مهراز

همین طور که رانندگی میکردم فکر پیشنهاد آقای مرادی رو میکردم میتونستم کار آموز و دستیار خودم بکنمش اما قبلش برای امتحان روی همین پرونده ی مرحوم جهان بینی میارمش ببینم وضعش چطوره ! اگر خوب نبود که کلا ردش میکنم هر چند که خوشم نمیاد کار آموز و دستیارم زن باشه !
که لب باز کردم : خب آقای محمودی , همینجاست؟
- نه پسرم یک کوچه بالاتره !
سری تکان دادم وبه سمت جلو رفتم و گفتم: کدوم خونه است؟
- در سفیده !
خیلی خوب بفرمایید آقای حکیمی رسیدیم !
از ماشین پیاده شدم و در را برای آقای حکیمی باز کردم . دکتر با کمی سختی از ماشین پیاده شد وگفت : متشکرم پسرم
- خواهش میکنم آقای محمودی
روی زنگ فشردم بعد از مدتی در باز شد هیکل مردی با جلیقه و پیراهن و شلوار مشکی در درگاه در نمایان شد . میانسال به نظر می رسید . موهای پر پشت با چند تار موی سفید ش وقار مردانه ای به چهره اش بخشیده بود . از جیب بغل جلیقه اش عینک کوچکی را به چشم گذاشت . چشم هایش را تنگ کرد تا بتواند بهتر ببیند . با دستپاچگی لباسش را مرتب کرد . دستی به موهایش کشید و از جلوی در کنار رفت . سرش راپایین انداخت و با صدای لرزانی گفت:
سلام عرض کردم جناب دکتر , ببخشید ! چشمام درست نمیبینه . بفرمایید تو.
- خواهش میکنم . اشکالی نداره . یادم باشه نوبت بعد که اومدم اون شربت تقویتی رو برات بیارم.
سپس رو به من گفت: پسرم , ایشون عزیز آقا هستن.
کمی جلو رفتم , دستم را به طرف عزیز دراز کردم و با لحن ملایمی گفتم: من تهرانی هستم . از دیدنتون خوشحالم .
عزیز که از طرز برخورد م متعجب شده بود لبخندی زد و گفت:
- بنده هم از دیدنون خوش حالم .
به همراه آقای حکیمی و عزیز وارد خانه شدیم خوب اطرف را برانداز کردم خانه ای به وسعت یک ویلای بزرگ که بیشتر میتوان آن ها را در شمال دید؛ گل و گیاه های مختلفی توی باغچه اش بود وقتی راه میرفتی بالای سرت چندین درخت تنومند با ظاهری زیبا که معلوم بود
که به مقدار مناسب با اب ابیاری شدند ! با فضایی مناسب به رشدشان بود وبه همین دلیل به خوبی رشد و قد کشیده بودند در قسمت وسط حیاط حوض بزرگی به شکل گل بود
نگاهی به درب توی خانه کردم دری با نقش و نگار بنفش و سفید
که نشان دهنده ی ماهری و زبر دستی نقاش این خانه بود که روی هم رفته فضایی زیبا را باهم تشکیل می داد لبخندی زدم و گفتم:چه خونه ی زیبایی!
عزیز لبخندی زد و گفت: کار خود آقاست !خودش به کمک کارگرا خونه رو درست کرده بود !
خیلی به کارای ساختمانی و معماری علاقه داشت ! حیف که رفت !
- غم آخرتون باشه عزیز آقا !
عزیز سری تکان داد و گفت: ممنونم آقا ، بفرمایید !
آقای محمودی اول وارد شد رو به عزیز کردم و گفتم: بفرمایید !
- نه این چه حرفیه آقا ؟ شما بفرمایید !
مثل همیشه لبخند کجی روی لبانم حک شد و وارد خانه شدم عزیز هم پشت سرم بود و وارد شد که عزیز داد زد: خانوم ، خانوم !
صدای زنی از طبقه ی بالا ی خانه آمد : چته عزیز؟ مگه سر اوردی؟
عزیز – خانم ، آقای محمودی و آقای تهرانی تشریف اوردن!
بعد از کمی مکث همان صدا گفت: خیلی خوب الان میام !
که عزیز گفت: دنبالم بیاید خواهش میکنم !
دنبال عزیز رفتیم و مکانی که احتمالا پذیرایی بود رسیدیم نگاهی سرسری به اتاق بزرگ که پرشده بود از مجسمه های زیبا و پرده هایی که با رنگی زرد تمام اتاق را پوشانده بودند و مبل هایی که به مبل های سلطنتی شباهت داشتند کردم که عزیز باز سخن گفت:
بفرمایید خواهش میکنم بشنید !
هر دو به همراه عزیز نشستیم و گفتم :
خیلی خوب ، ما میتونم اتاق مرحوم رو ببینم ؟
صدای زنی آمد که گفت:سلام !
آقای محمودی از سرجایش بلند شد و من هم به تبعیت از او جایم بلند شدم که آقای محمودی گفت: سلام دخترم !
نگاهی به دختر مقابلم کردم ! دختری با لباس های بلند که کمتر دیده میشد دخترهای امروزی چنین لباس هایی بپوشند با صورتی زیبا و در عین حال جذاب ، آقای محمودی دوباره لب گشود و گفت : تسلیت میگم دخترم !
- ممنونم عمو !
توی کلامش بغضی پنهان بود که به سختی میشد اون رو فهمید ولی چون با رفتار ادمهای زیادی مثله افق سروکار داشتم به راحتی میتونستم بفهمم چه حسی دارن و این رو میتونستم درک کنم ، به خوبی ! تنها خانواده ی من مهیاره تنها پسران از خاندان بزرگ تهرانی ما بودیم ، دیگر نه خواهری چون مهسا وجود داشت که وجودش در خوانواده ی ما که سرشار از محبت بود ، نه پدری که بخواد فرزندانشو در آغوش خود بگیرد نه مادر دلسوزی چون مادر من که با وجود بیماریش ولی هنوز ذره ای از محبتش برامون تموم نمیشد هه چقدر این روزها زیاد به خودم نیش و طعنه میزنم !
شده وقتی یک پیاز رو بگیری و پوستش بکنی وقتی میکنی یک لایه در میاد بعدش لایه های بعد و بعد و تو هم ادامه بدی و یکنی و بکنی و بکنی و تموم که شد تو میمونی و دریایی از اشک هات و یک عالم پوست پیاز ، زندگی منم همینجور شده خودمم نمیدونم چمه همش در هیاهو هستم اما بعدش که فکر میکنم میبینم ای دل غافل من به خاطر هیچی انقدر هیاهو و در تکاپو بودم دیگه نمیذارم سرنوشت منو شکست بده ! نمیذارم و نمی خوام و به خاطر اون شکست لعنتی دیگه فکر کنه باختم و محکم تر بزنه منو زمین نه من بلند میشم !مغرور تر از همیشه میشم که بفهمه من شکست نمیخورم .
همینطور که افق و اقای محمودی صحبت میکردند من باز هم در افکار مشوشم بودم دیگر مجالی به فکرهایم ندادم و لب به سخن گشودم و گفتم: خب خانم افق جهان بینی ! گذشته از تسلیت و ... من به همراه آقای محمودی امروز اومدیم تا اول خونه رو براندازی بکنیم در روز های بعد برای سوال از تمام افراد در منزل میام اینو هم الان میگم من برای بازجویی نیومدم !فقط چندین سوال رو از شما میپرسم تا پرده از راز قتل این مرحوم برداشته بشه !
افق – درسته بله !
............................
مهیار
نگاهی به ساعت مچیم نگاه کردم ، ثانیه ها داشتند میگذشتند و میمردند و من فریادشون که تیک تاک بود رو میشنیدم و هیچ کاری نمی کردم از بیمارستان خارج شدم که بهنام پشت سرم داد و بیداد میکرد :
مهیار ، مهیار وایسا !
محلش نمیذاشتم و همینطور قدم هایم تند میشد و بهنام هم پشتم کلی مهیار ، مهیار میکرد دلم میخواست
برم یک چک بزنم تو صورتش ، عجب گیری افتادیما!
که صداش بلند تر شد : مهیــــــــــار ، به روح خواهرت وایسا!
خیلی عصبانی شدم خیلی درد داره به روح خواهرت بهت بگن این جور بکن و نکن ! همینطور به طرفش رفتم و خواستم یقه اش رو بگیرم که آقای رافعی که انگار تازه ساعت کاریش مثله من تموم شده بود با دیدن من و بهنام که یقه به دست بودیم کنارمون اومد و جلومو گرفت: چی کار میکنی مهیار؟ حالت خوبه؟
نگاهی از خشم به بهنام کردم و گفتم : چطور اسم مرد رو روی خودت میگذاری؟ ها بی شرف خجالت بکش !
آقای رافعی داشت جدام میکرد از بهنام که زیر گوشش گفتم : بعدا خدمتت میرسم !
و فوری بدون توجه داشتن به آقای رافعی می دویدم ، جامعه ی ما شده پر از پسرای دختر باز ، و همین طور برعکس مرتیکه ی آشغال !
سویچ ماشینمو زدم و سوار ماشینم شدم و با سرعت می روندم میخواستم برم سر قبرش !
سر قبرش که رسیدم نگاهم به قبر سرد و بی روحش خورد ! ای خدا ! خواهرمو ، پدر و مادرمو ، روح منو و مهراز رو گرفتی ! دیگه چی میخوای؟ داری انتقام کدوم گناهمون رو میگیری که هنوز نگرفتیش ؟ چرا باید انقدر زندگی ما رو اذیّت کنه ! بســــــــــه ! بســـه خدا!
رو به قبرش گفتم : کجاییـــــــــــی خواهری؟ کجا رفتی؟ میبینی برادرات دارن زجر میکشن ؟
دیدی چی کردی ابجی کوچیکه ! چی کردی با خودت ؟ ای خدا کاشکی میذاشتی من بمیرم !
من که تو نظرت هیچی نیستم پس مهسا چرا ؟ چرا مهسا ؟ ها ؟ چرا انقدر سوالام رو بی جواب میذاری ! میخوای من بازم بشکنم ها ؟
دستی روی شانه های من خورد سرم را بالا اوردم پیرمردی را پیش چشمانم دیدم که پیرمرد گفت:
هی جوون !ناشکری نکن !
مستانه خندیدم : ناشکری ؟ دارم سوال میپرسم از اونیکه اون بالا بالا هات همون که زندگیمو برد !
- خب همینا رو توی نمازات بگو!
- نماز؟
- آره تو از خدات دوری باید بهش نزدیک بشی تا جواب تموم سوال هایی که ازش پرسیدی رو بده !
- اون منو از خودش طرد کرد داره زجرم میده من برم نماز و قرآن بخونم این انصافه؟
- نمازات رو بخون بعدش تاثیرش رو توی زندگیت میبینی ! حداقل تو داغ دلت خیلی کمه منو چی میخوای بگی؟
- منظورتون چیه؟
- چند ماه پیش تمام خانواده م رو برد !
- تسلیت میگم ولی چطوری؟
- زلزله !
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : مگر شما بوشهری هستید؟
لبخند غمگینی زد و گفت: آره پسرم من خیلی نوه و بچه داشتم همه منو ترک کردن !
خیلی ناراحت شدم نگاهش کردم که دستش را روی شانه ام گذاشت و فشرد و گفت : خدارو یادت نره ! خرمایی بهم تعارف کرد یکی برداشتم سرم را روی قبر مهسا گذاشتم ثانیه ها از دستم در رفته بودن بعد از مدتی با تعجب به خرمای توی دستم نگاه کردم و پشتم را ! نیستش ! کجاست یعنی؟
همینطور میدویدم ولی اون پیرمرد نبود که چند ثانیه ی بعد صدای ترمز محکم ماشین را شنیدم مدتی نگذشت که همه دور ماشین جمع شده بودند همینطور که میدویدم به خیابان رسیدم و میگفتم:
برید کنار ، خواهش میکنم ، برید ، برید اونورتر !
نزدیک که شدم جسد پیرمرد را دیدم ، توی دستانش یک پاکت نامه بود با تردید به نامه نگاه کردم و بعد نگاهی به دور و برم نگاهی انداختم و بعد نامه را از دستان سرد پیرمرد برداشتم نگاهم روی لبانش خنده ای به زیبایی ماه نقش گرفته بود افتاد آرام گفتم:
راحت شد از این زندگی فانی ! و سریع دور شدم میدونستم کاره اشتباهی کردم ولی اون از زندگی بریده بود اون خسته شده بود سخته توی زندگیت هیچ کس رو نداشته باشه
و همینطور که زمزمه میکردم به سمت بیمارستان رفتم تا وسایلم را جمع کنم و برم خونه چون ساعت کاریم تموم شده بود !
.......................................
ادامه دارد