شب از فکر و خیال نتونستم بخوابم...چرا پویان اینجوری بود؟!...

میخواست چیزیو به من بفهمونه؟!...

چرا اینقدر حساسیت به خرج میداد؟!...

چرا حس میکردم طرز نگاهش بهم فرق کرده بود؟!...

لحن حرف زدنش،نگرانیاش،همه چیش....

خود منم تغییر کرده بودم...هر وقت فکرم مشغول نبود ناخوداگاه میومد تو ذهنم...

این حساسیتاشو دوست داشتم و ازش لذت میبردم...

وقتی تو جایی که من بودم حضور داشت تمام وجودم از استرس پر میشد و هول میشدم...

نمیدونم...

نمیدونم این چیزا فقط عادت کردن بهم بود یا چیز دیگه...چیزی که من حتی بهش فکرم نمی کردم...نه اینکه باورش نداشته باشم،نه...ولی در مورد همچین شخصی واسم دور از باور بود...همش دوست داشتم ببینمش...

یاد اونروز افتادم که دیر اومده بود و من چقدر منتظرش بودم و مدام از پشت پنجره به بیرون خیره میشدم...یا حتی به کاراش نسبت به خودم حساس بودم...

اینکه با چه لحنی باهام حرف میزد...چی راجبم میگفت...

و همه اینا وقتی باهم جمع میشدن چیزی بیشتر و قوی تر از عادت میشدن...

اسمی براش نمی ذاشتم ولی مواجه شدن با یه احساس جدید خیلی عجیب بود...

و اینکه ایا درسته و عاقبتش چی میشه...

اینکه به ایندم مطمئن نبودم...به خودم...به اون...به چیزی که پیش میومد...نمی خواستم ناراحت بشم...دلم بشکنه...خدایا خودت کمکم کن...نذار دلم بشکنه...نذار غصه دار بشم...نمی خوام شکست بخورم...

ساعت شب نما 3 صبح رو نشون میداد...چشمام از بی خوابی میسوخت...از لیوان رو پاتختی یکم اب خوردم و سرمو راحت تر رو بالش گذاشتم و پلکامو رو هم فشردم تا بلکه خواب سراغم بیاد...

صبح روز بعد با نوری که از پنجره ها به درون اتاق میتابید بیدار شدم...چشمامو مالیدم و پتو رو از روم زدم کنار...دستم به خاطر اینکه مدت طولانی زیر سرم بود خواب رفته بود و حالا گزگز میکرد...خسته بودم...چون خواب راحتی نداشتم...همش خوابای درهم برهم میدیدم...به طرف دستشویی راه افتادمو یه مشت اب سرد تو صورتم پاشیدم تا خوابم بپره...از سردی اب لرزم رفت بنابریان سریع با حوله خشکش کردم و اومدم بیرون...برسمو برداشتم و موهامو شونه کردم...چمشمام به خاطر بیداریم پف کرده بود...نمیدونستم برنامه امروز چیه باید میرفتم از پویان میپرسیدم که کی کارا رو شروع میکنیم...نگاهم که به ساعت افتاد میخواستم شاخ در بیارم...یک بعدازظهر...یعنی من تا الان خوابیده بودم؟؟؟؟؟!...وای الان ابروم جلوشون میره میگن اومده اینجا واسه خواب...تندتند حاضر شدم و درو باز کردم رفتم بیرون که دیدم پویان از اتاقش که دقیقا کنار اتاق من بود بیرون اومد...با لباس راحتی...یه تیشرت تنش بود با شلوار گرمکن...خمیازه ای کشید و تازه چشمش به من افتاد...با تعجب نگاش کردم که گفت:

-سلام...صبح بخیــــر....

چشمای اونم پف کرده بود...گفتم:

-سلام...ساعت یکه دیگه از صبح گذشته...

با تعجب گفت:

-واقعا؟!چرا زودتر بیدار نشدم!

بعد نگاهی به من کرد و گفت:

-تو خیلی وقته بیداری؟!

خواستم بگم اره ولی قیافم لوم میداد...گفتم:

-نه منم همین نیم ساعت پیش بیدار شدم...شما چرا الان بیدار شدی؟!

-دیشب خوابم نبرد...فکرم مشغول باشه خوابم نمی بره...

با کنجکاوی نگاهش کردم...

-اصلا چرا من اینارو واسه تو میگم...من برم اماده بشم...

برگشت طرفمو ادامه داد:

-راستی امروز بعدازظهر اقای سلطانی با چندتا از همکاراشون میان اینجا فردا ساعت هشت صبح میریم کارخونه بعدازظهرشم بقیه کارارو انجام میدیم...

با افسوس گفتم:

-باشه فهمیدم...پس امروزم بیکاریم...

مهربون نگاهم کرد و گفت:

-معلوم حوصلت سر رفته...خسته شدی؟!

با ناراحتی گفتم:

-اره از بیکاری خسته شدم...پس من برم دیگه...

به تندی پرسید:

-کجا؟!

پرسشگرانه بهش نگاه کردم که از رو نرفت و گفت:

-مواظب اون زمانی باش!ببینم دور و برت هست اخراجش میکنم!

از راسخی کلامش تعجب کردم و بر و بر نگاهش کردم...شونه ای بالا انداخت و گفت:

-همینه که هست!پس حداقل به خاطر اخراج نشدن اون لجبازی نکن!

رفت تو اتاقش...نگاهم مات رو در اتاقش خیره مونده بود....از فکر اومدم بیرون...از این دیوونه بعید نیست بزنه اون بدبختو اخراج کنه...خودم به درک ولی اون شاید خانواده داره....به طرف رستوران رفتم تا واسه ناهار یه چیزی بخورم چون خیلی گرسنه بودم....

یه میز نزدیک به پنجره رو انتخاب کردم..جای تاریک دوست نداشتم...گارسن اومد و سفارشو گرفت و رفت...
غذا رو رو میز چید و رفت...تنهایی حس غذا خوردن نداشتم...داشتم با غذام بازی میکردم که پویان اومد تو...یکم اطرافو نگاه کرد و رو من ثابت موند...منم بهش خیره شدم...انگار همین که اون اومد منم روحیم عوض شد...اومد و رو صندلی رو به روی من نشست...اونم غذاشو سفارش داد و بعد چند دقیقه براش اوردند...نمیدونم چرا دستام میلرزید و نمی تونستم مثل ادم غذامو بخورم...منو که اینجوری دید اخمی کرد و گفت:

-بخور ببینم!همش داری باهاش بازی می کنی!

با عجله گفتم:

-گرسنه نیستم...

خیلی جدی گفت:

-خودت مجبورم میکنی بهت زور بگم!بخور صبحم هیچی نخوردی ضعیف میشی...بخور وگرنه...

مجبوری قاشقو بردم سمت دهنم یکم از غذام خوردم...دستمو محکم دور چنگال فشار میدادم تا لرزشش معلوم نشه...خب این که همین جوری بشینه منو نگاه کنه میترسم تموم شم...یه کم دیگه برای اینکه گیر نده خوردم و نصفه راهش کردم...نگاه معنی داری بهم کرد که با التماس گفتم:

-بخدا سیر شدم...

-باشه...میخوای بریم یکم بگردیم؟!

اخ جووووون...حوصلم بدجور سر رفته بود...با خوشحالی گفتم:

-اره بریم...

بعد از گشتن تو محوطه باهم از هتل اومدیدم بیرون..اونجا هم ماشین داشتن..ولی اینبار یه بی ام و مشکی...در ماشینو واسم باز کرد و گفت:

-بفرمایید...

-مرسی...

سوار شدم...خودشم نشست تو ماشینو با سرعت حرکت کرد...

-کجا میخوایم بریم؟!

-پل خواجو...تا حالا اصفهان اومدی؟!

-نه...ولی خیلی دوست داشتم بیام..که اومدم دیگه...

-اونم از صدقه سر اصرارای من بینوا بود وگرنه جناب عالی هی طاقچه بالا میذاشتی...

خندم گرفت...اونم خندید و گفت:

-دیدی؟!خودتم به کارای خودت میخندی!

باز رو دادم بهش...اصلا من نباید جلو این بشر بخندم...بالاخره رسیدیم...

از دور بهش خیره شدم...خیلی جای قشنگی بود...به نظرم از سی و سه پلم بهتر بود...
نورای زردی که فضا رو روشن میکرد و خود نمای پل و رودخونه نمای جذابی بوجود اورده بود...
ولی به خاطر زیباییش جمعیت خیلی زیادی هم برای دیدنش اومده بودن...
باهم اروم راه میرفتیم و هیچی نمی گفتیم...سکوت دلنشینی بود...

وسطای پل بود که وایساد و رفت لبه و رودخونه خیره شد....منم کنارش وایسادم...
زیر چشمی بهم نگاه کرد و نفس عمیق و صداداری کشید...
چشماشو بست...
دستمو که گرفت مثل برق گرفته ها پریدم و بهش خیره شدم...
دستمو اروم کشیدم که محکم تر گرفتش و با نگاه تب داری تو چشمام خیره شد و گفت:
-صبر کن...

دستش خیلی داغ بود...مثل نگاهش...اروم گفتم:

-نه...

-چرا؟!...

دستم میسوخت...تو اون هوای سرد مثل گرفتن کوره بود...ولی من سردم نبود...برعکس،خیلی گرمم بود...داغ بودم...عرق رو تنم سرسره بازی میکرد...چرا این کارو با من میکرد؟!...

گفتم:

-خیلی گرمه...

-تو هم داغی؟!الان داری میسوزی؟!اتیش میگیری؟!بگو تو هم مثل منی...بگو...

چی میگفتم؟!...چی میتونستم بگم؟!...حالم اون لحظه قابل توصیف نبود...شیرینی کلامش،صدای گرمش،نگاه داغش،فشار دستش...همه و همه مستم کرده بود...نمی تونستم چیزی بگم...فقط تو چشماش خیره شده بودم...اونم همین طور...نگاهش منتظر بود...

-بگو مرمر...فکرتو از کار بنداز...این چیزا اینجاس(به قلبش اشاره کرد..)...بگو فقط من نیستم که این حسو دارم...فقط من نیستم که عا....

-اقا،خانم یه فال میخرید؟!

ااااااااااااااه...لعنتی...پس ر بچه با دسته فال هاش جلومون منتظر وایساده بود...حتما این باید الان بیاد؟!...تو دلم بهش فحش دادم حسابی..داشت میگفت...چیزی که منتظرش بودمو...لعنتی...لعنتی...لعنتی. ...

پویان که تو حال خودش نبود با صدای دورگه ای گفت:

-نه مرسی...

پسر بچه اصراری نکرد و ازمون دور شد...خدایا...چرا؟!واقعا چرا؟!...اون داشت میگفت...قلبم از تپش افتاده بود...دیگه شور و هیجان نداشت...پویانم ساکت بود...نفس عمیقی کشید و بعد چند دقیقه گفت:

-بیا بریم...

اهی کشیدمو راه افتادم...

هردومون خیلی گرفته بودیم...با سرعت ماشینو میروند تا به هتل رسیدیم...

خیلی خسته بودم...

بابای پویانو تو هتل دیدیم که گفت بریم واسه شام ولی هردومون با سر جواب منفی دادیم...

وقتی جلو در اتاقامون رسیدیم بدون هیچ حرفی به سمت در رفتیم...

ولی ناخوداگاه سرمو بلند کردم تا بهش یه نگاه بکنم که دیدم اونم به من نگاه میکنه...

سرمو انداختم پایینو رفتم تو...

با حرص کیفمو پرت کردم رو تختو خودم بغ کرده نشستم یه گوشه اتاق و زانوهامو بغل کردم...

اشکام اروم رو صورتم میومدن و پایین میریختن...

با اینکه هیچ رمقی تو تنم نمونده بود وایسادم و به بیرون خیره شدم...

حالا دیگه تمام نقطه های گنگ تو مغزم پر شده بود..دیگه هیچ شکی به چیزی که دورنم بود نداشتم...

همه شکام به یقین تبدیل شده بود...

حالا دیگه...میدونستم که عاشق پویان شدم...

عشق...حس قشنگی بود...

ولی نمیودنستم کار درستیه..یا اونم منو دوست داره...عاشقمه اونقدری که من هستم...

چرا باید دیوار ارزوهام همیشه خراب بشه...چرا حق چنین چیزیو تو زندگیم ندارم...

یعنی امشب میخواستت چی بگه؟!...

دلیل همه غیرتی بازیاش و حساسیتاش و همه و همه میتونست علاقه باشه؟!...

همه این تلافیامون میتونه عشق باشه؟!...

چرا نفهمیدم دارم عاشق میشم؟!...چرا؟!...

یعنی اونم الان داره به من فکر میکنه؟!...

انقدر چرا تو ذهنم بود که دست به دامن یه قرص ارامبخش شدم تا خوابم ببره...

----------------------------

فردا با بیحالی بیدار شدم و سرسری لباس پوشیدم چون دیگه کار شروع میشد...با ناراحتی از اتاق اومدم بیرون...نگاه ناامیدانه ای به در اتاق پویان انداختم...برگشتم برم پایین که به چیزی برخوردم و نزدیک بود بیفتم که یه نفر منو کشید تو بغلشو نگهم داشت...خواستم ببینم کیه که شاخ دراوردم...پویان حاضر و اماده منو محکم تو بغلش گرفته بود...با مهربونی بهم نگاه کرد و یه فشار خفیف بهم داد و ولم کرد...از خجالت میخواستم اب شم برم تو زمین...به پایین ترین نقطه زمین خیره شده بودم تا نگام به نگاهش نیفته...وقتی دید هیچی نمیگم و سرم پایینه با انگشتش چونمو اورد بالا و زل زد تو چشام...رنگ نگاهش تغییر کرد و با نگرانی پرسید:

-مرمر...چرا چشمات قرمزه؟!چرا اینقدر گرفته ای؟!

بغض کردم و هیچی نگفتم...معلوم بود داره عذاب میکشه...گفت:

-مرمر ترخدا دیوونم نکن...حرف بزن!چی باعث شده این چشمای قشنگت خیس بشه؟!

چی بگم؟!بگم من عاشقم ولی تو نه!...خب معلومه بهم میخنده میگه خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه...به مغزم فشار اوردم تا یه دروغی دست و پا کنم...

-چیزی نشده سرم خرد به دیوار الان درد میکنه...

بی صبرانه پرسید:

-سرت؟!...چیزیت که نشده؟!میخوای بریم دکتر؟!

-نه نه...چیز مهمی نیست!بریم کار زیاد داریم...

با صدای ارومی گفت:

-مرمر؟؟؟!!!

اروم تر از اون جواب دادم:

-بله؟!

با دلخوری نگام کرد...شاید توقع داشت جور دیگه ای جوابشو بدم...ولی در همین حد خوب بود...نمیدونستم اخر این ماجرا چی میشه پس به خاطر جفتمون نمی خواستم باعث وابستگی بیشتر بشم...خودمو جمع و جور کردم و با جدیت گفتم:

-اقای سهیلی بفرمایید بریم زشته منتظر بمونن!

نگاه ازرده ای بهم انداخت و با قهر ازم دور شد...