فردای اون روز ، توی محل کار ، کسرا به شدت گوشت تلخ و بداخلاق شده بود . در عوض جلوی من مدام با پریسا خوش رفتاری می کرد و خانوم مهندس ، خانوم مهندس صداش می زد ! اگر چه منم به روش خودش باهاش برخورد می کردم ، حس می کردم با تمام بی محلیهاش ، لحظه به لحظه عشق و علاقه اش در قلبم داره زیادتر می شه و این داشت منو از پا در می آورد! چهارشنبه بود که از زبان خانوم جون شنیدم ، جمعه شب ، خانواده پریسا رو برای صرف شام به منزلش دعوت کرده . با شنیدن این حرف از زبون خانوم جون فرصت رو غنیمت شمردم و هر چی اطلاعات در مورد رابطه کسرا با خانواده محمدی وجود داشت از زیر زبون خانوم جون بیرون کشیدم . خانوم جون می گفت حدود یک سالی هست که خانواده محمدی رو می شناسن . آشنایی شون هم اول از جانب کسرا بوده و در زمینه کاری ؛ ولی بعد کم کم خانوادگی می شه . می دونستم که بابای پریسا توی یکی از همین شرکتهای دولتی سمت بالایی داره اما نمی دونستم مدیرعامله ! گویا از قِبَل همین بابای پریسا بوده که شرکت کسرا و شهرام پا می گیره . به خاطر اعطای پروژه های بزرگی از شرکت خودش و شرکتهای دیگه همکار که در نهایت منجر به جافتادن و پیشرفت شرکت کسرا و پسرخاله اش می شه . اینطور که بو بردم خانواده پریسا قدم اول رو بابت آشنایی بیشتر بر میدارن و باب رفت و آمد رو باز می کنن . توی اکثر مهمونی ها نه تنها کسرا بلکه خانوم جون وشهرام و سروناز هم دعوت دارند . از این طرف هم هر از چند گاهی خانوم جون یا شهرام یا کسرا خانواده پریسا رو به منزل خودشون دعوت می کنن . خانوم جون می گفت مهمونی های منزل کسرا بیشتر اوقات توی منزل خانوم جون برگزار می شه . چون در نهایت این اونه که باید مهمونی کسرا رو اداره کنه. دعوت این بار هم گویا از جانب کسرا صورت گرفته ولی طبق معمول توی خونه خانوم جون ! آخر سر هم خانوم جون بهم گفت که جمعه شب حتما باید توی مهمونی حضور داشته باشم و یه جورایی ازم دعوت به عمل آورد که من قبول نکردم . به خانوم جون گفتم که احتمالا برم خونه بهناز و جمعه شب هم همونجا بمونم . همینم مونده که برم خانواده هوومو ببینم و ازشون پذیرایی هم بکنم . کسرا و پریسا اینجا دیگه محدودیتهای محل کار رو ندارند و با خیال راحت می تونن ... می تونن چی ؟ یعنی اینقدر بی حیان که جلوی چشم بزرگترها هر غلطی دلشون خواست بکنن ؟ نه دیگه فکر نکنم . کسرا درسته گند اخلاقه اما به نظر می رسه مقید به یه سری از مسائل باشه . البته امیدوارم . حالا که چی ؟ به تو چه ربطی داره که مقیده یا نه ؟ هر چی می خواد باشه ، باشه ، ارزونی صاحبش . پنج شنبه صبح بهناز با من تماس گرفت و گفت دارن دو روزه می رن طالقان ویلای یکی از اقوام شوهرش و تهران نیستن . طفلی از منم دعوت کرد که باهاشون برم اما می دونستم دعوتش از جانب خودشه و ضمن اینکه واقعا حوصله فک و فامیلهای رضا رو نداشتم . خصوصا که میدونستم اون پسردایی کَنه اش هم حتما حضور خواهد داشت . بنابراین در یک اقدام آنی و لجبازانه ، همون پنج شنبه صبح بعد از تماس بهناز ، زنگ زدم به سوری و شکوفه که عصری بیان خونه ام . می دونستن مستقل شده ام ، اما نمی دونستم کجا ساکن شده ام و چطوری . منم از اونجا که می دونستم کسرا دوست نداره هیچ کدوم از شاگردای قدیمش که در واقع همکلاسی های پریسا محسوب می شن ؛ از همسایه شدن ما باخبر شن ، تصمیم گرفتم قضیه سکونت و ارتباط پریسا و کسرا و خلاصه تمام اطلاعاتی که از کسرا دارم رو به سوری و شکوفه بگم به غیر از مساله عقد ! یه جور مقابله به مثل پنهان . برای خوابیدن خشم و حرص و حسادتم یکجا ! فقط باید نقشه ای پیاده می کردم که کسرا حتما با شکوفه و سوری برخورد داشته باشه . سوری در حالیکه دست به کمر داشت کل خونه رو از نظر می گذروند گفت : - خداوکیلی فکر نمی کردم اینقدر مارموز باشی بهار . یه پس کله ای درست و حسابی ازم داری . یا همین حالا پاشو بیا اینجا مثل بچه آدم بایست پس کله ایتو تحویل بگیر ، یا هر چه دیرتر شه ، شدتش بیشتر می شه . من داشتم توی آشپز خونه شربت درست می کردم . ساعت 5 بعد از ظهر بود و شکوفه و سوری تازه رسیده بودند . - من می خواستم بگم بهتون منتها شما همه اش درگیر امتحانات بودید . نخواستم فکرتون رو مشغول کنم . شکوفه گفت : - پس این خونه مال پسرخاله شکیباست ؟ حالا چطور شد دادنش به تو ؟ اونم بدون گرفتن پول پیش ؟ سینی شربت به دست از آشپزخونه زدم بیرون . - گفتم که . از اون وامی که قرار بود بهم بدن کم کردن . یعنی شکیبا پول پیش من رو به شکوهی داده و از وامم کم کرده . دیگه نگفتم بقیه پول وام رو می خواد خرج سفر و ویزا و کارای رفتنم بکنه . بعد از تعارف شربت کنار سوری نشستم و بی هوا یه پس کله ای محکم نوش جان کردم . - چته دیوونه ؟ سوری بی خیال گفت : - تا تو باشی دفعه بعد خبرا رو داغ داغ تحویل بدی ، نه حالا که بیات شده . خوب دیگه چه خبر ؟ لبخند شرارت باری زدم و گفتم : - اوه ، خبر که تا دلتون بخواد دارم . شربت هاتونو بخورید تا بگم . سوری و شکوفه لیوان شربت به دست ، مشتاقانه ، خیره به دهان من موندند . هشدارانه خطاب به سوری که می دونستم دهنش چاک و بست درست و حسابی نداره ، گفتم : - سوری ، بفهمم یه کلمه از این چیزایی رو که می گم توی دانشگاه پخش شده ، خودت می دونی ها ؟ سوری بی حوصله گفت : - خیلی خوب حالا توام . انگاری می خواد اسرار سیا رو فاش کنه . (CIA) - یالا قول بده وگرنه نمی گم ها - غلط کردی ، من از مهمونی خونه دایی ام زدم بیام اینجا که خبراتو بشنوم . - خیلی بی شعوری یعنی فقط واسه خاطر خبرا اومدی ؟ سوری با خنده گفت : - نکبت . شنیدن خبر از زبون تو که برام جذابه دیگه ، وگرنه شنیدن همین خبرا از زبون شکوفه هیچ لطفی نداره . شکوفه گفت : - آهان که اینطور سوری خانم . کی بود اون دفعه واسه خاطر شنیدن یه شایعه از زبون من اونطور بال بال می زد . سوری لیوان شربت رو به لب برد و گفت : - برو بابا . حالا خوبه اونو خودم شنیده بودم و رو به من ادامه داد : - این شکوفه هم همیشه چند فاز از خبرا و شایعات دانشگاه عقب تره . شکوفه گفت : - خیلی پررویی . پس چرا هیچ چی به من نگفته بودی در موردش ؟ سوری اومد جواب بده که بی حوصله پریدم وسط حرفشون: - بسه دیگه . می ذارید بگم یا نه ؟ سوری تهدید کنان گفت : - بهار وای به حالت اگه خبرات تکراری باشه . یه دونه از اینا داری . و کف دستش رو به نشانه ضربه پس کله نشونم داد . اما من با تصور چهره شکیبا وقتی می فهمید همه چی رو به سوری و شکوفه گفتم ، دلم ضعف رفت و لبخند موذیانه ای زدم . - شکیبا و با خانواده پریسا محمدی ارتباط خونوادگی داره . سوری عصبانی گفت : - بمیری . اینو که خودمون سری پیش بهت گفتیم . اخم کردم و جواب دادم : - اول اینکه اون شایعه بود و نمی دونستید درسته یا غلط اما حالا من بهتون می گم نه تنها این مورد درسته بلکه اینها دارن نامزد هم می شن . با گفتن این حرف ته دل خودمم بی اختیار فرو ریخت اما ادامه دادم : - رابطه شون خیلی خوبه با هم . از وقتی اومدم اینجا فهمیدم . کلی با هم جورن . تازه فردا شبم شکیبا دعوتشون کرده . خونه مادر بزرگ شکیبا واسه شام می آن . خانوم جون از منم دعوت کرده اما من قبول نکردم برم . بعدشم شکیبا بهم گفته تمام این قضیه باید مخفی بمونه . هم همسایه شدن ما با هم و هم رابطه خودش با پریسا اینها . سوری گفت : - پس واقعا دارن نامزد می شن ! چه شود اگه بچه های کلاس بفهمن . چقدر جلوی روی پریسا پشت سر شکیبا بد گفتیم . با اون نمره های ناپلئونی که بهمون داد . سریع گفتم : - سوری اگه این حرفها از دهنت درز پیدا کنه ، من آواره می شم ها . حواست باشه ! سوری با بدجنسی خندید و گفت : - فعلا که تابستونه و دانشگاه تعطیله ، اما بعد از اون قول نمی دم به کسی چیزی نگم . و ریز ریز خندید . منم یه نیشگون محکم از بازوی لختش گرفتم که دادش رفت هوا : - اَه بیشعور . نمیدونی پوستم حساسه و سریع کبود می شه ؟ سری پیش هم با اون نیشگونت مجبور شدم یه لباس آستین دار بپوشم واسه مهمونی . خندیدم : - حقته . بفهمم به کسی گفتی بدتر از این سرت می آرم . سوری هیچ نگفت و با اخم مشغول بررسی محل نیشگون من روی بازوش شد. ادامه دادم : - اما بچه ها می خوام یه حال اساسی از این شکیبا بگیرم ، یه کم دلم خنک شه . باید کمکم کنید . سوری هیچ نگفت و با اخم مشغول بررسی محل نیشگون من روی بازوش شد. ادامه دادم : - اما بچه ها می خوام یه حال اساسی از این شکیبا بگیرم ، یه کم دلم خنک شه . باید کمکم کنید . سوری سریع گفت : - من که پایه ام . همه جوره . شکوفه گفت : - ای وای نه . ممکنه سال بعدی استاد هوش مصنوعی مون شه . دیگه بیا و درستش کن . اینم معلومه از اون کینه شتریاست ! سوری گفت : - اونو ولش کن . ترسوی بزدل . من خودم همه رقمه پای حالگیری هستم . بگو چطوری خطاب به شکوفه گفتم : - نمی شه دیگه شکوفه . تو هم تو نقشه ام هستی . مگر اینکه همین حالا پاشی بری خونتون - مگه می خوای چکار کنی ؟ لبخند شررباری زدم و گفتم : - می خوام به یه بهانه تا شما اینجایید شکیبا رو بیارم توی خونه . حتما با دیدن شما شوکه می شه . می دونم که دلش نمی خواد شاگردای قدیمیش از این موضوعات خبردار بشن . شکوفه کنجکاوانه پرسید : - اومدیم و همین تابستونیه نامزد شدن . بالاخره از ترم بعدی همه توی دانشگاه میفهمن که نامزد پریسا کیه دیگه . پس واسه چی اینقدر حساسه که کسی نفهمه ؟ این شکوفه هم زیادی تیز بود . حق با شکوفه است ؛ آخه نمی دونه که واهمه کسرا از چیه ؟ ترس کسرا از اینه که من ماجرای عقدم رو هم به شکوفه و سوری گفته باشم و از طریق اونها پریسا هم خبردار شه . جواب دادم : - حتما یه چیزی می دونم که می گم اساسی ناراحت می شه دیگه . بعدشم شما قراره فقط نقش مهمان رو بازی کنید وقتی به شکیبا می گم بیاد اینجا . همین . سوری ذوق زده گفت : - وای چه حالی می شه ببینه ما اینجاییم . حتما حسابی شوکه می شه . آره آره پاشو زنگ بزن بهش بیاد اینجا . یالا . دور همی خوش می گذره و از شوق خندید . بالاخره شکوفه هم با دودلی و ترس راضی شد خونه ام بمونه . بذار چنان حالی ازت بگیرم آقا کسرا . به من میگه قضیه پریسا فرق می کنه اون باید از جریان خبر دار می شد . بلند شدم و رفتم پای تلفن تا به منزل کسرا زنگ بزنم . آمارشو داشتم که خونه است ! شماره اش رو یکبارکه زنگ زده بود اینجا برداشتم . وقتی می خواست سئوالی در مورد مدارکم بپرسه . صدای گرم و پر جذبه اش که توی گوشی پیچید ، ضربان قلبم بالا رفت : - سلام آقا کسرا . خوب هستید ؟ از عمد صمیمی صحبت کردم تا بعدا که شکوفه و سوری رو دید بیشتر حرصش در بیاد - سلام ، بهار تویی ؟ صداش متعجب و شگفت زده بود . جواب دادم : - بله ، خودمم . می خواستم خواهش کنم اگه ممکنه یه سر بیاید خونه من . کولرم از بعد از ظهری ، هر کار می کنم ؛ روشن نمی شه. چون الان مهمون دارم مزاحمتون شدم . وگرنه بعدا خودم یه فکری به حالش میکردم . - باشه . الان می آم . - ممنون . پس فعلا خداحافظ - خداحافظ فکر کنم حالا خیره به گوشی تو دستش داره فکر میکنه این دختره هم جنیه . نه به صبحش توی شرکت ، نه به الان که اینقدر مودب شده . آخه صبح هم توی شرکت بساطی داشتیم . سر یک فایل مهم که پیداش نمی کردم کلی دعوا و مرافعه راه انداخت که البته منم حسابی از خجالتش در اومده بودم ! - بچه ها بپرید مانتوهاتونو تنتون کنید که داره می آد . شکوفه از جاش بلند شد ، اما سوری خیره سرانه گفت : - من همینجوری راحتم . مشکلیه ؟ از تصور اینکه سوری بخواد همینطور با تاپ و شلوار جین چسبان ، جلوی کسرا باشه ، عصبانی شدم و محکم گفتم : - بله که هست . پاشو مانتوت رو تنت کن ببینم . شالتو هم سفت می بندی ! سوری خندید : - اوه چه غیرتی . بابا طرف خودش نامزد داره ، دیگه نمیآد به من و تو نگاه کنه که ؟ با این حرف بیشتر آتیش گرفتم و فریاد زدم : - سوری ! سوری بی قیدانه از جاش بلند شد و به شوخی گفت : - چیه خوب ؟ می خوام شانسمو امتحان کنم . خدا رو چه دیدی شاید منو دید و خوشش اومد و قید پریسا رو زد . با حرص و خشم رفتم به سمتش که باز یک نیشگون اساسی از بازوش بگیرم که فهمید و خنده کنان در رفت . منم رفتم توی اتاق تا مانتو و روسریمو سر کنم . به آینه نگاه کردم تا از سر و وضعم مطمئن بشم . خوبه به بهانه مهمونی هم که شده چهره ام آرایش داره . با دقت به تصویر خودم خیره شدم . چشمای بادامی و کشیده ام با ریملی که به مژه هام زده بودم خوش حالت تر و کشیده تر به نظر می رسیدن . رنگ سبز چشمام با شال سبز رنگی که سرم کرده بودم بیشتر نمود پیدا کرده بود و برق می زد . گونه هام درسته همیشه رنگ پریده به نظر می رسیدن، اما برجسته و پر بودن و مشکل رنگ پریدگیشون هم با کمی رژگونه برطرف به راحتی برطرف می شد . لبامم خوب بود نه خیلی درشت و نه خیلی نازک . با احساس رضایتی عمیق ، به تصویر خودم توی آینه لبخند زدم . واقعا که بهار ، آدم به این خودشیفتگی هم نوبره ! پاشو جمع کن کاسه کوزه تو ببینم . خوب چیه مگه؟ خوشگلم دیگه ! اینو که نمی تونم انکار کنم ! درسته شاهکار خلقت نیستم اما دیگه خدایی همه بهم می گن خوشگل و ملوسی . نمی دونم چرا ناخودآگاه یاد قیافه پریسا افتادم و اخمام رفت تو هم . نه که از حسادت باشه اما خوب قیافه پریسا در عین خوشگلی بی نمکه ! یه جورایی یخه . تازه شکوفه و سوری هم همیشه همینو می گن . یهو خنده ام گرفت ، به روباهه می گن شاهدت کیه می گه دمم ! می گم نوبری بهار خانوم هی بگو نه ! با صدای زنگ در از جا پریدم ؛ داشتم اتاق رو ترک می کردم که یه لحظه کرمم گرفت و برگشتم جلوی آینه و رژ لبمو پررنگ تر کردم و این دفعه با دو از اتاق خارج شدم . به سالن که رسدیم ، با استرس خطاب به بچه ها گفتم : - خوب بچه ها دیگه تکرار نکنم . خیلی عادی ، طوری برخورد می کنید که انگار از قبل می دونستید من اینجا با چه کسی همسایه هستم . سوری هلم داد به سمت در و گفت : - می دونیم بابا . برو در رو باز کن. طرف علف زیر پاش سبز شد . انگشت اشاره مو به نشانه تهدید به سمت سوری گرفتم و گفتم : - سوری لودگی و مسخره بازی در نمی آری ها ! سرسنگین و مودب باش لطفا سوری با شیطنت خندید و گفت : - چرا ؟ آقامون از دخترای شوخ و بذله گو خوشش نمی آد ؟ اومدم جوابشو بدم که صدای دوباره زنگ در اجازه نداد و با عجله به سمت در رفتم . قبلش یه نگاه به سوری و شکوفه انداختم که مطمئن بشم با حالتی ریلکس روی مبلها نشسته باشن . بعد با یک لبخند ساختگی در رو باز کردم . لباس مناسب پوشیده و پشت در منتظر ایستاده بود : - سلام آقا کسرا . مرسی که اومدید . از جلوی در اومدم کنار . بدون کلامی چند لحظه خوب به چهره ام دقیق شد بلکه بتونه علت این خوش رفتاری های منو کشف کنه. آخر سر آروم جوری که مثلا مهمونها نشنون گفت : - کاش همیشه مهمون داشته باشی که لااقل مجبور به رعایت ادب شی . چون می دونستم چند لحظه بعد قراره چطور غافلگیر شه هیچ نگفتم و لبخند گشاد تری زدم : - بفرمایید تو . با چشمهای متعجب و یک ابرویی که به نشانه تعجب بالا داده بود ، وارد خونه شد . قبلش اما کفشش رو از پا در آورد . از دقتی که بابت رعایت این مورد به خرج داده بود خوشم اومد . مرد خوبه اینطوری باشه . یه مساله رو یه بار بهش بگی تو کله اش فرو بره . به محض ورود کسرا قبل از اینکه چشمش به سوری و شکوفه بیافته ، اونها از جا برخاستند و سلام دادند . برای یک لحظه کسرا مبهوت و متحیر در جا خشکش زد . من دقیقا کنارش ایستاده بودم و چشم ازش بر نمی داشتم . تو دلم شور و شعفی بر پا بود . بعد از چند لحظه کسرا به خودش مسلط شد و ضمن اینکه سری به نشانه ادب تکون داد ؛ گفت : - سلام خانمها . خیلی خوشحالم از دیدنتون . صداش سرد و بی احساس بود . طفلی سوری و شکوفه هم معلوم بود هول کردن چون سرشون رو انداخته بودن پایین و هیچ نمی گفتن . کسرا نگاه یخ و خطرناکی به من انداخت و گفت : - اجازه هست برم تو اتاق ؟ بر خلاف خیلی از مجتمعها توی مجتمع ما کولر هر واحد توی همون خونه قرار داشت . توی یه بالکن کوچک مثلی شکل که داخل یکی از اتاق خوابها بود . سرمو تکون دادم : - بفرمایید خواهش می کنم . و پشت سرش راهی اتاق خواب شدم . تا رفتیم توی اتاق ، خودش اومد در رو پشت سرم آروم بست و مقابلم ایستاد و چشمهاشو ریز کرد و با صدای آرومی پرسید : - این نمایش مسخره به چه منظوره اونوقت ؟ قیافه مظلومی به خودم گرفتم : - کدوم نمایش ؟ به کولر نگاه نمی اندازید ؟ خیلی پررو بودم . کولر هیچ مشکلی نداشت و مطمئن بودم تا کلیدش رو می زدی روشن می شد . چند لحظه با همون حالت خیره تو چشمام موند و بعد کلافه چنگی به موهاش انداخت . آب دهنمو قورت دادم تا هیجانم فروکش کنه . توی اون فاصله نزدیک که بوی عطرش داشت دیوونم میکرد با چنگی که به موهای خوش حالتش زد ، دلمو تکه تکه کرد لامصب . - بهار ! مسخره بازی بسه . چرا بهشون گفتی ؟ تصمیم گرفتم ژستمو عوض کنم . دیگه کل جریان رو فهمیده بود . با خونسردی شانه ای بالا انداختم : - قضیه اینها فرق می کنه . بالاخره می فهمیدن . ترجیح دادم خودم زودتر بهشون بگم ! دقیقا عین جمله خودش رو به خودش برگردوندم ! همونجور خطرناک خیره به چشمام مونده بود : - چقدر می دونن ؟ - هر چقدر که باید بدونن ! سوری و شکوفه صمیمی ترین دوستهای منن ، ما مساله پنهونی از هم نداریم ! سعی کردم از نگاه کردن بهش کم نیارم . آخه خیلی سخت بودم برام همینطور ثابت و بی حرکت به چشماش زل بزنم . اما برای پیروزی در این جنگ نیاز بود . لبهاشو به هم می فشرد و معلوم بود ذهنش حسابی درگیر شده . خوشم می آد که نقطه ضعفش رو پیدا کردم . یکدفعه چونه ام با یه دستش محکم گرفت و سرمو آورد بالاتر . - هیچ می دونستی عنکبوتها چه موجودات خطرناکی هستن خاله سوسکه ؟ خیلی راحت می تونن همه حشرات رو به دام بندازن و بخورن ! چونه ام که تازه زخمش کمی بهبود پیدا کرده بود از فشاری که با دستش وارد می کرد ، تیر می کشید . دستمو آوردم بالا که دستشو پس بزنم اما اون کماکان چونه امو در چنگش گرفته بود : - ولم کن . دردم گرفت . یه تکون به سرم داد و محکمتر چونه امو فشرد : - بهار ، کاری نکن که .. از حرص بی اختیاز لبامو غنچه کردم . با این کار حواس کسرا برای یک آن پرت شد و نگاهش به سمت لبهام کشیده شد . قلبم یکباره فرو ریخت. صورتمهامون اونقدر به هم نزدیک بود که حس می کردم تمام روح و جسمم در شعله نفسهای تند و سوزان کسرا در حال ذوب شدنه ! شاید فقط به اندازه یک لحظه و یا کمتر ، نگاه کسرا روی لبهام ثابت موند و بعد آروم آورم بالا آورد و روی صورتم چرخوند . نگاهش گنگ و گیج و نامفهوم بود . بعد یه باره به خودش اومد و با اخمی شدیدتر از قبل و حرکتی تند چونه امو رها کرد که باعث شد سرم کمی به راست متمایل بشه . به سمت بالکن رفت و کولر رو روشن کرد و بدون نیم نگاهی به من که لرزان و بهت زده ، از جام تکون نخورده بودم ،با قدمهایی محکم و چهره ای درهم اتاق رو ترک کرد . بی اختیار دست راستمو بالا آوردم و انگشتهامو آروم روی لبهام حرکت دادم . با شنیدن صدای در و اومدن شکوفه و سوری توی اتاق ، تازه فهمیدم که کسرا رفته و من همینطور مثل مجسمه سنگی پشت به در اتاق ایستاده بودم : - خوب برای خودتون پشت درهای بسته ، جلسه می گیرید ! نا جنس نکنه قاپشو دزدیدی و خبر نداریم . این صدای سرخوش سوری بود . سریع دستمو آوردم پایین و دستپاچه و مضطرب به سمتشون برگشتم . سوری طلبکارانه دست به کمر ایستاده بود و شکوفه هم لبخند موذیانه ای روی لبش بود . مغزم سریع شروع به فعالیت کرد تا بیشتر از این آبروریزی نشده ، بهانه ای پیدا کنم و بگم . نفسی بیرون دادم و قیافه حق به جانب و عصبی ای به خودم گرفتم : - بیشعور ، بهم می گه بار آخرت باشه جلوی همکلاسی هات به من می گی آقا کسرا ! خودم نفهمیدم همچین جمله مزخرفی رو از کجا پیدا کردم و گفتم اما خوب ، جواب داد ! چون هر دوشون چشماشون گرد شد و سوری طبق معمول که زود جبهه می گرفت ، گفت : - وا ؛ چه غلطا ! بهش می گفتی حرف زیادی بزنی ، همین آقاشم دیگه بهت نمی گم ! وای وای وای خدا به دور . زن و شوهر جفتشون فیس و افاده ای ان ! شکوفه خندید اما من از لفظ زن و شوهری که به کار برد بدم اومد و سریع گفتم : - سوری دیگه نبینم اینو بگی ، همینطور الکی الکی تو زبونمون می افته ، یه بار دیدی یه جا از دهنمو پرید ، آبروریزی شد ! سوری شکلکی در آورد و گفت : - تا اون زمان که این تو زبونم جا بیافته ، اینا یه بچه شونم به دنیا اومده بابا . نگران نباش ! با تاسف سری برای سوری تکون دادم و هیچ نگفتم . با این حال حتی شنیدن همچین شوخی بی مزه ای از زبان سوری هم نتونست ذره ای از شور و هیجانی که در درونم راه افتاده بود ، کم کنه و تا آخر شب تصویر نگاه گنگ کسرا از توی ذهنم پاک نشد ! توی دو راهی گیر افتاده بودم . از یه طرف می ترسیدم به مهمونی برم و احیانا با دیدن صحنه های رمانتیک عاشقانه ، حالم بد شه و اعصابم به هم بریزه ، از طرفی نمی تونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم و می خواستم به هر قیمتی شده توی مهمونی شرکت کنم و نوع روابط این دو رو از نزدیک ببینم . آخر سر با این بهانه که رفتن و دیدن و دونستن بهتر از دست و پا زدن در اوهام خوشه و باید برم از نزدیک ببینم که شدت عشق و علاقه بین این دو در چه حده . بنابراین عصر جمعه که خانوم جون برای آخرین بار زنگ زد تا ازم خواهش کنه که توی خونه تنها نمونم و برم پیششون ، راضی شدم و جواب مثبت به خانوم جون دادم . بعدشم سریع آماده شدم که لااقل زودتر برم به خانوم جون کمک کنم ، نگه یه بار دختره پررو پررو عین مهمونها گذاشته لحظه آخر اومده . اما معضلی داشتم برای انتخاب لباس . هیچ فکر نمی کردم یه روز همچین مساله ای برام مشکل بوجود بیاره . البته قطعا برای خیلی ها مشکل نبود ، مثلا سروناز ، با اینکه روسری سرش نمی کرد اما همیشه لباسهای پوشیده و مناسب می پوشید . حالا شایدم به خاطر حاملگیش بود . بعد از کلی وقت سپری کردن یکی از لباسهایی که به همراه سروناز خریده بودم رو انتخاب کردم . یه بلوز حریر لخت مشکی که تا بالای زانو بود . زیر این حریرها معمولا تاپ همرنگ می پوشن منتها من به خاطر مختلط بودن مهمونی یه بلور آستین بلند چسبان مشکی زیر پوشیدم که بدنم پیدا نباشه . یه شلوار پارچه ای راسته مشکی هم داشتم که باهاش ست کردم . برای این بلوز حریرم چون طرحهای گنگی از قرمز توش داشت ، یه شال قرمز مخصوص هم خریده بودم . یه جفت گوشواره قهوه ای بدلی هم داشتم که انداختم تو گوشم . از این گوشواره های حجیم و بزرگی که وقتی سرتو تکون میدی ، صدا می دن ! آرایشمم یه کم بیشتر از همیشه بود . یه کم سایه نوک مدادی ، با خط چشم خوش حالت و ریمل زیاد جلوه چشامو بیشتر کرده بود . رژ لبمو اول قرمز زدم که دیدم خیلی جیغ شده و حس کردم با شخصیتم همخوانی نداره . برای همین پاکش کردم و یه رژ لب کالباسی زدم . قبل از خارج شدن ، وقتی حاضر و آماده خودمو تو آینه دیدم ، به شدت از خودم رضایت داشتم. یه چیزی حسابی این روزها در من تغییر کرده بود . اونم تمایل شدید به خوش تیپ بودن و خوشگل شدن ، بود . توی ذهنم هر چی بدلیجات و لباس قشنگ داشتم برای کسرا می پوشیدم ، برای اینکه بیشتر به چشمش بیام و خوشگتر از هر دختر دیگه ای تو ذهنش باشم ! تنها صندلی که داشتم و خوشبختانه مشکی رنگ هم بود از توی جاکفشی در آوردم و راهی طبقه بالا شدم . ساعت تازه 6 عصر بود و حدس می زدم خیلی فرصت تا اومدن مهمونها باقی مونده باشه . وقتی از در خارج شدم تو دلم خالصانه از خدا خواستم که امشب صحنه های زجر کش نبینم و برام خاطره تلخ به جا نذاره . اما عقلم می گفت چرا به امید واهی دل می بندی وقتی می دونی که امشب تکلیف یه چیزهایی برات معلوم می شه ؟ خانوم جون وقتی در رو باز کرد و منو تو اون هیبت دید ، یه چند لحظه هیچ نگفت اما بعد محکم منو در آغوشش کشید و دعای خیر برام کرد : - امیدوارم در کنار هر کی که هستی خوشبخت بشی فرشته نازنین . چه خوب کردی اومدی . غروبای جمعه تنهایی آدم دلش می گیره . نمی دونم چرا دلم گرفت . شاید دوست داشتم خانوم جون بگه امیدوارم در کنار کسرا خوشبخت بشی ! چه خوش خیال . بفرما بهار خانوم این از اولین تزریق آمپول زهر ! تا شب خدا بده برکت . تعجب کردم وقتی دیدم کسی خونه خانوم جون نیست . نه شهرام و سروناز ، نه کسرا ! خانوم جون می گفت سروناز و شهرام مهمون دارن و یه کم دیگه پیداشون می شه . کسرا هم رفته بیرون میوه و شیرینی بخره . رفتم تو آشپزخونه کمک خانوم جون . تقریبا همه کارهاشو انجام داده بود و داشت ظرف و ظروف رو آماده و مرتب می کرد که پیشنهاد دادم این کار رو به من محول کنه و خودش مشغول کارای دیگه بشه . طرفای ساعت 7 بود که کسرا اومد .خانوم جون که تو هال بود خودش در رو باز کرد . صدای قدمهای کسرا رو شنیدم که وارد آشپزخونه شد اما ذره ای هم سرمو برنگردوندم . مثلا به خاطر جریان دیروز باهاش قهر بودم . حالا درسته تا شب توی دلم عروسی بود ، اما خوب ظاهرا با هم دعوا کرده بودیم. همینطور که سرم پایین بود و داشتم قاشق و چنگالها رو مرتب می کردم دیدمش که اومد پاکت میوه ها و جعبه شیرینی رو روی میز گذاشت . بازم محل ندادم . چند لحظه همونجا ایستاد . با اینکه سرم تا حد امکان پایین بود ، اما حس می کردم که منو زیر ذره بین نگاهش گرفته . وقتی دید عکس العملی ازم سر نمی زنه پاکت میوه ها رو برداشت و برد تو ظرفشویی خالی کرد . همینطور در افکار خودم غوطه ور بودم که بالاخره طاقت نیاورد : - می تونی این میوه ها رو بشوری ، من برم پایین لباس عوض کنم ؟ چه پررو ! بری خوش تیپ کنی واسه پریسا خانوم ؟ عمرا ؟ خوبه حالا می بینه لباس مهمونی تنمه . نمی گه خیس می شه ؟ وای وای ، بازم که لحن دستوری داره جمله اش ! بدون اینکه تغییری در وضعیت سرم بدم با لحن سردی جواب دادم : - نه ، نمی شه . بعد از چند ثانیه دوباره گفت : - کارای شرکت رو هم اگه با همین دقت انجام میدادی ، خیلی خوب می شد . به قاشق چنگالایی اشاره می کرد که دونه دونه و با دقت داشتم دستمال می کشیدم تا برق بیافتن ! خنده ام گرفت ، اصولا من آدمی نبودم که اینطور کارها رو با دقت و ظرافت انجام بدم . اما حالا از سر ناچاری مجبور بودم خودمو مشغول نشون بدم . گفتم : - بستگی داره برای کی دارم کار می کنم ! دقت به خرج دادن برای کارای آدمی که در هر صورت ارزش کارتو درک نمی کنه ، بی فایده است . از زیر چشم دیدم دستاشو رو سینه قفل کرد . - که اینطور ! دوباره همینطور دست به سینه ایستاده و به کارای من چشم دوخته بود . می خواستم بگم یا میوه ها رو بشور یا پاشو برو لباساتو عوض کن . چیه اینجا ایستادی به من زل زدی ؟ اما اهمیت ندادم . بذار اینقدر وایسه تا علف زیر پاش سبز شه . اما جدا چرا نمی ره ؟ بعد از دقایقی دوباره صداشو شنیدم که گفت : - یه استراحت به این گردنت بدی ، بد نیست ! درد نگرفت اینطور با زاویه 90 درجه خم شده؟ یعنی می خواد قیافه مو ببینه که داره این پا و اون پا میکنه ؟ یه چیزی تو قلبم تکون خورد . اما بازم سرمو بالا نبردم . واسه چی بخواد منو ببینه وقتی لعبتش تا یکی دو ساعت دیگه داره تشریف فرما می شه ؟ نگاه دیروزش دوباره توی ذهنم جان گرفت و همونطور که سرم پایین بود آب دهنمو قورت دادم . عمرا اگه سرمو بالا بیارم آقا کسرا . تو دلم خندیدم . خوشم اومد که دارم اذیتش می کنم . تو این مدت فهمیدم که به شدت از بی توجهی بدش می آد . از جانب هر کی خواد باشه . نیست آقا همه جا مرکز توجه ان ! به سمتم قدم بر داشت و شیطنت بار گفت : - حالا که خودت نمی تونی ، من کمکت می کنم ، به گردنت استراحت بدی . فرصت اینکه فکر بکنم می خواد چه کار کنه رو نداشتم . حالا دیگه درست در یک قدمیم ایستاده بود و دستهاشو آورده بود بالا که از ترس یک قدم رفتم عقب و ناخودآگاه سرمو بردم بالا و گفتم : - چه کار می کنی ؟ کاملا نزدیک بودیم . سرمو که بردم بالا چند لحظه هیچ نگفت و چشمهاش روی اجزای صورتم به گردش در اومد . نگاهش با همیشه فرق می کرد ؛ حتی با دیروز ! دیگه گیچ و گنگ نبود . تعجب ، ناباوری ، تحسین و شاید هم لذت رو از تو نگاهش داشتم می خوندم . وجود خودمم غرق شادی و تلاطم شد و ضربان قلبم از اون همه نزدیکی و توجهی که کسرا داشت نسبت به من ابراز می کرد بالا رفت ! آخر سر چشماش رو جفت چشمام قفل شد .اما بعد از چند ثانیه حالت نگاهش عوض شد و مثل همیشه تمسخرآلود نگاهم کرد : - خواستم کاری کنم ، فردا به بهانه گردن درد شرکتو نپیچونی ! بعد راهشو کشید و رفت . لحظه آخری قبل از اینکه از آشپزخونه خارج بشه برگشت و گفت : - الحق که خود خاله سوسکه ای ! و با لبخند مسرت بخشی آشپزخونه رو ترک کرد . یعنی اگه پرستیژم اجازه میداد همونجا صندلمو از پا در می آوردم و به سمتش پرت می کردم ، حیف که خیلی دختر باکلاسی ام ! وای وای به من می گه خاله سوسکه ! خوبه همین یه دقیقه پیش اونطوری داشت با چشماش درسته قورتم می داد . با پام محکم زدم به پایه صندلی و زیر لب گفتم الحق که خود عنکبوتی کسرا ! خانوم جون رفته بود دوش بگیره و آماده شه . کسرا هم رسما پیچوند و من تنهایی مجبور شدم پیشبند ببندم و اون همه میوه رو خودم بشورم و خشک کنم و تو میوه خوری بچینم . شیرینی ها رو هم با سلیقه توی شیرینی خوری ای که خانوم جون آماده کرده بود ، چیدم . تقریبا کاری نمونده بود که خانوم جون ترگل ور گل وارد آشپز خونه شد . واقعا که اینها خانوادگی خوش تیپ و با کلاس بودن . پیرزنهای فامیل ما کجا اینطوری به خودشون می رسیدن ؟ - ببخشید تنها شدی بهار جان . به به چقدر با سلیقه . مرسی عزیزم . و دوباره اومد جلو و یه بوسه از گونه ام برداشت . چی می شد کسرا هم اینطور به من ابراز محبت می کرد آخه ؟ و یکباره از تصور همچین چیزی سرخ شدم و توی دلم ضعف رفت . ای بی حیا . ساعت 8 کسرا و شهرام و سروناز هم اومدن بالا . سروناز رنگ و رویی به چهره نداشت و بی حال به نظر می رسید . دلم به حالش سوخت . تازه 7 ماهش بود . یعنی دوماه دیگه باید این زجر رو تحمل می کرد ؟ کسرا اما حسابی خوش تیپ کرده بود . با دیدنش لجم گرفت . ببین چه به خودش رسیده نامرد . یه پیراهن مردانه آستین کوتاه سبز مغز پسته ای با شلوار جین تیره . موهای کوتاهشو کمی ژل زده و رو به بالا و کمی متمایل به راست شانه زده بود . ته ریشش کمی در اومده بود و برای یه آن دلم خواست برم جلو و به صورت زبرش دست بزنم .وای خدا از تصورش هم دلم غنج می ره ! البته نود در صد مواقع صورتش صاف و اصلاح شده بود اما گاهی هم محض تنوع کمی ته ریش می ذاشت مثل امشب ! در هر دو حالت هم به غایت خواستنی و جذاب بود . چشمهای کسرا نه درشت بود نه ریز . اما حالت چشم و ابروش طوری بود که خیلی اونو نافذ و سلطه جو نشون می داد . نمی تونم بگم دقیقا از فرم چشماش بود یا از مدل ابروهای پرپشتش . اما ترکیب این دو با هم جذاب و نفس گیر بود . ولی از همه مهمتر به نظرم فک چهار گوش و استخوانیش بود که حسابی چهره اش رو مقتدر و با اعتماد به نفس نشون می داد . یه کم شبیه بهناز . اما مردونه تر و استخوانی تر . وای خدا وقتی عصبانی می شه چنان این فکشو به هم فشار می ده و منقبض می کنه که به نظرم آهنم اون لحظه بین فکش باشه خورد می شه ! با کشیدن آهی از سینه نگاهمو از کسرا گرفتم و به ساعت دوختم . حس کردم کسرا برام مثل عزیزی از دست رفته است که حق ندارم حتی به تماشا و تحسینش بشینم . قلبم از این فکر گرفت و مغموم و ساکت گوشه ای نشستم تا مهمانها سر برسن . ساعت 9 خانواده پریسا سررسیدند . در مجموع شش نفر بودند . پدر و مادر پریسا به همراه دو تا دختر و دو تا پسر . که بعدا فهمیدم یکی از اون پسرها دامادشونه . یعنی شوهر خواهر پریسا ، به نام پروانه که اولین فرزند خانواده است ! فرزند بعدیشون یه پسر بود و آخرین فرزند هم پریسا . جواد محمدی ، پدر پریسا زمین تا آسمون با اون چیزی که تو ذهنم ازش ترسیم کرده بودم فرق داشت . یه مرد نسبتا محجوب و قد بلند و باریک بود در حالیکه من فکر می کردم پدر پریسا یه مرد مقتدر و چهارشانه و با ابهته . کسی که کاملا برازنده سمت مدیرعاملی باشه ! در عوض این خصیصه در سهیلا ، مادر پریسا خیلی مشهود بود . اقتدار و جذبه . زنی زیبا و با وقار . پریسا از لحاظ ظاهری کاملا شبیه مادرش بود اما اخلاق و رفتارش به هیچ وجه به مادر سرسنگینش نمی خورد . شاید بواسطه آخرین فرزند بودن کمی لوس شده بود . خواهر بزرگتر پریسا اما دختر نرمال و خون گرمی به نظر می رسید . به اندازه پریسا زیبا نبود اما اخلاق خوبی داشت و زود صمیمی شد . دامادشون ، علی برزگر ، هم آدم معمولی و شوخی بود . شاید یه کم شبیه شهرام ! اما بگم از پرهام ، برادر پریسا که گویا چهار سالی از ما بزرگتر بود و عمران خونده و توی همون شرکتی که پدرش کار می کرد استخدام رسمی شده بود . یه پسر بلند و باریک و سرکش . از حق نگذریم پسر خیلی خوشگلی بود ، سفید با چشم و ابروی مشکی و تیپ کاملا پسرونه ! موهای کوتاهشو اتو کشیده و قسمت جلوشو به سمت بالا ژل زده بود . اما غد و بداخلاق به نظر می رسید . از اولی که اومد بق کرده و با اخم صم بکم یه گوشه نشست ، انگاری به زور اومده باشه ! در کل خانواده جالبی داشتن ، هیچ کدومشون هیچ رقمه به اون یکی شبیه نبود و کلکسیونی از چهره ها و اخلاق و رفتارهای متفاوت بودند . همونطور که انتظار داشتم پریسا اصلا منو تحویل نگرفت و در کل مهمونی سعی می کرد منو نادیده بگیره . خانومها تا اومدن رفتن تو یکی از اتاقها تا لباساشون رو عوض کنن . منم به درخواست خانوم جون رفتم تو آشپزخونه تا چایی بریزم . با سینی چای که از آشپزخونه خارج شدم ، از دیدن پریسا با اون هیبت که روی مبلی کنار کسرا نشسته بود می خواستم قالب تهی کنم . بلوزش اگر چه آستین داشت اما تنگ و چسبان بود . درست مثل شلوار جینی که پوشیده بود . موهای لختشم آزاد و رها دورش ریخته بود . اندامش بی عیب و نقص و کامل بود . از حرص و حسادت دسته های سینی رو محکم بین انگشتانم فشردم .عجب غلطی کردم امشب اومدم ! هنوز نیومده ور دل هم نشستن ! خدایا تا آخر شب خودت به خیر کن ! نفس عمیقی بیرون دادم و سعی کردم به خودم مسلط شم . شهرام هم بلند شده بود و توی پذیرایی کردن کمک می کرد . پیش دستی ها رو چید و ظرف شیرینی رو برداشته بود و به مهمانان تعارف می کرد . ناسلامتی مهمونی کسراست . آقا عین مهمونها لم داده و پا رو پا انداخته . حاضر نیست از پیش پریسا جم بخوره . بی لیاقت ! اول از همه سینی چای رو برای پدر پریسا گرفتم که یه جورایی صدر سالن پذیرایی نشسته بود . بعد سهیلا خانوم . بعدش خانوم جون که کنار دست سهیلا بود و به ترتیب پروانه و علی و سروناز و پریسا و کسرا و آخر سر پرهام که درست بین کسرا و پدرش نشسته بود و داشت با موبایلش ور می رفت . وقتی جلوی پرهام خم شدم بدون اینکه نگاهی بهم بندازه گفت : - مرسی میل ندارم من احمق هم خواستم مثلا وظیفه مهمانداریمو کامل و درست به انجام برسونم ، دوباره با لبخند بهش تعارف کردم که یکباره سرشو آورد بالا و با لحن بدی گفت : - می گم نمی خوام دیگه ! با این حرکت من عین تیری که از چله کمان رها شده باشه ، از جلد یک بانوی مبادی آداب و خوش روی مهمان نواز در اومدم و همونطور که خم بودم با حرص جوری که فقط پرهام بشنوه گفتم : - به درک! تحفه ! پرهام که انتظار همچین عکس العملی رو نداشت اول با دهان باز و بعد با اخم به من خیره شد . حسابی جا خورده بود . منم با همون اخم صاف ایستادم و از بین مبل اون و کسرا به سمت آشپز خونه رفتم . زیر لب هم مدام داشتم به خودم و پرهام فحش میدادم . به خودم واسه اینکه چرا اونو تحویل گرفتم و دوبار بهش تعارف کردم و به اون به خاطر بی ادبیش ! خرس گنده بی تربیت بی ادب ، فکر کرده کیه که اینطور قیافه می گیره . باید همونجا چایی داغ رو روش خالی می کردم تا فیها خالدونش بسوزه . تو حال و هوای خودم بودم که دیدم کسرا با اخم وارد آشپزخونه شد . خدایا اینو چی کارش کنم دیگه ؟ چه مرگشه که باز اخم کرده ؟ - این چه رفتاریه ؟ خجالت نمی کشی ؟ فکر کردی ندیدم چطور با پرهام برخورد کردی ؟ نهایت تلاشش رو می کرد تا اهسته حرف بزنه . ای وای پس شنیده ؟ من که خیلی آهسته گفتم . اصلا مگه چیه ؟ شنیده که شنیده . بهتر . بذار بدونه داره با چه خانواده بی فرهنگی وصلت می کنه . حق به جانب گفتم : - فقط رفتار منو دیدی ؟ رفتار اون پسره بی تربیت رو ندیدی چطور باهام برخورد کرد ؟ - بهار ! مطمئنم اگه مهمونها نبودن این بهار گفتنش یه زلزه 8 ریشتری ایجاد می کرد . یه نفس عمیق بیرون داد و سعی کردم آرومتر صحبت کنه : - سر به سر پرهام نذار . خوب ؟ اگه نمیتونی ، اصلا نمی خواد پذیرایی کنی . بیا بشین یه گوشه و کاری به کار کسی نداشته باش . خدای من . این حرف یعنی چی اونوقت ؟ یعنی من اینقدر بی آدابم که از ترس آبروش می گه بیام یه گوشه بشینم و کاری به کار کسی نداشته باشم ؟ آره دیگه . خانواده همسر آینده شن . واسه همونه که عصبانی شده . خاک تو سرت بهار . به چشم یه مگس مزاحم می بیندت . از اون هم کمتر . - شما اگه خیلی آداب دان بودید ، از اول مجلس عین مهمانها نمی نشستی پا رو پا بندازی تا بقیه پذیرایی کنن آقای با فرهنگ ! من تحمل بی احترامی رو ندارم آقای مهندس ، فهمیدید ؟ به هیچ کسم اجازه نمی دم هر طور دلش می خواد با من رفتار کنه . چه شما ، چه پریسا ، چه پرهام ، چه هر کس دیگه ای می خواد باشه . همین الانم از مهمونی می رم که خیالتون راحت بشه ، عین یه مگس مزاحم مهمونی رو به گند نمی کشم ! و سینی رو محکم کوبیدم روی میز و از کنار کسرا رد شدم که بیام بیرون . باید بهانه ای بتراشیدم و از مهمونی برم . به خانوم جون می گم بهناز زنگ زده و مشکلی براش پیش اومده و باید برم خونشون . بغض بدی توی گلوم بود . لعنتی آخه چرا تا تقی به توقی می خوره باید بغض کنم و گریه سر بدم ؟ چقدر ضعیف النفسی بهار . بیشتر از اون ولی احمقی بهار ! به در آشپزخونه نرسیده بودم که کسرا از پشت بازومو گرفت و منو با شدت چرخوند . با این چرخش گوشواره های بدلیم هم با شدت تکون خوردند و صدا دادند . اشک چشامو تار کرده بود . ای کاش جلوی کسرا سرازیر نمی شدن . - مگه نگفتم از این ادا اصول بچگانه برای من در نیار که بدم می آد ؟ پرهام درست مثل خودت کل شقه و لجبازه ، از اونجا هم که آشنایی کامل به اخلاقای بسیار ناب جنابعالی دارم و می دونم اگه بخوای همنیطوری باهاش بحث کنی و مقابلش کوتاه نیای ، تا آخر شب به جای مهمونی ، جنگ هسته ای خواهیم داشت ، ازت خواهش می کنم برای اولین بار به حرف من گوش کن ، بهار ! زیاد دور و بر پرهام نچرخ ! خوب ؟ نمی دونم از لحن گفتارش که با طنز همراه بود یا از تاثیر نگاهش بود که فکر کردم واقعا به خاطر خودم داره این حرف رو می زنه . شاید هم چون واسه اولین بار از از جمله "خواهش می کنم" استفاده می کرد ! اما یه چیزی ته کلامش بود که می گفت این حرفها به خاطر پریسا یا خانواده اش یا ترس از رفتن آبروش نیست . برای اولین بار حس کردم صلاح منو می خواد .و پشت حرفاش آزار و اذیت و کنایه نیست چند بار پلک زدم و آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم فرو بره . انگار یه سرم آرامش بهم تزریق کرده باشن ، یکباره وجودم پر آرامش شد . اما خوب از اونجا که عادت نداشتم بدون چون و چرا بهش چشم بگم ، تکونی به سرو گردنم دادم و حق به جانب گفتم : - فکر کردید فقط خودتون آداب مهمونداری رو بلدید ؟ خودم حواسم هست که به عنوان یه میزبان با نزاکت دم پر مهمونای دیوونه نچرخم ! یا حرفم خیلی خنده دار بود یا حالت چهره ام که کسرا یکباره خنده اش گرفت . ازاونها که هر کار میکنی نمی تونی جلوشو بگیری و محکم لباتو به هم فشار میدی که طرف مقابلت فکر کنه خنده ات شدید نیست . حالا ته دلت داری می میری از خنده ها . با تعجب و کمی خجالت بهش نگاه می کردم که سرفه کوتاهی کرد که مثلا خودشو بگیره . بعد رفت که از آشپزخونه خارج بشه . اما قبلش دوباره برگشت و جدی گفت : - وای به حالت اگه ببینم خطایی ازت سر بزنه ؟ فهمیدی ؟ جوابی ندادم و همونطور گنگ نگاهش می کردم که برگشت و از آشپزخونه خارج شد . خدایا خودم دیدم که دوباره داشت می خندید و سرشو تکون میداد . اگه بگم یک کیلو قند و نبات تو دلم آب شد کمه . شیرینی این خنده فروخورده اش از عسل هم برام بیشتر بود . چرا این بدخلاق اینقدر خنده هاش قشنگه ؟ شاید چون همیشه اخم می کنه ! وقتی از آشپزخونه خارج شدم ، کسرا داشت فنجانهای چای رو جمع می کرد . شهرام هم از قبل پیش دستی های کثبف رو جمع کرده و پیش دستی های تمیز رو برای صرف میوه جلوی مهمونها قرار داده بود . بنابراین من به سمت ظرف میوه رفتم و برش داشتم تا به مهمانها تعارف کنم . اما قبل از اینکه به آقا جواد نزدیک بشم کسرا از پشت سرم گفت : - بهار خانوم ، اجازه بدید من این کار رو انجام بدم ! فهمیدم جلوی مهمانها اینطور باهام صحبت کرد . نمیدونم به خاطر سری پیش که با ظرف میوه چپه شدم ؛ یا از ترس اینکه باز با پرهام شاخ به شاخ نشم ؛ بود که این پیشنهاد رو داد ،در هر حال من با طیب خاطر و بدون مخالفت ظرف میوه رو به دستش سپردم و همون لحظه چشمم افتاد تو چشمهای پر از خشم و کینه پریسا که درست روی مبل نزدیک ما نشسته بود . واه واه حالا خوبه فقط ظرف میوه رو از دستم گرفت این اینطوری نگام می کنه . محل ندادم و رفتم یه گوشه بشینم تا وقت شام ! همینکه کسرا از تعارف میوه فارغ شد و سر جای اولش نشست ، پریسا با صدای کش دار و لوندی خطاب به کسرا گفت : - آقا کسرا ، الان فرصت دارید به اون نمونه برنامه ای که بهم دادید بنویسم ، یه نگاه بندازید و اشکالاتش رو برطرف کنید؟ اینطور که این آقا کسرا گفت نه تنها کسرا بلکه اگه یه گردان پسر مجرد دیگه هم تو این جمع بودن با کله می خواستن به جای کسرا خوش خدمتی کنن ، چه برسه به کسرا که مخاطب و منظور اصلی پریسا بود ! دندونهامو از حرص به هم فشار دادم . میدونم می خواست مالکیت کسرا رو به رخم بکشه . احساس خطر کرده از بابت اینکه من اینجا همسایه کسرا شدم . اما چرا ؟ چرا باید احساس خطر کنه ؟ یعنی از نظر پریسا من یه رقیب سرسختم ؟ اگه واقعا نامزدیشون قطعی باشه که نباید از این چیزا بترسه ! کسرا با خوش رویی درخواست پریسا رو پذیرفت : - حتما ! لب تاپت رو آوردی ؟ پریسا با ذوق سرشو تکون داد و از جاش برخاست . - بله . برم بیارم ؟ - برو بیار . بذارش اونجا که سر و صدا کمتر باشه و به نقطه ای از سالن پذیرایی اشاره کرد که کمی در نقطه دورتری قرار داشت . پریسا هم از خدا خواسته پرید از تو اتاق لپ تاپش رو آورد و با کسرا دوتایی رفتن همون گوشه نشستن ! نفسهام از شدت عصبانیت کوتاه و تند و صدادار شده بود و هر کار می کردم چشمام از روشون برداشته نمی شد ! چه بگو و بخندی هم راه انداختن واسه من . آره جون عمه تون ، کاملا مشخصه که دارید اشکالات برنامه رو برطرف میکنید ! لبمو گاز گرفتم و شروع کردم پوست لبمو کندن. حالا خوبه دوتایی توی اتاق نرفتن . وای اون دیگه اوج قباحته . دختر و پسر نامحرم ... یه لحظه از تصویری که تو ذهنم در مورد کسرا و پریسا شکل گرفت ، شوک بهم وارد شد و چشام گرد شد و بلافاصله بعدش صورتمو گرفتم تو دستامو و سرمو چند بار تکون دادم تا اون صحنه ها از ذهنم پاک شن . - مثل اینکه واقعا خود درگیری داری تو ! با تعجب دستامو از روی صورتم برداشتم و سرمو به راست چرخوندم و چشم تو چشم پرهام شدم که با تمسخر و پوزخند داشت منو نگاه می کرد . این کی اومد بغل دست من نشست که من نفهمیدم ؟ دهن باز کردم جوابشو بدم که یادم افتاد این پسره عقل نداره و ممکنه کاری کنه اوضاع بدتر شه . منم که اعصاب و روانم از دست پریسا و کسرا خورد و خاکشیر بود یه چیزی می گفتم دیگه باید ما رو از کلانتری محل جمع می کردن . برای همین دهن نیمه بازمو دوباره محکم بستم و با چشم غره و اخم شدید ، از جام بلند شدم و رفتم به سمت آشپزخونه و پشت میز آشپزخونه نشستم . اما با گذشتن هر لحظه و ادامه دار شدن رفع اشکالات پریسا با کسرا ، انگار یک سوزن به سوزنزار قلب من فرو می کردن . تمام وجودم تو آتش خشم و حسادت ناخواسته ای می سوخت . ای کاش اصلا نمی اومدم . حداقل نمی دیدم و اینطور عذاب نمی کشیدم . اما نه ، خوب شد اومدم و دیدم . تا با یه لبخند کسرا دیگه از این رو به اون نشم و فکر نکنم خبریه . - هی کجایی ؟ یه لیوان آب به من بده ؟ با دستی که جلوی صورتم تکون خورد ، از فکر بیرون اومدم و نگاهم به چهره پرهام کشیده شد . ای بابا . اینم دیگه ما رو ول نمی کنه . عجب غلطی کردیم یه چیزی بهش گفتیم . کاش دست از سرم ور داره . بی حوصله گفتم : - چی می خوای ؟ اخم کرد و گفت : - تو هپروتی ؟ یه ساعته ایستادم جلوت می گم یه لیوان آب به من بده . ای خدا ، چرا این زبون منو یه چند سانت کوتاهتر نیافریدی ، که همچین مواقعی اگر هم دلم بخواد ، نتونم جواب یکی رو بدم ؟ یه ابرومو دادم بالا و گفتم : - مشکل بینایی نداری احیانا ؟ لیوان از اینجا، پارچ آبم از اونجا برمیداشتی تا یک ساعت علاف من نشی ! به میز جلوی روم که پر از لیوان بود و یخچال اشاره کرده بودم . پرهام اما بدون اینکه چشم ازم برداره ، برقی در چشماش درخشید و با پوزخندی گفت : - این وظیفه میزبانه که احتیاجات مهمان رو برطرف کنه ، کوچولو ؟ شیرفهم شد ؟ کسرا با اون همه ابهتش تا حالا یکبار هم به من نگفته کوچولو ، اونوقت این جغله پسر مو قشنگ از راه نرسیده به من می گه کوچولو ؟ اما بی اختیار از برق چشماش ترسیدم و نخواستم بیشتر از این سر به سر ش بذارم برای همین خیلی محکم و راسخ از جام بلند شدم که از آشپزخونه بزنم بیرون که با اون قد مثل علمش ، جلوی راهمو سد کرد . من یه قدم به راست برداشتم، اون یه قدم به چپ ، من یه قدم به چپ برداشتم متعاقبش اون یه قدم به راست و بالاخره بعد از دو سه بار ، عصبانی و خشمگین سرمو بردم بالا و تو چشمای مغرور و تمسخرآلودش زل زدم و گفتم : - این کارا یعنی چی آقای محترم ؟ برید اونور تا رد شم . خواستم مثلا از در ادب وارد شم بلکه بذاره برم پی کارم . اما اون سرسخت تر ازاین حرفا بود . لبخند نصف و نیمه ای زد و گفت : - میدونی شبیه چی شدی الان ؟ شبیه این گربه هایی که یه گوشه اسیر می شن و بعد هی این ور و اونور می رن و هی چنگ می اندازن که فرار کنن ناغافل از اینکه .... - پرهام ! با صدای پرجذبه کسرا که پرهام رو کوبنده و محکم و پرسشگر ادا کرده بود ، نزدیک بود سکته کنم . پرهام که پشتش به در آشپزخانه بود سریع خودشو جمع و جور کرد و برگشت . منم دست رو قلب ترسانم گذاشتم و چشم به کسرا دوختم که با اخمی سنگین و چهره ای خشمگین به پرهام نگاه می کرد : - برو ببین پریسا چه کارت داره ! به نظر نمیرسید پرهام خودشو باخته باشه ، چون به ظاهر عادی و خونسرد آشپزخونه رو ترک کرد و من موندم و یک کسرای هولناک که داشت قدم به قدم به من نزدیک می شد .با دهانی باز و وحشت زده بدون اینکه بتونم چشم از چشم کسرا بردارم ، عقب عقب می رفتم ، فهمیده بودم که به حد مرگ عصبانیه ، اما دقیقا نمی دونستم چرا و فرصت اینکه فکر کنم و یا لااقل خودم رو برای دفاع آماده کنم ، نداشتم . اونقدر رفتم عقب تا به در یخچال رسیدم . کسرا هم حالا درست در یک قدمیم ایستاده بود ، هنوز چشمامون به هم میخ شده بود . من مثل یک گنجشک اسیر و با دهانی باز و سینه ای که بالا و پایین می رفت و کسرا مثل یک کوه آتش فشانی که هر آن گذازه های خشمش رو به سمتم پرتاب می کرد . به خودش فشار می آورد که صداش بیرون نره : - داشتید چه غلطی می کردید ، اینجا تنهایی ؟ موش و گربه بازی راه انداخته بودید ؟ درسته که تا حالا کسرا رو در حالتهای مختلفی از عصبانیتش دیده بودم ، اما این یکی با همه فرق داشت و من از ترس داشتم قالب تهی می کردم .با لکنت و صدایی که می لرزید به زور گفتم : - نه ... نه به خدا ... ما ... ما ... یعنی من ... همین تعلل و دست دست کردن من در جواب ، کافی بود که آتشفشان غضب کسرا رو فعال کنه . صورتش از خشم قرمز و رگ گردنش بیرون زده بود . بازوهامو از دو طرف گرفت و محکم تکونم داد : - مگه نگفته بودم .... - اِ شما اینجایید بچه ها ... داشتم دنبالتون می گشتم . می خوام شام رو سرو کنم . بهار عزیزم . یه زحمت بکش با کمک کسرا ظرفا رو ببرید سر میز بچینید . کسرا ، ظرفای سنگین رو خودت ببر . خانوم جون مثل یک فرشته آسمانی برای نجات من ، در درگاه آشپزخونه ظاهر شد . کسرا یکباره بازوهامو ول کرد و هر دو غافلگیرانه به خانوم جون زل زدیم . خانوم جون رفت به سمت اجاق گاز و بعد از چند ثانیه وقتی دید هیچ حرکتی از ما سر نزده ، دوباره گفت : - بجنبید دیگه .
خانوم جون مثل یک فرشته آسمانی برای نجات من ، در درگاه آشپزخونه ظاهر شد . کسرا یکباره بازوهامو ول کرد و هر دو غافلگیرانه به خانوم جون زل زدیم . خانوم جون رفت به سمت اجاق گاز و بعد از چند ثانیه وقتی دید هیچ حرکتی از ما سر نزده ، دوباره گفت : - بجنبید دیگه . کسرا کلافه و عصبی چنگی به موهاش زد و مناز فرصت استفاده کرده و خودمو از چنگال کسرا رها کردم . اما هنوز قلبم آرامش پیدا نکرده بود . خدایا واسه چی عصبانی شد یعنی ؟ کاش بهش می گفتم من سر به سر پرهام نذاشتم ! شاید فکر کرده من دوباره کاری کردم که پرهام رو جری کرده ؟ از زیر چشم دیدم کسرا با اخمهایی سنگین و چهره ای که هنوز آثار خشم توش پیدا بود از آشپزخونه زد بیرون . رفت کنار گوش شهرام چیزی گفت و بعد خودش کنار پدر پریسا نشست . بعد از اون شهرام و پشت بندش سروناز از جا بلند شدند و شهرام اومد کمک من و سروناز رفت توی آشپزخونه کمک خانوم جون ، چون نمی تونست خیلی سرپا بایسته . در نهایت من و شهرام و سروناز و خانوم جون با کمک هم بساط شام رو آماده کردیم . میز شام که آماده شد خانوم جون همه رو برای صرف شام سر میز دعوت کرد . میز ناهارخوری خانوم جون 8 نفره بود . بنابراین کل خانواده پریسا به همراه کسرا و خانوم جون سر میز نشستند و من و شهرام و سروناز که می گفت روی مبل راحت تره ؛غذا برای خودمون کشیدیم که روی مبلها بشینیم . البته خانوم جون طفلی کلی به من تعارف کرد که من به جاش سر میز بشینیم اما به هر حال وجود اون و کسرا سر میز الزامی بود و من هم از دو جهت ترجیح میدادم سر میز نباشم . یک ، دوری از کسرا ، دو ، دوری از پرهام که کلا با همین دو برخورد فهمیدم پسریه که بهتره ازش دوری کرد چون احساس خطر می کردم ! اما جایی که کسرا نشسته بود ، کاملا به من تسلط داشت. یعنی کلا میز ناهارخوری خانم جان طوری قرار داشت که روی هر مبلی می نشستم بالاخره یا نیم رخ یا تمام رخ در معرض دید کسرا بودم ! با اینکه کسرا سر میز شام بالاخره اخمهاش باز شد و حس کردم از اون حالت پکری در اومد ، اما نمیدونم چرا با دیدن لبخندش به جای اینکه خیالم راحت بشه بدتر حالم گرفته شد . توی دلم پوزخند تلخی زدم ، معلومه وجود پریسا خیلی موثر بوده در تغییر این حالت ! نگاهشون کردم . کسرا در همون حینی که داشت با لبخند چیزی تعریف می کرد ، توی بشقاب پریسا که کنار دستش نشسته بود ، غذا می کشید . سرمو دوباره انداختم پایین و با بی میلی شروع به غذا خوردن کردم . این توجه های بیش از حد شهرام به سروناز که با وجود اینکه از من فاصله داشتن ؛ هم حالمو بدتر کرد . بعد از گذشت دقایقی پرهام بشقاب غذاشو دستش گرفت و به بهانه تلوزیون دیدن از سر میز بلند شد . به محض برخاستنش توجهم بهش جلب شد و مسیر حرکتش رو با نگاه دنبال کردم و همینطور چشام از تعجب گرد و گردتر شد و آخر سر نگاهمو با عصبانیت به چهره بی خیالش که درست روی مبل کناریم قرار گرفت ، دوختم ! . اما اون ظاهرا هیچ توجهی به من نداشت و با بی خیالی بشقاب غذاشو روی پاش گذاشت و در حالیکه به تلوزیون چشم دوخته بود ، شروع به غذا خوردن کرد ! نفسی از عصبانیت بیرون دادم و قاشقم رو پر کردم و بردم سمت دهانم و این بار چشمم افتاد به ابروهای دوباره گره خورده کسرا و رد نگاهش که چند بار بین من و پرهام به گردش در اومد ! چشامو انداختم پایین . عجب گیری افتادم از دست این دوتا . یکی از یکی دیوونه تر . خوبه با چشمای خودش دید که من کاری به کار این برادر دیوونه پریسا نداشتم و خودش بلند شد اومد بغل دستم . پس واسه چی دوباره قیافه گرفته ؟ شاید از دست پرهام عصبانیه ، نه از من ؟ فکری مثل جرقه در ذهنم روشن شد . دوباره به کسرا نگاه کردم . متفکر و در هم به ظاهر داشت به حرف پریسا گوش میداد و براش سر تکون می داد . فکر کردم نکنه .... نکنه به رابطه من و پرهام حساس شده ؟ از اون حساسیت ها که مردها نسبت به دختر خاصی از خودشون نشون می دن ؟ یعنی ممکنه ؟ نه ... نه ممکن نیست . پس پریسا این وسط چه کاره است اونوقت . اما یه ندایی ته قلبم چیزی می گفت که به شدت ازش خوشم اومد ، اونم اینکه کسرا روی من حساسیت داره ! با این فکر نگاه موذیانه ای اول به کسرا انداختم و بعد به پرهام که کماکان مشغول تلوزیون دیدن بود . شاید هم پسره واقعا واسه تلوزیون دیدن بلند شده اومده اینجا و کاری به کار من نداره ! دیگه برام مهم نیست . مهم اینه که دلم می خواد کسرا رو بچزونم . حتی اگه اون چیز رو که بهش دلخوشم ، فقط به احتمال یک درصد واقعیت داشته باشه ! سینه ای صاف کردم و سعی کردم لبخند ملیحی بر لب بنشونم . بعد خطاب به پرهام گفتم : - آقا پرهام دوغ میل دارید یا نوشابه تا براتون بریزم ؟ پرهام غافلگیر از حرکت من یه لحظه متوجه حرفم نشد اما بعد از چند ثانیه گفت : - نوشابه لطفا . مرسی . با دقت و ظرفات خاصی که سعی می کردم در حرکاتم مشهود باشه، توی یکی از لیوانها برای پرهام نوشابه ریختم و به دستش دادم . پرهام چند لحظه ای در گرفتن لیوان از دستم تعلل کرد و بعد اونو از دستم گرفت ، در حالیکه هنوز نگاهش توی نگاهم قفل بود . - خوبه ، پس اگه بخوای می تونی مهربون و خانوم باشی . و لیوان رو به سمت دهانش برد . خدایا نگاه کسرا اینجاست . هیجان شیرینی زیر پوستم دوید . اصلا حواسم به پرهام و حرفهایی که می زد و منظور پشت اونها نبود . تمام هوش و حواسم پیش کسرا بود و دوربین نگاهش که به شدت روی من و پرهام زوم شده بود . نگاهمو دوختم به پرهام . لبخند عمیق تری روی لبم نشوندم و تکون زیبایی به سر و گردنم دادم تا گوشواره هام هم حرکت بکنن و صدا بدن . بعد با شیرینی گفتم : - چرا که نه ، وقتی طرف مقابلم یه آقای باشخصیت باشه . و بدون اینکه ذره ای از لبخندم بکاهم ، لیوان دوغ رو بردم کنار لبم . چشمای پرهام با تعجب و حیرت روی چهره ام مکث کرده بود . با اینکه نگاهم به ناچار روی پرهام بود اما اصلا روی حالاتش تمرکز نداشتم و زیر چشمی حرکات کسرا رو می پاییدم که به نظر می رسید لحظه به لحظه اخم سنگین تری داره به چهره اش می شینه ! - برای من فیلم بازی می کنی ؟ صدای عصبی و تند پرهام منو از اوهام و خیالات بیرون آورد . مثل کسی که تازه از حالت مسخ بیرون اومده باشه و متوجه اطرافش شده باشه ، نگاه گیج و منگمو دوختم به چهره عصبی و نسبتا سرخ پرهام ! - چی ؟ پرهام با چشمان خشمگین به من خیره شده بود: - می خوای منو خر کنی ، گربه ملوس ؟ آره ؟ بعد پوزخندی زد و سرشو آورد نزدیک تر . - اما هیچ کدومتون حریف یه سگ هار مثل من نمی شید ! از تو ملوس تر و نازترش هم نتونستن منو اهلی کنن ، چه برسه به تو که اون روی سکته ات رو هم دیدم ! خدایا این چی داره می گه ؟ منظورش چیه ؟ با حیرت چند لحظه تمام به پرهام نگاه می کردم بلکه از حرفاش سر در بیارم . - منظورت چیه ؟ با کی بودی ؟ هنوز هم نفهمیده بودم منظورش چیه . پرهام عصبی و پرخاشگر جواب داد : - معلومه با تو ! هنوز یک ساعت هم نشده اونطور به پر و پام پیچیدی ، به همین زودی تغییر موضع دادی و حالا داری از یه راه دیگه وارد می شی ؟ تازه ذهنم کم کم داشت حرفاش رو تجزیه و تحلیل و پردازش میکرد . با گذشت هر لحظه و پی بردن به عمق حرفهای پرهام چشمام از خشم و تعجب و حرص با هم گرد شد و دندونهام به هم فشرده تر ! - تو .. تو ... تو در مورد من چی فکر کردی ، پسره ی ... نفسی عمیقی بیرون دادم . باید هم ذهنمو متمرکز می کردم ، هم لکنت زبانم رو از بین می بردم . گند کاشتی بهار ، گند ، ببین این الاغ چی فکر کرده پیش خودش و چی داره بهت می گه . - ببینید آقای محترم ، من فقط خواستم رسم مهمونداری رو کامل کرده باشم و احیانا اگه دلخوری بوده برطرف کنم ، وگرنه این خود شما بودید که اومدید کنار من نشستید . از اولشم نه کاری به کار شما داشتم ، نه اصلا از ریخت و قیافه تون خوشم اومده بود . و با حرکتی تند از جام بلند شدم و بشقاب به دست به سمت آشپزخونه حرکت کردم . تمام بدنم از خشم و ناراحتی می لرزید . هم از دست خودم دلخور بودم هم از دست پرهام ، و هم کسرا ! خاک تو سرت بهار . خاک تو سرت .اه حالم از خودم به هم می خوره . ببین به خاطر کسرا چطور خودمو پیش این پسره مریض کوچک کردم . کسرا از اولشم گفت کاری به کارش نداشته باشم . حتما یه چیزی می دونسته دیگه ! تا آخر شام دیگه از آشپزخانه بیرون نرفتم . اعصابم به کلی متشنج شده و حال و هوای عاشقی هم به کل از سرم پریده بود و به جاش ناراحتی عمیقی توی وجودم نشسته و به قلبم فشار می آورد . کسرا و شهرام و علی و پروانه و پریسا همه در بردگرداندن وسایل شام به آشپز خونه کمک می کردن و من و سروناز و خانوم جون توی آشپزخونه بودیم . اما تو تمام مدتی که کسرا در حال رفت و آمد به آشپزخانه بود ، حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت ، با این حال اخم کرده و به طور غیر عادی نسبت به اوایل مهمانی ساکت بود . طوری که علی شوهر پروانه یه جا به شوخی خطاب به کسرا گفت : داداش تو خسته ای برو بشین گروه امداد نجات هست ، کمک می کنه . بعد از جمع و جور شدن بساط شام من باز هم از آشپزخونه بیرون نرفتم و به بهانه های مختلف سر خودمو گرم کردم تا زمان رفتن مهمونها . اما یه بار که کسرا برای بردن سینی چای به آشپزخونه اومد خیلی جدی و سرد به من گفت : - بعد از مهمونی صبر میکنی با هم بریم خونه تو ، کارت دارم ! با این کلام یه بار دیگه تنم به لرزه افتاد . می دونستم می خواد در مورد مسائل بین من و پرهام ازم سئوال بپرسه و من به هیچ وجه دوست نداشتم امشب باهاش صحبت کنم . اگه صبر کنم تا فردا حتما خودشم کمی آروم تر می شه . آره . باید بعد از مهمونی ، وقتی حواسش نیست ، بذارم برم ! همینطور هم شد . بعد از مهمونی وقتی کسرا دستشویی رفته بود ، من سریع از موقعیت استفاده کردم و با خانوم جون و سروناز و شهرام خداحافظی کرده و برگشتم خونه . اما نیم ساعت نگذشته بود که زنگ خونه ام به صدا در اومد . کسرا بود ! از توی چشمی در دیدمش . خدایا چه کار کنم ؟ نصف شبی چرا دست از سرم بر نمی داره ؟ یه بار دیگه زنگ در به صدا در اومد اما من هیچ حرکتی نکردم. تصمیم گرفتم در رو باز نکنم . زنگ سوم هم خورده شد و من همونطور بی حرکت و ترسان پشت در به انتظار رفتن کسرا ایستاده بودم . بالاخره رفت . خدایا شکرت . هنوز دو دقیقه از رفتنش نمی گذشت که اینبار صدای اس ام اس گوشیم منو از جا پروند . - در رو باز نکردی که چی بشه ؟ یعنی فردا نمی آی سرکار ؟ لعنتی . لعنتی . شماره کسرا بود . این اولین تماس کسرا از گوشیش با من بود . من حتی شماره اش رو ذخیره نکرده بودم . خنده ام گرفت . اولین تماسش هم باید با تهدید و خشونت باشه . شنبه ساعت 7 صبح شرکت بودم ! با شناختی که از اخلاق کسرا پیدا کردم می دونستم امروزتوی کار ، هر جور شده تلافی دیشب رو سرم در می آره . بنابراین باید باید تمام راههای بهانه گیری و پرخاشگریش رو تا حد امکان می بستم که از جمله اونها سروقت رسیدن بود ! یه حسی بهم می گفت امروز کسرا زودتر از 8 پیداش می شه به این امید که بتونه با دو دقیقه تاخیر من ، ازم آتو بگیره . و همونطور هم شد . یعنی درست ساعت 7:30 در شرکت باز شد و کسرا وارد شد . به محض ورودش از جا برخاستم و خیلی بلند و رسا سلام کردم . چند ثانیه با بهت و تعجب و بعد حرص به من خیره شد . بعد با اخمی شدید و فکی که منقبض شده بود جواب سلامم رو داد و با قدمهایی محکم و کوبنده به سمت اتاقش روانه شد.کنار در اتاق قبل از وارد شدنش نیم نگاهی به من انداخت و گفت : - به آقا نعمت بگو یه چایی برام بیاره . وقتی در بسته شد ، دست رو قلبم گذاشتم و لبخند زدم . خدا رو شکر . فعلا که به خیر گذشت .اما خوب حالش رو گرفتم . فکر کرد می تونه سر دیر اومدنم توبیخم کنه . بعد به در بسته اتاق نگاه کردم و در حالیکه از زرنگی خودم خوشم اومد زیر لب گفتم : فکر کردی بعد این همه مدت نشناختمت مهندس ! به آقا نعمت سپردم براش چایی ببره و خودم به کارم مشغول شدم . اما دلم در تب و تاب بود یه وقت اتفاقی نیافته و کسرا رو جری کنه . یک ساعت بعد از اومدنش احضارم کرد . خدا امروز رو به خیر کنه . بذار برسی سر کار بعد غر زدنهات رو شروع کن . بعد از اینکه نفسی بیرون دادم ، ضربه ای به در اتاق زدم و وارد شدم . هنوز در رو کامل نبسته بودم که دادش هوا رفت : - چرا اون پاکتی که پنج شنبه بهت داده بودم بفرستی برای شرکت سبلان نفرستادی ؟ مگه نگفتم خیلی فوریه و باید همون روز بره ؟ محکم و با اعتماد به نفس جواب دادم : - من همون موقع که بهم دادید با پیک فرستادم ، رسیدشو هم دارم . مگه مشکلی پیش اومده ؟ جا خورد . اما کم نیاورد . تعجب می کنم یعنی خودش شخصا زنگ زده به شرکت سبلان که ببینه پاکت رسیده دستشون یا نه ؟ ببین برای اینکه منو توبیخ کنه ، دست به چه کارها که نمی زنه ! - پس چرا منشیش میگه به دستش نرسیده ؟ رسید از کی گرفتی ؟ من بهت سفارش کردم فقط به دست منشی برسه ! چرا اینو به پیکیه نگفتی ؟ معلوم نیست پاکت به دست کی رسیده اصلا ! - اما من رسیدشو دارم مهندس ، صبر کنید برم بیارمش ... با عصبانیت فریاد زد : - رسید به چه درد من می خوره . چرا دقیقا اون کاری رو که گفتم انجام ندادی ؟ از اونجا که مطمئن بودم از بابت این قضیه به مشکل برنخواهم خورد منم کم نیاوردم و خیلی محکم جوابشو دادم : - اول اینکه به هیچ وجه نگفتید فقط باید به دست منشی برسه ، تنها تاکید کردید که باید همین امروز به دست شرکت سبلان برسه و منم دقیقا همین کار رو کردم . به پیکیه سپردم حتی اگه منشی نبود به دست کارمند دیگه ای بسپاره و ازش رسید بگیره . یا اون شخص پاکت رو به منشی نداده هنوز یا اونقدر که منشی شرکت سبلان گیج و منگه شاید پاکت رو گرفته و یادش نیست ! به هر حال من الان خودم قضیه رو پیگیری می کنم و به اطلاعتون می رسونم . اومد چیزی بگه که تلفن روی میزش زنگ خورد . گوشی رو برداشت : - بله - ... - درسته کلافه چنگی به موهاش زد و به من خیره شد . - ... - ممنون که خبر دادید . اگه مشکلی بود به آقای محمودی بگید تماس بگیرن از کارشناسها راهنمایی بخوان . - ... - بازم ممنون . - .. - خدا نگهدار . ای خدا شکرت که همینجا جلوی من ضایعش کردی ! فعلا دو هیچ به نفع منه ! می دونستم آقای محمودی از کارمندای شرکت سبلانه و این تلفن قطعا از جانب منشی شرکت سبلان بوده که خواسته خبر بده پاکت رو دریافت کرده . سعی کردم خودمو دلخور و عصبانی نشون بدم . - حالا خیالتون راحت شد ؟ و با قهر برگشتم که از اتاق بیام بیرون . دستم به دستگیره در نرسیده بود که صداشو شنیدم - امروز هنوز تموم نشده ! بالاخره تو دام آقای عنکبوت گرفتار می شی ! از همونجا نگاهش کردم . یه طرف لبش بالا رفته بود به نشانه پوزخند ! چند لحظه نگاهش کردم . خدایا ، چطور شد که عاشق این مرد سرسخت و لجوج شدم ؟ چرا حتی توی این لحظه ها به جای اینکه ازش متنفر بشم ، قلبم با شدت بیشتری می کوبه ؟ توی عالم خودم فقط یادمه که گفتم : - من خیلی وقته که تو دام آقای عنکبوت گرفتار شدم ! تعجب ، بهت ، ناباوری و گیجی رو همزمان توی نگاهش دیدم . و بعد سریع از اتاق بیرون اومدم . وای بهار پته ات رو ریختی رو آب دختر احمق . حالا می فهمه که مدتهاست گرفتارشی . آخه این چه جمله ای بود که گفتی ؟ همینطوری کلی داره آزار و اذیتت می کنه دیگه وای به حال روزی که بفهمه عاشقشم هستی ، امونت نمی ده بدبخت ! اگه ازم پرسید منظورت از اون جمله چی بود ، چه جوابی بهش بدم ؟ آهان بهش می گم منظورم این بود که این مدت اخیر خیلی اذیتم کردید. آره ، آره همین خوبه . اتفاقا این بیشتر به منظور جمله ام می خوره تا عشق و عاشقی . اما پس چرا اونقدر گیج و متحیر نگام می کرد ؟ یعنی چه فکری پیش خودش کرده ؟ حول و حوش ساعت 10 کسرا برای انجام کاری ، از شرکت بیرون رفت . خدا رو شکر تا اون لحظه به مشکل خاص دیگه ای برخورد نکردم .اما یک ساعت بعد از خروجش، یعنی ساعت 11 بهناز روی گوشیم زنگ زد و ازم خواهش کرد اگه مقداری پول توی حسابم دارم بهش قرض بدم و براش کارت به کارت کنم . کمی کمتر از مبلغ مورد نظرش پس انداز داشتم که بهش قول دادم همین الان به حسابش واریز کنم . تنها مشکلی که وجود داشت و ازش می ترسیدم این بود که هر آن در غیاب من کسرا سر برسه . دستگاه خودپردازی هم که می تونستم باهاش کارمو انجام بدم حدود 10 دقیقه ای با شرکت فاصله داشت . اول فکر کردم زنگ بزنم به کسرا وتلفنی ازش کسب تکلیف کنم اما بعد پشیمون شدم . چون می دونستم امروز در جهت نیل به هدفش ! قطعا اجازه نمی ده پامو از در شرکت بیرون بذارم. از طرفی بهناز هم اولین بار بود همچین درخواستی از من داشت و من اصلا دلم نمی خواست ذره ای تعلل کنم . سری پیش بابت مرخصی حسابی شرمنده اش شدم و امروز دیگه نمی خواستم اون اتفاق بیافته . یا باید پیه ناراحتی و دلخوری بهنازو به تنم می مالیدم یا پیه دعوا و تنبیه کسرا رو ، و من بی برو برگرد دومی رو انتخاب کردم ! شهرام هم شرکت نبود که حداقل قضیه رو بهش بگم ، برای همین تنها به آقا نعمت گفتم که من 20 دقیقه ای بیرون کار دارم و برمی گردم و بعد بدون تعلل چادر سرکردم و از در شرکت بیرون رفتم . نفهمیدم چطور خودمو به دستگاه خودپرداز رسوندم و کارمو انجام دادم و برگشتم . در شرکت رو که باز کردم با احتیاط نگاهی به اطراف انداختم . همه جا در امن و امان بود . یعنی نیومده ؟ از کجا بفهمم ؟ چادرمو در آوردم و گذاشتم رو جارختی و آروم رفتم پشت میزم نشستم . باید از آقا نعمت آمار بگیرم . همون لحظه آقا نعمت با یک فنجان چای در دستش از آبدارخونه بیرون اومد . تا منو دید گفت : - اِ اومدی ؟ تا رفتی آقای مهندس پیداش شد و سراغت رو گرفت . منم گفتم یه توک پا رفتی بیرون کار داشتی الان بر می گردی . با این حرف قلبم می خواست بیافته توی دهنم . یکی از دستامو گذاشتم روی گونه امو با ناراحتی و دلخوری گفتم : - ای وای . چه بد . چی گفت ؟ داد و بیداد کرد ؟ آقا نعمت خنده ای کرد : - چرا اینقدر می ترسی دختر جان . من بهش گفتم کارت طولانی نیست و زود بر می گردی ؛ اونم هیچی نگفت و رفت تو اتاقش . طفلی آقا نعمت چقدر ساده است . اگه ناراحت هم بشه که سر آقا نعمت داد و بیداد راه نمی اندازه . صبر کرده تا من برگردم و بعد تلافی کنه . ای خدا چرا اینقدر بدشناسم من ؟آقا نعمت فنجان چای رو به اتاق کسرا برد و وقتی برگشت خطاب به من گفت : - آقای مهندس گفت بری توی اتاقش . داشتم از ترس می مردم ، اما به خودم قوت قلب میدادم . ای بابا مثلا چه غلطی می خواد بکنه ؟ بهش می گی یه کار فوری پیش اومد رفتی و زود برگشتی . جرم که نکردی . برای همه ممکنه پیش بیاد . اگه ببینه ترسیدی بدتر می کنه . بهتره قوی باشی دختر ، آره . با اجازه ورودی که داد در رو باز کردم و وارد شدم . آهسته و آروم . و بعد در رو پشت سرم بستم . سرش پایین بود و داشت چیزی یادداشت می کرد . چند لحظه گذشت . فکر کردم قبل از اینکه بازخواست کنه خودم جریان رو بهش بگم ، هنوز سرش پایین بود . - ببخشید آقای شکیبا ، وقتی نبودید یه کار فوری برام پیش اومد مجبور شدم از شرکت برنم بیرون . البته فقط... با بالا آوردن سرش و دوخته شدن نگاه جدیش به چهره ام ؛حرفم یادم رفت و با دهان باز بهش خیره شدم .دو دستشو به هم قفل کرد و گذاشت زیر چونه اش : - ادامه بده ! لبمو تر کردم : - همین دیگه . اما کارم زیاد طول نکشید. باور کنید فقط 20 دقیقه شد ! چند بار سرشو تکون داد و از جاش بلند شد . طبق عادت منم ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم . در حالیکه به سمتم می اومد گفت : - روز اول بهت گفتم توی ساعت اداری تنها با اجازه من حق داری پاتو از در شرکت بیرون بذاری ، درسته ؟ چند بار پلک زدم و هیچ نگفتم . - گفتم یا نگفتم ؟ لبمو به هم فشردم و سرمو به نشونه تایید تکون دادم . - جواب منو بده با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم : - بله درسته حالا درست روبروی من ایستاده بود . شاید به فاصله یک متر و من همه جوره تحت تاثیر جذبه و قدرت مردانگیش قرار داشتم و این باعث می شد دست و پامو گم کنم : - پس چی پیش خودت فکر کردی که سرخود و بدون اجازه ، شرکت رو ول کردی به امون خدا و رفتی پی کارت ؟ حرفای منو جدی نگرفته بودی نه ؟ سریع گفتم : - نه ... وقتی چشمهاش گرد شد تازه متوجه اشتباهم شدم و ادامه دادم : - منظورم اینه که .... یعنی جدی گرفتم ابروهاشو بالا داد و لبخند مضحکی به لب آورد : - اما برای اینکه خیال هر دومون راحت شه که از این به بیشتر به حرفام توجه میکنی ، اضافه کاری این ماهت رو صفر رد می کنم . و بعد چرخید که بره سمت میزش . مغزم یه لحظه اون چیزی رو که گفت نتونست پردازش کنه . با این پولی که امروز به حساب بهناز ریختم ، موجودیم صفر شده . کلی خرج دارم که برنامه ریزی کردم با حقوق این ماه انجام بدم . مانتو و کفش می خوام . پولی که از شکوفه قرض گرفتم باید این ماه بهش پس بدم ، دندون عقلم باید جراحی بشه و دکترمی گفت وجودش بیشتر از این ضرر داره و ممکنه خراب بشه و به سایر دندونهات آسیب برسونه ؛ تازه خرید خونه و خورد و خوراک بماند !حالا که آخر برجه و من تمام ماه اضافه کاری ایستادم این انصاف نیست . خصوصا این ماه که 60 ساعت اضافه کاری دارم . - آقای شکیبا ؟!!! صدام پر از التماس بود . میانه راه برگشت و نگاهم کرد . چند بار پلک زدم . خدایا چی باید بهش بگم . سعی کردم با آرامش صحبت کنم بلکه دلش به رحم بیاد . - اما این منصفانه نیست . من این ماه هر روز حداقل دو ساعت اضافه بر سازمان ایستادم . لااقل یه جریمه دیگه در نظر بگیرید . هر چی باشه قبول می کنم . کمی مکث کرد و بعد گفت : - بد فکری نیست ! بذار ببینم ... دست راستشو گذاشت زیر چونه اش و دست چپش رو تکیه گاه دست راست کرد و به ظاهر حالت متفکری به خودش گرفت : - خوب ، نظرت چیه از امروز به مدت یک ماه ، تو به جای آقا نعمت برام چایی بیاری ، غذامو گرم کنی ، میز ناهارمو بچینی ، بعد جمع کنی و خلاصه تمام کارهایی که آقا نعمت برای من می کنه رو تو برام انجام بدی ؛ هان ؟ چشماش از شیطنت برق می زد و لبش رو به هم می فشرد که خنده شو مخفی کنه و با دقت به من چشم دوخته بود . دهان باز شده از تعجبم رو محکم به هم بستم و دندونهامو با حرص به هم فشردم . - دیگه چی ؟ می خواید بادبزن هم بیارم بادتون بزنم ؟ تو هوای گرم می چسبه ها ؟ سرشو کج کرد و با همون لبخند فروخورده گفت : - اگه اونم باشه که خیلی عالیه ، جریمه ات از یک ماه به 15 روز کاهش پیدا می کنه . چشام از پرروی بی حد و حصرش گرد شد و چهره ام از عصبانیت سرخ : - هرگز این کارها رو انجام نمی دم ،حتی اگه به جای یک ماه دو ماه اضافه کاریم صفر بشه ! با بی قیدی شانه بالا انداخت : - هر طور میلته . به هر حال من بهت حق انتخاب دادم . با حرص و کنایه گفتم : - واقعا ممنون که از بین دو گزینه بد و بدتر بهم حق انتخاب دادید . چطور این همه لطف دارید ، نمی دونم ! بعد ناراحت و دلخور سرمو چند بار تکون دادم: - شما اصلا رحم و مروت رو می دونید چیه ؟ شما این تو،عضو تپنده ای به اسم قلب هم دارید ؟ به قلبم اشاره کردم و ادامه دادم : - تعیین همچین جریمه ای ؛ فقط به خاطر 20 دقیقه غیبت ، کار آدمای عادی نیست آقای شکیبا ! شما قطعا بی رحمترین و سنگدل ترین آدمی هستید که من تو عمرم دیدم ! چهره کسرا از حالت تمسخر در اومده و جدی شده بود . من دیگه صبر نکردم چیزی بگه و برگشتم که از اتاق خارج بشم . بغض بدی توی گلو داشتم . بمیری بهار با این بغض های گاه و بی گاهت . انتظار چی رو داشتی دختر ؟ که کسرا بعد از عقد یه آدم دیگه بشه ؟ که تغییر کنه و مهربون بشه ؟ که دیگه دعوات نکنه و همیشه به روت بخنده ؟ توی اوج ناراحتی ته دلم خنده تلخی کردم . اگه می بینی مثل قبلنا سرت داد نمی زنه ، بدبخت ، نه به خاطر علاقه که از سر اجباره ، به خاطر مسائل همسایگی و چشم تو چشم شدن و محبتهایی که می بینه خانوم جان نسبت بهت ابراز می کنه و گرنه ... تو همین افکار در حالیکه هنوز به دستم در نرسیده بود ، با فشاری که به بازوم وارد شد و نیرویی که منو متوقف و پست بندش چرخوند ، از حرکت ایستادم . - من بی رحمم ؟ من قلبی تو سینه ندارم ؟ یا این تویی که دلت می خواد همیشه ظاهر قضیه رو ببینی و یک لحظه به عمق کاری که یکی برات انجام میده ، فکر نمی کنی ؟ اینکه به خاطر جنابعالی که دلتون برای پدر و مادرتون تنگ شده ، تو رو به عقد خودم در آوردم و دارم کارای رفتنت رو جور می کنم ، در حالیکه باید از عالم و آدم این موضع رو مخفی نگه دارم ، به نظرت سنگدلیه ؟ اینکه اینجا دارم تقریبا یک و نیم برابر حقوقی که به یک منشی با سابقه می دن به تو پرداخت می کنم ، از نظرت بی انصافیه ؟ اینکه به شهرام گفتم ... به اینجا که رسید جمله شو ادامه نداد و فقط لبهاشو محکم به هم دوخت و چند ثانیه عمیق و متاثر نگاهم کرد . خدایا توی نگاه کسرا چیزهای جدید می بینم . این کسرا ، اون کسرایی نیست که در همچین مواقعی فقط برق تهدید و خشم تو چشماش پیدا بود ! کسرا بعد از چند ثانیه کلافه سری تکون داد و دوباره گفت : - نیازی نمی بینم بابت کارهایی که انجام میدم بهت توضیح بدم ، فقط همین یکبار ، اونم به خاطر اینکه نری بشینی برای خودت از من توی ذهنت یه غول بی شاخ و دم بسازی و شبها از ترسش کابوس ببینی ، دارم بهت می گم . خوشبختانه یا بدبختانه ، پدر و مادر و خواهرت فعلا مسئولیت تو رو به گردن من گذاشتن . و من تا وقتی که بری و برگردی و همه چیز تمام شه و تو رو به دست خانواده ات بسپارم ، نمی تونم نسبت به تو و کارای بچگانه تو و سرنوشتت بی اهمیت باشم . جریمه امروز هم نه به خاطر 20 دقیقه تاخیرت که به خاطر بی توجهی به اخطارهای من توی مهمونی دیشبه که به حرفم گوش نکردی ! وقتی بهت می گم به پرهام نزدیک نشو و کاری به کارش نداشته برای اینه که می دونم عاقبت نزدیکی به پرهام چیه و نمی خوام گرفتارش بشی . اما توی احمق فکر می کنی به خاطر خودم یا از ترس رفتن آّبروم دارم بهت هشدار می دم . بهتره یه کم ، فقط یه کم بزرگتر بشی بهار و بزرگونه تر فکر کنی تا صدمه نبینی . تو عمق چشمها و نگاه کسرا غرق بودم و مدهوش که ناگهان در باز شد و صدایی که مبهوت و متعجب گفت : - اینجا چه خبره ؟ کسرا سریع بازومو ول کرد و ازم فاصله گرفت و من گیج از حرفهای جدید و نگاه جدیدتر کسرا ، به سمت در برگشتم . پریسا با دیدن ما خنده عصبی ای کرد و گفت : - بهتره یه موقع دیگه مزاحم بشم ، مثل اینکه کار داشتید !