هیاهوی بسیار برای هیچ قسمت9
مهراز :
آقای محمودی نزدیک افق رفت و گفت : خب دخترم قبل از اینکه بریم من باید صحبتی بکنم .
دستش را به سمت من کشید گفت : ایشون جناب کاراگاه تهرانی از دوستان بنده هستند ؛ امروز چون هنوز اول کار هستیم ، اول برای عرض تسلیت و اینکه ابراز همدردی خدمت دخترم رسیدیم .و ضمناً برای پیگیری مسئله فوت پدر بزرگتون ،جناب تهرانی سوالاتی دارند که من مایلم برای پاسخ گویی با ایشون همکاری کنید .
افق نگاهی به من انداخت . مکثی کرد و گفت :
آقای دکتر چه مسئله ای این تردیدرودر شما و در خصوص مرگ پدر بزرگم بوجود اورده ؟
خودتون هم میدونید که پدربزرگم چند سال مریض بود . خب ... خب طبیعیه که به طور ناگهانی دچار ایست قلبی بشه و از این دنیا بره . این طور نیست ؟
دکتر محمودی لبخندی زد و به آرامی گفت :
چرا دخترم ، اما خب تشریفات اداری و قانونی باید طی بشه ، جسد هم در پزشکی قانونی تحت بررسیه !
افق با بغض و صدای لرزانی گفت : خب ، کی نتیجه مشخص میشه ؟ یعنی منظورم اینه که کی میتونیم مراسم تدفین رو انجام بدیم ؟
سپس بغضش ترکید و با صدای بلند گریه کرد ، با تأثر نگاهی به افق کردم و سپس سرم را پایین انداختم . دکتر نزدیکتر رفت و گفت : دخترم ، به زودی همه چیز مشخص میشه !
افق اشک هایش را که بر گونه هایش مدام می ریختند را با پشت دست هایش تند تند پاک کرد و جدی شد و گفت : بله بله ، خب بهتره که سوالاتتون رو بپرسید !
هر دو سری تکان دادیم که ناگهان در با صدای بلندی باز شد و مرد جوانی با کت و شلوار مشکی ، پیراهن سفید و کروات مشکی و کفش های قهوه ای براق وارد شد . مو های مشکی ، با چشمان سبز تیره ، بینی ظریف ، ظاهرش جذاب و موقّر به نظر می رسید ، قد بلند و با شخصیت بود . به محض ورودش افق با عجله از جایش بلند شد و گفت : آقای دکتر ، جناب تهرانی ، ایشون پسر عموی پدرم ، آقای خسرو جهان بینی هستند . برای شرکت در مراسم تدفین از شیراز اومدن .
سپس دستش را دراز کرد و با هر دویمان دست داد و روی صندلی کنار آقای محمودی می نشست و گفت : خوشبختم آقای محمودی و آقای تهرانی !
با دقّت نگاهی به چهره خسرو کردم . کمی مضطرب به نظر میرسید . با نوک انگشتانش روی دسته صندلی ضرب میزد ؛ بی قرار و تا حدی نگران بود .
کمی سرم را نزدیک افق بردم و گفتم : خانم جهان بینی ، می دونم شما در شرایط خوبی نیستید .
کاملا درک میکنم . قصد آزار شما و یاد آوری جزئیات واقعه تلخی رو هم که براتون توی خانواده تون پیش اومده رو ندارم ، اما برای روشن شدن مسئله لازم هست که...!
در همین لحظه چند ضربه به در نواخته شد و پس از مدتی ، عزیز با یک سینی پا به درون اتاق گذاشت . سینی را روی میز گرد وسط اتاق گذاشت و با عجله خارج شد . توی سینی ، یک قوری بزرگ گلدار ، چهار فنجان و نعلبکی ، یک شکر دون و چهار قاشق نقره ای کوچک بود . نگاهم را از روی سینی برداشتم و به صحبتم ادامه دادم : بله لازم هست که به چند سوال من جواب بدید ، البته اگر امروز آمادگی ندارید ...!
افق با بی صبری صحبتم را قطع کرد و گفت : نه ! من حاضرم به سوالات شما جواب بدم . شاید به این ترتیب زودتر بشه کارای تدفین رو انجام داد .
کمی سکوت کردم و به چشمان افق نگاه کردم . سپس سرم را علامت تأیید تکان دادم و گفتم : خیلی خوب پس بهتره شروع کنیم . خب ، خانم جهان بینی می تونید بگید دقیقا چه ساعتی و چطور از مرگ مرحوم پدربزرگتون مطلع شدید؟
-ساعت 7:30 دقیقه صبح با صدای فریاد و گریه عزیز با خبر شدم !
-ایشون معمولاً چه ساعتی از خواب بیدار می شدند ؟
-هر روز ساعت شش از خواب بیدار میشد .
-خب با توجه به این موضوع ، ساعت هفت صبح دیروز وقتی متوجه شدید که اون مرحوم هنوز از خواب بیدار نشده ، برای شما عجیب نبود ؟ سعی نکردید علت رو بفهمید ؟یا به اتاقش سر بزنید ؟
-نه ... چون شب قبل کمی داروی خواب آور خورده بود . خودم بهش دادم ، البته با تجویز و توصیه آقای محمودی ؛ پس انتظارشو داشتم که کمی دیر تر از معمول از خواب بیدار بشه .
-به چه علت به اون مرحوم داروی خواب آور دادین ؟
-خودش ازم خواست . منم با همون مقدار همیشگی یک قاشق شربت رو بهش دادم . همیشه وقتی بی خواب میشد یا از چیزی به شدت ناراحت و عصبی بود ، از این داروی خواب آور می خورد .
-اون شب چرا از شما خواست که بهش دارو بدین ؟ به علت بی خوابی یا از چیزی عصبی شده بود ؟
-نه ! نمیدونم . یکم عصبی بود . خسته و رنگ پریده به نظر می رسید . آخه ... آخه دیروز بعد از ظهر با عزیز دعوا کرد . اعصابش به هم ریخته بود ؛ وقتی سر شب به اتاقش رفتم ، ازم خواست بهش دارو بدم .
-علت دعواشون چی بود؟
-من از نزدیک شاهد ماجرا نبودم ، اما وقتی برای برداشتن چترم به اتاقم رفتم ، شنیدم که عزیز با پدربزرگم صحبت میکرد . اون عصبانی بود . فریاد می کشید . شنیدم که اون خدا بیامرز فریاد میکشید و به عزیز گفت : تا ننداختمت بیرون از جلوی چشمام گم شو ! من ....من به سرعت چترم رو برداشتم و از پله ها پایین اومدم .
-شما مداخله نکردین ؟
-نه ! این جور مواقع من اصلا ً دخالت نمی کردم . خصوصا ً این که عجله داشتم . باید خودم رو به دفتر وکیل پدربزرگم ، اقای شهبازی ، می رسوندم .
-بعد از برگشت به منزل ، از پدر بزرگتون علت رو ازشون پرسیدید ؟
-نه .... کارهای مربوط به خدمتکار ها رو خودش شخصا ً رسیدگی می کرد . عزیز و طوبی مستقیما ً زیر نظر خودش کار میکردن . من حوصله سروکله زدن با اونها رو نداشتم . پدر بزرگم هم میدونست . به علاوه من علاقه ای هم به مسایل اون و خدمتکار ها نداشتم .
که با صدای عزیز ، افق حرفش را قطع کرد .
ادامه دارد ......