مروا اومد تو اتاقم...ساعت دوازده بود...

-چی کار داری میخوام بخوابم!

-حالا میخوابی...خب...

-خب زودتر بنال برو!

-باشه...مامان چی میگه؟!

با گیجی گفتم:

-چی چی میگه؟!

-میگه چند وقته ناراحتیو همش تو فکری و این چیزا..حالا ماجرا چیه؟!

عصبی گفتم:

-مامان واسه خودش یه فکرایی کرده که بهش گفتم...فقط به خاطر کار خسته ام..همین!چیز دیگه ای هم هست؟!

-نه اتفاقا تو داری دروغ میگی و از همه پنهون میکنی!ولی خواهشا منو خر فرض نکن منم این مدت تو نخت بودم میدیدم همش فکرت مشغوله...

بی حوصله انکار کردم:

-خب تو هم توهم زدی خواهر من!

-اه مرمر چرا میخوای دروغ بگی؟!از همه مخفی کنی؟!خب شاید بتونیم کمکت کینم..حداقل به من بگو...!

چی میگفتم بهش...میگفتم که همین امشب نامزدیمو با همایون بهم زدم و دعوا کردم؟!...میگفتم مغزم هنگه و حتی خودمم نمیدونم چه مشکلی دارم؟!...با درموندگی جواب دادم:

-مروا باورت میشه خودمم نمیدونم چمه؟!گیجم...

-اخه چرا خواهری؟!

-نمیدونم...فقط یه چیزیو بهت میخوام بگم...ترخدا جیغ و داد نکن فقط گوش بده!

سرشو تکون داد و گفت:

-باشه...بگو...

ماجرای امروزو براش تعریف کردم...چشماش لحظه به لحظه گشادتر میشد و قیافش متعجب تر...وقتی گفتم باهاش بهم زدم با صدایی نه چندان بلند گفت:

-چـــــــــــــــــی؟!!

دستمو جلو دهنش گرفتم و گفتم:

-هیس!الان میشنون!همین که شنیدی!

مروا که تو شوک بود گفت:

-مرمر چرا این کارو کردی؟!به خاطر این موضوع مسخره؟!چرا به مامان و بابا نگفتی؟!

-اخه چی میگفتم؟!خودمم موندم توش...

-بالاخره که اونا میفهمن!خانوداه همایون اخرش زنگ میزنن اینجا یا میان!اونوقت چی؟!

-نمیدونم...برام مهم نیست که از همایون جدا شدم باید خیلی وقت پیش این کارو میکردم،اون ادمی نبود که بخوم یه عمر باهاش زندگی کنم،بهتره خودش باعثش شد...من که فردا دارم میرم...اگه شد تو به مامان اینا بگو که در جریان باشن!میگی؟!

دستشو رو شونم گذاشت و گفت:

-اره عزیزم!تو هر تصمیمی بگیری بهش احترام میذاریم!منم از همایون خوشم نمی یومد ولی به خاطر تو چیزی نمی گفتم!میفهمیدم ازش ناراحتی ولی گفتم به خودت ربط داره!باشه من به مامان اینا میگم تو نگران نباش!

همو بغل کردیمو گفتم:

-مرسی خواهری!

-باشه حالا تو بخواب فردا باید بری!وسایلتم که اماده نکردی!

-فردا زود بیدار میشم جمعشون میکنم!

-باشه شب بخیر...

-شب بخیر...

پتو رو کشیدم تا رو صورتم و رفتم زیرش تا خوابم ببره...

ساعتو کوک کرده بودم که زودتر بیدارم کنه تا وسایلمو جمع کنم...با اولین زنگ بیدار شدم و خاموشش کردم...شب دیر خوابیده بودم و الانم ساعت پنج بود...خوابم میومد ولی مجبور بودم اماده بشم...رفتم یه چمدون کوچیک اوردم و تند تند چند دست مانتو شلوار رسمی و یه سری لباس راحتی و بعدش لوازم مورد نیازمو اوردم و گذاشتم توش...خیلی مرتب نبود ولی هول هولکی بود دیگه...وقتی جمع کردن وسایلم تموم شد بی سروصدا برای اینکه بیدار نشن رفتم تو اشپزخونه و صبحونه مختصر خوردم و خودم اماده شدم...یه مانتو سرمه ای که بلندیش تا سر زانوم بود پوشیدم با شلوار و روسری ساتن مشکی...کیف و کفش مشکیمو هم برداشتم نشستم جلو میز ارایش...خط چشم کشیدم یکم ریمل زدم با یه رژ صورتی کمرنگ...خوب شدم...ادکلنم زدم و با چمدون و کیفم اومدم بیرون اتاق...با دیدن بابا و مامان و مروا که تو هال نشسته بودن تعجب کردم...گفتم:

-شما اینجا چی کار میکنید؟!بیدارتون کردم؟!

مروا که موذیانه نگام میکرد گفت:

-دیدی میخواست یواشکی بره مچشو گرفتیم!ای موجود خبیث...داشتی در میرفتی؟!ما هم کشک اره؟!

خندیدم و گفتم:

-نه به خدا نمی خواستم بیدارتون کنم...خب من دارم میرم...

بابا بلند شد اومد طرفمو کفت:

-شما خودت نمیری...

-پس با کی برم؟!

-یه اقای جوونی به اسم اقای سهیلی گفت میاد دنبالت...گفت رئیستونه...

پویان؟!..چرا هرچی میخوام ازش فرار کنم بیشتر جلوم سبز میشه؟!...سعی کردم ناراحتیمو مخفی کنم و گفتم:

-خب میگفتی خودم میام...

-نه بابا خودش گفت همه میخوان باهم برن...منم قبول کردم...پسر به نظر خوبی میومد...

زیر لب نالیدم:

-اره خیلی...

صدای زنگ اومد...مروا رفت سمت ایفون...گفت:

-اقا رئیستونه...

چپ چپ نگاهش کردم...بابا و مامان و به نوبت بغل کردمو با مروا هم یه خداحافظی درست و حسابی کردم و مامان از زیر قران ردم کرد و با کلی اصرار راضیشون کردم تا دم نیان ولی بابا گفت که وسایلمو میاره...مامان گفت:

-لباس گرم بردی؟!اونجا سردتره ها!

-اره مامان جان،بردم!خداحافظ...

-خداحافظ مادر...

باهم از خونه خارج شدیم..درو باز کردم پویانو دیدم با یه تیپ محشر...کلا خوش تیپ بود...یه شلوار مشکی با یه کت سورمه ای تنش بود...با بابا دست داد و سلام کرد...بابا هم جوابشو داد...پویان چمدونمو گرفت و گذاشت پشت ماشین...یکم با بابا حرف زدن و بابا برای اخرین بار منو بوسید گفت:

-مواشب خودت باش خوشگلم...باشه؟!مارو هم بی خبر نذاری...

با مهربانی نگاهش کردمو گفتم:

-چشم بابایی...دیگه واقعا خداحافظ...دلم واستون تنگ میشه...

-خداحافظ دخترم...

سوار ماشین شدم و از پشت شیشه براش دست تکون دادم...تا وقتی که از کوچه خارج نشدیم بابا نرفت تو...دلم واسشون تنگ میشد...

پویان گفت:

-شما که همیشه یادتون میره ولی سلام..

با بی حوصلگی و خواب الودگی گفتم:

-سلام...خودم میتونستم بیام چرا شما زحمت کشیدید؟!

با اخم کمرنگی گفت:

-زحمت نیست!وظیفه بود یه جورایی!

-اونوقت چرا؟!

حرفو سریع عوض کرد و گفت:

-راستی اون پسره که دیروز جلو در خونتون بود اشناتون بود؟!اخ یه جوری نگات کرد ما رو باهم دید...

هیچ نگفتم...یعنی نمی تونستم چیزی بگم...نمی خواستمم کسی راجب گذشته ی سیاهم بدونه...همایون تو اون گذشته بود...گفت:

-نگفتی؟!

-اره...

-کی بود؟!

با عصبانیت گفتم:

-شما عادت دارین تو زندگی خصوصی مردم پرس و جو کنین؟!

خودشو جمع و جور کرد و گفت:

-معذرت میخوام منظور بدی نداشتم!چرا اول صبحی اعصابت خرابه؟!

سرمو به پشتی صندلی تکیه دادمو گفتم:

-خسته ام خوابم میاد...

نگاهی بهم کرد و گفت:

-معلومه...ولی هنوز از یه چیزی ناراحتیا...چشمات تازگیا یه غمی داره که درکش نمی کنم!

چراا همه گیر دادن به چشمای من؟!مگه چشمای من گوی سحرامیز یا چیزیه که همه میگن از تو چشات معلومه؟!...

-چشمای من مگه چه جوریه که همه همینو میگن؟!همه واسه خودشون توهم زدن!

-اخه چشمات خیلی صاف و زلاله...وقتی بهشون خیره میشی نمیدونی...

حرفشو ادامه ندادو به رو به روش نگاه کرد...منم ساکت موندم و چیزی نگفتم...یه ربع بعد به شرکت رسیدیم...باید پرونده هایی که میخواستیمو برمیداشتیم...چندنفر دیگه هم قرار بود بیان و تنها خانم گروهشون من بودم...به طرف فرودگاه حرکت کردیم...بعد از کلی علافی تو فرودگاه و تحویل گرفتن بارها بالاخره سوار هواپیما شدیم...جای من و پویان کنار هم بود...بقیه هم اون طرف ما...با ازردگی گفتم:

-نمیشه من یه جای دیگه بشینم؟!اینجا راحت نیستم...

خیلی جدی گفت:

-نه نمیشه!همین جا جات خوبه...

غرغری کردمو نشستم...لجباز یه دنده حسود...خیلی خوابم میومد تصمیم گرفتم این چند ساعتو بخوابم...

با تکان دست کسی بیدار شدم...پویان بالا سرم وایساده بود...چپ چپ به دستش که رو بازوم بود نگاه کردم که سریع برش داشت...

-بیدار شو رسییدم خانم خواب الو...

بدنم کوفته بود کیف دستیمو برداشتم و دنبالش راه افتادم...وقتی وسایلمونو تحویل گرفتیم و خواستیم بریم.بیرون فرودگاه یه ماشین کنار خیابون بود بوق زد...پویان گفت:

-بیا...

-اون کیه؟!

مثل پیرزنای غرغرو دستشو زد کمرش وسط خیابون و گفت:

-شد تو یه بار حرف گوش کنی؟!خب بیا ادم ربا که نیست!

رفتم طرفشو با لبخند گفتم:

-خب باشه حالا!بگو کیه دیگه...

-بابامه...اونم باید باشه...

نفس راحتی کشیدمو گفتم:

-خوبه...

با اخم نگام کرد و گفت:

-یعنی چی؟!یعنی تنهایی به من اعتماد نداشتی؟!

با خونسردی زل زدم تو چشماشو گفتم:

-نه!به هیچ مردی به جز بابام اعتماد نداشتم و ندارم!

نفسشو با حرص بیرون داد و گفت:

-عالیه!

پوزخندی زدم...خب ناراحت شه...همه مردا یه جورن...اخر خوبیشون هم بدیه...سوار ماشین شدیم...

-سلام اقای سهیلی...

-سلام خانم کیایی...خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم شما هم اومدید!

پویان پوزخندی زد ولی هیچی نگفت...عوضش برای اینکه حرصشو دربیارم لبخندی زدم و گفتم:

-شما لطف دارین منم وقتی فهمیدم شما هم هستین خیالم راحت شد!

در جوابم لبخندی زد و به صورت پسرش که با اخم منو نگاه میکرد چشمکی زد...منم سرمو تکیه دادم به شیشه و مشغول تماشای بیرون شدم...
چقدر شهر قشنگی بود..تا حالا نیومده بودم ولی تو نظر اول به نظرم خیلی شهر اروم و دوست داشتنی اومد...باید موقعی که بیکار بودم کامل میگشتمش...بعد از یه ساعت به هتل مورد نظر رسیدیم...با دیدنش چشمام چهارتا شد!!!!!!!!!

هتل عباسی...عجب هتلی بود...مثل کاخ بود...پویان پیاده شد و کنارم ایستاد و نگاه تحسین امیزم رو دید...

-خوبه؟!

با ناباوری پلک زدم و گفتم:

-اره خیلی!لازم نبود این همه خرج کنی یه جای معمولی ترم میشد بریم!

عینکشو دراورد و گفت:

-بالاخره برای اولین بار یه خانم به ما افتخار دادن باهامون اومدن سفر...

اوه چه جنتلمن!!!باباش گفت:

-پسرم خانم کیایی رو منتظر نذار بریم تو همه خسته ایم...

باهم رفتیم داخل...خیلی هتل قشنگی بود...نمیشد ازش چشم برداشت...تعریفشو خیلی شنیده بودم...بعد از اینکه کلیدا رو بهمون دادن و سه نفر چمدونامونو برامون تا دو اتاق بردن ماهم به طرف اتاقامون حرکت کردیم...کیلیدو گرفتم و از اون اقائه تشکر کردم و رفتم تو...قبل از اینکه درو ببندم پویان اومد جلو در و گفت:

-اگه به چیزی احتیاج داشتی خبرم کن!

بهش خیره شدم و گفتم:

-از کی تا حالا شما اینجا مشغول به کار شدید؟!

چشم غره ای بهم رفت و با حالت قهر از در بیرون رفت...
حقته بچه فوضول خودشیرین...ولی کاراش به نظرم بامزه میومد...

وسایلمو جای مناسب گذاشتم و بدون اتلاف وقت خودمو رو تخت دونفره اتاق پرت کردم و پتو رو رو خودم کشیدم...خیلی خوابم میومد همین که چشمامو بستم خوابم برد...

دیگه مزاحمی نبود که بیدارم کنه...بعد از ظهر که بیدار شدم دیگه خسته نبودم...پنجره رو باز کردم ولی با باد سردی که بهم خورد بستمش...بدیش این بود که روزاش گرم و شباش به خاطر موقیعیت جغرافیاییش سردتر بود...کمی دستامو بهم مالیدم تا گرم بشم...
رو مبل راحتی که یه گوشه اتاق چیده بودن نشستم و گوشیمو برداشتم تا به مامان اینا خبر بدم رسیدم...میدونستم منتظرن...با اولین بوق جواب داد...مروا بود...

-سلام مروا...

-سلام مرمر..خوبی؟رسیدی؟

-اره خوبم...رسیدم...خواستم بهتون خبر بدم...

-خوب کاری کردی...مامان همش نگران بود و هی غر میزد...

-گوشیو بده باهاش حرف بزنم...

قبل از اینکه مامان جواب بده گفتم:

-مروا؟!

-چیه؟!

-تو قضیه همایونو به مامان اینا گفتی؟!

-نه هنوز..ولی میگم بهشون...

-ببین یه جوری بگو ناراحت نشن...یعنی ناراحت که میشن!ولی زیاد نه...خانوادش بالاخره زنگی چیزی میزنن...

-اره مواظبم...خب از من خداحافظ...

-خداحافظ...

صدای مامان تو گوشی پیچید...

-سلام دخترم...

-سلام مامانجون...خوبی؟

-اره گلم صدای تو رو شنیدم مگه میشه بد باشم؟!جات راحته مامان؟!مشکلی نداری؟!

-نه مامان جون..وتو نگران هیچی نباش...هم جام خوبه هم من راحتم...تنها هم نیستم که...تو اصلا غصه نخور...

-باشه مادر...فقط زنگ بزن منو بیخبر نذار...

-به روی چشم مامان...

-چشمت بی بلا...خب عزیزیم کاری نداری؟!

-نه بابا نیست؟!

-نه عزیزم نیست...

-پس بهش سلام برسون خودم بعدا بهش زنگ میزنم...

-باشه مادر...

-خب دیگه خداحافظ...

-خداحافظ دخترم...

گوشیو قطع کردم و انداختمش رو عسلی...

حوصلم سر رفته بود..حالا باید چی کار میکردم؟!...

برای اینکه سرحال بشم یه اهنگ با گوشیم گذاشتم و شروع کردم قر دادن...رقصم خوب بود و همیشه اینجور وقتا میرقصیدم شنگول بشم...
بعد نیم ساعت تخلیه انرژی رفتم تا یه دوش بگیرم...حوله و لباسامو بردم....
شیر اب گرم و باز کردم و با لباس زیرش وایسادم...بهم ارامش میداد...
بعد از یه دوش ابگرم سرحالتر شدم..موهامو سریع با حوله خشک کردم تا سرما نخورم...یه لباس گرم تنم کردم و وایسادم جلو اینه و سشوارو برداشتم...موهام که کامل خشک شد با شوه کردمش و پشت سرم دم اسبی بستم...خیلی بهم میومد...
مشغول ارایش کردن بودم که چند ضربه به در خورد...
یعنی کی بود؟!!...
روسریمو سرم کردم و مانتومو سریع پوشیدم و رفتم جلو در و درو باز کردم...پویان بود...
یه نگاه به من انداخت...از بالا تا پایین از پایین تا بالا...همیشه ادمو با نگاهش میخورد...
سرشو انداخت پایین...بعد چند لحظه گفت:
-بیا بریم شام بخوریم...گفتم حتما گرسنه ای...
اروم گفتم:
-اره...باشه الان میام...اماده بشم...
نفس عمیقی کشید و گفت:
-باشه من منتظرت میمونم...
-اوهوم...پس فعلا...
-خداحافظ...
درو بستم...همون جا پشت به در تکیه دادم...چرا اینجوری شدم؟!...چرا وقتی کنارم بود هول میشدم؟!!...چندتا نفس عمیق کشیدم تا حالم بیاد سرجاش...وقتی از جلو اینه رد شدم و یقه باز لباسمو دیدم تو دلم گفتم خاک تو سرت مرمر...اینجوری رفتی لو بیچاره هی میگی چرا نگات میکنه...

رفتم سمت کمدی که لباسامو توش اویزون کرده بودم...چی بپوشم؟!...یه مانتوی قهوه ای با شال نارنجی تیره انتخاب کردم...یه رژ اجری هم زدم و رفتم بیرون...
به دیوار رو به رو تکیه داده بود...با دیدن من لبخندی زد و گفت:
-بیا بریم...
سرمو تکون دادم و باهم راه افتادیم...در اسانسورو باز کرد و باهم رفتیم تو...طبقه سه رو زد...سرمو بلند کردم دیدم داره بهم نگاه میکنه...منم تو چشماش نگاه کردم...
طبقه سوم...صدای بیروح ضبط شده اعلام کرد...کلا ما این چند طبقه رو بهم خیره بودیم...
درو باز کرد و از اسانسور خارج شدیم و به طرف رستوران هتل رفتیم...اقای سهیلی هم پشت میز نشسته بود...پویان صندلیو واسه من عقب کشید و من روش نشستم...خودشم رو به روم نشست...
اه...وقتی اینجوری بهم زل بزنه که نمی تونم راحت باشم...
چند دقیقه بعد یکی از مدیرای شرکت هم به اسم اقای زمانی اومد...

-سلام اقای سهیلی...سلام پویان..
پویان فقط سرشو تکون داد...بعد رو به من کرد و با لبخندی خاص گفت:
-سلام سرکار خانم...خوشحال شدم دیدمتون...
پویان با اخم به اقای زمانی خیره شده بود و با همون اخم به طرف من برگشت...منم دست پاچه گفتم:
-سلام اقای زمانی..خیلی ممنون...
خواست بشینه رو صندلی کنار من که پویان سریع بلند شد و با لحن جدی گفت:
-سعید جان شما بفرما اینجا بشین بابا انگار باهات حرف داشت...
سعید از جدیتش جا خورد و ناچار کنار اقای سهیلی نشست...خود پویانم پیش من نشست...انگشتای تو هم قفل شده شو که روی پاش بود به وضوح میدیدم و هربار که اقای زمانی به من نگاه میکرد که هر نگاهش با یه لبخند بود انگشتاشو بیشتر بهم فشار میداد و نگاه تهدید امیزی بهش مینداخت...
میخواستم بهش بگم بابا دستت شکست ولش کن...زمانی هم که از همه جا بیخبر...با خودم میگفتم این همه تحویل گرفتن برای چیه...
شامو به زور خوردم و زودتر از بقیه به یه بهانه از سر میز بلند شدم و داشتم میرفتم سمت اتاقم که صدای پاهای یه نفرو پشت سرم احساس کردم...
پویان داشت دنبالم میومد...وایسادم تا بهم برسه...اومد دقیقا جلوم وایساد و با صدای خشمگینی گفت:
-دیگه به این مرتیکه رو نمیدیا!!!فهمیدی؟!سعی کن جایی هم همو نبینین!
با لجبازی گفتم:
-چرا؟!
عصبی دستی تو موهاش کشید و گفت:
-تو کاری که من میگم رو بکن!
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:
-ببخشید ولی من یه حرف غیر منطقیو به هیچ وجه قبول نمی کنم!و لزومی به این کار نمیبینم!
دندوناشو رو هم فشار داد و غرید:
-ببین با اعصاب من بازی نکن لج هم نکن فهمیدی؟!وقتی میگم نمی خوام این یارو رو دور و برت ببینم یعنی نباید ببینم روشن شد؟!
-چرا اینقدر روش حساسی؟!
بهم نگاه کرد و گفت:
-چون از نیتش و طرز نگاهش بهت خوشم نمیاد..توهم بهش اعتنایی نکن!
بدون هیچ حرفی رفت...با فکری مشوش درو باز کردمو رفتم تو...لباسمو عوض کردم و کلافه خودمو رو کاناپه انداختم و غرغر کردم:
-خب بگو دردت چیه دیگه...از این سکوتت خسته شدم...باید بفهمم تو چته پویان سهیلی...باید اعتراف کنی...