه بودم
! حسرت همه چی به دلم مونده بود! حسرت اینکه یه نفر دوسم داشته باشه ! حسرت اینکه حاجی یه بار اجازه بده برم تو بغلش !
10 سالم بود که عزیز فوت کرد ! داغون شدم ! شکستم !عزیزم رفته بود! تنها تکیه گاهم رفته بود! کسی که همه کسم بود رفته بود !
17 سالم بود که حاجی از خونش بیرونم کرد ! روزی که بریده بودم ! هر چی عقده
تو گلوم بود رو ریختم بیرون ! فریاد زدم ! نعره زدم !می خواستم اروم شم !
می خواستم درکم کنه که تقصیر من نبود که زنش مرد ! که نحس نیستم ! شوم
نیستم ! اونم انگار منتظر بهونه بود در خونه
رو باز کرد و گفت که برم از خونش بیرون ! بعد از این همه سال تحملم کرده
حالا اینجوری داد و بیداد میکنم ! یادم نمیره
چه جوری به پاهاش افتادم ! گریه کردم ! التماسش کردم که بیرونم نکنه ! به
غلط کردن افتادم ! ولی گوشش به این حرف بدهکار نبود تما ولی اون گوشش به
این حرفا بدهکار نبود ! بیرونم کرد ! در به در کوچه و خیابون شدم ! بعد از
اینکه دو بار نزدیک بود چند تا پسر بهم حمله کنن تیپ م رو عوض کردم ! شدم
پسر ! یه پسر جدید ! یه ماهان جدید ! ولی از همون روز با خودم عهد بستم
انتقامم رو بگیرم ! شده یه روز به مرگم مونده باشه بابام رو بکشم ! حاجی رو بکشم !
سردم شده بود ! خزیدم زیر پتوم ! اشکام خشک شده بود فقط هق هق خالی می کردم! پتو رو انداختم رو خودم ! باد سرد به کمرم می خورد و بدنم رو به لرزه می انداخت ! احساس خفگی بهم دست داده بود ! شروع کردم بلند بلند نفس کشیدن ! همیشه بعد از یاد اوری گذشته همچین حالتی بهم دست میداد ! چند ثانیه گذشت ! حالم بهتر شد ! چشمامو رو هم گذاشتم ! نمی دونم چقدر گذشت که به خواب رفتم !
***** ****** ********** *****
وارد کلاس شدم ! سلام زیر لبی گفتم و رو صندلیم نشستم ! چشام بخاطر گریههای دیشبم کمی می سوخت ! با حس اینکه کسی بالا سرمه سرمو گرفتم بالا ! یوسف بود !
لبخندی به صورتم زد ولی با دیدن چشام خنده اش درجا خشکید : گریه کردی ؟!
نمی دونم چرا ولی حس شیرینی کل وجودمو فرا گرفت !
نگرانمه ! یه نفر نگرانمه !
یوسف با صدای نگرانی گفت : امیر چه اتفاقی افتاده ؟!
لبخندی زدم : چیزی نشده ! بریم قدم بزنیم ؟!
خنده ای کرد ! از اونا که همه بر میگردن طرفت : اره خب ! ولی الان صفه مهندس ! اگه خسروی جرٌمون نداد حتما !
خنده ام گرفت ولی به روم نیاوردم : خب حالا ! بریم سر صف !
شونه به شونه ی هم به طرف حیاط راه افتادیم ! رسیدیم به صف !
پشت سر رایان جا گرفتم یوسف هم پشت سرم !
رایان دستشو به طرفم دراز کرد - سلام امیر خوبی ؟!
دست دادم باهاش - سلام ممنون !
سرشو اورد جلو و اروم گفت : امیر بابت اونروز شرمنده من واقعا ...
اخم کردم : مهم نیس !
ابرو هاشو انداخت بالا ! زیر لب گفت : معلومه چقدر مهم نیس !
بروم نیاوردم و سرمو برگردوندم ! نمی دونم چرا ولی دلم نمی خواست بهش رو بدم ! خوشم نمی یومد ازش !
دو دقیقه گذشت ! برنامی صبحگاه اونروز با دومیا بود ! اونا هم عین ماست یه برنامه ای اجرا می کردن و میرفتن سرجاشون ! خوابم گرفته بود از بس برنامه شون مسخره بود ! تو همین لحظه یه پسر کمی تپلی بامزه رفت به سمت جایگاه ! از پشت میکروفون با صدای رسا و بلند شروع کرد :
فواید خنده :
5 توصیه ی عجیب پزشک
1. آلرژی دارید؟ بخندید!
وقتی دچار آلرژی میشوید، سعی کنید خود را در موقعیت خندیدن قرار دهید.
شرکتکنندگان در تحقیقی که از سوی محققان ژاپنی انجام شده بود زمانی که به
تماشای یک فیلم خندهدار نشسته بودند کمتر دچار حساسیت میشدند اما همین
افراد زمانی که به تماشای یک فیلم جدی نشستند، پیاپی عسطه میکردند. خنده
موجب عملکرد سریع سیستم عصبی پاراسمپاتیک شما میشود و سبب میشود فرد کمتر
دچار حساسیت شود.
2. بدنتان زخم است؟ خوشاخلاق باشید!
خوشرفتاری موجب میشود که زخمهای بدنتان زودتر بهبود یابد. دکتر جانیت
کیکلت، استاد روانپزشکی دانشگاه اوهایو معتقد است که رفتار خصمانه و
خشونتآمیز، روند بهبود زخمها و کبودشدگیها را افزایش میدهد. اما خوشرفتاری
و مثبت اندیشی موجب میشود که میزان واسطه شیمیایی سایتوکین در بدن افزایش
یابد. سایتوکین موجب میشود که سلولهایی که برای ترمیم زخم یا هر نقطه
آسیبدیده بدن نیاز هستند، در نواحی اطراف زخم، زودتر تکثیر شوند. بنابراین
سعی کنید شاداب و سرحال باشید. دوستانتان را با یک دعوت برای شام یا
ناهار غافلگیر کنید. به دیدن اقوام و خویشانتان بروید و سعی کنید به مردم
کمک کنید. خواهید دید که در مدت کوتاهی خوب میشوید.
3. بیمارید؟ خوشبین باشید!
کنار گذاشتن بدبینی گاهی بیماری شما را تا حد بسیاری بهبود میبخشد.
نتایج تحقیقات نشان داده است افرادی که در تستهای خوشبینی نمره خوبی
گرفتهاند 55 درصد کمتر از افرادی که همیشه احساس شکست و ناامیدی میکنند در
معرض خطر مرگ به خاطر بیماریهای قلبی و عروقی قرار دارند. بنابراین سعی
کنید در هر هفته فهرستی از افرادی که سپاسگزارشان هستید مانند دوستان،
اقوام و... تهیه کنید. همچنین سعی کنید از ناراحتی و ناامیدی در خصوص
نداشتن چیزهایی که هنوز به آنها دست نیافتهاید، خودداری کنید. تمرکز بر حس
سپاسگزاری موجب میشود که نگاه مثبتی به زندگی داشته باشید.
4. دنبال تناسب اندامید؟ تصویرسازی کنید!
در ذهن خود تصویری از ورزشها و نرمشها را تداعی کنید تا روند بهبودتان
سریعتر شود. دانشمندان دانشگاه کلیولند آمریکا معتقدند که تنها ساختن
تصویری ذهنی از بلند کردن وزنه و یا وزنهبرداری موجب میشود که ماهیچههای
قویتر داشته باشید و روند بهبودتان سریعتر شود. در تحقیقات دانشمندان
دانشگاه کلیولند مشخص شد مردانی که تنها در ذهن خود تصویری از ورزش و
وزنهزدن برای عضله دوسربازو ساختهاند حجم ماهیچهای آنها بدون اینکه حتی یک
کیلوگرم وزنه زده باشند به اندازه 13 درصد افزایش یافته است. بنابراین هر
روز برای 15 دقیقه در ذهن خود تصور کنید که ماهیچه آسیبدیدهتان را نرمش
میدهید. تمام جزییات ورزش را در ذهن خود تصویر کنید. هر فشاری را که به
ماهیچهتان وارد میشود، در ذهن تصویر کنید. انبساط و انقباض ماهیچهتان را
هم همینطور. اینکار را انجام دهید و تاثیر آن را ببینید.
5. کارتان حساس است؟ موسیقی گوش کنید!
وقتی در جاده در حال رانندگی هستید و چشمانتان از فرط خستگی قرمز
میشود، رادیوی اتومبیلتان را روشن میکنید. محققان ژاپنی معتقدند موسیقی
گوش کردن زمانیکه در حال انجام کارهای روزانهتان هستید، موجب میشود کمتر
احساس خستگی کنید و کارتان را دقیقتر و با حوصله بیشتری انجام دهید.
موسیقی موجب میشود بدنتان به درخواستهای استراحتی که از مغز صادر
میشود، پاسخ دهد. همچنین موسیقی برخی احساسات بیحاصل و خستگی آفرین را در
نطفه خفه میکند و موجب میشود بر سختی کارتان غلبه کنید. بنابراین هنگامیکه
فردای یک شب شلوغ و پر از مهمان در آشپزخانه مشغول شستشوی ظرفها هستید
ضبطصوت خانه خود را روشن کنید و با فراغ بال به کارتان ادامه دهید.
(منبع : عصرایران)
حالا لبخند بزنید تا بهتون بگم چرا :
▪ لبخند جذابتان می کند.
همه ما به سمت افرادی که لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و
جذبه فوری ایجاد میکند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.
▪ لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.
▪ لبخند مسری است.
لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.
▪ لبخند زدن استرس را از بین می برد.
وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.
▪ لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری
دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.
▪ لبخند زدن فشار خونتان را پایین می آورد.
وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.
▪ لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث
بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.
▪ لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس
نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.
▪ لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.
به نظر می رسد که افرادی که لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.
▪ لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.
لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است.
وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که “زندگی خوب
پیش می رود”. پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.
دست بزنید !
همه براش دست زدن ! محکم !
ناخواسته لبخندی کنج لبم نشست ! صدایی تو ذهنم تکرار شد " لبخند حال و هوایتان را عوض می کند "
- اقایون کتابا رو جمع کنید می خوام امتحان بگیرم ! با چشای گشاد شده بهش خیره شدم ! چی گفت این ؟! امتحان ؟! امتحان چی ؟! کشک چی ؟! مامان برگشتم طرف محسن - امتحان داریم مگه ؟! با ترس گفت : هیییییییسسس ! چه خبرته ؟! می دونی اگه بشنوه چیکارت میکنه ؟! - جواب منو بده ! - اره ! امیر نگو خبر نداشتی ! با بی تفاوتی شونه هامو انداختم بالا ! محسن با حرص -خیلی خری امیر!گفته بودم بهت ؟!
راست میگه بخدا! من خر چرا دارم حرص امتحان می خورم ؟! مگه من دانش اموزم ؟! من که نمی خوام دکتر مهندس شم ! علت اومدنم یه چیز دیگه اس ! به یوسف بخت برگشته که صندلی کناریم نشسته بود نگاهی انداختم زهر خندی زدم - اره ! یه چیز دیگه اس ! نمی خواستم دوباره یاد بدبختی هام بیفتم ! به یاد بیارم قراره یوسف رو بیچاره کنم ! بیاد بیارم که قراره پرپرش کنم !!! چشامو محکم فشار دادم ! هیچ وقت اینکار رو نمیکنم ! نمی دزدمش ! تحویل جلال نمی دمش ! نمی دمش ! یاد درد های نرسیدن مواد به بدنم افتادم ! استخوان درد ها ! بی حالیها ! دلپیچه ها ! کوفتگی و ... ای تو اون روحت حاجی ! حاجی بمیری ایشالله بیام سر قبرت بندری برقصم ! ای که تو جهنمم رات ندن ! هر چی بلاس به سرت بیاد ! همه ی بدبختی هام به سر خودت و اون بچه هات بیاد!
نفسم رو محکم فوت کردم ! اعلیزاده- خوبی پسرم؟! به خودم اومدم- ممنونم ! یه برگه گذاشت رو صندلیم ! و رفت سمت بقیه ی بچه ها ! به برگه نگاهی انداختم ! طبق معمول مخم هنگید ! هی خدا ! این دیگه چه بدبختیه ؟! اقا من نمی خوام به علم بپردازم و اینده ی این مملکت رو بسازم ! کیو باید ببینم ؟! هه ! فکر کن یه درصد من بخوام اینده ی این مملکت رو بسازم ؟! چه مملکتی شود ؟! جهنم و ضرر بزار یه نگاهی به سوالا بندازم شاید معجزه ای شد و بادا بادا مبارک بادا ..... نه نه ببخشید اشتباه شد ! (شرمنده همگی) 1 -منظور از «میکروسفر» و «کواسروات » چیست؟ 2-در الگوی سوپ بنیادین ، فقدان کدام ماده امکان تولید مواد آلی را فراهم کرد؟ 3- دستگاه آزمایش میلر چه نوع موادی تولید می کند؟ 4- در مدل سوپ بنیادین علل بوجود آمدن مواد آلی کدام است؟ 5- در مسير بيوسنتز آرژي نين ، نقش آنزيم چيست ؟!
اب دهنم رو با صدا قورت دادم ! استغفرالله ! به اطراف نگاهی انداختم ! سعی کردم حرفای معلم توی کلاس رو به یاد بیارم ! اما دریغ از یه نخود کلمه که به ذهنم برسه ! بدبختی اینجا بود من سر کلاسم گوش نمی دادم !!! به برگه ام خیره شدم ! خنده ام گرفت ! سفید سفید ! انگار همین الان از دستگاه کپی بیرون اومده باشه ! حتی اسمم رو ننوشته بودم خم شدم حداقل اسم ناناسم رو بنویسم تا ابروی هر چی دانش اموزه رو ببرم که با صدای ارومی سیخ نشستم !
- پیس! پیسس ! پپپیسسسسس ! اویــــــی ! کره خر ! امیر !
خیلی ناشیانه برگشتم طرف صدا ! یوسف جیگرم بود
با نیش باز برگشتم سمتش ! اروم گفت : کدوم سوال گیر کردی ؟! - هان ؟! به قدری بلند گفتم که تقریبا همه برگشتن طرفم !
علیزاده نگام کرد ! از رو نرفتم - جونم ؟! مشکلی پیش اومده !
چشاش گرد شد ! یه دفعه به خودش اومد چشم غره ی تپلی نصیبم کرد و صورتشو برگردوند !!
بی خیال علی جون شدم دوباره به یوسف خیره شدم ! فکش منقبض شده بود ! - میگم کدومشو گیر کردی !؟!
- اهان ! چیزه ... همشو !
و دندونامو نشونش دادم !
هنگ کرد بدبخت : شوخی نکن !
- نه به مرگ تو !
چشاشو بهم فشار داد ! نفسشو با حرص بیرون داد و به برگه اش خیره شد !
چند ثانیه منتظر موندم بلکه بخواد تقلبی برسونه که ابروم نره ولی دریغ از یه کلمه جواب !
ناراحت سرمو برگردوندم و به برگه ی خوشگلم خیره شدم ! هه ! من که بالاخره صفر میگیرم حالا چه الان برگه مو بدم چه بعد ! چه فرقی می کنه ؟! نا امید کمکی از طرف یوسف نامرد اومدم بلند شم که صداش اومد : برگه تو بده !
با خشم برگشتم طرفش : چته ؟!
ابروهاش پرید بالا ولی بازم گفت - هیسس ! حرف نباشه ! می گم برگه تو بده !
پوفی کشیدم و عین خوشحالا برگه رو گرفتم طرفش ! فقط یه لحظه کافی بود علیزاده برگرده طرفمونو و دیگه دار فانی رو بدرود بگیم که یوسف برگه رو چاپید و یه چشم غره ی توپ نثارم کرد ! تو دلم عروسی بود !
- امیر !
برگشتم طرفش ! برگه ی خودشو به سمتم گرفته بود ! سریع گرفتم ! یوسفم تند تند شروع کرد نوشتن جوابای سوالام ! لبخندی از رو رضایت زدم و به برگه اش خیره شدم !
اخ اخ چقدر بد خطه ! واه ! خدا بدور ! الکی به برگه خیره شدم تا علیزاده شک نکنه !
**** ******* ********** ********
یوسف مثه اژدها به طرفم حمله کرد ! از ترس پشت احمد قایم شدم ! یوسف منفجر شد یه دفعه : امیر ! تو مگه خری ؟! اخه پسر چی بگم بهت ؟! هان ؟! بلند گو تو گلوته ؟! بلند میگه هان ؟! حالا اون به درک چرا عین خوشحالابرگتو گرفتی طرف من ! نمی گی این علی زاده ببینه کچلمون میکنه ؟!! فرهاد در حالی که خنده شو قورت میداد گفت : یوسف اروم ! ابروشو بردی تو که ! تو که بد تر داری جیغ جیغ می کنی ! ایشی کرد و با اخم گقت : خب حالا ! اینم واسه من داره موعظه می کنه ! سرشو برگردوند !اروم از پشت احمد بیرون اومدم ! رفتم سمتش ! اومدم یه چیزی بگم برگشت طرفم : ببخش ! این مدت فشار زیادی رومه ! شرمنده تم ! ولی دست خودم نبود ! متاسفم ! - نه نه ! من ضایع بازی در اوردم ببخش ! لبخند بی جونی زد ! نفس عمیقی کشید ! به اسمون خیره شدم ! هوای ابری دلچسبی بود ! و نم نم بارون میبارید یه دفعه گفتم : یوسف ! - جانم ! - ارزوت چیه ؟! - اوم ... هر چه زودتر یارو سوار بر ماکسیمای سفید برسه و ...
- اه ! مسخره نشو دیگه !
- باشه !
بعد از کمی مکث : بریم قدم بزنیم ؟!
سرمو تکون دادم ! زیر بارون راه رفتیم !
یوسف - میگن وقتی بارون میباره درهای رحمت خدا باز میشن و خدا هر چی که بنده اش تو روز بارونی دعا کنه مستجاب میکنه !
با تعجب گفتم : جدی ؟!
سرشو تکون داد : اوهوم !
با لبخند به اسمون خیره شد : دوسش دارم !
- کی رو ؟!
یوسف - خدا مو ! دوسش دارم !
ابرو هام پرید بالا _ خل و چل!
اهی کشید - خودتی !
خندیدم !
دو دقیقه گذشت ! هیچی نمیگفت ! کلافه گفتم : یوسف معلومه تو چه مرگته ؟!
یوسف - مودب باش !
- اوه ... شرمنده ! شاهزاده امروز چه مرگشان است ؟!
خندید : زهرمار ! تو ادم نمیشی !
- بیا ! کی به کی میگه ! تو که از من بدتری !
سری تکون داد مثه علی صادقی ( نمی دونم تو کدوم فیلم ) گفت : مــــــــی دونـــــــــم !
اون ساعت بالاخره سرحال اومد اما نگفت چشه ! منم بی خیال شدم !
******** ****** ******** ******
دستای
یخ زدمو فرو کردم تو جیبم ! شروع کردم تند تر راه رفتن تا گرمم شه !
تصمیمم رو گرفته بودم ! باید سر از کار جلال در می اوردم ! چرا می خواد
یوسف رو بدزده !
خدا کنه خودش مثه ادم بهم بگه من که حوصله ی ارتیست بازی ندارم !!! از خیابون عبور کردم !!!
یه
دفعه خون تو بدنم یخ بست ! سرجام میخکوب شدم ! نفس عمیقی کشیدم ! احساس
میکردم یه نفر داره تعقیبم می کنه ! هر چی هم به اطرافم نگاه می کردم کسی
رو نمی دیدم ! اخه کدوم ادم عاقلی این ساعت ظهر میومد بیرون !؟!
ولی حسم خیلی قوی بود و همینم باعث شد سرعتمو کمی زیاد تر کنم !احساس کردم اونم سرعتشو زیاد تر کرد ! ترس کمی به جونم افتاد ! نا خواسته دستم رفت توی جیبم و چاقوی ضامن دارمو لمس کردم ! احساس خطر کرده بودم ! پیچیدم توی یک کوچه ی بن بست ! بعد از چند قدم یه دفعه برگشتم طرفش ! یقه ش رو گرفتم و کوبوندمش به دیوار ! طرف کلاه کپ سرش بودو صورتش غیر قابل تشخیص !
نمی دونم !
یه نگاه بهش انداختم ! دستومو با تمسخر تکون دادم : هه هه هه !
رضا - کوفت !
اخم غلیظی نشوندم رو پیشونیم ! نه انگار این یارو ادم بشو نیست !
- ببین چخه ! به اون یارو می گی بیاد یا همین جا بزنم دک و دهنت و اسفالت کنم ؟!
رضا - صبر کن برم اقا رو صداش کنم !
هه اقا ! حیف اقا که بچسبونن تنگ اسم اون هرکول !
زیر لب گفتم - بری که بر نگردی نکبت !
انگار نشنید ! شایدم شنید ولی ... ! حالا هر چی ! بهر حال پاچه نگرفت ! بعد از رفتنش تکیه مو دادم به دیوار ! یه پامم بلند کردم و چسبوندم رو دیوار ! به خونه اش نگاه کردم ! یه حیاط 5 متری با دو سه تا اتاق ! توی حیاط پر بود از کارتون ! اتاقا هم ! رضا نوچه ش بود ! غیر از اونم کلی ادم دیگه هم دورش بودن و هواشو داشتن ! چون مواد مخدر می فروخت ! دور و برش پر از ادم اینجوری بود ! یه جورایی بادیگارداش بودن !
با صدای نحسش به خودم اومدم ! سرمو گرفتم بالا !
جلال - چیه ماتت برده !
پوزخندی زدم - علیک !
جلال - تخم کفتر خوردی واسه من زبون در اوردی ؟!
بی خیال بحث کردن شدم ! نه حوصله شو داشتم نه طاقت دردسر بعد از بحث رو !
- نه شرمنده ! یه سوال داشتم !
براندازم کرد - بنال !
سرخ شدم از حرص - اخه اینجا ؟!
نگاه اجمالی به حیاط و سه تا نوچه های نره خرش انداخت : چشه مگه ؟!
- خصوصیه ! میشه بریم تو اتاقت ؟!
جلال - نـــه !
ای نه و زهرمار !
- تو رو خدا اذیت نکن دیگه !
- بگو تا شوتت نکردم بیرون !
پوفی کشیدم ! کوله م رو رو شونه ام جا به جا کردم !
- ببین مگه من مامور نشدم که یوسف گمگشته رو تحویلت بدم ؟!
- خب که چی ؟!
- خب نداره اقای من ! من هنوز نمی دونم چرا باید این خوشگله رو بدزدم ؟!
جلال - دلیلی هم نداره بدونی !
وا رفتم - یعنی جی؟!
جلال - یعنی همین !
اومد بره که بازوشو گرفتم ! رفتم جلوش : اقا بگو دیگه ! من که نمی تونم الکی بدون اینکه دلیلشو بدونم کسی رو بدزدم ! اونم از یه جای عمومی ! اونم یه پسر 17 ساله ! اونم تو مدرسه ی خیام ! اونم با اون مدیر گندش ! اونم ...
جلال فریاد زد : زهرمار ! خفه میشی یا خودمو زحمتشو بکشم ؟!
شونه هام اویزون شد ! لبمو دادم جلو ! سرمو اندختم پایین : خب ببخشید ! چرا ناراحت میشی اقا ؟!
پوفی کشید - واسه چی می خوای بدونی ؟!
نیشم باز شد ! !
جلال - چه خوشحالم شد ! باز من یه بار به روت خندیدم ؟!
مظلوم گفتم : جلال خان بگو دیگه !
با حرص چشاشو بست : می گم ! ولی الان نه !
- پس کی ؟!
- وقت گل نی !
با حال زار گفتم - جلال جون مادرت ! من به گل نی چیکار دارم اخه ؟! بگو بذار من کچل برم سر زندگیم !
اخم غلیظی کرد : باز پررو شدی که ؟!
- من غلط بکنم پررو بشم ! من که چیزی نگفنم نوکرتم !
- ماهان خیلی حرف میزنی ! برو رد کارت !
و رفت ! اهی کشیدم ! هی خدا ! چرا نمی گه واسه چی می خواد اون کچل رو بدزده ! یه دفعه یاد یه چیزی افتادم !
داد زدم : اقـــــــــا...........ا!
سکته ای ایستاد ! دوییدم سمتش ! بهش نگاه کردم ! اوه ... اوه از گوشاش اتیش زده بود بیرون !
اومد دهن مبارک رو باز کنه که سریع دستمو گذاشتم رو لبش : نه نه ترو خدا خودتو خسته نکن !! خودم همه چی رو میگم قربون شما بشم !
چشم غره ای بهم رفت و دستمو از رو دهنش برداشت : چه غلطی کردی ؟!
اب دهنم رو قورت دادم و به دستم نگاه کردم ! یاد کارم افتادم ! با ترس بهش نگاه کردم ! با لکنت گفتم : غلط کردم اقا ! شکر خوردم !
- چی مییخواستی ؟!
سرمو اداختم پایین و اروم گفتم : روم سیا ! ولی پول ندارم ! میشه منتی رو سرم بذارید و یه مقدار پول بهم بدید ! لازمش دارم ! صاحب خونه اجاره شو می خواد طلبکارا هم پولشونو !
- به درک !
با چشای اشکیم زل زدم تو چشای سنگدلش ! از وقتی دیدمش فقط التماسش می کردم که بهم مواد بده !
- اقا جلال ! بخدا حتی یه هزاری ندارم یه تیکه نون بگیرم که بخورم ! ترو خدا یه ذره پول بهم بده ! بهت بر می گردونم به قران !
- پول بدم به توی سگ خور ؟! که چی ؟! به من چه که تو پول نداری ! مگه من باید بدم ؟!
سرمو انداختم پایین ! به گریه افتادم ! بازم التماس ! بازوشو گرفتم :
- جلال خان ! شما اقای منید ! سرور منی ! نذار بیرونم کنه از خونه ! نذار در بدر بشم ! من دارم واسه شما کار می کنم مگه نه ؟! فقط ادم شمام مگه نه ؟!
جلال خان ترو به قران ! شما که پولتون از پارو بالا میره ! ترو خدا !
بخدا صابخونه واسم ابرو نذاشته تو محل !! هر دفعه میاد داد و فریاد میکنه ! دو بارم وسایلام رو ریخته بیرون ! طلبکارا هم !
خم شدم دستشو بوسیدم : تا اخر عمر مدیونتون میشم !
********* ************ ***********
علیرضا
.....
پرونده رو روی میز گذاشتم ! روی صندلی نشستم ! به متهم خیره شدم !
! یه پسر 17 ساله که به جرم کتک کاری دستگیر شده بود ! به شاکی نگاهی انداختم ! اوه ... اوه ! زیر چشمش کبود شده بود و رو لبش خون خشک شده بود ! مرتضی ( شاکی ) شلوغ کرده بود و مدام به امین ( متهم ) فحش میداد ! از صدای جیغ جیغیش عصبی شدم !
دستمو کوبیدم رو میز : ساکت !
سکوت کرد ! باز به امین نگاهی کردم ! به شدت گریه می کرد ! معلوم بود پشیمونه ! - امین تهرانی ؟! .... درسته >؟! امین نگام کرد ! با صدای لرزونی گفت : بله اقا ! دست به سینه نشستم : خب ! بغضشو قورت داد ! سرشو انداخت پایین ! - چرا ؟!
امین - چرا چی جناب سرگرد ؟!
- سروان هستم ! چرا زدیش ؟! مرتضی فریاد زد : دیوونه اس اقا ! ببین به چه حال و روزم اوردی ؟! پسره ی احمق ! پدرت رو در میارم ... با جذبه گفتم - مگه من از شما سوال پرسیدم ؟! ساکت شد ! امین - اقا به جون مادرم نمی خواستم اینجوری بشه بخدا نمی خواستم ! مرتضی دوباره پا برهنه پرید وسط : غلط کردی ! نمی خواستی ؟! ... داد زدم : شاکری ! شاکری سریع اومد تو اتاق ! احترام گذاشت : بله قربان ! - این اقا رو ببر بیرون ! - اطاعت ! مرتضی رو برد بیرون ! تو این مدت امین فقط با چشای گشاد شده از ترس بهم خیره شده بود ! - نگفتی ! امین - من ... من ! خب راستش .. سرشو انداخت پایین : به استقلالی توهین کرد ! چشمام از تعجب گرد شده بود ! - چی ؟! تو چی گفتی ؟! اب دهنشو قورت داد ! - بخاطر همین دلیل مسخره پسره رو زدیش ؟! با صدای بلند : اره ؟! امین تکونی خورد گریه اش به هق هق تبدیل شد ! سری از رو تاسف تکون دادم ! ترو خدا جوونای مملکت ما رو باش ! هی خدا ! - میدونی مجازاتت چیه ؟! بهم خیره شد ! ادامه دادم : 3 ماه الی 1 سال میری اب خنک میخوری !
باترس سرشو تکون داد : نه ! - اره ! به بازوم چنگ زد : غلط کردم اقا ! غلط کردم ! دیگه از اینکارا نمی کنم ! ترو خدا ببخشید! شما رو جون عزیزتون ! بازومو از دستش کشیدم بیرون ! - شاکی باید رضایت بده ! با دستای دسستبند زده کوبید رو سرش ! زمزمه کرد : خدایا کمکم کن ! کمکم کن ! - ارزشش رو داشت ؟! سری تکون داد ! مرتضی با باباش اومدن تو اتاقم ! امین با دیدنشون از جاش بلند شد ! رفت سمتشون ! بازوی پدر رو گرفت ! پدر دستش رو عقب کشید ! امین با گریه به پاش افتاد و ...
خلاصه ش کنم مرتضی بعد از کلی التماس امین رضایت داد و بی خیال قضیه شد ! دلم به حال خودمون سوخت ! کار مون به کجا کشیده بود ! حتی اگه یه درصد شاکی رضایت نمی داد امین میفتاد زندان ! حالا بدبختی ها و بیچارگی تو زندان یه طرف ! غصه خوردن خانواده اش یه طرف ! بعد از ازاد شدن حرفایی که پشت سرش زده میشد یه طرف ! اخراج شدنشم از مدرسهیه طرف ! همه ی اینا یه طرف ! چند سال بعد وقتی بخواد بره خواستگاری دختر بهش نمی دن ! چرا ؟! چون سابقه داره ! کار نمیدن ! چرا ؟! چون سابقه داره ! خونه نمیدن ! چرا چون سابقه داره ! سرمو تکون دادم ! خدا اخر و عاقبتمون رو بخیر کنه !