مهیار
نگاهی به دور و برم انداختم و با ذوقی پنهان به سمت پذیرش بیمارستان رفتم و گفتم :
سلام
- سلام بفرمایید؟
- من مهیار تهرانی هستم آقای رافعی منو معرفی کرده بودند به عنوان دکتر جدید توی بیمارستان
منشی با ناز گفت: اوه بله جناب صداقتی بفرمایید آقای سعیدی منتظرتون هستند توی اتاق 211 انتهای راهرو سمت چپ برید میتونید ایشون رو ببینید !
سری تکان دادم و فوری سمت اتاق دکتر رافعی رفتم افراد زیادی در تکاپو بودند دکتر های عمومی و متخصص هر رشته ای توی بیمارستان بودند و مشغول کار خودشون ! با لبخند تقه ای به در زدم و در را باز کردم دکتر رافعی سرش را بالا آورد بود عینکش را روی چشمانش گذاشت وگفت: بهــــ ! آقای مهیار تهرانی عزیز
خوبی پسرم؟
- بله جناب دکتر شما خوب هستید؟
- متشکرم پسرم منم خیلی خوبم چه خبر؟
- سلامتی خیلی دیروز از خبرتون خوش حال شدم !
دکتر سعیدی خنده ی ریزی کرد و گفت : خیلی خوبه پسرم حتما با توکل به خدا میتونی به بالا ترین مراتب علم طب برسی فقط اگر بخوای ...
پوزخندی زدم- بله جناب دکتر اراده ی محکم عمل میاره!
- میبینم حرفام رو هنوز به خاطر داری افرین به این هوش و ذکاوت از همون اول میدونستم تو و برادرت استعداد های زیادی دارید که الحمدلله به آرزو تون هم رسیدید !
- لطف دارید دکتر !
- خواهش میکنم پسرم خب حالا گذشته از این حرفها از امروز میتونی کارت رو شروع کنی و همین طور میتونی توی مطب خودت هم کار کنی !
- البته !
- بسیار خوب پسرم برو ببینم چه کار میکنی!
- ممنونم دکتر !
- خواهش میکنم پسرم اینها حاصل زحمت های خودته !
- بله فقط باید توی چه اتاقی و کجا کارم رو شروع کنم؟
دکتر سعیدی پرونده ها را در آورد و شروع به برگ زدن و خواندن کرد اندکی بعد با لبخندی پدرانه گفت: پسرم شما به اتاق 256 مراجعه میکنی ! طبقه ی چهارم به سمت راهروی بالا !
- متشکرم دکتر
از اتاق خارج شدم و به سمت آسانسور رفتم و درآسانسور که باز شد بهنام را دیدم با لبخند دست هایش را گرفتم و فشردم و گفتم: اِ بهنام خودتی پسر؟
- پ ن پ من بدلشم اصلم خونه است داره چرت میزنه بیچاره خسته بود دیشب خوابش برد تازه........
- شروع نکن بهنام ! اگر بذارنت بری سر منبر دیگه رفتی ! حوصله کل کل باهات رو ندارم ها!
- بسه بسه ! حالا دکتر شده انگار قله اورست رو فتح کرده !ناسلامتی خود منم دکترما واسه کی پز میدی؟
- خیلی خوب آقا باشه فهمیدم ! تسلیم شدم دیگه چرا میزنی؟راستی اتاق چندی؟
- من؟ خب معلومه 258!
- اِ ؟ منم 256 هستم !
- خوبه بدو بریم !طبقه ی چهارم !
سری تکان دادم و روی چهارمین عدد دستم را گذاشتم و فشار دادم و صدای آهنگ توی آسانسور بهم آرامش می داد آرامشی که این روزهای لعنتی وجودش رو از من دریغ کرده انقدر توی این زمانه ی لعنتی من و مهراز درد کشیدیم که درد هامون هم از ما خجالت میکشند ولی انقدر توی زندگی مون جای گرفتند که کلا عضوی از خانواده مون شدند ! شدیم یک خانواده ی صمیمی درد و غم ومهراز و مهیار ! چه خانواده ی خوبی !
بهترین خانواده هستیم برای هم یک لحظه هم همو ترک نمیکنیم ! حتی یک لحظه !
همون لحظه ای رو میگم که میتونه یک انسان رو بکشه یا زنده ش بذاره توی این سرنوشت تلخ !
بهنام سرم داد کشید : مهیار؟
- ها؟ چته گوشام کر شد!
- اِ ؟من ده بار صدات کردم ولی جواب ندادی دیگه به داد و فریاد متوسل شدم !
پوفی کشیدم و نگاهی به شماره ی اتاق ها کردم و اتاق 256 دوتا مونده به آخر همه ی اتاق ها بود با لبخند وارد اتاق شدم با لذت روی صندلی نشستم و برای خودم لم دادم !
نامه ای روی میز بود ، یعنی مال من بود؟ خب معلومه که ماله منه اینجا اتاقه منه دیگه ! با تردید نامه را باز کردم درونش نوشته بود:
مهیار جان ، پسرم امروز بیمارها رو به اتاق تو میفرستم همچنین آقای رضوی ( اتاق 258) بهش بگو ساعت کاریتونم میتونید عوض کنید شیفت شب بذارید یا شیفت صبح با پذیرش هماهنگ کنید !
با تشکر رافعی !
خوبه امروز از دنده ی شانس بلند شدم چه عجب ! بلند شدم که به بهنام بگویم که خودش با اون قد و قواره ش توی درگاه در حاضر شده بود که گفت چی کار میکنی؟
- هیچی اومدم بهت بگم که آقای رافعی گفته بیمارا رو الان به اتاق من و تو میفرستند که بدونی !
- خدا خیرشون بده نمی گفتن فکر میکردم بیمارها رو به دستشویی می فرستند!
- بی مزه !
- خب تو بامزه !
- بهنام برو ببینم میخوام چی کار کنم الان بیمارها میان ها! راستی بعدا بریم اگر خواستیم شیفت کاریمون رو عوض کنیم
- باشه , رفتم که رفتم !
یواش گفتم – بری که بر نگردی !
- شنیدم چی گفتی !
- میخواستم بشنوی !
شانه ای بالا انداخت ، از درگاه در خارج شد و به سمت اتاق خودش رفت همیشه زیاد مزه میریخت باهاش دوست بودم دوست صمیمی میشه گفت زیاد از مسخره بازی هاش خوشم نمیاد ! شاید یک زمانی خودمم مثله بقیه آدما و بهنام که از زندگی فقط شادیش رو میشناسند بودم ! شاید کمتر از مهراز من شکستم اون ولی از زمان کودکی مغرور بود کمی به مقدار زیاد وقتی بزرگ شد خیلی مغرور تر شد ! اون شکست ولی غرورش رو خودشو ترمیم کرد ولی من نتونستم ! نمیخواستم مثله مهراز بشم از سنگ ! اون سنگ بود و من شاید یک سنگریزه کوچک بودم !
مهراز کمرش خمیده شد ! اما راستش کرد نذاشت کسی ببینه شکسته ! نذاشت و نمیخواست کسی ببینه ! می دونستم برادرم داره چه زجری رو میکشه اما فقط سکوت میکنه به قول معروف سکوتش خیلی سنگین تر از فریاد هاشه !
کسی تقه ای روی در زد وارد شد .
.................................................
رها
کیفم را روی تختم گذاشتم و لباس هایم را عوض کردم یک لباس قرمز و شلوار راحتی سیاه پوشیدم و موهایم را باز کردم تا دو باره ببندمشون چون خیلی شل شده بود ! موهایم رابا کش قرمز وخال خالیم بستم و فوری از اتاقم خارج شدم و در اتاقش را زدم و گفتم: سلام آبجی جونم خوبی؟
سرش را بالا کرد و با لبخند گفت : مرسی عزیزم ! تو خوبی؟
کمی بغلش کردم همیشه عادت داشتم وقتی میبینمش بغلش کنم نمیدونم چرا وابستگی زیادی بهش داشتم
- آره خوبم , راستی پروا !
- جانم؟
- نرفتی جایی کارآموز بشی؟
- نه گلم حالا سپردم عمو کامبیز ببینم میتونه کاری کنه واسم یانه؟
- اوهوم خیلی خوب , غذا خوردی؟
- نه
- ای بابا ! چی میخوری سفارش بدم؟
- هوم؟ من پیتزا میخورم , پیتزا کالزون !
- باشه
دو تا پیتزا کالزون سفارش دادم با دو تا سیب زمینی و کمی طول نکشید که غذا ها را برایمان آوردند گفتم :
پروا ، آجی پروا بدو بیا غذا آماده است .
- تو بخور الان میام !
- نچ تا نیای نمیخورم
- رها جان شما بخور من یکم کار دارم چند دقیقه دیگه میام !
- خیلی خوب زود بیا وگرنه چیزی باقی نمی مونه ها!
- باشه شکمو !
مشغول خوردن شدم کمی نگذشت که پروا تلفن به دست صندلی را کنار کشید و رویش نشست و تلفن را روی میزگذاشت و گفت : دست خواهر گلم درد نکنه !
- خواهش بخور دیگه !
- اوهوم
شروع به خوردن کردیم که تلفن زنگ زد پروا جواب داد:
الو بفرمایید؟
- الو عمو جان !
- اوه سلام عمو کامبیز چه خبر؟
- سلامتی دخترم داشتم فکر میکردم واسه ی کار آموزیت که یاد یکی از پسرای دوستام افتادم !
- عمو جان من بهتون گفتم من فقط با یک وکیل خانم دستیار میشم وا..
- درسته دخترم ولی این کسی که من میشناسم کارش عالیه !مطمئن باش پشیمون نمیشی !
- اما ..
- اما دیگه نداره یکم پیش باهاش صحبت کردم هنوز راضی نیست ولی امروز میبینمش و باهاش صحبت میکنم رو حرف من نه نمیاره !
- آخه عمو جان , اینطور که نمیشه حرف زور رو به کسی تحمیل کرد ! این درست نیست !
- دخترم میدونم ولی کسی رو که من میشناسم کارش عالیه ! همه از خداشونه که کار آموزش بشن حالا فکراتو خوب بکن ببین نظرت چیه؟
- چشم عمو جان با اینکه زیاد موافق نیستم ولی فکرامو میکنم بازم ممنونم که به خاطر من خودتونو توی زحمت انداختید!
- خواهش میکنم دخترم وظیفه م بود خب دخترم فردا میبینمت خداحافظ
- خدانگهدار عمو!
تلفن را قطع کرد که گفتم : پروا؟
-بله؟
-چی میگفت؟
- عمو کامبیز؟ هیچی بابا میگفت یکی رو پیدا کرده کارش خیلی خوبه اما مَرده !
- خب؟
- خب که خب !
- پس چرا دست دست میکنی؟
- آخه خواهر من ! من به عمو گفتم که فقط کار آموز زنی میشم و دوم اینکه طرف هم فقط کار آموز مرد میپذیره !
- خب بشین درست فکراتو بکن ببین چی کار کنی بعد اصلا شاید این یارو قبول کرد هان؟
پروا شانه ای بالا انداخت و مشغول خوردن غذا شد .

ادامه دارد .....