دختر زشت قسمت2
فصل سوم
حسنعلی دربها را یکی یکی به روی او می گشود و به احترامش تا کمر خم شده و عرض سلام می کرد. قطرات ریز باران به صورتش برخورد می کردند و او با لذت خاصی هوای پاک و لطیف بهاری آمیخته با عطر گلها را به ریه ها می کشید.
مادرش سلطنت الملوک به همراه دخترانش، شکوه و شهناز روی فرشی که حسنعلی سرتاسر ایوان برایشان پهن کرده و دورتادورش را پشتی های ترکمن چیده بود، نشته و گرم گفتگو بودند.
سهراب وارد ایوان شد و در حالی که خم شده و از نان برنجی های اعلایی که در ظرف مسی چیده شده و مقابل سلطنت الملوک گذاشته بودند، برمی داشت، سلام بلندبالایی به مادر و خواهرانش و ننه سکینه که خدمتکار دیرینه ی آن خانه بود و در حقیقت از جوانی در همان خانه به پیری رسیده بود، نثار کرد.
ننه با صدای بلندی، دخترش اطیه را که در مطبخ مشغول حاضر کردن شام شب بود فراخواند و گفت:
- ننه! ... اطیه! آقازاده تشریف آوردن، بیا ازشون پذیرایی کن. ببین چی میل دارن براشون بیاری.
اطیه با شنیدن صدای مادر پیرش به سرعت از پله های مطبخ بالا آمد. پیراهن بلند و چین داری به رنگ آبی بر تن کرده بود. پوست صورتش از سفیدی به سرخی می گرایید و چشمان درشت و کشیده اش چنان بی حال می نموئ که نشان از ضعف و خستگی شدیدش بود. شانزده سال بیشتر نداشت اما درست به اندازه یک زن جا افتاده و با تجربه، کار می داسنت و بسیار زرنگ و مودب بود. مقابل سهراب ابیتاد و عرض احترام کرد:
- سلام سهراب خان! خسته نباشید. چی میل دارید براتون بیارم؟
سهراب در حالی که بارانی اش را از تن درمی آورد، سلام او را پاسخ داد و گفت:
- دیر نهار خوردم چیزی میل ندارم. فقط یک چایی داغ لطفاً
اطیه گفت:
- چشم آقا!
سپس به طرف سماور نفتی بزرگی که همان جا کنار ایوان در حال قل قل کردن بودن، رفت و یک استکان چای داغ عقیق برای سهراب ریخت و نزد او آورد. ننه سکینه گفت:
- اطیه! قلیان اقا رو هم آماده کن. الانه که ایشون هم از راه برسند.
امیر خان را می گفت. او که غروب نشده به خانه بازمی گشت و امان از وقتی که چای و قلیانش آماده نبود! چنان فریادی می کشید که مو بر اندام اطیه بی نوا راست می شد. برای همین هم بود که ننه سکینه اکثر اوقات چای و قلیان را به اطیه یادآوری می کرد.
سهراب چایش را داغ داغ نوشید و در حالی که از جایش برمی خاست رو به شکوه، خواهر بزرگش کرد و پرسید:
- آقا جون هنوز از دست من عصبانی اند؟
شکوه لبخندی پرمعنا زد و با لحن خاصی گفت:
- عصبانیت هایش مال دیشب بود و قسمت ما شد!
شهناز عشوه ای آمد و گفت:
- همیشه همین طوره! سهراب خان خراب کاری می کنند، اون وقت آقاجان عصبانی می شه و پرش ما رو هم می گیره!
سهراب گله مندانه گفت:
- یادم نمی یاد خراب کاری زیادی از حد کرده باشم. بعضی از اشتباهات کوچک رو هم هر انسانی ممکنه مترکب بشه...
سلطنت سرش را بالا گرفت و با همان تاخری که همیشه صحبت می کرد، حرف سهراب را قطع کرده و گفت:
- به هر حال تو باید این را بدونی که برای شهاب الگو هستی و رفتار و کارهای تو روی اون هم اثر می گذاره. پس سعی کن بیشتر مراقب باشی.
سهراب در دل صفورا و اصغر درشکه چی را که موجب آن باران سرزنش بر سر او شده بودند، ملامت کرد و بی هیچ حرف دیگری به یکی از اتاق ها که معمولا خودش در آن جا استراحت می کرد، رفت.
گرامافون را به راه انداخت و در حالی که یکی از تصنیف هایی را که بیش از همه مورد علاقه اش بود، گوش می کرد، دراز کشید و سعی کرد آرام باشد. تصنیف از اشعار خواجه حافظ شیرازی بود:
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول
خراب تر از دل من غم تو جای نیافت که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
چشمانش را بست و کوشید بار دیگر تصویر او را در ذهن بیاورد. او، آن چشمان زیبا و معصوم که گاه بی آبی دریا و گاه به سبزی بهار می ماند. نامش را از ذهن گذراند...صفورا....بی اختیار یک لحظه دلش برای او پر کشید. ساعتی بیش نبود که از او جدا شده و به خانه بازگشته بود اما گویی دلش را ان جا نزند آن دختر زیبا با تمام رویاهایش جا گذاشته بود...نه! نمی خواست واقعیت را باور کند. کوشید همه چیز را فراموش کند و بی تفاوت باشد اما بی فایده بود. هر چه بیشتر سعی می کرد کمتر به نتیجه می رسید.
وقتی به خود آمد که دوباره بارانی اش را بر تن کرده و مقابل در ایستاده بود تا اصغر درشکه را برای او آماده کند!
صدای مادرش را از ابلای ایوان شنید که خطاب به او می گفت:
- سهراب! کجا داری می ری دوباره؟!
سهراب به طرف او برگشت و در حالی که چترش را باز می کرد، پاسخ داد:
- مریضخونه!
شکوه پرسید:
- مگه وقتی میومدی حالش خوب نبود؟
سهراب کمی مکث کرد و آن گاه محکم پاسخ داد :
- نه.
سلطنت پرسید:
- چند سالشه؟ زن حسابیه؟!
- نه دختره، یه دختر بیست ساله...
شهناز که به عقیده سهراب همیشه بدون در نظر گرفتن موقعیت حرف می زد، طوری که وانمود می کرد قصد شوخی و مسخره بازی دارد، با صدایی کش دار پرسید:
- خوشگله؟!
سهراب که از ان مه سوال و جواب کلافه به نظر می رسید کوتاه و مختصر گفت:
- بله! خیلی!
سپس بدون معطلی سوار بر درشکه شد و صدای شهناز را شنید که می گفت:
- پس بگو! یه چیزی هست که باعث این همه احساس مسولیت شده!
سهراب که همچون همیشه سعی می کرد آرام و خویشتن دار باشد، لبهایش را بر هم فشرد تا بی اراده و از روی عصبانیت چیزی نگوید که بیش از این موجبات شک آن ها را فراهم آورد.
شکی که خودش خوب می دانست عین حقیقت است. اما هنوز در پذیرفتن آن تردید داشت.
هنگامی که به مریض خانه رسید، وقتی از درشکه پیاده شد، صدای اصغر را شنید که برای بار چندم در طول آن دقایق از او تشکر می کرد:
- سهراب خان! خدا از اقایی کمتون نکنه، هیچ وقت این محبت شما را فراموش نمی کنم اقا!
سهراب هم با لبخند مهربان تشکز او را پاسخ گفت و در حالی که دستش را به علامت خداحافظی برای او بالا برده بود، وارد مریضخونه شد.
میان چارچوب در اتاق او قرار گرفته و بدون اینکه او متوجه حضورش شود، نظاره اش می کرد. آرام و بی صدا دراز کشیده و آن غروب انگیز را از میان قاب پنجره تماشا می کرد و هر از چندگاهی گویی از درد به خود می پیچید و صورتش را جمع می کرد.
سهراب نزدیکش رفت و سلام کرد. او که حضور سهراب در ان ساعت، ان هم در حالیکه ساعتی پیش تو او را ترک کرده، جا خورده بود، متحیر سلام او را پاسخ گفت. سهراب آهسته پرسید:
- بهتری؟
از لحن حرف زدن سهراب صورتش گر گرفت اما سعی کرد بر خود مسلط شود. او معتقد بود که نباید ایش را از گلیم خود فراتر نهد. پس باید در سخن گفتن مدارا می کرد. لبخند کمرنگی بر لب نشاند و پاسخ داد:
- خیلی بهتون زحمت دادم...باید ببخشید...
سهراب که محو زیبایی او شده بود، هیچ نگفت و او وقتی سکوت سهراب را دید ادامه داد:
- اگر خانواده ای داشتم اینقدر شما رو ....
سهراب با ان صدای محکم و مردانه اش حرف او را قطع کرد و گفت:
- حرفشو نزن...همه آدمها باید روزی به درد همدیگر بخورند، جز این باشه انسانیت از بین می ره.
شگفت انگیز می تمود برای صفورا! او با آن همه مردانگی و صداقت، او با ان همه مهرابنی... برای صفورا که تشنه ی سر سوزنی محبت و مهربانی بود، چقدر دلپذیر و دوست داشتنی می نمود. دلش می خواست سهراب برایش حرف بزند و او فقط گوش کند و سیراب گردد، هر چند که می دانست سیراب نخواهد شد...
سهراب هم این را خوب می دانست و درک می کرد که صفورا تا چه حد تشنه محبت است. این بود که از مهربانی خود نسبت به او دریغ نمی کرد و بدون اینکه متوجه باشد میان او و خودش وابستگی ایجاد می کرد. گویی به در خلسه به سر می برد. جز او به هیچ چیز دیگر نمی اندیشید. ساعتی از غروب گذشته و آن دو گرم صحبت بودند که برای صفورا شام آوردند. همچون دفعه ی پیش با دقتی خاص، او را در خوردن غذا یاری داد.
شب شده و باید به خانه بازمی گشت اما نمی توانست! می دانست که چند روز دیگر بیششتر نمی تواند کنار او باشد. می دانست اگر برود او در ان مریضخانه تنها خواهند ماند و ملاقات کننده ی دیگری جز سهراب ندارد. او به حد کافی دلگرفته و غمگین هست، پس دیگر نباید در این اتاق تنهایش می گذاشت، نباید او را با آن همه افکار پوچ و بی انتها در ان مریضخانه تنها می گذاشت.
تصمیم گرفت تا جایی که می تواند این روزها را کنار او بماند و کمکش کند. هر چند خودش خوب می فهمید که مساله فقط تنهایی صفورا نیست، با خود در جنگ بود. چه احساسی او را ان طور مصمم بر صندلی کنار صفورا چسبانده بود؟ با خود اندیشید...نه...مطمئناً این حس ترحم نبود که او را تا این حد اشفته ساخته بود. تا ا روز عشق را تجربه نکرده بود اما خوب می دانست که تنها قدرت جادویی عشق است که سبب می شد در کنار او آرام باشد و دور از او آشفته گردد. آیا این همان چیزی نبود ک تا ساعتی پیش از قبول آن می گریزید و اکنون ناخودآگاه تسلیم آن شده بود؟ پس دیگر این همه جنگیدن برای چه بود؟ خودش برا برای چه کسی می خواست توجیه کند؟ برای خودش؟ برای خودش که قبلا از همه چیز باخبر بود؟ چرا باید فرار می کرد؟ مگر این همان چیزی نبود که سالها به دنبالش گشته و میان ان همه زرق و برق دختران اطرافش نیافته بود؟ عشق... همان چیزی که هر انسانی برای زنده بودن و زندگی کردن به ان احتیاج دارد. آنچه در زندگی سبب ایثارها، گذشت ها و فداکاری هاست.
آنچه انسان ها را برای متعهد بودن و کوشیدن، هدفمند ساخته و همه خلاهای عاطفی یک انسان را لبریز می کند. پس چرا باید از ان فرار می کرد؟ کوشید با احساسات خود صادق باشد و ب یجهت به جنگ آنها نرود، تصمیم گرفت کنار او بماند و باز هم با جملات جادویی خود او را به زندگی امیدوار کند. میان دیدگان متحیر و نگاههای پرسشگر بیماران دیگری که در همان اتاق دراز کشیده و هر از چند گاهی ناله ای سر می دادند، تا صبح کنار صفورا نشست و زیر نور کمرنگ مهتاب که از پنجره به درون اتاق می تابید به چهره معصوم او که اکنون در خوابی عمیق فرو رفته بود، نگریست، در تمام طول شب کوشید افکار بهم ریخته ی خود را نظم دهد اما نمی دانست از کجا باید شروع کند. باید از چه می گذشت تا همه چیز به حالت قبلی بازگردد؟ از خودش؟ از صفورا؟ یا شرایط نامناسب موجود که مطمئناً دیر یا زود سبب جدایی ان دو از یکدیگر می شد؟ شرایط؟ جداً شرایطشان با یکدیگر جور نبود و حتی اگر خودشان هم با این شرایط نابرابر کنار می آمدند، صد در صد اطرافیان سهراب نمی گذاشتند که ان رابطه ادامه پیدا کند. اطرافیان؟ اگر آقا جانش می فهمید...صد در صد تکه بزرگه گوشش بود! پس باید فراموشش می کرد. چه کسی را؟ صفورا؟ نه هرگز...نمی توانست. این کار از عهده اش خارج بود. تا ان لحظه، دیگر صد در صد بر این موضوع .اقف گشته بود. تا صبح خواب به چشمانش نیامده و افکار درهمش هر لحظه با یادآوری آینده و مشکلات پیش رو، پیچیده تر می گشتند.
بالاخره نفهمید، چطور شد که از هوش رفت و همان طور به حالت نشسته خوابش برد. صبح شده و افتاب زده بود اما تازه به خوابی عمیق فرو رفته و حالا این صفورا بود که در سکوت و خلوت صبحگاه بر چهره ی مهربان او می نگریست. سرش را به دیوار تکیه داده، موهای نرم و مشکی اش به عقب رفته و پیشانی بلند و ابروان پیوسته اش را به نمایش گذاشته بودند.
در حالیکه محو تماشای او بود، جملات معجزه آسای او را برای چندیمن بار از ذهن گذراند و با یاد حرفهای او به روی زندگی لبخند زد. گویی طنین صدای مهربانش در گوش او می پیچید:
بخند تا دنیا به روت بخنده!
به راستی چطور می توانست او را با ان همه مهربانی به دست فراموشی بسپارد؟ یک لحظه از فکر کردن به روز جدایی دلش لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد. م دانست که هرگز نباید چنین جسارتی بکند و به او برای همیشه بیندیشد. از دل گذراند...من کجا و او کجا!
نه.... هرگز نیم توانم برای همیشه او را کنار خود داشته باشم. باید سرسخت باشم. من نباید قدم به حریم او بگذارم. باید ثابت کنم که ظرفیت محبت هایش را داشته و پا از حد خود فراتر نگذاشته ام.
رویش را از او برگرداند و سعی کرد از همان لحظه فراموش کردن را تمرین کند! ان روز وقتی که سهراب برای ساعتی از صفورا خداحافظی کرد و به خانه رفت. مادر و خواهرانش را دید که مثل هر روز در ایوان نشسته و گرم صحبت اند. سنگینی نگاشهان را به روی خود احساس رد اما چیزی به روی خودش نیاورد. سرش را زیر انداخت و پس از سلامی کوتاه خواست به سرعت وارد اتاقش شود که با شنیدن صدای مادرش، ناچار بر جا میخکوب شد:
- دیشب تا صبح کجا بودی سهراب؟
پاسخ داد :
- بار اولی نبود که شب به خونه نیومدم!
- حتما این بار اوضاع فرق کرده که می پرسم. گفتم دیشب تا حالا کجا بودی؟
تحکم در صدایش موج می زد. سهراب با خونسردی پاسخ داد:
- می دونم که می دونید!
سلطنت پس از مکث کوتاهی با صدایی بلندتر گفت:
- مگه مادر و خواهر نداره؟ مگه خودش خانواده نداره که تو باید تا صبح کنارش بمونی و ازش مراقبت کنی؟ از کی تا حالا اینقدر مسولیت پذیر شدی؟
- شاید تا حالا مسولیتی بر دوشم نگذاشته بودید که بخوام بپذیرم.
- دیگه لازم نیست به اون مریض خونه بری. امیدوارم منظورم رو متوجه شده باشی. اون خودش خانواده داره، می تونن به بهترین نحو ازش پذیرایی کنند.
از اینکه مادرش اینچنین در مورد او حرف می زد، رنجیده بود و می خواست چیزی بگوید اما گویی زبانش بند آمده بود، چه باید می گفت؟ آیا زود نبود که همه جزئیات در مومرد صفورا را به انها بگوید؟ اگر ان احساس عشق را نسبت به صفورا نداشت و تصمیمی درباره او نگرفته بود. حتما همه چیز را برای انها بازگو می کرد اما اکنون که تصمیم گرفته بود او را برای همیشه داشته باشد، باید کمی محتاط تر و صبورتر جلو می رفت، هر چند زیاد فرقی نمی کرد! به هرحال می دانست که انها مانع خواهند بود. اما تصمیم گرفت فعلا چیزی نگوید تا صفورا از مریضخانه بیرون بیاید، ضمن اینکه باید اول او را هم در جریان می گذاشت و نظرش را می پرسید، بعد دست به خطر می زد. بنابراین سرش را زیر انداخت و خواست برود که باز با شنیدن صدای مادرش همان جا ایستاد.
- سهراب! بیا بشین، می خواهم باهات صحبت بزنم.
سرش تیر کشید، می دانست که باز هم همان حرفها تکراری است که همیشه اعصابش را بهم می ریزد. لکن ناچار کفش هایش را از پا درآورد و کنار شکوه به پشتی سبز رنگی تکیه کرد.
هر سه به یکدیگر نگاه می کردند و هر کدام به دیگری اشاره می کرد که: تو بگو!
می دانتسند که عصبانی خواهد شد. بالاخره شهناز پس از کمی این پا و آن پا کردن شروع کرد:
- می گم داداش! دیگه این طفلی رو خیلی منتظر گذاشتی!
شکوه ادامه داد:
- چهارساله داری امروز و فردا می کنی و اون بیچاره هم به خاطر تو هر چه که خواستگار داشته رد کرده.
سلطنت گفت:
- درست نیست بیش از این عقب بیفته، بالاخره باید...
سهراب حرف او را قطع کرد و گفت:
- صبر کنید....صبر کنید...فکر نمی کنید دارید تند می رید؟ چه کسی گفته که من چهارساله دارم امروز و فردا می کنم؟ کسی که داره برای اون ها امروز و فدا می کنه شما هستید نه من...این رو خودتون هم خوب می دونید، این شما هستید که روتون نمی شه رک و پوست کننده حقیقت رو به زن عمو بگید. بی جهت از طرف من وعده و وعید آینده رو می دید و بعد هم من رو توی معذورات قرار می دهید. من توی این مدت حتی همه حواسم به رفتاری که باید با سودابه داشته باشم، بوده، هیچ وقت کاری نکردم و طوری حرف نزدم که امیدوارش کنم. دیگه چقدر باید خشک و رسمی رفتار کنم تا باورشون بشه که سودابه رو نمی خوام؟
آن گاه پوزخندی زد و گفت:
- لابد سردی رفتارم رو به پای غرور مردانه ام گذاشتند!
شهناز با طعنه گفت:
- خیلی فرق کردی، سهراب خان!
- این حرفها، حرفهایی است که از چهار سال پیش دارم بهتون می گم، نمی دونم الان چه چیز تازه ای گفتم که باعث شد تصور کنید تغییر کرده ام. به هر حال من می گم هیچ چیز برام مهم نیست. اگر بیش از این ادامه اش بدید مجبور می شم خودم آب پاکی رو، روی دستشون بریزم.
شکوه گفت:
- اِ ... جلوی آقاجون هم، همین طور حرف می زنی؟! رو دست اون هم آب پاکی رو می ریزی؟
- باهاش صحبت می کنم، می گم که من سودابه رو نمی خوام. می گم که از اولش اونو نمی خواستم، این شماها بودید که بی خبر از طرف من بهشون قول دادید.
شهناز گفت:
- تا حالا کی تونسته با آقاجان این طوری حرف بزنه که تو دومیش باشی؟!
- می بینید که من می تونم
سلطنت ساکت مانده و سخت به فکر فرو رفته بود و سهراب که مثل همیشه خیلی زود از این بحث به ستوه آمده بود آنها را ترک کرد و در اتاقش به استراحت پرداخت و دربارۀ آینده بیشتر اندیشید.
فصل چهارم
تأثیر داروهای مسکن تمام شده بود. باز صفورا از درد به خود می پیچید و اشک می ریخت. سهراب نگران بالای سر او ایستاده و احساس می کرد تاب دیدن اشکهای او را ندارد، این بود که دست در جیبهایش فرو برده و پشت به او رو به پنجره ایستاده بود.
نرس ها سعی می کردند او را به آرامش دعوت کنند تا داروهایی که دوباره به او تزریق کرده اند، اثر کند. نرس هایی که سهراب همه چیز را درباره ی صفورا برایشان گفته و از آنها خواسته بود توجه و محبت بیشتری به او نشان دهند و آنها هم به خواست سهراب، با توجه و مهربانی خاصی به او رسیدگی می کردند.
اکنون پنج روز از بستری شدن او در مریضخانه می گذشت و او نُه روز دیگر را باید در آنجا سپری می کرد. سهراب در این مدت بیشتر وقتش را صرف او کرده و رفقایش را هم کمتر می دید. صفورا هم هر روز صبح به امید آمدن سهراب چشمانش را از هم می گشود و هر شب با طنین صدای مهربان او به خواب می رفت.
این که می دید با چنین عشق و علاقه ای به امورش رسیدگی می کند و هر روز هدایایی جدید برایش می آورد، در نظرش باور نکردنی و رویایی می نمود. گاهی نمی توانست باور کند که بیدار است و همه ی این خوشحالی ها حقیقی اند.
از اینکه همه ی اینها بخشی از رویاهایی همیشگی اش باشند و ناگهان به خود بیاید و ببیند که خواب و خیالی بیش نبوده، می ترسید، گاهی سهراب را با آن قد بلند و شانه های پهن برانداز می کرد و آهی از حسرت می کشید. چقدر دلش می خواست که آن بازوهای مردانه تکیه گاهش باشند، برای همیشه ... نه تنها برای دو هفته!
فکر جدایی او تنش را می لرزاند و گاهی می اندیشید که بعد از این بدون او چه خواهد کرد. دوری او قلبش را می فشرد و او که خود را لایق سهراب نمی دید احساساتش را پشت نقاب خویشتن داری پنهان می کرد.
اما در مقابل سهراب که از روز اول به خوبی فهمید چه احساسی دل همچون سنگش را نرم کرده به طوری که در برابر اذیت های یک دختر لجوج، این چنین صبور و آرام باشد، و از دیدن لرزش اشک در چشمان رویایی او بی تاب شود، حقیقت را پذیرفت.
بیش از این با خود جدال بیهوده نکرد و تصمیمش را گرفت. و آنقدر جسور و یک دنده بود که اگر چیزی را بخواهد برای بدست آوردنش خطر کند. این خصوصیتی بود که همه از کودکی در او سراغ داشتند.
صفورا از رسیدگی های بی دریغ سهراب و نرس ها روز به روز به سوی بهبودی می رفت. رنگ و رویش حسابی باز شده و زیبایی اش صد چندان به نظر می رسید، شکستگی سرش ترمیم شده و بازش کرده بودند. هنوز درد قفسه سینه عذابش می داد و هنگام نفس کشیدن درد سختی را تحمل می کرد.
گاهی اگر تکانی ناجور می خورد از فرط درد، فریادش بلند می شد. از خوابیدن زیاد خسته شده و بهانه گیری می کرد. گاهی از شدت خستگی گریه سر می داد. دیگر حالش از بوی الکل بهم می خورد. هوا هم آنقدر گرم شده که باز کردن پنجره برایشان مقدور نبود، ده روز قفا خوابیده بود و از اینکه نمی توانست بغلتد عصبانی بود.
سهراب هم که بیش از حد لوسش کرده بود. طوری که نرس ها گاهی به شوخی حسادت خود را بروز می دادند و دائم زیر لب زمزمه می کردند:
- خدا شانس بده!
و دیگری می گفت:
- ای بابا! ما از این شانس ها نداریم!
و گاه شوخی هایی می کردند که آن دو را به خنده می انداختند و صفورا با آن سینه ی دردناکش به سختی می خندید!
آن روز سخت در فکر فرو رفته بود. سهراب که در کنار او نشسته و نظاره اش می کرد، پرسید:
- چیزی شده؟!
- تعجب می کنم!
- از چی؟!
- از اینکه چرا از یتیم خونه ای که توش کار می کنم، کسی دنبالم نگشته؟
- شاید گشتند ولی پیدات نکردند.
شانه هایش را بالا انداخت و زمزمه کرد:
- نمی دونم!
سپس نگاه ناامیدش را به پای شکسته اش دوخت و گفت:
- نمی دونم بعد از اینکه از اینجا مرخص شدم، کجا باید برم!
سهراب نگاه پرمهرش را به چشمان او دوخت و آرام گفت:
- نگران نباش ... خدا بزرگه ...
در دل آرزو کرد که ای کاش می توانست به او بگوید:مگه من مُرد که تو ندونی کجا بری؟ کاش می توانست وعده ای محکم و دور از تردید به او بدهد، لحظه ای اندیشید که او را پس از مرخص شدن به خانه خودشان برده تا او سلامتی کامل خود را به دست آورد اما هر بار حتی فقط نام او را در خانه آورده، برخوردها و حرفها را دیده و شنیده بود.
آنها حتی از اینکه سهراب مدام به دیدن او می رود، تا جایی که می تواند به او رسیدگی می کند و هر وقت به خانه می آید از خوبی های او تعریف می کند ناراضی به نظر می رسیدند.
او خوب می دانست آنها از چه می ترسند و این در حالی بود که خبر نداشتند از آنچه می ترسیدند، بر سرشان آمده و به زودی باید پاسخگوی زخم زبانهای سودابه و مادرش و عموجان و بهتر بگویم همه فامیل باشند. اما با این حال اینقدر مغرور بودند که حاضر نمی شدند یک روز به جای سهراب به مریضخانه رفته و خودشان کنار او باشند.
با این حال یکی از از روزهای آخر سهراب دل را به دریا زده و گفت:
- صفورا با این حال و روزی که تو داری فکر می کنم خونه ی ما برات بهتر از هر جای دیگه ای باشد.
- نه اصلاً حرفشم نزنید، هیچ دلم نمی خواد مزاحم خانواده تون شوم. خودتون رو به اندازۀ کافی زحمت دادم. خود شما هم خسته شدید ... می دونم ...
سپس آهی کشید و گفت:
- باید برگردم همونجا، چاره ای نیست. بالاخره زندگی من از اول اونجا بوده! تنها چیزی که نگرانم می کنه اینه که نمی دونم با چه برخوردی از طرف آنها مواجه خواهم شد. دو هفته نبودم و بعد از دو هفته همه که برمی گردم، فکر نکنم تا مدتی بتونم کار کنم ... یعنی رخت بشو ...
سهراب حرفش را قطع کرد و گفت:
- نه! تو با اون دستهای ...
بقیه ی حرفش رو خورد. نفهمید چه شد که یکدفعه ناخواسته احساس درونی اش را بر زبان آورد. با کلافگی انگشتان دستش را میان موهای نرمش فرو برد و پشتش را به صفورا کرد.
صفورا سرش را زیر انداخت. این بار دومی بود که با آن لحن حرف زدن سهراب، صورتش گُر می گرفت. نگاه شرمگینش را از او برگرفت و سعی کرد چیزی به روی خود نیاورد.
کم کم داشت باورش می شد که سهراب عاشقانه دوستش دارد اما می دانست که این تنها کافی نیست و نمی شود تفاوت ها را نادیده گرفت.
سهراب نشست و ظاهراً خود را مشغول مطالعه نشان داد. می خواست جوّ موجود را تغییر دهد اما نمی دانست چه بگوید، می ترسید حرف بزند و کار را خراب تر کند. این حالات را از خود بعید می دانست، چراکه یک عمر عشق و عاشقی ها را مسخره کرده و حالا خودش به این درد مبلات شده بود.
در حالی که هیجانش را در پس صدای بم و مردانه اش پنهان می کرد، گفت:
- احساس می کنم دارند قسمتی از وجودم رو ازم جدا می کنند.
صفورا که از پشت پرده اشک او را می نگریست، برای اینکه وانمود کند حرف او را بی منظور برداشت کرده است، پاسخ داد:
- نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم.
بغض گلوی سهراب را فشرد. دلش نمی خواست او با آن دستهای کوچک و نحیف رختشوری کند. مگر او چه فرقی با شکوه و شهناز داشت که آنها باید تمام مدت به فکر ثابت ماندن فرم ناخنهای دستشان باشند و انگشترهای گرانقیمت به دست کنند اما او با آن دستهای کم جان این همه زحمت بکشد و کار کند، مورد اهانت هم قرار بگیرد.
سلطنت الملوک آن شب به سهراب سفارش کرده بود، زودتر به خانه برگردد، او گفته بود خان عمو وملک تاج خانم به اتفاق سوادبه و برادرش بهروز برای صرف شام به خانه ی آنها می آیند و او باید قبل از آمدن آنها خود را به خانه رسانده باشد.
اما آن شب اتفاقی برای صفورا افتاد که سبب شد سهراب میهمانی شان را به کلی فراموش کند. صفورا به یکی از داروهایی که برای تسکین دردرش به او تزریق کرده بودند، حساسیت داشته و به یک تهوع بسیار شدید دچار شده بود. چنان با فشار تهوعش بروز یم کرد که او احساس می کردن عنقریب از درون خالی خواهد شد.
با آن دنده های شکسته و دردناکش هر چند دقیقه یک بار باید خود را روی ظرفی که یکی از نرس ها جلویش می گرفت، خم می کرد و فشار شدیدی که در قفسه سینه اش حس می رد، اشک او سرازیر ساخته بود. صورتش برافروخته و سرخ شده بود. آنقدر حالش دگرگون بود که مرگ را پیش چشم خود می دید و فکر می کرد، دیگر لحظاتی بیشتر زنده نخواهد بود.
سهراب که به خواست صفورا بیرون از اتاق ایستاده بود، با قدم هایی بلند طول و عرض راهرو را طی می کرد، دستانش را پشت کمر قلاب کرده و می کوشید خونسرد باشد، از فرط ناراحتی حس می کرد، درون دلش می لرزد. گاهی با شنیدن صدای ناله های او از پشت در، تصمیم می گرفت به اتاق برود اما می ترسید صفورا خجالت کشیده یا ناراحت شود.
این اوضاع دو ساعت تمام طول کشید و سهراب که زمان را به کلی از یاد برده بود، فقط انتظار لحظه ی آرام شدن صفورا را می کشید. همان طور که کنار در اتاق ایستاده و سرش را به عقب تکیه داده بود، یکی از نرس ها در را باز کرد از اتاق خارج شد و رو به سهراب گفت:
- نگران نباشید، حالش خوبه، فقط شدیداً ضعف داره، امشب باید غذای سبک اما مقوی بخوره، اگر می شه شما خودتون زحمت تهیه اش رو بکشید. کاری که توی این مدت خودتون انجام می دادید و زحمتش به دوشتون بود.
سهراب با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت:
- این چه حرفیه؟ کدوم زحمت؟
- پس لطفاً زودتر این کار را انجام بدید چون بهش آرامبخش زدیم، ممکنه زود بخوابه.
- الان می رم.
برای تهیه ی غذای صفورا از آنجا بیرون رفت و سپس خیلی زود نزد او بازگشت. بدون معطلی وارد اتاق شد. کنار او ایستاد و در حالی که با نگرانی نگاهش می کرد، پرسید:
- بهتری؟!
لبهای خشکش را تکان داد و با صدایی خفیف پاسخ داد:
- بله.
سهراب بالش های زیر سرش را تنظیم کرد و پتویی روی او کشید. سپس به خواست او پرده را از مقابل پنجره کنار زد، با حوصله او را در خوردن غذا یاری داد و پس از آن دقایقی کنار او نشست تا اینکه کم کم خوابی عمیق بر چشمان صفورا چیره گشت.
سهراب لحظاتی بر چهره ی رنگ پریده ی او نگریست و احساس کرد چقدر به این چهره معصوم عادت کرده و دوستش دارد. تنها دو روز دیگر می توانست کنار او باشد. یادآوری این مسأله دلش را می فشرد. چطور می توانست دور از او باشد؟
هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد، بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آوایز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست؟
فکرت آخر از چه رو آشفته است؟
بی سبب پنهان مکن این راز را
دردِ گنی در نگاهت خفته است
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که: این است آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست؟
زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست!
هم زبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتیار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش
از من است این غم که بر جان من است
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست!
فروغ فرخ زاد
به یادحادثه ی آن شب بارانی، لبخند تلخی بر لب نشاند و در حالیکه از روی صندلی برمی خواست آهسته و بی صدا آنجا را ترک کرد.
وقتی که رسید، مهمانها را مقابل در خانه شان دید که ایستاده و مشغول خداحافظی اند، جلو آمد و بسیار خونسرد و ارام به آنها سلام کرد. آقاجان و مادرش نگاه سرزنش باری به او انداختند. سودابه که به نظر می رسید سخت از این کار او رنجیده است، پشت چشمی برای او نازک کرد.
ملک تاج خانم رو به سلطنت کرده و با طعنه گفت:
- سهراب خان سایه شون سنگین شده ... مصاحبت با اون دختره ی بی بُته رو به دیدن نامزدشون ترجیح می دن ...
سهراب که به احترام عموی بزرگش می کوشید خشم خود را پنهان کند، گفت:
- ببخشید زن عمو جان، چه کسی گفته که اون دختر بی بُته است؟
ملک تاج خانم پوزخندی زد و گفت:
- اگر پدر و مادر درست و حسابی داشت، نیازی نبود شما که یک غریبه هستی بهش رسیدگی کنی.
- زن عمو جان شخصیت هر آدمی فهم و شعور خود اون آدمه نه پدر و مادر و جدّ و آبادش ...
خیلی دلش می خواست با جملات گزنده تری حرفش را ادامه دهد اما نگاه خشمگین آقاجانش او را از تصمیمش منصرف کرد. خان عمو هم که طبق معمول با جویدن گوشه ی سبیلش خشم خود را فرو می داد، صدای کلفتش را در گلو انداخت و رو به آنها گفت:
- سوار شید بریم، دیر وقته، باید رفت.
سودابه و ملک تاج سوار شدند و بهروز که تا ان لحظه سکوت کرده بود، دستش را بر شانه ی سهراب زد و گفت:
- خدا را خوش نمی یاد، پیش از این با ابروی همیشیره ی ما بازی نکن.
سهراب هم دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:
- احترام و آبری هر کسی دست خودشه، من با این کارهام آبروی خودم رو می برم، سودابه خانم هم باید خودش مراقب حفظ احترام و ابرویش باشه! اگر چند صباح دیگه توی فامیل و قوم و خویش بپیچد که سهراب چهار سال سودابه را بازی داد و دست اخر هم اونو رها کرد کسی که آبروش می ره من هستم و کسی که عزیز می شه همشیره شماست...فقط باید کمی زرنگ و با سیاست باشه که هست....
بهروز با عصبانیت دست سهراب را از روی شانه اش کنار زد و سوار شد. گویی درشکه شان هم از دست سهراب عصبانی بود که ان چنان با خشم از جایش کنده شد در عرض یک ثانیه در امتداد ظلمت خیابان از مقابل یدگان انها محو گشت.
پس از رفتن انها امیر خان چشان سرخ شده خشمگینش را به سهراب دوخت و با عصبانیت سمت او آمد. یقه ی او را محکم گرفت و به طرف بالاکشیدش. ان گاه با لحن مقتدر و تحکم آمیز همیشگی اش گفت:
- پسره دیوانه! دیگه از فردا حق نداری پاتو به اون مریض خونه لعنتی بگذاری، فهمیدی؟ تو با این کارهای احمقانه ات ابرو و حیثیت من رو جلوی خان داداشم بردی.
سلطنت گفت:
- امیر خان! زشته تو کوچه! حداقل بیایید توی خونه....
اما ا که بیش از این حرفها از دست سهراب خشمگین بود، بی توجه به حرف او دوباره فریاد زد:
- تو کی می خوای ادم بشی پسر؟ از بچگی ات همین طور بودی، لجباز، یک دنده، کله شق و پررو...آخه کی می خوای دست از این لجبازی هات برداری؟ تو با این زبون حاضر جوابت حرمت زن عموت رو نگه نداشتی، اصلا اون دختره ی... چه ارزشی برای تو داره که باید به خاطرش تو روی زن عموت وایستی؟
سهراب سرش را پایین نگه داشته و در حالیکه عرق سردی بر یشانی اش نشسته بود، همچنان سکوت کرده و هیچ نمی گفت، امیر خان صدایش را پایین تر آورده و ادامه داد:
- اخه، مگه توی این دو هتفه اون به غیر از دردسر برای تو چیز دیگری هم داشته؟ به تو چه که بری اون جا و غذا دهن اون بذاری؟ مگه تو ننه بزرگشی که از اینجا فالوده سیب درست می کنی براش می بری؟ به خدا من راضی نیستم از این خونه سر سوزن از این خونه چیزی ببر و به خورد اون بدی، از پولهایی که من بهت می دم حق نداری خرج این دختره کنی، فهمیدی؟ فردا می ری خونه خان عموت، از ملک تاج خانم هم معذرت خواهی می کنی، دست سودابه را هم می گیری یک کم توی شهر می گردونی اش و بی توجهی امشب رو از دلش درمیاری. از فردا هم حق نداری بری این دختره رو ببینی، به حد کافی وظیفه انسانی ات رو انجام دادی. من این موها رو توی اسیاب سفید نکردم، ادم ها رو می شناسم، می دونم این دختره ظرفیت این همه محبت رو نداره، فردا روز میاد می شه بلای جون تو و این خانواده، بلای جون...وبال گردن...حالیته؟
سهراب که همچنان سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند، اهسته دست اقا جانش را از یقه خود جدا کرد و با صدایی خشم الود گفت:
- شما نباید به او توهین کنید، وقتی هنوز تا حالا یکبار هم ندیدینش نمی تونید درباره اش قضاوت کنید، شما دارید پیش داوری می کنید، پیش داوریتون هم کاملا اشتباهه، متاسفم... آن گاه به طرف داخل ساختمان رفت، سلطنت سوی او امد و علی رغم اینکه به شدت از دستش عصبانی بود، سعی کرد لحن صدایش ارام و نصیحت آمیز باشد:
- سهراب جان! آدمها رو نمی شه به این راحتی شناخت، مخصوصا انکه صد پشت غریبه است و اصلا معلوم نیست که...
سهراب لبخند تلخی بر لب نشاند و گفت:
- خوبه خودتون جواب حرفهای خودتون رو می دهید، شما که می گویید به این اسانی نمی شه ادمها رو شناخ، چطور در حالی که هنوز اون رو ندیدید درباره اش قضاوت می کنید؟
شکوه که اکنون کنار انها ایستاده بود، به جای مادرش پاسخ داد:
- ما درباره اون دختر قضاوتی نمی کنیم، اصلا اون دختر خوب یا بدش به ما ربطی نداره، روی سخن ما با توستريال جرا امشب اینقدر دیر اومدی؟ چرا همه وقت و زندگی ات رو صرف دختری می کنی که غریبه است و دیگه هم قرار نیس ببینیش؟ اما خان عمو این ها چی؟ دیگه با چه رویی می خوای توی چشمهاشون نگاه کنی؟ ما امشی این مهمانی رو به خاطر تو ترتیب دادیم، قرار بود تو و سودابه اخرین حرف هاتون رو به هم بزنید، و زودتر به زندیگتون سر و سامان بدهید. چهارساله که مساله ازدواج شما دو تا سر زبان ها افتاده....
سهراب که دیگر نمی توانست خشم خود را کنترل کند، با صدای بلند گفت:
- هر کسی که این مزخرفات رو یر زبان ها انداخته، خودش می ره یکی یکی جمع می کند، احمق نیستم که اجازه بدم دیگران برای زندگی ام تصمیم بگیرند، چرا باید یک عمر با کسی زندگی کنم که هیچ علاقه ای بهش ندارم؟ فقط به خاطر اینکه چهار نفر ادم بیکار برای ر کردن اوقات فراغتش نشستن و درباره زندگی من حرف زدند، تصمیم گرفتند و بریدند و دوختند بدون اینکه نظر خودم براشون مهم باشه؟
سلطنت نگاهی به سهراب کرد و با چشم و ابرو اشاره ای به شهاب کرد که گوشه ای از اتاق دراز کشیده بود و به صحبتهای انها گوش می کرد. سلطنت و شکوه سعی می کردند با اشاره به سهراب بفهماند که نباید جلوی شهاب اینطور صحبت کند چرا که او برادر بزرگش را الگو قرار می دهد. اما سهراب بی توجه به اشارت انها ادامه داد:
- من باید خودم برای زندگی ان تصمیم....
شهناز حرفش را قطع کرد و گفت:
- سهراب! این فقط تصمیم ما نبودم، آقا جان سهم بیشتری در این ماجرا داره.
- شما این فکر رو انداختید تو سر اقا جان.
- و تو هم هیچ اعتراضی نکردی...
- اعتراض کردم اما شما حرفهای من رو به پای غرورم گذاشتید.
امیرخان عصبانی تر از قبل به سمت او آمد و در حالیکه عصایش را در هوا تکان می داد، فریاد زد:
فصل پنجم
عطر گلهای مریم فضای اتاق را پر کرده بود، حضور او را به خوبی حس می کرد، چشمانش را اهسته گشود، نور خورشید، مستقیم روی صورتش افتاده بود و طبق معمول هر روز او را از خواب پرانده بود. چشمانش را از نور شدید افتاب تنگ کرده بود. آرام سرش را چرخاند و سهراب را دید که کنارش نشسته و در ان سکوت غم انگیز او را می نگرد. او بود که همچون روزهای گذشته عطر حضورش را با بوی خوب گلهای مریم برای صفورا به ارمغان آورده بود. چشمهایش مرطوب بودند، لبخند کمرنگی بر لب نشاند و آرام گفت:
- سلام!
صفورا متحیر سلامش را پاسخ گفت: سهرابی که اکنون کنارش نشسته و نگاه عمیقش را بر چشمان او دوخته با سهراب روزهای اولی زمین تا اسمان فرق کرده بود، دیگر آن شوق و شور و شیطنت در چشمهایش دیده نمی شد. دیگز از خنده های بلند از ته دل خبری نبود، غبار غم به چهره اش نشسته و ان قدر ساکت و ارام شده بود که دل صفورا را به درد می آورد، آیا این مرام عشق نبود که این چنین در وجود او نفوذ کرده و تغییرش داده بود؟ آیا اکنون کنارش نشسته و نگاه عاشقش را بر چشمان او دوخته همان شاهزاده ای نبود که همیشه در رویاهاش به او لبخند می زد و آغوش گرمش را تکیه گاه امن و ارام ان وجود نحیف و شکننده می ساخت و همان که در پایان رویاها او را میان سکوت سنگین شب، تنها گذاشته و به دست تاریکی می سپرد؟ حالا او در واقعیت به سراغش آمده بود. اما ایا باز هم می خواست او را با تنهایی هایش میان تاریکی دها کند؟ مانند همان رویاهایی که در پایان به کابوسی شبانه تبدیل می شدند؟ به یاد آورد فردا روز خداحافظی است! دلش بهم فشرده شد. یعنی دیگر او را نمی دید؟ بغض گلویش را می فشرد و او می کوشید تا اشکی در چشمانش جمع نشود. لبهایش برای گفتن چیزی می لرزید اما گویی زبانش به سقف دهانش چسبیده و تکان نمی خورد، بغضش را فرو داد با صدایی گرفته پرسید:
- کی اومدید؟
نفس عمیقی کشید و پاسخ داد:
- دیشب!
- دیشب؟
پس از مکثی کوتاه ادامه داد:
- معذرت می خوام، متوجه حضورتان ندشم.
سهراب لبخندی زد و گفت:
- خوبه! این نشون می ده که خواب راحتی داشتی!
صفورا که طبق معمول در پاسخ به حرفهای او مداوا می کرد، گفت:
- شما دیشب هم روی صندلی خوابیدید، باید ببخشید، باور کنید من اصلا راضی نیستم که شما آسایشتون رو.....
سهراب حرفش را قطع کرد و در حالیکه عاشقانه او را می نگریست زمزمه کرد:
- هر آدمی کنار عشقش به اسایش می رسه!
متحیر سرش را بالا آورده و چشمانش ناباورانه بر لبهای سهراب خیره مانده بودند. حس می کرد داغ شده است. بغض راه گلویش را بسته بود. به گوش هایش اعتماد نداشت. بر صحت انچه شنیده شک داشت. گویی همه کلمات برایش بیگانه بودند که نمی دانست چه می تواند بگوید.
هرگز فکر چنین لحظه ای را نکرده بود، چطور می توانست با خانواده سهراب مواجه شد؟ ایا اصلا چیزی درباره او به خانواده اش گفته است؟ چطور ممکن است انها راضی شوند؟ وصال او در باورش نمی گنجید، پس بی جهت امید را به خانه ی دلش راه نداد. سرش را به طرف پنجره چرخاند و با صدایی بغض الود گفت:
- ولی ما فردا از هم جدا می شیم.
سهراب در حالی که با ساعت جیبی اش بازی می کرد، گفت:
- شاید برای چند روز!
صفورا که برای پنهان کردن اشکهایش، صورتش را از او برگردانده بود، با صدایی لرزان گفت:
- برای شما موقعیت های بهتری است.
سهراب کهه حالا انچه می خواست به او گفته و احساس می کرد، باری سنگین از دوشش برداشته شده با خونسردی گفت:
- سعی نکن منصرفم کنی چون بی فایده است!
صفورا صورت خیس از اشکش را به سمت او چرخاند و میان گریه گفت:
- خواهش می کنم وانمود نکنید که شرایط من براتون مهم نیست.
- قسم می خورم که برام مهم نیست
- اما برای خانواده تون مهمه.
- باهاشون صحبت می کنم
- نمی پذیرند. شک ندارم.
- این زندگی منه، خودم درباره اش تصمیم می گیرم.
- اما شما باید به نظر آنها احترام بگذارید.
- کدام نظر؟ همان نظری که من رو در اون به کلی نادیده گرفتند؟
- من لایق شما نیستم، ما به درد هم نمی خوریم.
- بس کن صفورا ! می دونم که این رو از ته دل نمی گی، احساساتم به من دروغ نمی گه، چرا باید احساساتمون رو سرکوب کنیم؟ ف6قط به خاطر حفهای مردم؟ چرا ما به درد هم نمی خوریم؟ ما به درد هم می خوریم چون همدیگر را دوست داریم ...
صورتش از شدت شرم، داغ شده بود. سهراب از احساساتش آگاه بود و او برایش نقش بازی می کرد. چطور می توانست وانمود کند دوستش ندارد در حالی که بدون او نمی توانست زندگی کند؟ روی کدام احساس سرپوش می گذاشت؟ عشق؟ همان احساسی که آشکارا در نگاه عاشق فریاد می زند؟ مگر می توان پنهانش کرد؟ زبان قادر به بیانش نیست که آن را به چشمها واگذار کرده، پس نیازی نیست برای پنهان کردنش زبان را قفل و زنجیر زد!
دیگر هیچ نگفت و سکوت کرد: و سهراب هم که سکوت او را علامت رضایتش به حساب می آورد، لبخندی از سر رضایت بر لب نشاند و برای خارج کردن او از آن حال و هوا دستمالی را به طرفش گرفت و گفت:
- بیا ! بینی ات رو بگیر تا نزده بیرون!
صفورا میان گریه خندید و به شوخی گفت:
- منظورتون اینه که طاقت دیدن اشکهامو ندارید؟ غرور شما مردها هیچ وقت بهتون اجازه نداده با جمله بهتری به یک زن بگید که گریه نکنه!
سهراب عاشقانه در چشمانش خیره شد و زمزمه کرد:
- عزیز من! طاقت دیدن اشکهاتو ندارم!
با خیالی آسوده، چشمانی امیدوار به آینده و لبهایی خندان جادویی ترین جملات عاشقانه را نثار یکدیگر کرده و رفته رفته آرامشی دلپذیر وجودشان را پر کرد.
سهراب از بعدازظهر او را تنها گذاشت و برای انجام کارهایش آنجا را ترک کرد.
شب شده و سکوت بر فضای اتاق حاکم بود. هم اتاقی هایش شام هایشان را خورده و خوابیده بودند، اما او در انتظار سهراب هنوز شامش را نخورده بود. دلش گرفته بود. نمی دانست سهراب باز هم می آید یا نه! اتاق در تاریکی وهم آوری فرو رفته بود. از نیامدن او ناراحت بود. اندوهی دردآور همه ی وجودش را پر کرده بود.
قطره ای اشک گونه اش را نوازش کرد و آرام در گوشش چکید. هجوم افکار نامربوط ذهنش را آشفته ساخته بود. غرق در افکارش بود و به سهراب می اندیشید. در اتاق آرام باز شد. نور کمرنگی به درون اتاق دوید و در امتداد آن سهراب با قامت بلندش با قدمهایی محتاط و آهسته سوی او می آمد تا مزاحم خواب بیماران دیگر نشود. آرام کنار او قرار گرفت و زمزمه کرد:
- بیداری؟!
او که با شنیدن صدای گرم و مهربان سهراب حس حضور گرمابخش او گویی جان دوباره گرفته بود، لبخند دلنشینی بر لب آورد و سرش را به علامت تأیید تکان داد.
- هر شب این موقع که میومدم، چنان عمیق به خواب رفته بودی که متوجه حضورم نمی شدی.
در حالی که هنوز آن بغض سنگین آزارش می داد، نفس عمیقی کشید و با صدای گرفته گفت:
- اینقدر افکار متفاوت به مغزم هجوم آوردند که خواب به چشمهام نمی یاد.
- نگران چی هستی؟ ازت خواهش می کنم آروم باش و همه چیز رو به من بسپار. قول نمی دهم که روزهای بی دغدغه ای رو پیش رو داشته باشیم، حداقل تا مدت کوتاهی اوضاع آشفته ای خواهیم داشت. اما این قول رو می دهم که در هیچ شرایطی نمی گذارم آب تو دلت تکون بخوره، تنهات نمی گذارم ... قسم می خورم ...
- در مورد مردانگی و مهربانی های بی دریغتون شکی ندارم.
- پس چی ناراحتت می کنه؟
قطره اشکی از گوشه چشمانش روان شد و با صدایی لرزان گفت:
- هرچی فکر می کنم نمی تونم با خودم کنار بیام، فکر میکنم اینقدر جسور نیستم که به خودم اجازه بدم قدم به حریم شما گذاشته و وارد زندگی شاهانه تون بشم. چرا من با ورودم به زندگی شما باید آرامشتون رو بهم بزنم در حالی که می دونم خانواده تون مخالف هستند؟ چطور می تونم جواب محبت های شما رو اینطوری بدم؟ این خودخواهیه، بی انصافیه، این در حق شما که اگر اراده کنید، ظلمه ... آخر چرا من باید ...
سهراب که سعی می کرد خونسرد باشد، چشمانش را بر هم فشرد و محکم و شمرده گفت:
- کافیه ... دیگه نمی خوام در این مورد چیزی بشنوم ...
صفورا مصرانه، میان گریه گفت:
- اما این حقیقته ...
سهراب با لحنی ملایم و مهربان گفت:
- گفتم کافیه دیگه ... حقیقت هم باشه، حقیقته که من باهاش مشکلی ندارم. فقط ازت می خوام که به من انرژی بدی تا مشکلات رو راحت تر حل کنم. با خنده هات، با خوشحالیت، بهم امید بده، لبخند تو خیلی برام باارزشه ... اینو می دونستی؟
صفورا لبخند دلنشینی به او هدیه کرد. دیگر هیچ نگفت و سعی کرد آرام باشد. سهراب هم سکوت کرد تا او بخوابد.
شب از نیمه گذشته و سیاهی همه جا را فرا گرفته بود. باد با چنان شدتی وزیدن گرفته که شیشه های پنجره را می لرزاند. صدای زوزه های باد، سکوت شب را می شکست. صفورا چشمانش را گشود و از اینکه او را در کنار خود دید، احساس آرامش کرد. سهراب با مهربانی گفت:
- می ترسی؟!
عاشقانه او را نگاه کرد و پاسخ داد:
- وقتی کنارم هستید از چیزی نمی ترسم، فقط ... فقط نم دونم چرا خوابم نمی بره ...
سهراب کاغذ تا شده ای از جیبش بیرون کشید و در حالی که آن را باز می کرد، پرسید:
- شعر دوست داری؟
صفورا لبخند زد و به علامت تأیید سرش را تکان داد. سهراب گفت:
- این شعر، مناظره ی خسرو با فرهاده خیلی قشنگه. مخصوصاً آوردمش تا اگر حوصله ات سر رفت برات بخونم.
فانوس کوچک کنار دستش را روشن کرد و زیر نور کمرنگ فانوس با صدایی آرام و دلنشین شروع به خواندن کرد:
نخستین بار گفتش کز کجایی؟
بگفت از دار مُلک آشنایی
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟
بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند پشم تو را ریش؟
بگفت این چشمِ دیگر دارمش پیش
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفت آسوده شو کاین کار، خام است
بگفت آلودگی بر من حرام است
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی جان شیرین؟
بگفت او آنِ من شد زو مکن یاد
بگفتا این کی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟
بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش، پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضرجوابی ...
زمزمه های گرم و آرام بخش سهراب کم کم آرامش را بر روح مشوش و خسته ی او مستولی ساخت و خوابی عمیق بر چشمانش چیره گشت.
آرام کاغذ را بست و زیر نور لرزان فانوس بر صورت زیبای او چشم دوخت.
هنگامی که سپیده ی صبح کم کم رنگی تازه به آسمان می بخشید، او هنوز بیدار بود و از میان افکار درهمش او را می نگریست.
گاهی با خود می اندیشید خانواده اش آنقدرها سرسخت و سنگدل نیستند و گاهی با یادآوری چشمان خشمگین و چهره ی برافروخته آقاجانش سرش تیر می کشید. کم کم چشمانش گرم شدند و خوابش برد اما افکار آشفته در خواب هم رهایش نمی کردند.
در خواب پدرش را می دید که او را کفن می کند و با دستانی آهنین او را میان گوری سرد و خاموش قرار می دهد. مادرش با صدای بلند و به شکلی وحشتناک می خندد و صفورا جیغ می کشد.
در همان حال با یک صدای جیغ زنانه از خواب پرید. عرق سرد بر پیشانی اش نشسته بود. هراسان بر صورت صفورا چشم دوخت. آرام خوابیده بود، نفس عمیقی کشید و لحظاتی بعد کنجکاوانه به دنبال صدای جیغ از اتاق بیرون رفت. صدا از اتاق کناری بود. شیون و زاری مادری که فرزند بیمارش را در همان دقایق از دست داده بود به گوش می رسید.
دوباره نزد صفورا بازگشت و دید که او هم از صدای جیغ و شیون آن زن بیدار شده و وحشت زده اطرافش را می نگرد. کنارش نشست و برای آرام کردن او لبخندی تصنعتی بر لب آورد و گفت:
- چیزی نیست ... بخواب ...
در همان لحظه دکتر همراه یکی از نرس ها بالای سر او آمدند. دکتر سلام آنها را پاسخ گفت و آنگاه پرسید:
- بهتری دخترم؟
صفورا لبخندی رضایتمندانه بر لب آورد و گفت:
- بله
دکتر با دقت او را معاینه کرد و سپس در حالی که عینکش را روی صورتش جابجا می کرد، گفت:
- شما امروز مرخص می شید. اما در منزل هم به مراقبت های زیادی احتیاج دارید. صفورا چشمان غمگین و نگرانش را به سهراب انداخت که بالای سر او کنار دکتر ایستاده و با دقت به حرفهای او گوش می داد.
سهراب که چشمان اندوهگین او را دید، لحظه ای چشمانش را آرام روی هم گذاشت و با لبخندی گرم او را به آرامش دعوت کرد و گویی با طرز نگاهش می خواست او را مطمئن کند که همه چیز درست خواهد شد.
ساعتی بعد سهراب او را آماده ی رفتن کرد. سکوتی سنگین میانشان حاکم بود. هر دو صدها حرف گفتنی برای یکدیگر در سینه هایشان داشتند که مجال گفتنشان را میان آن همه اندوه نمی یافتند. و تنها گاهی به یک نگاه عاشقانه یا لبخندی کمرنگ اکتفا می کردند. بالاخره صفورا سکوت را شکست و با صدایی بغض آلود گفت:
- باید برگردم همون جایی که قبلاً کار می کردم.
سهراب با خونسردی گفت:
- منظورت یتیم خونه ست؟
صفورا صورت شرمگینش را پایین آورد و با تکان سر، حرف او را تأیید کرد. سهراب گفت:
- نیازی نیست به اونجا بری.
صفورا که دیگر نمی توانست جلوی اشکهایش را بگیرد میان گریه گفت:
- پس کجا باید برم؟
سهراب با مهربانی او را نگاه کرد، موهایش را از روی پیشانی اش کنار زد و گفت:
- پدر یکی از دوستانم مسافرخونه ی کوچکی داره. می برمت اونجا تا تکلیفمون روشن بشه ... قبلاً با دوستم در موردش صحبت کردم.
صفورا با نگرانی گفت:
- آخه تا کی باید اونجا بمونم.
سهراب گفت:
- نگران نباش، زیاد طول نمی کشه.
سپس او را یاری نمود از جایش برخیزد تا از مریض خانه خارج شوند. کمکش کرد روی صندلی درشکه قرار بگیرد. آنگاه سوی مسافرخانه ای که درباره اش برای او گفته بود، راهی شند.
درشکه شان مقابل مسافرخانه توقف کرد. راه پله ی باریک و پیچ در پیچی را پشت سر گذاشتند. مردی که همراهشان بود، آنها را به درون اتاقی راهنمایی کرد. سهراب که صفورا را به سختی تا رسیدن به بالای پله ها یاری کرده بود، نفس عمیقی کشید و لبخندی بر چهره ی خسته اش نشاند و او را نگاه کرد. صفورا صورت شرم زده اش را پایین آورد و گفت:
- معذرت می خوام. خیلی خسته شدید.
سهراب نگاهش را بر چشمان او دوخت و خنده کنان در حالی که به شوخی ادای او را در می آورد، آهسته گفت:
- از اینکه به شما کمک کنم، خسته نمی شم. در ضمن لازم نیست اینقدر با من رسمی صحبت کنید!
او که پوست سفیدش از خجالت گل انداخته بود، گفت:
- سعی خودم رو می کنم. شاید کمی طول بکشه تا عادت کنم.
سهراب گفت:
- هر طور راحتی ...
آنگاه پس از مکثی کوتاه در حالی که از جایش برمی خاست، گفت:
- من دیگه باید برم، کاری نداری؟
صفورا لبخند زد و گفت:
- نه! متشکرم
میان چارچوب در ایستاده و گویا لحظه ای در فکر فرو رفت که پس از مکثی طولانی گفت:
- زیاد اینجا نمی مونی، خیلی زود همه چیز رو به خانواده ام می گم. نگران نباش ...
صفورا سکوت کرده و هیچ نگفت. پس از خداحافظی سهراب سفارشات لازم را در مورد صفورا برای پدر دوستش که صاحب آن مسافرخانه بود متذکر شد و به خانه رفت.
با قدم هایی خسته و بی جان وارد ساختمان شد. تصنیفی شاد فضای خانه را پر کرده بود؛ مادر و خواهرانش طبق معمول دور هم نشسته و گرم گفتگو بودند. برادر کوچکش شهاب کمی آن طرف تر نشسته و کتابی را مقابلش گشوده بود و وانمود می کرد که درس می خواند اما با شیطنت به صحبت های آنها گوش کرده و سعی می کرد میان حرفهایشان از چیزی سر درآورد!
با ورود سهراب صحبت نیمه کاره شان را قطع کرده و نگاه های شماتت بارشان را بر او دوختند. سهراب بی تفاوت نسبت به این طرز نگاه کردن آنها خونسردانه سلام کرد و به طرف اتاقی دیگر رفت، اما با شنیدن صدای سلطنت الملوک بر خلاف میلش مجبور شد بایستد و پاسخگوی سوالات او باشد:
- دیشب تا حالا کجا بودی سهراب؟!
در حالی که چشمانش را به زمین دوخته بود و می کوشید نگاهش در چشمان مادرش نیفتد، گفت:
- پیش یکی از رفقام!
شهناز با طعنه و صدایی کش دار گفت:
- خوش گذشت؟!
سهراب که سعی داشت منظور آنها را از حرفهایشان نفهمد، کوتاه و مختصر گفت:
- بله.
آنگاه خواست با عجله از آنها دور شود که باز با شنیدن صدای مادرش برجا میخکوب شد:
- از کی تا حالا رفیقِ دختر پیدا کردی؟!
زبانش بند آمده بود. نمی دانست که چه باید بگوید. پس از مکثی کوتاه به سختی گفت:
- کی چنین حرفی زده؟
شکوه گفت:
- چی باعث شده که ما رو اینقدر احمق فرض کنی؟
سهراب با عصبانیت گفت:
- این چه حرفیه؟ فکر نمی کنم بار اولی باشه که شب رو با رفقام می گذرونم.
سلطنت گفت:
- قبلاً هم بهت گفتم، الان شرایط فرق می کنه.
سهراب مستأصل گفت:- آخه چرا؟
شهناز با لحن مخصوص و طعنه دار خودش گفت:
- چون تو با همیشه فرق کردی!
سهراب که سعی داشت خویشتن دار باشد، کوشید صدایش را بالا نبرد. لبهایش را بر هم فشرد، هیچ نگفت و خواست که برود، سلطنت که اوضاع او را اشفته دید برای اینکه بحث را عوض کند، لحنش را مهربان تر کرد و گفت:
- اصلا دیشب مهم نیست. بگو ببینم رفتی پیش سودابه و ازش معذرت خواهی کردی؟
سهراب با بی حوصلگی گفت:
- برای چی باید از اون معذرت خواهی کنم؟
سلطنت با عصبانیت گفت:
- اون شیرینی خورده توده. اون شب کارت خیلی زشت بود. باید به خاطر رفتارت ازشون عذرخواهی کنی. مخصوصا از خان عموت، این خواسته آقا جانته...تو باید این کار رو بکنی.
- برای دیر آمدنم ازشون عذرخواهی کردم. اما متاسفانه من نمی توانم با سودابه ازدواج کنم. این چچیزیه که از رز اول به همه تون گفتم اما شما توجهی نکردید.
شکوه با مهربانی کنار او امد و گفت:
- آخه چرا داداش؟ مگه سودابه چه اشکالی که نمی خواهیش؟
- چرا اصرار دارید، من با کسی که شما می گید ازدواج کنم؟
سلطنت گفت:
- ما خیر و صلاح تو رو می خواهیم. تو جوونی و خام، ما دوست نداریم تو حروم بشی.
سهراب گفت:
- اگر نمی خواهید حروم بشید اجازه بدید با کسی ازدواج کنم که دوستش دارم. به نظر من حروم شدن اینه که ادم یک عمر با کسی زندگی کند که هیچ احساسی نسبت بهش ندناره.
شهناز جلو امد و گفت:
- خب! سهراب خان حرفهای بودار می زنی!
سهراب نگاهی گذرا به او انداخت و بی توجه به کنایه اش رو به سلطنت کرد و گفت:
- به هر حال براتون متاسفم....من فقط با کسی زندگی می کنم که دوستش دارم و در کنارش احساس رضایت و خوشبختی می کنم.
شکوه چشمانش را تنگ کرد و زیرکانه گفت:
- ببینم، نکنه این دختره دلت رو برده؟
هنگامی که سکوت سهراب را دیدند، شکشان به یقین تبدیل شده و باران شماتت بود که بر سر او بارید. سلطنت با عصبانیت گفت:
- اصلا حرفش رو هم نزن، اون دختره بی کس و کار وصله تن ما نیست.
سهراب با عصبانیت گفت:
- توهین نکنید مامان.
شهناز گفت:
- اگه بی کس و کار نبود که به تو التماس نمی کرد تر و خشکش کنی...
- اون هیچ وقت به من التماس نکرد. من خودم خواستم بهش کمک کنم.
شکوه گفت:
- صالا به ما ربطی نداره جرات داری به اقاجان بگو برات بره خواستگاری.
سهراب سکوت کرد و هیچ نگفت. شهناز پشت چشمی نازک رد و گفت:
- حالا این خانم خوشبخت اسمش چیه؟
سهراب پس از مکثی طولانی نفس عمیقی کشید و گفت:
- صفورا!
شهناز خنده بلند و تمسخر آمیزی سر داد و اسم او را تکرار کرد. اما وقتی نگاه خشمگین سهراب را به روی خود احساس کرد در حالی که دستش را جلوی دهانش گرفته بود، خنده از لبهایش محو شده و سکوت کرد. سهراب لب هایش را کج کرد و با مسخرگی گفت:
- سودابه قشنگه؟
- هر چی باشه از صفورا قشنگ تره.
سهراب که حالا قیافه جدی به خود گرفته بود، گفت:
- این ادم ها هستند که اسمشون رو زیبا می کنند نه اسآ آدمها رو ..من شما رو می شناسم روی دنده ی لج افتادید و قصد دارید، هر چه که درباره او می شنوید به باد تمسخر بگیرید اما من اجازه نمی دم.
شهناز خندید و گفت:
- نه جون تو! این کمه....بیا برو کوه بیستون رو بکن براش!
سلطنت با عصبانیت گفت:
- بسه دیگه، باز شما دو تا مثل سگ و گربه افتادید به جون من...
شکوه که عاقل تر می نمود، گفت:
- حالا این دختر کی هست؟ خانواده اش کی هستند؟ کجا زندگی می کنند؟
سهراب که نمی دانست چطور باید حقیقت را به انها بگوید، سرش را زیر انداخت و سکوت کرد، بدنش یخ کرده و عرق سردی کمرش را قلقلک می داد. هم تلاشش را کرد که زبان به سخن بگشاید و چیزی بگوید اما نتوانست، ناگهان شهناز خندید و با مسخرگی گفت:
- چیه؟ چرا حرف نمی زنی؟ نکنه از یتیم خونه فرار کرده!
شوخی، شوخی درست به هدف زده بود! سهراب حیرت زده سرش را بالا اورد و چشمان گشاده شده اش را به او دوخت . سکوت سنگینی میانشان حاکم شد، همگی حیرتزده یکدیگر را نگاه می کردند. حتی شهاب هم کتابش را بسته و با چشمانی گرد به جمع انها پیوست. سکوت سهراب مهر تاییدی بر گفته ی شهناز بود و این را همه فهمیدند که زبانهایشان خشک شد و به سقف دهانشان چسبید!
با گامهایش از میان ان همه سکوت و حیرت گذاشت و سمت اتاقش رفت. در را بست و سرش را به عقب تکیه داد. دستانش را مقابل صورتش گرفت، از فرط هیجان قلبش می کوبید و او هر چه می خواست خونسرد باشد نمی توانست.
فصل ششم
دیگر از اتاقش بیرون نیامده و با افکار درهم خود کلنجار رفت، ساعتی به غروب مانده اقا انش به خانه آمده، در حالیکه به سمت اتاق سهراب می رفت، با صدایی بلند خطاب به سلطنت گفت:
- ای پسر رفت دست بوس خان عموش؟
شکوه با دستپاچگی به سمت او امد. مانع رفتن او به اتاق سهراب شد و با صدایی لرزان گفت:
- آقا جا، سهراب خوابه....
- می خوام ببینم بالاخره چی کار کرد؟ تو خبر نداری؟
سلطنت با دستپاچگی گفت
- فکر می کنم رفته اون جا و کاری که خواسته بودید رو انجام داده!
از رفتن به اتاق سهراب منصرف شد. سرش را تکان داد و زیر لب گفت:
- خوبه!
سپس به ایوان رفت، به پشتی تکیه زد و میان بیرون دادن دود قلیان، خطاب به سلطنت گفت:
- همین الان به خانه داداش اینا خبر بده فردا می آییم اون جا و کار رو یکسره می کنیم. باید بجنبیم تا پسره بیش تر از این سر به هوا نشده!
سلطنت الملوک که با تمام اقتدارش جرات نداشت روی حرف او حرف بزند، مردد خواسته ی او را انجام داده و برای روز بعد با ملک تاج خانم قراری گذاشت. ان گاه تصمیم گرفت سهراب را به شکلی غافلگیر کننده به منزل خان عمویش ببرند. بنابراین چیزی در مورد قرار فردا و برنامه هایشان به او نگفتند، سهراب هم تا صبح روز بعد مقابل چشمان اقا جانش افتابی نشد. صبح روز بعد بلافاصله بعد از رفتن اقا جانش از خانه خارج شد و نزد صفورا رفت. بعد از ظهر که برگشت، بار دیگر شهناز و ادرش را دید که درباره ی او صحبت می کنند و باز با دیدن او باران شماتت!
در نهایت او که از این همه بحث بیهوده به تنگ آمده بود، با عصبانیت رو به شهناز کرد گفت:
- تو شوهر و بچه و خونه و زندگی نداری؟ بیچاره مادر شوهرت مرد از بس طوله های تو رو نگه داشت!
شهناز با عصبانیت رو به مادرش کرد و گفت:
- مامان! من با این دیوانه حرف نمی زنم، شما بهش بگو خفه شه....
سهراب هم ادای او را در آورد و گفت:
- مامان! بهش بگو آدم باید احترامشو دست خودش نگه داره....
سلطنت گفت:
- بس کنید دیگه، سرم رفت.
شهناز میان گریه با عصبانیت لباسهایش را پوشید و در حالیکه ان جا را ترک می کرد، گفت:
- با هر .... که دلت می خواد ازدواج کن. دیگه به من هیچ ربطی نداره. تقصیر منه که نگران توام...
سهراب گفت:
- تو نگران من نیستی، نگران خودتی که پس فردا باید جواب سودابه رو بدی...
شهناز بی توجه به جمله آخر او و با عجله سنگ فرش های حیاط را پشت سر گذاشته از ان جا خارج شد.
سلطنت ک قصد داشت، ان شب سهراب را برای بردن به منزل خان عمویش غافلگیر کند، علی رغم عصبانیت شدیدش، دیگر چیزی نگفت و سعی کرد ارام باشد.
ساعتی از غروب گذشته بود که سلطنت، سهراب را اماده و اراسته دید که مقابل ایینه ایستاده و مسغول صاف کردن یقه پیراهنیش است و به قول شکوه بوی عطر و گلابش تا سر کوچه هم می رود!
سلطنت که پسر شاخ شمشادش را از دست رفته می دید با نگرانی سر تا پای او را نگریست و گفت:
- هر جا که می روی یادت باشد شب حتما قبل از ساعت هشت برگردی، آقا جانت باهات کار داره. گفته شب زود بیای خونه، می خواد باهات حرف بزنه.
او که حواسش جای دیگری بود و حرفهای مادرش را یک در میان می شنید با بی حوصلگی گفت:
- چشم....چشم....
لحظاتی بعد از خانه خارج شد و به مسافر خانه پدر دوستش رفت. وقتی که وارد مسافر خانه شد، پدر دوستش سر راه او ایستاده و پس از یک سلام و احوالپرسی گرم، سرش را زیر انداخت و با شرمندگی گفت:
- راستش چی بگم سهراب خان! این مسافر خونه مدتیه که قرار بوده برای همیشه تعطیل بشه. حالا این قرار مسجل شده و ما حداکثر تا سه چهار روز دیگر بیشتر نمی تونیم در خدمتتون باشیم.
سهراب که با شنیدن حرفهای او به فکر فرو رفته بود، بدون اینکه کنجکاوی خاصی در مورد تعطیل شدن ان جا بکند، تشکر مختصر و کوتاهی از او کرد و نزد صفورا رفت.
او تنها در اتاقش نشسته و غروب دلگیر، غم را بر وجودش چیره ساخته بود، با لحظه ای دیر آمدن سهراب اضطراب و وحشت همه ی وجودش را می گرفت. غم غربت و تنهایی و ترس از دست دادن سهراب که حالا تکیه گاه امن او شده بود، بغض کهنه اش را تازه می ساخت.
با شنیدن صدای مهربان سهراب که ارام به اتاق او ضربه می زد و صدایش می کرد، چشمانش از برق اشک درخشیدند. سهراب که چهره غم زده و افسرده ی او را دید، گفت:
- دوست داری بریم بیرون؟
صفورا ناامیدانه نگاهی به پای شکسته اش انداخت و گفت:
- آخه چطوری؟
سهراب لبخندی زد و گفت:
- بسپر به من...
- چطور می توانم این محبت های شما رو جبران کنم؟
آن گاه سهراب در حالیکه به او کمک می کرد تا اماده شود، گفت:
- این حرفها چیه؟ دوست ندارم غمگین و افسرده باشی. پس باید برای خوشحال کردنت هر کاری که از دستم برمیاد انجام بدم.
خیابان خلوت، سکوت شبانه، عطر گلهای شب بو و حرفهای عاشقانه چنان لحظات شیرینی را برایشان رقم می زد که به هیچ چیز دیگر نمی اندیشیدند.
ساعت از نه شب گذشته بود و تنها برخورد قطرات باران بهاری بر صورت هایشان انها را به خود آورد.
کوشید هر چه سریعتر صفورا را به مسافر خانه برده و به او کمک کرد تا در اتاقش جای بگیرد. ان گاه با قدم هایی بلند و سریع زیر بارانی که اکنون شدت گرفته بود، خود را به خانه رساند.
ساعت ده شب بود که به خانه رسید در حالیکه دیگر از ان همه آراستگی خبری نبود.
موهای خیسش را روی پیشانی پراکنده گشته و لباس های مرطوب شده بر بدنش چسبیده بودند.
قدم که به ایوان گذاشت، آقا جانش را خشمگین در استانه در ورودی دید. خبر نداشت که چه دسته گلی اب داده است. هر چند که ار خبر هم داشت زیاد توفیری نمی کرد. با خود اندیشید، حتما اقا جان قضیه صفورا را متوجه شده است. از نگاه خشمگین و چههر بر افروخته او مو بر اندامش راست شد. اب دهانش را به سختی فرو داد دستهایش را مشت کرد و کوشید از لرزش انها بکاهد. آنقدر خشمگین بود که فرصت سلام دادن به سهراب نداد.
با قدمهای بلند به سوی او آمد. کشیده هایی محکم در چپ و راست صورت مرطوبش خواباند و فریاد زد:
- بی شرمِ عوضی...کدوم قبرستونی ول می گشتی تا این وقت شب؟
سهراب دستش را روی صورت داغ شده و دردناکش گذاشت، سرش را بالا آورد و طوری که نگاهش در چشمان آقاجانش نیفتد با دستپاچگی گفت:
- به خدا هیـ ... هیچ جا آقا جان ...
گوش سهراب را گرفت و در حالی که او را به سمت بالا می کشید، صورتش را نزدیک صورت او برد و با صدای خشم آلودش گفت:
- مگه به تو نگفته بودند که امشب باید زودتر برگردی خونه؟ مگه بهت نگفته بودند امشب من با تو کار دارم؟ خبر مرگت نمی دونستی که امشب قراره بریم دست بوس خان عموت؟
آن گاه صدایش به فریاد گرایید:
- جوجه فکلی تو آبرو و حیثیت من روپیش خان داداشم بردی ... سکه ی یه پولمون کردی. بگو بدونم ... بگو من هم بدونم ... قصه ی این صفورای فلک زده که می گن چیه؟
صدایش را بلندتر کرد و نعره کشید:
- گفتم قصۀ این صفورای فلک زده چیه؟
سهراب چشمانش را به سمت دیگری دوخت و در حالی که تمام بدنش می لرزید، لبهایش را تکان داد و با صدایی که گویی از ته چاه به گوش می رسید، گفت:
- قصد دارم ... قصد دارم باهاش ... ازدواج کنم ...
آقاجان یقه ی او را محکم چسبید و پشتش را به دیوار کوبید. دوباره چپ و راست دیگری نثار او کرد. خون بینی اش روی صورت مرطوبش لغزید. بغض گلویش را فشرد. به سختی مانع ریزش اشک از چشمانش می شد.
با صدایی آهسته اما خشم آلود، زیر گوش او زمزمه کرد:
- تو دیگه پسر من نیستی ...
آنگاه با صددایی بلندتر فریاد زد:
- فهمیدی ... تو دیگه پسر من نیستی ... دیگه حق نداری پاتو توی این خونه بگذاری، قلم پاهاتو خرد می کنم اگر این طرفها پیدایت بشه ... هر چی داری ازت می گیرم ... حتی به اون لباسهایی که توی گنجه ات داری، حق نداری دست بزنی، از ارث محرومت می کنم ... از خوشبختی و از زندگی محرومت می کنم ... اگر جای خدا بودم از نفس کشیدن هم محرومت می کردم. از امشب تا وقتی که اون دختره بی کس و کار زنته پاتو به این خونه نمی گذاری ...
سهراب که حالا اشک از چشمانش جاری گشته بود، سرش را بالا آورد و با آهنگی بغض آلود گفت:
- پس مطمئن باشید دیگه تا عمر دارم پامو توی این خونه نمی گذارم، چون تا وقتی که نفس می کشم اون زنمه یا بهتر بگم تا وقتی که اون کنارمه نفس می کشم ...
امیرخان آب دهانش را به صورت او پاشید و سهراب در حالی که پله ها را به طرف پایین طی می کرد برگشت و گفت:
- در ضمن خوشحالم که شما جای خدا نیستید ... خوشحالم که هیچ کس نمی تونه جای خدای مهربونی باشه که واسه ی هر کاری راه حل مناسبی پیش پای بنده هاش گذاشته ...
امیرخان فریاد زد:
- اون خدا احترام پدرم واجب کرده ...
- خدا خودش خوب می دونه که من هیچ وقت به شما بی احترامی نکردم، من فقط دارم ازدواج می کنم با کسی که دوستش دارم و باهاش خوشبختم ...
و قبل از اینکه مجال جوابی دیگر به آقاجان و سلطنت که تا آن لحظه مات و مبهوت آن دو را می نگریست بدهد، با صدای کوبیدن در به هم رفتنش را اعلام کرد.
* * *
فصل هفتم
پای پیاده به سمت خانه ی یکی از رفقایش حرکت کرد. خوشبختانه آسمان در حق او لطف کرده و بارشش قطع شده بود. خسته و ناتوان به مقصد رسید.
زنی از پشت در پرسید:
- کیه؟
- سلام! ببخشید، کیانوش خونه ست.
- نخیر، مسافرت تشریف بردن، شما؟!
- من سهراب هستم، یکی از دوستانشون ... ببخشید مزاحم شدم. خداحافظ ...
او که از آمدن سهراب در این وقت شب تعجب کرده بود، گفت:
- خواهش می کنم! خداحافظ !
پاهایش دیگر توان راه رفتن نداشتند. ضعف و سرمای خاصی از درون، وجودش را می لرزاند. به خانه ی یکی دیگر از رفقایش رسید. صدای دختر جوانی را از پشت در شنید:
- کیه؟!
- سلام! ببخشید، فریدون خان تشریف دارن؟
- بله، شما؟!
- سهراب هستم.
- چند لحظه صبر کنید، الان میان خدمتتون.
لحظاتی بعد، فریدون نزد او آمد و با خوشرویی سلام او را پاسخ گفت و آنگاه از دیدن وضعیت آشفته ی او ابراز تعجب کرد و گفت:
- این وقت شب چرا تو خیابونها پرسه می زنی؟! این چه سر و وضعیه؟! اتفاقی افتاده؟!
- قصه اش مفصله ... باید سر فرصت برات تعریف کنم.
- پس بیا بریم تو ...
سهراب که اصلاً به همین قصد نزد او آمده بود، دعوتش را بدون تعارف پذیرفت و همراه او به داخل خانه رفت. همه جا تاریک بود و گویا همه ی اهل خانه در خواب بودند که سکوت همه جا را فرا گرفته بود. فقط خواهر جوانش بیدار بود که با او سلام و احوالپرسی کوتاهی کرد و آنگاه پشت سر فریدون به یکی از اتاقها رفت.
تمام ماجرا را کامل برای او تعریف کرد و گفت اگه ایرادی ندارد، مدتی را در خانه آنها بماند تا به فکر چاره ای بیفتد. فریدون با مهربانی دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:
- هیچ اشکالی نداره، سهراب جان! این جا خونه خودته ... فقط ... فقط هفته ی دیگه قراره که ما برای همیشه به شیراز برگردیم ...
سهراب در فکر فرو رفت و گفت:
- باشه، اگه خدا بخواد توی همین هفته تکلیف خودمو روشن می کنم. اول باید یه کار خوب و آبرومند پیدا کنم. بعد از اون اگه بشه یک اتاق نقلی که بتونم دست صفورا رو بگیرم و با هم بریم اونجا و زندگی مونو شروع کنیم.
صبح روز بعد، تصمیمش را عملی کرد و با جدیت به دنبال کار گشت. شب خسته و ناامید به خانه فریدون بازگشته و فردا دوباره تلاشش را از سر گرفت. فریدون هم به یکی دو نفر از کسانی که می شناخت معرفی اش کرد اما بی فایده بود.
سهراب بدون داشتن مدرک دیپلم، بدون داشتن سرمایه و بدون داشتن هیچ نوع سابقه ی کاری همراه با تجربه های مفید، نمی توانست کاری که به قول خودش آبرومندانه باشد، پیدا کند.
اکنون سه روز از آمدنش به خانه ی فریدون گذشته و صفورا را هم از مسافرخانه بیرون آورده بود. حالا او هم به جمع آنها پیوسته و سهراب را به تلاش مجدد تشویق کرده و به ادامۀ جستجو امیدوارش می ساخت.
سهراب زندگی شاهانه ای را پشت سر گذاشته و اکنون دوست داشت شغلی پیدا کند که در شأن خودش باشد اما صفورا به او می گفت:
- کار که آبرو و بی آبرو نداره، بی کاری عیبه، تو نباید توی این شرایط تا این حد بلندپرواز باشی.
و باز سهراب جدی تر از قبل به دنبال کار می رفت و شب ناامید به خانه بازمی گشت. یک هفته به سرعت برق گذشت و حالا سهراب و صفورا باید خانه ی فریدون را ترک می کردند و به جایی دیگر می رفتند. پول توجیبی هایش هم تمام شده و او مجبور شد موقع خداحافظی مقداری پول از فریدون قرض بگیرد.
کاری که تا به حال در عمرش انجام نداده بود. خواستن پول از دیگران به عنوان قرض اینقدر برایش مشکل بود که گویی می خواهد از آنها پول بدزدد!
یک عمر به همه پول قرض داده و گره از مشکلات رفقایش گشوده بود اما حالا خودش باید به این و آن رو می انداخت. هرچند که خود کرده را تدبیر نیست!!
صفورا معصومانه گوشه ای ایستاده و نگاه غمگینش را به او دوخته بود. اخم او هم برایش جذاب و دوست داشتنی بود. بغض گلویش را فشرد. خود را مسبب آن همه اندوه و شکسته شدن مردی چون سهراب می دانست. برای اینکه سهراب به این حال و روز افتاده، خود را سرزنش می کرد.
با اینکه جدا شدن از سهراب و زندگی کردن بدون او برای سخت و دشوار بود اما در این مدت بارها خواست که او را از تصمیمش منصرف سازد و تا دیر نشده به دست بوس پدرش رفته و زندگی گذشته را بدون صفورا از سر بگیرد، اما هر بار با این حرفهایش سهراب را بیش از پیش اندوهگین کرده و آنقدر او را در انجام تصمیماتش مصمم می دید که دیگر سکوت کرده و هیچ نمی گفت.
ساعتی از غروب گذشته بود که مقابل خانه ی یکی دیگر از رفقایش رسیدند. آه بلندی کشید و با دستان سرد و خسته اش آهسته درب خانه را کوبید. مهدی تنها دوست او بود که در خانواده ای مذهبی زندگی می کرد و خانواده اش سخت مخالف دوستی او با سهراب بودند. چند با پدرش صریحاً به خود سهراب گفته بود که دوست ندارد او را با پسرش ببیند و سهراب هم چند وقتی بود که دیگر از او خبری نداشت.
اما حالا که یکی یکی به خانه ی بیشتر رفقایش رفته و از کمک آنها ناامید گشته، مجبور شده بود که سراغ مهدی بیاید تا شاید او بتواند کمکش کند.
صدای آقای محسنی پدر مهدی را شنید که می پرسید:
- کیه؟!
- سلام آقای محسنی! من ... من ... سهراب هستم، مهدی خونه ست؟
آقای محسنی پس از مکثی طولانی گفت:
- سلام! الان صداش می کنم.
در حالی که با صدای بلند مهدی را صدا زده و او را از آمدن سهرا باخبر می کرد، گفت:
- این بچه ژیگولِ قرتی نمی خواهد دست از سر تو برداره؟!
- شاید کار واجبی داره، چند وقتیه که خبری ازش نبوده!
آقای محسنی خبر نداشت که دیگر اثری از آن به قول خودش بچه ژیگول قرتی در سهراب دیده نمی شود و افکار و عقاید او زمین تا آسمان با گذشته فرق کرده است.
دیگر آن سهراب که تا پاسی از شب به خوشگذرانی با رفقایش مشغول بود و رفتارهایی می کرد که از نظر آقای محسنی ناپسند می نمود، هم برای خودش و هم برای خانواده اش مُرده بود و حالا آنقدر تغییر کرده که این اواخر دیگر محیط آن خانه و آن مهمانی های کذایی که در آن خانه برپا می شد، برایش غیر قابل تحمل بود و خود او سبب این همه تغییر و تحول را تنها عشق پاک و معصومانه ی صفورا می دانست.
کسی که خود همچون آب زلال و صاف بود، صادق و بی ریا، ساده و بی تکلف و به دور از هرگونه غرور و زرق و برق، یک دنیا صداقت و مهربانی را برای او به ارمغان آورده و او را از همه ی بدی ها جدا ساخته بود.
مهدی لحظه ی اول او را در آستانه ی در دید، چنان او را لاغر و رنگ پریده و پژمرده یافت که حسابی جا خورد و فکر کرد او به یک بیماری سخت مبتلا شده است. آنگاه نگاه متعجبش را به سوی صفورا که کمی آن طرف تر ایستاده بود چرخاند و حیرت زده آن دو را از نظر گذراند.
سپس سلام آنها را پاسخ گفت و به صحبت های کوتاه و مختصر سهراب گوش سپرد. آنگاه از آنها دعوت کرد که وارد ساختمان شود.
سهراب که گویی باری از غم روی دوش هایش نهاده اند، با قدم هایی سنگین و آهسته وارد شد و پشت سر او صفورا که از خجالت سرش را بالا نمی آورد و همواره بغضی سنگین راه گلویش را بسته بود.
آقای محسنی نگاه متعجبش را به او دوخت و سلامشان را پاسخ گفت. حتی او هم در همان نگاه اول متوجه شد که سهراب چقدر تغییر کرده است.
مادر و دو خواهر مهدی با چادر، محکم روی صورتهایشان را پوشانده بودند و سهراب که احساس می کرد مزاحم آنها شده از مهدی خواست او را به اتاقی دیگر ببرد.
نگاه مهربانش را به صفورا که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دوخت و به او اشاره کرد که نزد خانم ها بماند. مهدی هم از مادر و خواهرانش خواست که به او توجه بیشتری داشته باشند. سهراب همراه مهدی و پدرش به یکی از اتاق ها رفتند.
صفورا غریبانه کنار اتاق ایستاده بود. صورت شرم زده اش را پایین انداخته و گرد غم بر چهره ی زیبایش نشسته بود. از این همه خانه به دوشی خسته به نظر می رسید. آنقدر ضعیف و دل نازک شده بود که با کوچکترین تلنگری اشکش سرازیر می شد.
فاطمه خانم، مادر مهدی کنار او آمد. با مهربانی دستی به روی سرش کشید و گفت:
- خیلی خوش اومدی دخترم ... غریبی نکن ...
آنگاه به آرامی دست او را گرفت و کمکش کرد تا بنشیند و به پشتی کنار اتاق تکیه کند. دختر بزرگش را صدا زد و گفت:
- زینب جان! مادر دو تا چایی بریز بیار.
سپس رو به صفورا کرد و پرسید:
- راستی اسمت چیه دخترم؟
به چشمان مهربان او چشم دوخت و آهسته گفت:
- صفورا
- صفورا؟! چه اسم قشنگی.
لبخند کمرنگی زد و زیر لب گفت:
- خیلی ممنون.
فاطمه خانم که گویی می خواست سر صحبت را با صفورا باز کند تا او با آنها کمتر احساس غریبی کند و راحت تر باشد، لبخندی زد و پرسید:
- چند وقته که ازدواج کردید؟
صفورا که به نظر می رسید از سوال او جا خورده است، تکرار کرد:
- ازدواج؟!
صورتش داغ شد و گل انداخت، سرش را پایین آورد و گفت:
- راستش ... راستش هنوز ازدواج نکردیم.
فاطمه خانم نگاه متعجبش را به او دوخت. صفورا که نگاه پرسشگر او را دید، ادامه داد:
- آخه این چند وقته اینقدر مشکل داشتیم و گرفتار بودیم که اصلاً فرصت این کار رو پیدا نکردیم.
و به این ترتیب فاطمه خانم و دخترانش از صفورا می پرسیدند و او به کنجکاوی های آنها پاسخ می داد.
سهراب هم با مهدی و پدرش ساعتی را به گفتگو پرداختند. آقای محسنی گفت که شاید بتواند کاری برای او پیدا کند.
روزها به سرعت می گذشتند و هیچ خبری از وعده ای که آقای محسنی دربارۀ کار به سهراب داده بود، نشد و او همچنان معذب و ناراحت در خانه ی آنها باقی مانده بود. اما با دیدن چشمهای اندوهگین