رمان نقطه شروع 8
یه روز که مثل همیشه تو اتاقم مشغول کار بودم و اتفاقا یه سفارش خیلی مهم داشتیم در باز شد...کسی بدون اجازه و در زدن نیومد تو اتاقم...سرمو با نگاه خیلی جدی و پرسشگرانه بالا کردم تا ببینم کیه که در کمال تعجب دیدم پویان اومده...نسبت به قبل یه کم لاغر شده بود ولی هیکل توپش هنوز سر جاش بود...با دیدنش ته دلم خوشحال شده بودم...تو این مدت دلم براش تنگ شده بود...حتی برای دعواهامون...ولی برای اینکه لو نرم خیلی جدی نگاهش کردم...اونم همین طور...انگار منتظر بود تا من حداقل بهش سلام کنم ولی دریغ از یه کم توجه از طرف من...
خودش اومد کنار میزم...تو نگاهش یه حس رنجش بود...دلم میخواست بگم دلم واست تنگ شده،ولی قولم مدام تو گوشم فریاد میزد که نه!
یه کم بهم خیره شد...بی توجه بهش خودمو مشغول کار نشون دادم ولی نمی تونستم از سنگینی نگاهش فرار کنم...همیشه زیر نگاهش اب میشدم...دستام میلرزیدن سعی کردم با فشار دادنش به موس ارومش کنم...بالاخره خودش پیشقدم شد...مانیتورو خاموش کرد که اعتراض کردم:
-نمی بینید دارم کار میکنم؟!
با ازردگی گفت:
-نمی بینید؟!از کی تا حالا واسم ضمیر جمع بکار میبری؟!
دستمو بردم سمت دکمه که دستمو کشید...با اخم بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
-دستمو ول کنید آقای سهیلی!
دستمو محکمتر فشار داد تو دستش...برعکس دستای سرد من دست اون داغ داغ بود...مثل نگاهش...
-تا نگام نکنی ولت نمی کنم...
چشمای طوسیمو تو چشمای قهوه ایش دوختم...دستم از استرس لحظه به لحظه سردتر میشد و تو دستای اون انگار داشت اتیش میگرفت...میخواستم همه دلخوریامو تو نگاهم بهش نشون بدم ولی انگار در برابرش رام و مطیع شده بودم...این نرمش و صلح اصلا درست نبود...نمیدونم چقدر بهم خیره بودیم که من سرمو انداختم پایین و کف زمینو نگاه کردم...دستمو اروم ول کردو نفس عمیق و صداداری کشید...انگار به ارامشی که میخواسته رسیده...چند قدم رفت عقب و از دم در با لحن ارومی گفت:
-پس فردا جلسه داریم با شرکت...خواستم بهت اطلاع بدم...
بازم رفت...از این رفتن و اومدنای بیهواش بدم میومد...یعنی فقط اومده بود همینو بگه؟!...بی احساس...ادم نیستی...فقط میخوای ازارم بدی تا خودت راحت شی؟!خودخواه!...واقعا خودخواه بود...اون دستمو که گرفته بود مشت کردم و کوبیدم رو میز...ناخواسته اشکام جاری شدن و صورتمو خیس کردن...نمیدونم..دلیل این حالمو نمیدونم،نمی تونم بفهمم...مغزم کار نمیکنه...چرا این کارو کرد با من؟!...ازش نمی گذرم...نمی بخشمش...دروغ میگفت...تو نگاهش کلی حرف بود...پس چرا ساکت مونده بود؟!...چرا.....!!!!!
تو دلم میگفتم وقتی برگرده شاید دیگه این قهر و دوری کردنا رو کنار بذاریم و یه جورایی اتش بس اعلام کنیم ولی اوضاع بدتر شد...انگار ما دوتا نمی تونیم مثل ادم با هم حرف بزنیم اخرش میشه یه جروبحث...زنگ زدم همایون..میخواستم ببینمش و یکم باهاش حرف بزنم تا خالی شم...حتی از لج پویانم شده...شمارشو گرفتم،زیاد طول نکشید که جواب داد:
-سلام مرمر...
-سلام همایون...خوبی؟!چه طوری؟!
-اره خیلی خوبم...تو یه وقت زحمت نکشی سراغی از من بگیری یا حالی ازم بپرسیا....
-ا همایون به خدا سرم شلوغ بود خب تو بهم زنگ میزدی!
خندید:
-باشه عزیزم اصلا من مقصرم...خوب شد؟!
از تعجب نزدیک لود چشمام بشه چهار تا!!!این همایون بود؟!...هر وقت اینو بهش میگفتم کلی غر میزد ولی الان...!با بهت گفتم:
-همایون خودتی؟!
-اره عزیزم خودمم!تعجب کردی چرا؟!
سرمو تکون دادم تا از گیجی خارج شم:
-هیچی...خب چه خبر؟!خوبی؟مامانت اینا خوبن؟!
-اره مرسی...تو چه طوری؟!
-بد نیستم...کجایی؟!
-شرکت...تو چی؟!
-منم همین طور...پس سرت شلوغه...
با کنجکاوی پرسید:
-نه یکی دو ساعت دیگه تموم میشه...برا چی؟!
-هیچی...گفتم اگه میتونی همو ببینیم که انگار نمیشه...
-نه نه من کاری ندارم...میخوای همین الان بیام دنبالت؟!
با خوشحالی گفتم:
-واقعا میتونی بیای؟!
-اره...تو بخوای چرا که نه!
-پس مثل همیشه قرارمون ساعت هفت...خوبه؟!
-اره...منتظرم میام دنبالت...خب فعلا کاری نداری؟!
-نه عزیزم...خداحافظ...
-خداحافظ...
گوشیو قطع کردم....خدایا شکرت...وقتی ساعت پنج شد نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه...بابا که مثل همیشه خونه نبود و دیر میومد،مروا هم که یا دانشگاه بود یا با فرزاد پیچونده بودن رفته بودن بیرون،فقط مامان بود که طبق معمول سرش تو کتاب اشپزی بود تا یه غذای جدید یاد بگیره...
-سلام بر مامان خودم!
-سلام عزیز مامان...خوشحالی انگار!
گونشو بوسیدمو گفتم:
-چرا خوشحال نباشم مامان جون؟!
-ایشالله همیشه شاد و شنگول باشی مادر...
-مامان عصری همایون میاد دنبالم بریم بیرون...خواستم بهت خبر بدم...
-باشه برو...کی میای؟!
-نمیدونم ولی دیر نمیشه...
-باشه پس برو یه کم استراحت کن بعد حاضر شو...
-چشم!!!
جست و خیز کنان وارد اتاقم شدمو بعد از در اوردن لباسام رو تخت دراز کشیدم...ار،درستش همینه...باید خوشحال باشم،اون پسره ی از خود راضی کیه که بخواد منو ناراحت کنه!تازه از چند وقت دیگه که متاهل بشم دیگه باهاش حرفم نمیزنم...
ساعت شش بلند شدم و شروع ردم حاضر شدن...مانتوی مشکی با شلوار لوله تنفگی مشکی و شال مشکی چروکمو رو سرم انداختم...خط چشم که داشتم رژ اجری و رژ گونه اجریم زدم...محشر شدم...کفشای پاشنه بلند ورنیمو هم پام کردم و یف دستی کوچیکمو ورداشتم و رفتم تو هال...یه ربع دیگه میومد...خوبی همایون این بود که همیشه آن تایم بود...در باز شد و مروا هن و هن کنون اومد تو...زیر لب غر میزد حتما از دست استاداش ناراحته...با دیدن من یکم نگاهم کرد و سوتی زد و گفت:
-به به!مرمر خانوم تیپ زدید کجا تشریف میبرید؟!
اروم در گوشش گفتم:
-فقط شما که بی اف نداری ابجی کوچیکه!
زد تو صورتش:
-بی اف چیه؟!ما فقط داریم باهم اشنا میشیم!
-بله!!!!!!!!!تو که راست میگی!
شونه بالا انداخت و گفت:
-اصن دارم به تو چه؟!
لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی هم ربط داره...
صدای زنگ اومد...از جا بلند شدم و سمت در رفتم...از مروا و مامان خداحافظی کردم و اومدم بیرون...باد سردی که اومد باعث شد بلرزم و سریع خودمو به ماشین برسونم...اوایل پاییز بود...تو ماشین نشستم و درو بستم...
-سلام...
-سلام عزیزم...بریم؟!
-باشه...حالا کجا میریم؟!
در حالیکه استارت میزد گفت:
-یه رستوران خیلی خوب پیدا کردم..میریم اونجا!
-باشه پس راه بیفت دیگه...
-به روی چشم خانومی...
لبخندی بهش زدم...همایون مثل اینکه واقعا داشت عوض میشد،شاید میتونستم ازش خوشم بیاد...
سر میز نشسته بودیم و غذا رو سفارش داده بودیم...هر از گاهی نگاهمون بهم میوفتاد و بهم لبخند میزدیم...نگاهی به دور و برم کردم...واقعا جای شیکی بود...میز و صندلیای قهوه ای سوخته با دیوارای سورمه ای و طلایی رنگ...کفشم پارکت قهوه ای بود...
-خب خانومی...چه خبر؟!انگار خیلی سرت شلوغه که واسه این مجنون بیچاره وقتی نداری!
با لبخند گفتم:
-این طوری نگو همایون...من هر وقت بتونم حداقل بهت زنگ میزنم...ولی راست گفتی سرم خیلی شلوغ بوده تو این مدت...
بهم دقیق نگاه کرد وگفت:
-مرمر چرا حس میکنم ناراحتی؟!چیزی شده؟!
خنده ای کردم تا لو نرم و گفتم:
-نه!چیزی نشده...انقدر کارام زیاد بوده رفتم خونه کلی غرغر کردم با مروا دعوام شد...الان خوشحالم عزیزم...
نفسی کشید و گفت:
-خب خدا رو شکر...دوست ندارم ازت کار بکشن!چقدر گفتم بیا پیش خودم...
-همایون چیزی نیست...بالاخره هر کاری سختی خودشو داره...منم راضیم!تا حالا نشده که تو خسته بشی یا غر بزنی؟!
-چرا شده ولی...
سعی کردم خودمو اروم نگه دارم...
-پس چیزی نیست که به خاطرش فکرتو درگیر کنی!
-باشه باشه...ولی خیلی ازشون حمایت میکنیا!مگه واست چی کار کردن!
پلکامو رو هم فشار دادم تا چیزی نگم که ناراحت شه...کم امروز اعصابم خرد بود اینم داشت رژه میرفت روش...
-همایون چرا اینطوری فکر میکنی؟!یه چیز خیلی بدیهی گفتم...طرفداری کدومه!
گارسن غذا رو رو میز چید و رفت...
-دلخور نشو فقط یه جورایی روش خیلی حساسی!
هیچی نگفتم...واقعا روشون حساس بودم؟!..یا اینا فکرای همایون بود؟!...بیخیال مشغول خوردن غذام شدم...بینش با هم حرف میزدیم تا اینکه همایون گفت:
-راستی واسه پنجشنبه شب چی کاره ای؟!جایی دعوت ندارین؟!
-فکر نکنم چرا؟!
-اینطور حرفش بود که مامانم میخواد دعوتتون کنه...گفتم از الان ازت بپرسم!
با سر در گمی گفتم:
- من که نمی دونستم...
-مامانم امروز و فردا زنگ میزنه خونتون...
-اوهوم...
ساعت ده و خرده ای بود...خمیازه ای کشیدم..همایون دید و گفت:
-مثل اینکه خیلی خسته ای....میخوای بریم؟!!!
-اره...اگه میشه بریم...
-باشه...
رفت پول میزو حساب کرد و باهم از رستوران خارج شدیم...ماشینو که روشن میکرد پرسید:
-خوب بود؟از جاش خوشت اومد؟!
-اره خیلی خوب بود...مرسی!
-خواهش میکنم...اینجا رو میذاریم به عنوان پاتوق دوران نامزدیمون..چه طوره؟!
لبخندی زدم و گفتم:
-اره موافقم...فقط خودمون دوتا بیایم اینجا!
-باشه...
ساعت یازده بود که رسیدیم خونه...دوباره از همایون تشکر کردم و از ماشین اومدم بیرون...همایون بوقی زد و رفت...
زنگ درو زدم...مامان درو باز کرد...به همه سلام کردمو یکم پیششون نشستم...بابا گفت:
-خوش گذشت دخترم؟!همایون چه طور بود؟!
-اره بابا خوش گذشت...همایونم خوب بود،سلام رسوند...
-سلامت باشه...پسر خوبیه...
با خمیازه گفتم:
-اااررررررررررره...پسر خوبیه...
-برو بخواب بابا...خسته ای از صبح بیرون بودی!
گونشو بوسیدمو سریع اومدم تو اتاقم...گوشیمو نگاه کردم دیدم از همون شماره که چند وقت پیش بهم زنگ زده بود میس کال دارم...نمیدونستم کیه نمی خواستمم بدونم...هرکی بود اگه کار واجبی داشت دوباره زنگ میزد...بی حال رو تختم دراز کشیدم و کم کم خواب به چشمام اومد...
وقتی صبح گوشیم زنگ زد دلم میخواست با مشت بکوبم روش تا ساکت شه و من بتونم بخوابم ولی نمیشد..به زور چشمامو باز کردم...یه اس ام اس داشتم...ساعت دو نصف شب از همون شماره...نوشته بود:
-چرا جواب نمیدی؟!
کنجکاو شده بودم ببینم کیه...نوشتم:
-شما؟؟!
در کمال تعجب همون موقع جواب داد:
-واقعا نمیشناسی؟!
انقدر از این جمله بدم میومد...جواب دادم:
-باید بشناسم؟!دیدم خیلی زنگ زده بودید جوابتونو دادم وگرنه دیگه نمی خوام شمارتون رو گوشیم بیفته!
جواب نداد...حتما از این مزاحمای بیکار بود...ولی چرا الان بیدار بود؟!
سرمو با گیجی تکون دادم تا فکر این شخص مرموزو از ذهنم بیرون کنم...یه ساعت بعد شرکت بودم...از شانس بدم با اولین کسی که رو به رو شدم پویان بود...برای چند لحظه نگاهمون به هم خیره موند ولی جهت نگاهمو تغییر دادم و داشتم میرفتم که صداش رو اعصابم خط انداخت:
-سلام هم خوب چیزیه آدم به دیگران بکنه ولی بعضیا انگار بلد نیستند!
دستام مثل پنجول گربه شده بود ناخنام هم بلند...میخواستم برم چشماشو از کاسه در بیارم پسره ی علاف جعلق پررو...برگشتم طرفش چشم غره ای بهش رفتم که لبخندی زد...با حرص گفتم:
آقای مهندس من به کسی که لیاقتشو داشته باشه سلام میکنم!شما هم خودتون توانایی سلام کردنو دارید اگه میخواین نصیت کنین اول از همه خودتونو اصلاح کنید!
اینبار نوبت من بود لبخند بزنم...ولی بر خلاف تصورم ناراحت نشد...اومد طرفم چند لحظه نگام کرد...با لحن ارام و دلنشیی گفت:
خب اگه من اول سلام کنم چیزی نمی گی؟!عصبانی نمی شی و تند جوابمو نمی دی؟!میشی همون مرمر...
تند نگاهش کردم که گفت:
-میشی همون خانم کیایی سابق؟!قول میدی دیگه اخم نکنی؟!دیگه از دستم ناراحت نباشی؟!
چقدر لحن کلامش فرق کرده بود...دیگه اون پویان مغرور قبلی نبود...چقدر به دلم نشست...حالا خوب بود کسی اونجا نبود و نیومد وگرنه چه فکری راجبمون میکردن؟!...مکث کردم...با تردید نگاهم کرد و گفت:
چی شد؟!نمی تونی گذشته رو فراموش کنی؟!اگه نمی تونی باهام خوب باشی حداقل مثل گذشته باش!قبوله؟!
چقدر مهربون شده بود...چرا؟!..این سوال مثل یه لامپ تو ذهنم چشمک میزد...منم بخشیده بدمش...منم میخواستم مثل قبل باشیم...چرا باید اوقاتمونو تلخ میکردیم؟!...تو چشمای منتظرش خیره شدم و گفتم:
-باشه قبوله ولی...
بی قرار پرسید:
-ولی چی؟!
-اگه دوباره از این مسائل پیش بیاد از این شرکت میرم!
با ازردگی نگام کرد...ناراحت شه...دلخور شه...منم ادمم،منم ارزش دارم...بعد چند لحظه گفت:
-باشه...
قیافش دوباره شاد شد و گفت:
-پس باید یه قولی بدی!
-چی؟!تا ندونم که نمی تونم قبول کنم!
مثل پسر بچه ها شده بود...
-نه تو فقط بگو باشه!باشه؟!
از لجبازیاش خندم میگرفت...با لبخند نامحسوسی گفتم:
-باشه بگو به چی قول دادم!
-امروز بعد از شرکت باید بیای باهم بریم بیرون!
سریع با اعتراض گفتم:
-نه من نمیام!
دوباره جدی شد و گفت:
-نه نمی تونی نیای چون قول دادی،منتظرتم!ساعت پنج جلو در باش تا با هم بریم!
نالیدم:
-من نمیام...تازه اگه یکی ببینه....
این غدبازیاش حرصم میداد...از نظر اون مرغ فقط یه پا داشت...اگه میگفت ماست سیاهه و شب سفید همه باید قبول میکردن!...در حالیکه ازم دور میشد گفت:
-منتظرتم دیر نکنی!
تو روحت پویان!...آشتیتم به من نیومده...باید زور بشنوم!!!....چرا مقابلش نایستادم و قبول کردم؟!...ولی به خودم نمی تونستم دروغ بگم و هیجانی که تو وجودم بود رو انکار کنم...نمی تونستم تا ساعت پنج صبر کنم و مدام نگاهم به ساعت بود...این همه ذوق برای خودمم تعجب برانگیز بود...
ده دقیقه مونده بود ایینه کوچیکمو از تو کیفم در اوردم تا سرووضعمو مرتب کنم...یه برق لبم زدم تا قیافم از اون بیروحی در بیاد چون این جند وقته دیگه ضدافتابم به زور میزدم میومدم شرکت...خب دیگه بسه زیادیش میشه...تازه نمی خواستم بعد این حرفایی که پیش اومده بود کارکنا تصور دیگه ای داشته باشن.کیفمو برداشتمو از اتاق اومدم بیرون...با دیدنش که کنار در وایساده بود پریدم ولی به روی خودم نیاوردم...در عوض با اخمی گفتم:
-مگه قرار نبود بیرون شرکت همو ببینیم؟!من نمی خوام شایعه ای در موردم درست بشه!
یه تای ابروشو انداخت بالا...:
-چه شایعه ای واستون درست بشه؟!
-یعنی میخواید بگید نمیدونید؟! یا بهتره بگم نمی خوام واسه کسی تصور اشتباهی ایجاد کنم!
روی کلمه کسی تاکید کردم و فکر کنم فهمید منظورم چیه...خودشو میگفتم...دیگه هیچی نگفت و باهم از شرکت اومدیدم بیرون...در ماشینشو باز کرد و گفت:
-بفرمایید سوار شید!
هنوز دلخور بود...به جهنم...هنوز اعصاب خردیای اون دفعه رو یادم نرفته بود...نشستم تو ماشین خودش درو بست و اومد نشست کنارم...بهش نگاهی کردم و گفتم:
-اگه کارتون طول میکشه من به خانوادم خبر بدم!
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:
-اره طول میکشه خبر بده!
واه...اینم تکلیفش با خودش معلوم نیست...یه بار احترام میذاره یه بار میگه تو!شماره خونه رو گرفتم و سریع به مروا ماجرا رو گفتم و اونم گفت که خودش به مامان میگه...راه افتاد..بعد چند لحظه رسید به یه کافی شاپ بزرگ...پیاده شدیم و رفتیم تو...وای چه جای قشنگی بود...و صد البته رمانتیک چون بیشتر جمعیت اونجا رو دخترپسرای جوون تشکیل میدادن و هر کدوم به یه نحوی مشغول حرف زدن و شادی یا ابراز علاقه به هم بودن...به دختری که خنده ریز و بامزه ای کرد نگاه کردم و بی اختیار از اون همه عشقی که تو نگاهش به پسر مقابلش بود لبخند زدم...تمام این مدت نگاه پویان بهم بود...با یه نگاه خاص بهم خیره شده بود...با هم سر یه میز نشستیم...گراسن که اومد من یه فنجون قهوه سفارش دادم اونم یه کاپوچینو...حوصلم سر رفته بود هیچ کاری نمی کردیم هیچ حرفی نمی زدیم...فقط گهگاهی بهم نگاه میکردیم...بیکار بود منو کشوند اینجا؟!...سفارشارو اوردن...پویان یه نگاه منزجرانه به قهوه ی من کرد که باعث نتونم خودمو کنترل کنمو بخندم...یاد اونروز افتادم...با نگاهی پرسشگرانه ازم پرسید:
-چرا خندیدی؟!
باز من به این رو دادم!جلو خندمو گرفتم و گفتم:
-چیز خاصی نیست!
-ولی من فکر میکنم مربوط به یه فنجون قهوه با یه دندون مصنوعی باشه...نه؟!
میدونستم فهمیده کار من بوده...ولی بازم نمی خواستم بفهمه...فوری گفتم:
-نه خنده من واسه چیز دیگه ای بود!از چیزی که شما گفتید سر در نمیارم!
اره جون خودم...سر در نمیارم...
-واقعا؟!
ادای فکر کردن دراوردمو گفتم:
-اهااااان...اون روز تو جلسه...واقعا کی اون کار کثیفو کرده بود؟!
لبخند موذیانه ای زد و گفت:
-ولی من فکر میکردم شما میدونید!
-نه...حالا بگذریم...برای چی اومدیم اینجا؟!
-اومدیم که...هرچی کدورت و دلگیری بینمون بود رو تموم کنیم و دیگه مثل سابق باشیم.
-خب اینا رو که یه بار گفتیم منمم قبول کردم دیگه این کارا لازم نبود!
دلخوری از تموم نگاهاش پیدا بود:
-میدونم ولی دیگه قولمون رسمی شد...
لبخندی بهش زدم...نمیدونم برای چی.یه ذره از قهوهمو خوردم که باز نگاهشو رو خودم حس کردم...
-چیه چرا اینجوری نگاه میکنید؟!
-واقعا چه جوری قهوه میخوری؟!یاد اونروز که میفتم...
جفتمون خندیدیم...خوب بود که دیگه همه اختلافا رو کنار گذاشته بودیم...
-راستی اقای سهیلی درباره ی...
پرید وسط حرفمو گفت:
-میشه انقدر سنگین و رسمی باهام برخورد نکنی؟!
-یعنی چی؟!
-این اقا رو وردار...راحت باش...سخته برام راحت باهات حرف بزنم!
جدی گفتم:
-لزومی نمی بینم صمیمی باهاتون برخورد کنم!
-ای بابا چرا زود ناراحت میشی؟!منظور بدی ندارم...من با همه همین طوریم!
-من همه نیستم...شما هر جور راحتید میتونید حرف بزنید ولی من نمی تونم و نمی خوام!
با حرص گفت:
-تا حالا کسی بهت گفته خیلی لجباز و غدی؟!
اره...همه بهم میگفتن...
-بله!
-خب؟!
-خب که خب!من اینجوریم...
اهی کشید و زیر لب گفت:
-من کی بتونم تو رو درست کنم...
شنیدم...
-چیزی گفتید؟!
-نه...موافقی بریم؟!
-اره بریم...
پول میزو حساب کرد و باهم از کافی شاپ خارج شدیم...
حالا که دیگه اعلام اتش بس کرده بودیم نیازی نبود انقدر خشک و جدی باشم ولی نباید زود وا میدادم...خودمم نمیدونستم چرا انقدر مشتاق اشتی بودم و احساس دل تنگی میکردم...انگار که یه چیزی رو گم کرده باشم که الان پیدا شده...امروز جلسه داشتیماز این که با کی خبر نداشتم ولی انگار خیلی جلسه مهمی بود به خاطر همین باید یه تیپ رسمی تر میزدم...خیلی گشتم تا اخر یه مانتو مشکی زرشکی با شلوار و روسری مشکی پوشیدم یه ارایش ملایم هم کردم و بعد از یه صبحونه مختصر از خونه زدم بیرون...وقتی رسیدم شرکت سمیرا اولین کسی بود که دیدمش...
-سلام خانم...چه عجب ما شما رو زیارت کردیم...
خندیدمو گفتم:
-من که هر روز اینجا بودم...
-نه منظورم این بود که مثل قبل شما رو دیدم...
-اهان از اون لحاظ....
-بله...دیگه نمی خوام اونجوری ببینمتا!به خدا شرکت تو این مدت اصلا روح نداشت...
-پس روح شرکت برگشته....
خندید و گفت:
-بدو خانم مدیر جلسه داری دیر نکنی شرکت ورشکسته شه!
-نترس حقوق تو سر جاشه!
-افرین خوب یاد گرفتیا!
-بلی....
اومد نزدیک تر و اهسته گفت:
- مرمر یه چیز میگم ناراحت نشی!
-نه بگو...ما دیگه فولاد ابدیده ایم!
-خب حالا...امروز اقای سهیلی کوچیک اومد با یه لبخند...چون این چند وقته مثل تو برج
زهرمار بود!ناراحت نشیا....
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
-من ناراحتم بشم شما حرفتو میزنی پس فرقی نداره!
زد به شونمو گفت:
-اره دیگه...تو هم برو دیر نشه...
برعکس من چقدر این هول بود...کیفمو گذاشتم تو اتاقم پرونده های لازمو برداشتمو رفتم تو اتاق جلسه...فقط پویان نشسته بود...با دیدن من سرشو بلند کرد و با لبخندی گفت:
-سلام...بیا بشین...
نشستم و گفتم:
-سلام...هنوز هیشکی نیومده؟!
-نه انگار ما زود اومدیم....
-پدرتون تشریف نمیارن؟!
نگاهی بهم انداخت و گفت:
-نه!تو چرا انقدر به این موضوع حساسی؟!
با کنجکاوی پرسیدم:
-به چی؟!
-همین موضوع دیگه...تا حالا دقت کردی چندبار به من گفتی مهندس الکی؟!
خنده ام گرفت...جقدر حواسش جمع بود...