رمان بهار زندگی7
تمام زندگیم به هم ریخته بود و واقعا کنترل اوضاع رو از دست
داده بودم . حتی توی کارکردنم هم این قضیه مشهود بود . به علاوه یه چیزی
داشت از درون منو نابود می کرد . اونم مطرح شدن عقد موقت من با یه آدم
غریبه توسط شکیبا بود . راستش تا زمانی که خودم با شکیبا صحبت نکرده بودم
انگار باورم نشده بود این پیشنهاد از جانب شکیبا مطرح شده . اما بعد از
اون دیدار یکباره تمام امید و آرزوم تبدیل به خاکستر یاس و بیچاره گی شد .
اگه تا اون زمان شک داشتم دیگه بعد از این جریان مطمئن شدم که ذره ای علاقه
و توجه در وجود شکیبا نسبت به من نیست . و باز هم احساس مغبون شدن . من
خیلی احمق بودم که هر بار با پدیدار شدن نشانه های بی علاقگی شکیبا نسبت به
خودم دلسرد نمی شدم . اما این بار واقعا قصد داشتم برای همیشه اونو از ذهن
و قلبم بیرون بندازم . باید این عشق رو در نطفه خفه کنم . تازه شاید بتونم
با عقد هر چند صوری با یک مرد غریبه شکیبا رو برای همیشه فراموش کنم .
اصلا ... اصلا شاید اون مرد غریبه صد پله بهتر از شکیبا باشه و بهش علاقمند
شدم. آره بهار ... شاید بهار زندگیت داره از راه می رسه ... کسی چه می
دونه ؟ فردای روزی که با شکیبا صحبت
کردم شکوهی با خبر داغش منو یکبار دیگه شوکه و البته هیجان زده کرد . توی
اون شرایط به تنها چیزی که فکر نمی کردم این مساله بود . - مژده خانم معتمد . مژده بدید که یه خبر خوب براتون دارم . سرم
آوردم بالا و به چشمان خندان شکوهی نگاه کردم . این شکوهی هم چه سرخوش بود
.تو این شرایط مگه خبر خوشحال کننده ای هم می تونه برای من وجود داشته
باشه ؟ پوزخند زدم و در سکوت منتظر شدم حرفش رو بزنه . - اول مشتلق می گیرم بعد خبرشو می دم . - ای بابا اول خبر رو بگید اگه به مذاقم خوش اومد اونوقت بهتون مژدگونی می دم آقای شکوهی . یک دستشو زد به کمرش و کمی سرشو خم کرد و آهسته گفت : -
نه بابا کم کم اخلاق و رفتارهای رئیستون روی شما هم اثر گذاشته
خانم معتمد . از این خبرها نیست . اول مژدگونی بعد خبر خوش . مطمئنم اگه
بشنوید از ذوق یه کله تا امام زاده صالح می دوید . خندیدم : - خیلی خوب . حالا چی می خواید ؟ - خوب ... ای بابا چرا بهش فکر نکرده بودم . یه لحظه اجازه بدید . و شروع کرد با حالت بامزه ای سرشو خاروندن - آهان هفته بعد یه شب شام من و خانمم و خانم جانمون مهمون شما . چطوره ؟ - کسی یادتون نرفته احیانا ؟ خوب فکر کنید . خاله ای عمه ای عمویی همسایه دوست آشنا . خلاصه بگید تا از قلم نیافتاده . خندید و گفت : - چرا اتفاقا این پسرخاله گند اخلاقمو یادم رفته بود . اگه اونم باشه بهتره . یه ابرومو دادم بالا و با حرص گفتم : - من حاضرم به شما و تمام محله تون یکجا شام بدم اما ایشون نباشن . شکوهی در حالیکه خنده شو قورت می داد پرسید : - چرا ؟ بدبخت مگه چه خبطی انجام داده ؟ اخمامو کردم تو هم و گفتم : - خبط بزرگتر از این که همیشه بهم زور می گه ؟ خوبه خودتون همیشه شاهدید نمیدونم کجای حرفام خنده دار بود که این شکوهی نمی تونست جلوی خنده شو بگیره . - اون درست اما شما هم که هیچ وقت کم نمی آرید پس جای گله نداره دیگه با عصبانیت گفتم : -
وا آقای شکوهی زور من زیر دست رو با زور رئیس یه مجموعه مقایسه
می کنید ؟ من اگه اختیارات اون رو داشتم که نمی ذاشتم ایشون هر چی دلشون می
خواد به من بگن و من صم بکم وایسم نگاشون کنم . چهار تا کل کل و جر و بحث
که نشد تلافی . خیلی هم جای گله داره تازه . یکباره
صدای خندیدن شکوهی منو از جا پروند . یکی دو دقیقه بی وقفه جلوی چشمان
متحیر من می خندید . خل شده بود . البته بود ولی شدت گرفته بود . آخرش میون
خنده هاش گفت : - خدا رو چه دیدید شاید شما هم به زودی تونستید از راههای دیگه و به بهترین نحو تلافی کنید . زیاد غصه نخورید . سرمو با بی حوصلگی تکون دادم و گفتم : - حالا اگه گفتید جریان چیه ؟ باشه بابا من به شما و خانم و خانم جانتون یه شام بدهکار شدم . خوبه ؟ با چشمان شیطنت بار گفت : - نه دیگه خوب نیست . این پسرخاله مفلوک منم باید باشه . با عصبانیت سرمو تکون دادم : -
استغفرالله . آخرش یه چیزی می گم این پسرخاله گرامیتون بیاد در
جا منو اخراج کنه . ببینید می تونید امروز به جون من بندازیدش یا نه . اصلا
از خیر خبر خوبتون گذشتم . من به پسرخاله تون شام نمی دم . والسلام . - من که می دونم آخرش مجبور می شید شام بدید . ولی باشه قبول . شما هنوز هم دنبال خونه می گردید ؟ هنوز خبر رو نشنیده چشمام از ذوق گرد شد و راست نشستم : - آره چطور ؟ -
من یه خونه دارم که توش مستاجر نشسته بود . این اواخر خدا رو شکر
خودش صاحب خونه شد و خونه من رو تخلیه کرد . فکر کردم به چه کسی بهتر از
شما می تونم بدم . البته اگه مورد پسندتون واقع بشه . -
وای راست می گید ؟ من از خدامه . خیلی ممنون آقای شکوهی . واقعا
نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم . ممنون که به فکرم بودید . از خوشحالی نزدیک بود گریه ام بگیره که داشت می گرفت اما به زور جلوی خودمو گرفتم . -
حالا صبر کنید بیاید خونه رو ببینید . ببینید دوستش دارید یا نه .
در ضمن شنیدم که به سلامتی قراره کارهای سفرتون جور شه . در اونصورت باز
هم میخواید مستقل شید ؟ - بله . آخه
سفر من بیشتر از دو سه هفته نیست . یعنی بیشتر از اون نمی تونم بمونم .
باید برگردم سر کار و زندگیم . ولی ... ولی این خونه کجا هست ؟ مبلغ رهن و
کرایه و اینا به چه صورته ؟ شاید از عهده اش برنیومدم ! تازه به شرطی که
آقای شکیبا وامم رو بدن - شما نگران
اون نباشید . من با آقای شکیبا صحبت کردم مشکلی وجود نداره . خونه هم دقیقا
واحد طبقه اول مجتمع خودمون هست . توی سعادت آباد . همین نزدیکی هاست . چی
؟ طبقه اول مجتمع شکوهی اینا ؟ یعنی طبقه اول مجتمع مادربزرگ شکیبا و
شکوهی ؟یعنی طبقه اول متجمع شکیبا اینها ؟ اونم کجا ؛ سعادت آباد ! باورم
نمی شد . - مگه می شه ؟ از تعجب این جمله رو گفتم . شکوهی هم متعاقب من پرسید : - چی ؟ - می گم ... می گم خونتون تو این منطقه از تهران حتما باید خیلی گرون باشه . فکر نکنم از عهده اش بر بیام . لبخند زد : -
راستش خانم معتمد بعد از این مستاجره من به خودم قول داده بودم
که دیگه این خونه رو رهن یا اجاره ندم و فعلا بی مستاجر بمونه . آخه این
آخریه خیلی اذیتمون کرد . هم خودش هم خانواده اش آدمهای پردردسر و پر آزاری
بودن و برای همین من و سروناز تصمیم گرفته بودیم یه مدت خونه خالی بمونه .
ولی حالا چه کسی بهتر از شما ؟ تازه همدم سروناز هم می شید اینجوری ؟ هم
سروناز هم خانم جان هر دوشون خیلی خوشحال شدن از این پیشنهاد . نظرتون چیه ؟
دوست دارید یه سر بیاید خونه رو ببینید ؟ توی
دلم گفتم . شکیبا چی ؟ به اونم گفتی ؟ اونم خوشحال شده ؟ هه خوشحال ؟ حتما
از ناراحتی دق می کنه بفهمه می خوام همسایه اش بشم . به درک . بذار دق کنه
عوضی . اما من تحمل رفت و آمدهای پریسا محمدی رو به اون خونه اونم به
عنوان نامزد شکیبا ندارم . اونوقت این منم که دق می کنم . دیوونه ... بهار
دیوونه . تا هفته بعد داری رسما یک زن شوهر دار می شی . احمق حواست هست
اصلا ؟ فرقی نمی کنه صوری یا غیر صوری مهم اینه که رسما و شرعا داری زن یه
مرد دیگه می شی . اتفاقا این نزدیکی به شکیبا برات بهتره . باید یاد بگیری و
بفهمی و با چشمات ببینی که شکیبا مال تو نیست . اینجوری بلکه زودتر از دلت
در بیاد . آره ... آره قبول می کنم . لبخند زدم . نه از ذوق که این بار از سر اجبار و ناراحتی . -
آقای شکوهی واقعا نیازی به دیدن خونه نیست . هر چی هست از سر من
زیاده . ترجیح می دم اگه شما اجازه بدید بعد از عقد قرار داد زودتر اسباب
کشی کنم . خدایا حکمت این اتفاقات چیه ؟ چرا هر بار من سعی می کنم به نحوی از شکیبا دوری کنم باز یک قدم بهش نزدیک تر می شم ؟
قرار محضر برای اواسط هفته بعد گذاشته شد. شکیبا می گفت در بهترین حالت حداقل 3 ماه طول می کشه تا کارای رفتن من درست شه . فکرشو نمی کردم این همه طول بکشه . اما به هر حال این تنها گزینه ام بود ضمن اینکه مامان اینها هم قرار نبود به این زودیها برگردن . وقتی حتی برای دادن آزمایش خون هم مجبور شدم تنهایی برم مغزم سوت کشید . با خودم می گفتم بالاخره اون روز این مرد خیر و فداکار رو خواهم دید اما از این خبرها نبود . آزمایشگاهی که می رفتم آشنای شکیبا بود و قرار بر این شد که من و اون شخص جداگانه بریم آزمایش بدیم . چرا ؟ طبق معمول جواب شکیبا این بود : - چون وقت نداره و نمی تونه با من هماهنگ باشه . همه اینها به کنار جنگ افسانه ای بین من و بهناز تقریبا اوج اعصاب خوردیهای من در اون یک هفته کذایی باقی مانده تا روز محضر بود . هیچ وقت اون روز رو یادم نمی ره . به هیچ وجه نمیشد آرومش کرد و دیوانه شده بود و مدام فریاد می کشید . خوب شد رضا مهتاب رو برد بیرون . - بهار این فکر رو از کله ات بنداز بیرون . فهمیدی یا نه ؟ چشمهاش از خشم سرخ شده بود . البته من هم دست کمی از اون نداشتم : - چرا متوجه نیستی من و مامان تمام قرار و مدارهامون رو گذاشتیم . هفته بعد هم می خوایم بریم محضر . از چی می ترسی ؟ قرار نیست که واقعا شوهرم شه . بعد از برگشتن طلاقم می ده . با این حرف انگار بهناز رو آتیش زده باشن صداش رو برد بالاتر : - احمق جان . دقیقا به همین خاطره که می گم نه . آخه توی نفهم هیچ فکر کردی با این کار چطوری آینده ات رو به بازی گرفتی ؟ به خدا اگه قرار بود ازدواج واقعی حتی با یه غریبه داشته باشی این همه ناراحت نمی شدم که حالا می خوای موقت زنش بشی . خدایا من موندم مامان چطوری عقلش رو داده دست تو یه الف بچه . ای خدا ... - بهناز تو رو خدا . مگه چی شده که این همه ناراحتی . به جان بابا اوضاع اونقدر بد نیست که فکر می کنی - خفه شو اسم بابا رو نیار . من همین امشب زنگ می زنم به بابا همه چیز رو می گم . ببینم اونوقت کی جرات داره همچین غلطی بکنه . عصبانی شدم : - ای وای . چرا نمی فهمی تو آخه ؟ اصلا زندگی منه به تو چه . دوست دارم به آتیشش بکشم . تو هم ... با سیلی محکمی که روی گونه ام فرو اومد تعادلم رو از دست دادم و تلو تلو خوردم . دستمو گذاشتم روی گونه امو و متعجب و وحست زده به چشمان قرمز و خون گرفته بهناز زل زده ام . اشک تو چشمام جمع شد و بعض تو گلوم : - به خدا اگه بلایی سر بابا بیاد و من نتونم ببینمش هیچ وقت هیچ وقت نمی بخشمت بهناز اومدم برگردم وبرم تو اتاق که از پشت بازوهامو گرفت و منو چرخوند و محکم تو آغوش گرفت . صدای هق هقش بیخ گوشم بود : - به جون همون بابا که می خوام دنیا نباشه بی وجودش ، نگرانتم . می ترسم . می ترسم زندگیت نابود شه . تو الان به هیچی فکر نمی کنی جز رفتن اما من بیشتر از اون رو می بینم بهار. دوست ندارم بدبخت شی . دوست ندارم به خاطر یه حماقت کوچولو دیگه نتونی یه زندگی خوب داشته باشی . می خوام طوری نشه که فردا پس فردا بگی شما که عقلتون می رسید چرا جلومو نگرفتید . بهار به خدا بچه ای . عقلت کار نمی کنه . آخه کی همچین کاری می کنه که تو می خوای بکنی . داشتم آروم آروم تو بغل بهناز اشک می ریختم . بهناز در حالیکه سرمو نوازش می کرد ادامه داد - دوستت دارم بهار . دوستت دارم خواهر کوچولوی من . طاقت ندارم ببینم بعدها به خاطر این اشتباه تو زندگی زجر بکشی . همیشه دلم می خواست با یه مرد افسانه ای ازدواج کنی . یکی شبیه اونی که همیشه خودت می گفتی . اونطور که من هم یه روزی دلم می خواست و نشد . یادت می آد ؟ وقتی رضا اومد خواستگاریم گفتی بهناز زن این نشو مگه تو چی کم داری که نمی تونی یه شوهر خیلی خوب داشته باشی ؟ به حرف قلبم گوش ندادم بهار . فکر کردم از کجا همچین مردی می خواد بیاد و منو بگیره . درست یا غلط انتخاب کردم و ازدواج کردم . نمی گم پشیمونم اما همیشه به حرف تو فکر می کنم که شاید اگه می ذاشتم با تمام احساس و قلبم ازدواج می کردم الان خیلی خوشبخت تر بودم . از من که گذشت بهار اما خدا شاهده همیشه ته قلبم آرزو می کردم که شوهر تو همونی باشه که می گفتی . یه مرد رویایی و افسانه ای . یکی تو با تمام وجود دوستش داشته باشی و اونم دوستت داشته باشه . دلم می خواست یه ازدواج خاص داشته باشی . اما حالا ... حالا نمی تونم ببینم که اینطوری داری همه چی رو به بازی می گیری . تو رو جون بابا ... در این لحظه منو از خودش جدا کرد و با التماس به چشمهای خیس من خیره شد : - بهار تو رو جون بابا . بیا و از این فکر دست بکش . به خدا مشکلی با مستقل شدن تو ندارم . ناراحت هستم اما جلوت رو نمی گیرم . به خصوص که پیش آشنا می ری و اونجا تنها نیستی خیالم راحته . اما این یکی . بهار نمی تونم اینو قبول کنم . نمی تونم بذارم دستی دستی خودتو بندازی تو چاه و من همینطور نگات کنم . سرمو انداختم پایین . - بهناز من زندگیمو برای کم کسی طاق نمیزنم . اون بابامه . دارم دیونه می شم . چند ماهه که بابا اینها رفتن و هیچ خبری از بهبود بابا نیست . می ترسم بابا رو از دست بدم قبل از اینکه ببینمش . شبها خواب راحت ندارم . همه اش کابوس می بینم .دلم داره از دلتنگی نابود می شه. فکر می کنی خودم بارها به این موضوع فکر نکردم ؟ اونم من که همیشه اونطوری در مورد رویاهام حرف می زدم ؟ اما بهناز من میدونم که اگه اتفاقی برای بابا بیافته و من نتونم ببینمش هیچ خودمو تا آخر عمر نمیبخشم . هیچ وقت نمی تونم با خودم کنار بیام که یک راه برای دیدن بابا داشتم و از کنارش گذشتم . نمی تونم . می فهمی ؟ در اونصورت هم معلوم نیست چطوری بتونم تا آخر عمر با حسرت دیدن بابا سر کنم . می خوام اون کاری رو کنم که حس می کنم در آینده کمترین پشیمونی رو برای من داره . بهناز همونجا نشست رو زمین و سرش رو بین دستانش گرفت : - نمی دونم . نمی دونم . عقلم کار نمی کنه . ای خدا . آخه این چه بلاهاییه که داره سرمون می آد . کنارش نشستم و این بار من سرشو به سینه ام فشردم : - نگران نباش خواهری . شکیبا آدم مطمئنیه . مامان و بابا یه جورایی هم خودشو می شناسن هم خانواده اش رو توی انگلیس . آدمهای خوبین . مامان هم تنها به همین موضوع اطمینان داشت که شکیبا نمی ذاره گیر بد کسی بیافتم . راستش به این حرفی که می زدم زیاد مطمئن نبودم . یه حسی به من میگفت که شکیبا از این راه هم قصد کمک به من رو داره هم قصد آزارم رو . مثل بارهای قبلی . با این حال برای صدمین بار به خودم گفتم . بهار این تنها شانسته . تو تصمیمت رو گرفتی دیگه هم بهش فکر نکن .
لحظه ها توی اون یک هفته کذایی برای من به سختی و کندی می گذشت . تنها دلخوشیم پیدا شدن خونه بود که اونم یک جورهایی به خاطر اتفاقات اخیر به کامم تلخ شد . با این حال دلم میخواست قبل از عقد حتما اسباب کشی کنم . از ترس اینکه نکنه همسر آینده ام بخواد به این موضوع گیر بده و نذاره که مستقل شم ! بدین ترتیب کل پنج شنبه و جمعه به نقل و انتقال و چیدمان خونه جدیدم گذشت . از بین وسایل خونه قبلی که انباری منزل خاله اینها گذاشته بودیم لوازم ضروری رو بار کردیم و به کمک بهناز و رضا بردیم آپارتمان جدید من! البته اونجا شکوهی و خانم جون هم خیلی کمکون کردند . طفلی سروناز با اون وضعیتش هم برای ما تدارک ناهار و شام می دید . از شکیبا اما خبری نبود . شکوهی می گفت دو سه روزی برای انجام کاری رفته شمال در واقع ماموریت کاری ! خنده ام گرفت. ماموریت اونم توی تعطیلات ؟ فکر کردم حالا اگه پریسا جونش می خواست اسباب کشی کنه ، حتما می موند و با جون و دل کمکش می کرد . چه انتظار بی خودی . هنوز به فکرش هستی بهار ؟ یادت که نرفته چهارشنبه قرار محضر داری . یعنی چی ؟ یعنی چهارشنبه داری زن یکی دیگه می شی . مهم نیست قلبت متعلق به اون مرد نیست. مهم اینه که تا زمانی که زن اون مرد هستی بهتره قلب و فکر و روحت رو از هر مرد دیگه ای آزاد کنی . اینو توی مخت فرو کن . خواهش می کنم بهار . آدم شو دیگه لعنتی طی همون دو روز هم من هم بهناز و رضا کلی با شهرام و سروناز و خانم جون جور شدیم . به وضوح خوشحالی رو در چشمان نگران بهناز می دیدم . حتی وقتی جمعه شب به همراه رضا می خواستن برگردن خونشون بهم گفت : - خدا رو شکر جای خوبی گیرت اومده . واقعا آدمهای خوبی هستن . خیالم راحت شد از بابت اینجا . دیگه نمی ترسم شبی نصف شبی اگه حالت بد شد تنهایی چه کار می کنی. به خصوص که خانم بزرگ هم هست خیلی خوبه . می تونی بهش تکیه کنی . ولی هر کاری داشتی هر موقع شبانه روز اول به خودم زنگ می زنی . بهار اگه بفهمم توی دردسر افتادی و به من خبر ندادی نه میذارم بری انگلیس نه میذارم دیگه مستقل زندگی کنی . حالیت شد ؟ لبخند زدم و بغلش کردم . بعد هم یه ماچ آبدار از گونه اش گرفتم و راهیشون کردم برگردن خونشون . تازه فرصت کردم تنهایی و با خیال راحت یه نگاه به خونه خوشگلم بندازم . یه آپارتمان 75 متری دو خوابه طبقه اول یه مجتمع چهار طبقه توی خیابون سعادت آباد واقع در منطقه سعادت آباد . نقشه ساختش تقریبا ساده بود . در ورودی توی سالن پذیرایی باز می شد که تقریبا یه قالی 12 متری توش جا می شد . سمت راست یه راهروی باریک و کوچک بود که در دو تا اتاق و همچنین سرویس بهداشتی و حمام توی اون قرار داشت . یک اتاق خواب ته راهرو بود و یکی دیگه سمت چپ راهرو و سرویس بهداشتی و حمام هم سمت راست راهرو قرار داشتند . آشپرخانه هم دقیقا نقطه مقابل راهرو و سمت چپ سالن پذیرایی قرار داشت . در واقع یک ضلع خانه آشپزخانه بود که یک تراس جمع و جور آفتابگیر هم داشت که به قول مامان جون میداد برای پهن کردن لباس . البته به جز اون یه بالکن کوچک دیگه هم توی یکی از اتاق خوابها قرار داشت که کولر آبی رو توش گذاشته بودن. خانم بزرگ می گفت این مجتمع رو خودش به کمک شهرام و کسرا باهم ساختن و هر کدوم یک واحد برای خودشون برداشتن و بقیه اش رو به فروش رسوندن.تنها شهرام بود که یک واحد اضافی برای خودش نگه داشته بود و اجاره میداد. کلا مجتمعمون چهار طبقه داشت با 8 واحد آپارتمان . از بین این 8 تا 6 آپارتمان سرنشین داشت و دو تای بقیه که در طبقه های اول و چهارم بود کسی توشون زندگی نمی کرد . یعنی درست واحد روبرویی من و واحد روبرویی خانم بزرگ . از خانم بزرگ پرسیدم چرا اون با این سن و سال طبقه آخر رو برای خودش انتخاب کرده که جواب داد به خاطر سر و صدا . راست می گفت . طبقه های آخر تقریبا کمترین آزار رو از بابت سر و صدا میدیدن . کسری و شهرام هم هر دو در طبقه دوم و واحدهای روبروی هم ساکن بودند . سروناز دختر خوبی بود . یعنی خیلی خوب . تقریبا همسن بهناز و حالا فرزند اولش رو باردار بود و توی ماه هشتم به سر می برد . یک دختر سفید و موبور با صورتی کشیده و چشمهای قهوه ای کمرنگ و قدی بلند . اصالتا اهل شمال بود اما سالها می شد که به همراه خانواده اش تهران زندگی می کردن . مثل اینکه توی دانشگاه با شهرام آشنا شده بود و به قول خودش ازدواج دانشجویی داشته. سروناز طراحی لباس خونده بود و قبل از بارداری در یک مزون لباس کار می کرده . شهرام هم پسر فوق العاده ای بود . مدام در حال شوخی و سر به سر گذاشتن خانم بزرگ و سروناز و حالا من . انگاری غم به دلش راه نداشت . یک مقدار از شکیبا کوتاهتر بود که باعث می شد پرتر از شکیبا به نظر برسه . با موهای مجعد و پوستی سبزه . و چشمان مشکی . خانم بزرگ هم که در نوع خودش بی نظیز بود . با چشمهایی درشت عسلی و پوستی که حتی در اون سن هم شفافیت خاصی داشت . می تونم به جرات بگم خانم بزرگ از اون دسته زنانی بوده که در زمان خودش زیبایی منحصر به فردی داشتن . وجود سرشار از آرامش بود . وقتی بهت نگاه می کرد موجی از انرژهای مثبت و آرام بود که به وجودت سرازیر می شد . با لبخندی فراخ و زیبا که انگار همیشه روی چهره اش جا خوش کرده بود . باید اعتراف کنم که خانم بزرگ منو صد در صد شیفته خودش کرده بود . روز شنبه با حالی نسبتا خوب از خواب بیدار شدم . چیزی که اون اواخر معمولا اتفاق نمی افتاد . حتی با وجود اینکه اولین مساله ای که مغزم پردازش کرد مربوط به انجام کارهای نیمه تمام خونه ام بود که باید این یکی دو روزه انجام میدادم و به زندگیم سر و سامون می دادم و این کمی به من استرس می داد . هنوز از خونه خارج نشده بودم که شهرام به تلفن خونه زنگ زد : - سلام صبح به خیر . خواب نبودید که ؟ - سلام صبح شما هم به خیر . نه خواب نبودم . آخه هنوز به کارم توی شرکت پسرخاله تون احتیاج دارم و نمی خوام دیر کنم . صدای خنده اش رو از پشت تلفن شنیدم : - نگران نباشید . اون این چند روزه نمی آد . پس با خیال راحت میتونید تاخیر داشته باشید . یه چیزی ته دلم فرو ریخت . پس نمی آد ؟ اونم چند روز ؟ شهرام ادامه داد : - زنگ زدم بگم صبر کنید من می رسمونمتون . - نه ممنون خودم می تونم برم . فکر کنم پیاده بیشتر از 10 دقیقه راه نباشه . - به هر حال امروز اولین روزه . به خصوص که خانم بزرگ حسابی سفارشتون رو کرده . - خانم بزرگ خیلی لطف دارن . و البته شما . به علاوه می دونید آقای شهرام .. چطور بگم . دلم نمی خواد بقیه همکارها چیزی از این موضوع بدونن . برای همین ترجیح می دم خودم بیام و برم . ضمن اینکه مسیر به این کوتاهی فکر نکنم نیاز به ماشین داشته باشه . - بله . بله متوجه هستم . پس فقط امروز همراه من تشریف بیارید تا به مسیر آشنایی پیدا کنید . از فردا دیگه خودتون برید و بیاید . قبول کردم و اون روز همراه شهرام به محل کارم رفتم . تمام ذوق و شوق اول صبحم با خبر نیومدن شکیبا دود شد و رفت هوا . از طرفی خجالت می کشیدم از شهرام سئوال اضافه تری بپرسم و از طرفی به عنوان منشی شرکت خودمو محق می دونستم که شکیبا در مورد غیبتش لااقل به من حرفی می زد . بالاخره من باید پاسخ مراجعین و تماس گیرنده ها رو می دادم . عصر برگشتنی به خونه یک ماست خریدم به همراه کمی خیار تا ماست و خیار درست کنم و با نون بخورم . هم خیلی زیاد کار داشتم توی خونه و هم شبهای تابستون خوردن یک ماست و خیار خنک واقعا دلچسب بود . یادش به خیر سالهای پیش تقریبا 90 در صد تابستون رو شبها یا ماست و خیار می خوردیم یا نون و پنیر و هندونه یا خربزه یا انگور و یا حتی نون و پنیر و خیار . هم سبک بود هم خوشمزه . اونقدر در گیر کار شده بودم که زمان از یادم رفت . با صدای زنگ در به خودم اومدم و تازه به ساعت نگاه کردم . ساعت 9:30 شده بود . چه زود . بلند شدم چادر رنگیمو برداشتم و در رو باز کردم . با دیدن خانم جون پشت در بی اختیار حس خوبی توی وجودم روان شد و لبخند زدم . - سلام عزیزم . خسته نباشی . مشغول کار بودی ؟ - سلام خانم بزرگ . ممنون از محبتتون . بله مشغول بودم . بفرمایید تو . و خودمو کنار کشیدم که بیاد تو - نه عزیزم ممنون. اومدم دنبالت که برای شام بیای بالا . یه غذای ساده درست کردم با هم بخوریم . البته اگه شام نخورده باشی شرمزده گفتم : - مرسی. چرا زحمت کشیدید . من خودم یه چیزی می خوردم . مزاحمتون نمیشم - مزاحمت چیه ؟ من خودم بالاخره می خواستم شام بخورم . حالا با هم می خوریم . برای منم بهتره از تنهایی در می آم . - آخه ... لبخند زد : - آخه نداره . تا من می رم بالا میز رو بچینم تو هم آماده شو بیا بالا . منتظرم . فعلا وقتی رفت سریع پریدم یه پیاله بزرگ ماست و خیار مخصوص خودمو درست کردم تا ببرم بالا با هم بخوریم .خوشحال بودم از اینکه امشب رو هم تنهایی سر نمی کنم . با مانتو و شلوار و روسری رفتم بالا . وقتی در رو باز کرد پیاله رو گرفتم سمتش و با خجالت گفتم : - ببخشید دست خالی اومدم . پیاله رو از دستم گرفت و با دست دیگرش منو به آغوش کشید . از این حرکتش شگفت زده شدم . صداش هیجان زده و خوشحال به نظر می رسید : - اگه بدونی چقدر هوس ماست و خیار کرده بودم . می گن دعای شکم زود برآورده می شه . اما دعای دیگه من زودتر برآورده شده . بعد منو از خودش جدا کرد . منظورشو نفهمیدم . داشتم متعجب نگاهش می کردم که گفت : - مانتو و روسریت رو در بیار و بیا تو آشپز خونه و خودش به سمت آشپز خونه رفت . تازه فرصت کردم نگاهی به اطراف بندازم . اولین چیزی که حلب توجه می کرد فضای گرم و دلنشین سالن بود که به صورت کلاسیک مبله شده بود . سالن خونه تقریبا دو برابر سالن من متراژ داشت و می دونستم که سه خوابه است . روی دیوارها هم پر بود از تابلوهای نقاشی بزرگ و زیبا . از همه جالب تر آشپز خونه اش بود که بر خلاف آشپزخانه های امروزی اپن نبود و این برام مایه تعجب بود . البته بعد از خانوم جون علتش رو پرسیدم. که گفت خودش موقع ساخت این درخواست رو داده . بعد اضافه کرد با این آشپزخانه های اپن آدم حس می کنه چربی به کل خونه سرایت می کنه . ضمن اینکه آدم توشون راحت نیست . همونطوری که ایستاده بودم و به اطراف نگاه می کردم حس کردم از بودن در اونجا خیلی خوشحالم . حسی که واقعا نمی دونستم از کجا ناشی می شه ! هنوز مانتو و روسریم رو در نیاورده بودم که زنگ خونه به صدا دراومد . یه لحظه تپش قلبم بالا رفت .نکنه شکیباست ؟ صدای خانم بزرگ از آشپز خونه اومد که ازم خواست در رو باز کنم . دوباره روسریم رو سر کردم و رفتم تا در رو باز کنم . شهرام قابلمه به دست و سروناز کنارش پشت در ایستاده بودند . با دیدن من شهرام خندید و گفت : - نمی دونم برای خانم بزرگ خوشحال باشم که همدم پیدا کرده یا برای خودمون ناراحت باشم که فراموشش شدیم با خنده سلام کردم و کنار ایستادم تا وارد شن . حالا خانم بزرگ هم اومده بود تو سالن . - ا شهرام تویی ؟ سروناز جون بیا تو عزیزم چرا دم در ایستادی . شهرام به شوخی و با لحن دلخوری گفت : - خانم بزرگ تنها تنها مهمونی می گیری ما رو دعوت نمی کنی ؟ داشتیم ؟ همدم جوون پیدا کردی ما پیر و پاتال ها رو فراموش کردی ؟ خانم بزرگ خندید و گفت : - دعوت کدومه مادر. دیدم بهار جون تنهاست . گفتم شب اولی اینجا دلش نگیره بیاد با هم شام بخوریم . حالا هم خیلی خوب کردید اومدید . اگه میدونستم دوست دارید با ما باشید بهتون می گفتم . این قابلمه چیه ؟ غذا هست به اندازه کافی شهرام که داشت قالبمه رو می برد سمت آشپز خونه گفت : - نه دیگه سروناز امشب هوس ماکارونی کرده بود من براش ماکارونی پختم . دو ساعته پای گاز بودم . سروناز گفت : - شهرام جون عزیزم اینو می گی دیگه هیچ کس رغبت نمی کنه به غذا دست بزنه . نه بهار جون خیالت راحت دست پخت خودمه . به خوبی دست پخت خانم جون نیست اما حداقل با خیال راحت می تونی بخوری . همگی با هم رفتیم به سمت آشپز خونه . در حالیکه دور میز می نشستیم شهرام گفت : - حالا خوبه من پیازهاشو سرخ کردم برات . ای خدا این خانمها چرا اینقدر قدر نشناسن . خانم جان مگه اصل غذا پیاز داغ نیست ؟ سروناز با حرص گفت : - وای شهرام یکی ندونه فکر می کنه چه کار کردی ؟ پیازهاشو که خودم خورد کردم ریختم توی ماهیتابه تو فقط هم زدی . به این میگن سرخ کردن ؟ - پس چی ؟ چی می گن ؟ بالاسرشون بودم تا سرخ شن دیگه - اصل کار پیاز خوردن کردن که جنابعالی همیشه از زیرش در می ری . - ببخشید بنده دستگاه چند کاره برات گرفتم که این کارهارو انجام ندم . به من چه خوشت نمیآد ازش استفاده کنی . - خیلی هم خوب استفاده می کنم اما پیاز رو خوب خورد نمی کنه . له می کنه . خوشم نمی آد . - من که نباید جور خوش نیومدن شما رو بکشم ، عزیزم. سروناز با عصبانیت گفت : - چه گیری کردم از دست این . اصلا مگه من ازت می خوام تو پیاز خورد کنی ؟ شهرام دست به کمر جواب داد : - بله ؟ پس دو ساعته سر چی داریم بحث می کنیم ؟ - من فقط می گم بی خودی سند پختن غذا رو به نام خودت نزن . همین - چرا نزنم ؟ وقتی دو ساعت پای گاز بالاسرش بودم سروناز که دید بحث کردن فایده نداره پوفی کرد و سرش رو به طرفین تکون داد . من و خانم بزرگ خنده امون گرفته بود . یاد کل کل بین خودم و شکیبا افتادم . اما این کجا و اون کجا . چند روزه ندیدمش ؟ سه روز ؟ پس چرا اینقدر دلتنگش بودم ؟ اون شب اطلاعات نسبتا دقیقی هم از بچه های خانوم جون که مادر شکیبا و مادر شهرام و یک پسر دیگه می شد ، پیدا کردم . پدر و مادر کسرا هر دو سالها پیش ، زمانیکه کسرا دانشجو بوده ؛ در سانحه ای از دنیا رفتند . اونها دو فرزند داشتند ، کارین و کسرا ! کارین فرزند بزرگشون بوده که از سالها پیش انگلیس زندگی می کرده و همونجا موندگار شده و کسرا هم فرزند دوم . مادر شهرام که در واقع دومین فرزند خانوم جون محسوب می شه هم به همراه شوهرش و بقیه فرزندان مجردش کرمان زندگی می کردند . خانوم جون به جز این دو دوختر ، یک پسر هم دارشت . همونی که توی انگلیس پزشک بود و کارهای پذیرش بابا رو توی بیمارستان محل کارش جور کرده بود . باورش سخت بود که اولین باره در جمع این آدمها هستم و دارم همراهشون غذا می خوردم . اونقدر راحت و صمیمی برخورد می کردن که حس می کردم مدتهاست می شناسمشون و در کنار هم هستیم . باید بگم اون شب یکی از خاطره انگیزترین شبهای زندگی من شد . یک شب به یاد ماندنی در کنار چند تن از بهترین آدمهایی که تو زندگیم دیده بودم و بعدها به سبب شرایط خیلی بیشتر به من نزدیک شدن . فضای شاد صمیمی و گرم اون شب اونقدر تو روحیه ام تاثیر مثبت داشت که تمام ناراحتی های اون چند وقت رو از وجودم پاک کرد و شب با روانی آرام و تنی خسته خیلی راحت اولین شب تنهایی مو به سر کردم .
سه شنبه شد و هنوز از شکیبا خبری نشده بود . دلم بی تاب بود و ذهنم مدام به سمتش پر می کشید . فردا قرار بود عقد کنم و دلم می خواست قبل از این اتفاق یکبار دیگه شکیبا رو ببینم . انگار که قصد وداع داشته باشم . بالاخره برای مدتی نامعلوم این آخرین دیدارم به عنوان یک دختر مجرد محسوب می شد که اونم ازم دریغ کرد. تازه بعدش هم که طلاق می گرفتم دیگه وضعیتم مثل الان نبود . خدایا نکنه اصلا نبینمش ؟ نکنه برای همیشه رفته باشه ؟ نه من تحمل ندارم . خدایا قول میدم تمام تلاشم رو بکنم تا فراموشش کنم فقط آهسته آهسته . نه اینطوری یکباره . قلبم طاقت نداره . وجودم بی قرار ه . بذار عشقش ذره ذره از وجودم بره بیرون . خداوندا امشب برگرده تا برای آخرین بار سیر ببینمش . تمام دعاهام بی فایده بود . سه شنبه شب هم اومد ورفت و صبح چهارشنبه که چشم باز کردم حس کسی رو داشتم که بعد از ظهر باید اعدام می شد . دلم به حال خودم سوخت . بقیه دخترها چطور روز عقدشون رو می گذرونن و من چطور . بسه دیگه بهار . چقدر غر می زنی . خسته نشدی ؟ خودت این راهو انتخاب کردی ، یادت که نرفته ؟ تازه مگه قراره واقعا به عقد کسی در بیای . اینها همه اش فیلمه . فیلم ! نکنه باورت شده که جدی جدی داری شوهر می کنی ؟ چقدر ضعیف النفسی تو دختر . یه کم محکم باش . کمی بیشتر از یه کم ! در عوض بابات سالمه . داری می ری ببینیش . خوشحال نیستی ؟ روبروی آینه روشویی ایستاده بودم و با خودم حرف می زدم . لبخندی از سر اجبار زدم و سعی کردم به این موضع فکر کنم که همه اینها یه روزی تموم می شه و اوضاع به روال سابق برمیگرده . من دوباره بر می گردم دانشگاه ، بابا سر کار و مامان کماکان جمعه شبها آش رشته می پزه و من مثل قبل با بهناز سر هر مساله ای اختلاف نظر دارم و ... صدای زنگ در رشته افکارمو چاره کرد و به سرعت از روشویی بیرون اومدم . در حین باز کردن در نگاهی هم به ساعت انداختم . وای ساعت 10 شده . چطور تونستم این همه بخوابم ؟ خوب شد مرخصی گرفتم امروز رو .بهناز پشت در بود . قرار بود بیاد اینجا تا کمک کنه آماده شم . با دیدن قیافه خواب آلودم گفت : - خاک بر سرم تو هنوز خوابی ؟ ساعت 10. اگه هیکلت نصف کارایی زبونت رو داشت خیلی بهتر می شد . اخم کردم و گفتم : - بهناز شروع نکن . می دونی که اول صبحی اخلاقم سگیه ! یه چیزی می گم ناراحت می شی - بی خود کردی . کدوم عروسی رو دیدی صبح روز عقدش اینقدر بدعنق باشه . - بهناز یه بار دیگه این کلمه رو بگی خودت میدونی ها خندید و گفت : - کدوم کلمه ؟ با بی علاقگی دستمو تکون دادم : - برو بابا . پس مهتاب کجاست ؟ - گذاشتمش پیش مامان رضا . گفتم امروز جایی کار دارم . برو دست و روتو بشور یه چیزی بخور بیا اصلاحت کنم بعد برو حمام . - حوصله ندارم . همینطوری هم خوبه . واسه کی باید خوشگل کنم . دست به کمرش زد و گفت : - واسه خاطر دل عمه من . بعد انگشت اشاره اش رو به نشانه تهدید بالا آورد : - ببین بهار یه امرور رو مثل دخترهای خوب و موقر باش و زبون به کام بگیر و به حرف بزرگترت بگو چشم . وگرنه به جون مهتاب کاری می کنم که همه چیز به هم بخوره . میدونی که از اولشم دل خوشی نداشتم . ولی حالا ... اجازه ندادم حرفشو کامل کنه و گفتم : - چی می گی تو ؟ من که با خوشگل کردن مشکلی ندارم . دلم نمی خواد پیش اون مرده که تا الان حتی حاضر نشده یه ملاقات با من داشته باشه ضایع شم . فکر کن فقط من خوشگل و ملنگ برم محضر و با یه آدم بی ریخت و مشنگ روبرو شم . بعد یارو پیش خودش فکر می کنه از ذوقم اینطور خوشگل کردم . بهناز اومد نزدیکم و در حالیکه با پشت دستش صورتمو نوارش می کرد گفت : - دقیقا واسه همین می خوام خوشگلت کنم .تا مثل سگ پشیمون شه که چرا زودتر از اینها به دیدنت نیومده ! می دونستم بهناز بالاخره حرفش رو به کرسی می نشونه و برای همین بیشتر مخالفت نکردم . بهناز این بار ابروهامو کاملا متفاوت برداشت . از قد ابروم کوتاه کرد به گونه ای که انتهای ابروهام بالاتر رفته و فاصله شون تا چشمم زیادتر شده بود . باورم نمی شد با یه اصلاح اینقدر تغییر کنم . انگاری چشمهام یه جلوه دیگه ای پیدا کردن و کشیدگی چشمهام بیشتر مشخص شد . بهناز می گفت : - همیشه به این فاصله زیاد چشم و ابروهات حسادت می کردم . در جوابش گفتم : - منم به درشتی و سیاهی چشمات بهناز : - منم به این گونه های برجسته ات - منم به این بینی خوشگل قلمی ات - حرف بی خود نزن . بینی هر دوتامون شبیه همه - نخیرم مال تو قشنگتره - برو از هر کی می خوای بپرس بهت می گه بینی هامون کاملا شبیه . بعدشم مگه نگفتم یه امروز رو حرف گوش کن و بگو چشم خندیدم و گفتم : - چشم - آفرین دختر خوب . حالا پاشو برو سریع دوش بگیر بیا موهاتو سشوار کنم - سشوار واسه چی دیگه ؟! - هیس . حرف نباشه . بدو برو ببینم تا ظهر به شوخی و خنده و سر به سر گذاشتن گذشت و من حالم خوب بود . اما از ساعت 2 انگاری یکی شروع کرد تو دلم چنگ انداختن ؛ درست زمانی که حاضر و آماده روبروی آینه قدی ایستاده بودم و به تصویر خودم خیره شدم. بهناز یه ماچ از گونه ام گرفت و گفت : - فدات بشم که اینقدر ماه شدی راست می گفت خیلی خوشگل و دوست داشتنی شده بودم . یه بلوز و دامن شیری رنگ تنم بود که قرار بود روش فقط مانتو بپوشم . بهناز گفت امروز دیگه نمی خواد چادر مشکی بپوشی . بلوزم آستین بلند اما نسبتا جذب بود . دامنم هم با اینکه بلند بود اما باز هم فرم اندامم رو نشون می داد تنها ایرادش این بود که آستری دامن کمی تنگ بود و پاهام اون زیر به هم چسبیده بود ! این دامن مال بهناز بود که به خاطر من کمی کوتاه و تنگش کرده بود . در جواب بهناز ، لبخند بی جونی زدم و بدون فکر گفتم : - نکنه کچل و تپل باشه ؟ وای من از مردای کچل و تپل بدم می آد . تصورش هم بدنمو مور مور می کرد . بهناز منو به سمت خودش برگردوند و به چشمهام نگاه کرد : - اما من مطمئنم امروز با یه جنتلمن درست و حسابی طرفی . تو نگاه اول شیفته اش می شی . حالا ببین . فکر کردی آدمی که حاضر شده همچین کاری کنه می تونه یه آدم معمولی باشه ؟ می دونستم می خواد دلداریم بده . - تحمل شوهر پیر و بدریخت رو هم ندارم . بهناز خندید و گفت : - دعا می کنم پیر و خرفت و کچل و خپل باشه . خیلی بهت می آد یکی محکم زدم به بازوش : - دعا می کنم داماد خودت اینطوری باشه . ساعت 3 رضا هم اومد خونه من و هر سه با هم راهی محضر شدیم . همون نزدیکی ها بود . قرار محضرمون برای ساعت 3:30 بود و من دلم نمی خواست زودتر برسم ! در حال صحبت با بهناز بودم که وارد دفتر محضر شدیم . از دیدن افرادی که اونجا نشسته بودند می خواستم وارد نشده برگردم و فرار کنم . دهانم باز بود و با تعجب به خانم بزرگ و شهرام و سروناز خیره شدم . انگار آب سردی از سر تا پام ریختن . بدنم یخ کرد و انگشتای دستم مور مور شد . خدایا اینها اینجا چه کار می کنن ؟ یعنی فهمیدن ؟ از کی ؟ حتما از شکیبا . ای شکیبای نامرد . حالا برای چی اومدن ؟ شاید شاهدای عقدن . شاید هم اصلا واسه یه مراسم دیگه اینجان . نه نه حتما برای عقد من اومدن . پس خود شکیبا کجاست ؟ چرا اینها رو فرستاده و خودش نیومده ؟ خدایا کمک کن سرپا باشم و غش نکنم. بهناز و رضا هم دست کمی از من نداشتن منتها بهناز زودتر از ما دست و پاشو جمع کرد و رفت جلو برای احوالپرسی . من اما همچنان به کف زمین میخکوب شده بودم . بعد از لحظاتی خانم بزرگ اومد سمتم . مغزم هنوز در حال پردازش بود و به نتیجه ای نرسیده بود که صدای خانم بزرگ رو شنیدم - سلام عزیزم امیدوارم ناراحت نشی از اینکه ما از موضوع خبردار شدیم . در واقع ما به عنوان شاهدان عقد اینجاییم . نگران هیچ چیز نباش . این موضوع فقط بین همین افرادی که اینجا هستن می مونه . بعد در حالیکه صورتمو می بوسید گفت : - ماشالا چقدر ناز شدی . البته بودی . ولی حالا مثل فرشته ها شدی . سروناز هم حالا کنار من بود . بعد از خانم بزرگ صورتمو بوسید . - ببخشید که زوتر بهت نگفتیم . ترسیدیم ناراحت شی . البته تقصیر کسرا شد . اون اصرار داشت تا امروز همه چی مخفی بمونه . خدایا اینها چی داشتن می گفتن ؟ از چی حرف می زدن ؟ چی مخفی بمونه ؟ به نظر می رسه که همه محله خبردار شده باشن . با نگرانی سرتاسر اتاق رو از نظر گذروندم تا کسی رو از قلم ننداخته باشم . فعلا که همین سه نفرن ! خدا رحم کنه . یعنی به چند نفر دیگه گفته ؟ می دونستم ، می دونستم زهرش رو می ریزه . احمق . عوضی نامرد . به فامیلهاش گفت تا آبروی منو ببره . وگرنه چه لزومی داشت این مطلب رو عنوان کنه . از شدت بغض حتی نمی تونستم جواب سلامشون رو بدم . بهناز اومد سمتم و زیر بازومو گرفت و منو نشوند رو صندلی . معلوم بود عصبانیه .اما به خاطر من هیچ نمی گفت . خودم به اندازه کافی شوکه بودم . - حالت خوبه عزیزم ؟ چرا رنگت پریده ؟ صدای خانم بزرگ بود که با نگرانی به من چشم دوخته بود . سرمو بردم بالا و گفتم : - دیگه به کیا گفته ؟ - چی ؟ - آقای شکیبا دیگه به چه کسانی این موضوع رو گفته . قرار بود بین خودمون بمونه . قرار نبود کسی بفهمه . - الانم قرار نیست کسی به غیر از ما بفهمه . بغض بدی توی گلوم بود . با صدای زنگ داری گفتم : - اما قرار نبود شما هم خبردار بشید . هر چه کردم نتونستم جلوی ریزش اشکم رو بگیرم . بهناز یه طرفم و خانم بزرگ طرف دیگه ام نشسته بودن . خانم بزرگ با مهربانی دستامو گرفت و گفت : - نازنینم ما از فامیلای درجه یک داماد هستیم و داماد با ما زندگی می کنه . چه بخوای چه نخوای خبردار می شدیم . - چی ؟ با صدای فریاد مانندم رضا و شهرام که گوشه ای مشغول صحبت بودند هم به سمتم نظر انداختن . چشمهام داشت از کاسه در می اومد . این شکیبا داشت چه بلایی سر من می آورد ؟ پس داماد فامیلشونه و باهاشون زندکی می کنه؟ پس چرا من ندیدمش ؟ خدای من نکنه پسر معلولی دارن که از بقیه مخفیش کردن ؟ فکر اینجاشو نکرده بودم . حتما منو برای اون پسرشون گرفتن . آره . آره . خدایا چرا زودتر به عقلم نرسید ؟ پس برای همین بود شکیبا می گفت داماد نمی خواد منو بببینه . چون نمی تونسته . چون معلول بوده . چون اصلا اراده و عقل نداشته . خدایا چه کار کنم ؟ - منظورتون چیه ؟ داماد کیه اصلا ؟ خانم بزرگ خندید . از خونسردیش لجم دراومد . این زن اصلا بلد بود عصبانی یا هیجان زده بشه ؟ دستامو که هنوز بین دستاش بود محکمتر فشرد و گفت : - الان پیداش می شه . نگران نباش با غیض دستامو کشیدم و از جا برخاستم . نه من نمی تونستم شوهر معلول داشته باشم . حتی به صورت صوری . مطمئنم بعد از عقد شکیبا خوابهای طلایی دیگه ای برام می دید . رنگم از شدت ترس و شوک وارده پریده بود و دستام از عصبانیت می لرزید . به حسابت می رسم شکیبا که اینطور منو بازی دادی . نفسم داشت به شماره می افتاد . لعنتی . اینجا نه . صبر کن بریم بیرون بعد برای همیشه قطع شو . با نفسم بودم ! - ببخشید . من کلا منصرف شدم . بهناز پاشو بریم . خانم بزرگ و بهناز همزمان برخاستند . بهناز کاملا موافق بود . برای اینکه هیچ نگفت . سروناز که کمی دور تر نشسته بود وصدای ما به گوشش نرسیده بود با تعجب پرسید : - چی شده ؟ چرا بلند شدید ؟ جوابی ندادم . در عوض چشمهامو بستم تا خشمم رو کنترل کنم و نفسم رو منظم تر. دلم نم یخواست به این آدمها حرف نامربوطی بزنم .چون واقعا بی تقصیر بودن . نه کاملا ولی مقصر اصلی شکیباست . با اشاره بهناز رضا هم همراه ما شد . لحظه آخر قبل از خروج برگشتم و خطاب به شهرام گفتم : - می دونستم پسرخاله تون خیلی نامرده ولی فکر نمی کردم تا این حد اشک دوباره تو چشمام حلقه زد . شهرام همینطور هاج و واج به من نگاه می کرد تا لب باز کرد چیزی بگه برگشتم که از در خارج بشم که با شخضی سینه به سینه شدم . بوی عطر تلخ و سردش تو مشامم پیچید. برای لحظه ای مست و گیج با سر پایین بر جام ایستادم . این عطر . این بو . این شخص ... سرمو بردم بالا و باهاش چشم تو چشم شدم . انگار یکی از روی قله منو پرت کرد پایین . دلم هری ریخت و قلبم شروع به تپشهای تند و منحصر به فردش کرد . این همه مدت کجا بودی ؟ دم آخری دیگه برای چی اومدی ؟ خدایا چقدر دلتنگ این عطر و این نگاه بودم .
شک دوباره تو چشمام حلقه زد . شهرام همینطور هاج و واج به من نگاه می کرد تا لب باز کرد چیزی بگه برگشتم که از در خارج بشم که با شخضی سینه به سینه شدم . بوی عطر تلخ و سردش تو مشامم پیچید. برای لحظه ای مست و گیج با سر پایین بر جام ایستادم . این عطر . این بو . این شخص ... سرمو بردم بالا و باهاش چشم تو چشم شدم . انگار یکی از روی قله منو پرت کرد پایین . دلم هری ریخت و قلبم شروع به تپشهای تند و منحصر به فردش کرد . این همه مدت کجا بودی ؟ دم آخری دیگه برای چی اومدی ؟ خدایا چقدر دلتنگ این عطر و این نگاه بودم . اشک دیدمو تار کرده بود . قدمی به عقب برداشتم و آهسته گفتم : - خیلی نا مردی که اینطوری منو بازی دادی . انتظار هر چی رو داشتم جز این شکیبا متعجب اومد چیزی بگه که شهرام با صدای بلند گفت : - به به اینم از آقای داماد . کجا بودی بابا مجلس داشت به هم می خورد . بجنب که مرغ داره از قفس می پره . اول نگاهی به شهرام انداختم و بعد به پشت سر شکیبا زل زدم . داماد ؟ کو ؟ کجاست ؟ سرمو بیشتر خم کردم تا بلکه این داماد لعنتی رو که پشت شکیبا قایم شده بود ببینم .طفلی نگاههای متحیر و مبهوت بهناز و رضا که پشت سر من ایستاده بودند هم، بین من و شهرام و شکیبا در حال گردش بود . آخر سر بهناز با عصبانیت پرسید : - ما رو مسخره کردید ؟ پس این آقای داماد کجان ؟ شهرام یکدفعه قهقهه بلندی سر داد : - والا بهناز خانوم می دونستم همه این پسرخاله ما رو ریز می بینن . به خودشم گفته بودم ولی فکر نمی کردم دیگه اصلا نبیننش ؟ نمی فهمیدم چی می گه . مستاصل به آدمهای خاضر چشم دوختم : - یکی به ما بگه اینجا چه خبره ؟ همون لحظه عاقد در اتاقی رو باز کرد و نمایان شد : - خوب به سلامتی آقای داماد هم که رسیدن . خانومها و آقایون همه گی حاضرید برای انجام مراسم عقد ؛ یا منتظر کسی هستید هنوز ؟ خانوم بزرگ اومد کنارم . یه نگاه به شکیبا انداخت و بعد به من : - عزیزم . داماد به این برازندگی کنارت ایستاده . نمی بینیش ؟ چطور اون لحظه غش نکردم و از حال نرفتم خدا می دونه . برای آنی تمام حس های ممکن به سراغم اومد . ترس ، خشم شوق هیجان اضطراب دلشوره خوشحالی سرمستی ...نگاه گیج و مبهوتم رو به نگاه سرشار از لذت شکیبا دوختم . لبخند کجی روی لب داشت و با اشتیاق به من چشم دوخته بود . با لکنت به شکیبا اشاره کردم و گفتم : - داماد اینه ؟ تازه نگاهم افتاد به دسته گل کوچک و زیبایی که دست شکیبا بود .شهرام گفت : - مگه اینجا غیر از یه مرد مجرد ، مرد مجرد دیگه ای هم داریم ؟ صدای مغرور و خونسردش رو شنیدم : - البته اگه منصرف شدی مشکلی نیست . کلا قصد کرده همیشه با حرفاش آزارم بده . چطور می تونم منصرف بشم در حالیکه همسر صوری من کسیه که آرزوی همسریش رو توی خواب داشتم ؟ چطور می تونم فرار کنم در حالیکه تا همین یک ساعت پیش برای دیدنش پر پر می زدم ؟ خدایا یعنی من دارم زن این مرد جدی و عبوس و البته آزار دهنده می شم ؟ از فکرش هیجانی داغ توی تمام رگهای یخ زده تنم به جریان افتاد . نه نه من منصرف نشدم . من من با تمام وجودم می خوام همسر این مرد باشم حتی صوری و موقت . - من ... من ... فکر کردم که صدای عاقد بار دیگه بلند شد : - ببخشید اگه ممکنه زودتر ، بنده باید جایی برم کمی عجله دارم . خانم بزرگ گفت : - چشم حاج آقا یه لحظه اجازه بدید عروس و داماد آماده شن . الان می رسیم خدمتتون. کسرا چقدر دیر کردی مادر ؟ بسته رو آوردی ؟ - ببخشید یه کم طول کشید تا تونستم پیداش کنم. بفرمایید اینم بسته شما خانم بزرگ بسته رو گرفت و شروع به باز کردنش کرد . عروس و داماد ؟ یعنی من و شکیبا ؟ اونقدر شوک وارده بهم زیاد بود که حتی نمی تونستم خوشحالی رو حس کنم . بهناز کنارم ایستاد و آروم تو گوشم گفت : - حیف که دعام برآورده نشد و شوهرت کور و کچل و خپل از آب در نیومد ؟ اما خوب بد تیکه ای هم نیست ! خجالت و شرمزده به چشمای شوخ بهناز نگاه کردم . خانوم بزرگ با شتاب گفت : - بیا عروس گلم اینو سرت کن . زود باش عزیزم . و چادر رنگی خوش نقش و نگاری رو به سمتم گرفت . یه نگاه به شکیبا انداختم که روی من میخ شده بود و سرمو انداختم پایین . داشتم از خجالت آب می شدم . لبمو گزیدم . - چرا معطلی بهار جان . همه منتظرن . زود سرت کن صدای بهناز بود . چادر رو گرفتم و با کندی سرم کردم . انگار همه عجله داشتن جز من و البته شکیبا که بر خلاف همیشه که زود از کوره در می رفت این بار به کندی و معطلی من ایراد نمی گرفت و با صبر و خوصله و شاید هم دقت بهم چشم دوخته بود . چادر رو که سر کردم شکیبا دست گل رو به سمتم گرفت . وقتی پرسشگر نگاهش کردم ، شانه ای بالا داد و برای اینکه خودش رو مبرا کنه گفت : - سفارش خانم جونه . ناراحت شدم . دست خودم نبود . انگار یادم رفته بود تمام این مراسم یک نمایش مسخره بیشتر نیست .مثلا انتظارم داشتم دسته گل رو با عشق تقدیمم می کرد ؟ با بی تفاوتی گفتم : - پس بدید دست خانوم جون بهم بده . خواستم رومو برگردونم و برم که گوشه چادرمو گرفت و منو نگه داشت . همه داشتند به سمت اتاق عقد می رفتند . نگاهم کرد و آروم گفت : - الان وقت این لج و لجبازی ها نیست . بگیر خواهش می کنم . توی نگاهش خواهشی بود که تا حالا ندیده بودم . برای همین بدون مقاومت بیشتر دست گل رو از دستش گرفتم و به اتفاق هم به بقیه افراد حاضر توی اتاق عقد پیوستیم . خدایا خواب نباشم یه بار ؟ نکنه چشم باز کنم و ببینم که توی رختخوابم و همه اینها رویای شیرینی بوده که توی خواب دیدم ؟ یه لحظه با ترس چشمامو باز کردم و نفسی از سر آسودگی بیرون دادم . من و شکیبا کنار هم سر سفره عقد نشسته بودیم . از توی آینه به شکیبا نگاه کردم . اون هم نگاهش به من بود . لب زیرینم رو از خجالت گزیدم و نگاهمو دادم پایین . کم کم داشتم از شوک زدگی بیرون می اومدم و هیجان و ترس و اشتیاق تمام وجودمو در بر می گرفت . زیر چشمی شکیبا رو براندازش کردم . صورتش رو اصلاح کرده بود و موهای پرپشت و کوتاهش رو با کمی ژل به سمت بالا و کمی متمایل به راست شانه زده بود . کت اسپرت مشکی و شلوار جین تیره به همراه پیراهن مردانه سفید تنش بود . جذابیت و برازندگی از سر و روش می بارید . حتی با وجود تیپ اسپرتش ؛ کاملا مردونه و پرنفوذ به نظر می رسید . نفسم داشت بند می اومد . منتها از شوق و هیجان و اضطراب . خداکنه خواب نباشم. اگه هم هست هرگز بیدا نشم . با صدای عاقد که برای بار سوم می پرسید وکیلم ؟ با صدای لرزانی گفتم : - با اجازه بزرگترای مجلس و البته بابا و مامانم که اینجا نیستن ، بله . همه کف زدن . شهرام داشت با موبایلش فیلم می گرفت . بهناز اشک تو چشماش حلقه زده بود .خانوم بزرگ هم اومد کنار ما و در جعبه ای رو باز کرد و گردنبند زیبایی رو از توش در آورد : - بهار جان قابلت رو نداره عزیزم . امیدوارم خوشبخت شی . سرخ شدم . این کارار یعنی چی ؟ چرا طوری برخورد می کنن که انگار یه عقد واقعیه . - آخه ... خانوم جان این کارا نیازی نیست . شما که می دونید خانوم بزرگ لبخند زد : - اشکال نداره عزیزم . تا هر زمان که باشه تو عروس گل خودمی . تا اون موقع هم دلم می خواد این گردنت باشه . خصوصا که به خاطر شرایط امکان خریدن حلقه نبود . حالا دوست دارم این به عنوان نشون تو گردنت باشه . کسرا جان مادر چشام نمیبینه . می تونی خودت ببندیش ؟ کسرا گردنیند رو گرفت و قفلش رو باز کرد . نگاه مستاصل و خجولم رو دوختم به کسرا که حالا می خواست گردنبند رو به گردنم بندازه . چرا اون هیچی نمی گفت ؟ چرا مخالفت نمی کرد که این مراسم همه اش نمایشیه ؟ نگاه کسرا لحظه ای با نگاهم تلاقی کرد و بعد با صدای آرومی گفت : - اجازه میدی ؟ این صدای آروم با اون لحن همیشه دستوری فرق می کرد . داشتم از گرمای شوق و هیجان ذره ذره آب می شدم . بهناز که حالا کنارم ایستاده بود بهم اشاره کرد چادر از سر بردارم .همین کار رو کردم و بعد و با شرم نگاهمو زیر انداختم و کمی خم شدم . کسرا هم کمی روی گردنم خم شد تا بتونه گردنبند رو ببنده . چقدر به من نزدیک بود ! دلم میخواست بوی عطر تنش رو با تمام وجود استنشاق کنم . خدایا بوی خوش عشق که می گن یعنی همینه ؟ بعد از اینکه گردنبند رو بست دوباره نگاهم کرد . منم دستپاچه تشکر کردم و دستمو بردم زیر روسری تا گردنبند رو بگیرم . سروناز هم بهم یه سکه تمام داد اما بهناز یه جفت گشواره بهم هدیه داد . با اعتراض گفتم : - بهناز . قرارمون این نبود خواهر نازنینم اشک تو چشماش حلقه زده بود . خم شد و محکم در آغوشم گرفت و بوسید . - ایشالا خوشبخت بشی بهار . بعد از پایان مراسم و امضاها و خارج شدن از محضر خانوم بزرگ برای شام همه رو به منزلش دعوت کرد . بهناز و رضا نپذیرفتند . رضا باید برمی گشت مغازه و بهناز هم می گفت حال مهتاب زیاد خوب نیست و نمی تونه بمونه. بنابراین قرار شد ، همون چند نفر باقی مانده برای شام بریم منزل خانوم جون. بعد هم سه تایی منو کسرا رو مجبور کردن تا با هم برگردیم خونه . من که از خدام بود منتها از کسرا هیچ عکس العملی که مبنی بر تمایلش به این امر باشه ، ندیدم ! این شهرام بود که پیشنهاد داد : - توی ماشین ما برای خانوم شما جا نیست . شرمنده . خودتون زخمتش رو بکشید . پس چی ؟ فکر کردی زن گرفتن الکیه ؟ حالا مونده تا بفهمی چقدر الکیه کسرا با اخم به شهرام گفت : - شهرام ! بعد خطاب به خانوم بزرگ ادامه داد : - خانوم جان شما همراه ما نمی آید ؟ - نه عزیزم . می دونی که سوار ماشین تو شدن برای من سخته . خیلی بلنده و زانوم اذیت می شه . شما برید مادر . اگه دوست دارید اول یه دوری بزنید بعد بیاید خونه . - نه دیگه یه راست می آیم خونه . من کلی کار دارم که باید انجام بدم . وقتی بقیه ما رو ترک کردند کسرا هم بدون توجه به من رفت به سمت ماشینش . منظورش اینه که از حالا تا شب می خواد بره خونه اش ؟ آره دیگه . مثلا می خواد بگه هیچ اشتیاقی به موندن با من نداره . حرصم گرفت . منم از همونجا که ایستاده بودم راهمو کج کردم برم سمت ماشین شهرام که وسط راه منصرف شدم . حالا این بشر بی عقله هر چی دلش می خواد می گه من جلوی بقیه آبرو دارم . خصوصا خانوم بزرگ . نمی شه دیگه برگردم . باید با خودش برم . ای بابا حالا کجا رفت یهویی حواسم نبود . با صدای بوق ماشین دیدمش که کنار پام ترمز کرد. بدون معطلی رفتم و در رو باز کردم اما همینکه خواستم سوار شم دیدم ای داد بیداد با این دامن تنگ چطوری از این ماشین شاسی بلند برم بالا ؟ یه کوچولو تلاش کردم اما نمی شد . اصلا امکان اینکه پاهامو کمی از هم باز کنم و روی کف ماشین بذارم وجود نداشت. اومدنی هم بهناز چادرشو گرفته بود جلوم و من کمی دامنم رو کشیدم بالا و سوار ماشین شدم .بدبختی کفشامم پاشنه داشت و زیاد باهاشون راحت نبودم . همینطور هاج و واج کنار در ماشینش ایستاده بودم که گفت : - چرا سوار نمی شی ؟ خجالت زده نگاهش کردم و موندم چی بهش بگم : - من ... من با ماشین آقا شهرام اینا می آم . شما برین . با این حرف اخماشو کرد تو هم و گفت: - یعنی چی ؟ مگه می شه ؟ زود باش سوار شو ببینم ! با لحن دستوری جمله آخرش ؛ منم اخمام رفت تو هم و با عصبانیت گفتم : - اصلا حق با خانم جانه ، با این ماشین شاسی بلند مزخرفتون . گفتم که نمی آم ! و از حرصم در رو محکم به هم کوبیدم . خودم یه لحظه خنده ام گرفت از کار خودم . آخه من با اون سرو وضع ضایع وسط خیابون چه کار می خواستم بکنم . فکر کردم اونقدر غد و لجباز هست که گازشو بگیره و بره . مهم نیست یه دربست می گیرم و خودم برمیگردم خونه. بذار گورشو گم کنه نکبت ، با این اخلاق گندش . دیدمش که از ماشین پیاده شد و اومد کنارم ایستاد . انگاری واقعا عصبانی بود . عینک آفتابیش رو از روی چشمش برداشت و گذاشت روی موهاش و در حالیکه چمهاشو ریز کرده بود دست به کمر زد و گفت : - می شه بفرمایین مشکل جنابعالی دقیقا چیه ؟ قیافه حق به جانبی گرفتم : - من مشکلی ندارم . این ماشین جنابعالیه که دقیقا سرتاسر مشکله و نمیذاره که من سوارش شم ! - چرا اونوقت ؟ سعی می کرد صداشو بالا نبره . اشاره به دامنم کردم و گفتم : - به خاطر این . دامنم تنگه و نمی تونم از ماشین برم بالا . یه نگاه متعجب به دامنم انداخت و بعد به خودم . چند لحظه طول کشید تا متوجه شد منظورم چیه . سری تکون داد و کلافه گفت : - من نمی فهمم شما خانومها چه اصراری دارید لباسهایی بپوشید که توش صد در صد احساس ناراحتی می کنید . حالا به جای اینکه فکر راه حل باشه ایستاده گوشه خیابون داره نصیحتم می کنه . در جوابش گفتم : - منم نمی فهمم شما آقایون چه اصراری دارید که سر از همه چی در بیارید . اونم مسائلی تا این حد ظریف و زنانه رو هیچ سررشته ای ازش ندارید ؟ ابروهاش باضافه یه گوشه لبش به نشانه لبخندی زیرکانه بالا رفت . بعد با بدجنسی پرسید : - ببشخید مادمازل امکان داره شما ظرافت و زنانگی این مساله رو برام تشریح کنید تا سررشته بیاد دستم ؟ چون بنده واقعا بی تجربه و خامم ؟ نگاهش شیطنت بار و پر از اذیت و آزار بود . ای وای نکنه حرف نامربوطی زدم ؟ گوشه لبمو به دندان گرفتم و متفکر بهش چشم دوختم که ببینم چه حوابی بدم بیشتر از این ضایع نشم .اما خدا رو شکر کسرا دیگه ادامه نداد و در عوض گفت : - حالا بیا کمکت کنم سوار شی . وای می خواد چی کار کنه وسط خیابون ؟ نمی دونم چرا یه لحظه فکر کردم این کسرا اون کسرایی نیست که می شناختمش و انگاری عوض شده . بعد ناگهان از ترس اینکه دست از پا خطا نکنه ، اونم گوشه خیابون ، دستشو که برای کمک به سمتم دراز کرده بود پس زدم و یه قدم رفتم عقب : - همونجا وایسا ببینم . به من دست نمیزنی ها . همون لحظه 206 ی که توش سه تا پسر جوون بودن کنارمون ایستادن و یکی از پسرها گفت : - به به . مبارکه . می گن دعوا اول زندگی شگون داره . خانم اگه آقاتون دست بزن داره بپر بالا فراریت بدیم و بعد در حالیکه صدای ضبطشونو بلند تر کردن ؛ پاشونو گذاشتن رو گاز و در رفتن . این اتفاق انگار یه تلنگر بود به کسرا که برگرده به قالب قبلی خودش. همونی که من می شناختم و تا حالا دیده بودم . با خشم به سمتم برگشت و بعد از باز کردن در ماشین انگشت اشاره شو به سمتم نشونه گرفت : - به جان خانم جون اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی و بخوای ادا در بیاری ، ولت می کنم همینجا وسط خیابون ببینم چطوری می خوای با این وضع تا خونه بیای . معلومه با این دامنت تا پس فردا صبحم نمی رسی خونه . حالا بیا اینجا ببینم با دستش به نقطه ای که ایستاده بود اشاره کرد .خواستم کم نیارم برای همین منم گفتم : - به درک . فکر می کنی از تهدیدات می ترسم ؟ این بار واقعا از صدای فریادش ترسیدم : - بهت می گم بیا سوار شو تا اون روی سگم بالا نیومده از رگ گردنش که بیرون اومده بود فهمیدم اوضاع پسه و سریع رفتم سمتش . دسته گل رو با خشونت ازم گرفت و پرت کرد تو ماشین و بعد دست انداخت دور کمرم و به آنی مثل پر کاه بلندم کرد و نشوندم رو صندلی . دیگه فرصت اینکه خجالت بکشم یا اعتراض کنم رو هم نداشتم اونقدر که سریع و خشن عمل کرد . وقتی کنارم می نشست هنوز عصبانی بود . - از این به بعد اصطلاح "به درک " رو از دایره لغاتت حذف می کنی چون من بهش آلرژی دارم . فهمیدی ؟ نیم نگاهی انداختم بهش و با بی قیدی شانه دادم بالا و زیر لب طوری که بشنوه گفتم : - به درک ! از زیر چشم دیدم چهره اش رو برگردوند به سمتم . بعد دنده رو عوض کرد و با فشار پا روی پدال گاز ، ماشین مثل جت شتاب گرفت طوریکه به پشتی صندلی چسبیدم . - تو هنوز یاد نگرفتی با من چطور برخورد کنی ، نه ؟ اشکالی نداره ، از حالا به بعد فرصت خوبی دارم که خیلی چیزا رو یادت بدم . با اینکه توی اتوبان بودیم و شلوغ نبود اما سرعت زیادش ترس رو روانه وجودم کرد . - یواش تر . با پوزخند نیم نگاهی انداخت بهم و گفت : - پس یه راه کوتاه کردن زبونت اینه نه ؟ و با مهارت از بین دو تا ماشین لایی کشید و تنه من هم به همراه ماشین به چپ و راست متمایل شد . دستمو به دستگیره در گرفتم و با فریاد گفتم : - دیوونه روانی . اگه منو به کشتن بدی خودت می دونی ها نتونست جلوی خنده شو بگیره و پقی زد زیر خنده . خداوکیلی خودم هم خنده ام گرفته بود اما از ترس خنده رو لبم نمی نشست . - راست می گی ، اگه تویی که بعد از مرگت هم منو راحت نمی ذاری . اما نترس تو تا منو نکشی نمی میری . نگاهش کردم . منظورش چی بود . به آینه بغل نگاهی کرد و فکر کنم خواست دوباره از بین چند تا ماشین لایی بکشه که بی اراده با هر دو دستم دست راستش رو که روی دنده بود گرفتم و با التماس گفتم : - تو رو خدا یواش تر. من می ترسم . دارم سکته می کنم . با این کارم به سرعت برگشت و نگاهش رو دوخت به چشمهای مضطربم . خدایا نگاهش چرا فرق داره با همیشه ؟ برای چند لحظه هر دو به هم خیره شده بودیم . نگاهشو سر داد پایین به دستهامون! سریع دستمو پس کشیدم . اونم روشو برگدوند و با اخمی سنگین به روبرو خیره شد . چقدر دستهاش بزرگ و گرمه . کف دستهام هنوز ملتهب بود از تماسش . سرعتش رو کم کرد و رفت توی لاین وسط اتوبان . اصلا نمی دونستم داره کجا می ره ؟ حواسم نبود ازش بپرسم . چون محضر خیلی به خونه نزدیک بود در صورتیکه ما الان یه جایی طرفای شمال تهران بودیم . کنار خیابون نگه داشت و پیاده شد . نمی دونستم کجا می ره و دلم نمی خواست بپرسم . فرصت خوبی بود تا خودمو جمع و جور کنم . آفتابگیر ماشین رو دادم پایین و چهره مو تو آینه بررسی کردم . کمی دور چشمم به خاطر اشک سیاه شده بود که با دستمال کاغذی تمیز کردم . خدایی چشمهام خیلی گیرا شده بود با این مدل ابرو . دست بهناز درد نکنه . بعد از چند لحظه کسرا با سینی ای حاوی دو لیوان شیرموز برگشت . یکیشو داد دست من : - بخور بهش گفتم بیشتر شیرینش کنه تا فشارت برگرده سرجاش . تشکر کردم و لیوانو ازش گرفتم . کسرا در حالیکه نی رو به سمت لبش می برد گفت : - هر چی هیکلت ریزه است و وزنت سبکه ، در عوض زبونت فکر کنم دو متری باشه ! نی رو از دهنم آوردم بیرون و با پوزخند گفتم : - اگه همین زبون رو هم نداشتم که بعضی ها دیگه خیلی خوش به حالشون می شد . بعد یه لبخند مضحک زدم و با تکان سر ادامه دادم : - اینقدر خوشم می آد می بینم این زبونم بعضی ها رو عاصی کرده . و با لذت جرعه دیگه ای از نوشیدنم رو خوردم . کسرا که حالا به در سمت خودش تکیه داده بود و تنه اش کاملا به سمت من برگشته بود ، با پوزخندی مشابه من گفت : - زیاد خوشحال نباش . اونم تا چند وقت دیگه خودم کوتاهش می کنم . اونوقت ببینم چه کاری از دستت بر می آد . و لبخندی مضحک تر از من روی لبش نشوند . حرصم در اومده بود . اما سعی کردم کماکان با خونسردی جوابشو بدم : - توی خواب ؟ بعید می دونم حتی توی خواب هم بتونید . کسرا در حالیکه خود لیوان رو به لب برده بود ، نگاه مرموزی بهم انداخت و گفت : - خواهیم دید . بعد محتویات لیوان رو کاملا سر کشید و ادامه داد : - آوردمت اینجا که یه سری مسائل رو باهات در میون تا بعدا توی رابطه مون به مشکل برنخوریم ! بعد کمی مکث کرد تا مطئن بشه حواسم بهش هست : - مساله اول در مورد همکارهای شرکته که نباید حتی یک نفر از موضوع عقد و همینطور همسایه شدنمون خبردار بشن . در واقع به جز افرادی که امروز توی مراسم بودن هیچ کس دیگه نباید از ماجرا خبردار بشه . حتی فامیلهای دیگه من که احتمالا از حالا به بعد بیشتر می بینیشون . مساله دوم در مورد مسائل شخصی و رابطه بین ما از این به بعده. این عقد برای من فقط یه وسیله است که بتونم از این طریق به بابات کمک کنم که دلیلش برای خودم محفوظه . مسائل شخصی هر کس تا اونجا که مقدوره به خودش مربوطه و در صورت تمایل می تونه به اطلاع طرف مقابل برسونه . البته قطعا از حالا به بعد خصوصا با توجه به همسایه شدنمون رابطه بیشتری با هم خواهیم داشت . حتی ممکنه پات به رفت و آمدهای خانوادگی ما هم باز شه خصوصا که خانوم جون و شهرام اینا خیلی باهات احساس نزدیکی می کنن و منم مشکلی برای ارتباط بیشتر نمی بینم. فقط بازم ازت خواهش می کنم همه چیز بین خودمون بمونه . سومین مساله در مورد بعد از بازگشتت از سفره . به محض برگشتن از سفر بدون هیچ حرف و حدیثی طلاق می گیریم و از اون به بعد حتی مجبور نیستی دیگه توی شرکت من کار کنی . البته اگه خواستی می تونی بمونی منتها بعد از برگشتت فکر کنم دین من نسبت به پدرت ادا شده باشه و دیگه نیازی به وام هم نخواهی داشت . در ضمن باید بدونی از وام هم خبری نیست . فکر کن پول پیش خونه ای که از شهرام گرفتی و هزینه سفرت و انجام کارهای سفرت در واقع همون وامیه که قولش رو به بابات داده بودم . بنابراین کاملا بی حساب می شیم با هم . خوب تو مشکلی با این چیزهایی که گفتم نداری ؟ یا سئوالی ؟ یا حرفی اگه هست همین الان بگو . سرمو انداختم پایین و به فکر فرو رفتم . دلم می خواست بهش بگم با تمام حرفهات به جز اون قسمت بعد از بازگشت از سفر و طلاق موافقم . بهار از اولشم گفته بود نباید بعد از بازگشت از سفر ادعایی داشته باشی ؟ یادت باشه انتهای این رابطه به کجا ختم میشه بهار . نکنه از حالا به بعد می خوای با هر بار عنوان شدن مساله طلاق زانوی غم به بغل بگیری ؟ - نگفتی نظرت چیه ؟ با صدای کسرا سرم رو بالا آوردم و مصمم نگاهش کردم و مثل خودش جدی پاسخ دادم : - با تمام حرفاتون موافقم . حرف خاصی هم ندارم که بزنم . فقط ... فقط ممنون از اینکه کمکم می کنید کسرا لبخندی زد و گفت : - چه عجب ! ما یه بار از شما یه تشکر شنیدیم ! حوصله نداشتم جوابش رو بدم برای همین سرم رو به سمت شیشه برگردوندم و نگاهم رو به پیاده رو دوختم . کسرا هم بحث رو ادامه نداد و با روشن کردن ماشین به سمت منزل حرکت کرد . تا خونه دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و هر کس توی سکوت در افکار خودش غوطه ور بود . کسرا رو نمی دونم اما من پکر و دمغ شده بودم . برخلاف لحظه های اول عقدمون . بعد فکر کردم چقدر امروز احساسات و عواطفم فراز و نشیب داشتن . نه به اول صبح که از خواب بیدار شدم ، نه به وقتی که توی محضر نگاهم به اقوام کسرا خورده بود ، نه به وقتی کسرا رو دیدم و نه به حالا که با شنیدن اتمام حجت کسرا تمام باد هیجان و شوقم یکباره خالی شده بود !
توی پارکینگ بدون کلمه ای حرف به از ماشین پیاده شدم . خدا رو شکر موقع پیاده شدن نیاز به کمکش نداشتم چون با جفت پا پریدم پایین البته کمی زانوهام درد گرفت ولی بهتر از کمک گرفتن از کسرا بود . به هیچ وجه نباید به کمکهاش دل ببندم و کاری کنم که بشه تکیه گاهم .به محض اینکه رسیدم خونه خانوم جون زنگ زد که برم بالا . سرم درد می کرد و حوصله نداشتم . کاش ولم میکردن به حال خودم . لباسهای مهمونی رو از تن درآوردم و مستاصل به کمد لباسهام خیره شدم . آخه من خیلی لباسهای خاص و درست حسابی نداشتم . بیشتر مهمونی ها با مانتو یا حتی چادر بودم و پیش نمی اومد که لباس مناسبی برای جمعهای مختلط داشته باشم . تنها گزینه ای که داشتم پوشیدن یه شومیز نسبتا بلند بود با شلوار جین . یادم باشه در اولین فرصت فکر چند درست لباس باشم برای خودم . اما خوب شومیزم واقعا خوش رنگ و خوش مدل بود . چون ترکیب رنگش به رنگ چشمهام می اومد . موهامو که از ظهر با کش بسته بودم، باز کردم و دوباره شونه زدم و بالای سرم با یه کلیپس کوچولو بستم . به گردنم و نبضم عطر زدم و دست اخر وقتی یه روسری سبز زیتونی سرم کردم واقعا از خودم رضایت داشتم . همزمان با من شهرام و سروناز هم پشت در خونه خانم جان بودند و هر سه با هم وارد شدیم . خانم جون انگار که من واقعا عروسش باشم مدام در آغوشم می گرفت وبوسم می کرد . عملا هم مسئولیت مهمانداری رو به من واگذار کرده بود . آخه دیگه عروسش شده بودم ! از خدا که پنهون نیست بذار از خلق خدا هم پنهون نباشه که منم جو زده شده بودم و حس خیلی خوبی از این رفتارهای خانم جون داشتم . البته تا قبل از اینکه کسرا پاشو تو خونه بذاره و یاد حرفای آخرش توی ماشین بیافتم . از قضا وقتی در زد من نزدیکترین فرد به در بودم و ناچار شدم خودم در رو باز کنم . یه نفس عمیق کشیدم و حسابی قیافه گرفتم و بعد در رو باز کردم . با اینکه به محض دیدنش از ترس اینکه صدای گرومب گرومب قلبمو نشنوه می خواستم بزنم به چاک ، منتها خیلی زیاد جلوی خودمو گرفتم . آخه یه تی شرت آبی نفتی پوشیده بود که بیشتر از پیراهن مرودنه هیکل خوش فرمش رو نشون می داد . اونقدر تو فکر این بودم که خودمو لو ندم بدتر یادم رفت از جلوی در برم کنار بتونه بیاد تو . یه کم که گذشت موذیانه و طلبکارانه گفت : - اجازه می فرمایید ؟ سعی کردم کم نیارم یه ابرومو دادم بالا و پرروتر از خودش گفتم : - این همه جا که رد شید . بفرمایید و کمی خودم رو کشیدم کنار . به محض ورودش همه به احترامش از جا برخاستن . با دیدن این صحنه دلم آب شد از تصور اینکه این شخص همسر قانونی و عقدی منه و البته لحظه ای بعد حسرت دنیا جمع شد تو دلم که ای کاش واقعا همسرم بود! همینطور داشتم نگاهشون می کردم که خانم جون منو صدا کرد تو آشپزخونه . - بهار جان زحمت می کشی برای کسرا چایی ببری ؟ از خدا خواسته قبول کردم . یاد اون روز افتادم که خانم جان اومده بود شرکت . امروز دومین باری بود که برای کسرا شخصا چایی می ریختم و می بردم . خانم جان خودش زودتر از من از آشپز خونه خارج شد و من سینی حاوی یک فنجان چای رو در دست گرفتم و خارج شدم . مستقیم رفتم به سمت کسرا . حواسش به من نبود و داشت با شهرام حرف میزد که با بفرمایید من توجهش جلب شد . نیم نگاه گذرایی به من انداخت و چایش رو برداشت . خواستم سینی رو برگردونم به آشپزخونه که خانم جان گیرم انداخت : - بهار جان مادر حالا که زحمت کشیدی لطف کن برای همه میوه بگیر . دستت درد نکنه عزیزم . سینی رو روی میز گذاشتم و به جاش ظرف میوه خوری سنگین رو برداشتم . من نمی دونم چرا این پیرزنها علاقه به ظرف وظروف سنگین دارند . اول از همه برای خانم جون گرفتم که گفت میل نداره نفر بعدی کسرا بود که درست وسط نشسته بود و روبروش میز مبل قرار داشت . بعد از تعارف به کسرا خواستم از فضای مابین کسرا و میز مبل رد شم که یه لحظه پام گرفت به پای کسرا و تعادلمو از دست دادم و به سمت زمین سرازیر شدم وزیر چونه ام خورد به لبه میز و دردی عمیق توی تمام جونم پیچید . از شدت درد و خجالت ناشی از آّبروریزی اشک تو چشمام جمع شد . خصوصا وقتی همه دورم جمع شدند و با نگرانی می خواستن محل صدمه دیده رو ببینن دیگه تحمل نکردم و با لبهایی لرزان شروع به گریه کردن کردم . درست مثل بچه ها ! به شدت متنفر بودم از اینکه اینطوری مثل بچه ها گریه ام بگیره اما واقعا نمی تونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم . منو نشوندن رو مبل و سروناز رفت برام آب قند بیاره و خانوم جون هم چند تا دستمال کاغذی مچاله کرد و گرفت زیر چونه ام تا کمی جلوی خونریزی رو بگیره . وقتی دستمال کاغذی ها رو می ذاشت ، محل زخم یکباره تیر کشید و ناخودآگاه دستم رفت به سمت دست خانوم جون که پسش بزنم که میانه راه کسرا مچم رو گرفت : - دست نزن بذار خونش بند بیاد با ناله گفتم : - خیلی می سوزه خانوم جون پیشونیم رو بوسید و با لحن سرزنش باری نسبت به خودش گفت : - الهی بمیرم . تقصیر من شد . کسرا حالا مقابلم زانو زد : - خانوم جون یه لحظه دستمالها رو بردارید جای زخم رو ببینم . بعد خودش طرف دیگه چونه مو که سالم بود گرفت و چونه امو بالا داد - نظرت چیه کسرا ؟ ببریمش بیمارستان بخیه اش کنن ؟ شهرام که کنار کسرا به محل زخم چشم دوخته بود؛ گفت : - بخیه نشه بهتره . جاش می مونه . نیست کسرا ؟ خانوم جون اما اصرار داشت حتما بریم بیمارستان - نه بهتره ببریمش بیمارستان دکتر ببینه . کسرا در حالیکه هنوز با دقت زخمم رو بررسی می کرد جواب داد : - نه خانوم جون . زخمش خیلی عمیق نیست . بهتره بخیه نشه . خودم همینجا پانسمانش می کنم . وسایل پانسمان دارید ؟ خانون جون جواب داد : - نه ندارم . مطمئنی نیازی به بیمارستان نیست ؟ آخه صورتش که زخمی نشده . بخیه هم بزنن پیدا نمی شه کسرا در حالیکه از جاش بلند می شد گفت : - نیازی نیست . اگه خوب بخیه نزنن ممکنه آثارش توی صورتش هم بمونه . سروناز مضطرب گفت : - هنوز داره خون می آد . کسرا جواب داد : - اشکال نداره . تا من می رم وسایل پانسمان رو از خونه ام بیارم شما روی زخم رو با دستمال بگیرید تا خونریزیش کمتر شه . کسرا که رفت از خانوم جون خواستم بذاره خودم دستمالها رو بگیرم . محل زخم به شدت درد می کرد و خانم جون بدون اینکه حواسش باشه به خاطر جلوگیری ازخونریزی محکم اون قسمت رو فشار میداد . خانوم جون هم بلند شد و رفت که دستمال تمیزی رو نمدار کنه تا باهاش خونی رو که روی گردنم ریخته بود و یقه لباسم رو هم کثیف کرده بود ؛ پاک کنه . کسرا وقتی برگشت اومد مقابلم و در کمال ناباوری دستمو گرفت و بلندم کرد : - پاشو بریم تو روشویی حتی با اون حالم ، قلبم مالش رفت و با چشمهای گرد شده از تعجب همراهش کشیده شدم . سروناز و شهرام با اینکه متوجه موضوع شدن سعی کردن خودشونو به اون راه بزنن . دستم تو دست کسرا بود که خانوم جون به سالن برگشت : - کجا ؟ - می برمش تو روشویی که اطراف زخم رو هم با آب و پنبه تمیز کنم . - کسرا آب نزنی به زخم یه بار - حواسم هست . دور و برش رو تمیز می کنم فقط . - باشه پس چیزی نیاز داشتی صدام کن - چشم وقتی وارد روشویی شدیم ، با تحکم گفت : - روسریتو بردار نمی دونم چرا وقتی اینطور بهم دستور می داد حس لجبازی منم تحریک می شد . - دکتر نیستی که بهم محرم باشی ! بر نمی دارم . با بی حوصلگی سری تکون داد و گفت : - بهار ! الان وقت کل کل کردن نیست . نمی فهمی ؟ داشتم پس می افتادم . بهار ! به من گفت بهار ؟ با دهان باز نگاهش می کردم که با ابروهایی گره خورده گفت : - با تو نیستم مگه ؟ روسری رو از سرت بردار . اینطوری نمی شه . قلبم هنوز از هیجان پر تپش بود ،اما کرم لجبازیم هنوز آروم نگرفته بود : - نمی خوام . یا می ریم دکتر ، یا همینطوری با روسری اگه می تونی پانسمان کن . در یک حرکت آنی و خشن روسری رو از سرم کشید و به همراهش کلیپس کوچکم که به زور موهای پر و حالت دارمو نگه داشته بود ، از سرم باز شد و افتاد روی زمین و موهام ریختن دور صورتم . من با دهان باز و خجالت زده نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم و کسرا انگار که در زمان متوقفش کرده باشن با چشمانی که نمی شد ازشون چیزی رو خوند به چهره ام خیره شده بود . چند لحظه همینطور گذشت .نگاهش روی صورتم و موهام به گردش در اومده بود . بعد از چند لحظه وقتی به خودش اومد ،خم شد از روی زمین کلیپسمو برداشت ، زیر شیر آب گرفت و داد دستم : - بگیر بزن موهات مزاحمه حالا چی شده که دوباره اخم کرده . خوبه خودش اونطور وحشیانه روسریمو از سرم کشید . کلیپسو که گرفتم دیدم فنرش در رفته و نمی شه ازش استفاده کرد . اگر چه از اضطراب و هیجان داشتم می مردم اما سعی کردم لحنم عصبانی باشه و صدام نلرزه : - شکستیش ، دیگه به درد نمی خوره ، از بس خشن و بی سلیقه ای ! و با حرص انداختمش توی سطل آشغالی که کنار روشویی بود . سرمو که بردم بالا نگاهش که تا لحظه ای قبل به من خیره بود ، سفت و سخت شد . قفسه سینه اش با نفسهای سنگین بالا پایین می رفت . یعنی از دستم عصبانیه که اینطور نفس نفس می زنه ؟ صورتمو گرفت تو دستش تا کار پانسمانمو شروع کنه و در همون حال گفت : - دختر احمق فکر کردی زورم بهت نمی رسه مدام برام شاخ و شونه می کشی ؟ قلبم تیر کشید . چرا مدام منو زیر رگبار توهین و تحقیرهاش له می کنه ؟ صورتمو که با یک دستش گرفته بود ، با حرص کشیدم بیرون : - احمق خودتی . اصلا نمی خوام تو پانسمان کنی . حاضرم بمیرم ولی تو کاری به کارم نداشته باشی بغضم گرفته بود و صدام می لرزید . حواسم نبود که روسری سرم نیست . همینطور برگشتم که از روشویی بیام بیرون که از پشت مچمو محکم گرفت و منو به سمت خودش برگردوند ، اونقدر شدت عملش زیاد بود که موهامم تو هوا چرخی خورد و دوباره پریشون دورم ریخت. خم شد و صورتشو آورد نزدیک . فکش از عصبانیت منقبض بود و چشهاش خطرناک به نظر می رسید . توی اون فضای کوچک و نبستا تاریک روشویی وهم برم داشت . کمی اومد نزدیک تر و کنار دیوار اسیرم کرد در حالیکه دستم هنوز تو دستش بود . صدای قلب خودم و نفسهای به شماره افتادم داشت گوشمو کر می کرد : - احمقی چون نمی فهمی که من الان از هر آدمی به تو محرم ترم ! و نباید بهانه دستم بدی که بخوام اینو بهت ثابت کنم ! متوجه شدی یا نه ؟ حلقه اشک تو چشمام شکل گرفت . بدتر از این حرف محال بود بشنوم . یعنی من اینقدر بی کس و کارم که این عوضی هر کار دلش بخواد باهام بکنه و کسی جلودارش نباشه ؟ خودمو ول کردم . حالم بد بود از حرفاش و توان مقاومت نداشتم . کسرا هم با اخمهایی شدید و چهره ای درهم شروع کرد به پانسمان کردن زخم من . اما صدای نفسهاش هنوز هم زیاد بود . کاش به جای اینکه این زخم رو پانسمان می کرد می تونست زخم قلبم رو مداوا کنه . با یک دست پیشانیمو به سمت بالا گرفته بود تا زیر چونه ام رو بهتر ببینه . حواسم نبود چه می کنه ، وقتی به خودم اومدم که اشکهام بی محابا در حال ریختن بودند . وقتی کارش تموم شد و سرم رو پایین گرفتم ، هق هقم بیشتر شد . کسرا با تعجب و عصبی به من زل زد . - چی شده ؟ هیچ نگفتم . - درد می کنه ؟ اول اشاره به چونه ام کردم و بعد به قلبم و با عصبانیت گفتم : - اینجا نه ، اینجا لحظه ای بهت زده نگاهم کرد و بعد کلافه گفت : - مگه من چی گفتم ؟ - دیگه می خواستی چی بگی ؟ دست به کمر ایستاده بود به تماشا . من هم گریه ام بند نمی اومد . چند لحظه ای به همین منوال گذشت . انگار دلش نمی اومد معذرت خواهی کنه . واقعا چقدر یه نفر می تونه مغرور و خودخواه باشه . کاملا مشخص بود که متوجه اشتباهش شده . چون لحنش دیگه خشن نبود و سعی می کرد آرومم کنه . - خیلی خوب . بسه دیگه . اهمیت ندادم . - می گم بسه . بیا بریم لباستو عوض کن . یقه اش خونی شده . بازومو گرفت که منو بکشه . سرجام محکم ایستادم . - ولم کن دوباره طوفانی شد . بازومو محکم تو چنگش گرفت و فشار داد . هر چقدر که سعی در آهسته تر کردن صداش داشت ، به جاش بازومو محکمتر می فشرد و انگشت اشاره دست دیگه اش رو به نشانه تهدید بالا آورد . - خوب گوشاتو وا کن ببین چی می گم ! من حوصله ننر بازی و لج بازی های بچگانه تو رو ندارم . آره آدم زورگو و مستبد و خودخواهیم و دلم میخواد هر چی می گم بشنوم چشم و متاسفانه یا خوشبختانه بهار خانوم فعلا اختیارت همه جوره دست من افتاده و مجبوری باهام راه بیای . پس به نفعته که کمتر باهام کل کل کنی چون در نهایت این تویی که مغلوبی . - فکر کردی بی کس و کارم که هر کار دلت خواست باهام بکنی و هیچ کس هیچ چی نگه ؟ پوزخند زد و سرش کج کرد و با بدجنسی گفت : - نه ! اما همه کس و کارت با اشتیاق تو رو به دست من سپردن . می تونی از خواهر و مادر و پدرت بپرسی . کل کل کردن باهاش فایده نداشت جز اینکه بدتر اعصابم به هم می ریخت . بازومو با حرص کشیدم و در روشویی رو بازکردم که برم بیرون . - کجا ؟ همینطوری تشریف می برید ؟ با خشمی بی نهایت برگشتم به سمتش و دهنمو باز کردم چیزی بگم که با دیدن روسریم تو دستش تازه فهمیدم چی می گه . روسری رو با خشونت از دستش کشیدم و سرم کردم و رفتم بیرون . حق با کسرا است. همه جوره تو چنگالش اسیر شدم . اون از محل کارم . این از زندگیم که قانونا و شرعا خودمو به دستش سپردم . اون از خانواده ام که همه جوره شیفته اش هستن .همینطور کنار در روشویی خشکم زده بود که کسرا هم اومد بیرون . خانوم جون اومد کنارمون و پرسید : - گریه کردی عزیزم ؟ حتما خیلی درد داری . کسرا یه مسکن بهش بدیم ؟ کسرا نیم نگاهی به من انداخت و گفت : - بذارید اول بره پایین لباسشو عوض کنه ، بعد گفتم : - خانوم جون ببخشید که زحمت دادم . من می رم لباسمو عوض کنم هونجا هم مسکن می خورم و استراحت می کنم . با اجازه تون . ببشخید شبتون رو خراب کردم . - کجا ؟ من تازه دارم واست سوپ درست می کنم . باید برگردی همینجا . - آخه درد دارم . اگه اجازه بدید می خوام استراحت کنم . کسرا خطاب به خانوم جان گفت : - برمیگردیم خانوم جون . نگران نباشید . شهرام و سروناز کجا رفتن ؟ - مامان سروناز اومده بود بهش سر بزنه . رفتن پایین . اما برای شام برمیگردن . پس من منتظرم زود برگردید . دلم نمی خواست جلوی خانوم جون جر و بحث کنم برای همین بدون کلامی همراهش راهی شدم . در رو برام باز کرد و منتظر شد اول من برم بیرون .کنار آسانسور ایستاد و دگمه اش رو زد . من اما به سمت پله ها رفتم . صدام زد : - کجا می ری ؟ بیا آسانسور رسید . اهمیت ندادم و از پله ها رفتم پایین . به طبقه خودم که رسیدم کنار در منتظرم ایستاده بود . فکر کردم برمیگرده چیزی بارم می کنه اما چیزی نگفت . منم بدون حتی نیم نگاهی کلید رو انداختم تو قفل و چرخوندم . نمی دونم قفل خونه مشکل داشت یا کلید من ، اما گاهی گیر می کرد و به راحتی باز نمیشد و باید هی باهاش ور می رفتی تا در باز می شد . از شانسم اون لحظه همین اتفاق افتاد . کسرا که دید نمی تونم کلید رو ازم گرفت و در رو باز کرد . بعد در حالیکه اشاره می کرد برم تو گفت : - نمیدونم این همه ادعا وقتی حتی یک کار رو ، درست نمی تونی انجام بدی واسه چیه ؟ بازم جواب ندادم و صندلهامو در آوردم و گرفتم دستم و رفتم داخل . از پشت سر شنیدم که اومد تو و در رو بست . حرصم گرفته بود بدون دعوت اومده داخل . دست به کمر برگشتم و با عصبانیت گفتم : - کی ازت دعوت کرده بیای تو ؟ همون لحظه هم چشمم خورد به کفشاش که هنوز پاش بود و تازه می خواست از پاش دربیاره . از بچگی مامان اجازه نمی داد با کفش وارد خونه بشیم . حتی توی خونه و کنار در ورودی هم نمی تونستیم کفشامونو بکنیم . حتما باید بیرون کفشامونو در میآوردیم و دستمون می گرفتیم و می آوردیم داخل خونه . ناخودآگاه این وسواس مامان به من و بهناز هم سرایت کرده بود . وقتی دیدم با کفشش کنار در ایستاده جیغ زدم : - وای چرا کفشاتو نکندی ؟ درشون بیار ببینم . بیچاره از جیغ من یه لحظه جا خورد و متعجب بر جا خشکش زد . بعد از چند ثانیه کفشاشو در اورد و خواست بیاد تو که دوباره فریاد زدم : - چرا درآوردی ؟ بپوش و از همون راهی که اومدی برگرد . اولش متوجه نشد چی گفتم اما بعد خیلی بی خیال اومد نزدیک و گفت : - کجا برگردم وقتی تازه اومدم ؟ نفهمیدم منظورش چیه ، حالا درست مقابلم ایستاده بود . یک قدم رفتم عقب : - منظورت چیه ؟ از سر تا پامو یه براندازی کرد و نشست روی مبل - هیچی . سریع برو لباستو عوض کن و برگرد . سریع رفتم توی اتاق و در رو از پشت قفل کردم . خدایا چرا اینقدر امروز مشکوک می زنه . نه به حرفهای توی ماشین که به من می گفت فکر و خیال بی خود نکنم نه به حالا که خودش حرفهای بودار می زد . دست روی قلبم گذاشتم و سعی کردم آرومش کنم . بیچاره شدم حالا چه لباسی می پوشیدم ؟ من که لباس مناسب دیگه ای نداشتم ! آخر سر مجبور شد یه مانتوی کوتاه که همیشه زیر چادر ازش استفاده می کردم رو بپوشم . وقتی اومدم بیرون کسرا داشت به دور و بر نگاه می کرد . تا منو دید پرسید : - وسایل خونه مامانت اینا رو آوردی ؟ سرمو تکون دادم : - اهوم - اوهوم نه و بله ! بعد انگار که تازه متوجه من شده باشه پرسید : - این چیه پوشیدی ؟ یه نگاه به خودم کردم و جواب دادم : - خوب مانتو دیگه . - مگه قراره بری بیرون که مانتو پوشیدی ؟ برو یه بلوز راحت تر بپوش . لجم گرفت . یعنی از حالا به بعد می خواست به لباس پوشیدنم هم گیر بده ؟ نخواستم بگم لباس دیگه ای ندارم . - دوست دارم همینو بپوشم . - مثل اینکه قرار نیست من و تو یه مکالمه درست و حسابی داشته باشیم ، نه ؟ دستامو رو سینه قفل کردم و یه ابرومو دادم بالا : - نه تا وقتی که جنابعالی همه اش دستور می دی یه گوشه لبش به نشانه پوزخند رفت بالا : - تو به این می گی دستور ؟ پس دستورهای منو هنوز نشنیدی ! اشکال نداره از حالا به بعد زیاد خواهی شنید . بعد از جاش بلند شد که من بی اختیار یک قدم رفتم عقب . خودم هم نمی دونم چرا . یک جورهایی شرطی شده بودم . دلم نمی خواست در فاصله نزدیک منو تو تله بندازه . نه که دوست نداشته باشم . از خدام بود ولی نه تا وقتی که مدام می خواست منو سرکوب کنه و بشکنه ! برای همین ترجیح می دادم فاصله ام رو رعایت کنم . با دیدن این حرکت من گفت : - خوبه حداقل می دونم ته دلت از من می ترسی ! بریم دیگه رفت به سمت در . منم پشت سرش راه افتادم . جواب دادم : - زهی خیال باطل . مگه سوسکی که ازت بترسم ؟ قیافه ات بیشتر شبیه عنکبوتاست تا سوسکا . منم خدا رو شکر فقط از سوسکا می ترسم . برگشت به سمتم . سرجام ایستادم . با شیطنت گفت : - تو هنوز یاد نگرفتی نباید دست من نقطه ضعف نشون بدی ؟ چون حتما بر علیه ات استفاده می کنم ! وقتی رفتیم بالا ، کمی بعد شهرام و سروناز هم اومدند و خانوم جون بساط شام رو علم کرد . می گفت بهار زودتر شامش رو بخوره بگیره بخوابه . با اینکه دو تا مسکن خورده بودم اما جای زخمم ذوق ذوق می کرد . من که مثلا مریض بودم و سروناز هم باردار بنابراین تقریبا تمام کارهای قبل و بعد از شام افتاد گردن خانوم جون و دو تا نوه هاش . بعد از شام خواستم برگردم که خانوم جون گفت باید بمونم پیشش . - مرسی اما من خونه راحت ترم . اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم . خانوم جون خواست جواب بده که کسرا پیش دستی کرد : - بحث زحمت و این حرفا نیست . امشب باید یکی مراقبت باشه . بنابراین بهتره تو اینجا بمونی . اگه هم اینجا سختته آماده شو برسونمت خونه خواهرت . بهش نگاه کردم . خدایا این منو امشب می خواد دق بده . با تمام وجودم سعی می کردم جلوی خانوم جون آروم حرف بزنم . در عوض تمام حرصم رو ریختم تو چشما و حواله اش کردم : - مرسی . من چیزیم نیست . اگه حالم بد بود حتما این کار رو می کردم اما الان واقعا خوبم . کسرا شانه ای بالا داد : - از بین اون دو گزینه که گفتم می تونی یکی رو انتخاب کنی . حالت سومی هم نداره . اومدم چیزی بگم که خانوم جون گفت : - بهار جان به خاطر خودت می گیم . اگه دوست داری بری پیش خواهرت مساله ای نیست اما چرا بی خودی اون بنده خدا رو نگران کنی وقتی می تونی امشب رو اینجا بمونی . باور کن اگه برگردی خونه ما امشب خواب راحت نداریم . - آخه ... کسرا دوباره بی حوصله شده بود : - آخه نداره همین که من و خانوم جون می گیم . و رو به خانوم جون گفت : - خوب من دیگه برم . اگه کاری پیش اومد خبرم کنید . شب به خیر . و گذاشت و رفت . بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بکنه و لااقل یه شب به خیر هم به من بگه . بی ادب!
قرار محضر برای اواسط هفته بعد گذاشته شد. شکیبا می گفت در بهترین حالت حداقل 3 ماه طول می کشه تا کارای رفتن من درست شه . فکرشو نمی کردم این همه طول بکشه . اما به هر حال این تنها گزینه ام بود ضمن اینکه مامان اینها هم قرار نبود به این زودیها برگردن . وقتی حتی برای دادن آزمایش خون هم مجبور شدم تنهایی برم مغزم سوت کشید . با خودم می گفتم بالاخره اون روز این مرد خیر و فداکار رو خواهم دید اما از این خبرها نبود . آزمایشگاهی که می رفتم آشنای شکیبا بود و قرار بر این شد که من و اون شخص جداگانه بریم آزمایش بدیم . چرا ؟ طبق معمول جواب شکیبا این بود : - چون وقت نداره و نمی تونه با من هماهنگ باشه . همه اینها به کنار جنگ افسانه ای بین من و بهناز تقریبا اوج اعصاب خوردیهای من در اون یک هفته کذایی باقی مانده تا روز محضر بود . هیچ وقت اون روز رو یادم نمی ره . به هیچ وجه نمیشد آرومش کرد و دیوانه شده بود و مدام فریاد می کشید . خوب شد رضا مهتاب رو برد بیرون . - بهار این فکر رو از کله ات بنداز بیرون . فهمیدی یا نه ؟ چشمهاش از خشم سرخ شده بود . البته من هم دست کمی از اون نداشتم : - چرا متوجه نیستی من و مامان تمام قرار و مدارهامون رو گذاشتیم . هفته بعد هم می خوایم بریم محضر . از چی می ترسی ؟ قرار نیست که واقعا شوهرم شه . بعد از برگشتن طلاقم می ده . با این حرف انگار بهناز رو آتیش زده باشن صداش رو برد بالاتر : - احمق جان . دقیقا به همین خاطره که می گم نه . آخه توی نفهم هیچ فکر کردی با این کار چطوری آینده ات رو به بازی گرفتی ؟ به خدا اگه قرار بود ازدواج واقعی حتی با یه غریبه داشته باشی این همه ناراحت نمی شدم که حالا می خوای موقت زنش بشی . خدایا من موندم مامان چطوری عقلش رو داده دست تو یه الف بچه . ای خدا ... - بهناز تو رو خدا . مگه چی شده که این همه ناراحتی . به جان بابا اوضاع اونقدر بد نیست که فکر می کنی - خفه شو اسم بابا رو نیار . من همین امشب زنگ می زنم به بابا همه چیز رو می گم . ببینم اونوقت کی جرات داره همچین غلطی بکنه . عصبانی شدم : - ای وای . چرا نمی فهمی تو آخه ؟ اصلا زندگی منه به تو چه . دوست دارم به آتیشش بکشم . تو هم ... با سیلی محکمی که روی گونه ام فرو اومد تعادلم رو از دست دادم و تلو تلو خوردم . دستمو گذاشتم روی گونه امو و متعجب و وحست زده به چشمان قرمز و خون گرفته بهناز زل زده ام . اشک تو چشمام جمع شد و بعض تو گلوم : - به خدا اگه بلایی سر بابا بیاد و من نتونم ببینمش هیچ وقت هیچ وقت نمی بخشمت بهناز اومدم برگردم وبرم تو اتاق که از پشت بازوهامو گرفت و منو چرخوند و محکم تو آغوش گرفت . صدای هق هقش بیخ گوشم بود : - به جون همون بابا که می خوام دنیا نباشه بی وجودش ، نگرانتم . می ترسم . می ترسم زندگیت نابود شه . تو الان به هیچی فکر نمی کنی جز رفتن اما من بیشتر از اون رو می بینم بهار. دوست ندارم بدبخت شی . دوست ندارم به خاطر یه حماقت کوچولو دیگه نتونی یه زندگی خوب داشته باشی . می خوام طوری نشه که فردا پس فردا بگی شما که عقلتون می رسید چرا جلومو نگرفتید . بهار به خدا بچه ای . عقلت کار نمی کنه . آخه کی همچین کاری می کنه که تو می خوای بکنی . داشتم آروم آروم تو بغل بهناز اشک می ریختم . بهناز در حالیکه سرمو نوازش می کرد ادامه داد - دوستت دارم بهار . دوستت دارم خواهر کوچولوی من . طاقت ندارم ببینم بعدها به خاطر این اشتباه تو زندگی زجر بکشی . همیشه دلم می خواست با یه مرد افسانه ای ازدواج کنی . یکی شبیه اونی که همیشه خودت می گفتی . اونطور که من هم یه روزی دلم می خواست و نشد . یادت می آد ؟ وقتی رضا اومد خواستگاریم گفتی بهناز زن این نشو مگه تو چی کم داری که نمی تونی یه شوهر خیلی خوب داشته باشی ؟ به حرف قلبم گوش ندادم بهار . فکر کردم از کجا همچین مردی می خواد بیاد و منو بگیره . درست یا غلط انتخاب کردم و ازدواج کردم . نمی گم پشیمونم اما همیشه به حرف تو فکر می کنم که شاید اگه می ذاشتم با تمام احساس و قلبم ازدواج می کردم الان خیلی خوشبخت تر بودم . از من که گذشت بهار اما خدا شاهده همیشه ته قلبم آرزو می کردم که شوهر تو همونی باشه که می گفتی . یه مرد رویایی و افسانه ای . یکی تو با تمام وجود دوستش داشته باشی و اونم دوستت داشته باشه . دلم می خواست یه ازدواج خاص داشته باشی . اما حالا ... حالا نمی تونم ببینم که اینطوری داری همه چی رو به بازی می گیری . تو رو جون بابا ... در این لحظه منو از خودش جدا کرد و با التماس به چشمهای خیس من خیره شد : - بهار تو رو جون بابا . بیا و از این فکر دست بکش . به خدا مشکلی با مستقل شدن تو ندارم . ناراحت هستم اما جلوت رو نمی گیرم . به خصوص که پیش آشنا می ری و اونجا تنها نیستی خیالم راحته . اما این یکی . بهار نمی تونم اینو قبول کنم . نمی تونم بذارم دستی دستی خودتو بندازی تو چاه و من همینطور نگات کنم . سرمو انداختم پایین . - بهناز من زندگیمو برای کم کسی طاق نمیزنم . اون بابامه . دارم دیونه می شم . چند ماهه که بابا اینها رفتن و هیچ خبری از بهبود بابا نیست . می ترسم بابا رو از دست بدم قبل از اینکه ببینمش . شبها خواب راحت ندارم . همه اش کابوس می بینم .دلم داره از دلتنگی نابود می شه. فکر می کنی خودم بارها به این موضوع فکر نکردم ؟ اونم من که همیشه اونطوری در مورد رویاهام حرف می زدم ؟ اما بهناز من میدونم که اگه اتفاقی برای بابا بیافته و من نتونم ببینمش هیچ خودمو تا آخر عمر نمیبخشم . هیچ وقت نمی تونم با خودم کنار بیام که یک راه برای دیدن بابا داشتم و از کنارش گذشتم . نمی تونم . می فهمی ؟ در اونصورت هم معلوم نیست چطوری بتونم تا آخر عمر با حسرت دیدن بابا سر کنم . می خوام اون کاری رو کنم که حس می کنم در آینده کمترین پشیمونی رو برای من داره . بهناز همونجا نشست رو زمین و سرش رو بین دستانش گرفت : - نمی دونم . نمی دونم . عقلم کار نمی کنه . ای خدا . آخه این چه بلاهاییه که داره سرمون می آد . کنارش نشستم و این بار من سرشو به سینه ام فشردم : - نگران نباش خواهری . شکیبا آدم مطمئنیه . مامان و بابا یه جورایی هم خودشو می شناسن هم خانواده اش رو توی انگلیس . آدمهای خوبین . مامان هم تنها به همین موضوع اطمینان داشت که شکیبا نمی ذاره گیر بد کسی بیافتم . راستش به این حرفی که می زدم زیاد مطمئن نبودم . یه حسی به من میگفت که شکیبا از این راه هم قصد کمک به من رو داره هم قصد آزارم رو . مثل بارهای قبلی . با این حال برای صدمین بار به خودم گفتم . بهار این تنها شانسته . تو تصمیمت رو گرفتی دیگه هم بهش فکر نکن .
لحظه ها توی اون یک هفته کذایی برای من به سختی و کندی می گذشت . تنها دلخوشیم پیدا شدن خونه بود که اونم یک جورهایی به خاطر اتفاقات اخیر به کامم تلخ شد . با این حال دلم میخواست قبل از عقد حتما اسباب کشی کنم . از ترس اینکه نکنه همسر آینده ام بخواد به این موضوع گیر بده و نذاره که مستقل شم ! بدین ترتیب کل پنج شنبه و جمعه به نقل و انتقال و چیدمان خونه جدیدم گذشت . از بین وسایل خونه قبلی که انباری منزل خاله اینها گذاشته بودیم لوازم ضروری رو بار کردیم و به کمک بهناز و رضا بردیم آپارتمان جدید من! البته اونجا شکوهی و خانم جون هم خیلی کمکون کردند . طفلی سروناز با اون وضعیتش هم برای ما تدارک ناهار و شام می دید . از شکیبا اما خبری نبود . شکوهی می گفت دو سه روزی برای انجام کاری رفته شمال در واقع ماموریت کاری ! خنده ام گرفت. ماموریت اونم توی تعطیلات ؟ فکر کردم حالا اگه پریسا جونش می خواست اسباب کشی کنه ، حتما می موند و با جون و دل کمکش می کرد . چه انتظار بی خودی . هنوز به فکرش هستی بهار ؟ یادت که نرفته چهارشنبه قرار محضر داری . یعنی چی ؟ یعنی چهارشنبه داری زن یکی دیگه می شی . مهم نیست قلبت متعلق به اون مرد نیست. مهم اینه که تا زمانی که زن اون مرد هستی بهتره قلب و فکر و روحت رو از هر مرد دیگه ای آزاد کنی . اینو توی مخت فرو کن . خواهش می کنم بهار . آدم شو دیگه لعنتی طی همون دو روز هم من هم بهناز و رضا کلی با شهرام و سروناز و خانم جون جور شدیم . به وضوح خوشحالی رو در چشمان نگران بهناز می دیدم . حتی وقتی جمعه شب به همراه رضا می خواستن برگردن خونشون بهم گفت : - خدا رو شکر جای خوبی گیرت اومده . واقعا آدمهای خوبی هستن . خیالم راحت شد از بابت اینجا . دیگه نمی ترسم شبی نصف شبی اگه حالت بد شد تنهایی چه کار می کنی. به خصوص که خانم بزرگ هم هست خیلی خوبه . می تونی بهش تکیه کنی . ولی هر کاری داشتی هر موقع شبانه روز اول به خودم زنگ می زنی . بهار اگه بفهمم توی دردسر افتادی و به من خبر ندادی نه میذارم بری انگلیس نه میذارم دیگه مستقل زندگی کنی . حالیت شد ؟ لبخند زدم و بغلش کردم . بعد هم یه ماچ آبدار از گونه اش گرفتم و راهیشون کردم برگردن خونشون . تازه فرصت کردم تنهایی و با خیال راحت یه نگاه به خونه خوشگلم بندازم . یه آپارتمان 75 متری دو خوابه طبقه اول یه مجتمع چهار طبقه توی خیابون سعادت آباد واقع در منطقه سعادت آباد . نقشه ساختش تقریبا ساده بود . در ورودی توی سالن پذیرایی باز می شد که تقریبا یه قالی 12 متری توش جا می شد . سمت راست یه راهروی باریک و کوچک بود که در دو تا اتاق و همچنین سرویس بهداشتی و حمام توی اون قرار داشت . یک اتاق خواب ته راهرو بود و یکی دیگه سمت چپ راهرو و سرویس بهداشتی و حمام هم سمت راست راهرو قرار داشتند . آشپرخانه هم دقیقا نقطه مقابل راهرو و سمت چپ سالن پذیرایی قرار داشت . در واقع یک ضلع خانه آشپزخانه بود که یک تراس جمع و جور آفتابگیر هم داشت که به قول مامان جون میداد برای پهن کردن لباس . البته به جز اون یه بالکن کوچک دیگه هم توی یکی از اتاق خوابها قرار داشت که کولر آبی رو توش گذاشته بودن. خانم بزرگ می گفت این مجتمع رو خودش به کمک شهرام و کسرا باهم ساختن و هر کدوم یک واحد برای خودشون برداشتن و بقیه اش رو به فروش رسوندن.تنها شهرام بود که یک واحد اضافی برای خودش نگه داشته بود و اجاره میداد. کلا مجتمعمون چهار طبقه داشت با 8 واحد آپارتمان . از بین این 8 تا 6 آپارتمان سرنشین داشت و دو تای بقیه که در طبقه های اول و چهارم بود کسی توشون زندگی نمی کرد . یعنی درست واحد روبرویی من و واحد روبرویی خانم بزرگ . از خانم بزرگ پرسیدم چرا اون با این سن و سال طبقه آخر رو برای خودش انتخاب کرده که جواب داد به خاطر سر و صدا . راست می گفت . طبقه های آخر تقریبا کمترین آزار رو از بابت سر و صدا میدیدن . کسری و شهرام هم هر دو در طبقه دوم و واحدهای روبروی هم ساکن بودند . سروناز دختر خوبی بود . یعنی خیلی خوب . تقریبا همسن بهناز و حالا فرزند اولش رو باردار بود و توی ماه هشتم به سر می برد . یک دختر سفید و موبور با صورتی کشیده و چشمهای قهوه ای کمرنگ و قدی بلند . اصالتا اهل شمال بود اما سالها می شد که به همراه خانواده اش تهران زندگی می کردن . مثل اینکه توی دانشگاه با شهرام آشنا شده بود و به قول خودش ازدواج دانشجویی داشته. سروناز طراحی لباس خونده بود و قبل از بارداری در یک مزون لباس کار می کرده . شهرام هم پسر فوق العاده ای بود . مدام در حال شوخی و سر به سر گذاشتن خانم بزرگ و سروناز و حالا من . انگاری غم به دلش راه نداشت . یک مقدار از شکیبا کوتاهتر بود که باعث می شد پرتر از شکیبا به نظر برسه . با موهای مجعد و پوستی سبزه . و چشمان مشکی . خانم بزرگ هم که در نوع خودش بی نظیز بود . با چشمهایی درشت عسلی و پوستی که حتی در اون سن هم شفافیت خاصی داشت . می تونم به جرات بگم خانم بزرگ از اون دسته زنانی بوده که در زمان خودش زیبایی منحصر به فردی داشتن . وجود سرشار از آرامش بود . وقتی بهت نگاه می کرد موجی از انرژهای مثبت و آرام بود که به وجودت سرازیر می شد . با لبخندی فراخ و زیبا که انگار همیشه روی چهره اش جا خوش کرده بود . باید اعتراف کنم که خانم بزرگ منو صد در صد شیفته خودش کرده بود . روز شنبه با حالی نسبتا خوب از خواب بیدار شدم . چیزی که اون اواخر معمولا اتفاق نمی افتاد . حتی با وجود اینکه اولین مساله ای که مغزم پردازش کرد مربوط به انجام کارهای نیمه تمام خونه ام بود که باید این یکی دو روزه انجام میدادم و به زندگیم سر و سامون می دادم و این کمی به من استرس می داد . هنوز از خونه خارج نشده بودم که شهرام به تلفن خونه زنگ زد : - سلام صبح به خیر . خواب نبودید که ؟ - سلام صبح شما هم به خیر . نه خواب نبودم . آخه هنوز به کارم توی شرکت پسرخاله تون احتیاج دارم و نمی خوام دیر کنم . صدای خنده اش رو از پشت تلفن شنیدم : - نگران نباشید . اون این چند روزه نمی آد . پس با خیال راحت میتونید تاخیر داشته باشید . یه چیزی ته دلم فرو ریخت . پس نمی آد ؟ اونم چند روز ؟ شهرام ادامه داد : - زنگ زدم بگم صبر کنید من می رسمونمتون . - نه ممنون خودم می تونم برم . فکر کنم پیاده بیشتر از 10 دقیقه راه نباشه . - به هر حال امروز اولین روزه . به خصوص که خانم بزرگ حسابی سفارشتون رو کرده . - خانم بزرگ خیلی لطف دارن . و البته شما . به علاوه می دونید آقای شهرام .. چطور بگم . دلم نمی خواد بقیه همکارها چیزی از این موضوع بدونن . برای همین ترجیح می دم خودم بیام و برم . ضمن اینکه مسیر به این کوتاهی فکر نکنم نیاز به ماشین داشته باشه . - بله . بله متوجه هستم . پس فقط امروز همراه من تشریف بیارید تا به مسیر آشنایی پیدا کنید . از فردا دیگه خودتون برید و بیاید . قبول کردم و اون روز همراه شهرام به محل کارم رفتم . تمام ذوق و شوق اول صبحم با خبر نیومدن شکیبا دود شد و رفت هوا . از طرفی خجالت می کشیدم از شهرام سئوال اضافه تری بپرسم و از طرفی به عنوان منشی شرکت خودمو محق می دونستم که شکیبا در مورد غیبتش لااقل به من حرفی می زد . بالاخره من باید پاسخ مراجعین و تماس گیرنده ها رو می دادم . عصر برگشتنی به خونه یک ماست خریدم به همراه کمی خیار تا ماست و خیار درست کنم و با نون بخورم . هم خیلی زیاد کار داشتم توی خونه و هم شبهای تابستون خوردن یک ماست و خیار خنک واقعا دلچسب بود . یادش به خیر سالهای پیش تقریبا 90 در صد تابستون رو شبها یا ماست و خیار می خوردیم یا نون و پنیر و هندونه یا خربزه یا انگور و یا حتی نون و پنیر و خیار . هم سبک بود هم خوشمزه . اونقدر در گیر کار شده بودم که زمان از یادم رفت . با صدای زنگ در به خودم اومدم و تازه به ساعت نگاه کردم . ساعت 9:30 شده بود . چه زود . بلند شدم چادر رنگیمو برداشتم و در رو باز کردم . با دیدن خانم جون پشت در بی اختیار حس خوبی توی وجودم روان شد و لبخند زدم . - سلام عزیزم . خسته نباشی . مشغول کار بودی ؟ - سلام خانم بزرگ . ممنون از محبتتون . بله مشغول بودم . بفرمایید تو . و خودمو کنار کشیدم که بیاد تو - نه عزیزم ممنون. اومدم دنبالت که برای شام بیای بالا . یه غذای ساده درست کردم با هم بخوریم . البته اگه شام نخورده باشی شرمزده گفتم : - مرسی. چرا زحمت کشیدید . من خودم یه چیزی می خوردم . مزاحمتون نمیشم - مزاحمت چیه ؟ من خودم بالاخره می خواستم شام بخورم . حالا با هم می خوریم . برای منم بهتره از تنهایی در می آم . - آخه ... لبخند زد : - آخه نداره . تا من می رم بالا میز رو بچینم تو هم آماده شو بیا بالا . منتظرم . فعلا وقتی رفت سریع پریدم یه پیاله بزرگ ماست و خیار مخصوص خودمو درست کردم تا ببرم بالا با هم بخوریم .خوشحال بودم از اینکه امشب رو هم تنهایی سر نمی کنم . با مانتو و شلوار و روسری رفتم بالا . وقتی در رو باز کرد پیاله رو گرفتم سمتش و با خجالت گفتم : - ببخشید دست خالی اومدم . پیاله رو از دستم گرفت و با دست دیگرش منو به آغوش کشید . از این حرکتش شگفت زده شدم . صداش هیجان زده و خوشحال به نظر می رسید : - اگه بدونی چقدر هوس ماست و خیار کرده بودم . می گن دعای شکم زود برآورده می شه . اما دعای دیگه من زودتر برآورده شده . بعد منو از خودش جدا کرد . منظورشو نفهمیدم . داشتم متعجب نگاهش می کردم که گفت : - مانتو و روسریت رو در بیار و بیا تو آشپز خونه و خودش به سمت آشپز خونه رفت . تازه فرصت کردم نگاهی به اطراف بندازم . اولین چیزی که حلب توجه می کرد فضای گرم و دلنشین سالن بود که به صورت کلاسیک مبله شده بود . سالن خونه تقریبا دو برابر سالن من متراژ داشت و می دونستم که سه خوابه است . روی دیوارها هم پر بود از تابلوهای نقاشی بزرگ و زیبا . از همه جالب تر آشپز خونه اش بود که بر خلاف آشپزخانه های امروزی اپن نبود و این برام مایه تعجب بود . البته بعد از خانوم جون علتش رو پرسیدم. که گفت خودش موقع ساخت این درخواست رو داده . بعد اضافه کرد با این آشپزخانه های اپن آدم حس می کنه چربی به کل خونه سرایت می کنه . ضمن اینکه آدم توشون راحت نیست . همونطوری که ایستاده بودم و به اطراف نگاه می کردم حس کردم از بودن در اونجا خیلی خوشحالم . حسی که واقعا نمی دونستم از کجا ناشی می شه ! هنوز مانتو و روسریم رو در نیاورده بودم که زنگ خونه به صدا دراومد . یه لحظه تپش قلبم بالا رفت .نکنه شکیباست ؟ صدای خانم بزرگ از آشپز خونه اومد که ازم خواست در رو باز کنم . دوباره روسریم رو سر کردم و رفتم تا در رو باز کنم . شهرام قابلمه به دست و سروناز کنارش پشت در ایستاده بودند . با دیدن من شهرام خندید و گفت : - نمی دونم برای خانم بزرگ خوشحال باشم که همدم پیدا کرده یا برای خودمون ناراحت باشم که فراموشش شدیم با خنده سلام کردم و کنار ایستادم تا وارد شن . حالا خانم بزرگ هم اومده بود تو سالن . - ا شهرام تویی ؟ سروناز جون بیا تو عزیزم چرا دم در ایستادی . شهرام به شوخی و با لحن دلخوری گفت : - خانم بزرگ تنها تنها مهمونی می گیری ما رو دعوت نمی کنی ؟ داشتیم ؟ همدم جوون پیدا کردی ما پیر و پاتال ها رو فراموش کردی ؟ خانم بزرگ خندید و گفت : - دعوت کدومه مادر. دیدم بهار جون تنهاست . گفتم شب اولی اینجا دلش نگیره بیاد با هم شام بخوریم . حالا هم خیلی خوب کردید اومدید . اگه میدونستم دوست دارید با ما باشید بهتون می گفتم . این قابلمه چیه ؟ غذا هست به اندازه کافی شهرام که داشت قالبمه رو می برد سمت آشپز خونه گفت : - نه دیگه سروناز امشب هوس ماکارونی کرده بود من براش ماکارونی پختم . دو ساعته پای گاز بودم . سروناز گفت : - شهرام جون عزیزم اینو می گی دیگه هیچ کس رغبت نمی کنه به غذا دست بزنه . نه بهار جون خیالت راحت دست پخت خودمه . به خوبی دست پخت خانم جون نیست اما حداقل با خیال راحت می تونی بخوری . همگی با هم رفتیم به سمت آشپز خونه . در حالیکه دور میز می نشستیم شهرام گفت : - حالا خوبه من پیازهاشو سرخ کردم برات . ای خدا این خانمها چرا اینقدر قدر نشناسن . خانم جان مگه اصل غذا پیاز داغ نیست ؟ سروناز با حرص گفت : - وای شهرام یکی ندونه فکر می کنه چه کار کردی ؟ پیازهاشو که خودم خورد کردم ریختم توی ماهیتابه تو فقط هم زدی . به این میگن سرخ کردن ؟ - پس چی ؟ چی می گن ؟ بالاسرشون بودم تا سرخ شن دیگه - اصل کار پیاز خوردن کردن که جنابعالی همیشه از زیرش در می ری . - ببخشید بنده دستگاه چند کاره برات گرفتم که این کارهارو انجام ندم . به من چه خوشت نمیآد ازش استفاده کنی . - خیلی هم خوب استفاده می کنم اما پیاز رو خوب خورد نمی کنه . له می کنه . خوشم نمی آد . - من که نباید جور خوش نیومدن شما رو بکشم ، عزیزم. سروناز با عصبانیت گفت : - چه گیری کردم از دست این . اصلا مگه من ازت می خوام تو پیاز خورد کنی ؟ شهرام دست به کمر جواب داد : - بله ؟ پس دو ساعته سر چی داریم بحث می کنیم ؟ - من فقط می گم بی خودی سند پختن غذا رو به نام خودت نزن . همین - چرا نزنم ؟ وقتی دو ساعت پای گاز بالاسرش بودم سروناز که دید بحث کردن فایده نداره پوفی کرد و سرش رو به طرفین تکون داد . من و خانم بزرگ خنده امون گرفته بود . یاد کل کل بین خودم و شکیبا افتادم . اما این کجا و اون کجا . چند روزه ندیدمش ؟ سه روز ؟ پس چرا اینقدر دلتنگش بودم ؟ اون شب اطلاعات نسبتا دقیقی هم از بچه های خانوم جون که مادر شکیبا و مادر شهرام و یک پسر دیگه می شد ، پیدا کردم . پدر و مادر کسرا هر دو سالها پیش ، زمانیکه کسرا دانشجو بوده ؛ در سانحه ای از دنیا رفتند . اونها دو فرزند داشتند ، کارین و کسرا ! کارین فرزند بزرگشون بوده که از سالها پیش انگلیس زندگی می کرده و همونجا موندگار شده و کسرا هم فرزند دوم . مادر شهرام که در واقع دومین فرزند خانوم جون محسوب می شه هم به همراه شوهرش و بقیه فرزندان مجردش کرمان زندگی می کردند . خانوم جون به جز این دو دوختر ، یک پسر هم دارشت . همونی که توی انگلیس پزشک بود و کارهای پذیرش بابا رو توی بیمارستان محل کارش جور کرده بود . باورش سخت بود که اولین باره در جمع این آدمها هستم و دارم همراهشون غذا می خوردم . اونقدر راحت و صمیمی برخورد می کردن که حس می کردم مدتهاست می شناسمشون و در کنار هم هستیم . باید بگم اون شب یکی از خاطره انگیزترین شبهای زندگی من شد . یک شب به یاد ماندنی در کنار چند تن از بهترین آدمهایی که تو زندگیم دیده بودم و بعدها به سبب شرایط خیلی بیشتر به من نزدیک شدن . فضای شاد صمیمی و گرم اون شب اونقدر تو روحیه ام تاثیر مثبت داشت که تمام ناراحتی های اون چند وقت رو از وجودم پاک کرد و شب با روانی آرام و تنی خسته خیلی راحت اولین شب تنهایی مو به سر کردم .
سه شنبه شد و هنوز از شکیبا خبری نشده بود . دلم بی تاب بود و ذهنم مدام به سمتش پر می کشید . فردا قرار بود عقد کنم و دلم می خواست قبل از این اتفاق یکبار دیگه شکیبا رو ببینم . انگار که قصد وداع داشته باشم . بالاخره برای مدتی نامعلوم این آخرین دیدارم به عنوان یک دختر مجرد محسوب می شد که اونم ازم دریغ کرد. تازه بعدش هم که طلاق می گرفتم دیگه وضعیتم مثل الان نبود . خدایا نکنه اصلا نبینمش ؟ نکنه برای همیشه رفته باشه ؟ نه من تحمل ندارم . خدایا قول میدم تمام تلاشم رو بکنم تا فراموشش کنم فقط آهسته آهسته . نه اینطوری یکباره . قلبم طاقت نداره . وجودم بی قرار ه . بذار عشقش ذره ذره از وجودم بره بیرون . خداوندا امشب برگرده تا برای آخرین بار سیر ببینمش . تمام دعاهام بی فایده بود . سه شنبه شب هم اومد ورفت و صبح چهارشنبه که چشم باز کردم حس کسی رو داشتم که بعد از ظهر باید اعدام می شد . دلم به حال خودم سوخت . بقیه دخترها چطور روز عقدشون رو می گذرونن و من چطور . بسه دیگه بهار . چقدر غر می زنی . خسته نشدی ؟ خودت این راهو انتخاب کردی ، یادت که نرفته ؟ تازه مگه قراره واقعا به عقد کسی در بیای . اینها همه اش فیلمه . فیلم ! نکنه باورت شده که جدی جدی داری شوهر می کنی ؟ چقدر ضعیف النفسی تو دختر . یه کم محکم باش . کمی بیشتر از یه کم ! در عوض بابات سالمه . داری می ری ببینیش . خوشحال نیستی ؟ روبروی آینه روشویی ایستاده بودم و با خودم حرف می زدم . لبخندی از سر اجبار زدم و سعی کردم به این موضع فکر کنم که همه اینها یه روزی تموم می شه و اوضاع به روال سابق برمیگرده . من دوباره بر می گردم دانشگاه ، بابا سر کار و مامان کماکان جمعه شبها آش رشته می پزه و من مثل قبل با بهناز سر هر مساله ای اختلاف نظر دارم و ... صدای زنگ در رشته افکارمو چاره کرد و به سرعت از روشویی بیرون اومدم . در حین باز کردن در نگاهی هم به ساعت انداختم . وای ساعت 10 شده . چطور تونستم این همه بخوابم ؟ خوب شد مرخصی گرفتم امروز رو .بهناز پشت در بود . قرار بود بیاد اینجا تا کمک کنه آماده شم . با دیدن قیافه خواب آلودم گفت : - خاک بر سرم تو هنوز خوابی ؟ ساعت 10. اگه هیکلت نصف کارایی زبونت رو داشت خیلی بهتر می شد . اخم کردم و گفتم : - بهناز شروع نکن . می دونی که اول صبحی اخلاقم سگیه ! یه چیزی می گم ناراحت می شی - بی خود کردی . کدوم عروسی رو دیدی صبح روز عقدش اینقدر بدعنق باشه . - بهناز یه بار دیگه این کلمه رو بگی خودت میدونی ها خندید و گفت : - کدوم کلمه ؟ با بی علاقگی دستمو تکون دادم : - برو بابا . پس مهتاب کجاست ؟ - گذاشتمش پیش مامان رضا . گفتم امروز جایی کار دارم . برو دست و روتو بشور یه چیزی بخور بیا اصلاحت کنم بعد برو حمام . - حوصله ندارم . همینطوری هم خوبه . واسه کی باید خوشگل کنم . دست به کمرش زد و گفت : - واسه خاطر دل عمه من . بعد انگشت اشاره اش رو به نشانه تهدید بالا آورد : - ببین بهار یه امرور رو مثل دخترهای خوب و موقر باش و زبون به کام بگیر و به حرف بزرگترت بگو چشم . وگرنه به جون مهتاب کاری می کنم که همه چیز به هم بخوره . میدونی که از اولشم دل خوشی نداشتم . ولی حالا ... اجازه ندادم حرفشو کامل کنه و گفتم : - چی می گی تو ؟ من که با خوشگل کردن مشکلی ندارم . دلم نمی خواد پیش اون مرده که تا الان حتی حاضر نشده یه ملاقات با من داشته باشه ضایع شم . فکر کن فقط من خوشگل و ملنگ برم محضر و با یه آدم بی ریخت و مشنگ روبرو شم . بعد یارو پیش خودش فکر می کنه از ذوقم اینطور خوشگل کردم . بهناز اومد نزدیکم و در حالیکه با پشت دستش صورتمو نوارش می کرد گفت : - دقیقا واسه همین می خوام خوشگلت کنم .تا مثل سگ پشیمون شه که چرا زودتر از اینها به دیدنت نیومده ! می دونستم بهناز بالاخره حرفش رو به کرسی می نشونه و برای همین بیشتر مخالفت نکردم . بهناز این بار ابروهامو کاملا متفاوت برداشت . از قد ابروم کوتاه کرد به گونه ای که انتهای ابروهام بالاتر رفته و فاصله شون تا چشمم زیادتر شده بود . باورم نمی شد با یه اصلاح اینقدر تغییر کنم . انگاری چشمهام یه جلوه دیگه ای پیدا کردن و کشیدگی چشمهام بیشتر مشخص شد . بهناز می گفت : - همیشه به این فاصله زیاد چشم و ابروهات حسادت می کردم . در جوابش گفتم : - منم به درشتی و سیاهی چشمات بهناز : - منم به این گونه های برجسته ات - منم به این بینی خوشگل قلمی ات - حرف بی خود نزن . بینی هر دوتامون شبیه همه - نخیرم مال تو قشنگتره - برو از هر کی می خوای بپرس بهت می گه بینی هامون کاملا شبیه . بعدشم مگه نگفتم یه امروز رو حرف گوش کن و بگو چشم خندیدم و گفتم : - چشم - آفرین دختر خوب . حالا پاشو برو سریع دوش بگیر بیا موهاتو سشوار کنم - سشوار واسه چی دیگه ؟! - هیس . حرف نباشه . بدو برو ببینم تا ظهر به شوخی و خنده و سر به سر گذاشتن گذشت و من حالم خوب بود . اما از ساعت 2 انگاری یکی شروع کرد تو دلم چنگ انداختن ؛ درست زمانی که حاضر و آماده روبروی آینه قدی ایستاده بودم و به تصویر خودم خیره شدم. بهناز یه ماچ از گونه ام گرفت و گفت : - فدات بشم که اینقدر ماه شدی راست می گفت خیلی خوشگل و دوست داشتنی شده بودم . یه بلوز و دامن شیری رنگ تنم بود که قرار بود روش فقط مانتو بپوشم . بهناز گفت امروز دیگه نمی خواد چادر مشکی بپوشی . بلوزم آستین بلند اما نسبتا جذب بود . دامنم هم با اینکه بلند بود اما باز هم فرم اندامم رو نشون می داد تنها ایرادش این بود که آستری دامن کمی تنگ بود و پاهام اون زیر به هم چسبیده بود ! این دامن مال بهناز بود که به خاطر من کمی کوتاه و تنگش کرده بود . در جواب بهناز ، لبخند بی جونی زدم و بدون فکر گفتم : - نکنه کچل و تپل باشه ؟ وای من از مردای کچل و تپل بدم می آد . تصورش هم بدنمو مور مور می کرد . بهناز منو به سمت خودش برگردوند و به چشمهام نگاه کرد : - اما من مطمئنم امروز با یه جنتلمن درست و حسابی طرفی . تو نگاه اول شیفته اش می شی . حالا ببین . فکر کردی آدمی که حاضر شده همچین کاری کنه می تونه یه آدم معمولی باشه ؟ می دونستم می خواد دلداریم بده . - تحمل شوهر پیر و بدریخت رو هم ندارم . بهناز خندید و گفت : - دعا می کنم پیر و خرفت و کچل و خپل باشه . خیلی بهت می آد یکی محکم زدم به بازوش : - دعا می کنم داماد خودت اینطوری باشه . ساعت 3 رضا هم اومد خونه من و هر سه با هم راهی محضر شدیم . همون نزدیکی ها بود . قرار محضرمون برای ساعت 3:30 بود و من دلم نمی خواست زودتر برسم ! در حال صحبت با بهناز بودم که وارد دفتر محضر شدیم . از دیدن افرادی که اونجا نشسته بودند می خواستم وارد نشده برگردم و فرار کنم . دهانم باز بود و با تعجب به خانم بزرگ و شهرام و سروناز خیره شدم . انگار آب سردی از سر تا پام ریختن . بدنم یخ کرد و انگشتای دستم مور مور شد . خدایا اینها اینجا چه کار می کنن ؟ یعنی فهمیدن ؟ از کی ؟ حتما از شکیبا . ای شکیبای نامرد . حالا برای چی اومدن ؟ شاید شاهدای عقدن . شاید هم اصلا واسه یه مراسم دیگه اینجان . نه نه حتما برای عقد من اومدن . پس خود شکیبا کجاست ؟ چرا اینها رو فرستاده و خودش نیومده ؟ خدایا کمک کن سرپا باشم و غش نکنم. بهناز و رضا هم دست کمی از من نداشتن منتها بهناز زودتر از ما دست و پاشو جمع کرد و رفت جلو برای احوالپرسی . من اما همچنان به کف زمین میخکوب شده بودم . بعد از لحظاتی خانم بزرگ اومد سمتم . مغزم هنوز در حال پردازش بود و به نتیجه ای نرسیده بود که صدای خانم بزرگ رو شنیدم - سلام عزیزم امیدوارم ناراحت نشی از اینکه ما از موضوع خبردار شدیم . در واقع ما به عنوان شاهدان عقد اینجاییم . نگران هیچ چیز نباش . این موضوع فقط بین همین افرادی که اینجا هستن می مونه . بعد در حالیکه صورتمو می بوسید گفت : - ماشالا چقدر ناز شدی . البته بودی . ولی حالا مثل فرشته ها شدی . سروناز هم حالا کنار من بود . بعد از خانم بزرگ صورتمو بوسید . - ببخشید که زوتر بهت نگفتیم . ترسیدیم ناراحت شی . البته تقصیر کسرا شد . اون اصرار داشت تا امروز همه چی مخفی بمونه . خدایا اینها چی داشتن می گفتن ؟ از چی حرف می زدن ؟ چی مخفی بمونه ؟ به نظر می رسه که همه محله خبردار شده باشن . با نگرانی سرتاسر اتاق رو از نظر گذروندم تا کسی رو از قلم ننداخته باشم . فعلا که همین سه نفرن ! خدا رحم کنه . یعنی به چند نفر دیگه گفته ؟ می دونستم ، می دونستم زهرش رو می ریزه . احمق . عوضی نامرد . به فامیلهاش گفت تا آبروی منو ببره . وگرنه چه لزومی داشت این مطلب رو عنوان کنه . از شدت بغض حتی نمی تونستم جواب سلامشون رو بدم . بهناز اومد سمتم و زیر بازومو گرفت و منو نشوند رو صندلی . معلوم بود عصبانیه .اما به خاطر من هیچ نمی گفت . خودم به اندازه کافی شوکه بودم . - حالت خوبه عزیزم ؟ چرا رنگت پریده ؟ صدای خانم بزرگ بود که با نگرانی به من چشم دوخته بود . سرمو بردم بالا و گفتم : - دیگه به کیا گفته ؟ - چی ؟ - آقای شکیبا دیگه به چه کسانی این موضوع رو گفته . قرار بود بین خودمون بمونه . قرار نبود کسی بفهمه . - الانم قرار نیست کسی به غیر از ما بفهمه . بغض بدی توی گلوم بود . با صدای زنگ داری گفتم : - اما قرار نبود شما هم خبردار بشید . هر چه کردم نتونستم جلوی ریزش اشکم رو بگیرم . بهناز یه طرفم و خانم بزرگ طرف دیگه ام نشسته بودن . خانم بزرگ با مهربانی دستامو گرفت و گفت : - نازنینم ما از فامیلای درجه یک داماد هستیم و داماد با ما زندگی می کنه . چه بخوای چه نخوای خبردار می شدیم . - چی ؟ با صدای فریاد مانندم رضا و شهرام که گوشه ای مشغول صحبت بودند هم به سمتم نظر انداختن . چشمهام داشت از کاسه در می اومد . این شکیبا داشت چه بلایی سر من می آورد ؟ پس داماد فامیلشونه و باهاشون زندکی می کنه؟ پس چرا من ندیدمش ؟ خدای من نکنه پسر معلولی دارن که از بقیه مخفیش کردن ؟ فکر اینجاشو نکرده بودم . حتما منو برای اون پسرشون گرفتن . آره . آره . خدایا چرا زودتر به عقلم نرسید ؟ پس برای همین بود شکیبا می گفت داماد نمی خواد منو بببینه . چون نمی تونسته . چون معلول بوده . چون اصلا اراده و عقل نداشته . خدایا چه کار کنم ؟ - منظورتون چیه ؟ داماد کیه اصلا ؟ خانم بزرگ خندید . از خونسردیش لجم دراومد . این زن اصلا بلد بود عصبانی یا هیجان زده بشه ؟ دستامو که هنوز بین دستاش بود محکمتر فشرد و گفت : - الان پیداش می شه . نگران نباش با غیض دستامو کشیدم و از جا برخاستم . نه من نمی تونستم شوهر معلول داشته باشم . حتی به صورت صوری . مطمئنم بعد از عقد شکیبا خوابهای طلایی دیگه ای برام می دید . رنگم از شدت ترس و شوک وارده پریده بود و دستام از عصبانیت می لرزید . به حسابت می رسم شکیبا که اینطور منو بازی دادی . نفسم داشت به شماره می افتاد . لعنتی . اینجا نه . صبر کن بریم بیرون بعد برای همیشه قطع شو . با نفسم بودم ! - ببخشید . من کلا منصرف شدم . بهناز پاشو بریم . خانم بزرگ و بهناز همزمان برخاستند . بهناز کاملا موافق بود . برای اینکه هیچ نگفت . سروناز که کمی دور تر نشسته بود وصدای ما به گوشش نرسیده بود با تعجب پرسید : - چی شده ؟ چرا بلند شدید ؟ جوابی ندادم . در عوض چشمهامو بستم تا خشمم رو کنترل کنم و نفسم رو منظم تر. دلم نم یخواست به این آدمها حرف نامربوطی بزنم .چون واقعا بی تقصیر بودن . نه کاملا ولی مقصر اصلی شکیباست . با اشاره بهناز رضا هم همراه ما شد . لحظه آخر قبل از خروج برگشتم و خطاب به شهرام گفتم : - می دونستم پسرخاله تون خیلی نامرده ولی فکر نمی کردم تا این حد اشک دوباره تو چشمام حلقه زد . شهرام همینطور هاج و واج به من نگاه می کرد تا لب باز کرد چیزی بگه برگشتم که از در خارج بشم که با شخضی سینه به سینه شدم . بوی عطر تلخ و سردش تو مشامم پیچید. برای لحظه ای مست و گیج با سر پایین بر جام ایستادم . این عطر . این بو . این شخص ... سرمو بردم بالا و باهاش چشم تو چشم شدم . انگار یکی از روی قله منو پرت کرد پایین . دلم هری ریخت و قلبم شروع به تپشهای تند و منحصر به فردش کرد . این همه مدت کجا بودی ؟ دم آخری دیگه برای چی اومدی ؟ خدایا چقدر دلتنگ این عطر و این نگاه بودم .
شک دوباره تو چشمام حلقه زد . شهرام همینطور هاج و واج به من نگاه می کرد تا لب باز کرد چیزی بگه برگشتم که از در خارج بشم که با شخضی سینه به سینه شدم . بوی عطر تلخ و سردش تو مشامم پیچید. برای لحظه ای مست و گیج با سر پایین بر جام ایستادم . این عطر . این بو . این شخص ... سرمو بردم بالا و باهاش چشم تو چشم شدم . انگار یکی از روی قله منو پرت کرد پایین . دلم هری ریخت و قلبم شروع به تپشهای تند و منحصر به فردش کرد . این همه مدت کجا بودی ؟ دم آخری دیگه برای چی اومدی ؟ خدایا چقدر دلتنگ این عطر و این نگاه بودم . اشک دیدمو تار کرده بود . قدمی به عقب برداشتم و آهسته گفتم : - خیلی نا مردی که اینطوری منو بازی دادی . انتظار هر چی رو داشتم جز این شکیبا متعجب اومد چیزی بگه که شهرام با صدای بلند گفت : - به به اینم از آقای داماد . کجا بودی بابا مجلس داشت به هم می خورد . بجنب که مرغ داره از قفس می پره . اول نگاهی به شهرام انداختم و بعد به پشت سر شکیبا زل زدم . داماد ؟ کو ؟ کجاست ؟ سرمو بیشتر خم کردم تا بلکه این داماد لعنتی رو که پشت شکیبا قایم شده بود ببینم .طفلی نگاههای متحیر و مبهوت بهناز و رضا که پشت سر من ایستاده بودند هم، بین من و شهرام و شکیبا در حال گردش بود . آخر سر بهناز با عصبانیت پرسید : - ما رو مسخره کردید ؟ پس این آقای داماد کجان ؟ شهرام یکدفعه قهقهه بلندی سر داد : - والا بهناز خانوم می دونستم همه این پسرخاله ما رو ریز می بینن . به خودشم گفته بودم ولی فکر نمی کردم دیگه اصلا نبیننش ؟ نمی فهمیدم چی می گه . مستاصل به آدمهای خاضر چشم دوختم : - یکی به ما بگه اینجا چه خبره ؟ همون لحظه عاقد در اتاقی رو باز کرد و نمایان شد : - خوب به سلامتی آقای داماد هم که رسیدن . خانومها و آقایون همه گی حاضرید برای انجام مراسم عقد ؛ یا منتظر کسی هستید هنوز ؟ خانوم بزرگ اومد کنارم . یه نگاه به شکیبا انداخت و بعد به من : - عزیزم . داماد به این برازندگی کنارت ایستاده . نمی بینیش ؟ چطور اون لحظه غش نکردم و از حال نرفتم خدا می دونه . برای آنی تمام حس های ممکن به سراغم اومد . ترس ، خشم شوق هیجان اضطراب دلشوره خوشحالی سرمستی ...نگاه گیج و مبهوتم رو به نگاه سرشار از لذت شکیبا دوختم . لبخند کجی روی لب داشت و با اشتیاق به من چشم دوخته بود . با لکنت به شکیبا اشاره کردم و گفتم : - داماد اینه ؟ تازه نگاهم افتاد به دسته گل کوچک و زیبایی که دست شکیبا بود .شهرام گفت : - مگه اینجا غیر از یه مرد مجرد ، مرد مجرد دیگه ای هم داریم ؟ صدای مغرور و خونسردش رو شنیدم : - البته اگه منصرف شدی مشکلی نیست . کلا قصد کرده همیشه با حرفاش آزارم بده . چطور می تونم منصرف بشم در حالیکه همسر صوری من کسیه که آرزوی همسریش رو توی خواب داشتم ؟ چطور می تونم فرار کنم در حالیکه تا همین یک ساعت پیش برای دیدنش پر پر می زدم ؟ خدایا یعنی من دارم زن این مرد جدی و عبوس و البته آزار دهنده می شم ؟ از فکرش هیجانی داغ توی تمام رگهای یخ زده تنم به جریان افتاد . نه نه من منصرف نشدم . من من با تمام وجودم می خوام همسر این مرد باشم حتی صوری و موقت . - من ... من ... فکر کردم که صدای عاقد بار دیگه بلند شد : - ببخشید اگه ممکنه زودتر ، بنده باید جایی برم کمی عجله دارم . خانم بزرگ گفت : - چشم حاج آقا یه لحظه اجازه بدید عروس و داماد آماده شن . الان می رسیم خدمتتون. کسرا چقدر دیر کردی مادر ؟ بسته رو آوردی ؟ - ببخشید یه کم طول کشید تا تونستم پیداش کنم. بفرمایید اینم بسته شما خانم بزرگ بسته رو گرفت و شروع به باز کردنش کرد . عروس و داماد ؟ یعنی من و شکیبا ؟ اونقدر شوک وارده بهم زیاد بود که حتی نمی تونستم خوشحالی رو حس کنم . بهناز کنارم ایستاد و آروم تو گوشم گفت : - حیف که دعام برآورده نشد و شوهرت کور و کچل و خپل از آب در نیومد ؟ اما خوب بد تیکه ای هم نیست ! خجالت و شرمزده به چشمای شوخ بهناز نگاه کردم . خانوم بزرگ با شتاب گفت : - بیا عروس گلم اینو سرت کن . زود باش عزیزم . و چادر رنگی خوش نقش و نگاری رو به سمتم گرفت . یه نگاه به شکیبا انداختم که روی من میخ شده بود و سرمو انداختم پایین . داشتم از خجالت آب می شدم . لبمو گزیدم . - چرا معطلی بهار جان . همه منتظرن . زود سرت کن صدای بهناز بود . چادر رو گرفتم و با کندی سرم کردم . انگار همه عجله داشتن جز من و البته شکیبا که بر خلاف همیشه که زود از کوره در می رفت این بار به کندی و معطلی من ایراد نمی گرفت و با صبر و خوصله و شاید هم دقت بهم چشم دوخته بود . چادر رو که سر کردم شکیبا دست گل رو به سمتم گرفت . وقتی پرسشگر نگاهش کردم ، شانه ای بالا داد و برای اینکه خودش رو مبرا کنه گفت : - سفارش خانم جونه . ناراحت شدم . دست خودم نبود . انگار یادم رفته بود تمام این مراسم یک نمایش مسخره بیشتر نیست .مثلا انتظارم داشتم دسته گل رو با عشق تقدیمم می کرد ؟ با بی تفاوتی گفتم : - پس بدید دست خانوم جون بهم بده . خواستم رومو برگردونم و برم که گوشه چادرمو گرفت و منو نگه داشت . همه داشتند به سمت اتاق عقد می رفتند . نگاهم کرد و آروم گفت : - الان وقت این لج و لجبازی ها نیست . بگیر خواهش می کنم . توی نگاهش خواهشی بود که تا حالا ندیده بودم . برای همین بدون مقاومت بیشتر دست گل رو از دستش گرفتم و به اتفاق هم به بقیه افراد حاضر توی اتاق عقد پیوستیم . خدایا خواب نباشم یه بار ؟ نکنه چشم باز کنم و ببینم که توی رختخوابم و همه اینها رویای شیرینی بوده که توی خواب دیدم ؟ یه لحظه با ترس چشمامو باز کردم و نفسی از سر آسودگی بیرون دادم . من و شکیبا کنار هم سر سفره عقد نشسته بودیم . از توی آینه به شکیبا نگاه کردم . اون هم نگاهش به من بود . لب زیرینم رو از خجالت گزیدم و نگاهمو دادم پایین . کم کم داشتم از شوک زدگی بیرون می اومدم و هیجان و ترس و اشتیاق تمام وجودمو در بر می گرفت . زیر چشمی شکیبا رو براندازش کردم . صورتش رو اصلاح کرده بود و موهای پرپشت و کوتاهش رو با کمی ژل به سمت بالا و کمی متمایل به راست شانه زده بود . کت اسپرت مشکی و شلوار جین تیره به همراه پیراهن مردانه سفید تنش بود . جذابیت و برازندگی از سر و روش می بارید . حتی با وجود تیپ اسپرتش ؛ کاملا مردونه و پرنفوذ به نظر می رسید . نفسم داشت بند می اومد . منتها از شوق و هیجان و اضطراب . خداکنه خواب نباشم. اگه هم هست هرگز بیدا نشم . با صدای عاقد که برای بار سوم می پرسید وکیلم ؟ با صدای لرزانی گفتم : - با اجازه بزرگترای مجلس و البته بابا و مامانم که اینجا نیستن ، بله . همه کف زدن . شهرام داشت با موبایلش فیلم می گرفت . بهناز اشک تو چشماش حلقه زده بود .خانوم بزرگ هم اومد کنار ما و در جعبه ای رو باز کرد و گردنبند زیبایی رو از توش در آورد : - بهار جان قابلت رو نداره عزیزم . امیدوارم خوشبخت شی . سرخ شدم . این کارار یعنی چی ؟ چرا طوری برخورد می کنن که انگار یه عقد واقعیه . - آخه ... خانوم جان این کارا نیازی نیست . شما که می دونید خانوم بزرگ لبخند زد : - اشکال نداره عزیزم . تا هر زمان که باشه تو عروس گل خودمی . تا اون موقع هم دلم می خواد این گردنت باشه . خصوصا که به خاطر شرایط امکان خریدن حلقه نبود . حالا دوست دارم این به عنوان نشون تو گردنت باشه . کسرا جان مادر چشام نمیبینه . می تونی خودت ببندیش ؟ کسرا گردنیند رو گرفت و قفلش رو باز کرد . نگاه مستاصل و خجولم رو دوختم به کسرا که حالا می خواست گردنبند رو به گردنم بندازه . چرا اون هیچی نمی گفت ؟ چرا مخالفت نمی کرد که این مراسم همه اش نمایشیه ؟ نگاه کسرا لحظه ای با نگاهم تلاقی کرد و بعد با صدای آرومی گفت : - اجازه میدی ؟ این صدای آروم با اون لحن همیشه دستوری فرق می کرد . داشتم از گرمای شوق و هیجان ذره ذره آب می شدم . بهناز که حالا کنارم ایستاده بود بهم اشاره کرد چادر از سر بردارم .همین کار رو کردم و بعد و با شرم نگاهمو زیر انداختم و کمی خم شدم . کسرا هم کمی روی گردنم خم شد تا بتونه گردنبند رو ببنده . چقدر به من نزدیک بود ! دلم میخواست بوی عطر تنش رو با تمام وجود استنشاق کنم . خدایا بوی خوش عشق که می گن یعنی همینه ؟ بعد از اینکه گردنبند رو بست دوباره نگاهم کرد . منم دستپاچه تشکر کردم و دستمو بردم زیر روسری تا گردنبند رو بگیرم . سروناز هم بهم یه سکه تمام داد اما بهناز یه جفت گشواره بهم هدیه داد . با اعتراض گفتم : - بهناز . قرارمون این نبود خواهر نازنینم اشک تو چشماش حلقه زده بود . خم شد و محکم در آغوشم گرفت و بوسید . - ایشالا خوشبخت بشی بهار . بعد از پایان مراسم و امضاها و خارج شدن از محضر خانوم بزرگ برای شام همه رو به منزلش دعوت کرد . بهناز و رضا نپذیرفتند . رضا باید برمی گشت مغازه و بهناز هم می گفت حال مهتاب زیاد خوب نیست و نمی تونه بمونه. بنابراین قرار شد ، همون چند نفر باقی مانده برای شام بریم منزل خانوم جون. بعد هم سه تایی منو کسرا رو مجبور کردن تا با هم برگردیم خونه . من که از خدام بود منتها از کسرا هیچ عکس العملی که مبنی بر تمایلش به این امر باشه ، ندیدم ! این شهرام بود که پیشنهاد داد : - توی ماشین ما برای خانوم شما جا نیست . شرمنده . خودتون زخمتش رو بکشید . پس چی ؟ فکر کردی زن گرفتن الکیه ؟ حالا مونده تا بفهمی چقدر الکیه کسرا با اخم به شهرام گفت : - شهرام ! بعد خطاب به خانوم بزرگ ادامه داد : - خانوم جان شما همراه ما نمی آید ؟ - نه عزیزم . می دونی که سوار ماشین تو شدن برای من سخته . خیلی بلنده و زانوم اذیت می شه . شما برید مادر . اگه دوست دارید اول یه دوری بزنید بعد بیاید خونه . - نه دیگه یه راست می آیم خونه . من کلی کار دارم که باید انجام بدم . وقتی بقیه ما رو ترک کردند کسرا هم بدون توجه به من رفت به سمت ماشینش . منظورش اینه که از حالا تا شب می خواد بره خونه اش ؟ آره دیگه . مثلا می خواد بگه هیچ اشتیاقی به موندن با من نداره . حرصم گرفت . منم از همونجا که ایستاده بودم راهمو کج کردم برم سمت ماشین شهرام که وسط راه منصرف شدم . حالا این بشر بی عقله هر چی دلش می خواد می گه من جلوی بقیه آبرو دارم . خصوصا خانوم بزرگ . نمی شه دیگه برگردم . باید با خودش برم . ای بابا حالا کجا رفت یهویی حواسم نبود . با صدای بوق ماشین دیدمش که کنار پام ترمز کرد. بدون معطلی رفتم و در رو باز کردم اما همینکه خواستم سوار شم دیدم ای داد بیداد با این دامن تنگ چطوری از این ماشین شاسی بلند برم بالا ؟ یه کوچولو تلاش کردم اما نمی شد . اصلا امکان اینکه پاهامو کمی از هم باز کنم و روی کف ماشین بذارم وجود نداشت. اومدنی هم بهناز چادرشو گرفته بود جلوم و من کمی دامنم رو کشیدم بالا و سوار ماشین شدم .بدبختی کفشامم پاشنه داشت و زیاد باهاشون راحت نبودم . همینطور هاج و واج کنار در ماشینش ایستاده بودم که گفت : - چرا سوار نمی شی ؟ خجالت زده نگاهش کردم و موندم چی بهش بگم : - من ... من با ماشین آقا شهرام اینا می آم . شما برین . با این حرف اخماشو کرد تو هم و گفت: - یعنی چی ؟ مگه می شه ؟ زود باش سوار شو ببینم ! با لحن دستوری جمله آخرش ؛ منم اخمام رفت تو هم و با عصبانیت گفتم : - اصلا حق با خانم جانه ، با این ماشین شاسی بلند مزخرفتون . گفتم که نمی آم ! و از حرصم در رو محکم به هم کوبیدم . خودم یه لحظه خنده ام گرفت از کار خودم . آخه من با اون سرو وضع ضایع وسط خیابون چه کار می خواستم بکنم . فکر کردم اونقدر غد و لجباز هست که گازشو بگیره و بره . مهم نیست یه دربست می گیرم و خودم برمیگردم خونه. بذار گورشو گم کنه نکبت ، با این اخلاق گندش . دیدمش که از ماشین پیاده شد و اومد کنارم ایستاد . انگاری واقعا عصبانی بود . عینک آفتابیش رو از روی چشمش برداشت و گذاشت روی موهاش و در حالیکه چمهاشو ریز کرده بود دست به کمر زد و گفت : - می شه بفرمایین مشکل جنابعالی دقیقا چیه ؟ قیافه حق به جانبی گرفتم : - من مشکلی ندارم . این ماشین جنابعالیه که دقیقا سرتاسر مشکله و نمیذاره که من سوارش شم ! - چرا اونوقت ؟ سعی می کرد صداشو بالا نبره . اشاره به دامنم کردم و گفتم : - به خاطر این . دامنم تنگه و نمی تونم از ماشین برم بالا . یه نگاه متعجب به دامنم انداخت و بعد به خودم . چند لحظه طول کشید تا متوجه شد منظورم چیه . سری تکون داد و کلافه گفت : - من نمی فهمم شما خانومها چه اصراری دارید لباسهایی بپوشید که توش صد در صد احساس ناراحتی می کنید . حالا به جای اینکه فکر راه حل باشه ایستاده گوشه خیابون داره نصیحتم می کنه . در جوابش گفتم : - منم نمی فهمم شما آقایون چه اصراری دارید که سر از همه چی در بیارید . اونم مسائلی تا این حد ظریف و زنانه رو هیچ سررشته ای ازش ندارید ؟ ابروهاش باضافه یه گوشه لبش به نشانه لبخندی زیرکانه بالا رفت . بعد با بدجنسی پرسید : - ببشخید مادمازل امکان داره شما ظرافت و زنانگی این مساله رو برام تشریح کنید تا سررشته بیاد دستم ؟ چون بنده واقعا بی تجربه و خامم ؟ نگاهش شیطنت بار و پر از اذیت و آزار بود . ای وای نکنه حرف نامربوطی زدم ؟ گوشه لبمو به دندان گرفتم و متفکر بهش چشم دوختم که ببینم چه حوابی بدم بیشتر از این ضایع نشم .اما خدا رو شکر کسرا دیگه ادامه نداد و در عوض گفت : - حالا بیا کمکت کنم سوار شی . وای می خواد چی کار کنه وسط خیابون ؟ نمی دونم چرا یه لحظه فکر کردم این کسرا اون کسرایی نیست که می شناختمش و انگاری عوض شده . بعد ناگهان از ترس اینکه دست از پا خطا نکنه ، اونم گوشه خیابون ، دستشو که برای کمک به سمتم دراز کرده بود پس زدم و یه قدم رفتم عقب : - همونجا وایسا ببینم . به من دست نمیزنی ها . همون لحظه 206 ی که توش سه تا پسر جوون بودن کنارمون ایستادن و یکی از پسرها گفت : - به به . مبارکه . می گن دعوا اول زندگی شگون داره . خانم اگه آقاتون دست بزن داره بپر بالا فراریت بدیم و بعد در حالیکه صدای ضبطشونو بلند تر کردن ؛ پاشونو گذاشتن رو گاز و در رفتن . این اتفاق انگار یه تلنگر بود به کسرا که برگرده به قالب قبلی خودش. همونی که من می شناختم و تا حالا دیده بودم . با خشم به سمتم برگشت و بعد از باز کردن در ماشین انگشت اشاره شو به سمتم نشونه گرفت : - به جان خانم جون اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی و بخوای ادا در بیاری ، ولت می کنم همینجا وسط خیابون ببینم چطوری می خوای با این وضع تا خونه بیای . معلومه با این دامنت تا پس فردا صبحم نمی رسی خونه . حالا بیا اینجا ببینم با دستش به نقطه ای که ایستاده بود اشاره کرد .خواستم کم نیارم برای همین منم گفتم : - به درک . فکر می کنی از تهدیدات می ترسم ؟ این بار واقعا از صدای فریادش ترسیدم : - بهت می گم بیا سوار شو تا اون روی سگم بالا نیومده از رگ گردنش که بیرون اومده بود فهمیدم اوضاع پسه و سریع رفتم سمتش . دسته گل رو با خشونت ازم گرفت و پرت کرد تو ماشین و بعد دست انداخت دور کمرم و به آنی مثل پر کاه بلندم کرد و نشوندم رو صندلی . دیگه فرصت اینکه خجالت بکشم یا اعتراض کنم رو هم نداشتم اونقدر که سریع و خشن عمل کرد . وقتی کنارم می نشست هنوز عصبانی بود . - از این به بعد اصطلاح "به درک " رو از دایره لغاتت حذف می کنی چون من بهش آلرژی دارم . فهمیدی ؟ نیم نگاهی انداختم بهش و با بی قیدی شانه دادم بالا و زیر لب طوری که بشنوه گفتم : - به درک ! از زیر چشم دیدم چهره اش رو برگردوند به سمتم . بعد دنده رو عوض کرد و با فشار پا روی پدال گاز ، ماشین مثل جت شتاب گرفت طوریکه به پشتی صندلی چسبیدم . - تو هنوز یاد نگرفتی با من چطور برخورد کنی ، نه ؟ اشکالی نداره ، از حالا به بعد فرصت خوبی دارم که خیلی چیزا رو یادت بدم . با اینکه توی اتوبان بودیم و شلوغ نبود اما سرعت زیادش ترس رو روانه وجودم کرد . - یواش تر . با پوزخند نیم نگاهی انداخت بهم و گفت : - پس یه راه کوتاه کردن زبونت اینه نه ؟ و با مهارت از بین دو تا ماشین لایی کشید و تنه من هم به همراه ماشین به چپ و راست متمایل شد . دستمو به دستگیره در گرفتم و با فریاد گفتم : - دیوونه روانی . اگه منو به کشتن بدی خودت می دونی ها نتونست جلوی خنده شو بگیره و پقی زد زیر خنده . خداوکیلی خودم هم خنده ام گرفته بود اما از ترس خنده رو لبم نمی نشست . - راست می گی ، اگه تویی که بعد از مرگت هم منو راحت نمی ذاری . اما نترس تو تا منو نکشی نمی میری . نگاهش کردم . منظورش چی بود . به آینه بغل نگاهی کرد و فکر کنم خواست دوباره از بین چند تا ماشین لایی بکشه که بی اراده با هر دو دستم دست راستش رو که روی دنده بود گرفتم و با التماس گفتم : - تو رو خدا یواش تر. من می ترسم . دارم سکته می کنم . با این کارم به سرعت برگشت و نگاهش رو دوخت به چشمهای مضطربم . خدایا نگاهش چرا فرق داره با همیشه ؟ برای چند لحظه هر دو به هم خیره شده بودیم . نگاهشو سر داد پایین به دستهامون! سریع دستمو پس کشیدم . اونم روشو برگدوند و با اخمی سنگین به روبرو خیره شد . چقدر دستهاش بزرگ و گرمه . کف دستهام هنوز ملتهب بود از تماسش . سرعتش رو کم کرد و رفت توی لاین وسط اتوبان . اصلا نمی دونستم داره کجا می ره ؟ حواسم نبود ازش بپرسم . چون محضر خیلی به خونه نزدیک بود در صورتیکه ما الان یه جایی طرفای شمال تهران بودیم . کنار خیابون نگه داشت و پیاده شد . نمی دونستم کجا می ره و دلم نمی خواست بپرسم . فرصت خوبی بود تا خودمو جمع و جور کنم . آفتابگیر ماشین رو دادم پایین و چهره مو تو آینه بررسی کردم . کمی دور چشمم به خاطر اشک سیاه شده بود که با دستمال کاغذی تمیز کردم . خدایی چشمهام خیلی گیرا شده بود با این مدل ابرو . دست بهناز درد نکنه . بعد از چند لحظه کسرا با سینی ای حاوی دو لیوان شیرموز برگشت . یکیشو داد دست من : - بخور بهش گفتم بیشتر شیرینش کنه تا فشارت برگرده سرجاش . تشکر کردم و لیوانو ازش گرفتم . کسرا در حالیکه نی رو به سمت لبش می برد گفت : - هر چی هیکلت ریزه است و وزنت سبکه ، در عوض زبونت فکر کنم دو متری باشه ! نی رو از دهنم آوردم بیرون و با پوزخند گفتم : - اگه همین زبون رو هم نداشتم که بعضی ها دیگه خیلی خوش به حالشون می شد . بعد یه لبخند مضحک زدم و با تکان سر ادامه دادم : - اینقدر خوشم می آد می بینم این زبونم بعضی ها رو عاصی کرده . و با لذت جرعه دیگه ای از نوشیدنم رو خوردم . کسرا که حالا به در سمت خودش تکیه داده بود و تنه اش کاملا به سمت من برگشته بود ، با پوزخندی مشابه من گفت : - زیاد خوشحال نباش . اونم تا چند وقت دیگه خودم کوتاهش می کنم . اونوقت ببینم چه کاری از دستت بر می آد . و لبخندی مضحک تر از من روی لبش نشوند . حرصم در اومده بود . اما سعی کردم کماکان با خونسردی جوابشو بدم : - توی خواب ؟ بعید می دونم حتی توی خواب هم بتونید . کسرا در حالیکه خود لیوان رو به لب برده بود ، نگاه مرموزی بهم انداخت و گفت : - خواهیم دید . بعد محتویات لیوان رو کاملا سر کشید و ادامه داد : - آوردمت اینجا که یه سری مسائل رو باهات در میون تا بعدا توی رابطه مون به مشکل برنخوریم ! بعد کمی مکث کرد تا مطئن بشه حواسم بهش هست : - مساله اول در مورد همکارهای شرکته که نباید حتی یک نفر از موضوع عقد و همینطور همسایه شدنمون خبردار بشن . در واقع به جز افرادی که امروز توی مراسم بودن هیچ کس دیگه نباید از ماجرا خبردار بشه . حتی فامیلهای دیگه من که احتمالا از حالا به بعد بیشتر می بینیشون . مساله دوم در مورد مسائل شخصی و رابطه بین ما از این به بعده. این عقد برای من فقط یه وسیله است که بتونم از این طریق به بابات کمک کنم که دلیلش برای خودم محفوظه . مسائل شخصی هر کس تا اونجا که مقدوره به خودش مربوطه و در صورت تمایل می تونه به اطلاع طرف مقابل برسونه . البته قطعا از حالا به بعد خصوصا با توجه به همسایه شدنمون رابطه بیشتری با هم خواهیم داشت . حتی ممکنه پات به رفت و آمدهای خانوادگی ما هم باز شه خصوصا که خانوم جون و شهرام اینا خیلی باهات احساس نزدیکی می کنن و منم مشکلی برای ارتباط بیشتر نمی بینم. فقط بازم ازت خواهش می کنم همه چیز بین خودمون بمونه . سومین مساله در مورد بعد از بازگشتت از سفره . به محض برگشتن از سفر بدون هیچ حرف و حدیثی طلاق می گیریم و از اون به بعد حتی مجبور نیستی دیگه توی شرکت من کار کنی . البته اگه خواستی می تونی بمونی منتها بعد از برگشتت فکر کنم دین من نسبت به پدرت ادا شده باشه و دیگه نیازی به وام هم نخواهی داشت . در ضمن باید بدونی از وام هم خبری نیست . فکر کن پول پیش خونه ای که از شهرام گرفتی و هزینه سفرت و انجام کارهای سفرت در واقع همون وامیه که قولش رو به بابات داده بودم . بنابراین کاملا بی حساب می شیم با هم . خوب تو مشکلی با این چیزهایی که گفتم نداری ؟ یا سئوالی ؟ یا حرفی اگه هست همین الان بگو . سرمو انداختم پایین و به فکر فرو رفتم . دلم می خواست بهش بگم با تمام حرفهات به جز اون قسمت بعد از بازگشت از سفر و طلاق موافقم . بهار از اولشم گفته بود نباید بعد از بازگشت از سفر ادعایی داشته باشی ؟ یادت باشه انتهای این رابطه به کجا ختم میشه بهار . نکنه از حالا به بعد می خوای با هر بار عنوان شدن مساله طلاق زانوی غم به بغل بگیری ؟ - نگفتی نظرت چیه ؟ با صدای کسرا سرم رو بالا آوردم و مصمم نگاهش کردم و مثل خودش جدی پاسخ دادم : - با تمام حرفاتون موافقم . حرف خاصی هم ندارم که بزنم . فقط ... فقط ممنون از اینکه کمکم می کنید کسرا لبخندی زد و گفت : - چه عجب ! ما یه بار از شما یه تشکر شنیدیم ! حوصله نداشتم جوابش رو بدم برای همین سرم رو به سمت شیشه برگردوندم و نگاهم رو به پیاده رو دوختم . کسرا هم بحث رو ادامه نداد و با روشن کردن ماشین به سمت منزل حرکت کرد . تا خونه دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و هر کس توی سکوت در افکار خودش غوطه ور بود . کسرا رو نمی دونم اما من پکر و دمغ شده بودم . برخلاف لحظه های اول عقدمون . بعد فکر کردم چقدر امروز احساسات و عواطفم فراز و نشیب داشتن . نه به اول صبح که از خواب بیدار شدم ، نه به وقتی که توی محضر نگاهم به اقوام کسرا خورده بود ، نه به وقتی کسرا رو دیدم و نه به حالا که با شنیدن اتمام حجت کسرا تمام باد هیجان و شوقم یکباره خالی شده بود !
توی پارکینگ بدون کلمه ای حرف به از ماشین پیاده شدم . خدا رو شکر موقع پیاده شدن نیاز به کمکش نداشتم چون با جفت پا پریدم پایین البته کمی زانوهام درد گرفت ولی بهتر از کمک گرفتن از کسرا بود . به هیچ وجه نباید به کمکهاش دل ببندم و کاری کنم که بشه تکیه گاهم .به محض اینکه رسیدم خونه خانوم جون زنگ زد که برم بالا . سرم درد می کرد و حوصله نداشتم . کاش ولم میکردن به حال خودم . لباسهای مهمونی رو از تن درآوردم و مستاصل به کمد لباسهام خیره شدم . آخه من خیلی لباسهای خاص و درست حسابی نداشتم . بیشتر مهمونی ها با مانتو یا حتی چادر بودم و پیش نمی اومد که لباس مناسبی برای جمعهای مختلط داشته باشم . تنها گزینه ای که داشتم پوشیدن یه شومیز نسبتا بلند بود با شلوار جین . یادم باشه در اولین فرصت فکر چند درست لباس باشم برای خودم . اما خوب شومیزم واقعا خوش رنگ و خوش مدل بود . چون ترکیب رنگش به رنگ چشمهام می اومد . موهامو که از ظهر با کش بسته بودم، باز کردم و دوباره شونه زدم و بالای سرم با یه کلیپس کوچولو بستم . به گردنم و نبضم عطر زدم و دست اخر وقتی یه روسری سبز زیتونی سرم کردم واقعا از خودم رضایت داشتم . همزمان با من شهرام و سروناز هم پشت در خونه خانم جان بودند و هر سه با هم وارد شدیم . خانم جون انگار که من واقعا عروسش باشم مدام در آغوشم می گرفت وبوسم می کرد . عملا هم مسئولیت مهمانداری رو به من واگذار کرده بود . آخه دیگه عروسش شده بودم ! از خدا که پنهون نیست بذار از خلق خدا هم پنهون نباشه که منم جو زده شده بودم و حس خیلی خوبی از این رفتارهای خانم جون داشتم . البته تا قبل از اینکه کسرا پاشو تو خونه بذاره و یاد حرفای آخرش توی ماشین بیافتم . از قضا وقتی در زد من نزدیکترین فرد به در بودم و ناچار شدم خودم در رو باز کنم . یه نفس عمیق کشیدم و حسابی قیافه گرفتم و بعد در رو باز کردم . با اینکه به محض دیدنش از ترس اینکه صدای گرومب گرومب قلبمو نشنوه می خواستم بزنم به چاک ، منتها خیلی زیاد جلوی خودمو گرفتم . آخه یه تی شرت آبی نفتی پوشیده بود که بیشتر از پیراهن مرودنه هیکل خوش فرمش رو نشون می داد . اونقدر تو فکر این بودم که خودمو لو ندم بدتر یادم رفت از جلوی در برم کنار بتونه بیاد تو . یه کم که گذشت موذیانه و طلبکارانه گفت : - اجازه می فرمایید ؟ سعی کردم کم نیارم یه ابرومو دادم بالا و پرروتر از خودش گفتم : - این همه جا که رد شید . بفرمایید و کمی خودم رو کشیدم کنار . به محض ورودش همه به احترامش از جا برخاستن . با دیدن این صحنه دلم آب شد از تصور اینکه این شخص همسر قانونی و عقدی منه و البته لحظه ای بعد حسرت دنیا جمع شد تو دلم که ای کاش واقعا همسرم بود! همینطور داشتم نگاهشون می کردم که خانم جون منو صدا کرد تو آشپزخونه . - بهار جان زحمت می کشی برای کسرا چایی ببری ؟ از خدا خواسته قبول کردم . یاد اون روز افتادم که خانم جان اومده بود شرکت . امروز دومین باری بود که برای کسرا شخصا چایی می ریختم و می بردم . خانم جان خودش زودتر از من از آشپز خونه خارج شد و من سینی حاوی یک فنجان چای رو در دست گرفتم و خارج شدم . مستقیم رفتم به سمت کسرا . حواسش به من نبود و داشت با شهرام حرف میزد که با بفرمایید من توجهش جلب شد . نیم نگاه گذرایی به من انداخت و چایش رو برداشت . خواستم سینی رو برگردونم به آشپزخونه که خانم جان گیرم انداخت : - بهار جان مادر حالا که زحمت کشیدی لطف کن برای همه میوه بگیر . دستت درد نکنه عزیزم . سینی رو روی میز گذاشتم و به جاش ظرف میوه خوری سنگین رو برداشتم . من نمی دونم چرا این پیرزنها علاقه به ظرف وظروف سنگین دارند . اول از همه برای خانم جون گرفتم که گفت میل نداره نفر بعدی کسرا بود که درست وسط نشسته بود و روبروش میز مبل قرار داشت . بعد از تعارف به کسرا خواستم از فضای مابین کسرا و میز مبل رد شم که یه لحظه پام گرفت به پای کسرا و تعادلمو از دست دادم و به سمت زمین سرازیر شدم وزیر چونه ام خورد به لبه میز و دردی عمیق توی تمام جونم پیچید . از شدت درد و خجالت ناشی از آّبروریزی اشک تو چشمام جمع شد . خصوصا وقتی همه دورم جمع شدند و با نگرانی می خواستن محل صدمه دیده رو ببینن دیگه تحمل نکردم و با لبهایی لرزان شروع به گریه کردن کردم . درست مثل بچه ها ! به شدت متنفر بودم از اینکه اینطوری مثل بچه ها گریه ام بگیره اما واقعا نمی تونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم . منو نشوندن رو مبل و سروناز رفت برام آب قند بیاره و خانوم جون هم چند تا دستمال کاغذی مچاله کرد و گرفت زیر چونه ام تا کمی جلوی خونریزی رو بگیره . وقتی دستمال کاغذی ها رو می ذاشت ، محل زخم یکباره تیر کشید و ناخودآگاه دستم رفت به سمت دست خانوم جون که پسش بزنم که میانه راه کسرا مچم رو گرفت : - دست نزن بذار خونش بند بیاد با ناله گفتم : - خیلی می سوزه خانوم جون پیشونیم رو بوسید و با لحن سرزنش باری نسبت به خودش گفت : - الهی بمیرم . تقصیر من شد . کسرا حالا مقابلم زانو زد : - خانوم جون یه لحظه دستمالها رو بردارید جای زخم رو ببینم . بعد خودش طرف دیگه چونه مو که سالم بود گرفت و چونه امو بالا داد - نظرت چیه کسرا ؟ ببریمش بیمارستان بخیه اش کنن ؟ شهرام که کنار کسرا به محل زخم چشم دوخته بود؛ گفت : - بخیه نشه بهتره . جاش می مونه . نیست کسرا ؟ خانوم جون اما اصرار داشت حتما بریم بیمارستان - نه بهتره ببریمش بیمارستان دکتر ببینه . کسرا در حالیکه هنوز با دقت زخمم رو بررسی می کرد جواب داد : - نه خانوم جون . زخمش خیلی عمیق نیست . بهتره بخیه نشه . خودم همینجا پانسمانش می کنم . وسایل پانسمان دارید ؟ خانون جون جواب داد : - نه ندارم . مطمئنی نیازی به بیمارستان نیست ؟ آخه صورتش که زخمی نشده . بخیه هم بزنن پیدا نمی شه کسرا در حالیکه از جاش بلند می شد گفت : - نیازی نیست . اگه خوب بخیه نزنن ممکنه آثارش توی صورتش هم بمونه . سروناز مضطرب گفت : - هنوز داره خون می آد . کسرا جواب داد : - اشکال نداره . تا من می رم وسایل پانسمان رو از خونه ام بیارم شما روی زخم رو با دستمال بگیرید تا خونریزیش کمتر شه . کسرا که رفت از خانوم جون خواستم بذاره خودم دستمالها رو بگیرم . محل زخم به شدت درد می کرد و خانم جون بدون اینکه حواسش باشه به خاطر جلوگیری ازخونریزی محکم اون قسمت رو فشار میداد . خانوم جون هم بلند شد و رفت که دستمال تمیزی رو نمدار کنه تا باهاش خونی رو که روی گردنم ریخته بود و یقه لباسم رو هم کثیف کرده بود ؛ پاک کنه . کسرا وقتی برگشت اومد مقابلم و در کمال ناباوری دستمو گرفت و بلندم کرد : - پاشو بریم تو روشویی حتی با اون حالم ، قلبم مالش رفت و با چشمهای گرد شده از تعجب همراهش کشیده شدم . سروناز و شهرام با اینکه متوجه موضوع شدن سعی کردن خودشونو به اون راه بزنن . دستم تو دست کسرا بود که خانوم جون به سالن برگشت : - کجا ؟ - می برمش تو روشویی که اطراف زخم رو هم با آب و پنبه تمیز کنم . - کسرا آب نزنی به زخم یه بار - حواسم هست . دور و برش رو تمیز می کنم فقط . - باشه پس چیزی نیاز داشتی صدام کن - چشم وقتی وارد روشویی شدیم ، با تحکم گفت : - روسریتو بردار نمی دونم چرا وقتی اینطور بهم دستور می داد حس لجبازی منم تحریک می شد . - دکتر نیستی که بهم محرم باشی ! بر نمی دارم . با بی حوصلگی سری تکون داد و گفت : - بهار ! الان وقت کل کل کردن نیست . نمی فهمی ؟ داشتم پس می افتادم . بهار ! به من گفت بهار ؟ با دهان باز نگاهش می کردم که با ابروهایی گره خورده گفت : - با تو نیستم مگه ؟ روسری رو از سرت بردار . اینطوری نمی شه . قلبم هنوز از هیجان پر تپش بود ،اما کرم لجبازیم هنوز آروم نگرفته بود : - نمی خوام . یا می ریم دکتر ، یا همینطوری با روسری اگه می تونی پانسمان کن . در یک حرکت آنی و خشن روسری رو از سرم کشید و به همراهش کلیپس کوچکم که به زور موهای پر و حالت دارمو نگه داشته بود ، از سرم باز شد و افتاد روی زمین و موهام ریختن دور صورتم . من با دهان باز و خجالت زده نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم و کسرا انگار که در زمان متوقفش کرده باشن با چشمانی که نمی شد ازشون چیزی رو خوند به چهره ام خیره شده بود . چند لحظه همینطور گذشت .نگاهش روی صورتم و موهام به گردش در اومده بود . بعد از چند لحظه وقتی به خودش اومد ،خم شد از روی زمین کلیپسمو برداشت ، زیر شیر آب گرفت و داد دستم : - بگیر بزن موهات مزاحمه حالا چی شده که دوباره اخم کرده . خوبه خودش اونطور وحشیانه روسریمو از سرم کشید . کلیپسو که گرفتم دیدم فنرش در رفته و نمی شه ازش استفاده کرد . اگر چه از اضطراب و هیجان داشتم می مردم اما سعی کردم لحنم عصبانی باشه و صدام نلرزه : - شکستیش ، دیگه به درد نمی خوره ، از بس خشن و بی سلیقه ای ! و با حرص انداختمش توی سطل آشغالی که کنار روشویی بود . سرمو که بردم بالا نگاهش که تا لحظه ای قبل به من خیره بود ، سفت و سخت شد . قفسه سینه اش با نفسهای سنگین بالا پایین می رفت . یعنی از دستم عصبانیه که اینطور نفس نفس می زنه ؟ صورتمو گرفت تو دستش تا کار پانسمانمو شروع کنه و در همون حال گفت : - دختر احمق فکر کردی زورم بهت نمی رسه مدام برام شاخ و شونه می کشی ؟ قلبم تیر کشید . چرا مدام منو زیر رگبار توهین و تحقیرهاش له می کنه ؟ صورتمو که با یک دستش گرفته بود ، با حرص کشیدم بیرون : - احمق خودتی . اصلا نمی خوام تو پانسمان کنی . حاضرم بمیرم ولی تو کاری به کارم نداشته باشی بغضم گرفته بود و صدام می لرزید . حواسم نبود که روسری سرم نیست . همینطور برگشتم که از روشویی بیام بیرون که از پشت مچمو محکم گرفت و منو به سمت خودش برگردوند ، اونقدر شدت عملش زیاد بود که موهامم تو هوا چرخی خورد و دوباره پریشون دورم ریخت. خم شد و صورتشو آورد نزدیک . فکش از عصبانیت منقبض بود و چشهاش خطرناک به نظر می رسید . توی اون فضای کوچک و نبستا تاریک روشویی وهم برم داشت . کمی اومد نزدیک تر و کنار دیوار اسیرم کرد در حالیکه دستم هنوز تو دستش بود . صدای قلب خودم و نفسهای به شماره افتادم داشت گوشمو کر می کرد : - احمقی چون نمی فهمی که من الان از هر آدمی به تو محرم ترم ! و نباید بهانه دستم بدی که بخوام اینو بهت ثابت کنم ! متوجه شدی یا نه ؟ حلقه اشک تو چشمام شکل گرفت . بدتر از این حرف محال بود بشنوم . یعنی من اینقدر بی کس و کارم که این عوضی هر کار دلش بخواد باهام بکنه و کسی جلودارش نباشه ؟ خودمو ول کردم . حالم بد بود از حرفاش و توان مقاومت نداشتم . کسرا هم با اخمهایی شدید و چهره ای درهم شروع کرد به پانسمان کردن زخم من . اما صدای نفسهاش هنوز هم زیاد بود . کاش به جای اینکه این زخم رو پانسمان می کرد می تونست زخم قلبم رو مداوا کنه . با یک دست پیشانیمو به سمت بالا گرفته بود تا زیر چونه ام رو بهتر ببینه . حواسم نبود چه می کنه ، وقتی به خودم اومدم که اشکهام بی محابا در حال ریختن بودند . وقتی کارش تموم شد و سرم رو پایین گرفتم ، هق هقم بیشتر شد . کسرا با تعجب و عصبی به من زل زد . - چی شده ؟ هیچ نگفتم . - درد می کنه ؟ اول اشاره به چونه ام کردم و بعد به قلبم و با عصبانیت گفتم : - اینجا نه ، اینجا لحظه ای بهت زده نگاهم کرد و بعد کلافه گفت : - مگه من چی گفتم ؟ - دیگه می خواستی چی بگی ؟ دست به کمر ایستاده بود به تماشا . من هم گریه ام بند نمی اومد . چند لحظه ای به همین منوال گذشت . انگار دلش نمی اومد معذرت خواهی کنه . واقعا چقدر یه نفر می تونه مغرور و خودخواه باشه . کاملا مشخص بود که متوجه اشتباهش شده . چون لحنش دیگه خشن نبود و سعی می کرد آرومم کنه . - خیلی خوب . بسه دیگه . اهمیت ندادم . - می گم بسه . بیا بریم لباستو عوض کن . یقه اش خونی شده . بازومو گرفت که منو بکشه . سرجام محکم ایستادم . - ولم کن دوباره طوفانی شد . بازومو محکم تو چنگش گرفت و فشار داد . هر چقدر که سعی در آهسته تر کردن صداش داشت ، به جاش بازومو محکمتر می فشرد و انگشت اشاره دست دیگه اش رو به نشانه تهدید بالا آورد . - خوب گوشاتو وا کن ببین چی می گم ! من حوصله ننر بازی و لج بازی های بچگانه تو رو ندارم . آره آدم زورگو و مستبد و خودخواهیم و دلم میخواد هر چی می گم بشنوم چشم و متاسفانه یا خوشبختانه بهار خانوم فعلا اختیارت همه جوره دست من افتاده و مجبوری باهام راه بیای . پس به نفعته که کمتر باهام کل کل کنی چون در نهایت این تویی که مغلوبی . - فکر کردی بی کس و کارم که هر کار دلت خواست باهام بکنی و هیچ کس هیچ چی نگه ؟ پوزخند زد و سرش کج کرد و با بدجنسی گفت : - نه ! اما همه کس و کارت با اشتیاق تو رو به دست من سپردن . می تونی از خواهر و مادر و پدرت بپرسی . کل کل کردن باهاش فایده نداشت جز اینکه بدتر اعصابم به هم می ریخت . بازومو با حرص کشیدم و در روشویی رو بازکردم که برم بیرون . - کجا ؟ همینطوری تشریف می برید ؟ با خشمی بی نهایت برگشتم به سمتش و دهنمو باز کردم چیزی بگم که با دیدن روسریم تو دستش تازه فهمیدم چی می گه . روسری رو با خشونت از دستش کشیدم و سرم کردم و رفتم بیرون . حق با کسرا است. همه جوره تو چنگالش اسیر شدم . اون از محل کارم . این از زندگیم که قانونا و شرعا خودمو به دستش سپردم . اون از خانواده ام که همه جوره شیفته اش هستن .همینطور کنار در روشویی خشکم زده بود که کسرا هم اومد بیرون . خانوم جون اومد کنارمون و پرسید : - گریه کردی عزیزم ؟ حتما خیلی درد داری . کسرا یه مسکن بهش بدیم ؟ کسرا نیم نگاهی به من انداخت و گفت : - بذارید اول بره پایین لباسشو عوض کنه ، بعد گفتم : - خانوم جون ببخشید که زحمت دادم . من می رم لباسمو عوض کنم هونجا هم مسکن می خورم و استراحت می کنم . با اجازه تون . ببشخید شبتون رو خراب کردم . - کجا ؟ من تازه دارم واست سوپ درست می کنم . باید برگردی همینجا . - آخه درد دارم . اگه اجازه بدید می خوام استراحت کنم . کسرا خطاب به خانوم جان گفت : - برمیگردیم خانوم جون . نگران نباشید . شهرام و سروناز کجا رفتن ؟ - مامان سروناز اومده بود بهش سر بزنه . رفتن پایین . اما برای شام برمیگردن . پس من منتظرم زود برگردید . دلم نمی خواست جلوی خانوم جون جر و بحث کنم برای همین بدون کلامی همراهش راهی شدم . در رو برام باز کرد و منتظر شد اول من برم بیرون .کنار آسانسور ایستاد و دگمه اش رو زد . من اما به سمت پله ها رفتم . صدام زد : - کجا می ری ؟ بیا آسانسور رسید . اهمیت ندادم و از پله ها رفتم پایین . به طبقه خودم که رسیدم کنار در منتظرم ایستاده بود . فکر کردم برمیگرده چیزی بارم می کنه اما چیزی نگفت . منم بدون حتی نیم نگاهی کلید رو انداختم تو قفل و چرخوندم . نمی دونم قفل خونه مشکل داشت یا کلید من ، اما گاهی گیر می کرد و به راحتی باز نمیشد و باید هی باهاش ور می رفتی تا در باز می شد . از شانسم اون لحظه همین اتفاق افتاد . کسرا که دید نمی تونم کلید رو ازم گرفت و در رو باز کرد . بعد در حالیکه اشاره می کرد برم تو گفت : - نمیدونم این همه ادعا وقتی حتی یک کار رو ، درست نمی تونی انجام بدی واسه چیه ؟ بازم جواب ندادم و صندلهامو در آوردم و گرفتم دستم و رفتم داخل . از پشت سر شنیدم که اومد تو و در رو بست . حرصم گرفته بود بدون دعوت اومده داخل . دست به کمر برگشتم و با عصبانیت گفتم : - کی ازت دعوت کرده بیای تو ؟ همون لحظه هم چشمم خورد به کفشاش که هنوز پاش بود و تازه می خواست از پاش دربیاره . از بچگی مامان اجازه نمی داد با کفش وارد خونه بشیم . حتی توی خونه و کنار در ورودی هم نمی تونستیم کفشامونو بکنیم . حتما باید بیرون کفشامونو در میآوردیم و دستمون می گرفتیم و می آوردیم داخل خونه . ناخودآگاه این وسواس مامان به من و بهناز هم سرایت کرده بود . وقتی دیدم با کفشش کنار در ایستاده جیغ زدم : - وای چرا کفشاتو نکندی ؟ درشون بیار ببینم . بیچاره از جیغ من یه لحظه جا خورد و متعجب بر جا خشکش زد . بعد از چند ثانیه کفشاشو در اورد و خواست بیاد تو که دوباره فریاد زدم : - چرا درآوردی ؟ بپوش و از همون راهی که اومدی برگرد . اولش متوجه نشد چی گفتم اما بعد خیلی بی خیال اومد نزدیک و گفت : - کجا برگردم وقتی تازه اومدم ؟ نفهمیدم منظورش چیه ، حالا درست مقابلم ایستاده بود . یک قدم رفتم عقب : - منظورت چیه ؟ از سر تا پامو یه براندازی کرد و نشست روی مبل - هیچی . سریع برو لباستو عوض کن و برگرد . سریع رفتم توی اتاق و در رو از پشت قفل کردم . خدایا چرا اینقدر امروز مشکوک می زنه . نه به حرفهای توی ماشین که به من می گفت فکر و خیال بی خود نکنم نه به حالا که خودش حرفهای بودار می زد . دست روی قلبم گذاشتم و سعی کردم آرومش کنم . بیچاره شدم حالا چه لباسی می پوشیدم ؟ من که لباس مناسب دیگه ای نداشتم ! آخر سر مجبور شد یه مانتوی کوتاه که همیشه زیر چادر ازش استفاده می کردم رو بپوشم . وقتی اومدم بیرون کسرا داشت به دور و بر نگاه می کرد . تا منو دید پرسید : - وسایل خونه مامانت اینا رو آوردی ؟ سرمو تکون دادم : - اهوم - اوهوم نه و بله ! بعد انگار که تازه متوجه من شده باشه پرسید : - این چیه پوشیدی ؟ یه نگاه به خودم کردم و جواب دادم : - خوب مانتو دیگه . - مگه قراره بری بیرون که مانتو پوشیدی ؟ برو یه بلوز راحت تر بپوش . لجم گرفت . یعنی از حالا به بعد می خواست به لباس پوشیدنم هم گیر بده ؟ نخواستم بگم لباس دیگه ای ندارم . - دوست دارم همینو بپوشم . - مثل اینکه قرار نیست من و تو یه مکالمه درست و حسابی داشته باشیم ، نه ؟ دستامو رو سینه قفل کردم و یه ابرومو دادم بالا : - نه تا وقتی که جنابعالی همه اش دستور می دی یه گوشه لبش به نشانه پوزخند رفت بالا : - تو به این می گی دستور ؟ پس دستورهای منو هنوز نشنیدی ! اشکال نداره از حالا به بعد زیاد خواهی شنید . بعد از جاش بلند شد که من بی اختیار یک قدم رفتم عقب . خودم هم نمی دونم چرا . یک جورهایی شرطی شده بودم . دلم نمی خواست در فاصله نزدیک منو تو تله بندازه . نه که دوست نداشته باشم . از خدام بود ولی نه تا وقتی که مدام می خواست منو سرکوب کنه و بشکنه ! برای همین ترجیح می دادم فاصله ام رو رعایت کنم . با دیدن این حرکت من گفت : - خوبه حداقل می دونم ته دلت از من می ترسی ! بریم دیگه رفت به سمت در . منم پشت سرش راه افتادم . جواب دادم : - زهی خیال باطل . مگه سوسکی که ازت بترسم ؟ قیافه ات بیشتر شبیه عنکبوتاست تا سوسکا . منم خدا رو شکر فقط از سوسکا می ترسم . برگشت به سمتم . سرجام ایستادم . با شیطنت گفت : - تو هنوز یاد نگرفتی نباید دست من نقطه ضعف نشون بدی ؟ چون حتما بر علیه ات استفاده می کنم ! وقتی رفتیم بالا ، کمی بعد شهرام و سروناز هم اومدند و خانوم جون بساط شام رو علم کرد . می گفت بهار زودتر شامش رو بخوره بگیره بخوابه . با اینکه دو تا مسکن خورده بودم اما جای زخمم ذوق ذوق می کرد . من که مثلا مریض بودم و سروناز هم باردار بنابراین تقریبا تمام کارهای قبل و بعد از شام افتاد گردن خانوم جون و دو تا نوه هاش . بعد از شام خواستم برگردم که خانوم جون گفت باید بمونم پیشش . - مرسی اما من خونه راحت ترم . اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم . خانوم جون خواست جواب بده که کسرا پیش دستی کرد : - بحث زحمت و این حرفا نیست . امشب باید یکی مراقبت باشه . بنابراین بهتره تو اینجا بمونی . اگه هم اینجا سختته آماده شو برسونمت خونه خواهرت . بهش نگاه کردم . خدایا این منو امشب می خواد دق بده . با تمام وجودم سعی می کردم جلوی خانوم جون آروم حرف بزنم . در عوض تمام حرصم رو ریختم تو چشما و حواله اش کردم : - مرسی . من چیزیم نیست . اگه حالم بد بود حتما این کار رو می کردم اما الان واقعا خوبم . کسرا شانه ای بالا داد : - از بین اون دو گزینه که گفتم می تونی یکی رو انتخاب کنی . حالت سومی هم نداره . اومدم چیزی بگم که خانوم جون گفت : - بهار جان به خاطر خودت می گیم . اگه دوست داری بری پیش خواهرت مساله ای نیست اما چرا بی خودی اون بنده خدا رو نگران کنی وقتی می تونی امشب رو اینجا بمونی . باور کن اگه برگردی خونه ما امشب خواب راحت نداریم . - آخه ... کسرا دوباره بی حوصله شده بود : - آخه نداره همین که من و خانوم جون می گیم . و رو به خانوم جون گفت : - خوب من دیگه برم . اگه کاری پیش اومد خبرم کنید . شب به خیر . و گذاشت و رفت . بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بکنه و لااقل یه شب به خیر هم به من بگه . بی ادب!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۴ ساعت 23:21 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|