تو عمق چشمها و نگاه کسرا غرق بودم و مدهوش که ناگهان در باز شد و صدایی که مبهوت و متعجب گفت : - اینجا چه خبره ؟
کسرا سریع بازومو ول کرد و ازم فاصله گرفت و من گیج از حرفهای جدید و نگاه جدیدتر کسرا ، به سمت در برگشتم . پریسا با دیدن ما خنده عصبی ای کرد و گفت : - بهتره یه موقع دیگه مزاحم بشم ، مثل اینکه کار داشتید !
و با قهر و ناراحتی در رو همونطور باز ول کرد و رفت . کسرا کلافه و عصبی از موقعیت پیش اومده چنگی به موهاش زد و زیر لب گفت : - لعنتی ...
گیج و منگ از موقعیت پیش اومده نمی دونستم باید چه کار کنم ! کسرا به سمت میزش رفت و پشتش نشست و بعد سرش رو بین دستانش گرفت . منو به کل فراموش کرده بود . موندنم دیگه جایز نبود .بنابراین با قدمهایی شل و وارفته از اتاق خارج شدم و در رو آروم پشت سرم بستم و مات و مبهوت پشت میزم قرار گرفتم .
خدایا حرفهای کسرا امروز رنگ و بوی دیگه ای داشت . نگاهش هم یه جور دیگه بود ؟ یعنی چه جوری ؟ نمی دونم ، سرشار از نگرانی و احساس مسئولیت و مهربانی ... آره عمق نگاهش ملایم و مهربان بود . شبیه نسیم . آره یه نسیم خنک و دلنواز که تمام روح و جسمت رو نوازش میده . با اینکه عصبانی بود از دستم ولی ... لعنت به تو پریسا . اگه فقط سر نرسیده بودی . خدایا چرا اینقدر از دیدن پریسا آشفته شد ؟

نیم ساعت بعد پریسا با چهره ای سرخ از خشم از کنارم رد شد و بدون در زدن وارد اتاق کسرا شد و در رو محکم به هم کوبید . با بسته شدن انگار منو از دنیای رنگارنگ خیالیم به بیرون پرتاب کردند . به دنیای خاکستری اطرافم . همونی که واقعیت داشت . و من توش اسیر شده بودم !
وای خدا این کابوس کی تموم می شه من راحت شم ؟ چرا این پریسای نکبت باید دقیقا همون لحظه وارد اتاق بشه ؟ دقیقا همون موقع که من توی نگاه کسرا داشتم ذوب می شدم . همون لحظه که داشتم چیزهای جدیدی توی نگاهش کشف می کردم ؟ لعنت به تو پریسا . لعنت به تو که نمی دونم از کجا و چطور وارد زندگیم شدی و راحتم نمی ذاری .
به در بسته اتاق نگاه کردم و ذهنم شروع به فعالیت کرد . یعنی کسرا چی داره بهش می گه ؟ چطوری می خواد توجیه کنه ؟ اما دلم خنک شد که کسرا دنبال پریسا نرفت ! دختره سبکسر . یه کم تحمل نمی کنه بلکه کسرا بره از دلش در بیاره . من اگه جاش بودم هرگز دنبال کسرا نمی رفتم و منتظر می شدم خودش برای توضیح دادن پیش قدم بشه ! با این کار خودشو کوچک کرد . یعنی اینو نمی فهمه ؟
صحبتهای کسرا و پریسا تقریبا ربع ساعتی طول کشید و من تو اون فاصله مردم و زنده شدم ! دلم نمی خواست پریسا به هیچ وجه به کسرا نزدیک باشه و اینکه الان دقیقا چی دارن می گن که پریسا از اتاق دل نمی کنه ، داشت منو دیوونه می کرد .اگر چه کسرا خودش برای این نزدیکی پیش قدم نشده بود ، اما خوب مهم این بود که تو اون لحظه به هم نزدیکن و من دقیقا نمی دونستم چی داره بینشون می گذره !
توی همون حال و احوال بودم که گوشیم زنگ خورد . حوصله نداشتم ببینم شماره کیه ! ترس و دلشوره و اضطراب وجودمو در بر گرفته بود . احساس می کردم کسی رو که متعلق به منه ، می خوان ازم بدزدن. فکر کردم بهتره کاری بکنم و این خلوت دو نفره رو به هم بزنم . مثل پریسا که رو سرم آوار شد ، منم رو سرش آوار بشم . خوبه با یه بهانه وارد اتاق بشم . لعنتی . پس چرا بیرون نمی آد . ای خدا یا منو از سر راه پریسا بردار تا دیگه چشمم به چشمش نیافته ، یا اون رو از سر راه من که سایه نحسش مدام روی زندگیم سنگینی نکنه .
در حال کلنجار با خودم بودم که آیا برم در اتاق رو بزنم یا نه که دیدم پریسا از اتاق خارج شد . سعی کردم با نگاه کردن به چهره اش بفهمم نتیجه مکالمات باب میلش بوده یانه ؛ که موفق نشدم . به هر حال اگه موفقیت آمیز هم بوده باشه ، باعث نمی شه که اون به من لبخند بزنه ! خانم بعد از نگاه خصمانه ای به من راهشو کشید و رفت .
حرصم گرفت . شیطونه می گه همین الان برم بهش بگم چه نسبتی با کسرا دارم تا دفعه بعد اینطور برای من پشت چشم نازک نکنه . دختره غربتی ! اه بمیری تو . از کجا پیدا شدی تو زندگی من ؟ ای خدا چرا صدای این گوشی قطع نمیشه . کیه که اینقدر سمجه ؟ گوشیمو با عصبانیت از توی کیفم در آوردم و بالافاصله خاموشش کردم . بدون اینکه نیم نگاهی به شماره اش بندازم .
ساعت 2 بعد از ظهر شد اما از کسرا خبری نشد ! از زمانی که پریسا از اتاقش خارج شده بود، نه از اتاق بیرون اومده بود و نه حتی برای کاری به من زنگ زده بود . منم تو دنیای خودم سیر می کردم . و ذهنم دنبال یافتن پاسخی برای سئوالهای بی شمارش بود ! جایگاه پریسا توی قلب کسرا دقیقا کجاست ؟ اگه مرکز قلب کسرا ، مال پریسا باشه ، اونوقت من کجای قلب کسرام ؟ هیچ جا ؟ مگه می شه ؟ می شه یه نفر یه دختری رو دوست داشته باشه و بعد تو چشمای یه دختر دیگه زل بزنه و حس محبت رو به طرف القا کنه ؟ وای بهار ، معلومه که می شه ! این همه پسر دغل باز و عاشق پیشه هست که لحظه به لحظه برای دخترهای مختلف ادای عاشق ها رو در می آرن . یعنی کسرا از اوناست ؟ وای نه . به کسرا نمی آد اهل این کارها باشه ! درسته اخلاقای بد کم نداره ، اما این یکی به مرامش نمی خوره . اینکه دو تا دختر رو علاف خودش بکنه !
توی گیر و دارهای ذهنی خودم بودم که با باز شدن در شرکت و وارد شدن شخصی ، متحیر و شوکه شده از جا برخاستم . خدایا دمت گرم ، انگار امروز زندگی من روی موجهای سینوسی و کسینوسی سواره ! با تعجب و ناباوری فراوان گفتم : - اینجا چه کار می کنید آقای ارجحی ؟ اگه رئیسم بفهمه واسم کار آوردید در جا اخراجم می کنه . ارجحی آروم و خندان به میزم نزدیک شد و پرانرژی سلام کرد . شرمنده و خجول جواب سلامش گفتم : - وای ببخشید ، سلام ! خنده اش گرفته بود: - چه خبرا ؟ خوب هستید ؟اوضاع و احوال خوبه ؟ از پدر خبر دارین ؟ - بله ممنونم . فقط به شدت در گیر کار و بار هستم و وقت سر خاروندن ندارم ! اینو گفتم که اگه برای دادن کار تایپ اومده ، از همینجا راهشو بکشه و بره . - امروز گوشیتون همراهتون نیست ؟ از صبح هر چی زنگ زدم جواب ندادید بعدشم که خاموش شد !
پس اون سمجی که پشت سر هم زنگ می زد ارجحی بود . لبمو گاز گرفتم و فکر کردم چی بگم ، در هر صورت هر جوابی می دادم ، نیاز به یه دروغ جزئی داشت ، بنابراین گفتم : - بله تو خونه جا مونده ، حتما خواهرم دیده پشت سر هم زنگ می خوره خاموشش کرده . و به آنی از سوتی ای که دادم ، کوپ کردم . وای حالا می گه تو از کجا می دونی که من هی پشت سر هم زنگ زدم ؟ برای ماست مالی کردن قضیه سریع پشت بندش گفتم : - کاری با من داشتید آقای ارجحی ؟ ارجحی با لبخند جواب داد : - با شما که نه ، با آقای شکیبا کار دارم . مدیرعامل اینجاست دیگه ، نه ؟ با کنجکاوی پرسیدم : - بله ، اما شما از کجا می شناسیدش ؟ - برای استخدام اومدم ، از آدرسی که داشتم حدس زدم باید همون شرکتی باشه که شما توش کار می کنید ، اما مطمئن نبودم . ولی الان باید بگم خیلی خوشحال شدم از اینکه قراره همکار بشیم ! چشمهام از تعجب گرد شد : - همکار شیم ؟ اما ما که استخدامی نداریم فعلا ! کی شما رو معرفی کرده ؟ - دکتر فریدونی ، یکی از اساتید دوره لیسانسم چند وقت پیش باهام تماس گرفت و گفت ، یکی از اساتید دانشگاه خودمون که یه شرکت کامپیوتری داره ، دنبال یه نیروی تحلیل گر و طراح می گرده که به صورت پاره وقت باهاشون کار کنه، ازم پرسید می تونم همکاری کنم یا نه ، که منم استقبال کردم ، بعدم آدرس و شماره آقای شکیبا رو بهم داد و گفت مدیرعامل ، اونه . آدرس رو که دیدم یادم افتاد محل کار شما هم یه جایی همین اطراف بود ، سری پیش که اومدم کارمو تحویل بگیرم همینجا اومده بودم ، منتها چون وارد شرکت نشدم ؛ مطمئن نبودم . امروزم زنگ زدم ازتون بپرسم شما دقیقا کجا کار می کنید که گوشیتون خاموش بود !
با اینکه احساس خاصی از همکار شدن ارجحی بهم دست نداده بود اما لبخند زدم و گفتم : - چه خوب ! پس قراره اینجا استخدام شید ؟ ارجحی سرشون تکون داد و گفت : - باید دید چی می شه . اگه آقای شکیبا قبول کنن و شرایط خوب باشه چرا که نه ؟ - خیلی عالی می شه . امیدوارم همه چی بر وفق مرادتون پیش بره . راستی شما فقط تحلیل و طراحی انجام می دید یا برنامه نویسی هم می کنید ؟ - خوب راستش اینجا برای کار تحلیل پروژه اومدم منتها برنامه نویسی هم انجام میدم . اتفاقا به اون خیلی بیشتر علاقه دارم .
دست به کمر زدم و با شوخی و خنده گفتم : - من نمی دونم شما بچه صنایعی ها کی می خواید پاتونو از تو کفش بچه کامپیوتری ها بیرون بیارید . بابا ماها خودمون بیکار موندیم ، اونوقت شما هی بیاید به جمعیت بیکار ما اضافه کنید .
ارجحی خندید و لب باز کرد چیزی بگه که در اتاق کسرا باز شد و کسرا توی چارچوب در نمایان شد . با دیدن کسرا مثل مجرمی که سر بزنگاه غافلگیر شده باشه ، خنده امو فروخوردم و دستمو انداختم پایین . نگاه کسرا مشکوک و عصبی بین من و ارجحی به گردش در اومد . منم برای تغییر جو بوجود اومده خودمو جمع و جور کردم و گفتم : - آقای شکیبا ایشون آقای ارجحی هستن ، قرار ملاقات داشتن ، مثل اینکه با خودتون صحبت کرده بودن ! حتی با دادن آشنایی ذره ای از جدیت و خشکی کسرا در حالیکه اخم محوی هم روی پیشونیش بود ، کم نشد . ارجحی پیش رفت و دستشو برای معارفه جلو برد : - خوشبختم ، دکتر فریدونی منو معرفی کردن . اول هفته تماس گرفتم اگه خاطرتون باشه . کسرا دست ارجحی رو فشرد و گفت : - بله خاطرم هست ، منم از آشنایی با شما خوشبختم . خواهش می کنم بفرمایید توی اتاق تا با هم صحبت کنیم .
و با دستش ارجحی رو به سمت اتاق خودش راهنمایی کرد . اما در آخرین لحظه وقتی می خواست وارد اتاق بشه ، برگشت و نگاه تهدیدآمیزی به من که هنوز سرپا بودم انداخت . با بسته شدن در اتاق نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم وا پرروی طلبکار !. مگه چی کار کردم که اونطوری نگاه می کرد ؟ بعد یادم افتاد که کسرا از آشنایی بین من و ارجحی خبر نداشت . خوب بنده خدا حق داره ، اونطور که من با ارجحی بگو بخند میکردم پیش خودش میگه یعنی این دختره با هر مراجعه کننده ای اینطوری بگو بخند راه می اندازه ؟ اصلا به اون چه بچه پررو . دوست دارم با هر کی دلم خواست خوش و بش کنم . چطور اون با نامزد جونش برن تو اتاق و به قول سوری پشت درهای بسته هر غلطی دلشون خواست بکنن بعد من حق نداشته باشم حتی بخندم ؟ خیلی خوب بهار توام ، شلوغش نکن . تو که با هر مردی اینطوری صمیمی برخورد نمی کنی . حق داره شک کنه دیگه .
برای اولین بار نصف حق رو توی دلم به کسرا دادم و سعی کردم بیشتر از این توی دلم سرزنشش نکنم . اگه فرصت شد می رم براش توضیح میدم که ارجحی رو از قبل می شناسم که پیش خودش فکرای بد نکنه . نخیرم ، یعنی چی ؟ مگه چی کارته که باید بهش توضیح بدی ؟ بره بمیره با هر فکری که توی کله اش از من داره ! حتی یک کلمه هم بهش نمی گم . همینطوری پررو هست دیگه من نباید بیشتر از این بهش رو بدم ! نیم ساعت بعد ارجحی به تنهایی از اتاق کسرا خارج شد . با دیدنش هیجان زده از جا بلند شدم و آروم پرسیدم : - چی شد ؟ استخدام می شید ؟ می ترسیدم سر و صدا راه بندازم دوباره کسرا پیداش بشه . ارجحی با رضایت سری تکون داد و گفت : - به احتمال زیاد ، مشکل خاصی که وجود نداشت منتها آقای شکیبا گفتن تا آخر هفته بهم خبر قطعی رو می دن . - به قول مامانم ایشالا هر چی صلاحه . بعد سئوالی رو که ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم : - راستی بهشون گفتید که همیدگه رو می شناسیم ؟ - نه ، نیازی نبود ! چطور ؟باید می گفتم ؟ سریع سر تکون دادم و گفتم : - نه نه همینطوری ، گفتم شاید خلال صبحتها حرفی پیش اومده . به هر حال امیدوارم به زودی دوباره شما رو اینجا ببینم .
بعد از رفتن ارجحی کسرا روی داخلیم زنگ زد و احضارم کرد . حدس می زدم به رابطه من و ارجحی کنجکاو شده و یه چیزی توی مخش داره اذیتش می کنه و تا بازخواستم نکنه راحت نمی شه . توی دلم موذیانه خندیدم و گفتم ، همچین بذارمت سرکار مهندس ، حالا ببین ! حدسم درست از آب در اومد . به محض اینکه وارد اتاقش شدم کسرا جدی و خشک پرسید : - تو این آقا رو می شناختی ؟ کرم شیطنت و آزار رفته بود توی جلدم ، برای همین خونسرد سری تکون دادم و گفتم : - کدوم آقا ؟ کسرا لحظه ای مکث کرد اما بعد کلافه سری تکون داد و دوباره پرسید : - همین آقای ارجحی رو ؟ ابروهامو بالا دادم و با بی تفاوتی گفتم : - آهان همین آقایی که اینجا بودن ؟ نه ، چطور مگه ؟ دیگه مطمئن شده بود دارم سرکارش می ذارم ، نه از جوابم که از حالتهام فهمیده بود !دو دستش رو روی میز گذاشت و به طور ناگهانی از جا برخاست . جا خوردم و یک قدم به عقب برداشتم . - نمی شناختیش ، نه ؟
تهدید آمیز و خطرناک حرف می زد . ترسیده بودم ! لبمو خیس کردم و گفتم : - چرا ... یه کمی می شناختمش ! حالتش ذره ای تغییر نکرده بود جز اینکه چشماش دو تا خط باریک شده و منتظر یک جرقه بودن تا منو به آتش بکشن ! شمرده شمرده پرسید : - یه کمی یعنی دقیقا چقدر ؟
این دقیقا همون جمله ای بود که من توی آشپزی همیشه از مامان می پرسیدم . مامان هم همیشه یک بند انگشتش رو نشونم میداد و می گفت یعنی اینقدر . حواسم نبود اما با این پرسش کسرا و زنده شدن اون تصاویر در ذهنم منم بی اختیار دست چپمو بالا آوردم و یک بند از انگشت اشاره مو نشونش دادم و گفتم : - اینقدر ! چشمهای کسرا لحظه ای از اونچه گفتم گشاد شد و بعد با تصور اینکه دستش انداختم در حالیکه با یه دستش محکم روی میز می کوبید ، فریاد زد : - منو دست می اندازی ؟ - چرا داد می زنی ؟
اونقدر این جمله رو مظلومانه و معصومانه گفتم که خودم هم یه لحظه دلم به حال خودم سوخت . کسرای بیچاره هم مات و مبهوت از حالات متغیر من برجاخشکش زده و نمی دونست باید چه عکس العملی نشون بده ! بعد از چند ثانیه کلافه و عصبی دستی به پیشانی کشید و سر به زیر به فکر فرو رفت . با دیدن حالت مستاصلش دلم به درد اومد و برای اولین بار از اینکه اذیتش کردم از دست خودم ناراحت شدم . نمی دونم چرا اما حس کردم این کارم زیاده روی بود . خصوصا که صبحی اون حرفها رو به من زد و من واقعا نمی تونستم هیچ کدومشون رو انکار کنم . و بعدش به خاطر من جلوی پریسا ضایع شد که البته ته دلم خوشحال بودم از این اتفاق اما به هر حال به شدت از رفتارم پشیمون شدم . برای همین در صدد جبران براومدم و در حینی که یه قدم رو به جلو بر می داشتم ، گفتم: - باور کنید نمی خواستم دستتون بندازم آقای شکیبا،اون سئوال رو که پرسیدید ناخودآگاه یاد مامانم افتادم که وقتی اینو ازش می پرسیدی همیشه با بند انگشتش نشون می داد منظورش چیه . یه لحظه حواسم پرت شد و اونطوری جواب دادم ! در مورد ارجحی هم باید بگم همون کسیه که من براش کار تایپ می کردم . از خیلی قبل می شناختمش . اگه دیدید امروز یه کمی باهاش صمیمی بودم به خاطر اون بود و وگرنه من با هر مراجعه کننده ای اینطوری برخورد نمی کنم !
نگاه کسرا کمی آرامتر شده بود اما مشخص بود هنوز از دستم شاکیه . نفسی بیرون داد و گفت : - نمی تونستی اینو از اول بگی که کار به اینجا نکشه ؟ نگاهش کردم . راست می گفت . چرا من اینقدر لجبازم و خصوصا در مورد کسرا اینهمه کرم آزار و اذیت دارم ؟ نگاهمو سر دادم پایین و آروم و خجالت زده گفتم : - ببخشید . چند لحظه به سکوت گذشت . نمی دونستم داره چی کار میکنه اما روی اینکه سرمو بالا ببرم رو هم نداشتم . بالاخره صداشو شنیدم که گفت : - ممنون از توضیحاتت . می تونی بری !
بدون اینکه نگاهش کنم به سمت در اتاق رفتم تا خارج بشم که لحظه آخر دوباره منو مخاطب قرار داد : - خانم معتمد ! با تعجب از نوع صدا کردنم سرمو چرخوندم و نگاهش کردم . ادامه داد : - به عنوان منشی من ، دوست ندارم دیگه از این برخوردها ازت ببینم ! لطفا از این به بعد بیشتر در رفتارت با آقایون دقت کن ! فرقی نمی کنه همکار باشن یا دوست و آشنا ! البته منظورم این نیست که خطایی ازت سر زده . محیط شرکت کوچیکه و گاهی وقتها بعضی چیزها بیش از حد در نظر بقیه بزرگ می شن ! خواستم حواست باشه .
چند لحظه بدون حرف نگاهش کردم و آخر سر با تکون سر و گفتن چشم ! آروم و اهسته از اتاق خارج شدم . پشت میزم که قرار گرفتم نمی دونستم دقیقا چه حسی باید داشته باشم ! ناراحت از اینکه در مورد رفتارم بهم تذکر داد یا خوشحال از اینکه با این حرف به نوعی توجه خاصش رو نسبت به من ابراز کرد ؟ راستش رو بگم ؟ بی برو برگرد خوشحال شدم !


اوایل مرداد بود . یک بعد از ظهر گرم تابستانی . سروناز ، من و خانوم جون رو به صرف عصرانه منزلش دعوت کرده بود. کسرا و شهرام هم هر دو به اتفاق برای انجام کاری بیرون رفته بودند .

سروناز گفت :
- راستی خانوم جون امسال برای تولد کسرا کیا رو می خواید دعوت کنید ؟
با شنیدن این جمله ، مقداری از چایی که داشتم سر می کشیدم ، توی گلوم پرید و سرفه کردم . خانوم جون که بغل دستم نشسته بود چند بار با دستش به کمرم زد و گفت :
- چی شد عزیزم ؟ چایی پرید تو گلوت ؟
سرم رو چند بار تکون دادم و با هول و ولا پرسیدم :
- تولد آقا کسرا ؟ کی هست ؟ چرا به من نگفتین پس ؟
سروناز و خانوم جون که هر دو فهمیده بودن از چی یه دفعه اینطور جا خوردم خنده شون گرفت. سروناز با خنده و شیطنت گفت :
- عزیزم تولد شوهر توئه ما باید بهت بگیم ؟
و ریز ریز خندید . می دونستم داره شوخی می کنه اما از خجالت اونچه شنیدم لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین . شوهرم ؟ ته دلم هری پایین ریخت و حس مطبوعی سراسر وجودم رو در بر گرفت . ای خدا چی می شد یه روزی ...
خانوم جون با مهربانی دستشو انداخت دور شونه امو در حالیکه منو به خودش نزدیک تر می کرد گفت :
- اذیتش نکن سروناز ، من خودم حواسم بود بهت بگم بهار جان ، چهارشنبه تولد کسراست . همون شبم یه مهمونی کوچیک براش می گیریم .
بعد خطاب به سروناز ادامه داد :
- کسرا گفت نمی خواد مثل پارسال شلوغ شه .می گه فقط خودمون باشیم با پریسا و خواهر و شوهر خواهرش . واسه شام هم می خواد پیتزا بگیره .
این خودمون هم حتما باید شامل پریسا بشه دیگه ؟ لجم گرفت !

سروناز پرسید :
- مامان و بابا و برادر پریسا نمی آن ؟
- نه مثل اینکه همون شب یه جا دعوت دارن . نمی تونن بیان . البته پرهام رو نمی دونم دقیقا چرا نمی آد . کسرا چیزی نگفت .
سروناز قیافه شو در هم کرد و به خانوم جون گفت :
- بهتر ، خانوم جون نمی دونم چرا این پسره اصلا به دلم نمی شینه ، یه طوریه
بعد فکری کرد و ادامه داد :
- بیشنون فقط با پروانه راحتم . شهرام هم می گه اتفاقا از بین آقایون فقط با علی راحته . کلا زن و شوهر خوبین .

از این حرف سروناز بی اختیار خوشحال شدم . این نشون می داد که پریسا پیش سروناز خیلی محبوب نیست . در مورد پرهام هم کاملا باهاش موافق بودم اما بهتر دیدم نظری ندم و سکوت کنم . به من چه؟ فک و فامیلهای زن آینده کسران ! حالا هر چی بگم می گن از حسودیش داره می گه .

خانوم جون در جواب سروناز سری به نشانه تایید تکون داد و متفکر گفت :
- آره ، یه کم پسر تو داریه و با کسی دمخور نمی شه . بالاخره جوونه دیگه . شاید جمعای ما براش جذاب نیست . با همسن و سالا و رفیقاش راحت تره
می خواستم بگم نه خانوم جون اون اعجوبه ای که من دیدم همیشه و همه جا همینطور سگ اخلاقه و پاچه می گیره . اما باز لبامو محکم به هم فشردم تا تاغافل چیزی از دهنم بیرون نپره .
سروناز دیگه پی حرفو نگرفت و در عوض گفت :
- اما تولد پارسال خیلی خوش گذشت خانوم جون نه ؟

خانوم جون با خنده سری تکون داد و سروناز در ادامه حرفش با هیجان خطاب به من گفت :
- وای بهار اینقدر خندیدیم اون شب که نگو . از دست این شهرام با دلقک بازی هاش . به تعداد مهمونا کلاه بوقی خریده بود و هر کی از راه می رسید از بچه تا بزرگ مجبورشون می کرد کلا بوقی سرشون کنن . فقط حریف کسرا و پریسا نشد!
بعد با به یاد آوردن چیزی خنده اش شدت گرفت و چند لحظه چهره شو با دست پوشوند و دوباره خطاب به من گفت :
- هر چی یاد قیافه پریسا می افتم اون شب نمی تونم جلوی خنده امو بگیرم . معرکه ای داشتیم ، مگه پریسا راضی می شد کلاه بذاره سرش ؟ رفته بود آرایشگاه کلی به خودش رسیده بود ، حالا از راه نرسیده فکر کن یکی بهش بگه باید از این کلاههای مسخره بذاری سرت. همچین عصبانی شده بود . شهرامم پاشو کرده بود تو یه کفش و راهش نمی داد داخل ، واقعا داشت دعواشون می گرفت که آخر سر با پا درمیانی کسرا ، شهرام کوتاه اومد .
خانوم میون خنده گفت :
- این شهرامم به یه چیزی گیر بده ول نمی کنه .
سروناز ادامه داد :
- آره . خانوم جون یادتونه شهرام چطور کسرا رو بلند کرد برای رقص ؟ باید می دیدی بهار ، از اول مجلس هر کار کردن کسرا پاشه برقصه اصلا به روی خودش نمی آورد و هی از زیرش در می رفت . آخر سر شهرام و علی با کمک بعضی دوستای دیگه کسرا ریختن سرشو و چند نفری به زور بلندش کردن بعد هر کدوم یکی از دست و پاهاشو گرفته بودن و مثل این عروسک چوبی ها تکون می دادن . اینقدر اینطوری تکونش دادن تا بالاخره رضایت داد به میل خودش یه کم برقصه . ناقلا خوبم می رقصید . فکر کن این کسرای بدجنس حتی واسه عروسی ما هم نرقصیده بود!

با تعریفهای سروناز دلم رفت برای اینکه یک لحظه اونجا می بودم و رقص کسرا رو می دیدم . ای خدا مرد به این خشکی هم مگه بلده برقصه ؟ بعد ذهنم رفت سمت پریسای مارموز . ببین واسه کسرا چقدر مهمه که اینطور به خاطرش جلوی پسرخاله اش ایستاده . تازه امسالم که مثلا مهمونی کوچک می خواد بگیره پریسا خانومش حتما باید حضور داشته باشه !

حالا اینا رو ول کن ، اگه واسه کسرا مهمونی بگیرن که قطعا می گیرن و منم دعوتم ، چی واسش کادو بگیرم ؟ با کدوم پول ؟ حقوق این ماهم از همیشه کمتره و خرج و برجم از همیشه بیشتر ! با اینکه تازه اوایل مرداد ماه بود ، اما تقریبا نصف بیشتر پولم یا بابت بدهی یا بابت یک سری کارهای مهم دیگه خرج شده بود و باقی مانده اش هم قرار بود تا آخر ماه خرج خورد و خوراک و البته یک جفت کفش بشه برای من . چند روزه که لنگه راست کفشم سوراخ شده و اگه کسی دقت می کرد جورابم از توش پیدا بود .برای همین جوراب مشکی همر نگ کفشم می پوشیدم که مشخص نباشه . یه چادر بلند داشتم که مامان هیچ وقت فرصت نکرد برام کوتاهش کنه و نمی پوشیدمش ، اما این اواخر توی رفت و آمدهام اونو سر میکردم که روی کفشامو می پوشوند . تصمیم داشتم همین امروز برم کفش بخرم که سروناز واسه عصرونه دعوتم کرد . ولی فردا دیگه حتما باید برم کفش بخرم . اما پس پول کادوی کسرا رو از کجا بیارم ؟ اگه از خرج خورد و خوراکم بردارم اونوقت تا آخر ماه از گرسنگی می میرم . بهناز اینا هم اینطور که معلومه اوضاعشون زیاد جالب نیست و فعلا توانایی پس دادن پولمو ندارن . ای خدا وقتی می گفتم داماد پولدار داشته باشیم واسه همچین مواقعی بود دیگه ! فقط اگه این کسرای نامرد اضافه کاری تیرماهمو صفر رد نکرده بود حالا این اینطور کاسه چه کنم چه کنم به دست نمی گرفتم . اصلا ولش کن . بی خیال ، تولد کسرا رو می پیچونم و نمی رم . یه بهانه می آرم . آره اینطوری بهتره ... اما ... اما آخه تولد کسراست ! معلوم نیست سال بعدی کسرا کجا باشه و من کجا . شاید این اولین و آخرین بار باشه که بتونم براش کادو بگیرم . نه نباید این فرصت رو از دست بدم . می خوام یه یادگاری از من ...

- کجایی بهار ؟ به چی می خندی ؟
حواس پرت شدمو جمع کردمو و به سروناز نگاه کردم .
- ببخشید ، چیزی گفتی ؟
- می گم به چی می خندیدی ؟
از دست تو بهار با این عوالم هپروتت . لبخندی تصنعی زدم و گفتم :
- به رقصیدن کسرا ، باید خیلی جالب بوده باشه .

و بلافاصله با دیدن لبخند مرموز خانوم جون و سروناز از گفته ام پشیمون شدم . سروناز گفت :
- من و شهرام فردا بعد از ظهر داریم می ریم خرید ، هم من یه سری چیزا می خوام ، هم می خوام از طرف خودمون و خانوم جون دو تا کادو واسه کسرا بگیریم . دوست داری تو هم بیای ؟ من و شهرام می تونیم تو انتخاب کادوی تولد کمکت کنیم .

در جا قبول کردم . فکر کردم فعلا کفشمو می دم به یه کفاشی تا برام ترمیمش کنه . ماه بعدی یه جفت کفش می خرم . خدا بزرگه . حالا شایدم بهناز به همین زودیها پولمو پس داد .



فردا بعد از ظهر طبق قرارمون بعد از کار با سروناز و شهرام راهی خرید شدیم . از دیشب تا امروز کلی فکر کردم تا بالاخره از بین تمام گزینه ها به سه گزینه نهایی ادکلن و کیف پولی چرم و پیراهن مردانه یا تی شرت مارکدار رسیدم .

توی ماشین وقتی با سروناز وشهرام مشورت کردم هر دوشون بلااستثناء با کیف پولی چرم موافق بودند . مثل اینکه شهرام و سروناز به اتفاق خانوم جون قرار بود یه کیف دستی مردانه چرم به عنوان کادو بگیرن و سروناز می گفت یه کیف پولی چرم هم باهاش ست می کنن تا من به عنوان کادو بخرم . چقدر خوشحال شدم که ایده ام مقبول واقع شده و فکر کردم خوب شد که با سروناز اینا اومدم خرید . اما همینکه وارد مغازه شدیم و از قیمتهای سرسام آور کیفها و سامسونت ها اطلاع پیدا کردم بدنم از اضطراب یخ کرد . ارزونترین کیفهای دستی شون دیگه 200 هزار تومن قیمت داشت ! خدایا اینجا کجاست منو آوردن ؟ قیمتهای اینجا که با جیب من نمی خونه ! با ترس و لرز به سمت پیشخون کیف پولی ها رفتم تا به قیمتهاش نگاه بندازم . دلم نمی خواست غرورم به خاطر بی پولی جلوی سروناز و شهرام خدشه دار شه ! از طرفی دیگه نمی تونستم نظرمو تغییر بدم و قطعا باید از همین مغزه یه چیزی انتخاب می کردم . وقتی با احتیاط چشممو روی برچسبهای قیمت زیر ویترین گردوندم ذهنم شروع به محسابه اعداد و ارقام و جمع و تفریق اونها پرداخت . ارزونتیرن کیف پولی ای که وجود داشت دقیقا همون مبلغی بود که من برای کادوی کسرا کنار گذاشته بودم یعنی 40 تومن ! اما جلوی سروناز و شهرام که نمی تونم ارونترین جنس رو بردارم ! ای خدا چه کنم ؟ عجب غلطی کردم با اینها اومدم خرید . کاش خودم تنهایی یه چیزی می خریدم . عرق سردی روی پیشونیم نشست .سروناز و شهرام مشغول بررسی کیفها و انتخاب از بین اونها بودن . دوباره نگاهم رو به کیف پولی های زیر ویترین دوختم. بهترین حالت اینه که یه چیز متوسط بردارم . مثلا این یکی که 60 تومنه خوبه اما باید دید با کیف انتخابی سروناز و شهرام جور در میآد یا نه ؟ حتی اگه 60 تومنم بدم فقط 30 تومن ته حسابم می مونه . وای خدا سرم داره گیج می ره چه کار کنم ؟ کمک کن آبروم نره جلوی اینها ، بهار ! بهار یه لحظه آروم بگیر و یه نفس عمیق بکش ، تو خودت قبول کردی که با اینها بیای خرید و دیگه حالا نمی تونی جا بزنی . اونم وقتی به اتفاق تصمیم گرفتید که تو یه کیف پولی بخری . تنها کاری که از دستت بر می آد اینه که نذاری دست رو اون کیف پولی گرونه بذارن ، حداقل واسه دو سه روز یه پولی ته کیفت بمونه تا بعد از اون یه خاکی به سرت بریزی . اصلا از شکوفه و سوری قرض می گیرم فقط به اندازه خرجی این ماهم . خدایا دار و ندارم 90 تومنه این کیف 100 تومنیه رو انتخاب نکنن یه وقت ؟

تا زمانی که شهرام و سروناز تصمیم نهایی شون رو بگیرن مُردم و زنده شدم . بالاخره از بین اون همه کیف یک کیف کرم قهوه ای چرم 300 تومنی رو پسندیدن . مغزم سوت کشید و آب دهنم رو قورت دادم . حالا نوبت به انتخاب کیف پولی مناسب رسیده بود . سروناز پرسید خودم چیزی انتخاب کردم یا نه که جواب دادم منتظر اونها موندم . وقتی سه نفری دوباره پشت همون ویترین برگشتیم قلبم می خواست بیافته تو دهنم ، چون دو نمونه کیف اونجا بود که رقمشون بالاتر از 90 تومن بود و اگه انتخاب می شدن قطعا آبروم می رفت . اما سروناز درست دست گذاشت روی همون کیف 60 تومنی و شهرام روی یه کیف دیگه که 70 تومن قیمتش بود . آخر سر انتخاب رو به عهده خودم گذاشتن و من مظلوم و مغموم و سرخورده برای حفظ آبرو و حیثیتم مجبور به برداشتن کیف گرونتر شدم . خدا لعنتت کنه کسرا که شرکت توی مراسم شادیت هم برام دردسر سازه . حالا با 20 تومن تا آخر ماه چطوری سر کنم آخه ؟ توی بیشعور که تا حالا به نون شب محتاج نشدی که این چیزا رو بفهمی .

تمام خوشحالیم از بابت خرید کادو زایل شده بود و به جاش بغض بدی توی گلوم نشسته بود و احساس سرخوردگی می کردم . جالبیش اینجا بود که با تمام این احوال کادوی من فردا از کادوی بقیه ارزونتر از آب در می اومد . این دیگه خیلی زور داشت . و یه جورایی مطمئن بودم همچین اتفاقی خواهد افتاد . پریسا با اون دک و پزش حتما یه چیز گرون و باارزش می خره . خصوصا جلوی بقیه . وای خدا منو بکش و راحتم کن . چطور گرفتار این از ما بهترون شدم و خودم اسیر کردم .

توی افکار خودم غوطه ور بودم که صدای سروناز رو شنیدم که منو به جانب خودش فرا می خوند :
- بهار ، بهار بیا اینجا .

پشت ویترین یه کفش فروشی ایستاده بود و به کفش ها نگاه می کرد که نزدیکش شدم :
- بیا کفشای اینجا رو یه نگاه بنداز . کفشای خوبی داره . قیمتهاشم به نسبت مناسبه ، من همیشه از اینجا خرید می کنم . می خواستی کفش هم بخری دیگه ، نه ؟
یادم افتاد دیروز به سروناز گفته بودم اگه کفش مناسب هم پیدا کنم می خرم . اما به این شرط که یک کادوی خیلی ارزونتر برای کسرا انتخاب می کردم و بالطبع یک کفش خیلی ارزونتر برای خودم . نه این کفشها با این قیمتهای نجومیشون . برداشتن منو آرودن بالا شهر واسه خرید و تازه می گن قیمتهاش مناسبه . نگاهم به کفش ها بود و اینکه چطور سروناز رو از سرم باز کنم که دوباره گفت :
- ببین ، اون کفش اسپرت مشکیه اون گوشه سمت راست ، به نظرم خوبه ، هم واسه محل کار مناسبه هم واسه بیرون رفتنهای معمولی . هان نظرت چیه ؟ دوست داری بریم بپوشی ؟
کلافه و عصبی نگاهم رو از ویترین گرفتم و به سروناز که بی خیال و بی دغدغه هنوز داشت برای من کفش انتخاب می کرد دوختم :
- سروناز بیا بریم . من کفش نمی خوام .
و برای اینکه ذهنش رو منحرف کنم گفتم :
- آقا شهرام کجا رفته ؟

سروناز اما انگار قصد نداشت دست از جیب بی پول من برداره . دستم رو گرفت و در حالیکه منو به سمت مغازه می کشوند گفت :
- بیا بریم تو حالا ، من مطمئنم از اینجا کفش انتخاب می کنی . من از اون مدله و اون یکی قهوه ای هم خیلی خوشم اومده . دوست دارم تو پات ببینم .
با اصرار سروناز ناخودآگاه از کوره در رفتم و دستم رو محکم از دست سروناز بیرون کشیدم و در حالیکه بواسطه بغض توی گلو صدا می لرزید گفتم :
- سروناز ! من نمی تونم فعلا کفش بخرم ... خواهش می کنم بیا بریم .
سروناز غافلگیر از حرکت تند من و صدای خدشه دارم ، لحظه ای با تعجب و بهت به من نگاه کرد . حلقه ای اشک تو چشام جمع شد و برای اینکه سروناز نبینه سریع رومو برگردوندم و ازش فاصله گرفتم و گفتم :
- بیا بریم دنبال آقا شهرام .

پشتم رو که بهش کردم ؛ سریع قطره اشکی که داشت از گوشه چشمم پایین می اومد رو پاک کردم . بعد به سمتی نامعلوم قدم برداشتم و توی دلم به خودم فحش دادم که نتونستم جلوی خودمو بگیرم . خاک تو سرت . این چه رفتاریه . این بنده خدا مثلا داره در حقت لطف می کنه حالا پیش خودش می گه چه دختر بی جنیه و بی تربیتی . وای بهار چرا مواقع عصبانیت کنترلی روی رفتارت نداری ؟ چرا باید ...

با گرمای دستی که دستم رو محکم گرفت به جانب راست برگشتم . سروناز با چشمهایی پشیمان و نادم و در حالیکه سعی می کرد محکم صحبت کنه و صداش نلرزه گفت :
- ببخشید بهار ، من ... من ... حواسم نبود ... نمی خواستم اذیت شی . خوب ... راستش من ...
دست روی پیشونیش کشید و مردد و مستاصل در پی یافتن حرفی بود که به من بگه . گند کاشتی بهار . بیا همینها از نداری و بی کسیت بی خبر بودن که حالا با خبر شدن . دوست داشتی همینو بفهمن ؟ که اونقدر محتاجی که پول خرید یه کفش رو نداری ؟ سرم رو با شرمندگی پایین انداختم .
- ببخشید
با صدای سروناز متعجب سرم رو بالا بردم . داشت گریه می کرد برای چی ؟
- سروناز ؟ داری گریه می کنی ؟
در حالیکه لبهاش می لرزید ،سرشو چند بار به طرفین تکون داد و بعد انداخت پایین و هیچ نگفت
- چرا ؟
نگاهم کرد :
- برای اینکه تو رو ناراحت کردم ، برای اینکه حس می کنم دلت رو شکستم . من ...
خدایا اون به خاطر من ناراحته و داره گریه می کنه ؟ با دیدن اشکش از رفتار تندم پشیمون شدم .هر دو دستشو توی دستام گرفتم و گفتم:
- اما من که ناراحت نشدم . تازه تقصیر من شد . من فکر کردم تو از دستم ناراحت شدی . ببخشید من مواقعی که عصبی می شم رو رفتارام کنترل ندارم . الانم واقعا رو مود خرید کفش نبودم واسه همین ...

میون حرفم پرید :
- پس دیگه از دستم ناراحت نیستی ؟ دلت از من نشکسته ؟
لبخند زدم و با مهربانی نگاهش کردم :
- دیوونه ، اگه به فکر خودت نیستی به فکر بچه باش . من دوست ندارم بچه ات الان اون تو به خاطر گریه های تو ناراحت بشه .حالا هم بیا بریم دنبال آقا شهرام ببینیم سرش کجا گرم شده ما رو فراموش کرده .

بالاخره به زور خنده ای کرد و هر دو با هم راه افتادیم . اما هر کدوم در دنیای خودش غرق شده بود . نه من اون بهار یک ساعت پیش بودم و نه سروناز اون سروناز یک ساعت پیش !