نقطه شروع13
-سلام پسرم...سلام دخترم...عصبی گفتم:-سلام...با اجازتون من دیگه برم...از صدای گرفته ام جا خورد و گفت:-اره دخترم برو...مرسی که موندی...بازم واسه این لطفت ازت تشکر میکنم...به طرف در رفتم و گفتم:-خواهش میکنم...خدانگهدار...نرفتم...به دیوار تکیه دادم...صدای پویان میومد...-بابا چرا گذاشتی بمونه؟!از شما توقع نداشتم این کارو بکنی...... -خب اون اصرار کرد میگفتی نه نمیشه...نمی تونستی؟!....-اون دختر از دیشب تا حالا یه لحظه هم نخوابیده بود...واقعا تعجب میکنم چرا گذاشتی بمونه!....-قیافشو ندیدی چقدر خسته و ضعیف شده بود؟!گناه داره...از اول سفر تا حالا یه جا هم نرفته بگرده...دیگه بقیه حرفاشونو نشنیدم...از بیمارستان زدم بیرون...واقعا به خاطر من نگران شده بود؟!این همه جروبحثاش و عصبانیتش به خاطر من بود؟!...نه نباید به خودم امید الکی میدادم...نباید برداشت بیخودی و بچگانه میکردم...اون فقط به خاطر اینکه من یه دختر بودم و صرف اشناییش با من این رفتارو کرد...ولی به هر حال نمی تونستم خوشحالی درونیمو مخفی کنم...یه تاکسی گرفتم...با دمم گردو میشکستم...رفتم تو اتاقم و درو بستم...خیلی خسته بودم...بدون اینکه لباسامو عوض کنم افتادم رو تخت و بلافاصله خواب منو در ربود...همه جا تاریک بود...چشمامو باز کردم...طول کشید تا به تاریکی عادت کنه...بلند شدم و لوستر اتاقو روشن کردم...از تو چمدونم یه دست لباس برداشتم و سمت حموم راه افتادم...بازم خوابم میومد...یه حوم اب گرم خستگیو از تنم بیرون کرد...لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون...از موهام هنوز اب میچکید...در اتاقو زدن...شالمو برداشتم سرم کردم و رفتم دم در...
-بله؟!پویان با یه عصا وایساده بود...به سرتا پای من یه نگاه کرد و گفت:-خواستم واسه شام خبرت کنم...بیا بریم...هنوز رفتار صبحشو فراموش نکرده بودم...اخمامو تو هم کردم و گفتم:-نمیام...گرسنم نیست...نوش جان...خواستم درو ببندم که نذاشت...ناچار دوباره بازش کردم و گفتم:-امر دیگه ای هم دارید؟!اونم اینبار با اخم گفت:-از چی ناراحتی؟!-چیزی نیست که به شما مربوط باشه!چشم غره ای بهم رفت و گفت:-این حرفتو نشنیده میگیرم!چرا انقدر گرفته ای؟!به خاطر صبحه؟!-نه یه بار گفتم!در ضمن در مورد ماجرای صبح،...من چیزای بی ارزشو زود فراموش میکنم!با خشم نگاهم کرد و گفت:-یعنی من بی ارزشم؟!راحت باش تیکه ننداز...شونه بالا انداختم و گفتم:-هر جور میخواید فکر کنید!بازومو تو دستش گرفت و فشار داد...-ببین مرمر صدبار بهت گفتم منو دویوونه نکن!بهت گفتم با من بازی نکن...دستمو از تو دستش کشیدم بیرونو گفتم:-متوجه حرفاتون نمی شم!در هر صورت بفرمایید بقیه منتظرتونن،مخصوصا خانم علیپور!نگاه خشمگین توام با دلخوری بهم کرد و گفت:-من که مثل تو بی رحم نیستم...حداقل موهاتو خشک کن مریض نشی!رفت...درو با خشونت بستم...از خودم بدم میومد که اینجوری باهاش حرف میزدم...من که میدونستم نیت اون چی بوده پس چرا اینطوری میکردم؟!...دستی به موهای خیسم کشیدم و نشستم جلو اینه و سشوارو زدم برق...
اون شب نرفتم پایین...پویان بیشعور هم محض همکار بودن یه سر نزد ببینه من چه طورم یا دوباره نیومد دنبالم...با دلخوری نشستم رو تخت...همه کاراش و رفتاراش برام مهم بود...نمی تونستم بی تفاوت باشم بهش...حتما اون پایین اون دختره ترنم چقدر واسش عشوه ریخته...بهتر که نرفتم...پامو انداختم رو پامو با حرص نفسمو بیرون فوت کردم...این چه وضعیتی بود که من توش گیر کرده بودم؟!...گوشیم زنگ خورد...برداشتمش...از خونه بود...وای...انقدر تو فکر پویان بودم که پاک یادم رفته بود...نمی دونستم مروا بهشون خبر بهم خوردن نامزدیمونو گفته یا نه...حتما گفته...جواب دادم...-الو...سلام...مروا بود...خیالم راحت شد...هنوز نمی دونستم با مامان و بابا چه جوری رو به رو شم...-سلام خواهر بی معرفت من!خوبی؟!-مرسی مروا...بد نیستم...تو چه طوری؟!-منم خوبم...چته چرا صدات گرفته؟!اهی کشیدم...-هیچی...چیزی نشده...سرما خرودم...-برو!!!!حرفای خودمو به خودم تحویل نده...من نفهمم تو یه چیزیت هست باید برم بمیرم!-مروا گیر نده حوصله ندارم...-به به!حرفای جدید میشنوم...میدونی،عاشقایی که به عشقشون نرسیدن بی حوصله ان...نکنه تو هم این مرضو گرفتی؟!-مسخره!عشق مگه مرضه؟!-بله...هست...دردشو حس نمی کنی؟!تبشو؟!هووووم؟!چرا...حس میکردم...به خدا حس میکردم...الانم داشتم میسوختم...با حال گرفته ای گفتم:-حالا عشقو بیخیال....قضیه نامزدیو به مامان اینا گفتی؟!-هان؟!...اره اره..گفتم...صاف سر جام نشستمو پرسیدم:-خب چی شد؟!چی گفتن؟!-هیچی...اول خیلی تعجب کردن و مخصوصا مامان خیلی از دستت ناراحت شد و بابا هم طبق معمول واکنش شدیدی نشون نداد ولی معلوم بود دلخوره...-خب؟!-گفتن چرا خودش بهمون نگفت!!!...منم گفتم نشد بگه و ازت دفاع کردم...اونا هم یه ذره اروم شدن...بعدش پرسیدن دلیلش چی بوده...منم هرچی واسم تعریف کرده بودی واسشون تعریف کردم بابا خیلی عصبانی شد گفت چرا مرمر این مدت همه رو مخفی میکرده...گفت اگه میدونست همایون اینجوری بوده خودش زودتر یه کاری میکرد...-ایول به بابا...مامان چی؟!-مامان هم که میگفت بمیرم برای دخترم چقدر اذیت شد و این حرفا...در کل خیلی تند برخورد نکردن اوضاع مساعده!نفس راحتی کشیدم و گفتم:-خانواده همایون چیزی نگفته؟!زنگی چیزی...یکم مکث کرد و گفت:-نه...یعنی فعلا نه...با تعجب گفتم:-چرا همایون تا الان بهشون چیزی نگفته؟!...-نمیدونم...معلوم نیست میخواد چی کار کنه...-ازش متنفرم...-من از همون اولم ازش خوشم نمی یومد...-راستی از فرزاد چه خبر؟!لحنش شاد شد...-هیچی...سلامتی...دست بوسند...-خوب کاری میکنه...دست خواهر زن اعظمو باید بوسید...-مرمر....-خب راست میگم دیگه...چه جور ادمیه؟!-خوبه...میشه تحملش کرد...خندیدم و گفتم:-بذار بیام بهش میگم....-بگو!-خب دیگه زیاد داری حرف میزنی...-حالا خوبه من زنگ زدم...-فرقی نداره حوصلم سر رفت...کاری نداری؟!-از اولم باهات کاری نداشتم...برو بمیر...-هم چنین...بای...-بای...گوشیو قطع کردم...خیالم از این بابت راحت شده بود...
از اون روز به بعد جلسه ها برگزار شد و امضاهای نهایی قرارداد انجام شد همه خوشحال راضی بودن..روز اخر که داشتم از اتاق جلسه بیرون میومدم و سرم گرم چندتا برگه بود یه نفر صدام زد و باعث شد با تعجب سرمو بالا بگیرم..اقای سلطانی رو مقابل خودم دیدم...گفتم:-بفرمایید...لبخندی زد و گفت:-خیلی معذرت میخوام که وقتتونو گرفتم...با سردر گمی گفتم:-خواهش میکنم بفرمایید امرتونو...یکم من من کرد و گفت:-میخواستم ازتون خواهش کنم...اگه میشه...اگه میتونین...چقدر لفتش میداد...گفتم:-اقای سلطانی اگه میشه یه ذره سریع تر بگین...نگاهی بهم کرد و گفت:-بله بله شما درست میگید...نفس عمیقی کشید و گفت:-میخواستم ازتون خواهش کنم که امشب دعوت منو برای شما قبول کنین...انقدر سریع گفت که نفهمیدم...-میشه یه بار دیگه بگین؟!راستش اصلا متوجه نشدم...اروم اروم گفت:-ازتون میخوام که لطفا دعوت منو برای شام بپذیرید...با تعجب نگاهش کردم...برای چی از من دعوت میکرد؟!...با کنجکاوی پرسیدم:-میشه دلیل دعوتتونو بدونم؟!-اممممم..چه طور بگم...یعنی حرفای اصلیمو موقعی که تشریف اوردین میزنم...اینجوری منم راحت ترم...موندم بهش چی بگم...از یه طرف میگفتم ولش کن حالا هرچی میخواد بگه از یه طرفم کنجکاویم بدجور گل کرده بود...و از طرف دیگه هم پویان بود...نمیدونم وقتی میفهمید ما شام با هم رفتیم بیرون چه واکنشی نشون میداد و به نظرم کمترینش میتونست اخراج سلطانی باشه...دلو زدم به دریا و گفتم:-باشه قبول میکنم...فقط قراره کجا بریم؟!با لبخندی گفت:-یه رستوارن هست میشناسم خیلی قشنگه،امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...فقط...صداشو پایین اورد و گفت:-اگه میشه مهندس سهیلی چیزی نفهمه...یعنی انقدر از پویان میترسید و حساب میبرد؟!یا شایدم به خاطر قرارداد بود که میترسید باطلش کنه و وسط سال بدون مواد اولیه بمونن...لبخند محوی زدم و گفتم:-باشه خیالتون راحت باشه...-خیلی ممنون...شما خیلی خانم با شخصیت و بزرگواری هستین...دیگه موندن بیشتر و جایز ندونستم...پویان یه چیزی میدونست میگفت نمی خوام به این بچسبی...جدی گفتم:-شما لطف دارین...قرارمون کی باشه؟!-هر وقت شما راحتین...با کلافگی گفتم:-میشه تکلیف منو معلوم کنین؟!وگرنه من خیلی کار دارم که میتونم تو این مدت بهشون برسم...-اوه بله بله حتما...نگاهی به ساعتش کرد و گفت:-ساعت هفت و نیم خوبه؟!جلو در هتل...-بله خوبه...میبینمتون!همین که اومد خداحافظی کنه پویان از اتاق اومد بیرون و به ما خیره شد...معلوم بود عصبی شده...خدایا به من گیر نده...دستشو به عصای زیر بغلش فشار داد و گفت:اینجا چه خبره؟!سلطانی من من کنان گفت:-ا...چیزه...با درموندگی به من نگاه کرد...پویان به من خیره شد منم هیچی نگفتم...ما که کار بدی نکرده بودیم ولی الان جلو پویان این حسو داشتم...سلطانی بالاخره گفت:-من یه چیزی رو فراموش کرده بودم اومدم از خانم مرمر بپرسم!با اجازه...و سریع در رفت...ای بمیری حالا این وسط چرا منو با اسم کوچیک صدا زدی؟!...با ترس و لرز برگشتم طرف پویان دیدم با نگاه خطرناکی بهم خیره شده...اب دهنمو قورت دادم و مظلومانه نگاهش کردم...ولی مثل اینکه تاثیری نداشت چون مثل یه ببر زخمی داشت منو با نگاهش خفه میکرد...یه قدم اومد نزدیکمو با لحن ارومی که از صدتا داد تهدیدش بیشتر بود گفت:-حرف تو کلت نمیره؟!منگ نگاهش کردم...ادامه داد:-باشه...حالا که خودت میخوای...منتظر عواقبشم باش...خیلی بهت گفتم نمی خوام اینارو دور و برت ببینم ولی انگار دارم یاسین میخونم تو گوشت...منم ناخوداگاه عصبانی شدم و گفتم:-اولا خر خودتی اون یاسینم تو گوشت که تاثیر نداشته!دوما به شما هیچ ربطی نداره که من کیو میبینم و با کی حرف میزنم!نمیدونم شما چه کاره ی منید که انقدر حس مالکیت و دخالت دارید...پوزخندی زد و گفت:-لیاقت تو همون زمانی و سلطانیه...انقدرم بچه نباش...یه کم بزرگ شو...و لنگون لنگون با پای شکستش ازم دور شد...حرفاش واسم خیلی گرون تموم شده بود...حرصمو با مشتی که تو دیوار زدم خالی کردم که بعدش اه از نهادم بلند شد و به خودم و پویان و سلطانیو هرچی مرد بود فحش دادم...با دست دردناکم اومدم تو اتاقم...پسره ی عوضی...به من میگه بچه...به درک که بدش میاد..اصلا حالا که اینطور شد خودم میرم به زمانی میگم بیا باهم بریم بیرون تا حرصش دربیاد...
ساعت یه ربع به هفت بود که با بی حوصلگی تصمیم گرفتم بالاخره اماده بشم...یه مانتو سورمه ای با جین یخی و کیف و کفش سورمه ای پوشیدم و یکم ارایش کردمو از اتاق زدم بیرون و رفتم تو لابی که دیدم اقای سلطای منتظرم نشسته...منو که دید بلند شد و نگاه تحسین امیزی بهم کرد و گفت:-سلام...-سلام...بریم؟!-حتما...بفرمایید...لبخند زورکی زدم و راه افتادم...خاک تو سرت پویان که بلد نیستی عین ادم با من حرف بزنی یاد بگیر...سوار ماشینش شدیم و حرکت کرد...تو راه هی میخواست سر صحبتو باز کنه ولی هر دفعه با جواب سرد و خشک من مواجه میشد به خاطر همین دیگه چیزی نگفت...نمیدونم چرا نسبت به امشب حس خوبی نداشتم...چقدر راهش دور بود...بعد از یه ساعت پرسیدم:-کی میرسیم؟!با لبخند پرسید:-خیلی مشتاقین؟!چه زود پررو شد...خیلی جدی گفتم:-نه فقط میخوام زودتر راحت شم از این اصرارای شما...ساکت شد و هیچی نگفت...حقشه...بالاخره رسیدیم...پیاده شدیم و رفتیم تو رستوران...یه رستوران سنتی بود و در کل جای خوبی به نظر میرسید...ولی من برام مهم نبود...نشستیم سر یه میز و گارسن سفارشارو گرفت و رفت...انگشتامو تو هم کردم و گفتم:-اقای سلطانی میشنوم حرفاتونو...با همون لبخندش گفت:-اگه موافقید بذاریم بعد از صرف شام...اوه چه لفظ قلم شده بود!!!!...شونه ای بالا انداختم و گفتم:-باشه...شامو تو سکوت خوردیم...من زیاد اشتها نداشتم و نصفه رهاش کردم...اونم دید من منتظرم غذاشو گذاشت کنار و گفت:-اگه موافقید بریم سر اصل مطلب...-من خیلی وقته منتظرم...بفرمایید...-خب راستش ازوقتی که شما تو شرکت اقای سهیلی استخدام شدید یه جورایی مثل توپ صدا کرد...چون واسه این کار خیلی هارو رد کرده بودن و همه فکر میکردن با پارتی بازی چیزی قبولتون کردن...ولی بعد از یه مدت که عملکرد شما رو دیدیم خیلی متعجب شدیم...لبخندی زد و گفت:-یعنی بیشتر حیرت زده شدیم از مهارتتون و پشتکارتون...سر تکون دادم...حتما توقع داشت بلند شم ماچش کنم بگم مرسی از تعریفت...ادامه داد:-شما خودتون خبر ندارید که چقدر باعث پیشرفت شرکتتون شدید...حوصلم سر رفته بود...با این تعریفاش چیو میخواست بگه؟!...گفتم:-ببخشید وسط حرفتون میپرم ولی اگه اصل مطلبو بگید خیلی بهتره...معذرت میخوام ولی داره حوصلم سر میره...نگاهم کرد و گفت:-راستش شیوه کاریتون خیلی تحسین برانگیزه و خیلی از شرکتا ارزوی چنین کارمندا و مدیرایی رو دارن!چی؟!...این چی میگفت؟!...سعی کردم زود قضاوت نکنم و بذارم حرفشو بزنه...-چه طور بگم،نمی خوام از پیشنهادم برداشت بد بکنید ولی من سخنران خیلی خوبی نیستم...-جور نداره منظورتونو واضح بگید...-شما به فکر پیشرفت تو کارتون هستید یا نه؟!سردر گم گفتم:-هرکسی اینو میخواد ولی چه ربطی داره؟!-ربط داره...و ایا دوست دارید محیط پیشرفت براتون فراهم باشه؟!اخمی کردم و گفتم:-ببخشید من از حرفای شما سر در نمیارم و نمیدنم منظورتون از این سوالا چیه ولی تو یه جمله من از چیزی که هستم خیلی راضی هستم...-بله ولی شما ترجیه نمی دیدبرای پیشرفت بیشتر و موقعیت بهتر تلاش کنید؟!-من زیاده خواه و حریص نیستم...-منم این منظورو نداشتم...دیگه داشت رو اعصابم راه میرفت...د بنال چی میخوای بگی دیگه...-پس میشه منظورتونو بگید چون صبرم داره تموم میشه و ممکنه بد بشه...-من میخوام به شما پیشنهاد بدم تا با شرایط و البته مزایای بهتر با ما مشغول همکاری بشین...یهو جوش اوردم...مرتیکه داره عملا باج میده فکر کرده من ادم پولکی هستم تا به خاطر یه قرون بیشتر یا هر کوفت دیگه ای برم واسه اونا کار کنم؟!...اگه قبول میکردم حس یه خائنو داشتم...من تو این شرکت خیلی راحت و از همه چیم راضی بودم...دستام از شدت خشم و عصبانیت میلرزید...خیلی تلاش کردم تا صدامو بالا نبرم...یا نزنم تو گوشش...با خشونت از جام بلند شدم و تقریبا بلند گفتم:-اقای سلطانی دیگه نمی خوام نه ببینمتون نه تحت هیچ شرایطی باهاتون رو به رو بشم...خیلی ادم پستی هستین فقز همینو میتونم بگم چون واقعا درکتون نمی کنم و نمیدونم شما و هر کس دیگه ای چطور جرئت کردین چنین چیزیو بگین...-اما خانم کیایی..دیگه اینبار داد زدم...میزای اطراف مات و مبهوت ما رو نگاه میکردن...-نمی خوام چیز دیگه ای بشنوم...ولی اینو بدونین پیشنهادتون خیلی بی شرمانه بود...برین دعا کنین که اقای سهیلی چیزی نفهمه وگرنه خیلی براتون بد میشه...کیفمو از رو میز برداشتمو با شتاب از رستوارن اومدم بیرون..از شدت عصبانیت نفس نفس میزدم...یکم بیرون وایسادم تا هوا بخورم بعد یه تاکسی گرفتم و اومدم هتل...سرم هنوز داغ بود و نمیدونستم چی کار کنم...
خیلی عصبی بودم..داشتم از تو لابی لعنتی رد میشدم که یه نفر صدام زد...برگشتم دیدم پویان نشسته رو مبل چرمی و پاشو عصبی تکون میده...خیلی هم عصبانی بود و بدجور بهم نگاه میکرد...خواستم بی اعنتا باشم و برم که بلندتر گفت:-بیا بشین کارت دارم...بلندی صداش اذیتم میکرد...ناچار رفتم نشستم رو به روش...همون طوری نگاهم میکرد...-کجا بودی؟!باز باید جواب بدم؟!...پلکامو رو هم فشار دادمو گفتم:-به شما که ربطی نداشت...با همونی که لیاقتم بود رفته بودم بیرون...دستاشو مشت کرد و گفت:-بیخود کردی با اون عوضی بودی!چرا رفتی؟!هان؟!اه چقدر داد میزنه...خوب بود کسی نبود وگرنه ابروریزی میشد...-دلم خواست باید اجازه بگیرم؟!-مرمر با اعصاب من بازی نکن...عین بچه ادم بهت گفتم با اون مرتیکه نرو بیرون...خودت گوش نکردی...حالا فقط ببین چی میشه...چقدر عذاب وجدان میگیری...با خشونت از جاش بلند شد بره سمت اتاق سلطانی که گفتم:-نرو نیست...من خودم برگشتم...برگشت و با نگاه خطرناکی گفت:-یعنی اون اشغال گذاشته تو این موقع شب تنها برگردی؟!...به خدا میکشمش...با ترس بلند شدم رفتم طرفش...هیچی نمیتونستم بگم...داشتم فکر میکردم اگه پیشنهاد و حرفای سلطانیو بفهمه چی میشه که همون موقع خود سلطانی وارد شد و هنوز ما رو ندیده بود که پویان نمیدونم با پای شکستش چه جوری رفت طرفشو یقشو گرفت و چسبوندش به دیوار...-مرتیکه عوضی چندبار بهت هشدار دادم؟!چندبار بهت گفتم لقنه اندازه دهنت وردار؟!چقدر بهت گفتم سرت به کار خودت باشه؟!سلطانی مات و مبهوت مونده بود و شوکه شده بود...پویان که دید حرفی نمیزنه محکم کوبوندش به دیوار و داد زد:-لال شدی عوضی؟!جواب بده...جرئت داری الان حرف بزن!سلطانی نگاهش چرخید و رو من ثابت موند...فکر کرده بود من قضیه کار رو به پویان گفتم...اب دهنشو قورت داد و دست پاچه گفت-پویان جان...اقای سهیلی توضیح میدم...-چیو؟!با چخ رویی میخوای حرف بزنی هااااااااااان؟!-باور کنید من نیتم فقط خیر بوده...دیدم خانم کیایی خیلی...نذاشت حرف بزنه و با مشت کوبوند تو صورتش...دویدم طرفشو گفتم:-اقای سهیلی ولش کن...همون جور گرفته بودش...گوشه لبش پاره شده بود و خون میومد...از شدت عصبانیت نفس نفس میزد...گفت:-تو یکی هیچی نگو...برو اونور...سلطانیو تکون داد و گفت:-بنال مرتیکه...فکر کدری شهر هرته هر کاری واستی بکنی هیچکی هم چیزی بهت نگه؟!سلطانی که دستشو جلو صورتش گرفته بود تااز اسیب بیشتر مصون بمونه گفت:-توضی...توضیح میدم...باور کن فقط یه پیشنهاد بود...-چــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــی؟!!!!!چه پیشنهادی؟!و نگاهی به من کرد...با صدایی لرزون تند تند گفت:-من فقط بهش گفتم...بهش گفتم ما بهش پول بیشتر میدیم تا بیاد برای ما کار کنه و شرکت ما رو ببره بالا...ما چند وقتی بود کارکردشو زیر نظر گرفته بودیم و میخواستیم مال خودمون بشه...چنگی که به یقش زده بود سفت تر شد...دوباره نگاهش به من افتاد...دیگه اون هول و نگرانیو نداشت ولی عصبانیتش تشدید شده بود...-تو چه غلطی کردی عوضی؟!و زد تو صورتش...دوباره زد...سلطانی هم از خودش دفاع نمیکرد یعنی اگرم میخواست نمی تونست...از صدای فریاداشو نگهبانای هتل ریختن و به زور از هم جداشون کردن...پویان نفس نفس میزد و سهلطانی جلو خونریزی لبشو میگرفت...پویان عربده کشید:-بیچارت میکنم کثافت خائن...تو و رئیست غلط زیادی کردین همچین فکری کردین...اعتبارتونو از بین میبرم...بدبختتون میکنم...میدونی که میتونم...به طرف کیف سلطانی حمله ور شد و درو باز کرد و قراردادی که بیسته بودیمو برداشت و جلو چشمش ریز ریزش کرد و خرده هاشو ریخت تو شومینه ی گوشه اتاق...-اینم از قرارداد...منو باش که فکر میکردم دارم با ادم معامله میکردم نمیدونستم یه حیوون کثیفی...حالیت میکنم...دستشو از نگهبانا کشید و رفت...نگاهی به سلطانی کردم و دنبالش رفتم...از اسانسور اومدیم بیرون...خیلی عصبی بود،مشتشو گذاشت رو دیوارو سرشو گذاشت روش...وایسادم کنارش...اروم گفتم:-حالت خوبه؟!هیچی نگفت...دستمو گذاشتم رو شونش تا ببرم تو اتاقش که برگشت و نگاهم کرد...چقدر نگاهش داغ بود...چقدر سوزاننده بود...اهی کشید و با صدایی دو رگه و اروم گفت:-دیگه نمیذارم کس دیگه ای بهت نگاه کنه...نمیذارم...بهش خیره شدم...سرشو انداخت پایینو رفت نو اتاقش...حالا من حالم بد شده بود...
به زور در اتاقمو باز کردم و رفتم تو همون جا پشت در نشستم پایین و سرمو گرفتم تو دستام....یعنی پویان منو دوست داشت؟!یعنی منو میخواست؟!بهم احساس داشت؟!...خدایا نمی تونم باور کنم....اگه نداشت پس اون همه نگرانیاش،اون حمایتاش،اون نگاهاش،اون حساسیتاش الکی بود؟!!!...نه نبود به خدا...نبود...یعنی میشه یه بار صدامو شنیده باشی؟!یعنی میشه به چیزی که میخوام برسم؟!که بهم برسیم؟!...چشمام از اشک لبریز شد...همون جور گریه میکردم...نمیدونم گریه شادی بود یا نه....ولی اون لحظه حس عجیبی داشتم...ولی اگه یه درصدم به من احساسی ندشاته باشه چی؟!....نه...میشکنم...دیوار رویاهام خراب میشه...خرد میشم...اینجوری نشه...با ناتوانی رفتم سمت کیفم...قرص خواب واسم یه عادت شده بود...عادتم نه،مثل هوا شده بود...یکی ورداشتمو بدون اب قورتش دادم و رو تخت دراز کشیدم...سرم داشت میترکید...با هزار جور فکر بالاخره خوابم برد...با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...نگاهی به خودم کردم دیدم با لباس بیرون خوابیده بودم...اه...کی بود منو این موقع بیدار کرد؟!...مرض داشت دیگه...هنوزم زنگ میخورد...شماره رو نمیشناختم...نه...انگار اشنا بود...چند باری بهم زنگ زده بود قبلنا...همون شماره..باید جوابشو میدادم...اروم دکمه سبزو فشار دادم...
میخواستم بفهمم کیه که این همه زنگ زده...ولی همین که جواب دادم پشیمون شدم و قطعش کردم...به جاش سریع واسش اس دادم:-شما؟!بعد از چند لحظه جواب داد:-یه اشنای تنها...کوفت اشنای تنها...درد یه ساعته و اشنای تنها...مرض و اشنای تنها...با حرص نوشتم:-پس تو تنهاییت بمیر...دوباره نوشت:-واقعا باید برم بمیرم...چقدر بدبخت بود طرف...دلم سوخت واسش...نوشتم:-یعنی انقدر تنها شدی؟!-اره عاشق تنهام...انتظارش بدتره...-عشقت منتظرت گذاشته!؟...-اره...-پس باید دلش واست بسوزه تا بیاد پیشت...اینبار دیر تر جواب داد:-اره...دیگه جواب ندادم...برای خودمم جای تعجب داشت که چرا جوابشو میدادم...شاید چون همدرد بودیم...لباسامو با یه دست لباس راحتی عوض کردم و رفتم تو دستشویی و شیر ابو باز کردم و یه مشت اب پاشیدم تو صورتم...خوابم که کامل پرید اومدم بیرون...صورتمو خشک کردم و نشستم رو مبل راحتی...از امروز دیگه بیکار بودیم و نمی دونستم کی میخوایم برگردیم...قرارداد که باطل شده بود و با اتفاقی که افتاده بود عمرا حتی به از جلو شرکتشون هم رد شه...بهتر...منم از اول ازش خوشم نمیومد...
دقیقا داشتم حس یه علاف واقعی بودن رو تجربه میکردم...پویانم که پاش شکسته بود دیگه جایی نمیشد بریم بگردیم...ولی حداقل باید خودم میرفتم واسه مامان اینا سوغاتی میخریدم...سریع لباس پوشیدم و بیرون اومدم که جلو در با پویان مواجه شدم...با دیدن من پرسید:-جایی میری؟!-اولا سلام..دوما بخوام برم باید از شما اجازه بگیرم؟!کلافه زیر لب گفت:-نشد یه بار از تو سوال کنم درست حسابی جوابمو بدی...-چیزی گفتید؟!-نه...بیا باهم میریم...اخمی کردم و گفتم:-خودم میتونم برم نیازی نیست...-وای مرمر ترخدا انقدر لجبازی نکن بذارم تنها بری که ایندفعه یکی دیگه بیاد اویزونت شه؟!به این ادما اعتمادی نیست...اهان پس حس نگرانی و حسادتتون گل کرده که میخوای با من بیای؟!...دروغه اگه بگم خوشحال نشدم...گفتم:-باشه ولی با این وضعیتتون میتونید بیاید؟! و به پاش اشاره کردم...-اره چیزی نیست...دیگه کم کم وظیفه میشه...گنگ نگاهش کردم که سریع گفت:-هیچی...چی میخواستم بگم؟!...هان...بریم دیر نشه...منظورشو فهمیده بودم ولی میخواستم ببینم چی میگه...لبخندمو مخفی کردم و دوتایی رفتیم تو اسانسور...رسیدیم پایین و اولین چیزی که دیدیم اقای سلطانی و همکاراش بودن که داشتن میرفتن...نگاهش با ما گره خورد و با نفرت روشو کرد اونور...عوضش اون دختره ترنم با عشوه و لبخند اومد جلو و رو به روی پویان وایساد...یه نگاه به من کرد که یعنی میخوام خصوصی حرف بزنم...منم رفتم اونور تر..ولی بازم صداش بلند بود و میشد شنید...-اقای سهیلی بابت اون اتفاق واقعا متاسفم...هممون انتظار چنین چیزیو نداشتیم...پویان خیلی سرد نگاهش کرد و گفت:-خب امرتون؟!اخ جووووون...هرچی اون لبخند میزد حرص من بیشتر میشد ولی پویان خوب حالشو گرفت...ترنم بازم از رو نرفت و نیششو تا نبا گوش باز کرد و گفت:-امر که نیست عرضه...عرضت بخوره تو سرت تو با پویان من چی کار داری؟!...پویان من؟!...چه خودمم باورم شده بود...یه کارت از تو جیبش دراورد و گرفت جلو پویان:-این کارت منه خوشحال میشم اگه بتونم با شما همکاری خصوصی بیشتری داشته باشم!دیگه خونم داشت جوش میومد...غلط کردی همکاری خصوصی داشته باشی...به پویان نگاه کردم...اونم نگاهش به من افتاد و بعد به دستام که ناخوداگاه مشت شده بودن و بعد لبخدی زد و کارتو گرفت و گفت:-بله حتما منم خوشحال میشم باعث افتخارمه...یعنی اگه میشد اون لحظه جفتشونو میکشتم...نفسام تند تند میومدن و میرفتن...بیشعور لبخندم میزنه واسه من...بخند،بخند موقع خنده منم میرسه...
-بله؟!پویان با یه عصا وایساده بود...به سرتا پای من یه نگاه کرد و گفت:-خواستم واسه شام خبرت کنم...بیا بریم...هنوز رفتار صبحشو فراموش نکرده بودم...اخمامو تو هم کردم و گفتم:-نمیام...گرسنم نیست...نوش جان...خواستم درو ببندم که نذاشت...ناچار دوباره بازش کردم و گفتم:-امر دیگه ای هم دارید؟!اونم اینبار با اخم گفت:-از چی ناراحتی؟!-چیزی نیست که به شما مربوط باشه!چشم غره ای بهم رفت و گفت:-این حرفتو نشنیده میگیرم!چرا انقدر گرفته ای؟!به خاطر صبحه؟!-نه یه بار گفتم!در ضمن در مورد ماجرای صبح،...من چیزای بی ارزشو زود فراموش میکنم!با خشم نگاهم کرد و گفت:-یعنی من بی ارزشم؟!راحت باش تیکه ننداز...شونه بالا انداختم و گفتم:-هر جور میخواید فکر کنید!بازومو تو دستش گرفت و فشار داد...-ببین مرمر صدبار بهت گفتم منو دویوونه نکن!بهت گفتم با من بازی نکن...دستمو از تو دستش کشیدم بیرونو گفتم:-متوجه حرفاتون نمی شم!در هر صورت بفرمایید بقیه منتظرتونن،مخصوصا خانم علیپور!نگاه خشمگین توام با دلخوری بهم کرد و گفت:-من که مثل تو بی رحم نیستم...حداقل موهاتو خشک کن مریض نشی!رفت...درو با خشونت بستم...از خودم بدم میومد که اینجوری باهاش حرف میزدم...من که میدونستم نیت اون چی بوده پس چرا اینطوری میکردم؟!...دستی به موهای خیسم کشیدم و نشستم جلو اینه و سشوارو زدم برق...
اون شب نرفتم پایین...پویان بیشعور هم محض همکار بودن یه سر نزد ببینه من چه طورم یا دوباره نیومد دنبالم...با دلخوری نشستم رو تخت...همه کاراش و رفتاراش برام مهم بود...نمی تونستم بی تفاوت باشم بهش...حتما اون پایین اون دختره ترنم چقدر واسش عشوه ریخته...بهتر که نرفتم...پامو انداختم رو پامو با حرص نفسمو بیرون فوت کردم...این چه وضعیتی بود که من توش گیر کرده بودم؟!...گوشیم زنگ خورد...برداشتمش...از خونه بود...وای...انقدر تو فکر پویان بودم که پاک یادم رفته بود...نمی دونستم مروا بهشون خبر بهم خوردن نامزدیمونو گفته یا نه...حتما گفته...جواب دادم...-الو...سلام...مروا بود...خیالم راحت شد...هنوز نمی دونستم با مامان و بابا چه جوری رو به رو شم...-سلام خواهر بی معرفت من!خوبی؟!-مرسی مروا...بد نیستم...تو چه طوری؟!-منم خوبم...چته چرا صدات گرفته؟!اهی کشیدم...-هیچی...چیزی نشده...سرما خرودم...-برو!!!!حرفای خودمو به خودم تحویل نده...من نفهمم تو یه چیزیت هست باید برم بمیرم!-مروا گیر نده حوصله ندارم...-به به!حرفای جدید میشنوم...میدونی،عاشقایی که به عشقشون نرسیدن بی حوصله ان...نکنه تو هم این مرضو گرفتی؟!-مسخره!عشق مگه مرضه؟!-بله...هست...دردشو حس نمی کنی؟!تبشو؟!هووووم؟!چرا...حس میکردم...به خدا حس میکردم...الانم داشتم میسوختم...با حال گرفته ای گفتم:-حالا عشقو بیخیال....قضیه نامزدیو به مامان اینا گفتی؟!-هان؟!...اره اره..گفتم...صاف سر جام نشستمو پرسیدم:-خب چی شد؟!چی گفتن؟!-هیچی...اول خیلی تعجب کردن و مخصوصا مامان خیلی از دستت ناراحت شد و بابا هم طبق معمول واکنش شدیدی نشون نداد ولی معلوم بود دلخوره...-خب؟!-گفتن چرا خودش بهمون نگفت!!!...منم گفتم نشد بگه و ازت دفاع کردم...اونا هم یه ذره اروم شدن...بعدش پرسیدن دلیلش چی بوده...منم هرچی واسم تعریف کرده بودی واسشون تعریف کردم بابا خیلی عصبانی شد گفت چرا مرمر این مدت همه رو مخفی میکرده...گفت اگه میدونست همایون اینجوری بوده خودش زودتر یه کاری میکرد...-ایول به بابا...مامان چی؟!-مامان هم که میگفت بمیرم برای دخترم چقدر اذیت شد و این حرفا...در کل خیلی تند برخورد نکردن اوضاع مساعده!نفس راحتی کشیدم و گفتم:-خانواده همایون چیزی نگفته؟!زنگی چیزی...یکم مکث کرد و گفت:-نه...یعنی فعلا نه...با تعجب گفتم:-چرا همایون تا الان بهشون چیزی نگفته؟!...-نمیدونم...معلوم نیست میخواد چی کار کنه...-ازش متنفرم...-من از همون اولم ازش خوشم نمی یومد...-راستی از فرزاد چه خبر؟!لحنش شاد شد...-هیچی...سلامتی...دست بوسند...-خوب کاری میکنه...دست خواهر زن اعظمو باید بوسید...-مرمر....-خب راست میگم دیگه...چه جور ادمیه؟!-خوبه...میشه تحملش کرد...خندیدم و گفتم:-بذار بیام بهش میگم....-بگو!-خب دیگه زیاد داری حرف میزنی...-حالا خوبه من زنگ زدم...-فرقی نداره حوصلم سر رفت...کاری نداری؟!-از اولم باهات کاری نداشتم...برو بمیر...-هم چنین...بای...-بای...گوشیو قطع کردم...خیالم از این بابت راحت شده بود...
از اون روز به بعد جلسه ها برگزار شد و امضاهای نهایی قرارداد انجام شد همه خوشحال راضی بودن..روز اخر که داشتم از اتاق جلسه بیرون میومدم و سرم گرم چندتا برگه بود یه نفر صدام زد و باعث شد با تعجب سرمو بالا بگیرم..اقای سلطانی رو مقابل خودم دیدم...گفتم:-بفرمایید...لبخندی زد و گفت:-خیلی معذرت میخوام که وقتتونو گرفتم...با سردر گمی گفتم:-خواهش میکنم بفرمایید امرتونو...یکم من من کرد و گفت:-میخواستم ازتون خواهش کنم...اگه میشه...اگه میتونین...چقدر لفتش میداد...گفتم:-اقای سلطانی اگه میشه یه ذره سریع تر بگین...نگاهی بهم کرد و گفت:-بله بله شما درست میگید...نفس عمیقی کشید و گفت:-میخواستم ازتون خواهش کنم که امشب دعوت منو برای شما قبول کنین...انقدر سریع گفت که نفهمیدم...-میشه یه بار دیگه بگین؟!راستش اصلا متوجه نشدم...اروم اروم گفت:-ازتون میخوام که لطفا دعوت منو برای شام بپذیرید...با تعجب نگاهش کردم...برای چی از من دعوت میکرد؟!...با کنجکاوی پرسیدم:-میشه دلیل دعوتتونو بدونم؟!-اممممم..چه طور بگم...یعنی حرفای اصلیمو موقعی که تشریف اوردین میزنم...اینجوری منم راحت ترم...موندم بهش چی بگم...از یه طرف میگفتم ولش کن حالا هرچی میخواد بگه از یه طرفم کنجکاویم بدجور گل کرده بود...و از طرف دیگه هم پویان بود...نمیدونم وقتی میفهمید ما شام با هم رفتیم بیرون چه واکنشی نشون میداد و به نظرم کمترینش میتونست اخراج سلطانی باشه...دلو زدم به دریا و گفتم:-باشه قبول میکنم...فقط قراره کجا بریم؟!با لبخندی گفت:-یه رستوارن هست میشناسم خیلی قشنگه،امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...فقط...صداشو پایین اورد و گفت:-اگه میشه مهندس سهیلی چیزی نفهمه...یعنی انقدر از پویان میترسید و حساب میبرد؟!یا شایدم به خاطر قرارداد بود که میترسید باطلش کنه و وسط سال بدون مواد اولیه بمونن...لبخند محوی زدم و گفتم:-باشه خیالتون راحت باشه...-خیلی ممنون...شما خیلی خانم با شخصیت و بزرگواری هستین...دیگه موندن بیشتر و جایز ندونستم...پویان یه چیزی میدونست میگفت نمی خوام به این بچسبی...جدی گفتم:-شما لطف دارین...قرارمون کی باشه؟!-هر وقت شما راحتین...با کلافگی گفتم:-میشه تکلیف منو معلوم کنین؟!وگرنه من خیلی کار دارم که میتونم تو این مدت بهشون برسم...-اوه بله بله حتما...نگاهی به ساعتش کرد و گفت:-ساعت هفت و نیم خوبه؟!جلو در هتل...-بله خوبه...میبینمتون!همین که اومد خداحافظی کنه پویان از اتاق اومد بیرون و به ما خیره شد...معلوم بود عصبی شده...خدایا به من گیر نده...دستشو به عصای زیر بغلش فشار داد و گفت:اینجا چه خبره؟!سلطانی من من کنان گفت:-ا...چیزه...با درموندگی به من نگاه کرد...پویان به من خیره شد منم هیچی نگفتم...ما که کار بدی نکرده بودیم ولی الان جلو پویان این حسو داشتم...سلطانی بالاخره گفت:-من یه چیزی رو فراموش کرده بودم اومدم از خانم مرمر بپرسم!با اجازه...و سریع در رفت...ای بمیری حالا این وسط چرا منو با اسم کوچیک صدا زدی؟!...با ترس و لرز برگشتم طرف پویان دیدم با نگاه خطرناکی بهم خیره شده...اب دهنمو قورت دادم و مظلومانه نگاهش کردم...ولی مثل اینکه تاثیری نداشت چون مثل یه ببر زخمی داشت منو با نگاهش خفه میکرد...یه قدم اومد نزدیکمو با لحن ارومی که از صدتا داد تهدیدش بیشتر بود گفت:-حرف تو کلت نمیره؟!منگ نگاهش کردم...ادامه داد:-باشه...حالا که خودت میخوای...منتظر عواقبشم باش...خیلی بهت گفتم نمی خوام اینارو دور و برت ببینم ولی انگار دارم یاسین میخونم تو گوشت...منم ناخوداگاه عصبانی شدم و گفتم:-اولا خر خودتی اون یاسینم تو گوشت که تاثیر نداشته!دوما به شما هیچ ربطی نداره که من کیو میبینم و با کی حرف میزنم!نمیدونم شما چه کاره ی منید که انقدر حس مالکیت و دخالت دارید...پوزخندی زد و گفت:-لیاقت تو همون زمانی و سلطانیه...انقدرم بچه نباش...یه کم بزرگ شو...و لنگون لنگون با پای شکستش ازم دور شد...حرفاش واسم خیلی گرون تموم شده بود...حرصمو با مشتی که تو دیوار زدم خالی کردم که بعدش اه از نهادم بلند شد و به خودم و پویان و سلطانیو هرچی مرد بود فحش دادم...با دست دردناکم اومدم تو اتاقم...پسره ی عوضی...به من میگه بچه...به درک که بدش میاد..اصلا حالا که اینطور شد خودم میرم به زمانی میگم بیا باهم بریم بیرون تا حرصش دربیاد...
ساعت یه ربع به هفت بود که با بی حوصلگی تصمیم گرفتم بالاخره اماده بشم...یه مانتو سورمه ای با جین یخی و کیف و کفش سورمه ای پوشیدم و یکم ارایش کردمو از اتاق زدم بیرون و رفتم تو لابی که دیدم اقای سلطای منتظرم نشسته...منو که دید بلند شد و نگاه تحسین امیزی بهم کرد و گفت:-سلام...-سلام...بریم؟!-حتما...بفرمایید...لبخند زورکی زدم و راه افتادم...خاک تو سرت پویان که بلد نیستی عین ادم با من حرف بزنی یاد بگیر...سوار ماشینش شدیم و حرکت کرد...تو راه هی میخواست سر صحبتو باز کنه ولی هر دفعه با جواب سرد و خشک من مواجه میشد به خاطر همین دیگه چیزی نگفت...نمیدونم چرا نسبت به امشب حس خوبی نداشتم...چقدر راهش دور بود...بعد از یه ساعت پرسیدم:-کی میرسیم؟!با لبخند پرسید:-خیلی مشتاقین؟!چه زود پررو شد...خیلی جدی گفتم:-نه فقط میخوام زودتر راحت شم از این اصرارای شما...ساکت شد و هیچی نگفت...حقشه...بالاخره رسیدیم...پیاده شدیم و رفتیم تو رستوران...یه رستوران سنتی بود و در کل جای خوبی به نظر میرسید...ولی من برام مهم نبود...نشستیم سر یه میز و گارسن سفارشارو گرفت و رفت...انگشتامو تو هم کردم و گفتم:-اقای سلطانی میشنوم حرفاتونو...با همون لبخندش گفت:-اگه موافقید بذاریم بعد از صرف شام...اوه چه لفظ قلم شده بود!!!!...شونه ای بالا انداختم و گفتم:-باشه...شامو تو سکوت خوردیم...من زیاد اشتها نداشتم و نصفه رهاش کردم...اونم دید من منتظرم غذاشو گذاشت کنار و گفت:-اگه موافقید بریم سر اصل مطلب...-من خیلی وقته منتظرم...بفرمایید...-خب راستش ازوقتی که شما تو شرکت اقای سهیلی استخدام شدید یه جورایی مثل توپ صدا کرد...چون واسه این کار خیلی هارو رد کرده بودن و همه فکر میکردن با پارتی بازی چیزی قبولتون کردن...ولی بعد از یه مدت که عملکرد شما رو دیدیم خیلی متعجب شدیم...لبخندی زد و گفت:-یعنی بیشتر حیرت زده شدیم از مهارتتون و پشتکارتون...سر تکون دادم...حتما توقع داشت بلند شم ماچش کنم بگم مرسی از تعریفت...ادامه داد:-شما خودتون خبر ندارید که چقدر باعث پیشرفت شرکتتون شدید...حوصلم سر رفته بود...با این تعریفاش چیو میخواست بگه؟!...گفتم:-ببخشید وسط حرفتون میپرم ولی اگه اصل مطلبو بگید خیلی بهتره...معذرت میخوام ولی داره حوصلم سر میره...نگاهم کرد و گفت:-راستش شیوه کاریتون خیلی تحسین برانگیزه و خیلی از شرکتا ارزوی چنین کارمندا و مدیرایی رو دارن!چی؟!...این چی میگفت؟!...سعی کردم زود قضاوت نکنم و بذارم حرفشو بزنه...-چه طور بگم،نمی خوام از پیشنهادم برداشت بد بکنید ولی من سخنران خیلی خوبی نیستم...-جور نداره منظورتونو واضح بگید...-شما به فکر پیشرفت تو کارتون هستید یا نه؟!سردر گم گفتم:-هرکسی اینو میخواد ولی چه ربطی داره؟!-ربط داره...و ایا دوست دارید محیط پیشرفت براتون فراهم باشه؟!اخمی کردم و گفتم:-ببخشید من از حرفای شما سر در نمیارم و نمیدنم منظورتون از این سوالا چیه ولی تو یه جمله من از چیزی که هستم خیلی راضی هستم...-بله ولی شما ترجیه نمی دیدبرای پیشرفت بیشتر و موقعیت بهتر تلاش کنید؟!-من زیاده خواه و حریص نیستم...-منم این منظورو نداشتم...دیگه داشت رو اعصابم راه میرفت...د بنال چی میخوای بگی دیگه...-پس میشه منظورتونو بگید چون صبرم داره تموم میشه و ممکنه بد بشه...-من میخوام به شما پیشنهاد بدم تا با شرایط و البته مزایای بهتر با ما مشغول همکاری بشین...یهو جوش اوردم...مرتیکه داره عملا باج میده فکر کرده من ادم پولکی هستم تا به خاطر یه قرون بیشتر یا هر کوفت دیگه ای برم واسه اونا کار کنم؟!...اگه قبول میکردم حس یه خائنو داشتم...من تو این شرکت خیلی راحت و از همه چیم راضی بودم...دستام از شدت خشم و عصبانیت میلرزید...خیلی تلاش کردم تا صدامو بالا نبرم...یا نزنم تو گوشش...با خشونت از جام بلند شدم و تقریبا بلند گفتم:-اقای سلطانی دیگه نمی خوام نه ببینمتون نه تحت هیچ شرایطی باهاتون رو به رو بشم...خیلی ادم پستی هستین فقز همینو میتونم بگم چون واقعا درکتون نمی کنم و نمیدونم شما و هر کس دیگه ای چطور جرئت کردین چنین چیزیو بگین...-اما خانم کیایی..دیگه اینبار داد زدم...میزای اطراف مات و مبهوت ما رو نگاه میکردن...-نمی خوام چیز دیگه ای بشنوم...ولی اینو بدونین پیشنهادتون خیلی بی شرمانه بود...برین دعا کنین که اقای سهیلی چیزی نفهمه وگرنه خیلی براتون بد میشه...کیفمو از رو میز برداشتمو با شتاب از رستوارن اومدم بیرون..از شدت عصبانیت نفس نفس میزدم...یکم بیرون وایسادم تا هوا بخورم بعد یه تاکسی گرفتم و اومدم هتل...سرم هنوز داغ بود و نمیدونستم چی کار کنم...
خیلی عصبی بودم..داشتم از تو لابی لعنتی رد میشدم که یه نفر صدام زد...برگشتم دیدم پویان نشسته رو مبل چرمی و پاشو عصبی تکون میده...خیلی هم عصبانی بود و بدجور بهم نگاه میکرد...خواستم بی اعنتا باشم و برم که بلندتر گفت:-بیا بشین کارت دارم...بلندی صداش اذیتم میکرد...ناچار رفتم نشستم رو به روش...همون طوری نگاهم میکرد...-کجا بودی؟!باز باید جواب بدم؟!...پلکامو رو هم فشار دادمو گفتم:-به شما که ربطی نداشت...با همونی که لیاقتم بود رفته بودم بیرون...دستاشو مشت کرد و گفت:-بیخود کردی با اون عوضی بودی!چرا رفتی؟!هان؟!اه چقدر داد میزنه...خوب بود کسی نبود وگرنه ابروریزی میشد...-دلم خواست باید اجازه بگیرم؟!-مرمر با اعصاب من بازی نکن...عین بچه ادم بهت گفتم با اون مرتیکه نرو بیرون...خودت گوش نکردی...حالا فقط ببین چی میشه...چقدر عذاب وجدان میگیری...با خشونت از جاش بلند شد بره سمت اتاق سلطانی که گفتم:-نرو نیست...من خودم برگشتم...برگشت و با نگاه خطرناکی گفت:-یعنی اون اشغال گذاشته تو این موقع شب تنها برگردی؟!...به خدا میکشمش...با ترس بلند شدم رفتم طرفش...هیچی نمیتونستم بگم...داشتم فکر میکردم اگه پیشنهاد و حرفای سلطانیو بفهمه چی میشه که همون موقع خود سلطانی وارد شد و هنوز ما رو ندیده بود که پویان نمیدونم با پای شکستش چه جوری رفت طرفشو یقشو گرفت و چسبوندش به دیوار...-مرتیکه عوضی چندبار بهت هشدار دادم؟!چندبار بهت گفتم لقنه اندازه دهنت وردار؟!چقدر بهت گفتم سرت به کار خودت باشه؟!سلطانی مات و مبهوت مونده بود و شوکه شده بود...پویان که دید حرفی نمیزنه محکم کوبوندش به دیوار و داد زد:-لال شدی عوضی؟!جواب بده...جرئت داری الان حرف بزن!سلطانی نگاهش چرخید و رو من ثابت موند...فکر کرده بود من قضیه کار رو به پویان گفتم...اب دهنشو قورت داد و دست پاچه گفت-پویان جان...اقای سهیلی توضیح میدم...-چیو؟!با چخ رویی میخوای حرف بزنی هااااااااااان؟!-باور کنید من نیتم فقط خیر بوده...دیدم خانم کیایی خیلی...نذاشت حرف بزنه و با مشت کوبوند تو صورتش...دویدم طرفشو گفتم:-اقای سهیلی ولش کن...همون جور گرفته بودش...گوشه لبش پاره شده بود و خون میومد...از شدت عصبانیت نفس نفس میزد...گفت:-تو یکی هیچی نگو...برو اونور...سلطانیو تکون داد و گفت:-بنال مرتیکه...فکر کدری شهر هرته هر کاری واستی بکنی هیچکی هم چیزی بهت نگه؟!سلطانی که دستشو جلو صورتش گرفته بود تااز اسیب بیشتر مصون بمونه گفت:-توضی...توضیح میدم...باور کن فقط یه پیشنهاد بود...-چــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــی؟!!!!!چه پیشنهادی؟!و نگاهی به من کرد...با صدایی لرزون تند تند گفت:-من فقط بهش گفتم...بهش گفتم ما بهش پول بیشتر میدیم تا بیاد برای ما کار کنه و شرکت ما رو ببره بالا...ما چند وقتی بود کارکردشو زیر نظر گرفته بودیم و میخواستیم مال خودمون بشه...چنگی که به یقش زده بود سفت تر شد...دوباره نگاهش به من افتاد...دیگه اون هول و نگرانیو نداشت ولی عصبانیتش تشدید شده بود...-تو چه غلطی کردی عوضی؟!و زد تو صورتش...دوباره زد...سلطانی هم از خودش دفاع نمیکرد یعنی اگرم میخواست نمی تونست...از صدای فریاداشو نگهبانای هتل ریختن و به زور از هم جداشون کردن...پویان نفس نفس میزد و سهلطانی جلو خونریزی لبشو میگرفت...پویان عربده کشید:-بیچارت میکنم کثافت خائن...تو و رئیست غلط زیادی کردین همچین فکری کردین...اعتبارتونو از بین میبرم...بدبختتون میکنم...میدونی که میتونم...به طرف کیف سلطانی حمله ور شد و درو باز کرد و قراردادی که بیسته بودیمو برداشت و جلو چشمش ریز ریزش کرد و خرده هاشو ریخت تو شومینه ی گوشه اتاق...-اینم از قرارداد...منو باش که فکر میکردم دارم با ادم معامله میکردم نمیدونستم یه حیوون کثیفی...حالیت میکنم...دستشو از نگهبانا کشید و رفت...نگاهی به سلطانی کردم و دنبالش رفتم...از اسانسور اومدیم بیرون...خیلی عصبی بود،مشتشو گذاشت رو دیوارو سرشو گذاشت روش...وایسادم کنارش...اروم گفتم:-حالت خوبه؟!هیچی نگفت...دستمو گذاشتم رو شونش تا ببرم تو اتاقش که برگشت و نگاهم کرد...چقدر نگاهش داغ بود...چقدر سوزاننده بود...اهی کشید و با صدایی دو رگه و اروم گفت:-دیگه نمیذارم کس دیگه ای بهت نگاه کنه...نمیذارم...بهش خیره شدم...سرشو انداخت پایینو رفت نو اتاقش...حالا من حالم بد شده بود...
به زور در اتاقمو باز کردم و رفتم تو همون جا پشت در نشستم پایین و سرمو گرفتم تو دستام....یعنی پویان منو دوست داشت؟!یعنی منو میخواست؟!بهم احساس داشت؟!...خدایا نمی تونم باور کنم....اگه نداشت پس اون همه نگرانیاش،اون حمایتاش،اون نگاهاش،اون حساسیتاش الکی بود؟!!!...نه نبود به خدا...نبود...یعنی میشه یه بار صدامو شنیده باشی؟!یعنی میشه به چیزی که میخوام برسم؟!که بهم برسیم؟!...چشمام از اشک لبریز شد...همون جور گریه میکردم...نمیدونم گریه شادی بود یا نه....ولی اون لحظه حس عجیبی داشتم...ولی اگه یه درصدم به من احساسی ندشاته باشه چی؟!....نه...میشکنم...دیوار رویاهام خراب میشه...خرد میشم...اینجوری نشه...با ناتوانی رفتم سمت کیفم...قرص خواب واسم یه عادت شده بود...عادتم نه،مثل هوا شده بود...یکی ورداشتمو بدون اب قورتش دادم و رو تخت دراز کشیدم...سرم داشت میترکید...با هزار جور فکر بالاخره خوابم برد...با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...نگاهی به خودم کردم دیدم با لباس بیرون خوابیده بودم...اه...کی بود منو این موقع بیدار کرد؟!...مرض داشت دیگه...هنوزم زنگ میخورد...شماره رو نمیشناختم...نه...انگار اشنا بود...چند باری بهم زنگ زده بود قبلنا...همون شماره..باید جوابشو میدادم...اروم دکمه سبزو فشار دادم...
میخواستم بفهمم کیه که این همه زنگ زده...ولی همین که جواب دادم پشیمون شدم و قطعش کردم...به جاش سریع واسش اس دادم:-شما؟!بعد از چند لحظه جواب داد:-یه اشنای تنها...کوفت اشنای تنها...درد یه ساعته و اشنای تنها...مرض و اشنای تنها...با حرص نوشتم:-پس تو تنهاییت بمیر...دوباره نوشت:-واقعا باید برم بمیرم...چقدر بدبخت بود طرف...دلم سوخت واسش...نوشتم:-یعنی انقدر تنها شدی؟!-اره عاشق تنهام...انتظارش بدتره...-عشقت منتظرت گذاشته!؟...-اره...-پس باید دلش واست بسوزه تا بیاد پیشت...اینبار دیر تر جواب داد:-اره...دیگه جواب ندادم...برای خودمم جای تعجب داشت که چرا جوابشو میدادم...شاید چون همدرد بودیم...لباسامو با یه دست لباس راحتی عوض کردم و رفتم تو دستشویی و شیر ابو باز کردم و یه مشت اب پاشیدم تو صورتم...خوابم که کامل پرید اومدم بیرون...صورتمو خشک کردم و نشستم رو مبل راحتی...از امروز دیگه بیکار بودیم و نمی دونستم کی میخوایم برگردیم...قرارداد که باطل شده بود و با اتفاقی که افتاده بود عمرا حتی به از جلو شرکتشون هم رد شه...بهتر...منم از اول ازش خوشم نمیومد...
دقیقا داشتم حس یه علاف واقعی بودن رو تجربه میکردم...پویانم که پاش شکسته بود دیگه جایی نمیشد بریم بگردیم...ولی حداقل باید خودم میرفتم واسه مامان اینا سوغاتی میخریدم...سریع لباس پوشیدم و بیرون اومدم که جلو در با پویان مواجه شدم...با دیدن من پرسید:-جایی میری؟!-اولا سلام..دوما بخوام برم باید از شما اجازه بگیرم؟!کلافه زیر لب گفت:-نشد یه بار از تو سوال کنم درست حسابی جوابمو بدی...-چیزی گفتید؟!-نه...بیا باهم میریم...اخمی کردم و گفتم:-خودم میتونم برم نیازی نیست...-وای مرمر ترخدا انقدر لجبازی نکن بذارم تنها بری که ایندفعه یکی دیگه بیاد اویزونت شه؟!به این ادما اعتمادی نیست...اهان پس حس نگرانی و حسادتتون گل کرده که میخوای با من بیای؟!...دروغه اگه بگم خوشحال نشدم...گفتم:-باشه ولی با این وضعیتتون میتونید بیاید؟! و به پاش اشاره کردم...-اره چیزی نیست...دیگه کم کم وظیفه میشه...گنگ نگاهش کردم که سریع گفت:-هیچی...چی میخواستم بگم؟!...هان...بریم دیر نشه...منظورشو فهمیده بودم ولی میخواستم ببینم چی میگه...لبخندمو مخفی کردم و دوتایی رفتیم تو اسانسور...رسیدیم پایین و اولین چیزی که دیدیم اقای سلطانی و همکاراش بودن که داشتن میرفتن...نگاهش با ما گره خورد و با نفرت روشو کرد اونور...عوضش اون دختره ترنم با عشوه و لبخند اومد جلو و رو به روی پویان وایساد...یه نگاه به من کرد که یعنی میخوام خصوصی حرف بزنم...منم رفتم اونور تر..ولی بازم صداش بلند بود و میشد شنید...-اقای سهیلی بابت اون اتفاق واقعا متاسفم...هممون انتظار چنین چیزیو نداشتیم...پویان خیلی سرد نگاهش کرد و گفت:-خب امرتون؟!اخ جووووون...هرچی اون لبخند میزد حرص من بیشتر میشد ولی پویان خوب حالشو گرفت...ترنم بازم از رو نرفت و نیششو تا نبا گوش باز کرد و گفت:-امر که نیست عرضه...عرضت بخوره تو سرت تو با پویان من چی کار داری؟!...پویان من؟!...چه خودمم باورم شده بود...یه کارت از تو جیبش دراورد و گرفت جلو پویان:-این کارت منه خوشحال میشم اگه بتونم با شما همکاری خصوصی بیشتری داشته باشم!دیگه خونم داشت جوش میومد...غلط کردی همکاری خصوصی داشته باشی...به پویان نگاه کردم...اونم نگاهش به من افتاد و بعد به دستام که ناخوداگاه مشت شده بودن و بعد لبخدی زد و کارتو گرفت و گفت:-بله حتما منم خوشحال میشم باعث افتخارمه...یعنی اگه میشد اون لحظه جفتشونو میکشتم...نفسام تند تند میومدن و میرفتن...بیشعور لبخندم میزنه واسه من...بخند،بخند موقع خنده منم میرسه...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۸ ساعت 20:22 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|