رمان آیلا (26)
آرتام
صورتم جمع شده بود خدایا این سالاد الویه ای بود که خوردیم دوباره صورتم جمع شد به آیلا نگاه کردم صورتش از خنده سرخ شده بود نچ نچ شیطونه میگه ...الان یه چی گفته بودم ها .
بعد از خوردن کیک دو طبقه ی شکلاتی رفتیم تا کادو هارو باز کنیم آیلا دوربین رو گرفت تو دستش و داشت فیلم برداری میکرد ...
توهان همه جور کادویی گیرش اومد .نوبت رسید به کادو آیلا ...
باز که شد دهن منم باهاش باز شد کادوش خیلی قشنگ بود دکمه کت بود ...معلوم بود که جنسش طلاس ....
بعد از دو سه تا کادو دیگه توهان کادو منو گرفت تو دست تا باز کنه ...بعد از تشکر تیکه پاره کردن توهان و تمام شدن کادو ها مهمونا یک به یک قصد رفتن کردن منم رفتم تا کت و موبایلم رو از تو اتاق توهان بردارم که چشمم خورد به اتاق آیلا چند ساعت پیش که رفته بودم تو اتاق به دکوراسیون توجه نکردم ...در اتاقشو که باز کردم بوی عطر شیرینش دماغمو پر کرد چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم وقتی چشمامو باز کردم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد تابلوی بزرگی بود...اوه اوه کی میره این همه راهو عکس خودش بود با یه لباس بنفش ...چشماش از توی عکس هم آدم رو به خودشون جذب میکرد یکی دو دقیقه ای بود به عکس زل زده بودم ...سرمو تکون دادم و به اتاق نگاه کردم همه چیز به رنگ بنفش و شیری بود اتاقش آرامش بخش بود ...نفس عمیقی کشیدم و رفتم بیرون اما توی راهرو آیلا رو دیدم که با عجله به سمت دستشویی داخل راهرو میدوید وپشت سرش توهان و دوستاش...نگران شدم و رفتم سمت دستشویی که دیدم همین طور داره از بینیش خون میاد ....خونش رو شست و بینیشو محکم گرفت احساس کردم سرش داره گیج میره اما به روی خودش نمیاره امابا اتفاقی که افتاد جایز ندونستم به چرت و پرت فکر کنم با نگرانی به آیلای بی هوش که تو بغل توهان افتاده بود نگاه کردم ...توهان آیلا رو محکم گرفت و رفت سمت اتاق ... ما هم دنبالش رفتیم ...
من-چرا این طوری شد
-آیلا خیلی کم خونه ...تا دستش میبره یا خون دماغ میشه ما همین بساط (درست نوشتم؟) رو داریم ...
سری تکون دادم ...توهان اشاره کرد که بریم بیرون .... آروم رفتیم بیرون و توهانو آیلا رو برای شام دعوت کردم که با لبخند قبول کرد....منم بعد از چند دقیقه از خونشون زدم بیرون ....
وقتی سرم به تخت رسید به ثانیه نکشید که بیهوش شدم...
ادامه دارد....