هیاهوی بسیار برای هیچ قسمت4
مهراز
نگاهی به کودک معلول کردم و گفتم : کوچولو اسمت چیه؟
- فرهاد
- چه اسم قشنگی داری راستی بچه ها واستون آب میوه خریدم می خورین؟
هر سه سرشان را به علامت مثبت تکان دادند سه آب میوه را به هر یک دادم و خودم هم یک آبمیوه ی پرتغالی برداشتم علی و مریم هم همینطور ولی پندار آب میوه ی آلبالویی و گیلاس را برداشت گفتم : علی شما مدرسه می ری؟
علی – نه
- مریم شما چی؟
- نه
فرهاد -عمو، عمو من می رم !
با نیمچه لبخند همیشگی گفتم : عالیه ، آفرین ! فرهادعمو یک لحظه بیا باهات کار دارم !
فرهاد رو پیش خودم بردم و از آنطرف گفتم : علی ، مریم الان میاییم تا آب میوه تان و بخورید اومدیم !
سری تکان دادند نگاهی به فرهاد کردم روی ویلچر سیاهش نشسته بود آه خدا این بچه ها چه دردی دارن می کشن و هیچ توجهی به اونها نداریم !
- خب فرهاد جان بگو ببینم کلاس چندمی ؟
- کلاس اول !
- خوبه خب عمو جون شما خوب به حرف معلمت گوش می کنی؟
- بله
- خب من اگر بخوام ازت هرچی که یاد میگیری رو به دوستات هم یاد بدی می تونی؟
- به دوستام؟
- آره علی و مریم !
- اوممـــم ! باشه !
- آفرین ! پسر خوب !
دستان کوچک فرهاد را در دستانم گرفتم و با لبخند رو به فرهاد کردم و گفتم :(( عمو جون حالا به دوستات بگو میخوایم چی کار کنیم باشه؟
-باشه
با قدم هایی تند تر جلو رفتم و به علی و مریم نگاه کردم و گفتم : خب من برم دیگه ! مریم با التماس گفت : عمو جون ! دیگه نمیاید اینجا ؟ دستی به موهای قهوه ای مریم کشیدم و گفتم : شاید هفته دیگه !
مریم انگار نارحت شد گفتم : خب اگر قول بدید حرفای فرهادو گوش کنید منم واسه ی سه تاتون جایزه میخرم خوبه ؟
چشمکی به پندار زدم که خواست جواب چشمکم رو بده ولی نتونست و یکی از چشم هایش را با زور گرفت و دستش را روی آن گذاشت ، خنده ام گرفته بود دستی تکان دادم و به فرهاد اشاره کردم ،
از بچه هایی که توی رنج بزرگ شدند خیلی خوشم می امد چون این بچه ها به اندازه ی یک آدم 30 ساله درد توی سینه شان هست ولی بچه هایی که بیشتر پدر و مادرا بدنیا می آورند که اکثرا لوس هستند البته همه نه ! سوار ماشین شدم و صدای ضبط رو بلند کردم و آهنگ مردم(معین) رو گذاشتم :
شمالم تا جنوبم عشق
چه خاک و گندمی دارم
صدام یاری کنه باید بگم چه مردمی دارم
بگم این حق هیچکس نیست که با ثروت فقیر باشه
کسی که فرش می بافه نباید رو حصیر باشه
اگر چه سخته از انسان یک کوه درد می سازه
ولی از مردم ما درد داره یک مرد می سازه
شمالم تا جنوبم عشق
چه خاک و گندمی دارم
صدام یاری کنه باید بگم چه مردمی دارم
نگاه کن بچه های کار چجور تو آب و آتیش اند
تو این روزهای سخت کمک خرج پدر می شند
من و تو مردمی هستیم که گنج از رنج می سازیم
به این تاریخ خورشیدی به این فرهنگ می نازیم
من و تو مردمی هستیم که آینده تو مشت ماست
که از هفتاد نسل غم هزار اسطوره پشت ماست
شمالم تا جنوبم عشق
چه خاک و گندمی دارم
صدام یاری کنه باید بگم چه مردمی دارم
**************************
با ناراحتی به سمت پارک لاله رفتم ؛ پاتوق همیشگی خودم ، وقتی دلم می گرفت اونقدر توی پارک قدم می زدم و به گل ها و درخت هایش ، به مرمی که بدمینتون بدست بودند ، و هر دم یکی گل می خورد یکی میزد واقعا سرنوشت و زندگی هم همینطوره یک خطا بکنی توی زندگیت یکی میزنه و همینطور بیشتر و بیشتر که یهو می بینی داور سوت پایان رو زده و تو باختی و سرنوشت لعنتی برد ، سرنوشتی که خیلی ها دوست دارن دوباره از سر بنویسنش !همین طور که در افکار مشوشم بودم دستی روی شانه هایم خورد به عقب یرگشتم ، صورت پیر آقای محمودی من روبه گذشته ها برد به همون زمانی که کوچک بودم و با آقای محمودی و پسرش نیما بازی می کردم ، آقای محمودی سال های اخر دوره ی تحصیلش را می گذراند ، بیشتر اوقات به خانه ما می امد و با من بازی می کرد ، در این بازی های کودکانه ، دکتر محمودی همیشه نقش سارق حرفه ای را بازی می کرد که آخرسر به دست من دستگیر و روانه زندان می شد . از یاد آوری خاطرات گذشته لبخندی تلخ روی لبانم نقش بست .
ادامه دارد ......