با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم و چشم بسته خفش کردم.نای تکون خوردن هم نداشتم.ولی با این وجود از خواب بیدار شدم و  همونطور که خمار خواب بودم رفتم و یه ابی به دست و صورتم زدم.از طرفی هم خیلی گرسنم بود.برگشتم به اتاق و از توی کیفم یه بیسکویت دراوردم و خوردم.دیگه تقریبا هوشیار شده بودم.ساعت یه ربع پنج بود.کتاب زیستمو که امروز ازش انتحان داشتم برداشتم و یه دوره ی کلی کردم.۳ربع بعدش هم لباسامو پوشیدم و وسایلم رو هم که از شب قبل اماده گذاشته بودم.و بعد دوباره همون روال روز قبل.یه میز صبحونه چیدم و خودم هم اینبار یه دو سه لقمه ای ناخنک زدم تقریبا.بعدم اتو کردن لباسا و امروز که دیگه لباس کثیفی نبود.فقط لباسای خشک شده ی روز قبل رو ریختم تو سبد که وقتی برگشتم اتو کنم.دوباره یه سر برگشتم بالا.روی اپن یه تراول ۵۰ ی بود و یه کاغذ هم روش.((برای خرید خونه))نفسمو صدادار و یه جورایی اه مانند بیرون دادم و از خونه زدم بیرون.اونروز طبق قراری که با پری و ایسان گذاشته بودم گوشی برده بودیم.ولی نمیدونستم ایندفعه میخواستن چیکار کنن.دیگه خبری از اون پسر مزاحمه نبود.توی اتوبوس نشستم کنار یه خانومی که سرشو گذاشته بود روی شیشه ی اتوبوس و خوابیده بود.بچش هم یه ابنبات کله ی صبحی دستش بود و داشت با یه ولعی میخوردش.نگاهم کرد.تمام سرو صورتش ابنباتی شده بود.لبخندی نثارش کردم و از توی کیفم یه دستمال دادم دستش.با یه وضعی دستمالو به صورتش کشید.گوشه ی دستمال به گونش چسبید و کلافش کرد.قیافش خیلی خنده دار شده بود.کمکش کردم و صورتشو پاک کردم.بیخیال دوباره به همون شکل قبلی مشغول مکیدن ابنباتش شد.

تمام طول مسیر به همون بچه خیره شده بودم.و نفهمیدم کی رسیدم.بیخیال بیدار کردن مادرش شدم و از اتوبوس رفتم بیرون و از ایستگاه تا مدرسه رو هم که پیاده رفتم.هوا خیلی ملس بود و دلچسب.به مدرسه که رسیدم پرستو هم با داد و بیداد از ماشین پدرش پیاده شد. وضع مالی شون خیلی خوب بود.ولی مثل اینکه مادر و پدرش از همون اول باهم نمیساختن.پرستو هم تک بچه بود و فوق العاده احساساتی.ماشین پدرش که داشت میرفت از پشت یه لگد به ماشین زد.تعادلشو از دست داد و افتاد زمین گوشه ی خیابون.دویدم سمتش و صداش زدم.عصبی لم داده بود به جوب و داشت زیر لب غرغر میکرد و شایدم فحش میداد.حتی صدای من رو هم که شنید هیچ کاری نکرد.فقط محکم خاک روی لباسشو میتکوند.نگاهش میکردم.دست اخر دستمو دراز کردم سمتش.فکر کنم تازه متوجه حضورم شده بود.یه چند ثانیه ای خیره نگاهم کرد و بعد دستمو گرفت.تعادل نداشت و تمام لباسش خاکی شده بود.

-بذار لباستو بتکونم 

-بریم مدرسه بعد …اینجا خوب نیست.

سرمو به نشونه ی موافقت تکون دادم.رفتیم تو حیاط و روی نیمکت نشست منم کنارش.حرف نمیزدم. میدونستم توی این شرایط باید منتظر بمونم خودش به حرف بیاد.ولی پری تودارتر از این حرفا بود.ناامید از اینکه به حرف بیاد به پشتی نیمکت تکیه دادم و خیلی اروم روی دستگیرش ضرب گرفتم.با دیدن چهره ی بشاش ایسان که مثل همیشه یه اهنگ شادو زمزمه میکرد و تکون تکون میخورد خوشحال شدم.به احتمال قوی اون میتونست وضع پرستو رو بهتر کنه و لااقل از افسردگی احتمالی منم میتونست جلوگیری کنه.اومد جلو و با انرژی سلام کرد.

-چشه این باز؟؟؟

-نمیدونم 

-مارو باش از کی داریم سوال میپرسیم…پاشو ببینم.

از روی نیمکت بلند شدم.ایسان نشست کنار پرستو و یکی از پاهاشو هم انداخت اون سمت نیمکت.

-خوب حالا بگو چی شده باز؟

پرستو که تا اون لحظه اروم نشسته بود یهو عین اتشفشان منفجر شد.

-چی شده؟اینم سوال اخه؟خوب معلومه دیگه همون بحث همیشگی طلاق و خارج و مامان یا بابا و چه میدونم همین چرت و پرتا دیگه.اه اصلا دیگه کلافه شدم بذار هر غلطی دلشون میخوان بکنن.انگار من مجبورشون کردم باهم ازدواج کنن و بعدم من بدبخت و بزان.والا اصلا تواین خونه ارامش ندارم من…برن هر غلطی دلشون میخواد بکنن با من چیکار دارن؟

ایسان:حالا چی شده دوباره؟

-چه میدونم بابا همش تقصیر این بابامه کل زندگیش شده کار تازگیام که همش سیگار میکشه بیچاره مامانم غصم میشه براش.

-عیب نداره بابا یه دعوای زن و شوهری ازهمین نمکای زندگی

-مشکل اینه که زندگیه ما دیگه شور شده ایسان…

-بالاخره یه جوری باهاش کنار میان.

-نمیدونم بابا این وسط بابام اصرار اصرار که بیا بفرستمت خارج.میخواد من برم تا راحت مامانمو طلاق بده.من میدونم دیگه

ترجیح میدادم در اون شرایط کلا هیچی نگم چون واقعا هیچی نمیدونستم.

-میخوای یه کار کن به مامان بزرگت بگو که باهاشون حرف بزنه.

یه چند لحظه ای فکرکرد.

-نه میترسم بدترشه.

-خوب لااقل خیالت راحت میشه که یه کاری کردی بعدم تو این مدت بیشتر برو کنارشون خاطره های قبل رو یادشون بنداز بهشون بفهمون راضی به طلاق نیستی.

من:میگم ایسان خوب تجربه داری ها در این زمینه هاااااا واسه خودت یه پا مشاور شدی...

-خفه شو سارا توام….راستی چه خبرا ؟

-اولا اون نیشتو ببند دوما هیچی

-اه حیف شد پس تو به چه دردی میخوری اخه یه خبرم از این جیگر واسه ما نمیاری

-ایسان میشه لال شی عزیزم یهو میبینیش میخوره تو ذوقتااااا

-نترس من میتونم قیافشو نبینم باقیش مهمه خره تو که این چیزا رو نمیفهمی…

با مشت زدم به بازوش.

-هووو همچین نرم و نازک نیستی منو اینطوری میزنی ها.پری تو ام پاشو خودتو لوس نکن همچین غمبرک گرفته انگار شوهرش مرده.

پرستو هم لبخندی زد و به ما نگاه کرد.

-اون که غمبرک نداره خانم مشاور…

زنگ که خورد دوباره همون اش و همون کاسه ی روز قبل برپا بود.سر کلاس تماما حواسم به معلم بود و حوصله ی مسخره بازی های بچه هارو نداشتم.یعنی حوصله که چه عرض کنم دیگه شرایط خیلی عو ض شده بود و منم باید همپای تغییر شرایطم عوض میشدم.تمام زنگ تفریح هارو هم یا تو کتابخونه بودم و یا پیش معلما وایمیسادم برای رفع اشکال.خلاصه کلی خودمو خسته کردم و زنگ هم که خورد خیلی اشفته و داغون از کلاس زدم بیرون.وسطای راهرو ایسان از پشت کولمو کشید.یه جورایی پرت شدم تو بغلش.

-کجا داری میری با این عجله و این قیافه ی داغون

-خستم دارم میرم خونه 

-خوب وایسا لااقل از در مدرسه رو با هم بریم بیرون الان پرستو هم میاد.ایناهاش.

ایسان:میگم بچه ها پایه این این چهار شنبه تعطیلیه بذاریم بریم بیرون؟؟؟

همه ی غم دنیا رو سرم اوار شد با این حال سعی کردم عادی باشم و گفتم :

من نمیتونم شما دوتا اگه رفتین بهتون خوش بگذره؟

-اوا چرا اخه؟؟؟۴شنبه تعطیل رسمی که…

-خوب من که درهر صورت باید به کارم برسم ولی اگرم تعطیل باشه باید درس بخونم اینطور که حساب کردم با این وضعی که پیش اومده اگه کل ۲۴ ساعت جمعه رو هم بشینم پای کتاب نمیتونم طبق برنامه پیش برم.

پری:اههههه لعنت به این کنکور

ایسان:بشمار

من:صد بار…

از در که زدیم بیرون پری محکم زد به شونم .

-سارا سارا این فرشاد نیست.؟؟؟؟

یهو احساس کردم قلبم وایساد.اون چند قدم کوتاهی رو که از مدرسه اومده بودیم بیرونو عقب گرد برگشتم و  مسیر دست پرستو رو دنبال کردم.راست می گفت. فرشاد تکیه داده بود به ماشینش اون ور خیابون و گوشیش هم دستش بود. هر از چند گاهی هم سرشو از روی گوشیش بلند میکرد و به بچه هایی که از مدرسه ی ما میزدن بیرون با یه نگاه جستجوگرانه ای خیره میشد.

ایسان:قرار بود بیاد دنبالت؟؟؟؟

-نه بابا پسره سیریش بیشعور ….میخم شده از اون روز که از خونشون رفتم.

-خوب برو ببین چی کارت داره

-پری تو هم حرفایی میزنیا این یارو پاک خله  شده دستو پامو هم ببنده من میدونم دیگه نمیذاره برم خونه ی پناهی…

ایسان:خوب مگه بده یه نفر انقدر دوست داره؟

-خفه شو ایسان…

اینو منو پرستو باهم گفتیم.پرستو ناخوداگاه خیز برداشت سمت موهام که دستامو به نشونه ی تسلیم بالا گرفتم.

-باشه باشه پری بذار پیدا شه اونوقت مال تو خوشگل تر…حالا اینو چیکارش کنم؟

ایسان :هیچی تو  از اون خیابون برو منو پری رو میشناسه دیگه ….مجیدی هم هم قد و هیکل توه میریم با خودمون میبریمش از جلوی فرشاد هم رد میشیم.تو هم تو این مدت فقط بدو باشه.

-مرسی دستت درست…خدافظ

--خدافظ.

به محض اینکه اون ۳تا رفتن اون طرف خیابون منم د درو.تا ایستگاه اتوبوسو یه کله دویدم.خودم هم اینو میدونستم که دلایلم برای فرار از دست فرشاد قانع کننده نبودن.اما حالا که اومده بود دم مدرسه وضع فرق کرده بود.فکر نمیکردم اینکارارو بکنه.پاک زده بود به سرش .

از اتوبوس که پیاده شدم رفتم سمت سوپرمارکت بزرگی که به خونه هم نزدیک بود.با دیدن دوباره ی ساندویچ فروشی یه جوری شدم.با این وجود سریع رفتم تو مغازه و لیست خریدایی که نوشته بودمو تهیه کردم و بعد در حالی که دستام خیلی بیش از حد سنگین شده بودن رفتم سمت خونه. جلوی در خونه وسایلو رو زمین گذاشتم و یه کم صبر کردم تا نفسی تازه کنم.صدای جیغ و داد چند نفر باهم می اومد . کنجکاو کیفمو گذاشتم کنار بارها و رفتم سمت جایی که ازش صدا می اومد.یه خانم بود که داشت جیغ میکشید و یه مرد که روبه روش وایساده بود و اصرار داشت کیفشو ازش بگیره اما  اون خانمه هم وا نمیداد.دلم به شدت واسه خانمه سوخته بود و از طرفی هم حس قهرمان بازیم گل کرده بود.گوشیم که گذاشته بودم تو جیبمو در اوردم و جوری که اون مرده هم بشنوه گفتم :الووو ۱۱۰ ببخشید اینجا یه ….

ولی بعد یه تیزی سرد و بعدش هم یه درد ناجور رو توی ناحیه ی شکمم احساس کردم.از درد به خودم میپیچیدم و گوشیم هم از دستم افتاد.مرده سمت گوشیم خیز برد و برش داشت

-محسن چرا با چاقو زدیش ؟؟؟؟اهههه این که هیچیم باهاش نیست 

-طوری نیست گوشیشو برداشتم 

-محسن خیلی کم سنه گناه داره 

-خفه شو الان وقت این حرفا نیست در رو یکی داره میاد…

دیگه هیچ صدایی رو نشنیدم و بیهوش نقش خیابون شدم.