رفتیم تو اتاق و با کمک بابا رو تخت دراز کشیدم...

دکتر چندلحظه بعد اومد و بعد از معاینه تشخیص داد که در رفته...

وااااااای نه....جا انداختن استخوان در رفته خیلی درد داره...

با اشاره دکتره بابا منو محکم تو بغلش گرفت و یهو دردی تو تمام بدنم پیچید که باعث شد جیغ بلندی بکشم...

از درد نفس نفس میزدم و رو بدنم عرق سرد نشسته بود...چشمامو بستم و سرمو بردم عقب...

بعد از اینکه پامو گچ گرفتن برگشتیم خونه...مامان و مروا منتظرمون نشسته بودن...

مامان با یه اسفند دود اومد استقبالم و هی قربون صدقم میرفت و میگفت چشمت کردن...

مروا هم برای اینکه حال و هوای منو عوض کنه مدام شوخی میکرد...

-ببخشید بابا این موقع شب بیدارتون کردم...

پیشونیمو بوسید و گفت:

-این حرفو نزن...الانم برو بخواب و استراحت کن...

با کمک مروا رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم...

-ببخشید مروا تو رو هم خواب زده کردم..

درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت:

-برو...این حرفای عجیب غریبم نزن..بالاخره یه خواهر که بیشتر نداریم...

سرمو رو بالش گذاشتم...خدارو به خاطر خانواده ی خوبی که دارم شکر کردم...مسکنی که خورده بودم کم کم داشت تاثیرشو میذاشت و پلکامو سنگین میکرد...

****

چشمامو باز کردم...گچ پام سنگینی میکرد و هنوز بهش عادت نکرده بودم...موهامو با یه کش ساده بستم و لنگون لنگون راه افتادم سمت دستشویی...صورتمو که شستم و سرحال شدم رفتم صبحونه بخورم...مامان تو اشپزخونه مشغول اشپزی بود..نمیفهمیدم چرا از الان واسه ناهار غذا درست میکنه...

-سلام مامان...صبح بخیر...

-سلام دخترم صبح تو هم بخیر...

-مامان صبحونه داریم؟!

-اره عزیزم الان برات میارم...سرکار که نمیری...زنگ بزن بگو پات شکسته چندروز مرخصی بگیر...

شکری که تو چاییمم ریخته بودمو هم زدم و گفتم:

-اره باید زنگ بزنم...

صبحونم که تموم شد از جام بلند شدم...میخواستم میزو مع کنم که نتونستم و بیخیالش شدم...تعادلمو به زور نگه میداشتم...رفتم گوشیمو برداشتمو شماره شرکتو گرفتم...مژده جواب داد...

-بله بفرمایید...

-سلام مژده ژس نگیر منم بابا...

-ا تویی؟!چرا نیومدی امروز؟!!!

-خب نتونستم...پام شکسته...

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!چرا؟!

-خوردم زمین...حالا وصل کن مدیریت بگم بهشون..

باشه...لحظه ای بعد صدای پویان اومد...

-بله؟!

اه حالا من هی میخواستم از این فرار کنم همه جا بود...ناچار گفتم:

-سلام اقای سهیلی...

با تعجب گفت:

-مرمر تویی؟!سلام...

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم گفت:

چرا نیومدی؟!خیلی منتظرت بودم!

با تعجب گفتم:

-منتظرم بودین؟!مگه جلسه ای چیزی داریم؟!

با خنده گفت:

-مگه فقط واسه کار دلمون واست باید تنگ شه...

با این حرفش عین خر تیتاب خورده شاد شدم...پویان اخه چرا هی داری منو بیشتر به خودت وابسته کنی؟؟؟!میخواستم بگم منم تو رو ندیدم دلم واست تنگ شده...ولی گفتم:

-حالا...میخواستم اگه میشه یکی دوهفته ازتون مرخصی بگیرم...

-برای چی؟!

-راستش...پام شکسته نمی تونم بیام...

بلند گفت:

-چـــــــــــــــــی؟!؟!!!

وقتی دید چیزی نمی گم گفت:

-مرمر...مرمر چرا جواب نمیدی؟!

-بابا هستم...گفتم پام شکسته همین...نمی تونم بیام...اگه میشه مرخصی بگیرم اگه نه که مجبورم بیام دیگه...

با صدایی که به شدت ناراحت بود گفت:

-چرا؟!تو که دیروز سالم بودی؟!چی شد یهو؟!

یعنی این صدای ناراحت و این نگرانی به خاطر من بود؟!...گفتم:

-تو حیاط خونمون رو برفا سر خوردم اینجوری شد...

-دختر تو حواستو جمع نمی کنیا...اخرش میترسم خودتو خدایی نکرده بکشی...

یادش افتاد واسه چی زنگ زدم و گفت:

-اهان راستی تا وقتی پات خوب نشده نمی خواد بیای...

-ولی اخه...

-ولی اخه نداره...همین که گفتم!

به قدری جدی گفت که منم لال شدم...

-باشه ولی اینجوری شرمنده میشم...کارارو کی انجام میده؟!

-تو به این چیزا فکر نکن...فقط استراحت کن تا خوب شی...کارا باهات دارم...

-چی؟!

فوری گفت:

-هیچی...خب من باید برم...کاری نداری؟!

-نه...مرسی بابت مرخصی...

-خواهش میکنم...خداحافظ...

-خداحافظ...

تلفنو قطع کردم و چندبار گوشیو بوسیدم...اخ جون...ادم وقتی پارتیش کلفت باشه همینه دیگه...

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...کیه این موقع زنگ میزنه؟!...همچین زودم نبود ولی به خاطر قرصای مسکن دیرتر بیدار میشدم...یه لحظه شاخ دراوردم...همون شمارهه...دیگه این دفعه جواب دادم...

-بله؟!

-سلام خانم کیایی...

چشمام از تعجب اندازه نعلبکی گشاد شد؟!...امکان نداشت؟!...چرا من تا حاال نفهمیده بودم؟!...یعنی این بوده؟!...پویان....!!!...

-الو هستی؟!

گیج جواب دادم...

-اره...

-انگار خیلی تعجب کردیا...

-کم نه...

-خب مهم نیست از فکرش بیا بیرون...میخواستم بگم اگه ایرادی نداره امروز بعدازظهر با پرک بیایم عیادتت...

دیگه واقعا مخم سوت کشید!!!...چرا امروز هی منو شوکه میکنن؟!...

-هان؟!

خندید:

-هان نه بله!گفتم میایم عیادتت اگه مشکلی نیست...

-اهان!...چیزه...نه موردی نداره...خوشحال میشیم...تشریف بیارید...

خندید:

-چه عجب توقع داشتم لنگه کفش طرفم پرت کنی!چه خانم...

-خب حالا پررو نشید!

-نه به اون پرروت نه به فعل جمعت...پس تا بعدازظهر...

-خداحافظ...

-خداحافظ...

گوشیو قطع کردم...وای اینا میخوان بیان!!!...حالا چرا وای؟!...اخه خیلی هیجان زده ام...از تو اتاق بلند صدا زدم:

-مامان...مامان...

-بله؟!چیزی میخوای؟!

اومد تو اتاق...

-چیه؟!چیزی شده؟!...

از ریتم حرفاش خندم گرفت...بی توجه گفتم:

-چرا ساکتی؟!!دوس داری من نباشم تا کنارت باشه کی؟!...

مامان با چشمای گرد شده گفت:

-خداروشکر همین خلوزیتو کم داشتم مادر...

یادم افتاد چی گفتم...خندیدم و گفتم:

-حواسم نبود...اقای سهیلی مدیرعامل شرکتمون با خواهرش میخوان بیان عیادت من!

-رئیس شرکت میخواد بیاد عیادت تو؟!

سعی کردم خودمو گیج نشون بدم...

-اره دیگه...همین الان زنگ زد گفت بعدازظهر میایم...

-باشه خوش اومدن...به بابات بگم میوه بگیره با شیرینی...بیا صبحونه بخور ضعیف میشیا!!!!

-باشه الان میام!

قلبم داشت تو سینم میزد...الانا بود که برسن...یه شلوار مشکی پوشیده بودم با یه مانتو سفید و شال مشکی سفید...
ارایش ملایمی هم داشتم و همه چی اماده بود...
نمیدونم چرا اینقدر استرس داشتم...میخواستم جلوش خوب به نظر بیام...
زنگ در خورد...مروا درو باز کرد...
پویان و خواهرش پرک اومدن تو...چه تیپی هم زده بود لامصب...
پرک اومد باهام روبوسی کرد و پویان دسته گل بزرگی رو داد به مروا که برای من اورده بود...باهم سلام علیک کردیم و نشستیم...
مروا و مامان تند تند پذیرایی کردن و اومدن نشستن...

پرک با لبخندی رو به من کرد و پرسید:

-خب مرمر جون خدا بد نده چرا پات شکست؟!

با لبخند جواب دادم:

-زمین یخ زده بود سر خوردم...

-اخی...ایشالله زودتر خوب شی...

-مرسی عزیزم...

پویان بالاخره زبون باز کرد و گفت:

-بله خانم کیایی امیدوارم زودتر خوب شین!

جلو مامان داشت فعلاشو جمع میبست...منم خندمو قورت دادمو گفتم:

-خیلی ممنون اقای سهیلی لطف دارید...ببخشید این چندوقته نمی تونم بیام شرکت...

دستشو تکون داد و گفت:

-حرفشم نزنین شما به اندازه کافی زحمت کشیدید تو شرکت..چیزی نیست...

پرک از طرز حرف زدن ما خندش گرفته بود ولی چیزی نمی گفت...نیم ساعت نشستند و همه باهم مشغول حرف زدن شدند...ساعت طرفای شش بود خواستن برن...

-تشریف داشته باشید شام در خدمت باشیم..

-خیلی ممنون ایشالله دفعه دیگه مرمر جون باید استراحت کنه...

-بمونید...

-مرسی خیلی زحمت دادیم ببخشید مزاحم شدیم...

-مزاحم چیه مراهم بودید....

-لطف دارید...با اجازه...

مامان و مروا و بابا تا دم در بدرقشون کردن...اومدن تو...بابا گفت:

-جقدر آدمای خوبی بودن...

مامانم تایید کرد:

-اره خیلی باشخصیت بودن...

مروا هم چشمکی بهم زد و گفت:

-بله!!!!

خندیدم...

شب نشستم رو تختم و با خودم فکر کردم...

یعنی من هدف دیگه ای ندارم برای زندگیم؟!پویان خیلی ذهنمو اشغال کرده ولی نباید بذارم همین طوری پیش بره...

اگه اون منو دوست داشته باشه خیلی خیالش از جانب من راحته و یه جورایی حس میکنم واسش خیلی راحت الوصولم...

اینجوری دوست ندارم...نمی خوام احساسمون مثل فیلما و رمانا خیلی هیجانی و افسانه ای باشه ولی نه دیگه اینجوری...

حداقل باید واسه به دست اوردن من یه ذره تلاش کنه تا بیشتر قدرمو بدونه...

خنده ام گرفت چون اون حتی هیچ چیزی راجب حسش بروز نداده بود اونوقت من داشتم از شرایطم واسه خودم میگفتم...

باید راه و روش زندگیمو معلوم میکردم...ولی هرچی فکر میکردم میدیدم من به چیزایی که میخواستم رسیدم...

درسمو که خونده بودم،خوانواده خوب که داشتم،شغل که این همه واسش تلاش کردم داشتم...دیگه چی میخواستم؟!...هیچی...

نه چرا...بالاخره سن ازدواجم رسیده...

یعنی خودم اینطوری فکر میکنم چون میدونم میتونم یه زندگی مشترک رو شروع کنم و براش تا حد زیادی اماده ام...

ولی این شروع با کی باشه نمیدونم...یکم دیگه صبر میکنم...اگه پویان اعتراف کرد که هیچی...

اگه نه شاید بتونم به کس دیگه ای فکر کنم که بتونیم کنار هم خوشبخت باشیم...

زندگی که فقط دوست داشتن نیست...تفاهم نیست...

خوب بود معنی زندگیو واسه خودم میدونستم...

احساسات چشمامو کور نمی کرد...

-----------------------

یه ماه بود سرکار نمی رفتم و همش گوشه خونه نشسته بودم...دیگه داشتم میترکیدم...خیلی حوصلم سر رفته بود و هیشکی هم هیچ کاری نمی کرد...مروا که درس و دانشگاه داشت و بقیه اوقاتشو با فرزاد جونش میگذروند و کم کم داشت راضی میشد که فرزاد بیاد خواستگاریش...مامان هم که نمی تونست عصاکش من بشه بابا هم که سرکار میرفت و شبا هم خسته و کوفته برمیگشت دلم نمیومد بهش چیزی بگم...یه روز که نزدیک بود دادم بلند شه گوشیم زنگ خورد ...پویان بود از اون روز به بعد شمارشو سیو کرده بودم...با نق نق جواب دادم:

-بله؟!

-سلام...چه طوری؟!

-افتضاح،بد،مزخرف،بازم بگم؟!

خودمم تعجب کردم...از کی تا حالا انقدر باهاش راحت حرف میزدم؟!...ولش کن مگه اون این جوری نبود چرا من نباشم؟!...

-چرا مگه چی شده؟!

-هیچی یه ماهه پام چلاق شده پوسیدم تو خونه حوصلم سر رفته!

-اخی...اتفاقا یه خبری برات دارم که خوشحالت میکنه...

با بی حوصلگی گفتم:

-چی؟!

-اول اخماتو وا کن یه لبخند بزن تا من بگم...

منم مثل این بچه ها که مجری برنامه کودک یه چیزی بهشون میگفت گوش میکردن و فکر میکردن متوجه میشه نیشمو باز کردم و گفتم:

-بیا لبخندم زدم حالا بگو!

خندید و گفت:

-افرین!اماده شو میخوام بیام دنبالت بریم یه جایی!

-کجا؟!

-یه جای خوب که هم دل تو باز شه هم من!

باهاش برم؟!..نمیدونم...اگه...نه بهش اعتماد داشتم...اگه ادم بدی بود یا قصد و نیتی داشت همون اصفهان که دور بودیم خودشو نشون میداد...گفتم:

-واقعا؟!...ولی به مامانم چی بگم؟!نمی گه میخوای کجا بری؟!

-بگو کارای عقب افتادتو میخوام بهت بدم و یکم برات از جریان شرکت توضیح بدم...

-اره فکر خوبیه...باشه پس کی میای؟!

-ساعت پنج که دیر نکنیم...

-باشه...بای..

-خداحافظ...

گوشیو قظع کردم..اخ جون بالاخره از خونه درمیام...مامانو صدا کردم و ماجرا رو بهش گفتم اونم سریع قبول کرد و بهم کمک کرد تا اماده بشم...از وقتی پویانو دیده بود خیلی ازش خوشش اومده بود و خیالش راحتتر شده بود...یه شلوار جین یخی راسته که بهم تنگ نبود پام کردم با یه بارونی سورمه ای و شال سورمه ای...چون پام شکسته بود اون پای سالممو کردم تو نیم بوتم و اون بکی هم دمپایی...خیلی ضایع شده بود ولی مجبور بودم...ارایش هم کردم...زنگ خونه که خورد نفهمیدم چه طوری عرض حیاطو طی کردم و خودمو رسوندم دم در...پویان با دیدنم لبخندی زد و کمکم رد تا سوار شم و خودش اونور نشست...

-ببخشید تو زحمت افتادی...

-خواهش میکنم...خودم خواستم بیارمت...

-باشه به هر حال...نمی گی کجا میریم؟!

-پارک جنگلی...

-اخ جون عاشق پارکم...مخصوصا الان که برف نشسته رو درختا...

با خنده گفت:

-با برف پات شکست هنوزم عاشقشی؟!

-اره خیلی قشنگه...

رسیدیم پارک..رفتیم تو و ماشینو یه جا پارک کرد و پیاده شدیم و نشستیم رو یه نیمکت...جایی که بودیم تقریبا شلوغ بود و چندتا خانواده اومده بودن و هرکدوم مشغول سرگرمی خودشون بودن...نفس عمیقی کشید و گفت:

-اخیش...اینجا خیلی جای خوبیه...ارامش میده...

-اره...

-مرمر...

-بله؟!

-میخوام یه چیزی بهت بگم...خیلی وقته،ولی نمیدونم چرا نشد...امروز یه جورایی دلو به دریا زدم و گفتم بهت بگم...فقط خواهش میکنم تا وقتی حرفام تموم نشده چیزی نگو و زود قضاوت نکن...

منتظر نگاهش کردم و گفتم:

-باشه بگو...گوش میدم...

-شس هفت ماه پیش،تو اومدی شرکت و درخواست واسه کار دادی..تو نسبت به کسایی که واسه این کار مناسب بودن خیلی جوون بودی و هیچ تجربه و سابقه ای نداشتی...ولی میخواستی نشون بدی تو هم میتونی خیلی بهتر از اونایی باشی که یه عمر کارشون این بوده...اون روز وقتی سر منشی داد و بیداد کردی و عصبانی شدی خیلی برام جالب بودی...توجهمو به خودت جلب کردی...به خاطر همین وقتی رفتی با بابا صحبت کردمو و به این نتیجه رسیدیم که تو رو استخدام کنیم..فکر نکنی واست دلسوزی کردم نه...حسم میگفت از پس این کار برمیای...جسارت و غرورت و جدیتت منو به خودت جذب میکرد...وقتی کارتو شروع کردی فهمیدم اشتباه نکردم...اینکه از جون و دل مایه میذاشتی،اینکه کارو با چیز دیگه ای اشتباه نمی گرفتی،وقار و سنگینیت و از همه بیشتر شیطنت و حاضر جوابیت در مقابل من...ناخوداگاه فهمیدم خیلی بهت عادت کردم...همه کاراتو تلافی میکردم تا تو یه کار دیگه بکنی و نمیدونی بعضی وقتا از کارات ساعت ها میخندیدم...ولی از همه بیشتر از این خوشم میومد که مثل دخترای دیگه نبودی...نمی خوام قضاوت بدی بکنم ولی تواز اونایی نبودی که بخوای خودتو به کسی تحمیل کنی...همیشه رو پای خودت وایمیسادیو به هیشکی اجازه ورود به حریمتو نمیدادی حتی اگه خیلی باهاش صمیمی بودی...این شد که روز به روز نظرم و حسم بهت عوض میشد...از خیلی وقت پیش این اتفاق افتاد ولی نمی توستم بهت چیزی بگم...الانم خیلی برام سخته چون نمی تونم تصور کنم اگه جوابت منفی باشه چی میشه...ولی بالاخره خواستم از دست عذابی که میکشیدم راحت شم...که حداقل پیش خودم شرمنده نشم و بدونم که حرف دلمو بهت زدم...

خیره نگاهش کردم...چی میخواست بگه...یه جورایی میدونستم ولی نمی خواستم پیش داوری کنم..از طرفی شاید اگرم میگفت من نمیتونستم بهش اعتماد کنم و مطمئن باشم...چشماشو باز و بسته کرد و با نگاه داغی بهم زل زد و گفت:

-دیوونه همین چشمات شدم دختر...مرمر...عاشقتم...خیلی دوست دارم..هیچ وقت فکر نمی کردم به کسی همچین حسی داشته باشم و بخوام اعتراف کنم...ولی الان با تمام وجودم بهت میگم که عاشقتم...میخوام همیشه برای من باشی...با من باشی...

دستمو تو دست داغش گرفت و گفت:

-خیلی دوست دارم..خیلی...

باورم نمی شد...واقعا شوکه شده بودم...تمام بدنم میلرزید..از هیجان،از استرس،از خوشحالی،از...

وای خدایا چی می شنیدم؟!...چیزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم...چیزی که ارزوشو داشتم...پویان همین جوری بهم نگاه میکرد..مطمئنا منتظر بود تا من چیزی بگم...ولی نمی تونستم...حالا که باید یه چیزی میگفتم لال مونی گرفته بودم...زبونم بند اومده بود...از بس ساکت موندم پویان با صدای لرزون گفت:

-مرمر...تو...ت تو...تو منو نمی خوای نه؟!

اشک تو چشمام حلقه زد...اشکمو که دید نمیدونم چه فکری کرد که دستمو ول کرد و سرشو گرفت بین دستاش و چشماشو بست...

-نه تو منو نمی خوای...منو دوست نداری...میدونستم...میدونستم.. .یعنی مال من نمیشی...خدایا یعنی همش رویا بود؟!...

حرفاش انگار اتیشم میزدن...یعنی من این همه مدت باعث عذاب و ناراحتیش میشدم؟!...اونم مثل من منتظر بوده؟!!!...چند دقیقه که گذشت رفتم جلو...قدم هامو اروم برمیداشتم...مگه منم اونو نمی خواستم؟!...مگه عاشقش نبودم؟!...خب چرا نباید چیزی بگم؟!...حالا نوبت من بود که اعتراف کنم...اون چند تا قدم مونده بینمونو با سرعت طی کردمو رفتم کنارش وایسادم...زیر چشمی نگاهم کرد...دستشو گرفتم...سرد سرد بود...یعنی تا این حد استرس داشت؟!..وحشت زده نگاهش کردم...سرمو گذاشتم رو شونش که نگاهم کرد...اب دهنمو قورت دادمو گفتم:

-پویان...پویان من...

-جانم؟!

-منم...تو رو دوست دارم...خیلی...

با بهت نگاهم کرد و بعد لبخندی زد و با شور و شوق بغلم کرد و محکم به خودش فشار داد...

-عزیزم...عشقم...خیلی میخوامت...عاشقتم...

ازش جدا شدم و گفتم:

-پویان...

-جان دلم؟!

-من از کجا بدونم اینایی که گفتی راسته؟!

-که واقعا تو رو دوست دارم؟!

-اره...از کجا معلوم که منو همیشه بخوای؟!

با شیطنت نگاهم کرد و گفت:

-واقعا میخوای بهت ثابت کنم؟!

به دور و برش نگاه کرد و گفت:

-حیف که اینجا نمیشه خانم کوچولو...شلوغه بهمون گیر میدن...

زدم به بازوشو گفتم:

-پویاااااااان...پررو شدیا...یالا باید ثابت کنی...

دستی به موهاش کشید و رو به جمعیتی که اونجا بودن بلند گفت:

-خانما،اقایون...لطفا یه لحظه به حرفای من گوش بدید...

انقدر بلند گفت که همه ساکت بودن و مارو نگاه میکردن...از خجالت نمی تونستم سرمو بالا بگیرم...استینشو کشیدم و گفتم:

-پویان بیا بریم...ابرومون رفت...این کارا چیه؟!

زیر لب گفت:

-مگه نگفتی ثابت کنم؟!

-چرا ولی...

مهلت نداد حرف بزنم به جمعیت منتظر گفت:

-من این دختر خانمو دوست دارم...عاشقشم ولی میگه الکی میگی...من چی کار کنم که ایشون باور کنه؟!

پچ پچا بلند شد...داشتم میمردم از خجالت..دستشو کشیدم و با حرص گفتم:

-پویان ترخدا این بساطو جمع کن...زشته...بیا بریم....

دستمو گرفت و نشوندم تو ماشینو سریع سوار شد و راه افتاد...خشمگین گفتم:

-این چه کاری بود کردی؟!ابرو نذاشتی واسمون!

با خنده گفت:

-خب خودت گفتی!

-اینجوری؟!داشتم میمردم...

-خدا نکنه...بعدشم کسی مارو نمی شناخت..من برای اثبات عشقم هر کاری میکنم این که سهله...

لبخندمو نمی تونستم مخفی کنم..از ته دل خوشحال بودم...با ناز گفتم:

-پویان...تو واقعا منو دوست داری؟!

با لبخند گفت:

-نه، عاشقتم...دیوونتم...بازم بگم؟!...

-منم عاشقتم...

دنده رو عوض کرد و گفت:

-مرمر یه کاری نکن کار دست جفتمون بدما...

با شرم سرمو انداختم پایینو گفتم:

-پویان...

-قربون خجالتت برم...