هیاهوی بسیار برای هیچ قسمت5
مهراز :
چقدر بزرگ شدی پسرم ! باورم نمیشه تو همون مهراز کوچولویی هستی که باهاش دزد و پلیس بازی می کردم !
خودمم باورم نمیشد این منم ! خیلی بده یک زمانی یکی از دغدغه های زمان کودکیت این باشه که وقتی خونه اومدی مادرت با پدرت دعواشون نشده باشه !
چرا ؟ من بچه بودم ! چرا انقدر باید روزگار منو عذاب می داد ؟ چرا ازم سنگی ساخت که خودش می خواست !؟
من تو کودکی اندازه ی یک ادم 30 ساله درد میکشیدم ! درد !
واژه ی مضخرفیه ! اما وقتی کنار بقیه ی حرفها میزاریش عذابت میده ! عذاب !
دلم فریادی به سنگینی بال پرندگان کوچ نشین دشت ها می خواهد
کمی با سکوت من همدرد شو
آن گاه که پرندگان کوچک از سردی لحن من میمیرند
آن گاه که غرور من از حد فرا می گذرد
آن گاه که مهبوت در وهم من می مانی
با اندکی صبر
من در اندیشه ی تولدی دگر بارم
شاعر:(min00o )
...
دستان اش را جلو آورد و در اغوشم گرفت بدنش می لرزید انگار گریه می کرد سرم را از روی شانه هایش برداشتم
, گفتم : دلم براتون خیلی تنگ شده بود !
- منم همینطور پسرم ، تو منو یاد نیما می اندازی ! دوتاتون بی وفایید!
- بی وفا؟ چرا ؟ مگر نیما چی کار کرده؟ یعنی الان کجاست؟
- رفت ! رفت انگلستان ادامه تحصیل بده می گفت زود برمی گرده اما نیومد هر دم بهانه ای میاره که میخواد برای همیشه بمونه !
- ای بابا!
- دیدی پسرم ؟ دوتاتون رسم بی وفایی رو از حفظید !
- من م.....
- می دونم پسرم انقدر مشغله کاری و فکری داری که فراموش کردی به رفیق قدیمی بابات سری بزنی !
- راستش واقعا خودم این روزها قصدم بود بیام پیشتون متاسفانه بخاطر مرگ خواهرم نتونستم مزاحمتون بشمو بخوام سری بهتون بزنم !
با چشمانی بهت زده گفت : چی؟
سرم را پایین بردم دلم نمی خواست دوباره داغ دلم رو تازه کنم ! ولی با اندک صدایی ضعیف ولی محکم رو کردم وبه چشمانش نگاه کردم وگفتم : مهسا چند ماه پیش فوت کرد !
پیرمرد بیچاره داشت از حا ل می رفت انگار حالش خوب نبود که با دستانم بازو هایش را گرفتم و گفتم : آقای محمودی ؟ آقای محمودی؟
- ای خدا ! من قول داده بودم ! قول دادم که مراقب سلامتی شما باشم ! اما با ندونم کاری های خودم حتی به شما زنگ هم نزدم ببینم زنده اید یا مرده اید انقدر با کارم مشغول شدم که شما رو از یادم بردم ! پسرم شرمنده !
- نچ ، ای بابا آقای محمودی این چه حرفیه می زنید ؟ دوست دارید صحبت هامون رو برای روز بعد بذاریم؟
- نه نه ، ولی پسرم تسلیت میگم خواهرت خیلی دختر خوبی بود خیلی دوسش داشتم !
دستانم را مشت کردم هه ! خوب؟ اون بیش از باور من و بقیه خوب بود !اما تو زندگیش اشتباه محزی کرد ! اشتباهش قابل جبران بود ولی نخواست اشتباهات خودشو پاک کنه ! نکرد و نخواست چون کور بود ! کورش کردن !
عاشقی ادم رو کور میکنه ! بدجور ! خودم طعمش رو نچشیده بودم اما ازش متنفرم ! از عشق !
هه !
پوزخندی زدم و سری تکان دادم و گفتم : بگذریم خب من سراپا گوشم بفرمایید ؟
- راستش پسرم مهراز برات گفتم که مرحوم جهان بینی به مدت 5 سال به بیماری کبدی مزمن مبتلا بود ، یک بیماری غیر درمان و یک رژیم غذایی بسیار مرتب داشت ؛ ماهی یکبار هم من برای ویزیت و انجام آزمایش به منزلش سر می زدم ، خب انتظار یک مرگ غیر منتظره می رفت ، اما در آزمایش ماه پیش تغییر معجزه آمیزی در وضعیت جسمانی اش پیش اومده بود، باکمال تعجب متوجه شدم که پس از سال ها درمانهای من اثر کردهو بیماری داره خوب میشه،انگار امید تازه ای توی زندگی سعیدپیدا شده بود .
سرم رو تکان می دادم و با دقت نگاهش کردم که لب هایش را با زبانش تر کرد و گفت :چیزی کمکش می کرد با بیماری اش مبارزه کنه ، این رو از نگاهش و ضربان قلبش بخوبی میشد فهمید ، به همین دلیل خبر مرگ نابه هنگام
اون برای من خیلی تکان دهنده بود ، برای همین اجازه ی دفن جسدش رو ندادمو خواستم که دوباره جسد رو معاینه کنم ، بعد ازمعاینه دقیق ، مورد مشکوکی نظرم رو به خودش جلب کرد . هرچند کلیه آثار و شواهد موجودنشون می دادکه یک مرگ طبیعی در ساعات اولیه شب بوده ، اما تجربه زیاد ، درمان و تدریس من خبر از واقعه شومی می داد که در پس پرده و در میان دیوار های اتاق مرحوم به وقوع پیوست .
- چه واقعه ی شومی جناب دکتر؟!! منظورتون ...
- بله پسرم . قتل، ایشون به قتل رسیده ، البته من صحیح ندونستم که به بقیه بگم ؛ تنها با گفتن اینکه که مرگ تا حدودی مشکوکبه نظر می رسه و نیاز به بررسی بیشتر و معاینه جسد در پزشکی قانونی هست ،با پا در میانیه دکتر سعیدی جسد رو به پزشکی قانونی دادم بعد از برگشتن به منزلم به فکرت افتادم و تصمیم گرفتم که بهت زنگ بزنم .
- برای من باعث افتخاره که در خدمت شما باشم هر کاری که از دستم بربیاد کوتاهی نمی کنم !
- ممنونم پسرم پس ، فردا همراه من به خونه ی جهان بینی میای! ؟
- بله ، فقط فردا صبح من باید پرونده ای رو به یکی از دوستام تحویل بدم ساعت 10جلوی بیمارستان دوباره شما رو میبینم از نظرتون که عبیبی نداره؟
- نه پسرم چه عیبی؟ خب پسرم من این مدت زمان رو مرخصی گرفتم فکر میکنم زمانم تموم شده الانه که داد آقای بخشی منش در بیاد من دیگه باید برم
- بله متوجه هستم خداحافظ
- خدانگهدار پسرم
دستی تکان دادم و سوار ماشین شدم و به طرف خونه حرکت کردم باید مدارک و پرونده های بقیه رو به بقیه موکلا و دوستام بدم تا فردا ببینم چی میشه ! بی خیا ل شانه ای بالا انداختم و با همان دقت همیشگی شروع به رانندگی کردم . به خونه که رفتم کتم را در آوردم و با صدایی نه چندان بلند گفتم : گلناز، گلناز خانم؟
گلناز فوری اومد و گفت : سلام آقا ، بله کاری با من داشتید ؟
- خودت و دوستت چند دقیقه دیگه بیاین توی اتاق آخر طبقه بالاییه !
با صدایی لرزان گفت: چ چشم آقا !
- میتونی به کارات برسی !
- بله
بی توجه به گلناز تلفن را برداشتم و زنگ زدم : الو سلام
- سلام داداش ! خوبی؟
- ممنون خوبم چیکار میکنی ؟
- هیچی دارم میام خونه ، نمیدونستم از بیکاری چیکار کنم !
- بستگی داره چطور بهش نگاه کنی ! خب مهیار میخواستم راجع به دوست گلناز صحبت کنیم چون گفتم بهتره که تو هم باشی !
- ممنون! منم تا چند دقیقه دیگه میام!
- خوبه منتظرتم
و تلفن را قطع کردم و همینطور یا اخم به روبرو نگاه میکردم که دخترک نگاه خیره ی مرا روی خودش دید و شرمسار گفت : واقعا ازتون عذر میخوام !
- برای؟
- خب من حق نداشتم بدون اینکه اطلاع بدم بیام اینجا !
- درسته اما این رو گلناز باید می گفت نه شما چون اون با مقررّات خونه ی من و برادرم کاملاآشنابود و مقررّات رو زیر پا گذاشت !
- بله حرف شما متینه امّا این مقررّات هیچ جا وجود نداره !
- خب اینجا جای دیگه ای نیست و این خونه ی من و برادرمه پس حق داریم که هر طور بخوایم تصمیم بگیریم !
دخترک سکوت کرد و سرش را تکان داد و به سمت آشپز خانه رفت ؛ روی صندلی نشستم و دست هایم را در هم گره زدم و همین طور منتظر مهیار بودم کمی گذشت که صدای آیفون خانه آمد گلناز دوان دوان به سمت آیفون رفت و نکاهی به آیفون کرد و در را باز کرد و بعد گفت : آقا مهیاره !
سری تکان دادم و بیشتر خودم را در صندلی فرو بردم کمی نگذشت که مهیار به خانه اومد از سر جایم بلند شدم و گفتم : سلام
- سلام ، چند لحظه صبر کنید تا من برم لباسام رو عوض کنم !
- باشه
مهیار لباس هایش را عوض کرد و صندلی را کنار کشید ، نگاهی کردم بهش ، با لباس نه چندان راحتی آبی ، و شلوار جین آبی به پیشماومد،تک سرفه ای کردم تا توجه همه به من جلب بشه که راحتر صحبتهام رو بکنم گفتم : خیلی خوب ، گلناز خانم ،من نمیخوام نه شما رو نه دوستتون رو مواخذه کنم ! خودتون هم میدونید روز اولی که خواستید به خونه ی ما بیاید گفتم بدون هماهنگی با من یا برادرم کاری رو انجام ندید ! ایندفعه رو می بخشمتون اما امیدوارم دیگه تکرار نشه ! درسته مهیار ؟
- بله موافقم !
گلناز – خ خخب ! راستش دوست من یعنی یکتا پدر و مادرش همین چند وقت پیش فوت کردن و یکتا جایی برای موندن نداره !
مهیار- تسلیت میگم یکتا خانم ولی متوجه نمیشم آخر کلامتون رو !
گلناز- میخواستم از شما اجازه بگیرم اگر میشه یک مدت کوتاه یکتا هم اینجا بمونه !
گفتم : بمونه ؟
نگاهی به مهیار کردم گلناز حرفش را کامل تر کرد و گفت : ن نه برای موندن ، مثله من که اینجا کار میکنم اونم کار کنه یعنی مثله من ..
مهیار – یعنی ایشون هم میخوان مثله شما اینجا کار کنند؟
گلناز – ب بله البته اگرمیشه ؟!
مهیار نگاهی به من کرد و گفت : نه از نظر ما اشکالی نداره ولی اگر ایشون میخوان اینجا کارکنند باید با قوانین اینجا اشنا باشند بهتره که گلناز خانم شما تمام قوانین رو یکتا خانم بگین !
یکتا – ممنونم از لطفتون ! خیلی ممنونم ! ولی یعنی منم تمام کارهام مثله گلنازه ؟
مهیار مکثی کرد و انگار چیزی یادش آمده گفت : آ...آ...یکتا خانم !
یکتا نگاهی به مهیار کرد و گفت : بله ؟
مهیار - یادتونه اون روز که زخمی اینجا اومدین ؟
یکتا سرش را تکان داد ادامه داد : خب الان یک توضیح به ما بدهکارید بگید ببینم چه اتفاقی افتاده بود ؟ اصلا چرا شما تیر خوردید ؟
- قصه اش طولانیه !
آدم بی صبری هستم واسه ی همین کنجکاوانه گفتم : چرا بهونه میارید خانم ؟ ما حق داریم بدونیم !
مهیار با غضب نگاهم کرد منظورنگاهش رو فهمیدم که یعنی : خب شاید دوست نداشته باشه بگه ، تو رو سننه ؟
شانه ای بالا انداختم نمیتونستم کنجکاویمو کنترل کنم هر روز دوست دارم به چیزای جالب و دست نیافنتی برسم از اینکه یک معمایی رو که بیشتر قتل جنایی یا هرچی هست دوست دارم خیلی اهل هیجان بودم و هستم برای همین جدی شدم و گفتم : خب ؟
یکتا با بی میلی نگاهی به پنجره کرد انگار خاطرات براش دارن دوباره مرور میشن،در حالی که نگاه پنجره میکرد گفت :راستش ....راستش من ، وقتی پدر و مادرم مُردن ، صاحاب خونه مون که مرد رذلیه هر روز می اومد در خونه وکلی داد و قال راه می انداخت که چرا پول نمیدم ! اما خیلی عوضی بود من کمی پول داشتم که برای دفن مادر و پدر عزیزم ....کمی سکوت کردیک قطره اشک از چشمان قهوه ای اش پایین آمد با تمام نیرویی که در جان داشت گفت : تمام پولمو برای دفنشون دادم شبا حتی یک نون خشک هم نداشتم تمام اثاثیه خونه رو هم فروختم باهاش قرضای بابام رو می دادم شده بودم عین مرده متحرک !
یک روز که خواستم برم مسجد محل نماز بخونم حس کردم کسی پشت سرمه ، انگار یکی داره تعقیبم میکنه واسه ی همین سرعتقدممامو بیشترکردم برای اینکه گمم کنه از یک کوچه ی دیگه رفتم
گمم کرد کلی شک کرده بودم باخودم می گفتم که شاید مزاحم باشه یک بار هم می گفتم شایدمنو بشناسه !
اصلا فکرشو نمیکردم که اون آشغال باشه .... گلناز دست هایش را نوازش گرانه روی شانه های یکتا میکشید که گفتم : بعد ! بعدش چی شد اون کی بود؟!
یکتاکمی سکوت کرد تا اینکه گفت :صاحاب خونه ام بود ، بعد از اینکه از مسجد اومدم بیرون وقتی رسیدم خونه حس کردمصدایی از پشت در خونه ام اومده که یهو جلوی چشمای پر تعجب من صاحب خونه رو دیدم با لبخند کثیفی نگام میکرد گفتم : تو اینجا چی کار میکنی ؟
گفت که : خونه خودمه ! خودم اجاره دادم راحتم میتونم بیام پیش یک دختره خوشگل ...
دهنم باز مونده بود که یهو متوجه وضعیتم شدم سریع رفتم چادرمو سرم کردم و گفتم : ازاینجا گم شو بیرون اما سمج تر از این حرفا بود همش تهدید میکرد میگفت میخوام بفروشمش!
یکتاپوزخندی زد و گفت : خدا رو شکر که هیچی تو خونه نبودکه بخواد بگه جلو و پلاستو میریزم تو خیابون هه ! باهزارالتماس بهش گفتم تا خونه رو نفروشه ! که یهو کمی جلو اومد من میرفتم عقب و عقب تر که خوردم به دیوار خراب خونه !دستای کثیفشو روی صورتم گذاشت ،با لبخند زشتش گفت:مگر اینکه...! خیلی ترسیده بودم می ترسیدم بلایی سرم بیاره گفت : مگه اینکه صیغه من شی ! می فهمین یعنی چی؟ ها ؟ می فهمین به یک دختر بی پناه با کثافتی بگن زن من شو ! داشتم خفه میشدم از بغض سیلی محکمی توی صورتش زدم باورم نمیشد که پیرمرد 50 ساله ای مثله اون پس فطرت داره چنین چیزی رو میگه از خونه ام رفت بیرون خیلی ترسیده بودم باهزار آیه الکرسی خوابیدم اما صبح خودمو جای دیگه ای دیدم با تعجب فهمیدم که من خونه ی اون آشغالم ! منو نگه داشته بود خونه اش ! مگر زور بود ؟ خیلی عصبانی شدم واسه ی همین فکر فرار به سرم زد از توی باغ بزرگ خونه اش که داشتم رد میشدم انگار فهمیده بود واسه ی همین هم تیر شلیک کرد و دستم خونیشد و این شدکه می بینید ! و دست گچ گرفته اش رو نشون داد با تاسف نگاهش میکردم دخترک بیچاره ! چه بدبختی هایی داشت هر دو دوباره گفتیم : یکتا خانم غم آخرتون باشه! یکتا لبخند تلخی زد و بعد مهیار گفت : خب با این حساب میتونید اینجا مثله گلناز کار کنید و بمونید !
یکتا با ذوق گفت : ممنون ! خیلی لطف کردید !
هر دو سری تکان دادیم و از روی صندلی بلند شدیم و مهیار به سمت تلوزیون رفت و کنترل را در دست گرفت و مشغول دیدن تلوزیون شد و من هم به اتاق خودم رفتم تا شاید این خاطرات تلخ گذشته را به یاد نیاورم !
ادامه دارد
خودمم باورم نمیشد این منم ! خیلی بده یک زمانی یکی از دغدغه های زمان کودکیت این باشه که وقتی خونه اومدی مادرت با پدرت دعواشون نشده باشه !
چرا ؟ من بچه بودم ! چرا انقدر باید روزگار منو عذاب می داد ؟ چرا ازم سنگی ساخت که خودش می خواست !؟
من تو کودکی اندازه ی یک ادم 30 ساله درد میکشیدم ! درد !
واژه ی مضخرفیه ! اما وقتی کنار بقیه ی حرفها میزاریش عذابت میده ! عذاب !
دلم فریادی به سنگینی بال پرندگان کوچ نشین دشت ها می خواهد
کمی با سکوت من همدرد شو
آن گاه که پرندگان کوچک از سردی لحن من میمیرند
آن گاه که غرور من از حد فرا می گذرد
آن گاه که مهبوت در وهم من می مانی
با اندکی صبر
من در اندیشه ی تولدی دگر بارم
شاعر:(min00o )
...
دستان اش را جلو آورد و در اغوشم گرفت بدنش می لرزید انگار گریه می کرد سرم را از روی شانه هایش برداشتم
, گفتم : دلم براتون خیلی تنگ شده بود !
- منم همینطور پسرم ، تو منو یاد نیما می اندازی ! دوتاتون بی وفایید!
- بی وفا؟ چرا ؟ مگر نیما چی کار کرده؟ یعنی الان کجاست؟
- رفت ! رفت انگلستان ادامه تحصیل بده می گفت زود برمی گرده اما نیومد هر دم بهانه ای میاره که میخواد برای همیشه بمونه !
- ای بابا!
- دیدی پسرم ؟ دوتاتون رسم بی وفایی رو از حفظید !
- من م.....
- می دونم پسرم انقدر مشغله کاری و فکری داری که فراموش کردی به رفیق قدیمی بابات سری بزنی !
- راستش واقعا خودم این روزها قصدم بود بیام پیشتون متاسفانه بخاطر مرگ خواهرم نتونستم مزاحمتون بشمو بخوام سری بهتون بزنم !
با چشمانی بهت زده گفت : چی؟
سرم را پایین بردم دلم نمی خواست دوباره داغ دلم رو تازه کنم ! ولی با اندک صدایی ضعیف ولی محکم رو کردم وبه چشمانش نگاه کردم وگفتم : مهسا چند ماه پیش فوت کرد !
پیرمرد بیچاره داشت از حا ل می رفت انگار حالش خوب نبود که با دستانم بازو هایش را گرفتم و گفتم : آقای محمودی ؟ آقای محمودی؟
- ای خدا ! من قول داده بودم ! قول دادم که مراقب سلامتی شما باشم ! اما با ندونم کاری های خودم حتی به شما زنگ هم نزدم ببینم زنده اید یا مرده اید انقدر با کارم مشغول شدم که شما رو از یادم بردم ! پسرم شرمنده !
- نچ ، ای بابا آقای محمودی این چه حرفیه می زنید ؟ دوست دارید صحبت هامون رو برای روز بعد بذاریم؟
- نه نه ، ولی پسرم تسلیت میگم خواهرت خیلی دختر خوبی بود خیلی دوسش داشتم !
دستانم را مشت کردم هه ! خوب؟ اون بیش از باور من و بقیه خوب بود !اما تو زندگیش اشتباه محزی کرد ! اشتباهش قابل جبران بود ولی نخواست اشتباهات خودشو پاک کنه ! نکرد و نخواست چون کور بود ! کورش کردن !
عاشقی ادم رو کور میکنه ! بدجور ! خودم طعمش رو نچشیده بودم اما ازش متنفرم ! از عشق !
هه !
پوزخندی زدم و سری تکان دادم و گفتم : بگذریم خب من سراپا گوشم بفرمایید ؟
- راستش پسرم مهراز برات گفتم که مرحوم جهان بینی به مدت 5 سال به بیماری کبدی مزمن مبتلا بود ، یک بیماری غیر درمان و یک رژیم غذایی بسیار مرتب داشت ؛ ماهی یکبار هم من برای ویزیت و انجام آزمایش به منزلش سر می زدم ، خب انتظار یک مرگ غیر منتظره می رفت ، اما در آزمایش ماه پیش تغییر معجزه آمیزی در وضعیت جسمانی اش پیش اومده بود، باکمال تعجب متوجه شدم که پس از سال ها درمانهای من اثر کردهو بیماری داره خوب میشه،انگار امید تازه ای توی زندگی سعیدپیدا شده بود .
سرم رو تکان می دادم و با دقت نگاهش کردم که لب هایش را با زبانش تر کرد و گفت :چیزی کمکش می کرد با بیماری اش مبارزه کنه ، این رو از نگاهش و ضربان قلبش بخوبی میشد فهمید ، به همین دلیل خبر مرگ نابه هنگام
اون برای من خیلی تکان دهنده بود ، برای همین اجازه ی دفن جسدش رو ندادمو خواستم که دوباره جسد رو معاینه کنم ، بعد ازمعاینه دقیق ، مورد مشکوکی نظرم رو به خودش جلب کرد . هرچند کلیه آثار و شواهد موجودنشون می دادکه یک مرگ طبیعی در ساعات اولیه شب بوده ، اما تجربه زیاد ، درمان و تدریس من خبر از واقعه شومی می داد که در پس پرده و در میان دیوار های اتاق مرحوم به وقوع پیوست .
- چه واقعه ی شومی جناب دکتر؟!! منظورتون ...
- بله پسرم . قتل، ایشون به قتل رسیده ، البته من صحیح ندونستم که به بقیه بگم ؛ تنها با گفتن اینکه که مرگ تا حدودی مشکوکبه نظر می رسه و نیاز به بررسی بیشتر و معاینه جسد در پزشکی قانونی هست ،با پا در میانیه دکتر سعیدی جسد رو به پزشکی قانونی دادم بعد از برگشتن به منزلم به فکرت افتادم و تصمیم گرفتم که بهت زنگ بزنم .
- برای من باعث افتخاره که در خدمت شما باشم هر کاری که از دستم بربیاد کوتاهی نمی کنم !
- ممنونم پسرم پس ، فردا همراه من به خونه ی جهان بینی میای! ؟
- بله ، فقط فردا صبح من باید پرونده ای رو به یکی از دوستام تحویل بدم ساعت 10جلوی بیمارستان دوباره شما رو میبینم از نظرتون که عبیبی نداره؟
- نه پسرم چه عیبی؟ خب پسرم من این مدت زمان رو مرخصی گرفتم فکر میکنم زمانم تموم شده الانه که داد آقای بخشی منش در بیاد من دیگه باید برم
- بله متوجه هستم خداحافظ
- خدانگهدار پسرم
دستی تکان دادم و سوار ماشین شدم و به طرف خونه حرکت کردم باید مدارک و پرونده های بقیه رو به بقیه موکلا و دوستام بدم تا فردا ببینم چی میشه ! بی خیا ل شانه ای بالا انداختم و با همان دقت همیشگی شروع به رانندگی کردم . به خونه که رفتم کتم را در آوردم و با صدایی نه چندان بلند گفتم : گلناز، گلناز خانم؟
گلناز فوری اومد و گفت : سلام آقا ، بله کاری با من داشتید ؟
- خودت و دوستت چند دقیقه دیگه بیاین توی اتاق آخر طبقه بالاییه !
با صدایی لرزان گفت: چ چشم آقا !
- میتونی به کارات برسی !
- بله
بی توجه به گلناز تلفن را برداشتم و زنگ زدم : الو سلام
- سلام داداش ! خوبی؟
- ممنون خوبم چیکار میکنی ؟
- هیچی دارم میام خونه ، نمیدونستم از بیکاری چیکار کنم !
- بستگی داره چطور بهش نگاه کنی ! خب مهیار میخواستم راجع به دوست گلناز صحبت کنیم چون گفتم بهتره که تو هم باشی !
- ممنون! منم تا چند دقیقه دیگه میام!
- خوبه منتظرتم
و تلفن را قطع کردم و همینطور یا اخم به روبرو نگاه میکردم که دخترک نگاه خیره ی مرا روی خودش دید و شرمسار گفت : واقعا ازتون عذر میخوام !
- برای؟
- خب من حق نداشتم بدون اینکه اطلاع بدم بیام اینجا !
- درسته اما این رو گلناز باید می گفت نه شما چون اون با مقررّات خونه ی من و برادرم کاملاآشنابود و مقررّات رو زیر پا گذاشت !
- بله حرف شما متینه امّا این مقررّات هیچ جا وجود نداره !
- خب اینجا جای دیگه ای نیست و این خونه ی من و برادرمه پس حق داریم که هر طور بخوایم تصمیم بگیریم !
دخترک سکوت کرد و سرش را تکان داد و به سمت آشپز خانه رفت ؛ روی صندلی نشستم و دست هایم را در هم گره زدم و همین طور منتظر مهیار بودم کمی گذشت که صدای آیفون خانه آمد گلناز دوان دوان به سمت آیفون رفت و نکاهی به آیفون کرد و در را باز کرد و بعد گفت : آقا مهیاره !
سری تکان دادم و بیشتر خودم را در صندلی فرو بردم کمی نگذشت که مهیار به خانه اومد از سر جایم بلند شدم و گفتم : سلام
- سلام ، چند لحظه صبر کنید تا من برم لباسام رو عوض کنم !
- باشه
مهیار لباس هایش را عوض کرد و صندلی را کنار کشید ، نگاهی کردم بهش ، با لباس نه چندان راحتی آبی ، و شلوار جین آبی به پیشماومد،تک سرفه ای کردم تا توجه همه به من جلب بشه که راحتر صحبتهام رو بکنم گفتم : خیلی خوب ، گلناز خانم ،من نمیخوام نه شما رو نه دوستتون رو مواخذه کنم ! خودتون هم میدونید روز اولی که خواستید به خونه ی ما بیاید گفتم بدون هماهنگی با من یا برادرم کاری رو انجام ندید ! ایندفعه رو می بخشمتون اما امیدوارم دیگه تکرار نشه ! درسته مهیار ؟
- بله موافقم !
گلناز – خ خخب ! راستش دوست من یعنی یکتا پدر و مادرش همین چند وقت پیش فوت کردن و یکتا جایی برای موندن نداره !
مهیار- تسلیت میگم یکتا خانم ولی متوجه نمیشم آخر کلامتون رو !
گلناز- میخواستم از شما اجازه بگیرم اگر میشه یک مدت کوتاه یکتا هم اینجا بمونه !
گفتم : بمونه ؟
نگاهی به مهیار کردم گلناز حرفش را کامل تر کرد و گفت : ن نه برای موندن ، مثله من که اینجا کار میکنم اونم کار کنه یعنی مثله من ..
مهیار – یعنی ایشون هم میخوان مثله شما اینجا کار کنند؟
گلناز – ب بله البته اگرمیشه ؟!
مهیار نگاهی به من کرد و گفت : نه از نظر ما اشکالی نداره ولی اگر ایشون میخوان اینجا کارکنند باید با قوانین اینجا اشنا باشند بهتره که گلناز خانم شما تمام قوانین رو یکتا خانم بگین !
یکتا – ممنونم از لطفتون ! خیلی ممنونم ! ولی یعنی منم تمام کارهام مثله گلنازه ؟
مهیار مکثی کرد و انگار چیزی یادش آمده گفت : آ...آ...یکتا خانم !
یکتا نگاهی به مهیار کرد و گفت : بله ؟
مهیار - یادتونه اون روز که زخمی اینجا اومدین ؟
یکتا سرش را تکان داد ادامه داد : خب الان یک توضیح به ما بدهکارید بگید ببینم چه اتفاقی افتاده بود ؟ اصلا چرا شما تیر خوردید ؟
- قصه اش طولانیه !
آدم بی صبری هستم واسه ی همین کنجکاوانه گفتم : چرا بهونه میارید خانم ؟ ما حق داریم بدونیم !
مهیار با غضب نگاهم کرد منظورنگاهش رو فهمیدم که یعنی : خب شاید دوست نداشته باشه بگه ، تو رو سننه ؟
شانه ای بالا انداختم نمیتونستم کنجکاویمو کنترل کنم هر روز دوست دارم به چیزای جالب و دست نیافنتی برسم از اینکه یک معمایی رو که بیشتر قتل جنایی یا هرچی هست دوست دارم خیلی اهل هیجان بودم و هستم برای همین جدی شدم و گفتم : خب ؟
یکتا با بی میلی نگاهی به پنجره کرد انگار خاطرات براش دارن دوباره مرور میشن،در حالی که نگاه پنجره میکرد گفت :راستش ....راستش من ، وقتی پدر و مادرم مُردن ، صاحاب خونه مون که مرد رذلیه هر روز می اومد در خونه وکلی داد و قال راه می انداخت که چرا پول نمیدم ! اما خیلی عوضی بود من کمی پول داشتم که برای دفن مادر و پدر عزیزم ....کمی سکوت کردیک قطره اشک از چشمان قهوه ای اش پایین آمد با تمام نیرویی که در جان داشت گفت : تمام پولمو برای دفنشون دادم شبا حتی یک نون خشک هم نداشتم تمام اثاثیه خونه رو هم فروختم باهاش قرضای بابام رو می دادم شده بودم عین مرده متحرک !
یک روز که خواستم برم مسجد محل نماز بخونم حس کردم کسی پشت سرمه ، انگار یکی داره تعقیبم میکنه واسه ی همین سرعتقدممامو بیشترکردم برای اینکه گمم کنه از یک کوچه ی دیگه رفتم
گمم کرد کلی شک کرده بودم باخودم می گفتم که شاید مزاحم باشه یک بار هم می گفتم شایدمنو بشناسه !
اصلا فکرشو نمیکردم که اون آشغال باشه .... گلناز دست هایش را نوازش گرانه روی شانه های یکتا میکشید که گفتم : بعد ! بعدش چی شد اون کی بود؟!
یکتاکمی سکوت کرد تا اینکه گفت :صاحاب خونه ام بود ، بعد از اینکه از مسجد اومدم بیرون وقتی رسیدم خونه حس کردمصدایی از پشت در خونه ام اومده که یهو جلوی چشمای پر تعجب من صاحب خونه رو دیدم با لبخند کثیفی نگام میکرد گفتم : تو اینجا چی کار میکنی ؟
گفت که : خونه خودمه ! خودم اجاره دادم راحتم میتونم بیام پیش یک دختره خوشگل ...
دهنم باز مونده بود که یهو متوجه وضعیتم شدم سریع رفتم چادرمو سرم کردم و گفتم : ازاینجا گم شو بیرون اما سمج تر از این حرفا بود همش تهدید میکرد میگفت میخوام بفروشمش!
یکتاپوزخندی زد و گفت : خدا رو شکر که هیچی تو خونه نبودکه بخواد بگه جلو و پلاستو میریزم تو خیابون هه ! باهزارالتماس بهش گفتم تا خونه رو نفروشه ! که یهو کمی جلو اومد من میرفتم عقب و عقب تر که خوردم به دیوار خراب خونه !دستای کثیفشو روی صورتم گذاشت ،با لبخند زشتش گفت:مگر اینکه...! خیلی ترسیده بودم می ترسیدم بلایی سرم بیاره گفت : مگه اینکه صیغه من شی ! می فهمین یعنی چی؟ ها ؟ می فهمین به یک دختر بی پناه با کثافتی بگن زن من شو ! داشتم خفه میشدم از بغض سیلی محکمی توی صورتش زدم باورم نمیشد که پیرمرد 50 ساله ای مثله اون پس فطرت داره چنین چیزی رو میگه از خونه ام رفت بیرون خیلی ترسیده بودم باهزار آیه الکرسی خوابیدم اما صبح خودمو جای دیگه ای دیدم با تعجب فهمیدم که من خونه ی اون آشغالم ! منو نگه داشته بود خونه اش ! مگر زور بود ؟ خیلی عصبانی شدم واسه ی همین فکر فرار به سرم زد از توی باغ بزرگ خونه اش که داشتم رد میشدم انگار فهمیده بود واسه ی همین هم تیر شلیک کرد و دستم خونیشد و این شدکه می بینید ! و دست گچ گرفته اش رو نشون داد با تاسف نگاهش میکردم دخترک بیچاره ! چه بدبختی هایی داشت هر دو دوباره گفتیم : یکتا خانم غم آخرتون باشه! یکتا لبخند تلخی زد و بعد مهیار گفت : خب با این حساب میتونید اینجا مثله گلناز کار کنید و بمونید !
یکتا با ذوق گفت : ممنون ! خیلی لطف کردید !
هر دو سری تکان دادیم و از روی صندلی بلند شدیم و مهیار به سمت تلوزیون رفت و کنترل را در دست گرفت و مشغول دیدن تلوزیون شد و من هم به اتاق خودم رفتم تا شاید این خاطرات تلخ گذشته را به یاد نیاورم !
ادامه دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۶ ساعت 18:27 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|