گفتم:
-نه...
-به خدا من مدرکم الکی نیست!میخوای میارم نشونت میدم ببر پیش هرکی خواستی تایید کنه!خوبه؟!
-باشه قبول کردم حالا چرا انقدر برات...
نگاه خاصی بهم کرد که حرفمو عوض کردم:
-چرا انقدر براتون مهم شده؟!
با همون نگاهش گفت:
-یه بار دیگه بگو...
-چیو؟!
-همون حرف قبلیتو!فکر کردی نفهمیدم عوضش کردی؟!
-چیزی نگفتم...
-چرا گفتی!
-نگفتم...
-بگو دیگه...
چه سیریشی بود!!!!!!....از شانس خوبم همون موقع همه رسیدن و سوالش بی جواب 
موند و منم نفس راحتی کشیدم...تمام مدت جلسه که مشغول توضیح دادن شریاط قرارداد و محصولاتمون و این چیزا بودم و یه جورایی جلسه رو دست گرفته بودم،سنگینی نگاهشو به وضوح حس میکردم ولی با هر بدبختی بود خودمو کنترل کردم تا تپق نزنم...اخر جلسه که حرفام تموم شد چند لحظه ای همه ساکت بودن منم از فرصت استفاده کردم یه چشم غره ی درست حسابی بهش رفتم که چشمکی زد بهم و روشو کرد اونور...یعنی اون موقع میخواستم بپرم طرفش موهاشو بکنم...پویان حرفای اخرو زد و قرار شد تا برای بستن قرارداد نهایی ما بریم شرکتشون.وقتی همه رفتن با حرص پرونده هارو رو هم کوبیدم تا ببرمشون تو اتاقم که پویان گفت:
-محکم تر بکوب شاید فرجی شد همش پاره شد!
چپ چپ نگاهش کردم که خندید...سنگ پای قزوین که میگن همینه...هرهر داره میخنده...خواستم برم که گفت:
-چرا انقدر عصبانی شدی یهو؟!
نفس عمیقی کشیدم تا کار دست خودمو خودش ندم...برگشتم طرفشو گفتم:
-یعنی شما نمیدونی؟!
-نه!از کجا بدونم!
چه رویی داشت!...
-خب پس!من خیلی کار دارم باید برم...
-نگفتی؟!
-شما امروز قرص نگفتی خوردی؟!اصلا میخوام نگم تا از فوضو...تا از کنجکاوی بمی...یعنی ...اه...اصلا به شما چه ربطی داره؟!
خندید و گفت:
-تا از فوضولی بمیرم؟!چرا انقدر خودتو اذیت کردی میگفتی!
-خب خداروشکر خودتون فهمیدید نیازی نیست بهتون بگم فعلا!
از دفتر اومدم بیرون!وای خدااااااا...سروکله زدن با این اعصاب فولادی میخواد!میترسم از دستش دیوونه شم یه روز...

چهارمین ماه کاریمو تو شرکت میگذروندم...چون کارم خیلی خوب بود و کلی از قراردادا و سفارشا و وارداتو با سود یا تخفیف خیلی عالی گرفته بودم هم حقوقم به میزان قابل توجهی افزایش پیدا کرده بود هم با پاداشایی که بهم دادن و کمک بابا تونستم یه 206 صندوق دار مشکی بخرم و این طوری رفت و امدم راحت تر شده بود...از اون طرف مروا و فرزاد هم بیشتر همو میدیدن و خیلی با خصوصیات همدیگه اشنا شده بودن و مروا از تو حرفاش فهمیده بود که انگار قصدش ازدواجه و حتی یه بار هم مامان فرزاد باهاشون بیرون رفته بود...مروا هم که پسره رو هنوز هیچی نشده حسابی تو دستش گرفته بود و اون بدبخت بدون خبر دادن به مروا اب نمی خورد...مامان همایون هم ما رو دعوت کرد و رفتیم خونشون...خانوادش خوب بودن ولی توشون احساس راحتی نمی کردم زیاد...و به نظرم همایون دوباره داشت اون اخلاق قبلیشو از سر میگرفت و من از این بابت اصلا خوشحال نبودمهم من کمتر بهش زنگ میزدم هم اون ...مژده هم که با پسر عموش نامزد کرده بود و از قرار معلوم از مدت ه قبل خاطر همو میخواستن اینو اون روزی که اومد خبرشو بهم داد فهمیدم که با هول پرید تو اتاقمو گفت:
-مرمر...مرمر یه خبر خوب!
-چی شده مژده؟!به سلامتی همون یه ذره عقلم از دست دادی؟!
-نه بیشعور...راجب پسر عموم یادت هست چی گفتم؟!
-نه...اهان اره...که اومده بودن خواستگاریت...و تو هم از اون خیلی خوشت میومد؟!
-اره...حالا بگو چی شده؟!
-چی شده؟!
-امشب قرار گذاشتن بیان واسه نشون کردنم!
از جام بلند شدم و محکم تو بغلم گرفتمش...

-عزیزم برات خیلی خوشحالم..خیلی خیلی تبریک میگم...

با خوشحالی گفت:

-مرسی مرمری...نمیدونی چقدر ذوق دارم...انگار رو ابرام!

تو چشماش خیره شدم...خیلی خوشحال بود و از نگاش عشق پیدا بود...رسیدن به عشق خیلی قشنگه...

-برای عقدم دعوتت میکنم!

-حالا بذار نامزد شین!شاید اومدن دیدن تو چه جوری هستی پشیمون شدن!

زد تو سرمو گفت:

-سق سیاه!ب حرف گربه سیاه بارون نمیاد!با اون چشمات واقعا هم مثل گربه میمونی!

-نکبت!اصلا ایشالله بترشی!

-من برم تا تو ما رو تو گور نکردی...خداحافظ...

-بای...بازم مبارک باشه دوستم...

-مرسی

تمام تفریح من کار کردن شده بود به جز اینکه جدیدا پرک خواهر پویان زیاد باهام تماس میگرفت و باهم صمیمی شده بودیم...دختر خوبی بود بیش از حد احساساتی و هیجان زده بود و به نظرم به طرز عجیب غریبی هم منو دوست داشت...نگاه پویان بهم خیلی فرق کرده بود و توش چیزی بود که اصلا نمی فهمیدم و منم یه جورایی بیشتر بهش توجه میکردم البته غیر مستقیم و گاه نا گاه میومد تو فکرم و بیرون کردنش از ذهنم سخت بود...تو فکر بودم که ناگهان به چیزی برخوردم...تعادلمو با گرفتن دیوار حفظ کردم..سمیرا بود...

-عاشق شدی اینجوری تو فکری؟!
-نه بابا این چیزا تو مرام من نیست!تو چرا هیچ کاری نکردی؟!
-میخواستم بخوری زمین بهت بخندم!
-بس که بیشعوری!
-نظر لطفته!
-قابلی نداشت!حالا کجا میرفتی؟!بخش کنترل کیفی کار داشتم...تو چی؟!
-چای میخواستم...
-شنیدی خانم ملکی نامزد کرده؟!
مژده رو میگفت...
-اره...
-امروز شیرینیشو داد...دختر خیلی خوبیه...
ای مژده ی بیشعور به من شیرینی ندادی؟!...
-اره دختر خوبیه...منم برم چاییمو بریزم...
-بمیری...برووو
رفتم یه لیوان چایی ریختم و برگشتم تو اتاقم...هوا یکم سردشده بود و میچسبید...لیوانو بردم سمت دهنم که یهو در باز شد...نگاه خشک شده ام چرخید و پویان رو دید...اومد تو درو بست و نشست رو به روم...با اندک خشمی گفتم:
-شما در زدن بلد نیستی ؟!
-نه!خب کار واجب داشتم!
-یه در زدن اینقدر طول میکشید؟!
-اره دیگه...تا من در بزنم تو بفهمی منم و بعد ایا بذاری بیام تو یا نذاری کلی طول میکشه!
-حالا کار واجبتونو بگید!
-چند وقت دیگه باید بریم یه جور ماموریت کاری!
-چی؟!
-اقای سلطانیو یادته؟!که باهامون یه قرارداد توپ بست؟!
-اره...
-خب!حالا میخواد برای کنترل کیفیت جنساشون بیاد کارخونه...ما هم باید بریم!
-کجا هست!؟
-اصفهان!میای؟!
با دودلی گفتم:
-نمیدونم...باید به خانوادم بگم...بعدشم دوره...
-نه صبح راه بیفتیم عصری رسیدیم...تازه همش که کار نیست...میریم میگردیم...
بدم نمی گفت...هم کارمو انجام میدادم هم یه مسافرتی میرفتم خوش هم میگذشت...
-ببینم چی میشه...حالا کی باید بریم؟!
یه ذره فکر کرد..گفت:
-بیست و پنجم همین ماه...میشه...هشت نه روز دیگه...باید بیای چون تو هم تو اون جلسه بودی زبون اینارو هم بهتر میفهمی!
با خنده گفتم:
-کیارو؟!
-همین سلطانیو هم کاراش...
یهو جدی شد و صاف نشست سر جاش گفت:
-یعنی فقط در حد کاری باهم حرف میزنین فهمیدی؟!
از حساسیتش جا خوردم...ولی به روش نیاوردمو گفتم:
-حالا بذار من بیام...
از جاش بلند میشد که گفت:
-میای...وقتی من میگم یعنی میای...
چشمامو باریک کردمو گفتم:
-شما؟!
با تعجب گفت:
-من کیم؟!یعنی چی؟!
-یعنی شما کی هستید که به من دستور بدید؟!
-اهان از اون لحاظ!ببین دلمو نشکن بذار یه بار فکر کنم به تو زور گفتم...
با خنده گفتم:
-پویان...
حرفمو خوردم...چرا جدیدا سوتی میدادم؟!...با لبخندی مرموز گفت:
-یه بار دیگه بگو...
-چیو؟!
-همینی که الان گفتی!
-چیزی نگفتم!
اهی کشید و گفت:
-بالاخره که میگی...فعلا خداحافظ...
-خداحافظ...

اون روز خیلی خسته نبودم...درو باز کردم و رفتم تو خونه...به خاطر سرما نمی شد تو حیاطمون نشست...
-سلام مامان...
-سلام دخترم،خسته نباشی...
-مرسی مامان جونم،تو هم خسته نباشی...
-برو لباساتو عوض کن چای دم کردم بخور خستگیت در بره...
-باشه...
اومدم تو اتاقم...مانتومو دراوردمو نشستم لب تخت...به اتفاقای امروز فکر کردم،به پویان،به اینکه اگه برم ممکنه چه اتفاقایی بیفته...باید از بابا و مامان میپرسیدم که میذارن برم یا نه...خودم خیلی دوست داشتم برم...میخواستم یه جوری راضیشون کنم ولی هنوز نظرشونو نمیدونستم...شب بود که بابا اومد خونه...رفتم پیشش:
-سلام بر بابای خودم...
-سلام دختر گلم...
-بابایی...
-جون بابا...
مروا اومد تو هال و گفت:
-بابا هر وقت مرمر اینجوری حرف میزنه یعنی یه چیزی میخواد...
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
-تو یکی ساکت...
بعد رو کردم به بابا و گفتم:
-بابا...واسه کارم باید برم اصفهان...
بابا سریع نگاهم کرد که گفتم:
-فقط واسه یه هفته...اونم با چندنفر...خودم تکی نیستم که...واجبه وگرنه قبول نمی 
کردم...
بابا تو فکر رفت...خدا کنه بذاره برم...و از همه همه تر اینکه مامانو باید راضی کنم...حتی اگه بابا هم اجازه میداد راضی کردن مامان سخت بود...منتظر نگاهش کردم و گفتم:
-چی شد بابا؟!میذاری برم؟!
دستی به شقیقش کشید و گفت:
-اخه با کیا میخوای بری؟!من از کجا بدونم جای تو اونجا مطمئنه؟!-بابا مطمئن باش چون هم چندتا از همکارا میان هم رئیس شرکتمون...
-نمیدونم چی بگم...مامانت چی میگه؟!
با شک و تردید گفتم:
-گفتم اول از شما اجازه بگیرم..بعد به مامان بگم...
-به هر حال...اگه خودت مطمئنی منم مشکلی ندارم ولی هرچی مامانت بگه...
با التماس گفتم:
-خب بابا شما که میدونی مامان نمیذاره!
صدای مامانو شنیدم که گفت:
-چیو نمیذارم؟!
برگشتم نگاهش کردم...با چشم های ریز شده به من خیره شده بود...
-نگفتی مرمر خانوم...
-هی..هیچی مامان...از بابا پرسیدم گفت اشکالی نداره...میخواستم بهت بگم...
-اونو که میدونم...چیو میخوای بگی؟!
بالاخره که باید میگفتم...یا میذاشت یا نمی ذاشت...دلو به دریا زدم و گفتم:
-شرکتمون گفته که باید .اسه یه قرارداد یه هفته برم اصفهان...واجب هم هست،امنیتم داره...چند نفر دیگه هم هستن...حالا میذاری مامان جان یا نه؟!
مامان رو به بابا کرد و گفت:
-ایرج...تو میذاری بره؟!
بابا نگاهشو از صفحه تلویزیون برداشت و گفت:
-اره خانم...میگه واجبه،خودش میگه از هر لحاظ مطمئنه...ما هم به دخترمونن اطمینان داریم...چرا نذارم؟!
مامان که بهونه ای برای نه گفتن پیدا نکرده بود گفت:
-مرمر میخوای بری؟!
سرمو تکون دادم و مظلوم زل زدم تو چشماش...مثل همیشه مهربون شد و گفت:-باشه منم مخالفتی ندارم فقط مواظب خودت باش هرشبم به ما زنگ بزن...حالا کی باید بری؟!
-هفت هشت روز دیگه...
-باشه مادر برو...
پریدم بغلشو بوسش کردم و گفتم:
-مرسی مامان جونی...خیلی خوبی...
مامان از خودش جدام کرد و گفت:
-باشه انقدر چابلوسی نکن....-نه مادر من چابلوسی چیه؟!حقیقته...
مروا از روی مبل گفت:
-منم اجازه میدم بری...
-کی از تو اجازه خواست؟!نخود هر اش!
-خودتی...سوغاتی نیاری شیرمو حلالت نمی کنم...گز بیاریا...وگرنهه گزت میکنم...
-ارزوهای قشنگی داری ابجی جونم...دریغ از یه ریال سوغاتی واسه تو!
-بس که بیشعوری نکبت...
-تو بیشتر...
یهو بابا گفت:
-دخترم بهتره به نامزدت هم بگی که نگران یا دلخور نشه...
با بی میلی گفتم:
-باشه بابا بهش میگم...
شامو که خوردیم رفتم تو اتاقم بخوابم...حرف بابا یادم اومد...ولی فعلا وقت بود...بعدا هم میتونستم به همایون بگم دارم میرم...فقط بگم نه اجازه بگیرم...


با خواب الودگی رفتم تو اتاق...کیفمو گذاشتم رو میز و خواستم بشینم اولین کسی که اومد تو اتاقم پویان بود...از دیدنش خوشحال شدم...ولی چیزی نگفتم که جو گیر نشه...-سلام خانم...
-سلام آقای سهیلی...
با دلخوری گفت:
-اخرش من از دست تو دیوونه میشم...نمی تونی راحت تر صدام کنی؟!
چپ چپ نگاهش کردم که گفت:
-خب باشه حالا پرتم نکن بیرون...خواستم بپرسم میای یا نه؟!
یه ذره مکث کردم بعد گفتم:
-اره میام...
با خوشحالی گفت:
-واقعا میای؟!
-نه خواستم الکی ذوق کنی بهت بخندم...
جدی پرسید:
-شوخی نکردم که..میای یا نه؟!
با بیخیالی گفتم:
-اگه مشکل شنوایی ندارین گفتم میام!
-خوبه...
و بدون خداحافظی رفت بیرون...بیشعور عقده ای حسود فوضول...ادم نیستی که...حیف من که...که چی؟!یه لحظه از چیزی که تو فکرم بود جا خوردم...نه اصلا امکان نداشت...مسخره ترین چیز ممکن بود!!!!!!!...چندبار زدم تو صورتم تا ببینم بیدارم یا نه...اره بیدار بودم..و فکرام هم توهماتی بیش نبود...یه لحظه به خودم شک کردم...هرچی بودم اهل خیانت نبودم که...با گیجی مشغول انجام کارام شدم...قرار بود یه هفته دیگه راه بیفتیم...چقدر شوق داشتم...

وای خدا چرا این چد روزه با خودم انقدر درگیرم؟!...چرا انقدر تو فکر میرم؟!...چرا یهو به یه نقطه خیره میشم در حالیکه ذهنم تاریکه و به هیچی فکر نمیکنم؟!...تا حالا چنین چیزیو تجربه نکرده بودم...و بدتر از همه دلیلشو نمیدونستم...خیلی حساس شده بودم و یه جورایی داشتم خودمو گم میکردم...چرا همیشه تو شرکت هر لحظه دوست داشتم پویان. ببینم یا به یه بهانه ای حتی اگه جروبحث باشه باهاش حرف بزنم؟!...دیگه حتی احساس خودمو به هیچ چیزی نمی فهمیدم...یه لحظه خوشحال...یه لحظه ناراحت و دلگیر...از این چندگانگی خوشم نمی یومد...حس خوبی نسبت به ایندش نداشتم هرچند که نمی دونستم چیه...
بلند شدم و رفتم کنار پنجره و با دستم شیشه بخار گرفته رو پاک کردم تا بیرونو ببینم...برای یه لحظه خوشحال شدم...سانتافه پویان بود که جلوی شرکت پارک شد...و خودش ازش اومد بیرون..همیشه به سر زدنش بهم عادت داشتم...امروز که نیومده بود خیلی گرفته بودم..مثل این هوای ابری...دوباره سر جام نشستم تا فایلای جدیدو بررسی کنم...از اینکه نیومد اینجا دلخور شدم...چرا؟!...ااااااااه...از این چرا ها هم خسته شدم!!!!!!!...با ناراحتی گوشیمو برداشتم تا به همایون بگم میخوام ببینمش..چون فردا داشتم میرفتم و هنوز بهش نگفته بودم...

-الو...

-سلام همایون...مرمرم...

-سلام مرمر...خوبی؟!چه طوری؟!

- مرسی بد نیستم...تو چه طوری؟!

-منم خوبم...چه خبر؟!

-سلامتی...میخواستم یه چیزی بهت بگم...

-چی؟!

-بهتره ببینمت...امروز وقت داری؟!برا یه ساعت بریم یه جایی؟!

بعد یکم مکث گفت:

-اره...پس میام دنبال...خوبه؟!

-اره...میخوای نیم ساعت زودتر بیا...

-باشه...پس فعلا...

-خداحافظ...

گوشیو قطع کردمو بی حوصله به دیوار رو به روم خیره شدم...اروم اروم وسایلمو جمع کردم برم و تو راهرو بودم که با پویان رو به رو شدم...نمیدونستم بهش چی بگم...اونم به من خیره بود...بالاخره گفت:

-سلام..

-سلام...

-داری میری؟!

-نه خواب موندم تازه دارم میام!ساعت پنجه هاااا!

لبخندی زد و گفت:

-خب پس منم میخوام برم بیا تو رو هم میرسونم...

میخواستم قبول کنم...ولی ازش دلخور بودم..و منم مغرور و عزت نفس دار...گفتم:

-نه مرسی خودم میرم...

-چی میشه با من بیای؟!امروزم که ماشین نیاوردی حالا واست چه فرقی میکنه؟!

با همون لحن جدی گفتم:

-میخوام خودم برم!

عصبی دستی تو موهاش کشید و گفت:

-الان هوا تاریکه نمیشه تنها بری!مثل دختر خوب حرفمو گوش کن بیا بریم انقدرم منو حرص نده...

یعنی واقعا واسه من نگران بود؟!...یا محض همکار بودن تعارف کرده بود؟!...به هر دلیلی بود خوشحال شدم...به خودم که نمی تونستم دروغ بگم...گفتم:

-باشه بریم...

گل از گلش شکفت و با هم از شرکت خارج شدیم...تو راه بودیم که گفت:

-از چیزی ناراحتی؟!

به دروغ گفتم:

-نه...

-نمی تونی دروغ بگی چون چشمات همه چیو لو میده!چی شده؟!

-هیچی...چیزی نشده فقط یکم خسته ام...

-باشه نمی خوای نگو...

هیچی نگفتیم...تا وقتی رسیدیم در خونمون...چندبار پلک زدم تا از دیدن چیزی که جلو روم بود مطمئن شم...همایون اینجا چی کار میکرد؟!...سریع نگاهی به ساعتم کردم...هنوز نیم ساعت مونده بود...الان چی میگفت؟!...چی فکر میکرد؟!...جدیدا یه رگه هایی از اخلاق سابقشو پیدا کرده بود و میترسیدم ابروریزی کنه...با نگاه مشکوکش به من خیره شده بود...با دست پاچگی رو به پویان کردم:

-مرسی از اینکه منو رسوندین!خداحافظ...

به ارومی گفت خداحافظ ولی نگاهش بین من و همایون در نوسان بود...اب دهنمو قورت دادمو از ماشین پیاده شدم...

همایون با چشم های ریز شده و اخم بهم نگاه میکرد...نگاه منم به ماشین پویان بود که لحظه به لحظه دورتر میشد...صدای همایون منو به خودم اورد:

-سلام مرمر خانم...

عصبانی بود...گفتم:

-سلام...زود اومدی...خیلی منتظر موندی؟!

با صدای خشمگینی گفت:

-نه زیاد منتظر نموندم...ولی مثل اینکه عیش شما رو خراب کردم...نه؟!

-چی میگی همایون؟!

بلند گفت:

-چی میگم؟!اون پسره کی بود؟!هان؟!که رسوندت؟!

پوزخندی زد و ادامه داد:

-جدیدا راننده ی جوون و خوشگل استخدام کردی؟!

با عصبانیت گفتم:

-اولا صداتو بیار پایین زشته تو در و همسایه ما ابرو داریم اگه تو نداری!دوما حرف دهنتو بفهم اکه هر چرت و پرتی که خواستی و لیاقت خودت بود رو به من نگی!سوما زبون ادمیزاد داشتی میپرسیدی بهت میگفتم که رئیس شرکتمون بود ماشین نداشتم لطف کرد منو رسوند!تو به عالم و ادم شک داری مشکل من نیست...برو خودتو درست کن!

دستاش مشت شده بود و با چشمای قرمز و ابروهای به هم گره خورده منو نگاه میکرد...فکر کرده کیه؟!فکر کرده هرچی خواست بهم بگه منم ساکت بمونم؟!...هر توهینی خواست بکنه اونوقت من بگم ببخشید؟!...اومد جلو روم وایساد و گفت:

-برو به درک!لیاقت تو همون بچه سوسول هرجاییه...از همون اولم میدونستم تو لیاقت منو نداری!من همیشه دنبال بهترینا بودم ولی یکی مثل تو گیرم اومد...حالام میندازمت دور...عاقبت بی لیاقتی همینه!

از حرفاش داشتم اتیش میگرفتم...خیلی برام گرون تموم شده بود...کی به کی میگفت بی لیاقت!دستمو بردم بالا و با تمام قدرتم کوبوندم تو صورتش...دیگه برام مهم نبود که جلو خونمونم و همسایه ها چی میگن...داد زدم:

-اشغال لجن عوضی...بی لیاقت تویی نه من که به خاطر ادمی مثل تو زندگیمو تباه کردم و برا اینکه مرضتو درمون کنم هزار جا رفتم...هرجایی تویی کثافت که به همه چی شک داری...که خودتو خدا میدونی و بقیه رو ناقص و مشکل دار...بدبخت خودت هزار جور ایراد داری اونوقت به من گیر میدی؟!...فکر کردی من از تو خوشم میاد؟!یا عاشق سینه چاکت بودم؟!...نه اینجوریام نیست از تو رویا بیا بیرون...تو یه ادم پستی که فقط خودتو میبینی...

دست کردم تو کیفمو حلقه نامزدیو که خیلی وقت بود دستم نمی کردم پیدا کردم...درش اوردمو پرت کردم طرفش...

-بیا اینم بگیر بده به ادم بی لیاقتی مثل خودت!هر چی بوده تموم شده دیگه هم نمی خوام ریختتو ببینم فهمیدی؟!از تو زندگیم محوت میکنم عوضی...گمشو از جلو چشام!

از خشم نفس نفس میزدم...همایون برای اخرین بار نگاهی بهم کرد و سوار ماشینش شد و با سرعت رفت...دستام مشت مونده بود...چندتا نفس عمیق کشیدم تا اروم بشم...مثل این بود که مسافت طولانیو دویده باشم...خداروشکر کسی بیرون نیومد و نفهمید چی شده...از همایون منتفر بودم..از همه چیش...بهتر که از زندگیم بیرونش کردم...

با اینکه سردم بود و لرز گرفته بودم درو اروم باز کردم و رفتم تو حیاط...پس صدامون اونقدر بلند نبوده که کسی بفهمه..چه عجیب!

ولی بهتر حوصله حرف و حدیث دیگران و دلداری و از همه بدتر نصیحتو حتی از خانوادم نداشتم...میخواستم تو تنهایی فکر کنم...

نشستم لبه حوض که بدون اب بود و گرد و غباری تهشو گرفته بود...گریه نمی کردم...از تو بهم ریخته بودم...چرا اینجوری شد؟!...

بعضی وقتا یه چیزایی انقدر سریع اتفاق میوفتن که ادم گذرشونو حس نمیکنه...به رفتار همایون فکر کردم...هر دومون تند رفتیم یکم،یا شایدم خیلی...این گنگی تو وجودم که چند وقت بود دچارش شده بودم عذابم میداد...شاید همون باشعث شده بود دیگه همایونو نبینم...نخوامش...تو خیالاتم یه دنیای دیگه رو میدیدم...اتفاق امروز از یادم نمی رفت...


به خودم گفتم:


-شایدم همایون حق داشته که اینجوری عصبانی شده..خب تو هم جای اون بودی اونو کنار یکی دیگه میدیدی جوش میاوردی...


ولی صدایی از درون بهم نهیب زد:


-خب اون میتونست مثل ادم ازت بپرسه اون کیه یا قضیه چیه...تو که کار بدی نکردی...اصلا دو کلمه هم باهم حرف نزدید که...


-ولی اون نامزدت بود...


-خب باشه اگه واقعا براش ارزش داشتم میتونست بهم احترام بذاره...مگر نه اینکه علاقه احترام میاره؟!


وجدانم اروم شد...ته دلم حقو به خودم میدادم نمی تونستم تندی رفتار همایونو واسه خودم توجیه کنم...و اینکه بهش علاقه هم نداشتم...فقط داشتم خودمو گول میزدم...ذهنم خیلی اشفته بود...باید یه بار دیگه میرفتم پیش خانم مهرانی مامان حنانه...تا راهمو بفهمم...شاید اون از دید یه ناظر بتونه حال و هوامو درک کنه بهم بگه چمه...واقعا تو یه طوفان گیر کرده بودم که سروتهشو نمی شناختم...نمی فهمیدم کی هستم..چی میخوام...

اهی کشیدم و با درموندگی رفتم سمت خونه...باید ظاهرسازی میکردم چون دوست نداشتم کسی چیزی بفهمه...بعدا راجبش فکر میکردم...
درو باز کردم و رفتم داخل...بوی فسنجون خونه رو پر کرده بود...خوبه حداقل یه چزی امروز بر وفق مردامونه...مامان که صدای درو شنیده بود اومد و گفت:

-سلام عزیزم خسته نباشی...بیا تو ببین شام برات چی پختم!

گونشو بوسیدم و با مهربونی گفتم:

-سلام مامان جون...میدونم بوش تا دم در میومد...دستت درد نکنه...

شالمو از رو سرم ورداشتم و انداختم رو لبه صندلی و یه راست رفتم تو اشپزخونه تا اب بخورم...لیوان ابو سر کشیدم و نشستم رو اپن...مامان نگاه موشکافانه ای بهم کرد و گفت:

-چیزی شده مرمر؟!خیلی عصبی و کلافه ای...چند وقته همین طوری میبینمت ولی گفتم شاید مربوط به کارته ولی اینطور که معلومه نه!

ظاهرم اشفته و داغون بود میدونستم...ولی خودمو زدم به اون راهو گفتم:

-نه مامان نگران نشو چیزی نیست به خاطر همون کاره!این چند وقته کارمون خیلی زیاد شده همه همین طورین!تو خودتو نگران نکن!

اهی کشید و گفت:

-چی بگم والا!چشات که یه چیز دیگه ای رو میگه...یه چیزی توش هست که ازش سر در نمیارم...میترسم برات مامان!

-نه مامان نترس!ببین شب قبل سفر من میخوای خودتو ناراحت کنی بعدش منم ناراحت میشم نمیرم اخراجم میکنن یا اگه برم همش فکرم اینجاست!

-باشه قربونت برم...تو برو لباساتو عوض کن استراحت کن تا بابات بیاد...فردا راهی هستی به سلامتی..برو گلم...

با خستگی رفتم تو اتاقم...از خودم بدم میومد...که ناخواسته باعث نگرانی مامان شده بودم...خدایا کمکم کن از این دوراهی خلاص شم...ذهنم دیگه یاریم نمی کنه...چشمامو که بستم دیگه هیچی نفهمیدم...

با صدای در چشمامو باز کردم...پیکر تیره ای رو تو اتاق میدیدم...نور لامپی که روشن شد باعث شد تا چشمامو دوباره ببندم...

-خاموش کن اون لامپو چشمم کور شد!

صدای شاد مروا به گوشم رسید:

-اخ جون!پاشو خرس قطبی...میخوایم شام بخوریم...مردم از گشنگی بس که به خاطر توی قزمیت منتظر موندم...

وااااااااای چقدر حرف میزد هنوز خوابم میومد...دیدم نه فایده ای نداره بالشو پرت کردم طرفش که خورد تو صورتش که دلم خنک شد و ساکت شد ولی بعد دادش در اومد...

-بیشعور جرئت داری بلند شو رو در رو نه اینکه از پشت بالش بزن!

بلند شدم و رو تخت نشستم...کش و قوسی به بدنم دادم و چندبار پلک زدم تا بیدار بشم...مروا با حیرت گفت:

-مرمر این چه قیافه ایه واسه خودت درست کردی!شدی شبیه زن شرک!

با خشم گفتم:

-عمته!من به این خوشگلی...چقدر بهت بگم تو اینه نگاه نکن حرف بزن!

-اه بمیر بیا بریم شام بخوریم که من الان میوفتم رو دستت!راستی از مامان یه چیزایی شنیدم...حالا بعدا باهات حرف میزنم...بیا بریم...

دنبالش رفتمو با حرص گفتم:

-کوفت بخوری دیوونم کردی!

-اره دیگه...

به بابا سلام کردم و نشستم پشت میز...کنار اونا همه دردا و ناراحتیامو فراموش میکردم...