با احساس درد شدشدی در کمرم چشمهام رو باز کردم. با دیدن جایی که خواب رفته بودم آه بلندی کشیدم و

با حرص به جای خالی ارسلان خیره شدم. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. ساعت 5 رو نشون میداد.

از این همه سحر خیزی خودم تعجب کرده بودم. همیشه تا ساعتای 10 خواب بودم ولی امروز انگار سحر

خیز شده بودم. راستش تعجب هم نمی کردم. با اون ترز خوابیدن هر کسی بود تا دو ثانیه هم تحمل نمی اورد
 
و بیدار میشدبا کرختی از جام بلند شدم و به طرف پله ها حرکت کردم.خودم رو به سالن رسوندم و به اطراف

خیره شدم. انگار تنها کسی که سحر خیز بود من نبودم. با تعجب به جمعی که توی سالن بودند خیره شدم. حتی

رزانا هم بود! تنها کسنی که توی جمع حضور نداشتند ارسلان و یاشار بود. با دقت به چهره ی دره رزانا خیره

 شدم.انگار براش اتفاقی افتاده بود چون بی توجه به بقیه با حرص به در خونه خیره شده بود. بیخیالش شدم  و با

صدای بلندی رو به همه صبح به خیر گفتم. همه جوابم رو دادند به جز رزانا که چشم غره ای بهم رفت.اصلا هم

برام مهم نبود دختره ی افاده ای! با پیدا کردن جای خالی کنار مهمان زن عمو که فهمیده بودم اسمش دل ارامه به

طرفش حرکت کردم  و با گفتن ببخشیدی کنارش نشستم. با صدای زن عمو نگاهم رو بهش دوختم. با دیدن لبخندی

  که کنار لبش جاخوش کرده بود اخم ریزی کردم و  سرم رو پایین انداختم.

زن عمو:- سارینا جان مگه صبحانه نمی خوری؟

سعی کردم لبخندی بزنم.

- نه ممنون من هیچوقت عادت ندارم صبحانه بخورم.

اون هم بی خیال شد و مشغول صحبت با خانوم رفوئی شد. نمی دونم چند دقیقه گذشته بود که نازنین با لباس گرمکن

ورزشی از پله ها پایین اومد و با صدای بلندی گفت:

- من حاضرم بریم!

با تعجب گفتم:

- مگه کجا میرید؟!

انگار تازه همه حواسشون بهم  جمع شده بود چون نازنین شتاب زده گفت:

- ای وای سارینا زود باش آماده شو!

تا اومدم چیزی بگم  با حرص دستم رو گرفت و به طرف پله ها هلم داد.از این همه وحشیگریش تعجب کرده بودم ولی

خب چیزی نگفتم و راه اتاقم رو پیش گرفتم.

راستش نمی دونم دونستم چی باید بپوشم ولی با یاداوری لباس های نازنین من هم یک گرمکن مشکی  پوشیدم و از اتاق

  خارج شدم.

 قرار بود از راه جنگل بریم. من و نازنین و دل آرام پا به پای هم راه میرفتیم بقیه هم جلو تر از ما راه افتادند. توی تمام

مدتی که راه میرفتیم دل آرام از زندگی خودش میگفت. نازنین هم از رشته اش. فقط من بودم که سکوت کرده بودم و به

حرف هاشون گوش می دادم. راستش بنظرم حرف هاشون کسل کننده بود به همین خاطر هم بدون اینکه بزارم بفهمن قدم

هام رو آرومتر کردم و تصمیم گرفتم از طبیعت لذت ببرم. از طرفی یک نگاهم به اطراف بود از طرف دیگه ای هم نگاه

دیگه ام  به نازنین و دل آرام بود تا مبادا گم شم.اون ها هم اونقدر مشغول حرف زدن شده بودند که من رو به کلی فراموش

کرده بودند.

 هوا  اونقدر سرد بود که بخار از دهنم بیرون می اومد. مطمئن بودم بینیم سرخ شده بود.دست هام رو داخل جیب هام   فرو

بردم و با شوق به اطرافم خیره شدم. نگاهی به جلوم انداختم. نازنین و دلارام خیلی دور شده بودند. تا خواستم قدم هام رو

سریع تر کنم صدای آشنایی رو شنیدم.