رمان نقطه شروع 14
-بریم؟!
با خشم نگاهش کردم و گفتم:
-اگه عیشتون تموم شد بله...
لبخندی زد و گفت:
-دختر خیلی خوبیه...
با حرص گفتم:
-اگه خوبه به خاطرش از کار اقای سلطانی چشم پوشی میکردین...
از لج من گفت:
-تو فکرش هستم...
تو روحت...پسره چلغوز نکبت...منم از کی خوشم اومده...باهم رفتیم بعد یه ساعت تو بازار بودیم...برای مامان یه گلدون خیلی خوشگل سنتی خریدم و تو مغازه بعد کلی گز آردی و پولکی خریدم و برگشتیم هتل...تو راه به خاطر اون کارش باهم یه کلمه هم حرف نزدیم...هرچی اومد سر صحبتو باز کنه با جوابای سر بالای من نتونست و اخرم بیخیال شد...میخواستم بهش بگم برو با همون دختر خوبت حرف بزن...با قهر خریدامو زدم زیر بغلمو اومدم تو اتاقم..ولی موقع رفتن صدای خندشو شنیدم...درو محکم کوبیدم به هم و با حرص وسایلمو پرت کردم...صداش از پشت در اومد که گفت:
-از دست من عصبانی هستی چرا رو این در بدبخت خالی میکنی؟!
با شتاب رفتم درو باز کردم و گفتم:
-به شما چه؟!دوست دارم دلم میخواد حرفیه؟!بعدشم کی واسه تو عصبانی شد!
-عیبی نداره تو هم دختر خوبی هستی...من خیلی بزرگوارم
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
-یه نوشابه دیگه هم واسه خودتون باز کنید...
-خب تعریفیم دیگه کاریش نمیشه کرد!
ای خدا من به این کوه اعتماد به نفس چی میتونم بگم؟!...
-بله میبینم چه کسایی هم ازتون تعریف میکنن!
و بدون حرف درو بستم...ناهارو نخوردم و به جاش مشغول جمع کردن وسایلم شدم چون فردا صبح زود بلیط داشتیم واسه تهران...سر شام رفتم پایین و خیلی با فاصله از پویان نشستم...خودش تنها بود..اصلا من چرا اومدم با این سر یه میز نشستم...شامو سریع خوردم و بلند شدم برم که پویان صدام زد..برگشتم طرفش...
-بله؟!
نگاهش بهم کلی حرف داشت...چند لحظه تو چشماش خیره شدم ولی سریع نگاهمو برگرفتم و دور شدم...نمی تونستم خودمو گول بزنم خیلی دوستش داشتم...
ولی باید بهم میگفت اگه همه این کاراش فقط به حساب همکار بودن یا هرچیز دیگه ای بود من نمی تونستم زندگیمو رو رویا و خیال بافی بسازم...
باید یه کار اساسی میکردم...بی سر و صدا اومدم تو اتاقم...
چمدونامونو تحویل گرفتیم و از فرودگاه اومدیم بیرون...من و پویان حال و هوای درست حسابی نداشتیم..شده بودیم مثل هوای بهاری...یه وقت خوشحال و شاد و یه وقت هم گرفته و ساکت...هیچ کدوممون هم نمی گفتیم دردمون چیه...هراز چندگاهی بهم نگاه میکردیم و اه میکشیدیم...این چه وضعیتی بود نمیدونستم...منو رسوند در خونمون و تا من وارد خونه نشدم نرفت...بهش تعارف کردم بیاد تو ولی گفت نه منم اصرار نکردم...مامان همینکه منو دید از خونه دوید طرفم و محکم بغلم کرد...
-سلام عزیزم...سلام خوشگلم...قربونت بره مامان...
-سلام مامان...خدا نکنه تو قروبنم بشی من فدات شم...
ازم فاصله رفت و نگاهم کرد...
-چقدر لاغر شدی مادر...خیلی ازت کار کشیدن...
خندیدم...همیشه نگران بود...گفتم:
-نه مامان جون...خوبی؟!مروا،بابا نیستن؟!
-نه مامان...بابا میخواست باشه ولی کار داشت مروا هم که کلاس داره...بیا تو یخ کردی...
رفتیم تو...نگاهی به دور و بر خونه کردم...حالا انگار دوسال رفته بودم خارج کشور که دنبال تغییرات میگشتم...مامان با یه سینی چای خوش رنگ اومد پیشم...
-لباساتو دربیار راحت باشی...
لیوانو تو دستم گرفتم و گفتم:
-باشه در میارم...بذار بشینم...
-خب چی شد؟!تعریف کن...خوب بود؟!
-بد نبود...نتونستیم بریم جاییو بگردیم...کار هم که کنسل شد...
مامان با تعجب پرسید:
-چرا؟!
و ماجرا رو از سیر تا پیاز توضیح دادم...البته یه چیزایی رو سانسور کردم...مامان که دستشو جلو دهنش گرفته بود با حیرت گفت:
-چه ادمایی پیدا میشن!خوب کردی قبول نکردی...
بعد جدی شد و گفت:
-راستی ماجرای بهم زدن نامزدیتو از مروا شنیدم...
دوباره یادم اومد...اخمام رفت تو هم...
-خب؟!
-چرا خودت بهمون نگفتی؟!
-وقت نشد...بعد نتوستم...
-فکر کردی ما مجبورت میکنیم؟!
-نه...
-یا تو زندگیت دخالت میکنیم؟1
-نه ولی...
با مهربانی دستمو گرفت و گفت:
-دخترم ما خوشبختی تو رو میخوایم..هیچ وقت هم تو چنین چیز مهمی دخالت نمی کنیم...
چشمام پر اشک شد و گفتم:
-اخه مامان...
-میفهمم عزیزم...وقتی از مروا شنیدم خیلی جا خوردم...اگه بهمون میگفتی چه جور ادمی بوده خودم نمیذاشتم باهاش بمونی...
بغلش کردم و گفتم:
-مرسی مامان...
-عزیز دلم...
-راستی مامان از فامیل که نمیدونن؟!خانواده همایون هنوز زنگ نزدن؟!
موهامو نوازش کرد و گفت:
-چرا...مامانش زنگ زد و یکم صحبت کردیم...خیلی خوب برخورد کرد خانم خوبیه...بعدشم گفت که ایشالله خوش بخت بشی و معذرت خواهی کرد و حلالیت خواست...
سر تکون دادم...خب اینم حل شد...بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم و بعد با مامان وسایلمو از چمدون دراوردم و گذاشتم سر جاش...سوغات مامانو بهش دادم که کلی خوشحال شد و بوسم کرد...شب بابا و مروا هم عصر اومدن و بعد از کلی حال و احوال و رسیدن بخیر گفتن شبو گذروندیم..خیلی خوشحال بودم که برگشته بودم دلم خیلی واسشون تنگ شده بود...
هنوز درو نبسته بودم که مروا اومد تو اتاقم...خندم گرفت..
-بذار پام برسه بعد بپر تو...
-خب بابا حالا انگار بار اولمه...
بیشتر خندیدم و گفتم:
-خوبه خودتم میدونی شعور در زدن نداری...
با حرص گفت:
-اه مرمر ببند دو دقیقه...
-خب چته؟!اعصاب نداریا...
-نه ندارم...
-چرا اونوقت؟!
-خب هم یه اتفاقایی افتاده،هم تو یه جوری هستی...
سریع گفتم:
-مگه من چه جوریم؟!
-ببین نقش بازی نکن واسه من از وقتی دیدمت فهمیدم یه چیزیت هست!
راست میگفت...واقعا یه چیزیم بود...ولی میخواستم مخفیش کنم...
-تو مشکلت چیه؟!
عصبی گفت:
-خودمم نمیدونم...راستش فرزادگفته میخواد بیاد خواستگاری...
هیجان زده گفتم:
-خب اینکه خیلی خوبه...فهمیدی واقعا میخواستت و الکی نبوده...
-اره ولی...
-ولی نداره دختر...مگه تو هم ازش خوشت نمیومد؟!نمیگفتی خیلی پسر خوبیه و این حرفا...؟؟؟!!!
-خب؟!
-خب نداره دیگه...خوبه تکلیفتو معلوم کرده...تو چی گفتی؟!
-من گفتم فعلا باید صبر کنه...
-چرا؟!
-خب مرمر من واقعا نمیدونم حسم چیه...یا اینکه حتی نمیدونم هدفم از زندگی مشترک چیه و چی میخوام...میترسم کم بیارم..خیلی نگرانم...
-مروا جان نگرانیت خوبه...اینکه خوشبختیو میخوای...اونم واسه جفتتون...اینم زندگیه توئه من یا هیچ کس دیگه ای نمی تونیم واسش تصمیم بگیریم...ولی فکر کنم باید به مامان و بابا بگی...تا الانم خیلی دیر شده ولی اونا میتونن کمکت کنن...
سری تکون داد و گفت:
-اره باید بگم...
از افکارش بیرون اومد و گفت:
-حالا تو بگو...چی شده؟!
-چی چی شده؟!
-مرمر بهت گفتم هرکی نفهمه من میفهمم تو چته...
اهی کشیدم و گفتم:
-هیچی خواهری...چی باید بشه...
مشکوک نگاهم کرد...
-یعنی تو واقعا چیزیت نیست؟!
-نه عزیزم...خیلیم خوبم...
از جا بلند شد و درحالیکه به طرف در میرفت گفت:
-باشه پس شبت بخیر...ولی اگه خواستی درد و دل کنی رو ما حساب کن...
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-باشه خواهری...شب تو هم بخیر...
رفت و درو بست...اهی کشیدم و سرمو رو بالش گذاشتم..چی میگفتم...میگفتم عاشق شدم ولی هیچی معلوم نیست...
پویان فردا رو بهم مرخصی داده بود تا استراحت کنم ولی با کلافگی اماده شدم و رفتم شرکت...وقتی رسیدم پویان از دیدنم تعجب کرد و گفت:
-اینجا چیکار میکنی؟
-اینجا کار میکنم!الانم اومدم سرکار اگه اجازه بدید..
با اندک اخمی گفت:
-اونو خودم میدونم!منظورم این بود بهت مرخصی داده بودم چرا اومدی؟!
بی حوصله گفتم:
-خب خسته نبودم اومدم...
-باشه...
-من برم...
سرشو تکون داد...رفتم تو اتاقم...
نمی خواستم برم...میخواستم همون جا بمونم...جایی که اون باشه ولی نمیشد...نگاهی به میز مرتبم کردم...
پس تو این چند روز دستی بهش کشیدن...دوباره کار شروع شد..ولی با یه احساس جدید...
ساعت پنج بود...کیفمو انداختم رو شونم و از اتاقم اومدم بیرون...جدیدا پویانو خیلی این دور و برا میدیدم...نگاهمون به هم گره خورد ولی سریع نگاهمو ازش دزدیدم...قبلنا خیلی راحت تو چشماش خیره میشدم ولی الان نه...
-داری میری؟!
-بله..خداحافظ...
-مرمر...
برگشتم طرفش...یه جور خاصی نگاهم میکرد...حس کردم داغ شدم...سرمو انداختم پایین..اونم چیزی نگفت...چرا هیچی نمی گفت؟!...دیگه حسم بهم میگفت این کاراش بی دلیل نیست و نمی تونه فقط حس یه رئیس به کارمندش باشه یا حس عادت کردن...ولی نمی خواستم بیشتر از این با این احتمالا خودمو مشغول کنم...من تو واقعیت زندگی میکنم...
مامان سریع درو باز کرد...
-بیا تو دختر سرما میخوری...
اوایل زمستون بود...اب حوضمون یخ زده بود و برف کمی رو درختا و بین موزاییکای کف حیاط نشسته بود...خواستم بدوم تو که یهو پام سر خورد و لیز خوردم و محکم افتادم زمین و همزمان باهاش جیغ زدم...کل بدنم رو پای چپم افتاده بود که خیلی درد میکرد...مامان و مروا از صدای یغ بلند من پریدند تو حیاط و با نگرانی اومدن طرفم...مامان زد تو صورتش و گفت:
-چی شد مامان؟!
مروا گفت:
-خوبی؟!
سرمو تکون دادم و دستمو دراز کردم به طرف مروا تا بلندم کنه...دستموکشید و خواستم بلند شم دیدم نمی تونم...پام خیلی درد میکرد...بالاخره با کمک دوتاشون بلند شدم و لنگون لنگون اومدم تو اتاقم...مامان گفت:
-مرمر بریم دکتر...یه وقت نشکسته باشه...
-نه مامان خوبم لازم نیست...
-مطمئنی؟!اونجوری که تو جیغ کشیدی و افتادی...
-نه خوبم فقط افتادم زمین...یکم بخوابم خیلی خسته ام خوب میشم...
مامان و مروا از اتاق رفتن بیرون و چراغو خاموش کردن...یه قرص مسکن برداشتم و خوردم تا راحت بخوابم...
از زور درد پام بیدار شدم...انگار کامیون از روش رد شده بود...اومدم بهش دست بزنم که جیغم رفت هوا ولی با دستم خفش کردم...با بدختی چراغ خوابو روشن کردم چون نمی تونستم راه برم...از دیدن پام وحشت کردم...بدجور ورم کرده بود و کبود شده بود...نمیدونستم ساعت چنده ولی از ساکت بودن خونه فهمیدم همه خوابن...یعنی منو صدا نکرده بودن؟!اشکم در اومد...نه کسی بود نه خودم میتونستم کاری بکنم...خواستم بلند شم راه برم که همین که نوک پام به زمین خورد گریه ام شدیدتر شد...هیچ وقت فکر نمی کردم چنین عذابیو بکشم...ناچار گوشیمو برداشتم و شماره مروا رو گرفتم...اه جاب بده...ترخدا جواب بده مروا...تو که هیچ وقت گوشیتو رو سایلنت نمی ذاشتی...بعد ده تا بوق صدای خواب الودش تو گوشی پیچید...
-بله؟!...
با هق هق گفتم:
-مروا...
با شنیدن صدای من انگار خوابش پرید و گفت:
-مرمر...چی شده؟!
-مروا بیا تو اتاقم...ترخدا زود بیا...
-مرمر چی شده؟!چرا گریه میکنی؟!
درد پام لحظه به لحظه بیشتر میشد...نالیدم:
-مروا فقط بیا...
صدای پاشو شنیدم که شتاب زده میمود سمت اتاقم...درو باز کرد و برقو روشن کرد...با دیدن من تو اون وضعیت وحشت زده گفت:
-مرمر چی شده؟!
-پام...
اومد طرفم و گفت:
-پات چی شده؟!مگه نگفتی خوبی؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
-نمی دونم..خیلی درد میکنه...دارم میمیرم...
-بذار مامان اینا رو بیدار کنم...
لحظاتی بعد مامان و بابا اومدن تو اتاق...بابا سریع اومد طرفمو گفت:
-چی شده دخترم؟!
-بابا...پام...فکر کنم شکسته...
بابا بغلم کرد و گفت:
-باشه عزیزم حاضر شو میریم بیمارستان...
-الان؟!
-اره پس کی؟!مروا کمکش کن حاضر شه...منم برم لباس تنم کنم بریم...
-باشه...
با کمک مروا لباس پوشیدم ولی طاقت برخورد پام با چیزیو نداشتم و گریم قطع نمیشد...بابا بغلم کرد و برد تو ماشین نشوندم و سریع رفت بیمارستان...بردم بخش اورژانس...پرستاره اومد طرفمون و پرسید:
مشکلتون چیه؟!
-پاش خیلی ورم کرده..امروز افتاده بود زمین...
به در پشت سرش اشاره کرد و گفت:
-ببرینش تو این اتاق...تا دکتر بیاد...