هیاهوی بسیار برای هیچ (9قسمت)
من اینجا جا داره از دوستای گلم که همواره رمانم رو میخونند و نظر میدن تشکر کنم خیلی دوستتون دارم .......! بفرمایید بخونید :
پست ۱۳ :
......................
مهراز:
در به آرامی بازشد ، خسرو جهان بینی در چهار چوب در ایستاده بود افق هم در کنارش بود ، چند لحظه ای در سکوت سپری شد که گفتم : من اتاق رو که بررسی کردم یک سوالی برای من پیش اومد که لازم دونستم از شما بپرسم .
افق نگاهی به خسرو کرد و با مکث و تردید گفت : بفرمایید ، من ... من به چه سوالی باید پاسخ بدم؟
- خب ، شما بعد از مرگ پدر بزرگتون به اتاق ایشون رفتید ؟
- خب ، خب وقتی خبر فوتش رو به من دادن ، بلافاصله به اتاقش رفتم .
- بسیار خوب . به نظر شما از لوازم اتاق چیزی کم نشده بود ؟ منظورم اینه که .... چیزی از لوازم ایشون به سرقت نرفته بود ؟
- من دقت نکردم ، یعنی اونقدر شوکه شده بودم که اصلا به چیزی جز مرگ پدربزرگم نمیتونستم فکر کنم .
- بله ... درک میکنم . خب الان چطور ؟ امکانش هست که با من به اتاق پدربزرگتون بیاید و نگاهی به اثاثیه اتاق بندازید ؟
افق با اکراه و تردید از روی صندلی بلند شد . به سختی روی پاهایش ایستاد .انگار سرش گیج رفت و تعادلش بهم خورد . برگشت و دسته صندلی را محکم در دستش گرفت ؛ دست دیگرش را روی پیشانی اش گذاشت و نشست . با دیدن حال افق گفتم : مثل اینکه حالتون خوب نیست . بهتره برای دیدن اتاق به زمان دیگه من بیام اینجا نه ؟
افق با سختی از جایش بلند شد و گفت :
نه ، چیزی نیست . بهتره این بازی هر چه زودتر تموم بشه !
به طرف در اتاق مرحوم جهان بینی رفتیم . دکتر محمودی روی صندلی چوبی نشسته بود و سرش را روی عصایش گذاشته بود . افق دامن بلندش را در دست گرفت وارد اتاق شد ، با دقت اتاق را از نظر می گذراند . سپس دستش را به یکی از ستون های چوبی مارپیچ تختخواب گرفت و روی زمین نشست ، دکتر محمودی بلند شد و به طرف افق رفت ، آرام کنارش روی تخت نشست و گفت :
دخترم ، حالت خوب نیست ؟ بیا روی تخت دراز بکش ، شاید به دارویی چیزی احتیاج داشته باشی .
افق سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت : نه ... نه ... چیزی نیست . خوبم . کمی استراحت کنم خوب میشم ..
یعد نگاهی به من انداخت و گفت : ظاهرا چیزی کم نشده . همه چیز سر جای خودشه .
سرم را تکان دادم و گفتم : بسیار خوب . مرحوم پدر بزرگتون اسناد و اشیای گران بهای خودشون رو معمولا در کجا نگهداری می کردن ؟
- همه اسناد پیش منه . اون هیچ چیزی رو پیش خودش نگه نمی داشت ، خصوصا وقتی بیماریش بد تر شد ، اون همه چیز رو به من سپرده بود ، به جز این مجسمه و اشیای تزئینی چیز دیگه ای توی اتاقش نبود .
- که این طور.
نگاهی به دکتر محمودی کردم و گفتم : جناب دکتر ، با توجه به وضع نامساعد روحی و جسمی خانم جهان بینی برای امروز کافیه .
دکتر محمودی سرش را تکان داد و به عصا تکیه کرد . چند قدم برداشت و از افق خداحافظی کرد به همراه آقای محمودی از اتاق خارج شدیم هنگام خروج از اتاق گفتم : به زودی برای صحبت با مستخدمین منزلتون خدمت می رسیم .
از پله های خانه بالا رفتیم و راهروی باریک آخر به در ورودی را پشت سر گذاشتیم . در انتهای راهرو ، عزیز ایستاده بود و به محض دیدنمان جلو آمد و با دستپاچگی گفت :آ ... آقا تشریف می برید؟
دکتر سرش را به آرامی تکان داد و گفت :
بله . زحمت دادیم . خدانگهدار !
دستی بر روی شانه ی عزیز زدم و با لحن ملایمی گفتم :
خدانگهدار عزیز آقا !
شانه های نحیف و استخوانی عزیز زیر انگشتانم لرزید عزیز با صدای گرفته ای گفت : به سلامت آقا ، به سلامت !
تایپیک نقد رمان هیاهوی بسیار برای هیچ
..................
پست ۱۴
........................................
مهیار
پوفی کشیدم و دستم را روی سرم کشیدم و نگاهی بهش کردم اونقدری عصبانی بودم که نمیدونستم دارم چی کار میکنم با عصبانیت به طرفش حمله ور شدم و یقه لباس اش رو گرفتم و با غضب گفتم : تو دیگه اینجا چی کار میکنی ! ؟
می خندید و انگار مست بود گفتم : دوباره مست کردی آشغال؟
دوباره خندید و گفت : آره انگار رو ابرام عزیزم !
فکم منقبض شده بود نفس هایم نامنظم و مرتب نبود از روی خشم گفتم : گم شو بیرون !
- چرا عزیزم ؟ بذار یکم بمونم خوش بگذرونیم !
- لازم نکرده ! از اینجا برو بیرون هرزه ی هرجایی !
دوباره خندید – آره آفرین بگو بازم بگو تکرار کن !
- دیوانه ی عوضی دیگه جایی واسه ی تو توی این خونه نیست ! حالام از جلو چشمام گم شو بیرون !
که مهراز را دیدم که از خیابان داشت میومد به طرف خانه ، رویم را به طرفش کردم و گفتم : برو بیرون ! من اگر هیچی بهت نمیگم مهراز میاد بدبختت میکنه دیوونه ! برو الان میفرستت تا کلا نتری !
مثله آدم های منگ نگام میکرد خیلی مست کرده بود انگار دوباره خندید و هذیون می گفت که مهراز به پیشم اومد و بی توجه به او گفت : سلام مهیار خوبی میگم...
دهانش باز ماند چشم هایش را باز و بسته می کرد انگار به خودش آمده بود با خصم به طرفش حمله ور شد همین طور می زدش حقشه ! بیشتر از این باید بخوره !
دختره ی آشغال !
با نفرت نگاهش کردم و گفتم : یالا بگو کی خواهرمو کشت ؟ تو ؟ ساناز ؟آریایی؟هان ؟
دِ بنال دیگه ؟
لگدی به پایش زدم ! انگار آهن بود فکرشم نمیتونستم بکنم که یک دختر لعنتی چنین طور سخت و محکم باشه و نه گریه اش باید نه اعتراف کنه !
همین طور نگام میکرد توی چشمان سیاه ش نگاه کردم انگار توی چشمانش ابلیسی می خندید ! حواسم نبود که دیدم چندین نفر جمع شدن دورمون و ما رو جدا می کردن که مردی پیر با لباس سیاه توی صورت منو مهراز سیلی زد با تعجب نگاهش میکردیم چشمانمان گرد شد که مهراز گفت : اقا واسه چی میزنی؟
پیرمرد – تو خجالت نمیکشی پسره ی ... لا اله الا الله .... !
یک دور تسبیحش را چرخاند و ادامه داد : چرا مزاحم دخترای مردم میشید ؟ اونم دو نفره ! بعد میگید چرا زدی ! ؟ اونوقت دو قورت نیم تونم باقیه ؟ از خدا بترسید !
نگاهی به پیرمرد کردم و گفتم : حاجی اشتباه گرفتی ، خیلی اشتباه گرفتی ، همه ی این حرفا رو باید به این بی وجدان بگین ! انگشتم را به طرفش دراز کردم و ادامه دادم :همین که خواهر منو کشت ، جون منو مهراز به اون بود ...!
به مهراز نگاه کردم داشت علامت می داد و میگفت که ادامه ندم نمیدونم چرا یک لحظه این کارو کردم و نصفی ازحرف های نگفته و گفته رو به زبون اوردم !
یکی از افراد جمع گفت : بابا ، زنگ بزنین پلیس !
مهراز به وسط جمع آمد و گفت : من پلیسم ! و ایشونم برادر بنده هستن همونطور که برادرم گفتن ، ما مزاحمتی برای احدی ایجاد نکردیم پس زود قضاوت نکنید ! الان هم زنگ میزنم به همکارام که بیان اینجا این خانم رو ببرن !
گفتم : بله آقایون بفرمایید ، یک قضیه ای پیش اومده خودمون حل میکنیم بفرمایید به کارتون برسید !
همه با همهمه و سر و صدا از دورمان خارج شدند که پیرمرد دستی بر روی شانه های هر دویمان زد و گفت : خدا بهتون صبر بده !
پوزخندی بر روی لبانم نقش بست به مهراز نگاه کردم او هم پوزخند ی محو اما معلوم زده بود مهراز گوشی اش را از جیبش در آورد و زنگ زد : الو ؟
..............................................
- ممنونم حال شما چطوره ؟
............................................
- حالا گذشته از احوال پرسی که باید حتماً ببینمتون ، یک لطفی برام کنید !
.................................
- حتما ، ولی یکی از افراد آریایی به نام" تیسا شبراه " اینجا هستن همدست آریایی"الان توی خیابان؟؟؟ ، کوچه ی ؟؟؟، پلاکه ؟؟؟ ، هستن اگر میشه چند نفرو بفرستید بیان بیارنش کلانتری !
.................................................. ......
- ممنونم ، خیلی لطف میکنید آقای رفیعی !
که نگاهش به روی زمین کرد و با تعجب دستانش را تکان داد " که یعنی کجاست ؟ "
با تعجب نگاه کردم یعنی کجا بود دختره ی عوضی فرار کرد؟ ، من ببینمت یک دماری از روزگارت در بیارم که حض کنی !
با عصبانیت می دویدم تا سه خیابان جلو رفتم ولی نبود ماشینمم خیلی اونور تر بود نمی تونستم بیارمش خسته شدم وایستادم و نفسی تازه کردم که دیدم صدای بوق می آمد دیدم شیشه ماشین پایین کشیده شد و مهراز پشت فرمون نشسته بود و گفت : یالا سوار شو !
سوار شدم و هر دو برای پیدا کردن آن دختر که میتوانست اطلاعات زیادی درباره ی آریایی به ما بده تلاش می کردیم .
ادامه دارد ............
تایپیک نقد رمان هیاهوی بسیار برای هیچ
.....................
پست ۱۵ :
مهراز :
مهیار : د ِ تند تر برو مهراز !
با اخم گفتم : لازم نکرده تو به من دستور بدی خودم میدونم چی کار کنم !
با این حرفم گفت : ببین ، داداش من ، تو خسته ای خب ، حالا میگم که حرفمو گوش کن بذار من پشت فرمون بشینم ، تو ...
داد زدم : مهیار ! اگر قرار باشه تو بخوای بکنی که منو به کشتن میدی !حاضرم بمیرم ولی تو رانندگی نکنی الان ! فهمیدی ! حالا بذار ببینم دارم چی کار میکنم !
تند تند روی دسته صندلی ضرب گرفته بود نمیتونستم تمرکز کنم با عصبانیت گفتم :
مهیار تمومش کن !
- مهراز من تمومش میکنم ولی سریع تر برو ، چرا مثه لاک پشت می رونی ؟
سرعتم را بیشتر کردم اصلاً خوشم نمیومد کسی توی کارهام دخالت کنه مخصوصا مهیار ، چون بعضی وقتا حرص آدم رو در میاره ، دقیقا الان همون موقع هاست ، اخمی کردم نگاهی به جاده کردم ، خیلی وقت بود که تعقیب وار دنبال تیسا رفته بودیم که از قرار معلوم متوجه شده بودیم که سوار ماشین سیاه 206 شده بود ، و با سرعت تمام می روند
از اونطرف هم به همکارام خبر داده بودم که دنبالم بیان لحظه به لحظه ماشینی که تیسا سوارش شده بود تندتر می روند برای همین سرعتم را زیاد تر کردم که مهیار گفت : آ باریکلا ، اینو میگن سرعت !
- مهیار بزار این موضوع تموم بشه من حسابتو میر... اَه لعنتی ! پس کجاست !؟مهیار حواسم رو پرت کردی گمشون کردیم !
روی فرمون مشت میکوبیدم همینطور بی وقفه میروندم ولی خبری از اون ماشین نبود به پشت شیشه ماشین نگاه کردم انگار اونا هم سردرگم بودن که کجاست !رو به مهیار کردم و خشم گفتم : سریع زنگ بزن به آقای رفیعی بگو مهراز گفته گمشون کردیم چی کنیم ؟
سرش رو با عجله تکون داد و مشغول شماره گیری شد بوق سوم که خورد اقای رفیعی انگار جواب داد :
مهیار : الو سلام آقای رفیعی !
...............................
- بنده مهیار تهرانی هستم برادر مهراز تهرانی !
.......................................
- ا ِ ؟ شما هم گمشون کردید !
.......................
- بله ، ولی مهراز گفت بگم بهتون چی کنیم ؟
...........................
- اما ....
.........................
- آقای رفیعی یعنی هیچ کاری نمیشه بکنیم ؟
......................
- چی نه ! یکی از اونا قاتل خواهرمون بودن ما تا پیداشون نکنیم هیچ جا نمیریم !
............................
-آخه ....
........................
که فهمیدم تلفن قطع شده و مهیار با تعجب به گوشی نگاه می کرد
رو کردم به مهیار و گفتم : چی میگفت ؟
- گفت ادامه ندیم !
- یعنی چی ؟
- یعنی اینکه کافیه نمیخواد دنبالشون بگردیم !
با تعجب گفتم : چرا ؟
- نمیدونم خودش گفت ادامه ندیم توضیحی نداد !
- اون موبایل رو بده من !
موبایلم رو ازش گرفتم و تند تند دوباره شماره گرفتم : الو آقای رفیعی !
- بله ؟ بفرمایید !؟
- سلام آقای رفیعی ! یعنی چی که ادامه ندیم ؟
- پسرم ببین ما الان گمشون کردیم و تازه اینکه نصف افرادمونم تیر خوردن !
- چی ؟ تیر خوردن ؟
- بله پنج ماشین دیگه هم به ما شلیک میکردن !
- چطور ممکنه ؟ مگر میشه ؟
- متاسفانه که شده ، موقعی که شما داشتید اون ماشین سیاه 206 رو تعقیب میکردید متوجه شدن و پنج دقیقه بعد انگار افرادشو فرستاده ولی پسرم نگران نباش !
- چطور نگران نباشم ؟
- چون شماره پلاک ماشین 206 رو برداشتیم ! البته سرگرد محمدی هم پلاک اون 5 تا ماشین رو برداشت !
- اوه عالیه ممنونم یعنی امروز دیگه نریم دوباره تعقیبشون کنیم ؟
- نه لازم نیست امروز با استفاده از پلاک ها میخوام مشخصات کامل افراد و خود ماشین رو چک کنم ! پس الان شما برگردید به منزلتون هر موقع لازم بود باهاتون تماس میگیرم !
- ممنونم ...
- خداحافظ پسرم !
- خداحافظ !
تلفن را قطع کردم نگاهی به مهیار کردم مثله بچه های مظلوم یک گوشه نشسته بود با خنده گفتم : چیه یک گوشه کز کردی؟
- هیچی چی گفت ؟
- گفت که شماره پلاکا رو برداشته ! و اینکه چندین نفر تیر خوردن چون 5 تا ماشین 5 دقیقه بعد به طرفشون شلیک کردن !
- واقعا ؟ خب ، خب الان یعنی چی کنیم !
- هیچی دیگه میریم خونه بعدش خودشون خبر میدن که چی کنیم !
- درست خیلی خوب پس چرا نمیریم ؟
- بریم دیگه مهیار انقدرم غر نزن سرمو خوردی !
- همین قصد رو داشتم !
یک سی دی گذاشت از آهنگ میلاد کیانی :
هی پشت پنجره نرو، به انتظار دیگه نشین
سهم تو این بی کیسه، تنها بشین روی زمین
این روزگار آدما رو بالا و پایین میبره
شوخی نداره با کسی، این ایستگاه آخره
پوفی کشیدم و به سوی خانه حرکت کردم ؛ وقتی به خونه رسیدم اول رفتم زنگ بزنم به همون کسی که میخواست کار آموزم بشه .
.................................
پروا
موبایلم زنگ خورد تلفن رو برداشتم صدای نااشنایی گفت :
الو سلام خانم رادفر ؟
- بفرمایید خودم هستم ! شما ؟
- من تهرانی هستم !
- اوه بله ، آقای تهرانی خوشبختم !
- همچنین همونطور که میدونید برای کار آموزیتون تماس گرفتم !
- درسته !
- خب فکر میکنم که آقای مرادی تمام توضیحات رو ذکر کردن !
- بله گفتن !
- خیلی خوب من یک ماموریت پلیسی برای پرده بر داشتن یک معما دارم اگر دوست داشته باشید میتونید فردا ساعت 10 صبح همراه من به این ادرسی که براتون اس ام اس میکنم بیاید ، درضمن اگر نتونید به خوبی از این ماموریت بربیاید من نمیتونم دوباره شما رو کار آموز کنم متوجه اید که ؟
- بله بله ، واقعا ازتون متشکرم !
- بسیار خوب خدانگهدار
- خداحافظ اقای تهرانی !
تلفن را قطع کردم .
لبخند رضایتی روی لبانم نقش بست .
تایپیک نقد رمان هیاهوی بسیار برای هیچ



مهراز
توی ماشین نشسته بودیم نگاهی به ساعتم کردم نخیر مثله اینکه نمیاد!
از بی نظمی خیلی بدم میاد واسه ی همین به شماره ش زنگ زدم و سعی کردم لحنم زیاد پر خشونت نباشه : الو ؟ خانم رادفر؟
- بفرمایید ؟
- سلام من تهرانی هستم ، میخواستم بپرسم که چرا نمیاید ؟
جیغ خفه ای زد که به گوشم رسید گفتم : خانم ما الان ربع ساعته منتظره شما هستیم !
- آقای تهرانی ، من الان میام تا ربع ساعته دیگه دیگه اونجا هستم چون ترافیکه ...م ... !
با داد گفتم : سریع تر ...!
تلفن را قطع کردم و رو به آقای محمودی گفتم : آقای محمودی ، متاسفم راستش ....من یک کار آموز دارم به نام خانم رادفر چند دقیقه ی دیگه میان اینجا ..!
- خیلی خوب مشکلی نیست ، بعدش پسرم چرا انقدر آقای محمودی به من میگی ، مگر من و ، تو غریبه هستیم ؟ از این به بعد به من بگو عمو ، حس میکنم خیلی باهات غریبه ام وقتی اینجور میگی بهم !
- درسته .... عمو جان !
همینطور روی فرمون ضرب گرفته بودم ، واقعا خسته شده بودم چرا این دختر انقدر دیر کرد ؟
آقای محمودی گفت : خب پسرم ، تا به حال چیزی توجه ت رو به خودش جلب نکرد ؟ یعنی چیز مشکوکی رو ندیدی؟
ناگهان به خودم آمدم و گفتم : خب .... البته چند مورد به نظرم مشکوک میاد، اما فعلا تمام مورد ها جنبه ی فرضیه واسم داره ...!
- خیلی خوب ، نظرت راجع به اهالی خونه ی سعید خان چیه ؟راجع به شخصیت و خصوصیات اخلاقیشون چی فکر میکنی ؟
- خب ، تا اونجا که من فهمیدم ، به نظر میرسه افق ، خانم باشخصیت و در عین حال خود ساخته است ، خوش برخورد و خوش لباسه و به جواهرات و زمرد و فیروزه علاقه زیادی داره . سرسخت و تا حدی مغروره ، اما لطافت خاص زنانه توی نگاهش وجود داره . لطافتی که از یک عشق پنهان توی اعماق قلبش داره . راستی دکتر ، افق همیشه لباس بلند با یقه بسته و آستین بلند می پوشه ؟
- بله ، من همیشه این دختر رو باهمین جور لباس ها دیدم .
- به نظرتون عجیب نیست ؟ حتی افق در خانواده مذهبی بزرگ نشده ، اما لباسش خیلی پوشیده است ، خب البته نمیشه زود قضاوت کرد . این جور مسائل زیاد ارتباطی هم با تربیت خانوادگی نداره . شاید .... شاید خود افق عقاید مذهبی محکمی داشته باشه ، اما خب به هر حال این چیزی بوده که توی نگاه اول نظر منو جلب کرده .
- خب پسرم نظرت درباره ی عزیز چیه ؟ میتونه مرتب به جنایت شده باشه ؟
- خب عمو جان ، عزیز به نظر آدم ضعیفی میاد . کسی که همش در ترس و وحشت دائمی در وجودش زندگی میکنه . این ترس ، توی نگاهش و لرزش دستاش کاملا معلومه ، نمیدونم ، شاید نگرانی از آینده ی نامعلوم و طرد شدن از خانه قدیمیه که اون رو به این وضعیت دچار کرده . اما اینکه می تونسه مرتکب به جنایت شده باشه یا نه ، هنوز نمیتونم چیزی بگم ، تازه من متوجه شدم رابطه خوبی بینه عزیز و افق وجود نداره . البته این اختلاف از طرفه افق خانم هست .
که یهو بوق ماشینی رو شنیدم سرم را بلند کردم ، نگاهم گره خورد توی نگاه به کسی که پشت فرمون نشسته بود دوباره ماشین بوق زد سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و گفت :سلام آقای تهرانی ! میشناسید که ؟
سرم رو از پنجره ماشین بیرون بردم و گفتم : بله خانم رادفر ... از ماشین پیاده شدم و در ماشین رو برای آقای محمودی باز کردم و رویم را آنطرف به خانم رادفر بردم و گفتم : خانم رادفر ، دنبال من بیاید ! زنگ در خانه را زدم و وارد خانه شدیم با دیدن عزیز لبخندی محو روی لبانم شکل گرفت .
تایپیک نقد رمان هیاهوی بسیار برای هیچ
......................

رها
............
روی در اتاق ضربه زدم چیزی نشنیدم دوباره به در زدم اما محکم تر که یک صدای بم و مردونه گفت : بفرمایید ؟
دره اتاق رو باز کردم که یهو محکم خورد به جایی و فریاد کسی بلند شد در رو به سمت جلو کشیدم که دیدم پشت در آقای تهرانی بود و دستش روی گونه هایش بود گفتم : آقای تهرانی خوبید ؟ آقای تهرانی ؟
دستش را از روی صورتش برداشت و با عصبانیت گفت : حواستون کجاست خانم ؟ مگر اینجا در طویله است که اینجور در رو باز میکنید ها ؟
یک لحظه جا خوردم انگار دود از سروکله اش بلند می شد نگاهی به گونه هاش کردم اوه ، اوه چه کبود شده انگار 20 بار سیلی زدنش زیر زیرکی خندیدم اما با دیدن نگاه پر از عصبانیتش جدی شدم و با همون لحنی که خودش داشت گفتم: چه میدونم ، در ضمن مشکله خودتونه مجبور بودید پشت در بایستید ؟
- به جای اینکه معذرت خواهی کنید دارید اینجوری حرف میزنید ؟
- من از هیچ بنی بشری معذرت خواهی نمیکنم منو باش اومدم اینجا که ....!
- چی ؟ ها ؟ چی میگی واسه ی خودت همین طور میبری و می دوزی ؟
- حالا که چی ؟ همینی که هست !
- چی میخوای ؟ چرا انقدر پیله ای تو ؟
با تعجب گفتم : عجب رویی دارید ! واقعا که ، منو بگو اومدم خبر آقای رافعی رو بدم حالا هم میرم ، شما رو هم با این اعصاب نداشته تون تنها میذارم !
زیر زیرکی میخندیدم بعدش به سمت در رفتم که یهو دستم با شدت کشیده شد با تعجب به دستام نگاه کردم که نگام توی نگاهه خشمگینش افتاد با حرص گفت : تو بچه تر از اون حرفایی که من بخوام باهاش بحث کنم و به خاطرت خونمو کثیف کنم پس ...!
- من بچه م ؟ من ؟
- نه من بچه م !
دندونامو روی هم ساییدم که چیزی یادم اومد و با نیشخندی از سر بدجنسی زدم وگفتم : مهم نیست ، هرچی دوست داری راجع به من فکر کن فقط اومده بودم که بگم آقای رافعی گفت برید پیششون ، ظاهرا خیلی عصبانی هستن !
- برو خانم ، برو نذار هرچی از دهنم در میاد بهت بگم ، همینه که میگم بچه ای ، میگی نه !
شانه ای بالا انداختم و پوزخندی زدم و از اتاق خارج شدم ، وای خدا چقدر این بشر پرروه ، دلم میخواد خفش کنم ! بازم مثله همیشه بی خیال شدم و گفتم : پری راست میگفت ، پسرا ارزششو ندارن که بخوای خودتو اذیت کنی بیخی رها یی !
جدیدن زیاد با خودم اختلاط میکنم ! فکرکنم دیوونه شدم رفت ! سرم رو به طرفین تکان دادم و پوفی کشیدم که دیدم با عجله از اتاقش خارج شد ورفت به سمت اتاقه آقایه رافعی ، آخی بچم چقدر حرف گوش کنه !
که مهناز رو دیدم داره میاد دستی تکان داد مهناز دخترخوشگلی بود موهایی قهوه ای که به خرمایی میزد ، ابرو های کشیده قهوه ای پررنگ و بینی و لب های متناسب با صورتش بود که جمعاً خیلی خوشگلش کرده با دو به سمتم اومد با دسته چپش روی دست راستش ضربه زد لباش رو گزید و گفت : رها ، بدو بدبختمون نکنی یک وقت !
- چی شده مهناز ؟
- بیا دنبالم ، سائمی بدجور شک کرده !
با تعجب گفتم : چی ؟ واسه ی چی ؟
- میگه چرا این رها هی جیم میشه از کار در میره ؟
- همینا رو گفت؟
- نه البته مودبانه تر گفت !
- دیوانه ، بدو بریم تا گندش در نیومده حالا یک چاخانی چیزی در میاریم !
- باشه ، و بعد دستم را کشید و به دنبال خود برد به طبقه ی بالا که رسیدیم فوری رفتم توی اتاقم بیچاره ها مجبور شدن بیمارارو به اتاق مهناز بفرستن ! روی صندلی چرخ دارم نشستم روی زنگه ورود بیمار رو زدم تا مریض بیاد داخل اتاق همینطور افراد میومدن و می رفتن نگاهی از خستگی به ساعت روی میز کردم بله تموم شد د برو که رفتیم از بقیه خداحافظی کردم که دیدم مهناز اومد پیشم و گفت : رها ، میری خونه ؟
- آره چطور؟
- هیچی فهمیدی چی شده ؟
- نه مگرچی شده ؟
- همین دکتر جدیده هستش که خیلی خوشگله چشم آبیه مو بوره ! اسمشو نمیدونم تو میدونی ؟
یکم فکر کردم که یک لحظه یادم اومد و باعصبانیت گفتم : خب مگه چیه ؟ بر فرضه مثال هم بدونم که چی؟
- خب تو بگو اسمش چیه ؟
با حرص گفتم : اسمشو نمیدونم ولی فامیلش تهرانیه !
- ا ؟ خب تو میدونی چرا عصبانی بود ؟
برای اینکه پیش خودش فلسفه بافی نکنه گفتم : نه ! به من و تو چه ربطی داره ؟
- باشه ولی ....
- دیگه ولی و اما نداریم خداحافظ مهناز من رفتم !
دو زدم و از ساختمون بیرون رفتم و سریع داخل ماشینم نشستم دیدم مهناز هم داشته دنبالم می اومده شیشه های ماشین رو به سمت بالا کشیدم که طولی نکشید مهناز با کفش های پاشنه بلندش هی ترق و تروق کرد و آخر سر یک لنگ پا روی ماشین ضربه زد محلش نگذاشتم و به سمت خونه حرکت کردم اما وقتی رسیدم پروا خونه نبود یک تای ابروم رو بالا بردم و وقتی همه جا رو گشتم که به گوشیش تلفن زدم .
تایپیک نقد رمان هیاهوی بسیار برای هیچ
........................................
پسته ۱۸:
مهیار
آقای رافعی شروع به صحبت کرد و گفت : مهیار ؟
- بله ؟
- فکرنمیکردم که چنین کاری رو انجام بدی؟
با تعجب گفتم : متوجه منظورتون نمیشم !
- واقعا ؟ فهمیدم شما چند روز پیش رفته بودی سرخاک خواهرت !
- خخب ، همینطوره مگر چه عیبی داره ؟
- هیچ ، فقط بعدش خیلی عیب داره !
تو آقای محمدی رو می شناسی ؟
- نه ، کی هستن ؟
- آقای محمدی هم یکی از همکارای ما بود !
- چرا بود؟
- چون چند روزه پیش فوت کرد .
- اوه ، تسلیت میگم !
- اما همش همین نبود ، یادته اون روز که از سرخاکه خواهرت اومدی توی خیابون همه دوره یک پیرمرد جمع شده بودن ؟
با تعجب گفتم : چی ؟ شما از کجا میدونید ؟
- به من خبر دادن که شما اون پیرمرد رو به حال خودش رها کردی ...!
- اما ....اما...!
- هیســــــــــ ، مهیار تو اشتباهه بزرگی کردی !
- اما ، شما نمی دونید چی شده ...!
- چرا ! تمامش رو میدونم !مهیار تو گذاشتی یک ادم جلوی پاهات بمیره ! می فهمی ! تو دکتری ، چرا کاره بچه گونه ای کردی ؟ ها ؟
همینطور که سرم داد میزد با عصبانیت گفتم : متاسفم...!
از اتاق خارج شدم اینقدر در رو محکم بستم که یک باره دیگه در رو باز میکردن در روی سرشون می افتاد ، دست هام رو مشت کردم ، از عصبانیت به خودم می لرزیدم حالا باید چی کار کنم ؟ اصلا توقع نداشتم که اینطور بشه فوری رفتم توی اتاقم همش راه می رفتم دستم رو توی موهام فرو برده بودم و تند تند نفس عمیق می کشیدم که یهو یاده نامه ی آقای محمودی همون پیرمرد بیچاره که من رهاش کردم به حاله خودش افتادم نامه رو باز کردم همش به خودم می گفتم : تقصیره منه ..! من ...! گذاشتم بمیره ...! اما اونم خسته شده بود ...! چند روز ، چند ماه ، چند سال ؟ حتی اگر زنده می موند عذاب می کشید اما من میتونستم کمکش کنم شاید یک راهی باشه ...! زمزمه وارمتنه نامه رو می خوندم:
اینجانب مهدی محمدی فرزند : رضا محمدی بعد از گذر از سال های سخت و طولانی که در پیش داشته ام برای رهایی از این دنیا و آسوده بودن خاطروصیت میکنم تمام اموال و دارایی ام را شامل اموال منقول و غیر منقول که طی اسنادو مداراکی که به وکیلم آقای فرهاد منصوری ارائه کرده ام به آقایانه : مهراز تهرانی و مهیار تهرانی بعد ازمرگم واگذار می کنم .
با تعجب به نامه ی در دستانم نگاه کردم ! دوباره خوندمش یعنی چی ؟ این از کجا اسمه مهراز و مهسا و حتی خوده منو می دونست ، خیلی عجیبه ، خیره شده بودم به پنجره ی داخله اتاق صدایه زنگه تلفنم اومد گوشی رو برداشتم : الو ، بفرمایید ؟
صدای عصبانی مهراز در گوشم آمد : مهیار ؟
- بله ؟
- کجایی ؟ دو ساعته دارم زنگ میزنم ؟ ها ؟
- کی زنگ زدی ؟
- دو ساعته دارم به موبایلت زنگ میزنم جواب نمیدی !
نگاهی به بالای گوشیم کردم 30 تا تماسه از دست رفته از مهراز داشتم با تعجب گفتم : عجب ، کی زنگ زدی من نفهمیدم ؟
- مهیار باز شوخیت گرفته ؟ ساعته کاریت تموم شده پس چرا خونه نمیایی؟
- ا ؟ ساعت کاریم ؟ مگر ساعته چنده ؟
مهراز دادی زد:مهیار حوصله کل کل ندارم ها ، سریع بیا خونه !
- باشه اومدم !
گوشی رو قطع کردم و با تعجب به گوشی خیره شدم وشانه ای بالا انداختم و نامه ی خیلی عجیبه آقای محمدی رو توی جیب شلوارم گذاشتم ناخودآگاه چهره ی اون پیرمرد در ذهنم اومد موهایی سفید که رگه هایی از سیاه رو به قهوه ای در موهاش معلوم بود با ژاکت قهوه ای و شلوار سیاه با چشمانی سیاه که غم یا بهتر بگم داغه از دست رفتنه خانواده اش رو دیده بود ولی ....! خوده آقای رافعی گفته بود که اون یکی از همکارای ماست اما اون که توی بوشهر زندگی می کرد چطور اینجا دکتره ؟شاید اونجا دکتره و آقای رافعی می شناسدش ، اما پس منو و مهراز و مهسا رو از کجا میشناخته ؟! سرم رو به طرفین تکان دادم اونقدر با افکار مشوشم کلنجار رفته بودم که نمیدونستم دارم به کجا می رم و ساعت چنده ؟ چقدر گذشته ؟ الان کجام ؟ دیدم یک نفر تنه ای به من زد وگفت : آقا چرا وسطه راه ایستادی؟ برو کنار بذار کارمون رو بکنیم ! که این صحبت همانا و صدای بوق ممتد ماشین ها همانا که حس کردم کسی دست هام رو به زور باخودش میکشید نگام سمت چپم خورد دیدم مهراز با عصبانیت منو سوار ماشین کرد و خودش هم سوار شد دیدم موقعی که منو سوار کرد داشت با کسایی که توی خیابون شلوغ کرده بودن صحبت میکرد انقدر شوکه شده بودم که نمیدونستم دارم چی کار میکنم؟ مهراز از کجا سروکله ش پیدا شده بود ؟انگار چندین علامت سوال و تعجب بالای سرم کاشته بودن ! مهراز گفت : چته پس ؟ چرا مثله دیوونه ها زل زدی به من ؟
- مهراز ول کن اینا رو یک چیزی میخوام بهت بگم !
- صبر کن ...!
گوشیش رو از جیبش در اورد و شماره ای شماره گیری کرد : الو سلام گلناز خانوم ....؟
...................................
- آره پیشمه نگران نباشید ، من و برادرم میریم بیرون غذا میخوریم یکمه دیگه میایم ....!
...................
- خداحافظ
..............
تلفن رو قطع کرد و گفت : بریم کافی شاپ تا ببینم چرا انقدر امروز گیج میزنی ها؟
- مهراز ، نمیدونم بزار توی اونجا صحبت میکنیم من خیلی خسته ام !
- باشه داداش ، بگیر بخواب رسیدیم بیدارت میکنم !
سری تکان دادم و آرام آرام خوابم برد ، انگار هزار ساله نخوابیدم اونقدر خسته بودم که حوصله نداشتم چشمام رو باز بکنم چون بیدار بودم اما این عادته همیشگیم بود اما کلافه از شنیدن مهیار ، مهیار های مهراز از خواب بیدار شدم چشمام رو بهم مالیدم با خوابالودگی گفتم : رسیدیم؟
- آره پیاده شو !
توی کافی شاپ نشسته بودیم به اطراف نگاهی کردم کافی شاپه شیکی که مهراز و من بعد از مرگه مهسا پاتوقمون شده بود توی کافی شاپی که دیوارهاش به رنگه قرمز و مشکی بودن و میز و صندلی هایی با همین رنگ روی اونها کشیده شده بود و با برجستگی هایی به رنگه سفید و مشکی که زیباییش رو چندین برابر کرده بود با دیوار هایی از جنسه سرامیک ، با نشستنمون روی صندلی نگاهی به طبقه ی پایین کردم ما درست روی طبقه ی بالا روی صندلی های مشکی قرمز نشسته بودیم مهراز بی مقدمه گفت : چیزی شده مهیار که من از اون خبر ندارم ؟
نامه رو در اوردم و نشونش دادم با تعجب گفت: این چیه ؟
- نامه
- خودم می دونم ولی...!
نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد وقتی تمومش کرد برای اینکه حرفی نمونده باشه از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم با دقت حرفام رو گوش می داد که گفت : امکان نداره ...! ممکنه یک شوخی باشه ...!
- آخه توی دسته اون پیرمرد بود ....مهراز با نگاهی که شک و تردید توش موج میزد نگاهم کرد.....!
تایپیک نقد رمان هیاهوی بسیار برای هیچ
..............................
پسته ۱۹:

مهیار
آقای رافعی شروع به صحبت کرد و گفت : مهیار ؟
- بله ؟
- فکرنمیکردم که چنین کاری رو انجام بدی؟
با تعجب گفتم : متوجه منظورتون نمیشم !
- واقعا ؟ فهمیدم شما چند روز پیش رفته بودی سرخاک خواهرت !
- خخب ، همینطوره مگر چه عیبی داره ؟
- هیچ ، فقط بعدش خیلی عیب داره !
تو آقای محمدی رو می شناسی ؟
- نه ، کی هستن ؟
- آقای محمدی هم یکی از همکارای ما بود !
- چرا بود؟
- چون چند روزه پیش فوت کرد .
- اوه ، تسلیت میگم !
- اما همش همین نبود ، یادته اون روز که از سرخاکه خواهرت اومدی توی خیابون همه دوره یک پیرمرد جمع شده بودن ؟
با تعجب گفتم : چی ؟ شما از کجا میدونید ؟
- به من خبر دادن که شما اون پیرمرد رو به حال خودش رها کردی ...!
- اما ....اما...!
- هیســــــــــ ، مهیار تو اشتباهه بزرگی کردی !
- اما ، شما نمی دونید چی شده ...!
- چرا ! تمامش رو میدونم !مهیار تو گذاشتی یک ادم جلوی پاهات بمیره ! می فهمی ! تو دکتری ، چرا کاره بچه گونه ای کردی ؟ ها ؟
همینطور که سرم داد میزد با عصبانیت گفتم : متاسفم...!
از اتاق خارج شدم اینقدر در رو محکم بستم که یک باره دیگه در رو باز میکردن در روی سرشون می افتاد ، دست هام رو مشت کردم ، از عصبانیت به خودم می لرزیدم حالا باید چی کار کنم ؟ اصلا توقع نداشتم که اینطور بشه فوری رفتم توی اتاقم همش راه می رفتم دستم رو توی موهام فرو برده بودم و تند تند نفس عمیق می کشیدم که یهو یاده نامه ی آقای محمودی همون پیرمرد بیچاره که من رهاش کردم به حاله خودش افتادم نامه رو باز کردم همش به خودم می گفتم : تقصیره منه ..! من ...! گذاشتم بمیره ...! اما اونم خسته شده بود ...! چند روز ، چند ماه ، چند سال ؟ حتی اگر زنده می موند عذاب می کشید اما من میتونستم کمکش کنم شاید یک راهی باشه ...! زمزمه وارمتنه نامه رو می خوندم:
اینجانب مهدی محمدی فرزند : رضا محمدی بعد از گذر از سال های سخت و طولانی که در پیش داشته ام برای رهایی از این دنیا و آسوده بودن خاطروصیت میکنم تمام اموال و دارایی ام را شامل اموال منقول و غیر منقول که طی اسنادو مداراکی که به وکیلم آقای فرهاد منصوری ارائه کرده ام به آقایانه : مهراز تهرانی و مهیار تهرانی بعد ازمرگم واگذار می کنم .
با تعجب به نامه ی در دستانم نگاه کردم ! دوباره خوندمش یعنی چی ؟ این از کجا اسمه مهراز و مهسا و حتی خوده منو می دونست ، خیلی عجیبه ، خیره شده بودم به پنجره ی داخله اتاق صدایه زنگه تلفنم اومد گوشی رو برداشتم : الو ، بفرمایید ؟
صدای عصبانی مهراز در گوشم آمد : مهیار ؟
- بله ؟
- کجایی ؟ دو ساعته دارم زنگ میزنم ؟ ها ؟
- کی زنگ زدی ؟
- دو ساعته دارم به موبایلت زنگ میزنم جواب نمیدی !
نگاهی به بالای گوشیم کردم 30 تا تماسه از دست رفته از مهراز داشتم با تعجب گفتم : عجب ، کی زنگ زدی من نفهمیدم ؟
- مهیار باز شوخیت گرفته ؟ ساعته کاریت تموم شده پس چرا خونه نمیایی؟
- ا ؟ ساعت کاریم ؟ مگر ساعته چنده ؟
مهراز دادی زد:مهیار حوصله کل کل ندارم ها ، سریع بیا خونه !
- باشه اومدم !
گوشی رو قطع کردم و با تعجب به گوشی خیره شدم وشانه ای بالا انداختم و نامه ی خیلی عجیبه آقای محمدی رو توی جیب شلوارم گذاشتم ناخودآگاه چهره ی اون پیرمرد در ذهنم اومد موهایی سفید که رگه هایی از سیاه رو به قهوه ای در موهاش معلوم بود با ژاکت قهوه ای و شلوار سیاه با چشمانی سیاه که غم یا بهتر بگم داغه از دست رفتنه خانواده اش رو دیده بود ولی ....! خوده آقای رافعی گفته بود که اون یکی از همکارای ماست اما اون که توی بوشهر زندگی می کرد چطور اینجا دکتره ؟شاید اونجا دکتره و آقای رافعی می شناسدش ، اما پس منو و مهراز و مهسا رو از کجا میشناخته ؟! سرم رو به طرفین تکان دادم اونقدر با افکار مشوشم کلنجار رفته بودم که نمیدونستم دارم به کجا می رم و ساعت چنده ؟ چقدر گذشته ؟ الان کجام ؟ دیدم یک نفر تنه ای به من زد وگفت : آقا چرا وسطه راه ایستادی؟ برو کنار بذار کارمون رو بکنیم ! که این صحبت همانا و صدای بوق ممتد ماشین ها همانا که حس کردم کسی دست هام رو به زور باخودش میکشید نگام سمت چپم خورد دیدم مهراز با عصبانیت منو سوار ماشین کرد و خودش هم سوار شد دیدم موقعی که منو سوار کرد داشت با کسایی که توی خیابون شلوغ کرده بودن صحبت میکرد انقدر شوکه شده بودم که نمیدونستم دارم چی کار میکنم؟ مهراز از کجا سروکله ش پیدا شده بود ؟انگار چندین علامت سوال و تعجب بالای سرم کاشته بودن ! مهراز گفت : چته پس ؟ چرا مثله دیوونه ها زل زدی به من ؟
- مهراز ول کن اینا رو یک چیزی میخوام بهت بگم !
- صبر کن ...!
گوشیش رو از جیبش در اورد و شماره ای شماره گیری کرد : الو سلام گلناز خانوم ....؟
...................................
- آره پیشمه نگران نباشید ، من و برادرم میریم بیرون غذا میخوریم یکمه دیگه میایم ....!
...................
- خداحافظ
..............
تلفن رو قطع کرد و گفت : بریم کافی شاپ تا ببینم چرا انقدر امروز گیج میزنی ها؟
- مهراز ، نمیدونم بزار توی اونجا صحبت میکنیم من خیلی خسته ام !
- باشه داداش ، بگیر بخواب رسیدیم بیدارت میکنم !
سری تکان دادم و آرام آرام خوابم برد ، انگار هزار ساله نخوابیدم اونقدر خسته بودم که حوصله نداشتم چشمام رو باز بکنم چون بیدار بودم اما این عادته همیشگیم بود اما کلافه از شنیدن مهیار ، مهیار های مهراز از خواب بیدار شدم چشمام رو بهم مالیدم با خوابالودگی گفتم : رسیدیم؟
- آره پیاده شو !
توی کافی شاپ نشسته بودیم به اطراف نگاهی کردم کافی شاپه شیکی که مهراز و من بعد از مرگه مهسا پاتوقمون شده بود توی کافی شاپی که دیوارهاش به رنگه قرمز و مشکی بودن و میز و صندلی هایی با همین رنگ روی اونها کشیده شده بود و با برجستگی هایی به رنگه سفید و مشکی که زیباییش رو چندین برابر کرده بود با دیوار هایی از جنسه سرامیک ، با نشستنمون روی صندلی نگاهی به طبقه ی پایین کردم ما درست روی طبقه ی بالا روی صندلی های مشکی قرمز نشسته بودیم مهراز بی مقدمه گفت : چیزی شده مهیار که من از اون خبر ندارم ؟
نامه رو در اوردم و نشونش دادم با تعجب گفت: این چیه ؟
- نامه
- خودم می دونم ولی...!
نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد وقتی تمومش کرد برای اینکه حرفی نمونده باشه از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم با دقت حرفام رو گوش می داد که گفت : امکان نداره ...! ممکنه یک شوخی باشه ...!
- آخه توی دسته اون پیرمرد بود ....مهراز با نگاهی که شک و تردید توش موج میزد نگاهم کرد.....!
پست ۲۰ :
مهراز
- نمیفهمم !
- منم همینطور !
- مهیار ما اول باید بدونیم که اون پیرمرد کیه ؟ و از کجا ما رو می شناخته ؟ مهم ترین و اصلی ترین سوال هم اینه که واقعا به توماجرای زندگیش رو راست گفته یا نه ؟ هومـــــ .....آها یک سواله دیگه و این آقای رافعی از کجا آقای محمدی رو میشناخته ؟ و ... وچرا تمام دارائیشو به ما داده ؟
- آره ....!خب چطوری جوابشون رو پیدا کنیم ؟
- خب معلومه باید جز به جزه قضیه رو در نظر بگیریم از اولش تا آخرش !
- اما ....اما چطوری ؟
- ممکنه که آقای رافعی چیزی بدونه نه ؟
- آره احتمالش هست ...!
- خیلی خوب آقای رافعی عصری ساعته 6 هستش؟ !
- آره ....
- پس .... بستنیت رو بخور بعدش بریم خونه ببینم غذا چیه ؟
- باشه
مشغوله خوردنه آیس پک ها شدیم که یهو یاده آریایی افتادم واسه ی همین گفتم : مهراز ؟
- هوم؟
- ببین داداش ، ماجرای آریایی چی شد ؟
- آریایی ؟
- آره ...!
- دیروز زنگ زدم به آقای رفیعی خودش گفت که هیچ خبری نداره ....!
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه هیچ اثری از خودشون نذاشتن توی ایران ، راستی امکان داره از ایران خارج شده باشن ...!
بستنی توی گلوم گیر کرد انقدر سرفه کردم تا راحت شدم مهراز گفت : هی پسر داشتی خفه میشدی ؟ چقدر قرمز شدی ...!
بی اعتنا به حرفش گفتم : مگر میشه که به این راحتی از اینجا برن ؟
- نمیدونم ....!
- اه لعنتی ... ! خسته شدم چرا انقدر زندگی ما دو تا برادر انقدر معما شده ها ؟
- نمیدونم شاید یک حکمتی داره ...!
ادام رو در اورد و با عبانیت گفت : حکمت ....! حکمت ...! هه ! چرا روی اسمه بدیه روزگار حکمت رو میذاری چرا میخوای کارای مضخرفشو با حکمت لاپوشونی کنی ها ؟ ...!
- مهیار میدونم ناراحتی ....منم ناراحتم آره ماجرای بابا و مامان و حتی مهسا و به خصوص آقاجون که هر لحظه .....!
- بسه مهراز خسته شدم می بینی هنوزم هست دیدی ها دیدی مهراز ما چقدر بدبختیم ؟
- میدونم داداش اما بیا بریم خونه کمی استراحت بکنیم حالمون جا بیاد تا ...تا بعدا ً در باره ی معما های زندگیمون حرف بزنیم خوبه مهیار ؟
سری تکان داد چقدر داریم درد میکشیم این دفعه من مقصر بودم گذاشتم برادرم سکوت کنه نذاشتم فریاد بکشه .....! خسته شدم از این سکوت از این که توی حسرته فریاد جون بدم و غرق در دنیای بی پایانه سکوت باشیم ...! خسته شدم ....! خسته ....!
ادامه دارد ..............
................
پست آخر ۲۱ :
پروا
................
- سلام خواهر کوچولوی خودم ....!
سرش رو اورد بالا و نگاهم کرد با نگرانی گفت : پری دیوونه .... کجا بودی ؟
با لبخند لپشو بوس کردم و گفتم : اگر گفتی ؟
- پری !!!
- خیلی خوب رفتم برای کارآموزی نمیدونی چقدر خوب بود رها .... !
- آره واسه ی تو خوب بود اما منو که دق دادی ....! حالا یالا تعریف کن جز به جزئه جایی که رفتی و...
- باشه صبر کن برم یک دوش بگیرم بعدش بیام !
- باشه
رفتم توی وان حمام برای خودم گل رز رو پرپر کرده بودم چند تا شمع هم دوروان گذاشتم و توی وان رفتم ، چشمام رو بستم یاده یک ساعته پیش افتادم :
رفتم توی خونه ی آقای جهان بینی چه خونه ای بود چقدر قشنگ درست کرده بودن از هر طرفه توی حیاط 50 تا گل پیدا میشد مخصوصا گل رز و میخک که من عاشقشونم انقدر با دیدن گل ها انرژی گرفته بودم با شوقی که اصلا به حال من نمی خورد هنوز توی حیاط بودیم که صدای پارس سگی به گوشم خورد ناگهان در دوم خونه باز شد وسگ بزرگی از خونه خارج شد و از لای در بیرون پرید و پا به فرار گذاشت که مردی رو دیدم میانسال به نظر میومد با ظاهری آشفته و نفس زنان در حالی که چوب بلندی توی دستاش داشت بیرون دوید همه به سمت در خونه هجوم بردیم نگاهی به سگ و مرد میانسال کردم که دیدم همون مرد خواست چوب بلند رو روی سر سگ خال خالی بزنه که با سرعت تمام جلوی کارش رو گرفتم که دیدم بله آقای تهرانی هم اومده به تقلید کار من ، که مثلا بگه آره منم طرفدار حقوق حیوانات هستم .........! دستم رو روی سر پشمالوش کشیدم بار اول همش پارس میکرد اما بعدش که دید نمیخوام اذیتش کنم کنار کشید و خودش توی بغلم اومد که آقای تهرانی گفت : معلومه رابطه خیلی خوبی با حیوانات دارید .....!
به لبخندی اکتفا کردم و دستم رو دوباره روی سر سگ گذاشتم حیوون به این خوشگلی چرا واقعا اذیتش میکنن انگار یادم رفته بود که اون مرد رو به خاطر کارش توبیخ کنم......! که یهو رو به مرد گفتم : آقای .....!
- عزیز هستم بگید عزیز ......!
با تحکم گفتم : بله عزیز آقا میشه بگید چرا این سگ طفلکی رو میخواستید اذیت کنید ؟
- آخه ......! خانوم گفتن ......!
- خانوم کیه ؟
- افق خانم
آقای تهرانی گفت : خانم رادفر خانم جهان بینی نوه ی آقای جهان بینی هستن که با پرد بزرگشون زندگی میکردن ......!
- خیلی خوب عزیز آقا ، حتی اگر خانم جهان بینی هم بگه بازم شما باید از عقل و منطق استفاده کنید چرا منطق رو به کار نبردید و این سگ رو میخواستید بزنید مگر چه گناهی کردن ؟ ها ؟
عزیز با اکراه گفت :خانم ببخشید دیگه تکرار نمیشه ...!
- خوبه ......!
نگاهی به دور و برم کردم که دیدم سگه نیست ......! عزیز خسته و لمگان لنگان به طرف در برگشت و آقای تهرانی و اون مرد پیر رو دید به اونها با دستپاچگی سلام کرد و رو به همه ی ما گفت : بفرمایید داخل ....!
تمام تنش می لرزید . نفس هاش بریده بریده و دهنش خشک و رنگ پریده به نظر میرسید آقای تهرانی با لحن مهربانی گفت : چی شده عزیز آقا ؟..... مشکلی پیش اومده ؟
- نه .....آ......آقا ......چیز......چیزی نیست ! شما بفرمایید....!
همه همراه عزیز به راه افتادیم و به در اصلی ساختمان نزدیک شدیم ناگهان فریاد بلند زنی همه ی ما رو سر جاش میخکوب کرد ......!
ادامه دارد ......!
