مهراز

عزیز نگاهی به قوری چای ها کرد یکی از فنجان ها دست نخورده بود که فنجان من بود عادت نداشتم چای بخورم بیشتر قهوه می خوردم برای همین عزیز همه ی فنجان ها را برد تا به طوبی بدهد .
رو به افق گفتم : خب ...می تونم بپرسم با آقای حشمتی به چه علت اون روز ملاقات داشتید ؟
-برای تحویل وصیت نامه پدر بزرگم . یک سال پیش وصیت نامه ای رو در حضور وکیلش و دو نفر شاهد تنظیم کرد و به آقای حشمتی داد . چند روز قبل ازم خواست وصیت نامه جدیدی رو که نوشته بود به دست اقای حشمتی برسونم . باهاش تماس گرفتم و به منزل دعوتش کردم . اما اون گفت که به علت بیماری نمیتونه بیاد . برای همین قرار شد من به دیدنش برم و نسخه جدید وصیت نامه رو بهش بدم .
-شما از محتوای درون وصیت نامه ها با خبر بودید؟
-نه ! وصیت نامه ها جزء یادداشتهای محرمانه ی پدر بزرگم بودن . خودش اونها رو می نوشت و لاک و مهر می کرد.
-خب آقای حشمتی و اون دو نفر شاهد چطور ؟ اونها هم از متن وصیت نامه اول مطلع نبودند ؟
-نه ! پدر بزرگم پاکت در بسته ای رو به آقای حشمتی داد و در قبالش رسیدی رو دریافت کرد . اون دو نفر شاهد هم زیر رسید رو امضا کردن .
-اون دوتا شاهد رو شما می شناختید ؟
-بله ! هر دوشون به دعوت خود پدر بزرگم به این جا اومده بودن . یکیشون آقای انتظام ، منشی آقای حشمتی بود و اون یکی هم آقای مشاق ، کامند دفتری آقای حشمتی بود که چون خط زیبایی که داره کار های مربوط به تنظیم اسناد و وکالتنامه ها رو انجام میده .
-پس هر دو شاهد از طرف آقای حشمتی به اینجا اومده بودن . درسته ؟
-بله . همین طوره !
-خب برای وصیت نامه دوم چطور ؟ شما هم در ازای تحویل اون هم رسیدی دریافت کردید ؟
-بله . آقای حشمتی رسیدی رو به من دادند که به امضای خودشون و همون دو تا شاهد رسیده بود . من رسید و به پدر بزرگم دادم .
-سر وصیت نامه اول چی اومد ؟ اون رو پس گرفتید ؟
-نه .... یعنی پدر بزرگم چیزی در خصوص وصیت نامه اول نگفته بود . من فقط وصیت نامه دومی رو تحویل دادم و برگشتم .
-بسیار خوب ! حالا بگید ببینم رفتن شما به منزل آقای حشمتی و اومدنتون به منزل چقدر طول کشید ؟
-حدود دو ساعت !
-بعد از برگشتن به منزل چی کار کردید ؟
-بلافاصله به اتاق پدر بزرگم رفتم و رسید رو بهش دادم . بعد هم به اتاق خودم رفتم .
-پدر بزرگتون در خصوص دعوا با عزیز چیزی نگفت ؟
-نه ! اون چیزی نگفت و منم کنجکاوی نکردم !
سرم را تکان دادم و گفتم : بسیار خوب . فعلا کافیه . من سوال دیگه ای ندارم . فقط اگر امکان داره می خواستم نگاهی به اتاق اون مرحوم بندازم .
افق مکثی کرد و گفت : آقای محمودی گفتن که ما به وسایل دست نزنیم و در رو هم قفل کردیم کلیدش پیشه عزیزه . البته اگه با فراموش کاری هاش تا حالا گمش نکرده باشه !
افق با صدای بلند عزیز را صدا کرد . عزیز نفس نفس زنان به اتاق آمد و بریده بریده گفت :
بله خا ... خانم ! امر ....ی داشت ...داشتین ؟
افق – کلید اتاق پدر بزرگم رو بیار ! یالا بجنب !
عزیز به سرعت از اتاق خارج شد . پس از چند دقیقه با یک دسته کلید برگشت . و همه با هم از جا بلند شدیم و به سمت اتاق پدر بزرگ افق رفتیم .

ادامه دارد ...