هیاهوی بسیار برای هیچ قسمت11
مهیار :
-دکتر آقای مهیار تهرانی ، به بخش اتاق عمل ، دکتر آقای مهیار تهرانی ، به بخش اتاق عمل !
فوری رفتم به سمت پذیرش که خودش گفت : آقای تهرانی بفرمایید اتاق 111 تمام پزشکا اونجان !
سصری تکان دادم و به سمت آسانسور رفتم و وقتی رسیدم به اتاق 111 آقای سعیدی و همکارا
همه سلام کردن و من هم جوابشون رو دادم که آقای رافعی گفت : این دومین عملته پسرم امیدوارم مثله دفعه ی قبل عالی از پسش بر بیای !
-تمام سعی خودمو می کنم دکتر !
آقای رافعی دستی روی شانه هایم زد و گفت : خانوم کیانی و خانوم راد فر و آقای طاهری و پسرم مهیار شما ها همراهم بیاید برای عمل !
خوش حال بودم چون این دومین عملی بود که داشتم ! با خوش حالی تمام ولی خیلی پنهان رفتم سمت در و نگاهی به آقای رافعی کردم که در را باز کرد و با نگاهی به فرد خوابیده کردم که آقای رافعی گفت : رها دخترم اون سرم رو بزن تا بی هوش بشه !
نگاهی به رها ( راد فر ) کردم که و بعد نگاهم لغزید روی سرم روی دستان فرد که کم کم چشم هایش داشت بسته می شد !
چند ساعت بعد :
آقای رافعی گفت : عالی بود خیلی خوش حالم که من چنین شاگردانی دارم !
هر 4 نفر نگاهی به هم کردیم و لبخندی به آقای رافعی زدیم و هر چند نفر راهی اتاق شدیم .
..................................
مهراز :
اتق مرحوم جهان بینی با سبکی کاملا متمایز با تمام اتاق ها و به روش هندی تزئین شده بود . در قسمت وسط ، یک تخت خواب چوبی قدیمی با پایه های بلند و چهار ستون در چهار طرف قرار داشت . از این ستون های مار پیچ چوبی ، پرده های حریر ارغوانی با دست دوزیهای طلایی جمع شده ومنگوله های ابریشمی اویخته شده و اطراف اتاق با نوار های طلایی جمع شده و به ستونها بسته شده بود . روی تخت بالشهای زرد مایل به طلایی رنگ بزرگ بود وسط تخت در کنار یکی از بالشها ، یک روزنامه تا شده ، یک عینک سیمی با شیشه های خط افتاده ، یک مداد زرد رنگ مداد پاک کن دار و یک فنجان خالی چای قرار داشت .
در سمت دیگر روی سر بخاری انواع مجسمه ها و تندیس های هندی در رنگ ها و اندازه های مختلف چیده شده بودند . در میان آن ها چند مجسمه ی بودا به چشم می خورد . در سمت راست بخاری ، صندلی منبت کاری زیبایی قرار داشت که دسته ها و پایه هایش با سنگ های فیروزه آراسته شده بود و در قسمت پشت ، طاووسی با پر های سبز ، فیروزه ای و ارغوانی چترش را باز کرده بود . بر روی دیوار ها هم تابلو های نقاشی کوچک و بزرگ بسیاری با طرح ها و نقش های هندی دیده میشد .
با دقت دوباره نگاهی به اتاق انداختم ؛ سپس به آرامی به دکتر نزدیک شدم و آهسته گفتم :
ظاهراً مرحوم جهان بینی خیلی به آداب و رسوم و فرهنگ مردم هندوستان علاقه مند بوده ، این طور نیست؟
دکتر محمودی سرش را تکان داد و با لبخند ملایمی گفت :
بله پسرم ، اون مرحوم به واسطه ی قراردادهایی که با یک شرکت هندی داشت ، چندین بار به هندوستان سفر کرده بود . به ظاهر انگار شیفته اون دیار و وضعیت ظاهری مردم شده بود . هر بار بعد از برگشتن به وطن ، تعدادی مجسمه و اسباب و وسایل منزل رو همراه با خودش می آورد ؛ و به این عقیده بود که این اتاق ، اون رو به یاد خاطرات خوش دوران گذشته می انداخت .
پوزخندی زدم و گفتم :
بله ! آدم تصور میکنه که توی هندوستان نشسته . خیلی جالبه ! راستی حرفه اصلی اقای جهان بینی چی بود ؟ تجارت ؟
-بله البته چند سالی می شد که تجارت رو شغل اصلیش کرده بود . به نوعی خرید و فروش متقابل اون مرحوم با یک شرکت هندی بود .سعید خان زیاد در مورد کارش با کسی صحبت نمی کرد ، اما تا جایی که من اطلاع دارم گیاهان دارویی رو به هندوستان می قروخت و در ازای اون ادویه جات هندی رو وارد می کرد .
سرم را پایین انداختم و به طرف سر بخاری رفتم و مقابل آن ایستادم ؛ با دقت مجسمه های رو ی آن را یکی یکی نگاه کردم . توجهم روی یکی از مجسمه ها جلب شد ، با احتیاط مجسمه ها را جا به جا کردم ، سپس با عجله از اتاق بیرون رفتم و کنار در اتاق افق ایستادم و چند ضربه به در نواختم کمی نگذشت که افق در را باز کرد .
ادامه دارد ....