عاشق اسیر قسمت4
سحر- اينجا كار مي كنه
-نمي دونم ولي اولين بار اينجا ديدمش
سحر- يعني برخورد اولين نگاه عاشقانه
با خنده يه پس گردني زدم به سحر
سحر- اخ....عزيزم ديگه نبايد منو بزني.... اوني رو كه قراره خرش كني ... اونو بايد پس گردني بزني ....بيا بريم تو
-نه بابا بريم يهو مارو مي بينه
سحر- پس چطور مي خواي بهم نشونش بدي
-بذار ببينم اصلا اينجا امده يا نه
خيابونو نگاه كردم كه چشمم به ماشينش خورد
با خنده به سحر نگاه كردم
سحر- چيه جوجه اردك گل از گل پژمردت شكفت
این دفعه محكمتر كوبيد پس گردنش
سحر- اخ اخ .... نزن فهميدي اينجاست ....الهي دست بشكنه انقدر محكم مي زني
-من مي رم تو باهاش كار دارم.... شايد باهم امديم بيرون تو نياي طرفمونو ...من گفتم هيچ كسيو ندارم
سحر- خاك تو گورت از اول زندگي درو.غ ... دروغ
-مرض خفه مي شي يا نه
ديدم لپاشو باد انداخت و بهم خيره شد ... كم كم داشت قرمز مي شد
-داري چه غلطي مي كني
دارم خفه مي شم كه تو به كاراي عشقولانت برسي
-واي خيلي خري و محكم با خنده زدم تو سرش
سحر- بدو برو تا اقا خوشگله نرفته
حالا با چه رويي برم تو ...
تو برو ببين اصلا بهت محل سگ مي ده يا نه
-سلام خانوم
پرستار- سلام بفرماييد
-ببخشيد اقاي دكتر پرهام فرهادي اينجا كار مي كنن؟
پرستار- كي؟
-اقاي دكتر فرهادي ... پرهام فرهادي
پرستار- نه...اينجا دكتري با این اسمي كه گفتيد نداريم..
(اه ولي اون كه ماشين خودش بود...)
-ميشه دقت كنيد
پرستار- خانوم من اينجا 3 ساله دارم كار مي كنم.... چنين دكتري نداريم...برگشتم و به دور وبرم نگاه كردم
چشمم خورد به در اتاقي كه اونروز پرهام از اون امده بود بيرون
اروم به طرف در رفتم و خواستم در و باز كنم كه در باز شد ....
چشام با چشاي پرهام گره خورد ... نگاش اروم بود.... ولي يهو اتيشي شد. .و بدون حرفي از كنارم رد شد...
دنبالش دويدم... جرات صدا كردنشو نداشتم به طرف ماشينش مي رفت... كه سحر زنگ زد ...
-چيه؟
سحر- این جيگرو از كجا پيداش كردي؟...
.نمي تونستم جواب سحرو بدم ..چشمم به پرهام بود كه داشت مي رفت
.سح- ببين من يه دوست پسر دارم از خوشگلي چيزي كمتر از این اقا پرهامت نداره فقط نصف صورتش سوخته اون مال تو این مال من ....
سحر براي خودش حرف مي زد و مي خنديد ....و منم دنبال پرهام ...
- .صبر كن ...ولي اون گوش نمي كرد
-صبر كن
نزديك ماشينش شده بود ....
-پرهام توروخدا ...
كه با كلافگي وايستاد و سرشو به طرفم برگردوند
و منتظر شد كه حرف بزنم...
-من ... مي دونم كه كار.م...
صداي زنگ موبايلش در امد....
به صفحه موبايلش نگاه كرد و با دست بهم اشاره كرد كه ساكت شم
پرهام- جانم پريناز
پرهام- نه هنوز وقت نكردم...كاش خودت مي بردي من وقتشو ندارم...
پرهام- چي ؟گذاشتي تو ماشين ..
در عقب ماشينو باز كرد و دنبال گشتن شد
پرهام- اره پيداش كردم ..
با خودش يه پارچه مشكي در اورد ...همونطور كه حرف مي زد به پارچه تو دستش هم نگاه مي كرد ...
پرهام- باشه اگه وقت كردم .....چي بگم ... بلنده
پارچه رو ول كرد و قد پارچه رو نگاه كرد تازه فهميدم پارچه نيست و يه چادر عربيه
پرهام- پسش بدم... بعدا خودت مي ري يكي ديگه مي گيري ...باشه باشه اگه رفتم
كاري نداري قربونت............ خداحافظ
گوشيشو خاموش كرد و بهم خيره شد
لال شده بودم
داشت چادرو جمع مي كرد
پرهام- گوشيه نو مبارك
گوشيه تو دستمو نگاه كردم...
پرهام- مي خواستي حرف بزني بگو مي شنوم...
هنوز سر جام وايستاده بودم ..
- من بايد يه چيزايي رو بهتون بگم...
با يه پوزخند..... نكنه مي خواي بگي فوق فرشته ام...
با ناراحتي بهش نگاه كردم
- نخير درباره خودمه ... بايد در مورد خودم بهتون يه چيزي بگم...
پرهام- ببين من خيلي كار دارم ... وقت ندارم ....بعدشم برام مهم نيست چي مي خواي بگي..
-بايد بشنويد ....
پرهام- چرا بايد بشنوم
-چون بهم گفتيد دروغگو
دوباره با كلافگي به ماشين تكيه داد
به چادر تو دستش نگاه كردم ..
مي خواستم واقعيتو بهش بگم ...ولي نمي دونستم چطور شروع كنم...
به چشاش خيره شدم....
كه گوشيه منم زنگ خورد...
پرهام- جواب بده طرف خودشو كشت ...
همونطور كه نگاش مي كردم گوشي رو اروم بردم كنار گوشم و دكمه سبزو فشار دادم
سحر- اونجا چه خبره نازي ...
حرفي نزدم
سحر- نمي خواي بنالي ننال.... ولي بايد عرض كنم الان ماشين بابك دقيقا پشت سرت پارك شد
چشام گشاد شد و اب دهنمو قورت دادم
پرهام از ديدن چشام به خنده افتاد...
و با تمسخر بهم نگاه كرد..
گوشي رو سريع گذاشتم تو جيبم و چادرو از دستش قاپيدم .. و انداختم رو سرم .
..اه پس جاي دستش كجاست ...چادر بلند و گشادي بود ...
پرهام متعجب زده به كارم نگاه مي كرد ....
بلاخره جاي دستو پيدا كردم و دستمو با يه حركت دادم تو ....كه اخ پرهام در امد
به زور از زير چادر بهش نگاه كردم پرهام كمي خم شده بود .. تازه دوهزاريم افتاد كه با دست كوبيدم تو شكمش ...
هم خندم گرفته بود هم ترسيده بودم ..
- تو رو جون ثريا جون كمكم كنيد ....
پرهام به پشت سرم نگاه كرد و دوباره به من نگاه كرد
- نذاريد این اقا منو ببينه.... كمكم كنيد بعد ا همه چي رو بهتون مي گم ...خواهش مي كنم....
كه صداي بابك امد ... ببخشيد..
چشامو بستم و كيفو از ترس گرفتم جلوي شكمم و چادرو حسابي دور خودم پيچوندم و تا مي تونستم چادرو كشيدم بالا ...كه چشمم خورد به كفشاي سفيدم ....
(با ديدن كفشام ياد زماني افتادم كه بابك به كفشام نگاه كرده بود..چند هفته پيش
بابك- چه كفشاي قشنگي..... تا حالا تو ايران نديدم .
..- .اره نبايد م ببيني چون از اونجا خريدم )
واي همين كفشا برام دردسر شد ...
صداي قدماي پاي بابكو مي شنيدم كه از پشت نزديك مي شد .. باعجز به پرهام نگاه كردم
پرهام - صد بار بهت گفتم تو این ماه هاي اخر انقدر از این پله ها بالا و پايين نرو
جان این چي مي گفت ...
پرهام - مي ميري بياي خونه مامانم اينا ...نه پله داره ..نه سرده .. لازم نيست كار خونه هم كني
تازه متوجه بازي شده بودم
-ای ای داد نزن ....واي مردم دستمو تكيه دادم به ماشين
بابك - ببخشيد اقا ...
پرهام با داد بلههههههههه
- واي مردم دارم ميميرم ...بچه اتم به خودت رفته.... ديرشه يه دو سه روز ديرتر بياد تو این دنياي فاني ...
بابك حالا كنارم وايستاده بود سريع خم شدم كه صورتمو نبينه
- پرهام خير نديده به دادم برسه.... پدر سوخته داره لگد مي زنه
پرهام به طرفم خم شد و با نگراني .....چپ يا راست؟...
-راست نه نه چپ ...
بابك- ببخشيد
پرهام - چيه اقا ؟....مگه نمي بيني حال خانومم خوب نيست
پرهام در ماشينو برام باز كرد
پرهام - بيا بشين ببينم چه خاكي بريزم تو سرم
-ای ای ...واي خدا منو بكش و راحتم كن
چادرو كه جمع كرده بودم ول كردم كه رو پاهام بيفته تا ديگه كفشام ديده نشه
بابك اصلا نمي دونم براي چي امده بودطرف ما ...ولي ديگه حرف نمي زد ...
پرهام - بيا سوار شو ديگه ...
خواستم برم طرف در ماشين كه پام گير كرد به چادر.... انقدر بلند بود كه رفته بود زير پام ..... به طرف پرهام پرت شدم .....قبل از اينكه خودم بيفتم تو بغلش ... پرهام دستاشو از هم باز كرد و منو تو بغلش گرفت..
پرهام - ببين مي توني يه كاري كني .... كه داغ این بچه رو تو دلم بذاري ..
- واي مامان مردم ....
ازخنده داشتم مي مردم
بابك- اقا
پرهام - اقا چته ؟چيه؟ چي مي خواي از جونم تو این گيرو بير
همونطور كه تو بغلش بودم منو رو صندلي جلو نشوند و درو برام بست و خودش به در تكيه داد كه چهره ام ديده نشه
اما صداهاشونو مي شنيدم
بابك- شما این خانومو این طرفا نديد این عكسشه
پرهام مكثي كرد.... اقا من انقدر درگير زندگي خود م هستم ....كه ديگه وقت ديد زدن مردمو ندارم ....من اصلا ايشونو نديدم ...چيكارتون ميشه ؟... نكنه خواهرتونه كه از خونه فرار كرده ؟
باباك- ببخشيد مزاحم شدم ...
پرهام - خواهش ...
بابك از ماشين دور شد و من يه نفس راحت كشيدم...
كه گوشيم زنگ خورد ..
سحر- رو تخت نشورننت دختر تركيدم از خنده ....
-خفه شو الان قطع كن بعدا خودم باهات تماس مي گيرم ....
بابكو ديدم كه رفت تو ازمايشگاه ... و پرهام سريع بعد از رفتنش امد و سوار ماشين شد و حركت كرد...
چادرو از روي سرم كمي كشيدم كنار و مناظر بيرون نگاه كردم
پرهام - من سراپاگوشم ....بگو
-شما اينجا كار نمي كنيد؟
پرهام - نه براي ديدن يكي از دوستام امده بودم
-پس اون پرستاره بيچاره حق داشته كه مي گفت شما رو نمي شناسه
پرهام - منو با حرفاي متفرقه بازي نده .... قرار بود يه چيزايي رو بهم بگي ..
-خوب نقش بازي مي كنيدا ... من كه اولش كپ كردم .... واقعا نقش باباهاي بچه نديده رو خوب بازي كرديد؟
صورتش به روبه رو خير ه بود و دنده عوض مي كرد...
كه يه دفعه ماشينو گوشه خيابون متوقف كرد.
بهش نگاه كردم ... هنوز به جلو نگاه مي كرد...
پرهام - برو پايين
-چي؟
پرهام - مي گم برو پايين ....
-اخه چيكار كردم؟ ....
پرهام - بيش تر از این وقت منو نگير .... از روز كه امدي تمام زندگيمو بهم ريختي .. يالا برو پايين...
- تو كي هستي..... كه با من اينطوري حرف مي زني
پرهام - تو كي هستي كه به خودت اجازه مي دي... سه تا ادم گنده رو سر كار بذاري و هرچي دروغ بچگونه است تحويلشون بدي ....
پرهام - بايد مي فهميدم تو هم از اون دختراي ول خيابوني هستي ...معلوم نيست با این يارو چيكار كردي ؟.....چي ازش بلند كردي؟..... كه دربه در دنبالته؟..
-تو حق نداري درباره من اينطوري حرف بزني ....
پرهام - مي خواي منو خانواده امو چقدر سر كيسه كني ....بگو خودم الان بهت بدم.... كه راهتو بگيري و بري ..... راستي امثال شما ها.... بايد درامدتون از من دكتر بيشتر باشه ....
اشكم داشت در ميومد بدترين توهينا رو داشت بهم مي كرد ....
برگشت و نگام كرد ... اشكام صورتمو خيس كرده بودن .....
يه لحظه ساكت شد.
پرهام - اينم جز نقشه هاتونه.... كه خوب گريه كنيد.... تا دل طرفو كباب كنيد ....
-من هرچي باشم هنوز انقدر هرزه نشدم.. كه به خاطر پول دست به اينكارا بزنم..
پرهام - پس با پول بابات مي ري براي خودت خريد مي كني و از هرچيز بهترين و گرونترينشو بر مي داري
(بيا نازي...... به قول سحر خاك تو گورت..... عاشق كي شدي ..
بدترين حرفا رو بهت زد ... تو هنوز براي چي نشستي ...)
در ماشينو باز كردم .....
كنار در وايستادم و نفسمو دادم بيرون ... با اينكه همه جا افتاب خودنمايي مي كرد ولي هوا سرد بود......
با يه دستم در بازو نگه داشتم و دست ديگمو رو سقف گذاشتم و به داخل ماشين خم شدم
اسمم نازنين محتشمه.....21 سالمه.... پدرم نمرده ...زنده است داره به زير دستاش سروري مي كنه.... يه هفته قبل از عيد امديم ايران.... مادر ندارم.....تنها كس و كارم تو این شهر بي درو پيكر ...عموم و خانوادشه ...
كه انقدر پولاي بابامو مي خواد منو نمي خواد...
به هزار ترفند مخ بابامو شستشو داد تا من زن پسرش بشم....
پدرم رفت و منو اينجا گذاشت تا وقتي كه بر مي گرده من با پسر عموي عزيزم ....هموني كه امروز ديديش ازدواج كنم.
ولي كارش اونجا طول كشيد و قرار شد من با يه رضايت نامه كه از طرف پدرم مياد بدون حضورش عقد كنم..
اونروزم كه سوار ماشينتون شدم امده بوديم براي ازمايش ....حالا هم كه فرار كردم به پدرم گفتن من با پسرشون عقد كردم و با پسر عموم تو مسافرت هستيم
اگه پولدارم و چيزاي گرون مي خرم چون بابام خر پوله ... بچه مايه دارم
حالا هم اگه چيزي از خونتون كم شده.... ليست كنيد تا پولشو بهتون بدم....ديگه .نيازي به وسايلم هم ندارم ....فقط فردا مي يام همين ازمايشگاه..... لطف كنيد مدارك شخصيمو برام بياريد
تو همون كيف كوچيكه است ...
اگه حرفامو باور نكرديد مداركم هست.. مي تونيد استعلام بگيريد ..... تا هويتم براتون مشخص بشه... و بفهميد من از این دختراي خيابوني نيستم كه هر روز منتظر يه ماشين مدل بالان .......نه يه پرايد مدل 87
از طرف من از مادر و خواهرتون بابت همه چي تشكر كنيد..
داشت جلو رو نگاه مي كرد......... چند ثانيه ای بهش خيره شدم
و با گفتن خداحافظ
درو بستم و از كنار جدول كشياي خيابون راه افتادم.....
گوشيمو از جيبم در اوردم و اروم شروع كردم به گرفتن شماره سحر.....
ای بتركه اون چشات سحر چقدر چشم شور بودي و من نمي دونستم .... ديدي چطور عشقمو چشم زدي ...
سحر- بله
- بله و بلا..بله و درد .....بله و زهرمار.....بله و مرگ
سحر- هوييييييييييي چه خبرته.؟.....باز كدوم كشتيتو غرق كردي كه من گناهكار شدم..
-كجايي ؟
سحر- خونه بابام
بينيمو كشيدم بالا .....مياي دنبالم
سحر- مگه خونه اونا نيستي
-نه تو خيابونم
سحر- كدوم خيابون؟
-نمي دونم....حالا مياي دنبالم؟
سحر- عزيزم تو تهران این همه خيابونه ......من بيام كدوم خيابون كه توي عتيقه رو پيدا كنم
هق هق گريه ام بيشتر شد
با صداي گرفته و داد مانند مياي يا برم زير كاميون
سحر- نازي حداقل اسم خيابونو بگو به خدا شاهكاري تو ..
..به اطراف نگاه كردم با دستم اشكامو پاك كردم ....
-ببين اينجا يه تابلو زده روش نوشته كوچه شهيد بابايي
سحر- به جون همون تابلو كه خيلي تابلويي نازي ....
-باشه پس من رفتم زير كاميون
سحر- حداقل از يه نفر بپرس كجايي كه من زودي بيام دنبالت...
- باشه پرسيدم بهت زنگ مي زنم
سحر- منتظرم نزاري من دارم اماده مي شم ...باشه؟
- باشه
گوشي رو خاموش كردم ...حالا من جك و جونور از كجا پيدا كنم كه جوابمو بده...
سردم شده بود و دنبال كسي مي كشتم..... تازه متوجه شدم هنوز چادر سرمه ....
پايين چادرو جمع كردم و با يه دستم نگه داشتم و كمي رو سريم و چادرو جلو كشيدم و موهامو كه زياد ريخته بودن بيرون دادم تو...
سحر دوباره زنگ زد...
-بله
سحر- چي شد؟
-هنوز كسي رو پيدا نكردم
سحر- اصلا دنبال كسي هم گشتي؟
-نه
سحر- منتظري يكي از اسمون بياد بهت ادرس بده؟
-سحر وقتي حوصلتو ندارم... چقدر فكر مي زني
سحر- خيلي خوب كسي رو پيدا كردي با من تماس بگير
به پشت سرم اصلا نگاه نكرده بودم ....و مستقيم از ماشين پرهام تا جايي كه الان بودم ...بدون برگشت به عقب راه امده بودم.... حتي نمي دونستم چقدر ازش دور شدم...
جلوتر ديدم يكي منتظره ماشينه
خوب اينم ادميزاد برم كه خدا از غيب برام يكي رو رسوند...
هنوز به طرف نرسيده بودم كه صداي بوق ماشين امد..
برگشتم پرهام بود...
محلش ندادم و راهمو ادامه دادم..
اونم اروم با حركت من دنبالم ميومد
پرهام- بيا سوار شو...
چادرو كه كمي عقب رفته بود كشيدم جلو و جوابي بهش ندادم
پرهام- نازنين بيا
بازم چيزي نگفتم دلم از دستش گرفته بود
پرهام- لج نكن بيا سوار شو ... ببخش مي دونم خيلي تند رفتم ...دوباره بوق زد....
به مردي كه منتظر ماشين بود رسيدم
موهاي نامرتبي داشت... يه كاپشن كه رنگو و رو رفته بود تنش كرده بود و يه سيگارم بين انگشتاش بود كه در هر 3 ثانيه يه پوك مي زد
-ببخشيد اقا
در حالي كه سيگار بين لباش بود به طرفم برگشت
مرد- بله ابجي
-اينجا كجاست؟
مرد- بله؟
-اينجايي كه هستيم دقيقا ادرس چيه؟
مرد- كجا مي خوايد بريد؟
-اقا من ادرس اينجا رو پرسيدم
بازم بوق ماشين پرهام
پرهام- مي گم بيا سوار شو ....این مسخره بازيا چيه كه راه انداختي
مرد- ابجي مزاحمتون شده
-اقا ادسو مي ديد ؟
مرد- بگيد كجا مي خوايد بريد خودم مي رسونمتون
مرد تيكه نفهم من چي مي گفتم... اون چي مي گفت...چه اعتماد به نفسي هم داشت نه ماشيني نه چيزي تازه مي خواست .... با دست خالي منو تا يه جايي هم برسونه .....
پرهام از ماشين امد پايين و به طرفم امد...
پرهام- چرا سوار نمي شي
-از كي تا حالا اقاي دكتر دختراي هرزه رو سوار مي كنه
پرهام - برو سوار شو
- نمي خوام
مرد- اقا چيكار داري؟ چرا مزاحم ناموس مردم شدي؟
و يقه پرهامو چسيبد
پرهام- ولم كن تو چيكار داري
مرد- مگه هركي به هر كيه؟.... از هركي كه خوشت امد بياي سوارش كني
پرهامم با مرد دست به يقه شد
پرهام- برو سوار شو..
ترسيدم و خواستم سوار شم..
مرد- كجا ابجي؟..... من اينجام نترس ....
پرهام- مي ري سوار شي يا با كتك سوارت كنم...
مرد- چشمم روشن.....مي خواي با زور دختر مردمو سوار كني
و يه مشت خابوند تو صورت پرهام ...
پرهام- اخ ... به تو چه
مرد -به من چه؟..... الان حاليت مي كنم
واي دعوا داشت بالا مي گرفت
مرد خواست باز بزنه تو صورت پرهام ....پرهام جا خالي داد و با پا يه ضربه زد زير شكمش ...مرد به طرف پايين خم شد و خواست دهن باز كنه كه پرهام يه مشت خوبوند تو فكش....
پرهام با داد به طرفم برگشت ...مي ري سوار ميشي يا نه
-من با ترس .....اره اره تو داد نزن.....من هنوز فكمو دوست دارم و
مثل موشاي ابكشيده پريدم تو ماشين ....
(اخه دختر چرا مي ري رو مخش .....از اول ميميري سوار مي شدي )
پرهام يقه مردو گرفت و به طرف جدولاي كنار خيابون هل داد ....و با عصبانيت سوار شد .
به طرفم برگشت كه از ترس يهو دستامو حايل صورتم قرار دادم و چشامو بستم
ماشينو روش كرد
از كنار مرد كه ولوي زمين شده بود رد شديم
مرد- كوفتت شه ...الهي كه درسته تو گلوت گير كنه... ما كه زورمون نرسيد لاقل تو بهرشو ببر
به طرف پرهام برگشتم ......... اين چي گفت؟
پرهام- فقط ساكت شو و جيكتم در نياد ...
حسابي ترسيده بودم و تو خودم مچاله شدم
گوشش زنگ زد
پرهام- بله...
........
سلام خانوم صدري
...........
نه امروز نمي تونم بيام ....
....................
...به بيمارستان هم خبر بديد برام گرفتاري پيش امده .. امروز نمي تونم بيام..
.......................
تمام نوبتاي امروز رو هم كنسل كنيد ..
...
ممنون
همون طور كه گوشي دستش بود دنده رو عوض كرد....
پرهام- امروز خيلي رو اعصابم راه رفتي ... حتي از كارو زندگيمم افتادم به خاطر تو ...
-من..
پرهام- هيسسسسسسسسسسس هيچي نگو ...هيچي ....فقط ساكت شو... ساكت
ديگه صدام در نمي يومد
انقدر ترسيده بودم كه دهنم قفل شده بود و احساس مي كردم زبونم تلخ شده .. تا حالا پرهامو انقدر عصباني نديده بودم ....
گوشيم صداش در امد ...قلب هوري ريخت ...
دستام از ترس بي حس شده بود..... فكر كنم قندم داشت مي يو فتاد ... اخه سابقه داشتم از ترس و يا هيجان زياد.... زودي قندم مي يوفتاد ....
گوشيم هي زنگ مي زد ...
ولي من نمي تونستم جواب بدم ...
پرهام گوشي رو از دستم كشيد
پرهام- بلهههههههههههههههههه
با دادش حالم بدتر شد و احساس سردي كردم رنگم صورتم زرد شد
به احتمال زياد سحرم با داد پرهام قلبش از حركت وايستاده و كارش به سي سي يو يه اب قندي مامانش كشيده
وقتي جوابي از طرف سحر نشنيد گوشي رو خاموش كرد و اونو كنار دستمال كاغذي رو داشبرد پرت كرد...
چشامو به زور باز نگه داشته بود...سرم داشت گيج مي رفت
پرهام برگشتو منو نگاه كرد
پرهام- چت شد؟
چند بار هي جلو رو ديد هي منو
پرهام- نازنين خوبي؟
به زور دستمو گذاشتم رو گونه ام
پرهام- چرا زنگ پريده؟
تو این ميسر این چندمين باري بود كه ماشينو نگه مي داشت
سريع به طرفم برگشت
پرهام- نازنين چت شو ...
نبض دستمو گرفت و دستشو گذاشت رو پيشونيم ...
پرهام- نازنين چشماتو باز كن
سرم گيج مي رفت
مثل قرقي از ماشين پياده شد...
فقط ديدم رفت توي يه مغازه.... موبايلم شروع كردن به زنگ زدن ...
پرهام با يه ليوان اب كه توش قند بود برگشت .. در طرف منو باز كرد قند ای توي ليوان و با قاشق هم زد
پرهام- نازنين سرتو بيار بالا ... چيزي نيست نترس قندت افتاده ....
ليوانو گذاشت رو لبام.. چشام ديگه بسته شده بود و به زور مي تونستم باز كنم.
پرهام- باز كن دهنتو
كمي از اب ليوان از كنار لبام ريخت
دستشو انداخت دور گردنم و سرمو كمي داد جلو كه بتونه اب قندو به خوردم بده ....
صداي قلبشو مي شنيدم كه تند مي زد
دو سه قلوب كه خوردن
-بسه ديگه نمي تونم
پرهام- نه تا تهش بخور
-نمي تونم
پرهام- مي گم بخور
و مجبورم كرد تمام ليوانو بخورم
پرهام- هميشه اينطوري مي شي
-گاهي
دستشو از دور گردنم برداشت و سرمو تكيه داد به صندلي و بهم خيره شد
پرهام- حالت بهتره
با حركت سر گفتم اره
پرهام- صبر كن الان ميام
در و بست و به طرف مغازه رفت
كم كم داشت حالم جا مي يومد كه برگشت ...
پرهام- خوبي؟
-اره بهترم فقط سردمه
بخاري رو زياد كرد و كتشو در اورد و روم انداخت چشام سنگين بود ولي خوابم نمي يومد ....مي دونستم تا 10 دقيقه ديگه حالم بهتر مي شد
20 دقيقه اي بود كه داشت مي روند.... بدون اينكه مقصدمون معلوم باشه..
كتشو از روم برداشتم... گرماي كت و بوي ادكلنش مثل این بود كه تو بغل پرهام باشم
- كجا مي ري؟
پرهام- بيدار شدي؟
-خواب نبودم
پرهام- خوبي؟
-اره ممنون .
به ساعت نگاه كردم 2 بود...
-نمي ريد خونه؟.........ساعت دوه ... ثريا جون و پريناز نگرانم مي شن ..چون بهشون گفتم ظهر بر مي گردم ...
موبايلشو در اورد و مشغول شماره گرفتن شد...
پرهام- سلام ...خوبيد
...
ممنون
......
...كي نيونده
پرهام نگام كرد
نگران نباشيد پيش منه
.........
اومده بود بيمارستان...... نه چيزي نشده .... ديروز بهش گفته بودم بياد بيمارستان ... اره
............
تا برگرديم كمي طول ميكشه
كاري نداريد ...
چشم ... خداحافظ
تا پرهام خداحافظي كرد گوشيه من صداش در امد
پرهام- این كيه انقدر زنگ مي زنه......از وقتي چشاتو بستي چند باري زنگ زده
- پس چرا من نشنيدم .....
پرهام- ديدم زياد زنگ مي زنه.... گذاشتمش رو ويبره كه اذيت نشي
گوشي رو برداشتم ...سحر بود ... مي خواستم پرهام بدونه طرف دختره و دوست منه براي همين گذاشتم رو ايفون
-سلام
سحر- سلام و بلا....الهي كه من بميرم و از دست تو خلاص بشم .....كه انقدر حرصم مي دي
از نگراني هزار بار مردمو زنده شدم...... فكر كنم الان به اندازه 10 سال پير شدم
نمي گي يهو جواب نمي دي....... دل من هزار راه مي ره ..
حالا اينا رو بي خيال .....اون غول بي شاخ و دم كي بود جواب داد.....چرا داد مي زد
تو خوبي نازي ؟ندزديدنت كه؟
چرا يه زري نمي زني............. بفهم زنده ای ...سالمي.... يا خبرت مرده اي كه من راحت بشم
....به پرهام نگاه كردم كه با لبخند نگام مي كرد...
از خجالت قرمز شدم
-سحر يه لحظه
چيه چيو يه لحظه ......مي دوني از كي منتظرم تا تو يه تماس بگيري .... تا الان دوتا تانكر اب قند خوردم ...تا فشارم ثابت بمونه...
- سحر...
هي نگو سحر سحر .... من چه گناهي كردم كه دوست توي بي عقل بي شعور شدم.... دريغ از يه جو ارزن كه برام ارزش قائل بشي ؟
به زور يه لبخند زدم ...... و لبامو تكون دادم .......زهرمار عزيزم يه لحظه خفه شو ...
سحر- چرا صدات اينطوريه ؟ كسي پيشته؟
پرهامه؟اره؟
ای بي شعور ....رفتي پي يللي تلليت .... منو فراموش كردي ...
-سحر بعدا باهات تماس مي گيرم
سحر- نه نه همين حالا جواب بده
-سحررررررررر
سحر- باشه عزيزم هر وقت خواستي تماس بگير ....حالا ميشه دنبال منم بيايد با هم بريم صفا سيتي
-سحررررر
سحر- اهان باشه مي خوايد كاراي بد بد كنيد من مزاحمم
-سحرررررررررر
سحر-خوب باشه براي عروسيتون مي خوايد دعوتم كنيد
-سحررررررررر
سحر- جانم عزيزم
-خواهشا برو ....براي دو سه ساعتي بمير
سحر- چشم من مي رم مي ميرم... فقط هنوز تصميم نگرفتم كجا دفنم كنن ...تو از همون راه دور برام يه فاتحه بفرست و برام خيرات كن
-سحررررر
سحر- باشه باشه.... فهميدم الان عشقت مي خواد ببوستت من مزاحمم
سحر- ببين فقط بگو هاليودي ماچت كنه... دقيقا مثل اونا فيس تو فيس .....نگاه تو نگاه.... بعدم لب................... و ای خداااااااا يا.... بعدم ايست قلبي عشقولانه
-سحرررررررررررررر
مي دونم نمي توني فعلا فك لقتو تكون بدي..... پس فكر كردي چرا دارم يه بند چرت و پرت مي گم ....چرت نيست اينا در و مروايده كه داره از دهنم مي باره
پرهام خندش گرفته بودو اروم مي خنديد
-سحر بميري كه بي ابروم كردي
سريع گوشي رو خاموش كردم
دوباره زنگ زد ...
رد تماس زدم ...
با خجالت به پرهام نگاه كردم .....زياد حرفاشو جدي نگيريد ..... انگشت اشارمو گذاشتم كنار شقيقم ...مي دونيد يكم از نظر عقلي مشكل داره ....دختر ترشيده است ديگه...... بس كه مونده خونه يه بند چرت و پرتي مي گه
پرهام هنوز مي خنديد
-نمي خوايد بريم خونه
پرهام- تو گشنه ات نيست ...
- چرا يكم
...بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد ...
پرهام- غذاهاي اينجا خوشمزه است ....
-يعني بريم غذا بخوريم ؟
پرهام- ادما ميان رستوران كه چيكارا كنن؟
-غذا بخورن
پرهام- پس چرا مي پرسي
رستوران بزرگ و قشنگي بود
هنوز چادر سرم بود.... با هم نشستيم
پرهام- سختت نيست؟
-چي؟
پرهام- چادر سرت كردي؟
به چادر نگاه كردم ...
-هنوز كه اذيتم نكرده
پرهام- بهت مياد
لبخندي زدم ... ممنون
-هميشه ميايد اينجا؟
پرهام- اره.... معمولا اخر هفته ها .... با مامان و پريناز ميايم...
-با كساي ديگه چي؟
پرهام- بعضي وقتا هم با بعضي از همكارا ...كه با هاشون صميمي ترم
-و ديگه
پرهام- وديگه هيچكس
منو رو طرف گرفت ...چي مي خوري؟
-من از وقتي امدم ايران.... هرجا كوبيده گير بيارم......... دو لپي مي خورم ...الانم كوبيده مي خوام...
پرهام گارسونو صدا كرد و بهش گفت دو پرس كوبيده با مخلفاتش برامون بياره
-شما هم كوبيده دوست داريد
پرهام- من جوجه رو بيشتر ترجيح مي دم
-پس چرا كوبيده سفارش داديد
پرهام- دوست ندارم وقتي با كسي هستم ...دو نفري غذاهاي متفاوت بخوريم ...چون يا اون چشمش به غذاي منه يا من چشمم به غذاي اون
-چه استدلال جالبي
برامون سالادو كه اوردن من شروع كردم به خوردن ....
-ممنونا حسابي گشنم بود ....
پرهام- نمي خواي به پدرت همه ي ماجرا رو بگي ..
-به موقعش مي گم الان نه
پرهام- تا كي مي خواي این بازي رو ادامه بدي ؟...
-خودمم نمي دونم.... ولي فعلا همينو مي دونم ...كه اگه الان بگم ..عمو اينا يه نقشه ديگه مي كشن و باز با يه دروغ ديگه سر بابامو كلاه مي زارن
بازم خداروشكر شناسنامه خودمو اوردم..... وگرنه تا الان اسم بابك توش ثبت شده بود.. از این عموي من هر كاري كه بگي بر مياد ...این سسش چيه.... چقدر خوشمزه است...
پرهام- مي خواي بگم باز برات بيارن
- نه بايد براي كوبيده هم يه جا داشته باشم يا نه
پرهام- هيجان زده مي شي.... قندت ميفته ؟
-اوهوم .....
غذامونو اوردن .....موقع خوردن چون چادر بزرگ بود ....دستهاش هي ميفتاد جلو و اذيت مي كرد ...
ومن مجبور بودم هي بكشم بالا
- پريناز چطور با این سر مي كنه .....
پرهام- خوب اندازت نيست...... براي پرينازم بزرگه...
-ولي خوشگله.....مخصوصا این دستهاش
موقع خوردن از پشت سرم صداي كسي امد
به به اقاي دكتر مي بينم كه داري بالا بالاها مي پري
به پرهام نگاه كردم كه داشت به پشت سرم نگاه مي كرد...
پرهام- سلام جلال جان خوبي ......سلام خانوم رادمنش
برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم
يه مرد و زن پشت سرم بودن
مرد كه اسمش جلال بود رفت كنار صندلي پرهام نشست و زنه كه هنوز اسمشو نمي دونستم پيش من
جلال- مي بينم حالا زن مي گيريو به ما نمي گي ...
به زني كه كنارم نشسته بود نگاه كردم .......
زن با صداي كشداري كه ناراحتي توش بود
از همكار هستن؟....... يا بچه هاي دانشكده؟
جلال – ببخشيد این خواهر ما زهره زود مي ره سر اصل مطلب
به پرهام نگاه كردم كه ببينم چي مي گه
پرهام- بچه ها شما چيزي خورديد؟
جلال- نه ما تازه امديدم
جلال گاهي نگام مي كرد و دوباره با پرهام حرف مي زد ....اخرم نمي دونم دم گوشش چي گفت كه پرهام قرمز شد.
زهره- نگفتيد كجا اشنا شديد ؟
پرهام- از دوستان خانوادگي هستن
زهره- اه خوشبختم از اشنايتون..... من زهره هستم
-همچنين........ منم نازنين
زهره- حتما تحصيلات عاليه داريد كه دل اقاي دكترو برديد.... چون چندان چهره زيبايي نداريد...كه بگم اقاي دكتر عاشق چهره و جمالتون شده
جلال- زهره
زهره- داشتم نظرمو مي گفتم
ای كينه ای حالا خوبه زشت نيستم ....وگرنه بايد با این حرفات..... تا الان گورمو با دستاي خودم كنده بودم
پرهام- نازنين هم رشته ما نيست....
زهره - پس رشته اشون چيه؟
قبل از پرهام من گفتم زبان
زهره - اه زبان ......الان كه هر جايي بريد تو هر موسسه تازه تاسيسي زبان ياد مي دن ....نازنين جون چندان كار شاقي نمي كنن
جلال با خنده - زهره تو خودتو نگاه نكن كه هزارتا موسسه رفتي ..... اخرشم هنوز مي لنگي ....
زهره به جلال چشم غره رفت
پرهام- نازنين چرا ساكتي چرا خودت درباره رشته ات چيزي نمي گي
- خوب من .....من ......زبان خوندم ....اين اولين باري بود كه داشتم كم مي يوردم ....
زهره با تمسخره به زبان انگليسي گفت من دندان پزشكي خوندم..... برادرم مثل اقاي دكتر قلب و عروق
منم مثل خودش جواب دادم ......اوه عاليه پس هر وقت لازم شد دندوناي كرم خورده و به درد نخورمونو بندازيم دور بيايم خدمت شما
بايد ور روفتن با دندون و دهناي بد بوي مردم كار سختي باشه ... من كه نمي تونم فكرشو كنم كه حتي جاي شما باشم.... اگه جاتون بودم از خورد و خوراك مي يو فتادم ..
جالال شروع كرد به بلند خنديدن...خوب زديد تو خال
زهره لبشو گاز گرفت ...
زهره- تو داري به من توهين مي كني
- وا چرا زديد تو جاده خاكي ....... يهو با زبون مادريتون حرف زديد
پرهام و جلال مي خنديدن
پرهام- نازنين زبان المانيشم حرف نداره
جلال به طرفم برگشت واقعا ...عاليه
-ممنون
زهره با غذاش شروع كرد به بازي كردن و ديگه با من هم كلام نشد ... يه جوري غريب افتاده بودم ...مخصوصا كاري مي كرد كه من تو حرفاشون نباشم ... و همش حرفاي پزشكي و تخصصي مي زد
پرهام متوجه شد و ظرف غذاشو برداشت و امد كنار من نشست
جلال - چي شد پرهام از هم صحبتي با من خسته شدي
پرهام- نه تو رو كه ولت كنن.... تا صبح حرف مي زني ...
جلال- اهان ای زن ذليل رفتي پيش زنت كه بگي هواتو دارم....... ای ای زز ...
متوجه زهره شدم كه با پاشنه پاش كوبيد رو پاي جلال
به پرهام نگاه كردم
پرهام- بخور مگه دوست نداشتي
و از بشقاب خودش يه تيكه كباب گذاشت تو بشقابم ...
جلال- واي واي...... زهره منم بايد از این اقاي دكتر ياد بگيرم كه هواي زنمو داشته باشم ...
جلال برخلاف خواهرش خوش برخورد و خنده رو بود....
ديگه چيزي از غذا نفهميدم و تا اخر زير نگاهاي زهره ....لقمه لقمه كباب كوفتم شد...
موقعه خداحافظي زهره زودتر از ما جدا شد و به طرف ماشينشون رفت
جلال- ببخشيدش..... اخلاقش يكم تنده ولي هيچي تو دلش نيست...يه فضولي
پرهام- تو كه فضولي بپرس
جلال- اونروز شما پشت خط بوديد كه گفتيد خفه شم
خندم گرفت...... واي شما بوديد
جلال بلند زد زير خنده
وقتي گفتيد عزرائيل ايد اشهدمو خوندم
- ببخشيد اخه شما نمي دونيد اونجا چه اتفاقي افتاده بود و هي مدام الو الو مي كرديد ...
بله پرهام همه چي رو برام تعريف كرده
به پرهام نگاه كردم...
سرشو با خنده انداخت پايين
جلال- هي بهش مي گم....... مردگنده برو شنا ياد بگيره ........زشته........ برات افت داره يه خانوم محترم بياد نجاتت بده
از خجالت صورتم قرمز شد
جلال- بازم بهتون تبريك مي گم به پاي هم پير بشيد
پرهام دهن باز كرد كه من
اقا جلال ...من و ايشون نامزد نيستيم ....من يكي از دوستان خانوادگيشون هستم
جلال يه لحظه جدي شد
پرهام پس چرا چيزي نمي گي
-ماشالله شما كه يه سر داريد حرف مي زنيد به اقا پرهام اجازه نمي ديد
جلال- عوضش شما داريد تلافي بي حرفاشو در مي ياريد
- نمي خواستيم شما برداشت اشتباه بكنيد.... ولي خودتون سريع قضاوت كرديد ...
جلال با لبخند و يه چشمك به پرهام ....نه اتفاقا خوب شد... زهره هم يه مدت حرص بخوره براش خوبه..... لاغر تر مي شه ...و ديگه نيازي به رژيم غذايي نداره
-البته به همين زوديا اقا پرهام بايد دعوتتون كنه براي مراسم عقدش
جلال- اوه چقدر خبر ....حالا این خانوم خوش اقبال كي هست
-به زودي مي بينيد ...
زهره دستشو گذاشته بود روي بوق و هي جلالو صدا مي كرد..
جلال به پرهام دست داد و گفت :
پرهام جان فردا مي بينمت انشالله كه خوشبخت بشيد
پرهام فقط سرشو تكون داد
بعد رو به من....از ديدار شما هم خوشبخت شدم...راستي فاميلتون چي بود..
محتشم
نگاه جلال حالا تغيير كرده بود
خانوم محتشم اميدوارم بازم ببينمتون خداحافظ
- خداحافظ
-چه دوست خوبي داريد
پرهام- اره اون بر خلاف من زود با ادما مي جوشه
-معلومه......... فقط اميدوارم جوش زدنش به دماي 100 در جه نرسه ...كه غير قابل تحمل ميشه
پرهام خنديد
-راستي شما كه نمي خوايد درباره من به مادرتون چيزي بگيد
پرهام- نه قراره خودت بگي
-من مي گم ولي الان نه ...اگه اشكالي نداره
پرهام- مادرم بفهمه بهش دروغ گفتي ناراحت ميشه
-من كه دروغ زيادي بهشون نگفتم .....فقط اون فكر مي كنه پدرم مرده و دارم دنبال فاميلام مي گردم
پرهام- اينم كم دروغيه
-مي دونم قول مي دم زود بگم.... ولي الان نه
باشه هر جور راحتي
به خونه كه رسيدم ...پريناز درو برامون باز كرد.....
پريناز- سلام
سريع دستاشو گرفتم و گونشو بوسيدم سلام پري جونم
پريناز هنوز دستام تو دستاش بود..... دو سه قدمي عقب رفت... و از پايين تا بالاي هيكلمو نگاه كرد...
-چي رو نگاه مي كني ؟
پرهام- این چادرو سر كردي چقدر عوض شدي
-اره فقط نمي دونم چرا توش گمم
پريناز بلند خنديد من مي دونم چون برات بزرگه ...بعد به پرهام نگاه كرد مگه قرار نبود پسش بدي
- ای واي باز من ....تو اموالت دخل و تصرف داشتم
پريناز- فدات عزيزم قابلتو نداره..... ولي این اندازه ات نيست ....
چادرو از سرم در اوردم ...پس بيا مال خودت...
پريناز- حالا كه چروكش كردي ...پاينشم گلي به چكارم مياد...
پائين چادرو نگاه كردم....عزيزم مي خواستي بلند بر نداري... این ديگه تقصير من نيست
پريناز دوباره خنديد و دستشو انداخت دورگردنم ....خودم يكي خوبشو برات مي گيرم البته اگه دوست داشته باشي...
-راست مي گي.... پس وقتي خواستي بگيري این دستاش اينطوري توري و سنگ دوزي شده باشه ... مثل همينم اينطوري براق باشه .. اندازه ام باشه ...
پريناز- چشم ديگه
-چشمت بي بلا خانومي.... فعلا همينو برام بگير تا دستوراي بعدي رو بدم
پريناز- خيلي پرويي نازي
-حالا ناراحت نشو... این چادروتو به من ميدي
پريناز- ولي این كه اندازه ات نيست
-ولي من خوشم مياد ازش
پريناز- باشه اگه دوست داري بيا براي تو
-ممنون گلم
هنوز دست پريناز دور گردنم بود كه به عقب برگشت و رو به پرهام....
راستي اقاي پازوكي زنگ زد...
تا گفت پازوكي منم به پرهام نگاه كردم..
پرهام- چيكار داشت
پريناز- گفت امروز مي توني با دخترش بري بيرون و باهم حرفاتونو بزنيد
- اه اجازه دادن... بهشون نمياد دموكراسي طلب باشن
پريناز به من نگاه كرد ...
-اخ اخ....... اصلا ديدي از ثريا جون غافل شدم .....
و قبل از اينكه حرفي بزنه با سرعت به طرف خونه رفتم
ثريا جون روي يكي از راحتيا نشسته بود و داشت كتاب مي خوند...
يواش يواش رفتم طرفش و چشاشو با دستام گرفتم ...
دستاشو گذاشت رو دستام....
ثريا جون- انقدر دستات كشيده و نرمه كه دلم نمياد لوت بدم ....
دستامو از روي چشاش برداشتم و دور گردنش قلاب كردم و سرمو به طرفش بردم
-سلام به بهترين مامان دينا
ثريا جون- سلام به بهترين بچه شيطون دينا
لبمو گذاشتم رو لپشو و يه ماچ محكم گرفتم
دختر لپمو كندي ...خيلي خوشحالي .......ادرسو فاميلاتو پيدا كردي ؟
-اومممممممم هم اره هم نه ...
ثريا جون- .يعني چي؟
-يعني اينكه دارم به يه جاهايي مي رسم
ثريا جون- انشالله كه زودي پيداشون كني
- دوست داريد از دستم .....زودي خلاص شيد
ثريا جون- نه خوشگلم اينجا خونه خودته هر وقت دوست داشتي بيا
-اگه بخوام تا اخر عمرم اينجا بمونم چي ؟
ثريا جون- من كه از خدامه بچه هام ميشن 3 تا
-بچه هاتون ...3 تا ...
ثريا جون- اره ديگه..........تو پريناز و پرهام تازه عروسم بياد ميشد 4 تا
-عروستون ؟
ثريا جون- چرا امروز حرفاي منو هي تكرا مي كني ....ياد رفت مريمو مي گم ...
-اون كه بياد ديگه جاي من اينجا نيست
ثريا جون- چيزي گفتي
-نه ثريا جون....
ثريا جون- برو لباساتو عوض كن و بيا پايين
-چشم الان ميام
با دستاي اويزون و كيفي كه رو زمين مي كشيدم به طرف پله ها رفتم ... پرهام وارد شد ...با ناراحتي بهش نگاه كردم ....اونم بهم نگاه كردم
از پله ها بالا رفتم
حالا این دختره دماغو رو ...كجاي دل تيكه تيكه ام جا بدم ...
چي شده كه اجازه دادن با پرهام بره بيرون ...... نكنه قرار ه اول صيغه محرميت براشون بخونن بعد برن بيرون ....نه نه .....اونطوري كه من بد بخت مي شم...
-پريناز پريناز پريناز
پريناز با سرعت درو باز كرد
پريناز- چي شده نازي چرا داد مي زني؟
-مي خواستم كه...
پريناز- مي خواستي كه چي؟
چي بايد بهش مي گفتم .....مي گفتم داداشت كي ميره پيش دختره.....اين كه خيلي تابلوه
-هيچي يادم رفت
پريناز- يادت رفت؟ .....
-اره يادم رفت
پريناز داشت درو مي بست
-پري
پريناز- بله
-ميشه يه چيزي بپرسم
پريناز- بپرس
-اميدوارم فكر بدي نكني.... فقط يه سواله؟
پريناز- بپرس
-بيا تو
پري امد تو و درو بست و كنارم نشست
-چرا داداشت مي خواد این دخترو رو بگيره؟
چشاشو كمي تنگ كرد و بهم خيره شد
-من فكر مي كنم برادرت اصلا ازش خوشش نمياد..حتي حاضرم قسم بخورم اونشبم به زور امد ....مشكل چيه ... يه جاي كار مي لنگه...
پريناز- نمياي پايين مي خوام برا همه چايي بريزم
- این يعني ....ديگه نپرسم؟
پريناز- لباستو عوض كن بيا ... مامان برات يه دست لباس گذاشته تازه امروز برات خريده ...بپوش..... فكر كنم بهت بياد...
****
اينا چرا حرفي نمي زن؟....چه اجباري تو این ازدواجه ؟.....هر مشكلي هم كه باشه من نمي زارم پرهاممو از چنگم در بياريد ....
در كمدو باز كردم ...لبخند رو لبام نشست ....پيرهن سفيدي به همراه دامني به رنگ كرم
-دامن پوشيدنم بايد مثل چادر تجربه جالبي باشه ....
پيرهن از كمر باريك مي شد و از استين دستهاش گشاد مي شد و هيكلمو خوب نشون مي داد. دامن هم نه تنگ بود نه گشاد ... شال كرم رنگي كه خودم داشتم و سرم كردم...... ودو سر شالو از دو طرف به عقب انداختم.... ..
تو اينه قدي خودمو نگاه كردم ... قدم بلند تر و كشيده تر شده بود...
....از اتاق امدم بيرون .....از پله ها كه ميومدم پايين صداي پرهام و مادرشو شنيدم..
ثريا جون - نه خودشون زنگ زدن گفتن يه دوساعتي باهم بريد بيرون ....نمي دونم چطور شده رضايت دادن...
پرهام- حالا كي بايد برم..
ثريا جون -ساعت 7 برو مادر ....حرفاتونو بزنيد اگه همو مي خوايد ....ديگه انقدر كشش نديد .......اقاي پازوكي مي گفت اگه بتونيم اخر این هفته عقد كنيد كه خوبه ...
صداي پرهام نمي يومد....
ثريا جون -بهتر امروزو همه چي رو بهش بگي
پرهام- چرا خودتون نگفتيد....
ثريا جون - خودت بگي بهتره از اينكه از زبون كس ديگه بشنوه...
پرهام- شما از دختره خوشتون مياد
ثريا جون - از نظر من كه خوبه...... اصل خود دختره است ...نظر خودت چيه؟
پرهام- هر چي شما بگيد
(يعني چي هر چي شما بگيد ... تو اونو نمي خواي ...من مي دونم ....
دلم يه جوري مي شد وقتي حرف اون دختر مي زدند)
-دوباره سلام
پرهام و ثريا جون سرشونو بالا اوردن
ثريا جون -سلام به روي ماهت مادر ...این لباسا چقدر بهت مياد
-ممنون دستتون درد نكنه
پرهام هنوز بهم نگاه مي كرد ..
ثريا جون -بيا دخترم الان پريناز م مياد...
رفتم و كنار دست ثريا جون نشستم ....ثريا جون حرف مي زد و مي خنديد و منم گاهي همراهيش مي كردم و مي خنديدم
اما پرهام ساكت بود و به تلويزون نگاه مي كرد ....مي دونستم حواسش به برنامه تلويزيون نيست ...
چون هيچ مردي علاقه به اموزش اشپزي... اونم اموزش كيك خانگي رو نداره
به ساعت نگاه كردم 6 بود....
بدو نازي كه نبايد كم بياري .....برو ببينم چيكار مي كني ....
تا اماده بشم ساعت 6:15 شد
شماره سحرو گرفتم
سحر- بنال
- زهرمار..... سلامت كو
سحر- بهت سلام نيومده دخمله
-كجايي؟
سحر- يه جاي خوب...........دارم براي ننم پياز داغ .....داغ مي كنم ..
-اونو ول كن بدو بيا پيشم كارت دارم
سحر- اینو ول كنم مامانم به جاي پيازا داغم مي كنه
-سحر ....جون همون مادرت بدوبيا دنبالم
سحر- چي شده؟...... دوباره شما دوتا پراتون به هم خورده؟
- سحر زودي بيا....... فقط يه دونه از اون كلاه گيساي خوشگلت با يه عينك افتابي بزرگ بردار و بيار
سحر- قراره این دفعه نقش زناي حامله گيس بريده رو در بياري
-سحر از اون خالاي خوشملتم برام بيار............ ماشين يادت نره ...............من تا 10 دقيقه ديگه سر ميدون هميشگي منتظرتم
سحر- اوكي ...تا 20 دقيقه
- مي گم 10 دقيقه
سحر- باشه 15 دقيقه
گوشي رو قطع كردم
بيچاره شوهر ش ...چي بايد از دست این بكشه
****
پريناز- كجا نازنين جون ...
بايد برم يه چيزي بگيرم .....راستي این شماره جديدمه... يكي از دوستاي قديميمو هم پيدا كردم..... بايد امشب ببينمش...شايد كمكم كن ....سعي مي كنم زود بيام
پريناز- باشه عزيز ...خوش بگذره
***
- چرا انقدر دير امدي
سحر- زودتر از این نمي تونستم بيام
-پس ماشين خودت كو ؟
سحر- تو تعمير گاه ......ماشين بابامو اوردم
-چه شاسي بلند باحاليه ام هست
سحر- نزني ماشينو داغون كني
-نه............ اونايي رو كه گفتمو اوردي ؟
سحر- اره بيا
- پياده شو
سحر- چي ؟
- پول كه همرات اوردي
سحر- اره
- افرين.... اژانس همين سر كوچه است ....برو يه ماشين بگير برو خونه ....من فردا پس فردا ماشينتو ميارم
سحر- نازي.....دستت درد نكنه
-نارحت نشو جقله....... امدم همه چي رو برات تعريف مي كنم ....ولي الان بايد تنها برم
سحر- باشه برو موفق باشي .....فقط به خاطر عشقت..... خودتو به كشتن نديدي
براش يه بوق زدم و رفتم نزديك خونه ماشينو پارك كردم و منتظر پرهام شدم...
20 دقيقه به 7 بود ...داشتم رو فرمون ضرب ميومدم كه در باز شد و پرهام با ماشين خارج شد...
سرمو دزديم
تا حركت كرد منم افتادم دنبالش
بعد از 15 دقيقه جلوي در خونشون بوديم ..
رفت و زنگشونو زد ...
يكم حرف زدنش طول كشيد ... بعدشم رفت طرف ماشين و منتظر شد ..
دستشو تو موهاش برد و چند بار ي دستشو رو چشاش و صورتش كشيد
منم تو این فرصت كلاه گيس رو سرم گذاشتم..... خالو هم كنج لبم گذاشتم و عينكو گذاشتم رو چشمام ... لباسايي رو هم پوشيده بودم كه پرهام تا حالا نديده بود
تا اينكه مريم بانو امد بيرون و پشت بندش مادر عزيز تر از جانش ...
معلوم بود داره تعارف مي كنه كه پرهام بره تو ...
بعد از 5 دقيقه چاخ سلامتي و تعارف رضايت دادن كه سوار ماشين بشن ...
در جلو رو براي مريم باز كرد
(ای ذليل مرده...... چرا درو براي من باز نمي كني .... خون این از من رنگي تره)
و بعد خودش سوار شد..
دنبالشون راه افتادم...
نكنه مي خوان باهم شام بيرون بخورن
گوشيمو در اوردم و شماره خونه رو گرفتم پريناز برداشت
سلام پري جون
سلام نازي جون...
مي خواستم بگم من براي شام ميام چيزي درست نكنيدا..... همه شام مهمون من ممنون عزيز لازم نبود به زحمت بيفتي
چه زحمتي
فقط برادرتم هست ديگه ؟كه من 4 تا عذا بگيرم
اره هست
مگه با مريم بيرون غذا نمي خوره
نه
اوكي پس من با غذا ميام
باشه عزيزم
اخيش خيالم راحت شد...
حالا كار من شروع مي شود....وارد بزرگ راه شدن .....منم دنبالشون ...كمي سرعتشو زياد كرد....
منم سرعتمو زياد كردم ...
صداي ضبطو تا مي تونستم بلند كردم ....و به ماشين پرهام نزديك بشم
سعي كردم داخل ماشينو ببينم ....پرهام كه رانندگي مي كرد و جلو رو نگاه مي كرد ... مريمم كه تو چادرش داشت خودشو خفه مي كرد بس كه خودشو بسته بود...
فقط چشاش با بينيش ديده مي شدو كمي از لبش
مريم جون خوش باش از لحظه هاي بودن با پرهام ......كه تا چند دقيقه ديگه خبري از این لحظه ها ناب نيست
اهنگي كه گذاشته بودم بري باخ منصور بود... چون تند مي خوند و شاد بود.... وبا حال من تو اون موقع سازگار بود
سرعتم زياد كردم طوري نزديكش شدم كه اونم مجبور بشه براي اينكه بهم نخوره سرعتشو زياد كنه...... ايول سرعت زياد خوبه
حالا دوتامون داشتيم با سرعت مي رونديم..... من دقيقا كنارش بودم .....كه پرهام چندتا بوق كشيده زد و به من نگاه كرد...
منم بي خيال بوقاش ....با سرعتش تنظيم شده بودم و همزمان با اون مي روندم و صداي ضبطو هي بلند تر مي كردم ...
نمي تونست سرعتشو كم كنه چون ممكن بود تو بزرگراه با ماشين عقبي تصادف كنه
(من این دو ساعتو برات زهر مي كنم مريم جون .... جز من كسي حق نداره باهاش حرف بزنه)
پرهام چند بار ديگه بوق كشيده زد....
وقتي ديد فايده نداره با داد....
بكش كنار نمي بيني داري چيكار مي كني
(داد نزن گلوت پاره ميشه پرهام جون)
ديگه چيزي نمونده بود كه از بزرگراه خارج بشيم ..اونم همينو مي خواست ...
تا زودتر از دستم خلاص بشه
تا از بزرگراه خارج شد منم پشت سرش خارج شدم
سحر جون با ماشين بابا..... باي باي كن....فقط يه ضربه كوچولو
پامو گذاشتم رو گاز و سرعت گرفتم و توي يه لحظه زدم به چراغ عقب ماشين پرهام
...
و وايستادم ....
اونم وايستاد و با عصبانيت از ماشين پياده شد
و به طرف ماشين امد...
با ارامش از ماشين پياده شدم ...
پرهام - كي به تو گواهينامه داده
صدامو كلفت كردم و سعي كردم مثل پسرا حرف بزنم
-هموني كه به تو داده
به عقب ماشين نگاه كرد
-چيزي نشده كه
پرهام - چيزي نشده ببين چيكار كردي
-تقصير خودته كه يهو سرعتتو كم كردي
پرهام - من سرعتمو كم كردم يا تو عين....
-عين چي؟....نه شما ادب نداري .....الان زنگ مي زنيم پليس بياد... تا مشخص كنه كي مقصره
زودي با گوشيم الكي با پليس تماس گرفتم
-الو
-پليس
و يه سري چرت و پرت بلغو ر كردم تا پرهام باور كنه من تماس گرفتم
بعد از حرف زدن با پليس خيالي ...به ماشين تكيه دادم
و يه ادامس انداختم تو دهنم و شروع كردم به تكون دادن فكم
پرهام - خانوم من كار دارم .....بيايد خودمون قضيه رو فيصله بديم
-نه اقا تا مقصر شناخته نشه... من از جام تكون نمي خورم
پرهام - شما كه به ماشينتون خسارت وارد نشده ...من بد بخت ماشينم داغون شد
-به هر حال بايد پليس بياد
به مريم كه سر جاش نشسته بود و از جاش تكون نمي خورد نگاه كردم
چه زن بي بخاري..... نمياد ببينه شوهرش چقدر افتاده تو خرج
پرهام رفت طرف ماشينش و خم شد و به مريم يه چيزي گفت
(خدا كنه فقط ماشين پليس از اينورا رد نشه ...)
پرهام دوباره طرف من امد ...خانوم من كار دارم بايد برم
يعني با مريم حرف زدن كار واجبيه
جوابشو ندادم
و موهاي مصنوعيمو بيشتر ريختم رو صورتم و بهش بي محلي كردم
وقتي ديد من سمجم و از جام تكون نمي خورم
كمي از ماشينا فاصله گرفت و منتظر شد...... يه سواري سمند امد براش دست تكون داد ...ماشين وايستاد
پرهام باهاش حرف زد و رفت طرف ماشين خودش و از مريم خواست پياده بشه و اونو سوار ماشين كرد ...از جيبش كيف پولشو در اورد و پول راننده رو حساب كرد .... ...
داشتم از خوشحالي پر در ميوردم ...
مريمو از ميدون به در كرده بودم .....و اين تنها چيزي بود كه مي خواستم
پرهام به طرفم امد...
خانوم این پليس نيومد...
-نه انگاري سرشون شلوغه
كيفمو برداشتم و 20 تا تراول پنجاهي از توش در اوردم ...
-اقا منم ديرم شده بايد برم ...راست مي گيد به ماشين من خسارتي وارد نشده
پرهام - اينو نمي تونستيد زودتر بگيد
-بفرمايد بگيريد .... من بايد برم
پرهام - این زياده
- هرچقدر لازم داريد... برداريد ....من تازه يادم افتاد حوصله پليسو ندارم
شايد از خوشي فكر مي كردم پرهامم خوشحاله و اصلا عصباني نيست
پرهام مقداري كه لازم داشت و برداشت و رو به من
بهتره يه بار ديگه بري گواهينامه بگيري ....
-تو فكرش هستم ...انشالله باهم توي يه كلاس ثبت نام مي كنيم
خواست چيزي بگه ولي نگفت و به طرف ماشينش رفت
كيفو از پنجره پرت كردم رو صندلي ....و دستامو مشت كردم و پريدم رو هوا ......ايول ايول .....همينه ..............همينه و يه جيغ خفه كشيدم و پشت فرمون پريدم
پامو رو گاز گذاشتم ......ماشين از جا كنده شد و براي پرهام 10 تا بوق پشت سر هم زدم و صداي اهنگو تا اخرين ولوم بردم بالا و شروع كردم به ويراژ دادن
خواننده مي خوندو من مي خنديدم وشاد بودم ....
بيا به دادم برس
دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده
من زير بارون ....زير بارون.... به خيابون مي زنم... هنوزم يادم مي يو فته روزاي با تو بودنم
من زير بارون...... زير بارون.......... به خيابون مي زنم ......... بزار دنيا بدونه ...عاشق با تو بودن ....عاشق با تو بودنم ....عاشق با تو بودنم
سرمو از پنجره اوردن بيرون.... نم نم بارون مي خورد به صورتم و دلمو هوايي مي كرد...
دلم.... آی دلم ... دلم برات تنگ شده
يوهوووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو وووووو
عاشقتم ....عاشقتم .. تو فقط مال مني ....
دوباره با خواننده همخوني كردم ... دلم نمي خواست اون لحظه ها تموم بشه
من زير بارون ....زير بارون.... به خيابون مي زنم... هنوزم يادم مي يو فته روزاي با تو بودنم
من زير بارون...... زير بارون.......... به خيابون مي زنم ......... بزار دينا بدونه ...عاشق با تو بودن ....عاشق با تو بودنم ....عاشق با تو بودنم
با دستاي پر وارد خونه شدم... جوجه... كوبيده ... بختياري..... سلطاني.... سالاد ...ماست نوشابه ...دوغ ....با پا در هالو بستم و سلام كردم..
-سلام ..
پريناز- اوه اوه.... ببين چه كرده.... دختر مگه مي خواي يه ايلو شام بدي
-الانشم يه ايليم
پريناز- خيلي ولخرجي
-ای بابا در برابر محبتاي شما كه هيچه... اشپزيم كه افتضاحه... وگرنه يه چيزي براتون درست مي كردم كه انگشتاتونو باهاش بخوريد
پريناز- نه عزيزم.... همون يه بار كه معدمونو با غذا قورت داديم برا هفت پشتمون بسته
پريناز كمك كرد كه غذاها رو ببريم اشپزخونه
-چه خبر
پريناز- سلامتي
-بعد از سلامتيت
پريناز- سلامتي تو
-بعد از سلامتي من
پريناز- سلامتي مامان
-پريناز بعد از خبر سلامتي همه چه خبر
پريناز- سلامتي اونايي كه نمي شناسمشون
-پرييييييي
شروع كرد به خنديدن
مي خواي چه خبر باشه ...دختر خوب ...
-ثريا جون كجاست
پريناز- داره با مادر مريم تلفني حرف مي زنه
-مامان مريم
پريناز- اوهوم....مثل اينكه پرهام و مريم داشتن با ماشين مي رفتن كه يكي با ماشين مي زنه بهشون
-واي چيزيشم شده
پريناز- مثل اينكه دو نفر بودنا
-اهان ..... چيزيشونم شده
پريناز- نه بابا طرف يكي از دختراي سوسول مايه دار بوده..... كه پولش از پارو بالا مي رفته...حسابي علافشون كرده تا پليس بياد كه نمياد ....اخرم پرهام مجبور ميشه مريمو با يه ماشين ديگه بفرسته خونه....
تو رو خدا اينجا رو باش ....دختره نفهم تا پرهام مريمو مي فرسته.... ميگه كار داره بايد برم و خسارت مي ده.......ادم تو كار بعضيا مي مونه ....
- چه دختر نفهم و بي شعوري بوده كه مانع حرف زدن دوتا قمري عاشق شده .....-حالا داداشت خيلي ناراحته؟
پريناز- براي چي؟
-كه نتونسته با مريم حرف بزنه
پريناز- من كه این روزا اصلا از اخلاقش سر در نميارم..... قبلا زياد باهام حرف مي زد ولي الان حتي به زور مي بينمش چه برسه به حرف زدن
-الان كجاست؟
پريناز- از بيمارستان زنگ زدن بايد مي رفت ...
-براي شام نمياد؟
پريناز- چرا مياد
با این اتفاقي كه افتاده مامان بهشون زنگ زده كه اگه بشه فردا شب اونا بيان اينجا ....اينجا نه ديگه خيابونه........ نه تو ماشين ...........مزاحمم ديگه ندارن
پريناز كه حرفشو زد .....مثل تيوپ سوراخ شده .....بادم خالي شد و تموم خوشيم يهو زايل ...
و با ناراحتي از اشپزخونه امدم بيرون
پريناز- كجا؟
-من گشنم نيست مي رم اتاقم
پريناز- نازي
-بله
پريناز- خيلي ميزبان بدي هستي
بهش نگاه كردم
پريناز- تو مثلا مارو دعوت كردي بعدش بدون اينكه ما رو همراهي كني مي زاري ....ميري
- راست مي گي ..... پس بيا اماده كنيم تا داداشت بياد..
داشتم ظرفا رو بر مي داشتم كه ثريا جون امد تو اشپزخونه
پريناز- چي شد مامان
ثريا جون- فردا شب ميان
پريناز- به پرهامم گفتي
ثريا جون- هنوز نه.....امد بهش مي گم
ثريا جون- نازنين عزيزم .... راضي به زحمت نبوديم
چه زحمتي ثريا جون ... قابل شما رو نداره
ثريا جون- حالا چرا این همه گرفتي
- نمي دونستم كي چي دوست داره... براي همين از هر نوع گرفتم
ثريا جون- انشالله كه عروس شي
-فكر نمي كنم
ثريا جون- چي ؟
خنده الكي كردم ...شوخي كردم
ميزو چيديم و منتظر پرهام شديم كه بياد ...يكي از كتاباي پرهامو كه كنار ميز تلفن جا گذاشته بود برداشتم ...به زبان اصلي بود ...
چيزي از متن نمي فهميدم ... چون ذهنم جاي ديگه بود ....
( حالا فردا شبو چيكار كنم .... اينجا كه نمي تونم تغيير چهره بدم....)
اهي از سر استيصال كشيدم و كتابو چند برگ زدم
زمان از دستم در رفته بود و متوجه اطرافم نبودم....
پرهام- چيزي هم ازش مي فهمي ؟
سرمو اوردم بالا..پرهام امده بود .........انتظار چهره ای درهم و ناراحتي رو ازش داشتم ....ولي لبخند مي زد
- هيچي نمي فهمم ..... چطوري اينو مي خونيد ..
پرهام- پس چرا گرفتي دستت
شونه هامو با بي قدي انداختم بالا .....فكر كردم شايد بعدها بخوام منم تخصص قلب و عروق بگيرم ...
پريناز- كه شخصا فلفلا رو بريزي تو قلب مردم
- خدارو چه ديدي شايدم شدم و فلفلا رو ريختم تو دل مردم ....كه زود دل نبازن
پرهام نگاش بهم افتاد و لبخندش محو شد
پريناز- پس دعا مي كنم هيچ وقت دكتر نشي ....كه مردمو خونه خراب مي كني دختر ......
بدويد بيايد شام اماده است..
پرهام- چه خبره
پريناز- از نازنين بپرس امشب همه مهمون اونيم ...
پرهام- ممنون دستتون درد نكنه
-خواهش
يه تيكه كباب برداشتم ... قبل از اينكه بيام خونه فكر مي كردم با این همه ذوق و شوقي كه دارم تمام غذاها رو بخورم...... اما حالا يه لقمشم به زور از گلوم پايين مي رفت
همه مشغول خوردن شديدم .....
به بشقاب پرهام نگاه كردم هم جوجه برداشته بود هم كوبيده ...
(چرا هيچ وقت من نمي تونم براي يه مدت طولاني خوش باشم ...)
هنوز بقيه داشتن مي خوردن كه بلند شدم..
ثريا جون- كجا نازنين جون..
- ببخشيد اشتها ندارم ...يكمم سرم درد مي كنه مي رم بالا
پرهام- حالتون خوبه؟
-بله ممنون فقط يكم خسته ام...
به اتاقم رفتم... شماره بابارو گرفتم ...
مشغول بود...
كنار پنجره رفتم و دست به سينه به حياط نگاه كردم...
سرمو به شيشه چسبوندم و اروم رو شيشه ( ها ) كردم .....روي قسمت بخار گرفته با انگشت نوشتم .......دوست دارم ..........مال من باش ....و چشامو بستم
صداي در اتاق امد...... زودي با كف دست شيشه رو پاك كردم
-بله
پريناز- بيا..... این قرصو پرهام داد ...گفت بخوريش............امروز حالت بد شده بود؟
-نه چيز مهمي نبود
پريناز- پس اينو بخور
-ممنون...... باشه....... مي خورم ...
پريناز- تو كه امدي خونه ....حالت خوب بود
-الانم خوبم ...........فقط زياد راه رفتم.......... براي همين خسته ام
پريناز- چيزي نمي خواي برات بيارم ؟
-نه
پريناز- پس كاري داشتي صدام كن
-حتما
***
تو كه انقدر بال بال مي زني .. خودتو به در و ديوار مي زني ......يعني اونم مثل تو ...تو رو دوست داره .....خودشو به درو ديوار مي زنه ..... شايدم واقعا اونو مي خواد...اصلا پرهام از سرو وضع من خوشش مياد؟..
خوش خيال اون از دختراي محجبه خوشش مياد
من كه نه محجبه ام نه چادري ....
اما من از مريم قشنگترم...
خوب خري ديگه .... اون يه دختر چادري و سر به زير مي خواد .....نه توي جفنكو كه سرو گوشت مي جنبه
من مي دونم پرهام اونو نمي خواد
به قرص كف دستم نگاه كردم .....ياد تپش قلب پرهام افتادم ..
به خنده افتادم .....خدا كنه هميشه قندم بيفته
قرصو تو مشتم گرفتم ...... مشت رو سينه ام گذاشتم و به ياد چشماي پرهام ....چشمامو بستم ....
طبق معمول دير تز ار همه بيدا شدم ...
سلام ثريا جون سلام نازنين خانوم
-چيكار مي كنيد
ثريا جون - دارم سبزي پاك مي كنم ...
رو به روش نشستم و دست دراز كردم و سبزي برداشتم ...
خسته ميشي دخترم خودم تميزشون مي كنم...
نه دوست دارم كمكتون كنم........... پريناز نيست
ثريا جون - نه رفته دانشگاه
-يعني دخترتون امروز منم
ثريا جون - برم برات صبحونه بيارم
-نه .....نه............. مگه خودم چلاقم ... بخوام مي رم براي خودم ميارم
ثريا جون - پس برو صبحونتو بخور ... بقيه اينو خودم تميز مي كنم..
- نه بذاريد اينو باهم تموم كنيم ... بعدش مي رم مي خورم......اينو چطور پاك بايد كرد ..
جعفري رو از دستم گرفت ... و بهم نشون داد كه چطور بايد پاك كنم
-خوب پس جعفريا با من ...
ثريا جون - تونستي ادرسي از فاميلات پيدا كني
دلم نمي يومد بهش دروغ بگم
-بله
دست از كار كشيد و بهم نگاه كرد...
ثريا جون - خوب
با لبخند بهش نگاه كردم ...منو نمي خوان
ثريا جون - اخه چرا؟
نمي دونم ....
و ديگه هيچي بهش نگفتم .... ناراحتي از دست دادن پرهام ... كاراي عموم و رفتار پدرم باعث مي شد بغض كنم..
ثريا جون - مي گم نازي وقتي موهات بازه چقدر ملوس ميشي
-مگه شما ازم تعريف كني ..
قطره ها اشك داشتن به چشمام زور ميوردن ... نفس عميق مي كشيدم كه گريه نكنم ... اما چشام قرمز شده بود ...... در حال پاك كردن سبزي شروع كردم يواش يواش به گريه ...
ثريا جون - الهي من بميرم برات .....خودتو ناراحت نكن عزيزم ....
و امد كنارم نشست و سرمو گرفت تو بغلش
دلم پر بود و بهانه خوب دستم امده بود .....و با صداي بلند زدم زير گريه ..
ثريا جون - قربون بشم گريه نكن.....نخواستنت كه نخواستن مگه ما مرديم ...
-شما خيلي خوبي ثريا جون ...
ثريا جون - خوبي از خودته دخترم ......نبينم ناراحت باشي... منم جاي مادرت
من كه چيززيادي از مادرم يادم نمياد ... ولي مي دونم اگه بود به اندازه شما مهربون نود
ثريا جون - اين حرفو نزن همه مادرا بچه هاشونو دوست دارن.....حالا گريه نكنم دختر لوس ... با این سن و سال گريه مي كنه
سرمو از روي شونه اش برداشت و اشكامو پاك كرد...
بين چه بلايي سر چشات اوردي ... چه بادكنكايي شدن...
جون مي ده بتركونيشون .... با هم خنديدم...
پريناز- مي بينم قاپ مامانمو خوب دزدي..... پاشو پاشو برو اونور.... نوبت منه
پريناز- واي مامان مامان ...
به طرف ما امد و منو با ادا زد كنار .... سرشو گذاشت رو شونه ثريا جون
پريناز- مامان...من به كي بگم كه شوهر مي خوام .....دارم ترشي ليته مي شم...
و با صدا مثلا شروع كرد به گريه..
چرا من سرمو گذاشتم رو این شونه... اون يكي شونه اتو بده مامان اون مال من بود
ثريا جون يه دسته از سبزيا رو برداشت...... دختره چشم سفيد شوهر مي خواي و اروم زد رو سر پريناز
پريناز- نه .......نه .......غلط كردم من يه ليوان چاي با قند مي خوام.....حالا سه تايي داشتيم مي خنديدم
تا عصري سه تايي خونه رو جمع و جور كرديم ... و همه چي رو اماده كرديم ....
پريناز- نازي جون برو دوش بگيرو خوشگل كن كه داره عروس خانوم مياد
بعد از اينكه دوش گرفتم شروع كردم به خشك كردن موهام ...
پريناز با يه لباس امد تو اتاق..... ببين برات چي اوردم
-چي اوردي
پريناز- كشمش و نخود
-با صداي چي
پريناز- بع بع
كش موهامو كه رو ميز توالت بود به سمتش پرت كردم ..
پريناز- چه چوپان بد اخلاقي.........ببين خوشت مياد...
-چه قشنگه
پريناز- اره تازه اگه تو بپوشي قشنگتر هم مي شه ...
-من؟
پريناز- اره براي تو اوردم
- ممنون پري جون ...... همين لباسا هست مي پوشم
پريناز- ای كيو منم مي دونم لباس داري ولي تو این خوشگلتر مي شي ...
-پس خودت چي
پريناز- اوه من تنها همين يك عدد را داشتم... و به تو مي بخشم باشد كه مورد الطاف خداوندگار قرار گيرم...من خوشگلتر از تو دارم كه بپوشم ....انقدر برام ادا اطوار دار نيار بدو بپوش ببينم بهت مياد
يه لباس بلند عنابي رنگ بود كه از كمر باريك مي شد .... استيناش بلند و گشاد بود كه رو شون به طرز زيبايي سنگ دوزي شده بود
- اينو از كجا گرفتي
پريناز- مامان تو سفر مكه برام گرفته ....مثلا به قول خودش برام سنگ تموم گذاشته
اينم شالش
لبه هاي شال هم سنگ دوزي شده بود و هم رنگ لباس بود...
-يعني اندازه امه
پريناز- خوب امتحان كن ...
-باشه تو برو بيرون..... تا من عوض كنم
پريناز- نمي شه منم باشم
- نه نميشه
پريناز- چرا نميشه
-برو بيرون....وبا حنده انداختمش بيرون ... لباسو پوشيدم دقيقا شده بودم مثل عربا فقط من از اونا سفيد تر بود يعني خيلي سفيد تر
پريناز سرشو از در اورد تو
ووووووووووووووووووييييييي يييييي بخورمت... چي شدي
-بهم مياد ...
پريناز- ماه......... مامان ... این شالو هم بندازي رو سرت ديگه همه چي تموم ميشي...
شالو به سبك لبنانيا بست كمي از موهاي جلوم ريخته بود بيرون و با نمك شده بودم
به خودم تو اينه نگاه كردم ...پريناز از پشت شونه هامو گرفت ....تو چرا انقدر عوض شدي
-نمي دونم يعني این منم
پريناز- خيلي خوشگل شدي خدايش این رنگ خلي بهت مياد...فكر كنم مامان از روز اول هم اينو به نام تو گرفته بود..........من برم مامانو صدا كنم بياد تو رو ببينه
-نه نه
ولي پريناز رفته بود...... كه صداي زنگ خونه امد....از پنجره نگاه كردم پرهام امده بود ...داشت در حياط مي بست .. خيلي عصبي بود .... .. همزمان به پنجره اتاق من نگاه كرد..... زودي كشيدم كنار كه منو نبينه ...
با امدن پرهام ........پريناز هم يادش رفت ثريا جونو خبر كنه
منم وقت كردم .... كمي صورتمو ارايش كردم و خودم دوبار ه شالو سرم كردم ....ولي این دفعه موهاي جلومو كامل دادم تو ...حتي يه تار مو هم بيرون نبود...و با گيره ای كه پريناز داده بود لبه شالو محكم كردم كه از سرم نيوفته
(تو اينو دوست داري.......... مگه نه پرهام)
....
20 دقيقه بعد از امدن پرهام دوباره صداي زنگ امد.....
این دفعه خودشون بودن ....از پنجره ورودشون نگاه مي كردم (من بايد این دشمنو از ميدون به در كنم ......)
هنوز تو اتاقم بود م كه پريناز امد ...
داشت چادر خونگيشو رو سرش درست مي كرد....... نازي بدو كه ام.....
و هاج واج بهم نگاه كرد....
با اون چهره متعجب كه داشت بهم نگاه مي كرد ... خيلي با نمك شده بود ...به طرفش رفتم
چرا وايستاديي بدو بريم پايين..........كه عروس خانوم امده.... و از كنارش رد شدم
پريناز سريع خودشو به من رسوندن و دوباره نگام كرد... و يه لبخند زد ....
و زودتر از من از پله ها پايين رفت .... صداي سلام و احوال پرسي ياشونو مي شنيدم
همه نشسته بودن مهمونا پشتشون به من بود
پريناز رفته بود اشپزخونه و ثريا جون و پرهام .... دقيقا رو به روم نشسته بودن ... ثريا جون درحال تعارف كردن و حرف زدن بود و متوجه من نشد .....كه نزديك پله ها وايستاده بود..
پرهام سرش پايين بود براي يه لحظه سرشو اورد بالا كه چشمش به من خورد و محو تماشاي من شد
نمي دونم چه تغييري كرده بودم كه هم پرهام و هم پريناز اينطوري نگام مي كردن ...
با يه لبخند نزديكشون شدم و سلام كردم...
- سلام خوش امديدن
همه سرشو نو چرخوندن ... خانوم و اقاي پازوكي هم با تعجب نگام كردن ... به ثريا جون نگاه كردم كه با يه لبخند شيرين بهم نگاه مي كردم...... بيا دختر م بيا اينجا بشين ...
رفتم كنار ثريا جون نشستم دستشو گذاشت رو دستم و اروم دستمو نوازش كرد...
مهدي تا بشينم همين طور نگام مي كردم ......
بعد از گذشت چند دقيقه
-من برم ببينم پريناز كمك نمي خواد
ثريا جون باشه عزيزم برو ...
داشتم مي رفتم اشپزخونه كه صداي خانوم پازوكي رو شنيدم
خانوم پازوكي - ايشون همون دختري هستن كه اونشب با شما امده بودن
ثريا جون- بله همونه......... نازنين
يعني من چه تغييري كرده بودم كه انقدر براي هم تعجب اور بود...
پريناز داشت چايي مي ريخت ....
-تو شيريني ببر .....من چايي ميارم ...
پريناز- باشه پس زودي بيا باشه
قبل از اينكه بره گونمو كمي كشيد ........امشب چه ناز شدي
توي اخرين فنجون چايي ريختم... خدا رو شكر تو این مدت ديگه ياد گرفته بودم چايي بريزم
به جاي 8 تا فنجون 6 تا ريختم و با سيني چايي امدم بيرون
خانوم پازوكي انگار داشت دختر مي پسنديد و قد و بالام نگاه مي كرد .... از نگاههاي خصمانه مهدي هم خبري نبود......
جاي مريم طوري بود كه مي تونستم به عنوان اخرين نفر بهش چايي تعارف كنم
اول از خانوادش تعارف كردم به مهدي كه رسيدم .... بهم نگاه كرد و با ارامش چايي شو برداشت...
بعدم ثريا جون كه بازم همون لبخند بهم زد ..... بعدم پريناز و حالا به پرهام رسيده بودم جلوش با لبخند خم شدم ...
چشاش برق مي زد ... نمي دونم چي تو دلش مي گذشت ولي اگه من به خودش نمي وردم سوتي مي داد... با نوك كفشم اروم روپاش فشار اوردم ...
كه يعني سه بازي بسه همه دارن نگات مي كنن
كه به خودش امد و سريع فنجونو برداشت
- اه چرا يه فنجون كم اوردم ....ببخشيد مريم خانوم الان براتون ميارم
(يه فنجون چاي پر ملاتي برات بريزم .....كه قلبت يه جا از حركت وايسته كه حتي پرهامم نتونه برات كاري كنه )
فنجونو گذاشتم وسط سيني و به طرف مريم رفتم .....پريناز و پرهام داشتن ميوه و شيريني تعارف مي كردن ...
به لباساي زير چادر مريم نگاهي كردم ..
( عزيزم خوشبختانه لباسات تيره است ......پس فقط دچار درجه سوختگي 70 درصد مي شي ...........و خسارت مادي نمي بيني ...)
داشتم نزديكش مي شدم....پاي چپو گذاشتم جلوي پاي راستم و خودمو به طرف مريم كه تو يه قدميم بود پرت كردم ...
سيني تو دستم موند و فنجون افتاد تو بغلش
مريم- واي سوختم .... بلند شد و شروع كرد به تكوندن لباساش
- اخ اخ ببخشيد ... نمي دونم چي شد ... شرمنده ...
مادرش با نگراني امد طرف مريم ...
خاموم پازوكي - خانوم حواست كجاست...
-ببخشيد نمي خواستم اينطوري بشه ... فكر كنم امشب چشم خوردم وگرنه من از این كارا نمي كردم...
خانوم پازوكي -خوبه والا
-اره بخدا...........بتركه اون چشمي كه منو چشم زد .... مي بينيد حاج خانوم انقدر چشمش شوره كه هرچي اسپند دود كرديم.......... افاقه نكرد كه نكرد .. الله اكبر از این چشمام .....واي واي
پريناز- بفرمايد بريم اون اتاق ...براتون چادر بيارم .....چادرتون عوض كنيد
مريم با ناراحتي و كينه بهم نگاه كرد........ نه ممنون خودم چادر اوردم فقط راهو بهم نشون بديد
پريناز دنبال مريم راه افتاد و يه لحظه برگشت طرفم .....حواست كجاست
-همينجا
سريع فنجونو برداشتم و رفتم اشپزخونه..
(این اوليش منتظر دو ميش باش)
دوباره براش چايي بردم ...
مريم- نه ممنون ديگه نمي خوام
-اه وا چرا من براتون ريختم ......این دفعه مراقبم
مريم- نه ممنون چايي نمي خورم
-هر جور راحتيد
با سيني چايي رفتم و كنار ثريا جون نشستم...
پريناز امد كنارم نشست
پريناز- بيچاره رو سوزوندي
-بزار بسوزه..... تو زندگي بايد بيشتر از اينا بسوزه ....اينا كه چيزي نيست
پريناز- نازي مي فهمي چي مي گي ..
- اون چيزي كه من تو خشت خام مي بينم ....تو عمرا بتوني تو اينه جيبيت ببيني دختر.......... پس غر غر نكن
پريناز- يعني مخصوصا ريختي
فقط خنديدم
پريناز- نازي خيلي خطرناكي ...
-هيس صداشو در نيار
پريناز- فقط نگو براي امادگي براي زندگيش .......مي خواي ظرف سوپم روش خالي كني
-نه عزيزم هنوز انقدر سنگ دل نشدم.... اونو مي زاريم بعد از عقدشون ...كه از تب و تاپ عشق نيفتن
سرمو تكيه دادم به مبل كه نگام به پرهام خورد ...چشاش خندون بود به گمونم حرفاي منو پرينازو شنيده بود..... ....به مهدي نگاه كردم در حال حرف زدن با پرهام بود ...
گاهي هم منو نگاه مي كرد...
(پسره هيز ....چشاتو درويش كن ... ولش كنن درسته قورتم مي دن)
همه از هر دري حرف زدن..... الي این دوتا ..من كه حوصلم سر رفته بود ..........
.به پريناز گفتم كي شام مي خوريم
پريناز- .. مامام بريم وسايل شامو اماده كنيم
ثريا جون- اره ....
منو پريناز بلند شديم ...
ثريا جون- اقاي پازوكي اگه اجازه بديد بچه ها تا ميزو مي چينن ... اين دوتا كمي باهم حرف بزنن
اقاي پازوكي- خواهش مي كنم
همچين گفت خواهش مي كنم كه گفتم الان این دوتا رو بفرستن اتاق پرهام..
اقاي پازوكي- مريم جان ...اقا ي دكتر ما اينجا نشستيم شما هم مي تونيد اونجا پشت ميز ناهار خوري بشينيد و حرفاتونو بزنيد ...
به پرهام نگاه كردم ....ناراحت شد معلوم بود كه بهش بر خورده ......ولي مريم انگار نه انگار تازه راضي تر هم بود...
ثريا جون چيزي نگفت .. چون نمي خواست همين فرصتو هم از دست بده...
ثريا جون- بلند شو پرهام جان ...
حالا جا قحط بود ....ما كه داريم ميزو مي چينيم....
-معذرت مي خوام ما داريم ميزو مي چينيم .....انوقت مشكلي نداره
همه نگام كردن..
خوب لابد نداره ديگه ...منم كه چه چيزا كه نمي پرسم ...... ما كه قرار نيست بشينيم حرفاشونو گوش كنيم .....فقط ميزو مي چينيم ...
بفرمايد .......بفرمايد.......... اقاي دكتر... خانوم مهندس...... راستي مهندس بوديد ديگه ..من نمي دونم به كارشناس شيمي مهندس هم مي گن يا نه.... ولي ما در هر صورت به عنوان مهندس قبولتون داريم..
پريناز استين لباسمو كشيد و منو برد تو اشپزخونه
- چرا انقدر لباسمو مي كشي ...
ببين امشبو مي توني خراب كني ...
-تو وسايلو زودي اماده كن ........من تزئينات داخلي رو انجام مي دم
پريناز- مثل سالاد درست كردن
-نه به جان تو واردم
پريناز- خدا كنه....پس من هر چي مي زارم برو بچين