رمان نقطه شروع12
با کلافگی به ساعتم نگاه کردم...
نیم ساعت بود که علاف نشسته بودیم منتظر اقای سلطانی و همکاراش...باشه...منم بلدم علافشون کنم...یه ربع دیگه هم گذشت و اخمای پویانم بیشتر تو هم میرفت...اونم کلافه شده بود...اقای سهیلی گفت:
-پویان جان صبر داشته باش خب میرسند دیگه...
انگشتای دستشو شکوند و گفت:
-بابا حرفشم نزن...بذار برسن...مسخرشون که نیستیم...هممون خسته شدیم...
اقای سهیلی رو کرد به من و گفت:
-شما هم خسته شدی؟!
از فکر اومدم بیرون و نگاه ی به پویان انداختم و گفتم:
-نه اصلا...باید صبر کنیم دیگه...همیشه حق با مشتریه!
اقای سهیلی هم لبخندی زد و گفت:
-پسرم یاد بگیر...انقدر عجول نباش!
پویان نگاه خشمگینی به من کرد که در عوضش لبخندی زدم و ابرو بالا انداختم...نفسشو محکم فوت کرد و نشست سر جاش...میخوای لج منو در بیاری اقا پویان خودت الان داری میسوزی...برای من همینم که از چیزای ساده حرصتو دربیارم بسه...ولی تو دلم میخواستم این سلطانی و شرکتشونو خفه کنم مرتیکه بیشعور وقت نشناس...
-سلام اقایان سهیلی...سلام خانم کیایی...
چه حلال زاده بود...میخواستم بگم سلامو کوفت،سلامو مرض...یه ساعته مارو اینجا کاشتی حالا لبخند ژکوندم میزنی؟!...با اقای سهیلی دست داد و وقتی به من رسید لبخند گشادی تحویلم داد و گفت:
-سلام خانم...خیلی خوشحال شدم که شما رو اینجا هم زیارت میکنیم...
اصلا از این کاراش خوشم نمی یومد...خیلی تابلو داشت نخ میداد...گفتم:
-مرسی نظر لطفتونه...ا سلام اقای سهیلی...اینبار منظورش پویان بود...
پویان نگاه مرگباری به سلطانی انداخت و گفت:
-سلام اقای سلطانی...خیلی منتظرتون بودیم...
سلطانی دست و پاشو جمع کرد و گفت:
-اهان بله ترافیک بود دیر رسیدیم...
-پس من بعد یه جوری وقتتونو تنظیم کنین که دیگرانو منتظر نذارین...
-بله معذرت میخوام...حتما...
اخیش...قربون دهنت پویان که حالشو گرفتی...نگاه تشویق کننده ای به پویان کردم که نگاه سردی بهم کرد و دنبال اونا رفت...خاک تو سر من...حالتو میگرم...
تو گروه اقای سلطانی یه خانم هم بود...یه دختر نسبتا جوون با قد کوتاه و ارایش کرده و صورتشم با کرم برنزه خفه کرده بود...و کلی هم قیافه میگرفت...بعدا فهمیدم منشی شخصی اقای سلطانیه...کی میره این همه راهو....ترخدا ما رو هم تحویل بگیر...نگاه خاصی به پویان انداخت و با کلی عشوه گفت:
-اقای سهیلی...
پویان برگشت طرفش و با تعجب بهش نگاهی کرد...
-بله خانم؟!
چندبار پلک زد و خنده ای کرد و گفت:
-از اشناییتون خوش وقتم...ترنم علیپور هستم...
پویان از رفتارش اصلا خوشش نیومد اینو از نگاه تحقیر امیزش بهش فهمیدم...خیلی سرد و جدی گفت:
-منم همین طور...
دختره از سردی لحنش وا رفت...پوزخندی زدم و راه افتادم...میخواد خودشو بچسبونه به پویان!...خب بچسبون...اگه سر سوزن ادم حسابت کرد!!!ولی تو دلم گفتم یعنی یه ذره نمی خوای غیرت داشته باشی؟!...قرار بود بریم کارخونه...تو راه پویان حتی یه نیم نگاهم بهم نکرد...ناراحت شدم ولی به روم نیاوردم...نمی خواستم چیزی بفهمه و غرورم خرد بشه...اگه هم قرار بود چیزی بشه اون اول باید میگفت..رسیدیم کارخونه...اونا هم پشت سرمون نگه داشتند...وارد کارخونه شدیم...چه قدر بزرگ بود...بعد این جقله(استعار ه از پویان!) یه جورایی مدیر اینجا بود...خندم گرفت...اگه میفهمید بهش چی گفتم!...رفتیم تو بخش تولید...قرار بود من نمونه محصولاتو بهشون نشون بدم و از قبل هم واسم توضیح داده بودن چی بگم...از سخنرانی و حرف زدن خیلی بدم میومد ولی مجبور بودم...دیگه اخراش نفسم بالا نمیومد...رسیدیم به نمونه های میل لنگ خودرو...با هزار زور و زحمت بلندش کردم و شروع کردم توضیح دادن...پویان هم با اینکه کنار من وایساده بود به روی مبارکش نمیاورد...توضیحاتم که تموم شد بقیه مشغول بررسیش شدن...اون میل لنگ هم هنوز تو دست من بود...یهو نگاهم به زمین افتاد و یه موش دیدم که زیر یکی از قفسه ها در اومد و دویید سمتم...منم که از موش در حد مرگ میترسیدم،میل لنگو انداختم زمین و یه جیغ کشیدم...همه با هول برگشتن طرفم و نگاهم کردن...دست لرزونمو به اون طرف نشون دادم و گفتم:
-موو...موش...
صدای اه و ناله یه نفرم بلند شد...برگشتم دیدم میل لنگ افتاده رو پای پویان اونم از درد خم شده بود رو پاش...همه دوییدیم طرفش...
-چی شد؟!
-درد داری؟!
-به نظرتون پاش شکسته؟!
-زنگ بزنیم اورژانس....
-....
یکی از کارگرا زنگ زد و ما همه منتظر موندیم تا امبولانس بیاد...عذاب وجدان داشت خفم میکرد...تقصیر من بود که پاش این طوری شد...وقتی اون درد داشت انگار من عذاب میکشیدم...رو یه صندلی نشونده بودنش و از درد چشماشو بسته بود...تو چشمام اشک جمع شده بود...رفتم جلوش وایسادم...چشماشو اروم باز کرد...دستام میلرزید...نمیدونستم چی بگم...حلقم خشک شده بود...
-من...معذرت میخوام...
هیچی نگفت....
-تقصیر من شد...
پریشونیمو که دید گفت:
-مرمر...
مظلومانه نگاهش کردم...نگاهش پر از محبت شد و اروم گفت:
-تقصیر تو نبود...خودتو ناراحت نکن...
-ولی اخه...
-ولی و اخه نداره...گفتم تقصیر تو نیست قبول کن...
تو این حالشم دست از غدبازی بر نمی داشت...گفتم:
-به هر حال ببخشید اصلا حواسم نبود...
-باشه خودتو ناراحت نکن چیزی نشده...
امبولانس اومد و بردنش بیمارستان...ماهم همه دنبال امبولانس حرکت کردیم...بعد از معاینه دکتر که تشخیص داد شکسته پاشو گچ گرفتن و گفتن که بهتره امشب تو بیمارستان بمونه...اقای سهیلی گفت:
-از همتون خیلی ممنون که اومدید ولی خسته اید بهتره برید هتل پویانم که خوبه چیزیش نیست...بفرمایید واهش میکنم...
یکم تعارف کردند تا بمونن ولی با اصرار اقای سهیلی بالاخره رفتن...اقای سهیلی رو به من کرد و گفت:
-دخترم تو هم برو...خسته شدی...
-نه اقای سهیلی اگه میشه من بمونم فردا که خواستن مرخص شن به شما خبر میدم تا بیاید...
-نه اصلا نمیشه...تنها ولت کنم اینجا بمونی...هم خودت سختته هم پویان ناراحت میشه اگه بفهمه...
-نه اون چیزی نمی فهمه الان که تا صبح خوابه صبح هم من به شما زنگ میزنم...حداقل یه ذره از عذاب وجدانم کم بشه...
با تردید گفت:
-مطمئنی میتونی بمونی؟!
-اره شما خیالتون راحت باشه...
-هرچند که خیالم بابت تو راحت نیست ولی باشه...ممنونم ازت...
-خواهش میکنم وظیفم بود...خداحافظ..
-خداحافظ...
اونم رفت..من موندم تنها تو اتاق پویان...
نگاهی به صورتش کردم...چشماش بسته بود و با اون ارامبخشی که بهش زده بودن خواب بود...
چقدر قیافش تو این حال معصوم شده بود...مثل یه پسربچه...چقدر دوسش دارم...
خدایا یعنی میشه یه روز بفهمم اونم عاشق منه؟!
که به هم برسیم؟!خدایا عشق یه طرفه خیلی سخته...خیلی...
همش نگرانی که یه وقت از دستش ندی...
همش میخوای به چشمش بیای...
همش دعا میکنی که اونم مثل تو بشه...دوست داشته باشه...
عاشقت باشه...که مال کسی نشه...
حتی نمی تونم تصورشم بکنم که روزی پویان با کس دیگه ای باشه...باهاش ازدواج کنه...
خدایا میمیرم....از این عذاب نجاتم بده...
خسته بودم رو صندلی کنار تخت نشستم و درمونده به دیوار نگاه میکردم...نگاهم به ساعت خشک شده بود...خوابم که نمی برد...
از بس هم که یه جا نشسته بودم بدنم خشک شده بود...3 نصفه شب بود...
بلند شدم اب بخورم...
لیوانو گذاشتم رو لبم و یه ذره ازش خوردم...گذاشتمش کنار...
به صورت پویان خیره شدم...کاش میتونستم همیشه بهش خیره بشم..
اینطوری نگاهش کنم...کاش مال من باشه...
نزدیک تر رفتم...وسوسم برای اینکه صورتشو نوازش کنم لحظه به لحظه زیاد میشد و هیجان منم میرفت بالاتر...
دستمو که به شدت میلرزید بردم نزدیک...نزدیکتر...
الان دقیقا نزدیک گونه اش بود...لرزش دستم خیلی زیاد بود...
نمی تونستم کنترلش کنم...
خواسم اروم بکشمش رو صورتش که منصرف شدم و وحشت زده کشیدمش عقب...
نه این کار درست نیست...
دستمو انداختم و عقب گرد کردم و دوباره نشستم رو اون صندلی اعصاب خردکن...
دستمو کشیدم پیشونیم...کلافه دور و برمو نگاه کردم...
خدای من...من داشتم چی کار میکردم؟!...واقعا برای چی اون تصمیمو گرفتم؟!...
به دستام خیره شدم...
نه من این کارو نمی کردم...
چشمام میسوخت...تا الان بیدار بودم...چشمامو محکم با پشت دست مالیدم و بلند شدم...
کش و قوسی به بدنم دادم...بدنم کوفته شده بود...
نگاهم مثل همیشه به پویان افتاد...خواب بود هنوز...
پتو رو که کنار رفته بود دوباره روش کشیدم و از اتاق اومدم بیرون...
پرستار بخش با دیدن من با تعجب پرسید:
-شما از دیشب موندید اینجا؟!
به دیوار تکیه دادم و اروم گفتم:
-بله...
-مریضتون که مشکلی نداشت...یعنی منظورم اینه که نیازی به همراه نداشت...
پلکامو روهم فشار دادم تا چیزی نگم بهش...از بی خوابی سرم داشت میترکید...گفتم:
-گفتم اگه چیزی نیاز داشت بهش بدم پرستارای اینجا که ظاهرا به کارای دیگه ای مشغولن!
تیکمو فهمید و هیچی نگفت...من اعصاب نداشتم اونوقت ازم اصول دین می پرسید...
ساعت نزدیکای هشت بود شماره اقای سهیلی رو که دیشب تو گوشیم سیو کرده بودم گرفتم...
-سلام خانم کیایی...
-سلام اقای سهیلی...
-صبحت بخیر دخترم...خوبی؟!پویان چه طوره؟!بیدار شده؟!
-نه هنوز ولی گفتم بهتون زنگ بزنم تا شما بیاید حتما بیدار میشه...
-الان راه میوفتم...ببخشید شما تو زحمت افتادی...
-نه خواهش میکنم...وظیفه بود...
-این حرفو نزن!شما چه وظیفه ای داری؟!دارم میام...
-باشه پس فعلا خداحافظ...
-خداحافظ...
گوشیو قطع کردم و خمیازه ی طولانی کشیدم...خیلی خوابم میومد...
یه پرستار اومد پیشم و گفت:
-شما همراه بیمار اتاق 113 هستین؟!
با نگرانی گفتم:
-بله...چیزی شده؟!
-نه خانم هول نکنید طوری نشده!
-پس چی شده؟!
-امروز مرخص میشن برای معاینشون گفتم شما هم باشین...
-اهان...باشه بریم...
رفتیم تو اتاقش...پویان بیدار بود و صبحونش دست نخورده رو میز بود...
همین که نگاهش به من افتاد چشماش از تعجب چهار تا شد...بعد نگاه خشمگینی بهم انداخت...
اصلا تو حال تجزیه تحلیل نگاهش نبودم...یعنی ذهنم کار نمی کرد و فقط جسمم بیدار بود...
پرستار بعد از معاینه کردن پاش که گچ گرفته بود و بررسی وضیعتش گفت:
-خوش به حالتون آقا همسر خیلی خوبی دارین...از دیشب تا حالا بیدار بالا سرتون نشسته بود...یه لحظه هم پلک نمی زد...الانم که خواستم بهشون خبر مرخصیتون رو بدم انقدر براتون نگران شده بود!قدرشو بدونین...
پویان گیج و ویج نگاهش میکرد و بعد از رفتنش برگشت طرف من...
تو نگاهش به جز تعجب یه حس قدردانی بود...
نگاهمو ازش دزدیدم...
این پرستاره چه واسه خودش برید و دوخت که من زنشم...
الان پیش خودش چه فکری میکنه؟!...سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم...
مگه میشد حس نکنم؟!...میسوزندم...
سرمو بلند کردم ...با ملایمت گفت:
-مرمر...
با صدای ضعیفی گفتم:
-بله؟!
با شنیدن صدام نگران پرسید:
-تو از دیشب اینجا بودی؟!
-اره...
با صدای بلندتری پرسید:
-و تا الان نخوابیدی؟!
برعکس اون که صداش هرلحظه اوج میگرفت من اروم تر میشدم...گفتم:
-اوهوم...
با پای شکستش سریع از جاش بلندشد و خواست بیاد طرفم که دوییدم سمتش...
بازوشو هل دادم عقب و به زور نشوندمش رو تخت...
وای برای اولین بار لمسش کرده بودم....
با صدای فوث العاده عصبانی غرید:
-چرا تو موندی؟!تو این شهر تنها واسه من مونده تو بیمارستان!چرا موندی؟!مگه بابا نبود؟!
-چرا بود ولی...
-ولی چی؟!واقعا چه فکری کردی موندی؟!
من به خاطر این تا صبح بیدار مونده بودم اونوقت اینجوری سرم داد و بیداد میکرد...بی انصافی بود...
با بغض گفتم:
-تو چه فکری کردی اینطوری باهام حرف میزنی؟!به چه اجازه ای هرچی میخوای میگی؟!جای تشکرته؟!میخوای بدونی چه فکری کردم؟!باشه میگم...من برخلاف تو انسانم...وقتی باعث این اتفاق من بودم خواستم خودم اینجا بمونم وگرنه همچینم مشتاق نبودم...فکر کردی خبریه؟!
-نمی خوام خودتو عذاب بدی!نباید میموندی!
پشتمو کردم بهش و اشکامو پاک کردم...در باز شد و اقای سهیلی اومد تو...