رمان بهار زندگی8
پنج شنبه و جمعه با اصرار بهناز راهی خونه اونها شدم و تا
شنبه همونجا موندم . وقتی شنبه صبح می خواستم از خونه بهناز به شرکت برم
انگار میخواستم پا به بهشت بذارم . دو روز بود کسرا رو ندیده بودم و علی
رغم میلم ، دلم خیلی زیاد براش تنگ شده بود . اون دو روز خونه بهناز مدام
با خودم فکر میکردم که یعنی من الان همسر عقدی و شرعی کسرا شدم ؟کسرای
مغروری که شاید به جز پریسا نیم نگاهی به هیچ دختری نمی انداخت ؟ با به یاد
آوردن پریسا چیزی مثل آوار روی سرم خراب شد . حالا تکلیف پریسا چی می شه ؟
یعنی واقعا کسرا می خواست با پریسا نامزد کنه ؟ اگه می خواستش پس چرا منو
به عقد خودش در آورد . چقدر خنگی بهار ! معلومه برای چی تو رو عقد کرد .
اما آخه کی مجبورش کرده بود . من که نگفتم بیا منو عقد کن و ببرم انگلیس .
خودش داوطلبانه همچین پیشنهادی داد . یعنی یعنی ممکنه کسرا ته دلش ... نه!
نه محاله . کی و کجا دیدی کسرا باهات خوب برخورد کرده که همچین رویایی تو
ذهنت می پرورونی ؟ پس دلیل این کمکش چیه ؟ انسان دوستانه ؟ باور نمی کنم .
چرا باور نمی کنی ؟ مگه تا همین حالا پدر و مادرت به خاطر کسرا و محبتهاش
نیست که توی انگلیس و تحت حمایت فامیلهاش دارن زندگی می کنن . با عقل جور
در نمی آد . آخه خدایا کجای دنیا همچین آدمهایی پیدا می شن ؟ که به این
راحتی و بدون چشم داشت بیان به یه خانواده فقیر در این حد کمک کنن ؟ دارم
دیوونه می شم . خدایا دارم دیوونه می شم .
هر
چه فکر می کردم عقلم به جایی نمی رسید . احساسم دوست داشت فکر کنه که کسرا
منو دوست داره و عقلم با قاطعیت می گفت نه چنین چیزی محاله .
شنبه
صبح اما وقتی چشمامو باز کردم و به یاد آوردم که امروز دارم می رم شرکت و
کسرا رو می بینم تمام افکار منفی خود به خود دود شدن و از ذهنم بیرون رفتن .
با روحیه ای شاد آماده شدم و به سمت شرکت رهسپار شدم . به یاد مامان که می
گفت اول هفته است یه آیه الکرسی بخون خوبه ، یه آیه الکرسی هم خوندم . تقریبا زودتر از همه رسیدم شرکت . تا رسیدم از آريالا نعمت خواستم یه لیوان چایی برام بریزه . شهرام هم کمی بعد پیداش شد : - به به . نیومده فرار میکنید . نبودید دلمون براتون تنگ شد . توی همین یه هفته ایه حسابی به وجودتون عادت کردیم . در جوابش لبخند زدم و گفتم : - پنج شنبه رفتم خونه بهناز ، نذاشت دیگه برگردم . خصوصا وقتی اینو دید دیگه واقعا نمی ذاشت از پیشش جم بخورم . اشاره کردم به زخمم . - راستی چطوره . بهتر شده ؟ انگاری دورش یه کم کبود شده - آره کبود شده . ولی خدا رو شکر خیلی بهترم . دیگه مسکن هم نمی خورم . اگه بهش دست نزنم درد نمی گیره .
ساعت
10 شد و هنوز خبری از کسرا نشده بود . پس چرا نمی آد ؟ نکنه بازم رفته
ماموریت ؟ یعنی چی ؟ نباید نا سلامتی به من یه خبر بده داره کدوم گوری می
ره ؟ مثلا منشی ام ها ! یادم باشه حتما این مساله رو عنوان کنم باهاش .
کم
کم از شور وشوق اول صبحم کاسته شد و به جاش حس بدی گریبانمو گرفت . بی
خودی ناراحت بودم و دلم پر غصه بود . یعنی به خاطر کسرا است که دلم براش
تنگ شده ؟ یه چیزی از درون به من می گفت تمام حس های خوبم داره به باد فنا
می ره و باید منتظر اتفاق ناخوشایندی باشم .
همینطور
هم شد بالاخره ! وقتی ساعت 12 سرو کله پریسا محمدی و کسرا همراه با هم
پیدا شد ، میخواستم از ناراحتی و غصه قالب تهی کنم . واقعا حس زنی رو داشتم
که می دید شوهرش جلوی روش داره بهش خیانت می کنه . صدای خنده پریسا محمدی
قبل از اینکه وارد شرکت بشه شنیده می شد . خندان و سرحال وارد شد . پشت سرش
هم کسرا اومد تو . انگار یکی بی رحمانه با ناخنش دلم رو چنگ زد . نگاهم
روی هر دوشون که خندان وارد شدند ثابت موند . پریسا به طرفم اومد و دستش رو پیش کشید : - سلام بهار جون خوبی ؟ دست بی جونمو بردم جلو و دست گرمش رو گرفتم . زبونم نمی چرخید حرفی بزنم . چی شده که اینقدر شادِ ؟ پریسا ادامه داد : - امتحانا تموم شد خدا رو شکر . وای چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود . و مشتاقانه به من نگاه کرد : - ای وای صورتت چی شده ؟
پس
امتحاناتش تموم شده که برگشته . حالا چرا با کسرا اومده ؟ یعنی کسرا رفته
دنبالش ؟ وای نکنه ازش خواستگاری کرده باشه که اینقدر سرخوشه ؟ نگاهم کشیده
شد به کسرا که به ظاهر داشت برگه کارهاش رو که وقتی نیست ، من براش
یادداشت می کنم ، رو می خوند . حتی سلام هم به من نکرد ! چه پیراهن خوشگلی
تنش کرده امروز ! - چیزی نیست . خوردم زمین . این
صدای یخ زده من بود که به زور از حلقم خارج شد . نیم نگاهی به کسرا
انداختم که دیدم هنوز مشغول خوندنه و بعد سرجام نشستم . پریسا رو به کسرا
کرد و گفت : - بعد از اینکه به بچه ها یه سر زدم می رم و از فردا می آم . اشکال نداره ؟ بالاخره سرشو آورد بالا : - نه اصلا . دوست داری بیشتر هم استراحت کنی ، خستگی امتحانات در بره ، مشکلی نیست .
می
خواستم همونجا بلند شم و با کیبردم صاف بزنم زیر چونه کسرا . درست همونجا
که مال من زخمی شده بود . ببین چطور با پریسا حرف می زنه . بی نهایت مهربان
و با ادب و ضمنا صمیمی ! اصلا انگار یه آدم دیگه است. خدایا می خواد گریه
ام بگیره . نذار الان جلوی این دوتا گریه کنم . بذار گورشونو گم کنن بعد !
به مانیتورم خیره شدم و مثلا داشتم به کارتابلم نگاه می کردم . اما شش دنگ حواسم به حرفها و حرکات این دوتا بود . پریسا با ناز گفت : - نه ، دوست دارم از فردا برگردم سر کار. کسرا مهربانانه لبخند زد : - هر طور مایلی . به هر صورت ما که خوشحال می شیم.
با
این جمله حس کردم کسرا زیر چشمی به من نگاه انداخت . اما من درست مثل
مجسمه سنگی خشک شده بودم و ابروهام تا جایی که امکان داشت به هم گره خورده
بود . پست فطرت . تمام بی ادبی ها و بد اخلاقی هاش مال منه و رفتار جنتلمن و
موقرانه اش مال دیگران ! - باشه .پس شب به مامان بگم شام می آی دیگه ؟ چی ؟ شام ؟ مهمونی ؟ چشمم روشن ! اینا کی با هم اینقدر صمیمی شدن من نفهمیدم ؟ خدایا رابطه شون تا کجاها پیش رفته و من خبر ندارم ؟ - ممنونم . یه سر می آم به پدر بزنم و رفع زحمت می کنم . دیگه مامان رو تو زحمت ننداز . - نه اصلا . مامان خودش گفت . ممکنه حتی از الان تدارک شام رو دیده باشه ! - خیلی ممنونم . حالا ببینم چی می شه . - پس تا شب . فعلا با اجازه . - به سلامت . پریسا داشت می رفت و کسرا لب باز کرد چیزی به من بگه که دوباره صدای پریسا اومد : - راستی ، جواب اون سئوال آخری رو درست داده بودم ؟ همون انتگرال سه گانه هه ؟ کسرا فکری کرد و جواب داد : - نمی دونم الان خاطرم نیست جوابش دقیقا چی بود . اما راه حلت درست بود . - ممنونم . فعلا .
کسرا
سری تکون داد و لبخند زد . من کماکان سرم رو تو مانیتور فرو برده بودم .
آهان یادم افتاد سوری دیشب اس ام اس داد که امروز امتحان ریاضی مهندسی دارن
. احتمالا از دانشگاه با هم اومدن اینجا . اما چرا اینقدر صمیمی با هم
رفتار میکنن ؟ نکنه واقعا با هم دوستن ؟ وای خدا . من می میرم اگه کسرا
بخواد جلوی من و با حضور من دوست دختر داشته باشه . اونم کی ؟ پریسا !
-
از فایلهای پروژه سیستم غذا یه نسخه سی دی به همراه کاور روش
تهیه کن بده به پیک برای اداره برق بفرسته . به جز اینا کسی کارم نداشت ؟
مورد دیگه ای ؟
کسرا سری تکون داد و لبخند زد . من کماکان سرم رو تو
مانیتور فرو برده بودم . آهان یادم افتاد سوری دیشب اس ام اس داد که امروز
امتحان ریاضی مهندسی دارن . احتمالا از دانشگاه با هم اومدن اینجا . اما
چرا اینقدر صمیمی با هم رفتار میکنن ؟ نکنه واقعا با هم دوستن ؟ وای خدا .
من می میرم اگه کسرا بخواد جلوی من و با حضور من دوست دختر داشته باشه .
اونم کی ؟ پریسا !
- از فایلهای
پروژه سیستم غذا یه نسخه سی دی به همراه کاور روش تهیه کن بده به پیک برای
اداره برق بفرسته . به جز اینا کسی کارم نداشت ؟ مورد دیگه ای ؟
اشاره به همون برگه ای که نوشته بودم می کرد . بدون اینکه نیم نگاهی به سمتش بندازم جواب دادم : - همونها بود که خوندید . رفت به سمت اتاقش . قبل از اینکه کاملا وارد اتاقش بشه برگشت و گفت : - به آقا نعمت بگو یه چایی برام بیاره . رسمی و خشک جوابش رو دادم : - آقا نعمت نیست . رفته بیرون خریدهای شرکت رو انجام بده . - خوب ، پس خودت یه لیوان چایی برام بیار .
برق
سه فاز از کله ام پرید . به تندی برگشتم و نگاهش کردم . بی خیال و خونسرد
بهم زل زده بود و منتظر بود جوابشو بدم . دیدم اینطوری چشم به دهنم دوخته
هیچ نگفتم و دوباره به سمت مانیتورم برگشتم . چند لحظه همینطور ایستاد ،
بعد در رو بست . خوب ضایعش کردم . از حالا به بعد باید رفتارهامو همینطوری
براش غیر قابل پیش بینی کنم . تا نخواد مدام با حرفهاش منو بچزونه . کاملا
مشخص بود که میخواست حرصمو دربیاره . چه اصراریه که هی دهن به دهنش بذارم ؟
بذار فکر کنه حرفهاشو می شنوم . اما من کار خودمو می کنم . چه پر رو. به
همین خیال باش که برات چایی بریزم و بیارم خدمتت . شب تشریف ببرید خدمت
پریسا خانوم ایشون با کمال میل جلوتون چایی می ذارن . ای وای نکنه امشب
مراسم خواستگاری باشه ؟ نه بابا بدون خانوم جون میخواد بره خواستگاری یعنی ؟
پس اینا چه صنمی با هم دارند ؟ خدایا دارم دیوونه می شم . کمک کن سر از
کارشون دربیارم .
چند دقیقه بعد کسرا بهم
تلفن کرد و ازم خواست برم به اتاقش . تصمیم گرفتم بر خلاف چند لحظه قبل
قیافه مو از کج و کولگی در بیارم و خونسرد به نظر بیام . اینطوری بیشتر
حرصش در میآد . دست به سینه جلوش ایستادم . فکر کنم دو سه دقیقه ای گذشت
اما سرش هنوز پایین بود و مثلا داشت برگه ای رو مطالعه می کرد : - اگه کاری دارید بگید . وگرنه من برم . کارام مونده . نگاهم کرد : - کدوم کارا ؟ گوش دادن به مکالمات همکارا ؟ یا کتاب خوندن ؟ یا تایپ کارهای غیر اداری در ساعات اداری ؟ ابروهاشو
داده بود بالا . دستهام شل شد افتاد پایین . لبهامو باز کردم جوابشو بدم
که میانه راه پشیمون شدم و به هم دوختم و محکم فشردم . حواست باشه بهار این
داره تلاششو می کنه تا دهنتو باز کنه . نباید به این سرعت وا بدی . خوشش
می آد صداتو در بیاره . یعنی هنوز نفهمیدی ؟ - امرتون رو بگید جناب مهندس سعی
کردم تا جایی که می شه صدام خونسرد و عادی باشه . پوزخند زد واین بار اون
دستاشو رو سینه قفل کرد . به صندلیش تاب کوچکی داد و گفت: - از حالا به بعد مسئولیت چای دادن به مدیرعامل در غیاب آبدارچی به منشی محول می شه ! - بله ؟ دست
خودم نبود . هر چقدر تلاش کردم باز هم نتونستم جلوی خودمو نگیرم که فریاد
نزنم ! اصلا نمی دونستم چه جواب دندان شکنی بهش بدم تا دلم خنک شه . چند
لحظه همینطور نگاهش کردم . بعد نفسمو به شدت بیرون دادم : - به همین خیال باشید آقای مهندس . و
سریع قبل از اینکه چیزی بگه ، از اتاقش خارج شدم و در رو محکم بستم . پشت
میزم که نشستم سرم رو بین دستانم گرفتم . خدایا به من صبر بده با این آدم
بسازم . با صدای پریسا سرم رو بالا آوردم : - خوب بهار جان من دارم می رم . کاری نداری فعلا ؟ ای خدا اینو کجای دلم بذارم که از فردا داره می آد اینجا فرشته عذابم بشه ؟ مهربونیش هم نچسب و حال به همزنه . به سردی گفتم : - نه . به سلامت .
و
بلند شدم و ناخودآگاه رفتم به سمت آبدارخونه که دست از سرم برداره و نخواد
حرف اضافه تری بزنه .وارد آبدارخونه که شدم یاد درخواست نامعقول کسرا
افتادم و دمای بدنم دوباره بالا رفت . حالی از تو بگیرم من آقای مهندس که
بار آخرت باشه همچین چیزی ازم بخوای . با این فکر دستامو زدم به کمرم و
نگاهمو دور تا دور آبدارخونه گردوندم . انگار که یه جای آبدارخونه یه راه
حل موذیانه نوشته شده باشه و من باید بگردم پیداش کنم !
داشتم
همینطور دور و بر رو نگاه می کردم که چشمم به یه ست فنجون 6 تایی خورد که
رنگ درون هر فنجون با دیگری متفاوت بود . زرد ، نارنجی ، آبی ، سبز ، قهوه
ای ، قرمز . جرینگ ! فکر بکری به سراغم اومد . یادم میآد یه بار توی یه ماگ
قهوه ای رنگ مامان برام آب جوش ریخته بود که بعدش چای کیسه ای توش بندازه
بهم بده ولی یادش می ره . منم به هوای اینکه توی اون ماگ ،چاییه برداشتم آب
جوشو تا ته خوردم و تازه برگشتم به مامان گفتم چه چای خوش طعمی بود مامان .
تازه اون وقت بود که مامان یادش اومد اصلا اون چایی نبوده و تا مدتها شده
بودم نقل محافل و مجالس که بهار فرق آب جوش رو با چایی نمی فهمه . شاید یه
دلیلش این باشه که من چای کمرنگ دوست دارم و برای همین متوجه تفاوت طعم چای
با آب جوش نشدم . اما خوب معتقدم ذهنیت آدم خیلی روی حواس شش گانه اش
تاثیر داره .
خوبیش این بود که می دونستم کسرا هم چای خیلی کمرنگ دوست داره و احتمال
میدادم اونم مثل من متوجه تفاوت طعم چای و آب جوش نشه . اگرم شد که شد .
بهش می گم یادم رفته توش چای بریزم و براش عوضش می کنم . اما خدا جون کاری
کن متوجه نشده و من یه کم بهش بخندم .
فنجون
قهوه ای رنگ رو برداشتم و توش آب جوش ریختم و گذاشتم تو سینی و براش بردم .
حالا بذار وقتی نوش جان کردی بهت حالی می کنم . کسرا وقتی دید که با فنجان
چای رفتم تو اتاقش مشعوف شد . اینو از لبخند موذیانه و نگاه پیروزمندانه
اش فهمیدم . منم به روی خودم نیاوردم که ته دلم عروسیه . فنجان رو گذاشتم
مقابلش و از اتاق زدم بیرون . با یه لبخند موذیانه . تصمیم گرفتم دو سه
دقیقه بعد که مقداری از آب جوشش رو خورد برم تو اتاقش و حالشو بگیرم . باید
ذره ای از آب جوش باقی بمونه تا بتونم ثابت کنم بهش چای نبوده . نکنه حالا
همه اش رو هورت بکشه بالا و تموم شه ؟ نه بابا مگه دهنش آستر داره که به
این سرعت آب جوش 100 روجه رو بفرسته تو حلقش ؟
دو
سه دقیقه ای گذشت . خوب دیگه الان موقعشه . در زدم و وارد اتاق شدم . آخ
جون فنجون دستشه . حتما داشته می خورده . کسرا به هوای اینکه کاری دارم
کماکان به مانتیورش چشم دوخته بود و منتظر بود حرفم رو بزنم . منم رفتم جلو
و مقابل میزش ایستادم تا بتونم داخل فنجون رو ببینم . اولش نفهمید و وقتی
متوجهم شد که کنار میزش سر خم کرده بودم و چشم به فنجانش دوختم . خدایا
ممنونم ازت . نصف فنجون خالی بود . با تعجب و بهت به من زل زد و پرسید : - کاری داشتی ؟
نگاه موذیانه مو بهش دوختم و به روش خودش یه گوشه لبمو به نشانه پوزخند دادم بالا . - چایی اش خوش طعم و خوش رنگ بود مهندس ؟ همینطور هاج و واج به من خیره موند . در حالیکه سعی می کردم جلوی خنده امو بگیرم ادامه دادم : -
آخه یادم رفته بود توش چایی بریزم . این آب جوش بود که خوردید .
خوب بود حالا ؟ فکر کنم خیلی خوشتون اومده باشه .باید به آقا نعمت بگید از
این به بعد به جای چایی آب جوش بهتون بده . هم ضررش کمتره ، هم فکر کنم
بیشتر دوست داشته باشید .
بیچاره اولش
نفهمید چی گفتم . اما بعد با اخمهایی گره خورده به فنجونش نگاه کرد و برش
داشت و مقداری از آب جوش رو ریخت توی زیر فنجونی تا بفهمه چی گفتم . شور
وشعف من حد نداشت وقتی قیافه سرخ از حرص و خشمش رو موقع دیدن رنگ اون به
اصطلاح چایی دیدم . جدا هم خنده ام گرفته بود . خوب شد حالا رو دست خوردی
آقای مهندس ؟ تا بار آخرت باشه برای من خط و نشون بکشی . دیگه فکر نکنم از
این به بعد توی این فنجونها چایی بخوره .
هنوز
به من نگاه نمی کرد . انگاری داشت فکر می کرد چی بهم بگه و چی کار کنه که
خشمش رو خالی کنه . دیگه برام مهم نیست هر کاری کنه . تا 12 شبم بگه بمون
اضافه کاری ؛ مونم. می ارزه به این کنف شدنش . دیدم هیچ نمی گه برگشتم و
رفتم به سمت در . نزدیک در بودم که صداشو شنیدم : - بهار ! خدایا
! این خیلی قشنگ بهار رو تلفظ می کنه یا به گوش من اینقدر قشنگ می آد ؟
فقط سرمو برگردوندم . عادی و خونسرد به نظر می اومد حتی به نظرم لبش خندان
بود . ریاست مابانه تکیه داد به صندلیش . کمی نگاهم کرد و بعد گفت : - خوشم اومد . خیلی هم خوشم اومد . حالا دیگه واقعا لبخند رو لبش بود . -
می دونی مغلوب کردن آدمهای بره صفتی که بی هیچ چون و چرایی به
چنگت می آن، اصلا لذت نداره . خوبه حریفی رو به زانو در بیاری که چموش و
سرکش و باهوش باشه . اونوقته که حسابی لذت می بری .
تصمیم
گرفتم وقتی از اتاقش زدم بیرون بشینم به تک تک کلماتش فکر کنم و فلسفه
بافی کنم و آخر سر ببینم باید هیجان زده باشه یا نارحت . بنابراین هیچ
نگفتم و از اتاق خارج شدم . وقتی نشستم رو
صندلیم دستمو بلافاصله گذاشتم روی قلب کوبنده ام . من هنوز تجزیه تحلیل
نکردم این چی گفت ، پس واسه چی اینقدر هیجان زده ام ؟ به من گفت باهوش .
آره ؟ گفت خوشم می آد . منو می گفت . از من خوشش می آد . خنگه اونکه کنایه
بود . نخیرم ندیدی چشماش برق میزد موقع گفتن این جمله . می دونم از زبل
بازیم خوشش اومده . آره . من در نظرش دختر باهوشیم . اینو که دیگه کنایه
نگفت . خوب چموش و سرکش رو چی می گی ؟ اونها رو هم می ذاری به حساب تعریف ؟
آره چرا که نه . اونها هم یه جورایی تعریفن . تعریف هم نباشن من خوشم اومد
اینطوری گفت . این نشون میده از بودن با من و سرو کله زدن با من خوشش می
آد .
قلبم مملو از هیجانی شیرین شده بود .
درسته که حرفهاش کاملا تعریف نبود و بوی خطر از توش استشمام می شد ، با
این حال برای من لذت بخش ترین حرفهایی بود که ممکنه از زبان کسرا بشنوم .
اینم یه جور تعریفه دیگه . اونم از زبون همچین مردی !
بعد
از ظهر کسرا زود از شرکت رفت و دل منو با تمام سرخوشی هاش با خودش برد . و
این حقیقت تلخ که داره می ره پیش محبوبش یعنی پریسا مثل پتک خورد تو سرم .
رفتم خونه کسل و بی حوصله بودم . خانوم
جون زنگ زد اگه دوست دارم برم بالا پیشش که قبول نکردم . می خواستم تنها
باشم و توی تنهاییم برای تنهایی غریبانه ام گریه سر بدم . فکر اینکه الان
کسرا پیش پریساست روحمو سوهان می زد . پریسای لوند و خوشگل . با اون ناز و
اداهایی که دل هر مردی رو می لرزونه . حتی کسرای پرغرور و نخوت رو !
عین
بدبختها توی تک چراغ روشن نشسته بودم کنج دیوار و زانومو بغل کردم . بی
اونکه بفهمم اشکهام سرازیر شدن . خدایا اگه کسرا با پریسا ازدواج کنه من می
میرم . تحمل ندارم . طاقت ندارم این دو تا رو کنار هم و با هم ببینم . از
فردا رو چه کار کنم که پریسا قراره بشه آینه دقم ؟ دیدی با پریسا چه
محترمانه حرف می زنه بهار ؟ دیدی چطور ملایم و سر به راهه ؟ یعنی دوستش
داره ؟ پس چی ؟ آدم به بداخلاقی کسرا در چه حالت ممکنه با یکی خوش برخورد
باشه ؟ حتما دوستش داره دیگه ! اما نه و کسرا با همه به جز من خوش رفتاره .
لااقل مودبه . اما با من از اولش هم خوب نبود . حالا یعنی چی ؟ می خوای
بگی تو براش متفاوت تر از پریسایی ؟
قیافه
پریسا اومد تو ذهنم . چشم و ابروی درشت مشکی و پوست خیلی سفید و درخشان .
با گونه های برجسته و لبهایی نه خیلی درشت و نه خیلی نازک . خوبه که گونه
های منم برجسته است . تازه دخترای کلاس همیشه از گونه های من بیشتر از مال
پریسا تعریف می کردن. اما خوب در کل قیافه پریسا خیلی گیراتره . موهاشم صاف
و لخته . مثل آبشار . با این فکر به موهای پر پیچ و تاب خودم دست کشیدم و
نگاهشون کردم . موهای منم قشنگن . اما کسرا موی حالت دار دوست داره یا لخت ؟
یعنی امشب پریسا بدون روسری داره جلوش می گرده ؟ وای خدا . از تصور این
فکر لرزه ای به پشتم افتاد و چهره مو پشت دستهام پنهان کردم . تصویر پریسا
کنار کسرا حتی با چشمهای بسته هم از ذهنم پاک نمی شد . پریسا با اون قد
هیکل که لااقل 170 رو داره کنار کسرای 187ی خیلی خیلی زوج جذابی به نظر می
آن .
با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم و
رفتم به سمتش . شماره عجیب غریبی بود . اول متوجه نشدم ولی بعد که فهمیدم
شماره از انگلیسه ، با جیغ خفه ای گوشی رو برداشتم : -
سلام مامانی . دلم برات یه ذره شده . فکر اینکه یه مدت دیگه می
آم میبینمتون خواب راحت برام نمی ذاره . خوبین شما ؟ بابا چطوره ؟ - ماشالله به تو دختر . مهلت نمی دی طرف پشت تلفن حرفشو بزنه . چطوری دردونه بابا ؟ خوبی ؟ با شنیدن صدای بابا جیغ بلندتری کشیدم : -
الهی من قربونتون برم بابایی . به خدا نمی دونید چقدر دلم براتون
تنگ شده . دارم روز شماری می کنم که کی بشه بیام ببینمتون . خوبید بابا ؟
حالتون چطوره ؟ آقای شکیبا می گفت دکترا از نتیجه آزمایش آخری راضی بودن .
آره ؟ - آره بابا خیلی بهترم . با
شنیدن خبر اومدن تو خیلی بهتر هم شدم . خدا خیرش بده آقا کسری رو . الهی
خیر از جوونیش ببینه . مامانت گفت که اون داره کارات رو درسته می کنه بیای .
نه ؟ طفلی بابای ساده ام . از خودم بدم اومد که
مجبور بودم سر بابا رو شیره بمالم . اما چاره ای نبود. اگه بابا می فهمید
جریان چیه که محال بود بذاره برم پیششون . به زور خنده ای کردم و گفتم : -
آره بابا . البته می گه یه سه چهار ماهی ممکنه طول بکشه تا ویزا
بهم بدن . اما فکر کنم درست شه . خوب دیگه چه خبر ؟ چه کارا می کنید ؟
مامان چطوره ؟ آب و هوای اونجا اذیتتون نمی کنه ؟
بعد
از صحبت با بابا و مامان حالم خیلی بهتر شد . توی دلم گفتم کسرا بره به
درک با پریسا جونش . جفتشون باهم که خیالم تخت راحت شه . اما میدونستم فردا
که برم سرکار و ببینمش باز دلم پر میکشه به سمتش . تا ساعت 11 که بیدار بودم و کشیک میدادم هنوز خبری از کسرا نشده بود . آخرش از خستگی و سردرد نفهمیدم کی و کجا خوابم برد .
سه روزی از اون جریان گذشت . کسری رو فقط توی شرکت می دیدم
که زیاد کاری به کارم نداشت . یعنی اونقدر کار سرش ریخته بود که اصلا
مجالی نمی یافت بخواد به من گیر بده . یا بیرون بود یا تو شرکت مهمون و
جلسه داشت . بعد از ظهرها اگر هم خونه بود فرصتی برای دیدارش پیش نمی اومد .
اونم توی خونه سراغی از من نمی گرفت ، فقط یکی از همین شبها از طریق خانوم
جون مدارکم رو براش فرستادم که برای سفرم اقدام کنه . برای من اما همینکه
کنارم بود کافی بود . اما ته دلم دلگیر بودم از بی توجهی هاش . خصوصا تو
این چند روز علی رغم اینکه راه کوتاه خونه تا شرکت رو با ماشین طی می کنه ،
حتی یکبار هم تعارف نکرده باهاش همراه شم .
پریسا
هم برگشته بود سرکار . فردای همون روز وقتی با سوویچ ماشین جدیدش وارد
شرکت شد و به همه شیرینی داد ، ناخودآگاه ته دلم غبطه خوردم که آخه کسرا از
چیه من خوشش بیاد وقتی همچین لعبتی با همچین خانواده بافرهنگ و مایه داری
کنار دستش داره کار می کنه . همه جوره به هم می
خوردن . هم تیپ و قیافه و تحصیلات ، هم فرهنگی و خانوادگی . البته به نظرم
کسرا لیاقتش دختری بهتر ازپریساست . پریسا زیادی لوس و ننره و رفتار
بچگانه ای داره . تو شرکت هم همه اینو می گن . منتها خوب در عوض خیلی
خوشگله .
دوشنبه همون هفته با سروناز دو
تایی رفتیم خرید . هم برای بچه سروناز خرید کردیم همه واسه من . با سلیقه
سروناز چند دست لباس مناسب خریدم واسه وقتهایی که نیاز دارم بدون چادر اما
با حجاب باشم . البته یه چند دست لباش خوشگل تو خونه ای راحت اعم از تاپ و
شلوارک و پیرهن کوتاه هم واسه خودم خریدم . آخه دیگه تنهایی تو خونه آزاد
بودم هر چی دلم میخواد بپوشم . پول اینا رو هم بهناز به من داده بود ؛
مخصوص همین کار . بهم گفت باید یه کم به سر و وضعم برسم وقتی دارم با اینها
زندگی می کنم . راست می گفت . همین سروناز و شهرام و کسرا و خانوم بزرگ
کلی واسه خودشون خوش تیپ بودن . تازه ممکنه از حالا به بعد با فک و
فامیلهای بیشتری ازشون آشنا بشم .
اون
روز سه شنبه بود . کسرا از صبح نیومده بود شرکت و می دونستم جایی کار داره
و احتمالش کمه تا بعد از ظهر پیداش شه ، واسه همین منم در کمال بی حوصلگی
داشتم کار می کردم . طرفای ساعت 11 پریسا اومد کنار میزم و ازم خواست مستند
یکی از نرم افزارها رو بهش بدم . بعد از اینکه مستند مربوطه رو پیدا کردم و
دادم دستش ، بازم از پیشم نرفت و این پا و اون پا می کرد . حدس زدم می
خواد چیزی بگه که براش راحت نیست . از اونجا که کلا حوصله اشو نداشتم و از
وجودش انرژیهای منفتی بود که به سمتم سرازیر می شد، در جهت اینکه زودتر
شرش رو از سرم باز کنم پرسیدم : - چیزی می خوای بگی ؟ خودمو مشغول و بی اهمیت نشون دادم که راحت تر حرفش رو بزنه و بره : - می خواستم بدونم که ... اوم ... خوب ...چند وقته مستاجر کسرا اینا شدی ؟ - چی ؟
کی
به این قضیه مستاجر بودن من رو گفته ؟ چشمهای گرد شده از تعجبم دوخته شده
بود به چهره کلافه و کنجکاو پریسا . لبخند خجولی زد و گفت : -
خوب راستشو بخوای برام جالبه بدونم که از کی اومدی تو مجتمعشون
زندگی می کنی ؟ آخه ما با کسرا اینها رفت و آمد خانوادگی داریم ولی تا حالا
تو رو ندیده بودم ! و نگاه مضحکشو به من دوخت .
می خواستم قالب تهی کنم از شوک اونچه می شنیدم . یعنی فهمیده جریان از چه
قراره ؟ کی بهش گفته و چقدر ؟ با صدای بی حال و لرزانی پرسیدم : - کی گفته من توی مجتمعشون زندگی می کنم ؟ جوری نگاهم کرد انگار که بخواد بگه : نمی دونی یعنی کی بهم گفته . جواب داد : - خود کسرا .
کسرا
؟ شانس آورد امروز نیومده شرکت ، وگرنه حالیش می کردم . مگه خودش نبود که
می گفت نباید هیچ کس خصوصا همکارها بفهمن ؟ حالا رفته همه چی رو صافه
گذاشته کف دست این دختره که منم اینقدر ازش بیزارم ؟ وای بهار ، الهی بمیری
که اینقدر کودنی معلومه که پریسا خیلی بیشتر از یک همکار برای کسرا ارزش
داره که اینقدر راحت همه چی رو براش بازگو می کنه . قطعا یه دوستی ساده
بینشون نیست . ریشه این دوستی باید خیلی محکم باشه .یعنی قضیه عقد رو هم
گفته ؟ نه نگفته اگه گفته بود که این دختره حالا اینقدر راحت این مساله رو
عنوان نمی کرد . خبر نداره که من فعلا چه نسبتی با آقا کسراش دارم ! اگه
بفهمه . همینطور بی هیچ حرفی ، عین مجسمه به
نقطه ای نامعلوم خیره شده بودم و در گرداب افکار گوناگونی که در ذهنم جریان
داشت دست و پا می زدم که پریسا ضربه ای به بازوم زد : - چی شد یهو ؟ چرا رفتی تو فکر اینقدر ؟ ناراحت شدی که من میدونم ؟
نگاهش کردم و خواستم که حالشو بگیرم : - نه ، آخه کسرا گفته بود به هیچ کس نگم ، حتی تو ! حالا تعجب می کنم چی شده که به تو گفته . گفتم کسرا که حرصش رو در بیارم ! لبهاشو به هم فشار داد و چند ثانیه ای هیچ نگفت . بعد پوز خندی زد و گفت : -
پس احتمالا نمی دونی رابطه من و کسرا چطور و در چه حدیه که این
حرف رو می زنی ! ما مساله پنهونی از هم نداریم . تو هم نگران موقعیتت نباش .
کسرا به من گفته که دلت نمی خواد کسی توی شرکت بفهمه . مرسی از این .
فعلا.
به مستند توی دستش اشاره کرد و رفت .
خون خونمو می خورد . منظورش چی بود نمی دونم رابطه اش با کسرا در چه حد و
چطوریه ؟ پس واقعا با هم دوستن ! اما یه دوستی ساده نمی تونه منجر به رفت و
آمد خانوادگی شه . حتما ، حتما ... وای خدا نکنه نامزدن ؟ اما نه اگه بود
که خانوم جون وشهرام می دونستن ! شاید هم به زودی خبر نامزدیشون رو بشنوم !
اما چطوری ؟ چطوری نامزد شن وقتی اسم من تو شناسنامه کسراست ؟ خوب صبر
میکنه طلاقت بده بعد با اون ازدواج می کنه .
یاد
پوزخند پریسا دوباره آتش به جانم زد . دختره ایکبیری نفهم . واسم کُری می
خونه. بدبخت اگه بدونی که من فعلا نزدیک ترین نسبت دنیا رو با کسرا دارم
اینطور پوزخند نمی زدی بهم . حالا که چی بهار خانوم؟ فکر کردی به زور اسمت
رفته تو شناسنامه کسرا دیگه همه چی تمومه ؟ اینها همه اش کشکه بهار . خودش
که گفت خیالبافی نکن . مهم قلب کسراست . مهم قلبشه که در اختیار کیه .
به
رد پای خیالی پریسا روی زمین نگاه کردم و توی دلم پوزخند زدم ، معلومه که
در اختیار این دختره از خود راضیه ! الحق که جفتشون به هم می آن از این
لحاظ . برن به جهنم .
طبق حدسم اون
روز کسرا نیومد شرکت . تصمیم داشتم اگه اومد برم باهاش درست و حسابی حرف
بزنم و سنگامو وا بکنم . نمی شه که از این طرف به من بگه نگو از اون طرف
بره خودش هر غلطی دلش خواست بکنه بدون هماهنگی با من ! خوب بود حالا امروز
همه پته ها رو میدادم به آب ؟ وای خدا شیطونه می گه اگه یه بار دیگه کسرا
از این غلطا بکنه و یا حتی اذیتم بکنه برم به پریسا همه چی رو بگم و
بندازمشون به جون هم ببینم بازم با هم اینقدر خوش و خرم هستن ؟
نمی
تونستم تا فردا تحمل کنم که توی شرکت کسرا رو ببینم . باید همین امشب
ببینمش ! اول فکر کردم بهش زنگ بزنم اما بعد خوشم نیومد از فکرم . می رم دم
خونشون . وای . وای نه . دم خونه یه مرد غریبه ؟ اگه کسی ببینه چی می گه ؟
دیوونه مرد غریبه کیه ؟ اون که فعلا به قول خودش از هر محرمی بهم محرمتره .
مثلا کی می خواد ببینه و چیزی بگه ؟ شهرام اینا که همه چی رو می دونن . کس
دیگه ای هم اون طبقه نیست . تازه من که داخل خونه نمی شم . می رم دم در
حرفمو می زنم و بر می گردم .
با عزمی راسخ
رفتم تو اتاق خواب تا یه لباس مناسب بپوشم و برم طبقه بالا . از عصر حواسم
به در پارکینگ بود که کسرا کی می آد خونه و تقریبا یکی ساعتی می شد رسیده
بود . یه بلوز جدید از اونها که تازه خریده بودم تنم کردم و با یه دامن که
از قبل داشتم به همراه شال . حالا آرایش کنم یا نه ؟ به قیافه خودم تو آینه
نگاه کردم . خیلی بی روح بود . مداد چشمم رو برداشتم و کشیدم داخل چشمم به
همراه یه رژ لب کمرنگ که پیدا نباشه . دلم نمی خواست فکر کنه به خاطر اون
آرایش کردم . خوب معلومه که به خاطر اون نیست ! من همیشه از در خونه که می
رم بیرون باید حداقل یه آرایش کوچولو داشته باشم . خودمم از فکرم خنده ام
گرفته بود . صندلهای خوشگلمو هم از جاکفشی در آوردم و پام کردم . حالا خوبه
می خوای یه توک پا بری دم خونشون اینقدر به خودت می رسی . اگه دعوتت کرده
بود بری خونه اش چه کار می خواستی بکنی ؟ حتی از تصورش هم دچار هیجان می
شدم . عمرا ، اون بداخلاق به این راحتی ها به آدم راه نمی ده که . تازه
خودش نامزد داره خیر سرش . اه اه با اون نامزد عتیقه اش .
برای
آخرین از توی آینه جا کفشی به خودم نگاه کردم و با لبخندی از سر رضایت
کلید خونه رو برداشتم و از در اومدم بیرون . هنوز یه پله بالا نرفته بودم
که قلبم شروع کرده بود به رقصیدن . وسط راه پشیمون شدم که برگردم . یه دفعه
پاشم برم دم خونه اش که چی ؟ نمی گه چه پررو شده ؟ حتما فکر می کنه خیلی
بی حیام ؟ نکنه فکر کنه دارم بهش نخ می دم ؟ بی جا کرده . هم خودش هم اون
نامزد گنده دماغش . خنده ام گرفت . حالا پریسا این وسط چی کاره است که بهش
فحش می دم .
توی همین فکرها بودم که
خودمو جلوی در خونه کسرا دیدم . سینه امو صاف کردم و چهره حق به جانبی به
خودم گرفتم و بعد زنگ در رو زدم . وای خدا بزنم به چاک تا نیومده . دارم می
میرم از هیجان . نکنه ...
تمام ژستی که
گرفته بودم با دیدنش دود شد رفت هوا و با دهان باز از حیرت از سر تا پاش رو
برانداز کردم . زیر پوش چسبان به رنگ سبز سیر به تن داشت و یک شلوار نخی
راسته سفید هم پاش بود . وای خدا با لباسهای تو خونه هم که خوش تیپه این
لامصب .
با صدی کسرا به خودم اومدم
توی همین فکرها بودم که خودمو جلوی در خونه کسرا دیدم .
سینه امو صاف کردم و چهره حق به جانبی به خودم گرفتم و بعد زنگ در رو زدم .
وای خدا بزنم به چاک تا نیومده . دارم می میرم از هیجان . نکنه ...
تمام
ژستی که گرفته بودم با دیدنش دود شد رفت هوا و با دهان باز از حیرت از سر
تا پاش رو برانداز کردم . زیر پوش چسبان به رنگ سبز سیر به تن داشت و یک
شلوار نخی راسته سفید هم پاش بود . وای خدا با لباسهای تو خونه هم که خوش
تیپه این لامصب .
با صدی کسرا به خودم اومدم :
- چی شده ؟ کاری داشتی ؟
دستپاچه و خجالت زده برای لحظه ای نگاهمو به چهره اش دوختمو بعد سرمو انداختم پایین .
- من .. من ...
خدایا چه کار داشتم ؟ یادم رفته بود .
- بیا تو حالا .
و
از جلوی در کنار رفت که وارد خونه شم . چی ؟ تو خونه ؟ نه ! با این کلام
انگار دچار شوک شده باشم یکباره همه چی یادم اومد و سریع گفتم :
- ممنون . من اومده بودم راجب یه مساله مهم باهاتون صحبت کنم . ببینید آقا شکیبا ...
هنوز زبونم نمی چرخید بگم کسرا ! حرفمو با بی حوصلگی قطع کرد :
- به نظرت دم در خونه ، جای بحث های به قول خودت مهمه ؟ بیا تو ، حرفتو بزن . اینجا جاش نیست .
همیشه می خواد حرفش رو به کرسی بنشونه . از این فکر عصبی و تند گفتم :
- می گم نمی آم . همینجا به حرفام گوش کنید ، لطفا . من می خواستم در مورد ...
یه دفعه نگاهش رفت کف زمین . کمی بیشتر اومد بیرون و با دستش بازومو گرفت و کمی هول داد اونور تر و گفت :
- یه لحظه تکون نخور تا من این سوسکه رو بکشم ...
با
جیغ کوتاهی از ترس هولش دادم کنار و سریع خودمو چپوندم تو خونه . تا وسطای
هال خودمو رسوندم و مضطرب ایستادم . از همون دور هم زوم کردم کف زمین
بیرون از خونه تا سوسکه روببینم و مطمئن شم کشته شده و در همون حین می گفتم
:
- کشتیش ؟ کوش ؟ کجاس ؟ وای نکنه اومده باشه تو خونه ؟ تو رو خدا پیداش کن بکشش .
با
دیدن پاهای کسرا که وارد خونه شد و در رو بست نگاهمو از کف زمین گرفتم و
آروم آروم دادم بالا . دست به سینه با چهره ای خندان ایستاده بود و به من
نگاه می کرد . هنوز دو زاریم نیافتاده بود . با نگرانی پرسیدم :
- کشتیش یا نه ؟
خیلی سعی می کرد خودشو کنترل کنه که نخنده .
- نه ، نتونستم ، فرار کرد .
با
این فکر که ممکنه سوسکه جایی روی بدن من یا روی لباسهام باشه محکم پاهامو
کوبیدم رو زمین و دامنو هم تکون تکون میدادم و در همون حین می گفتم :
-
وای کسرا تو رو خدا بیا ببین رو من نباشه . وای وای حس می کنم یه
چیزی داره قلقلکم میده . حتما رفته تو لباسام . مامان . مامان . من می
ترسم
همینطور داشتم خودمو تکون می دادم و سرجام بالا پایین می پریدم که کسرا اومد جلو و مچ دستامو گرفت . ملتمسانه نگاش کردم و گفتم :
- کسرا بکشش . من می ترسم .
لبهاشو محکم به هم فشار داده بود که نخنده اما چهره اش قرمز شده بود و صداش هم پر از خنده و تفریح بود :
- آروم بگیر دختر . سوسکه تو بدنت نیست چرا توهم می زنی ؟
کمی آروم شدم . مچ دستهام هنوز تو دستاش بود :
- تو دیدیش که نیومد تو خونه ؟ رفت تو راهرو ؟ ببین رو کله ام نباشه یه بار ؟
با
این حرف کسرا یهو زد زیر خنده و بلند بلند قهقه می زد . دیگه دستهامو ول
کرده بود . متحیر و مبهوت نگاش می کردم . نفهمیدم چش شده . هم ذوق زده شده
بودم از خنده اش ، هم هنوز از مردن سوسک مطمئن نشده بودم و خیالم راحت
نبود . میون خنده هاش گفت :
- سوسکه اومد تو خونه و من گرفتمش . اما نکشتمش .
با فریاد گفتم :
- چرا ؟ چرا نکشتیش ؟ کوش ؟ کجا انداختیش ؟ سوسکا کثیفن باید کشته شن . همین الان بکشش .
نگاهم
کرد . تو نگاهش برق عجیبی بود . شاید هم چون خیلی نزدیک به هم ایستاده
بودیم من اینطور فکر می کردم . هنوز آثار خنده رو لباش بود . ته دلم یه
جوری شد و قلبم تندتر می زد .
- آخه هنوز خیلی باهاش کار دارم . بعدشم آدم سوسک به این بامزه گی رو می کشه آخه خاله سوسکه ؟
لبخند
رو لبش بود و با چشمهای شیطنت بارش زل زده بود به من تا عکس العملم رو
ببینه . اولش نفهمیدم . اما بعد ... منو می گه ؟ منظورش منم ؟ وای خاک تو
سرت بهار با این کودن بازیهات . ببین چطور خودتو مضحکه دست این کردی. ببین
چطور همیشه تو رو بازی میده احمق . اما چرا این دل صاحب مرده ام آروم نمی
گیره از شوق ؟ به من گفت بامزه ؟ من از نظرش با مزه ام ؟
با اینکه خیلی هم عصبانی نبودم اما به ظاهر خودمو خشمگین نشون دادم و در حینی که از کنارش رد می شدم گفتم :
- در عوض شما خیلی بی مزه اید آقای عنکبوت !
و محکم و راسخ قدم برداشتم که برم سمت در خونه . از پست سر صداشو شنیدم :
- کجا ؟ مگه کار مهمی باهام نداشتی ؟
حواس
واسه آدم نمی ذاره که . برگشتم به سمتش . دوباره با دیدنش قلبم شروع به
تپیدن کرد . این چه وضعشه همه هیکلش تو این زیر پوش پیداست ! نگاهمو سریع
از سر سینه و بازوهاش گرفتم و دوختم به چهره ش که هنوزآثار سرخوشی توش پیدا
بود . اخم کردم :
- ببینید آقای شکیبا ...
دوباره پرید وسط حرفم :
- تمیزی و پاکیت فقط برای خونه خودته ؟ خونه مردم که می ری ملاحظه نمی کنی ؟
چی می گه این ؟ اگه گذاشت حرفمو بزنم . خود کسرا ادامه داد :
- چرا با کفش اومدی تو خونه ام ؟
با
دستپاچگی به پاهام نگاه کردم ، راست می گفت . من با صندلهام تا وسط هال و
درست روی قالی ها اومده بود . سریع قیافه نادم و پشیمانی به خودم گرفتم و
ناخودآگاه ژست عصبانیتم از بین رفت :
- وای ببخشید . حواسم نبود .
به سرعت رفتم کنار در تا درشون بیارم . معلوم بود از سر به سر گذاشتنم حسابی تفریح می کنه . چون با خنده نگام می کرد .
- نمی خواد بیرون در بیاری . همونجا درشون بیار بذار تو جاکفشی .
- نه ، من می خوام برم . فقط خواهشا یه لحظه به حرفام گوش بدید .
بدون اینکه به حرفم اهمیت بده ، راهشو کشید رفت تو آشپزخونه و در همون حین گفت :
- بیا تو آشپزخونه . دارم غذا درست می کنم .
حقیقتا
کنجکاو شدم . ای بابا . مگه چیه اصلا . ندیدی خودش هیچ براش مهم نیست
اومدی خونه اش ؟ خونسرد و عادیه و انگار نه انگار من اولین بارمه می آم
اینجا .
نگاهم کشیده شد به اطراف . خونه
اش از خونه من بزرگتر بود و از خونه خانم جون کوچکتر . وسایل خونه اش به
رنگ قهوه ای سوخته و کرم بود و به نظرم به عنوان یک مرد خونه و زندگیش خیلی
شیک و مدرن تزئین شده بود . نقشه خونه اش هم درست بر عکس نقشه خونه من بود
. یعنی سمت چپ در وردی راهرویی بود که به اتاق خوابها و سرویس بهداشتی
منتهی می شد و سمت راستش هم آشپز خونه بود . دیدمش که پای اجاق گاز ایستاده
. مردد بودم بمونم یا برم که آخرش تصمیم گرفتم بمونم . بذار حالا که اومدم
کار رو یکسره کنم .
با اینکه آشپز خونه
اش اپن بود و از هال دید داشت اما رفتم تو آشپر خونه و کنار چارچوب ایستادم
. آشپزخونه اش هم بزرگتر و قشنگتر از مال من بود . خوشم اومد .دیدن کسرا
تو اون وضعیت پای گاز ، ملاقه به دست ،خیلی برام جالب بود . بدون حرف به
حرکاتش چشم دوختم .
- مثل اینکه خیلی خوشت اومده .
حواس پرت گفتم :
- چی ؟
با لبخند نگاهم کرد . من امشب پس می افتم آخرش . عادت ندارم کسرا این همه به من بخنده و روی خوش نشون بده .
- می گم مثل اینکه خوشت اومده من وتو این وضعیت می بینی . برات جالبه ، نه ؟
لبخند زدم و به جای جوابش پرسیدم :
- حالا دارید چی درست می کنید مهندس ؟
- بیا خودت نگاه کن .
رفتم جلوتر و کنارش پای گاز ایستادم و با تعجب به محتویات داخل ماهیتابه نگاه کردم :
- این چیه ؟
- غذا !
نگاهش کردم .
- منظورم اینه که چی توش ریختید ؟
- همه چی . از هر چی تو یخچال داشتم یه کم توش ریختم .
شمل شوربایی بود که نگو . از پیاز داغ و فلفل دلمه ای و قارچ و گوجه بگیر تا سوسیس و کالباس و تکه های خورد شده کدو و بادمجان .!
- حالا خوشمزه هست ؟
شانه ای بالا داد :
- نمیدونم تا حالا نخوردم !
- وا ! خوب یه غذایی درست کنید که تا حالا خورده باشید .
- از همه اینها جدا جدا خوردم گفتم همه شو با هم قاطی کنم تنوع ایجاد شه . نون و پارچ آب رو از یخچال در می آری ؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادم و رفتم به سمت یخچالش .
- ببینم شما واژه هایی مثل لطفا ، خواهش می کنم به گوشتون خورده احیانا ؟
داشتم بهش تیکه می پروندم که بدون خواهش کردن ازم درخواست کرده بود .
- خیلی زیاد ، چطور ؟
عجب رویی داره .پارچ آب رو در اوردم اما نون رو پیدا نمی کردم . شانه بالا دادم و گفتم :
- پیشنهاد می کنم بیشتر ازشون استفاده کنید ، به دردتون می خوره . نون کجاست ؟
- توی کشوی یخچال .
نون
رو هم درآوردم و گذاشتم روی میز . زیر ماهیتابه رو خاموش کرد و رفت از توی
یکی از کشوها زیر دیگی درآورد و گذاشت روی میز .پرسیدم :
- آماده شد ؟
با صدای کشداری پاسخ داد :
- بله
به محتویات ماهیتابه که خوب سرخ نشده بودند نگاه کردم .
- ولی اینکه هنوز سرخ نشده .
دوباره خودش در یخچال رو باز کرد و دنبال چیزی گشت .
- زیاد سرخ کردن ضرر داره . همینطوری بهتره . ماهیتابه رو بذا روی میز .
خوبه
همین حالا بهش اشاره کردم جمله هاشو چطور اصلاح کنه .همینطور دست به سینه
کنار اجاق ایستادم و نگاهش کردم . کارش که تموم شد ، از همونجا کنار میز
نگاهم کرد .
- معطل چی هستی ؟ بیارش تا یخ نکرده .
- مگه من کنیزتونم که اینطوری دستور می دید ؟ یه لطفا بذارید تنگ جمله تون تا بیارم و گرنه خودتون زحمت بردنش رو بکشید .
یه گوشه لبش به همراه دوتا ابروهاش رفت بالا . بعد گفت :
- اون ماهیتابه رو بیار سر میز ، لطفا !
سرمو به معنی تاسف چند بار تکون دادم و ماهیتابه رو از دسته بلند کردم و بردم سر میز . نشست پشت میز و به من اشاره کرد بشینم .
- بشین .
با
این کلمه یکباره یادم افتاد که اصلا من اونجا کار دیگه ای داشتم و مثلا
اومده بودم با توپ و تشر اتمام حجت کنم باهاش . ببین چطور یک ساعته منو مچل
خودش کرده . همونطور ایستاده گفتم :
-
نیومدم اینجا که شام بخورم . می خوام حرفمو بزنم و برم . شما هم اگه می شه
یه کم دست نگه دارید حرفامو بزنم بعد شام بخورید .
- نمی شه ، غذا یخ می کنه . ضمن اینکه من گرسنمه . حین شام خوردن حرفتو بزن .
- خوب پس شما بخورید من حرفمو می زنم .
یکباره عصبانی شد و برای لحظه ای شد همون کسرایی که پیش از این می شناختم .
- یه حرفو چند بار تکرار می کنن ؟ خوشم نمی آد اینقدر رو حرفم ، حرف می زنی . شام خوردی ؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم .
- خوب پس ، بگیر بشین .
بهار
بذار وقتی رفتی از خونه اش بیرون به همه وقایع امشب فکر کن . فعلا سعی کن
از بودن باهاش لذت ببری . در یک تصمیم آنی گرفتم نشستم . عجیبه که احساس
راحتی می کردم .ماهیتابه رو گذاشته بود وسط میز ، با یک قاشق توش . بدون
هیچ بشقابی .
- بشقاب نمی ذارید ؟
نگاهم کرد :
- نیازه ؟
- آره ، پس تو چی بخوریم ؟
- تو همین .
به ماهیتابه اشاره می کرد . حالا خودم می مردم واسه اینکه با هم از توی یک ظرف غذا بخوریم . منتها دلم خواست مخالفت کنم :
- خوشم نمی آد . برای من بشقاب بیارید لطفا . با یه قاشق و چنگال دیگه .
چند
لحظه بدون کلامی نگاهم کرد و بعد از جاش بلند شد .دوتا بشقاب و به همراه
دو قاشق و چنگال از توی کابینتها درآورد و برگشت سر میز . اما ننشست . دست
به کمر پرسید :
- امر دیگه ؟
اول
سر میز رو با دقت نگاه کردم تا ببینم کم و کسری دیگه نباشه . دو تا لیوان
هم از قبل گذاشته بود سر میز . آخر سر با رضایت نگاهش کردم و گفتم :
- ممنون ، دیگه امری نیست . می تونید بشینید .
با لبخندی که سعی می کرد دیده نشه ، نشست :
- مهمونم اینقدر پررو ؟
- میزبانم اینقدر بی ملاحظه ؟
از حاضر جوابیم خوشش اومد . در حالیکه بشقاب منو برمیداشت تا برام غذا بکشه گفت :
- کم نیاری از سر و زبون ؟
- چرا اتفاقا خیلی جاها در مقابل بعضی آدمها کم می آرم .
متوجه کنایه ام شد . پوزخند زد:
-
خیلی دوست دارم اون آدمها رو ببینم ! چون تا اونجا که من میدونم
هیچ جا از جواب دادن کم نیاوردی و حرفت رو درست یا غلط ، بدون فکر به طرف
مقابلت زدی .
بشقاب غذا رو پیش کشیدم و با اعتماد به نفس لبخند زدم :
- یه نگاه تو آینه بندازید ، می بینیدش !
چند
ثانیه با پوزخند بهم زل زد ، اما هیچ نگفت و بعد شروع به خوردن غذا کرد .
منم یه قاشق توی غذا زدم و به دهن بردم . مزه اش بد نبود ، اما اگه بیشتر
سرخ می شد خوشمزه تر بود . وای باورم نمی شه من اینجا کنار این کسرای
بداخلاق دارم شام می خورم . خواب نباشم یه بار ؟
- اگه دوست داری می تونی حرفتو بزنی .
به
کل یادم رفته بود . ای بهار بی ظرفیت ! تا یه روی خوش نشونت داد ، سریع
همه چی رو فراموش کردی . یکدفعه قاشق رو تو بشقاب گذاشتم و سعی کردم ذهنمو
متمرکز کنم . ضمن اینکه نیاز به یه ژست جدی هم داشتم . لبهامو به هم فشردم و
در همون حین هم داشتم فکر میکردم چطوری شروع کنم .
- ببینید آقای شکیبا ...
- به نظرت این وضعیت ، وضعیتیه که به من بگی آقای شکیبا ؟
این
چندمین باره می پره وسط حرفم ؟ به خودش و میز شام اشاره می کرد . خنده ام
گرفت . راست می گه . تازه سر اون سوسک خیالی ، همه اش کسرا صداش زدم .
- خیلی خوب آقا کسرا !
مکث
کردم تا عکس العملش رو ببینم . اما کسرا هیچ واکنش خاصی نشون نداد و در
حالیکه یک لیوان آب برای خودش می ریخت ، نشون داد منتظر ادامه حرفمه .
- شما مگه به من نگفتید قضیه سکونت من در اینجا باید از همکارها مخفی بمونه و به هیچ کس نگم ؟
- خوب ؟
قیافه اش جدی شده بود .
- پس چرا خودتون به بعضی از همکارها گفتید که من اینجا توی مجتمعتون زندگی می کنم !
چشمهاشو ریز کرد و چهره متفکری به خودش گرفت :
- من به هیچ کدوم از همکارا نگفتم . کسی فهمیده و چیزی گفته ؟
- پس خانم محمدی از کجا خبر داشت ؟
- آهان ...
چهره اش یکباره از اون حالت متفکر دراومد و انگار که خیالش راحت شده باشه چند بار سر تکون داد :
- پریسا رو می گی ؟ درسته اونو خودم بهش گفتم . قضیه اون فرق می کنه .
حالا این من بودم که قیافه ام یکباره یخ زد و با اخم و کنجکاوی بهش چشم دوختم :
- چه فرقی ؟
سعی می کردم صدام حالت عادی داشته باشه .
- خوب ما یه جورایی ...
مردد بود چی بگه . خدایا پس حدسم درست بوده ؟ قضیه شون جدیه !
- یه جورایی با هم رفت و آمد خانوادگی داریم . بالاخره می فهمیدن . ترجیح دادم خودم زودتر بهشون بگم .
و
با دقت به من نگاه کرد . حس کردم یکباره تمام خوشی چند لحظه پیشم توی
باتلاقی از حسادت و غصه فرو رفت . یه چیزی تو گلوم داشت درشت می شد . با
چهره ای مات و بی حالت بهش زل زدم. بی اختیار از جام بلند شدم . صدام تلخ و
سرد شده بود :
- پس از این به بعد با
من هماهنگ کنید چه مطالبی رو به چه کسانی می گید و تا چه حد ؟ چون امروز
نزدیک بود قضیه عقد رو هم لو بدم !
مکث کردم . معلومه از بروز این اتفاق خوشش نمی اومد چون چهره اش یکباره سفت و سرد شد . ادامه دادم :
- قطعا این یکی رو دلتون نمی خواست به پریسا جون بگید نه ؟
پریسا جون رو با کنایه ادا کردم ! دیدم هیچ نمی گه ، برگشتم که از آشپز خونه برم بیرون .
- بابت شام ممنون . با اجازه .
کنار در آشپزخونه رسیده بودم که صدای تلخشو از پشت سر شنیدم :
- اگه بفهمم پریسا یا خانواده اش بویی از این قضیه بردن ، ذره ای از کمکهام دیگه نه شامل حال تو می شه نه خانواده ات .
پوزخند زدم . می گن خدا آدمو محتاج بنده ای نکنه واسه اینه . فقط سرمو برگردوندم و تحقیر آمیز نگاهش کردم :
-
منو تهدید نکنید آقای مهندس ! چون من اونقدر کله خراب هستم که
قبل از شما، بزنم زیر همه چیز و برم به پریسا و خانواده اش کل جریان رو
بگم ! بعدشم اگه کمکی تا حالا شامل حال من و خانواده ام شده ، همه اش از
جانب خدا بوده و شما فقط وسیله بودید . اگه شما هم حذف شید بازم خدایی هست
که این وسط به فکر بنده هاش باشه . اونم بدون منت و تحقیر کردن .
اینکه
تو اون شرایط تونستم جلوی گریه مو بگیرم ، قطعا کمک خدا بود . اما
دلشکستگی اون شبم به قلم نمی آد . حتی اشکهایی که بابت بی کسی و تنهاییم
ریختم . فقط خودمو لعنت می کردم که چرا اینهمه خوش خیالم . خدایا این خوش
باوری رو از من بگیر و راحتم کن !
از
حرفهاش معلوم بود که خیلی براش اهمیت داره که ماجرای عقدمون به گوش پریسا
نرسه و این فقط یه چیز رو ثابت می کرد اینکه اونها در آینده ای نزدیک قراره
نامزد شن !