رمان عشقم رو نادیده نگیر15
بعد از رفتن زن عمو و ارسلان به سرعت ظرف شستنم افزودم.تنها چیزی که بهش فکر می کردم
خواب بود. با خستگی از پله ها بالا رفتم و وارد راهرو شدم.
هنگامی که از اتاق زن عمو می گذشتم صداش رو شنیدم. انگار بلند گو قورت داده بود!
سعی کردم بی تفاوت باشم ولی اونقدر صداش بلند بود که هر کس هم بود ناخوداگاه وسوسه می شد
ادامه ی حرف هاش رو گوش بده.
زن عمو:-ارسلان من چند بار گفتم الان هم میگم! هیچ وقت نخواستم و نمی خوام توی زندگیت دخالت
کنم ولی رفتار شما دوتا اونقدر تابلوئه که حتی یه بچه ی سه ساله هم متوجه ی این رفتارهای
سردتون میشه!
کمی مکث کرد...بعد ادامه داد:
-ارسلان تو تنها فرزندمی...تنها پسرمی...
من هم یک مادرم و هیچوقت نمی تونم اون غمی که توی چشم هاته رو نادیده بگیرم. من نمی دونم
دعوای شما دوتا سر چی بوده ولی می دونم اونقدر مهم بوده که تونسته تو رو از پا دربیاره!
پوزخندی زدم و توی دلم گفتم:
-این غمی که شما توی چشم های پسرتون می بینین فقط و فقط به خاطرعسله نه من!
در حالی که بیخیال حرف هاشون شده بودم زیر لب گفتم:
-بزارهر کاری که می خوان بکنن به من چه!
و راهم رو تا اتاق طی کردم. در حالی که در اتاق رو می بستم خمیازه کشان خودم رو روی تخت
پرت کردم که ناخوداگاه صدای شکستن چیزی زیر سرم رو شنیدم. با ترس از جام بلند شدم و به
کلیپسم که حالا دو تیکه شده بود خیره شدم. با عصبانیت تیکه هاش رو جمع کردم و از همون جا
به طرف سطل پرتشو کردم ولی از شانس گندم به هدف نخورد.
با حرص از جام بلند شدم تا برشون دارم که یک دفعه ارسلان مثل جن وارد اتاق شد.
__________________________________________________
با کنجکاوی بهش خیره شدم. عصبانی به نظر میومد. تا اومدم حرفی بزنم سریع گفت:
- فقط هیچی نگو!
خواستم جوابش رو بدم که روش رو به طرفم برگردوند و با عصبانیت اما شمرده گفت:
-گفتم...که هیچی.. نگو!!
قبل از اینکه دوباره حرفش رو تکرار کنه با حرص گفتم:
-چیه... باز سگ گازت گرفته؟!
ولی همچین هم عجیب نیست!... به من که می رسه باید تحقیر هاتو بشنوم ولی به عسل یا رزانا
جونت که می رسه دل و قلوه گرفتن هات شروع میشه!
با حرص توی چشم هاش خیره شدم و ادامه دادم:
- تو خودت هم با خودت درگیری!
عسل رو دوست داری ولی با من ازدواج می کنی... بعد جلوی منی که زنت هستم با رزانا ...
اما قبل از اینکه جمله ام رو تموم کنم ناخوداگاه احساس کردم ستون فقراتم خورد شد.
از درد چشم هام رو بستم. اونقدر محکم به دیوار کوبیده شده بودم که یک لحظه احساس کردم با
دیوار یکی شدم! لای یکی از چشم هام رو باز کردم و به چشم های قرمزش خیره شدم. به
اندازه سه بند انگشت بیشتر باهام فاصله نداشت. اونقدر نزدیک بود که نفس های داغش به صورتم
می خورد.
بازو هام رو محکم فشار داد و با صدایی بلند داد زد:
- تو الان چه گهی خوردی؟!!
با صدای بلندش تقریبا یکه خوردم.کاملا دست و پام رو گم کرده بودم.
اینبار با صدای اروم اما عصبی ادامه داد:
-تقصیر منه بهت رو دادم! ... از همون اول باید روشنت می کردم نقش تو توی خونه ی من چیه!
نکنه خیالات برت داشته فکر کردی ما واقعا زن و شوهریم؟!... نه خانوم من و تو یه قراری با هم
گذاشتیم... تو خوب شدن حال عمو و من هم مستقل شدن! اینو هیچ وقت فراموش نکن!
بغض سنگینی به گلوم چنگ می زد. بدجور تحقیرم کرده بود! حتی دردش بیشتر از اعترافی بود که
پیشش کرده بودم. جرئت نداشتم توی چشم هاش نگاه کنم. نگاه اشک بارم رو به در اتاق دوختم.
راستش حق رو به اون می دادم... ما از اول هم هیچ نسبتی با هم نداشتیم!
قرارمون هم این نبود که توی کارهای هم دخالت کنیم...من همه ی این ها رو فراموش کرده بودم.
سکوت بدی بینمون ایجاد شده بود. تا خواستم نگاهم رو از در بگبرم و بهش نگاه کنم یک لحظه
احساس کردم در تکونی خورد. با فکر این که توهم زده باشم بیخیالش شدم ولی باز همین اتفاق تکرار
شد. از فکر اینکه کسی تمام حرف هامون رو شنیده باشه با وحشت به ارسلان خیره شدم و با تته پته
زمزمه کردم:
-یک..یکی پشت دره!
به طور واضح تغییر رنگش رو احساس کردم. به سرعت نگاهی به در انداخت. انگار به حرفم پی برده
بود چون با کلافگی به طرفم برگشت.
چشمم به دستگیره افتاد که هر لحظه داشته به طرف پایین کشیده می شد. با ترس به ارسلان خیره شدم.
انگار اون هم تمام حرف هام رو از چشم هام خوند فاصله ی بینمون رو طی کرد.تقریبا هیچ فاصله ای
با هم نداشتیم. آروم زمزمه کرد:
-معذرت می خوام... من نمی خواستم اینجوری بشه...
و آروم لبهاش رو روی لب هام گذاشت. نفسم حبس شد. داغ شدم... سوختم
از همین جا هم تشخیص لبخند زن عمو برام سخت نبود اما من اینجا نبودم. هنوز هم گرمی لب هاش رو
روی لب هام احساس می کردم. تکونی نخورد. انگار می خواست نشون بده هیچ احساسی نداره و این
نقشی بیشتر نیست!
با صدای بسته شدن در وکنار رفتن ارسلان من هم طاقت نیاوردم و سر خوردم و روی زمین نشستم.
نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و بهش خیره شدم. اخم هاش به شدت توی هم بود. با عصبانیت
دستی توی موهاش کشید .آروم زیر لب طوری که نشنوم گفت:
-لعنتی!
اما شنیدم... شنیدم و هیچی نگفتم... شنیدم و فهمیدم همه اش خواب بودم... اون منو نمی خواست...
از من متنفر بود!
بالشتی از روی تخت برداشت و بعد از خاموش کردن چراغ ها روی کاناپه خوابید. بدون هیچ فکری...
بدون هیچ احساسی!
دیگه خواب نداشتم.انگار خواب باهام قهر کرده بود. از جام هیچ تکونی نخوردم ...آروم دستی به لبم
کشیدم... میان اشک هایی که شروع به باریدن کرده بودند لبخند تلخی زدم.
زانو هام رو بغل گرفتم . توی تاریکی شب خیره شدم بهش. چقدر راحت خوابیده بود درحالی که من اینجا
عذاب می کشیدم. نمی دونم چند دقیقه خیره بودم بهش که خواب چشم هام رو فرا گرفت و به خواب رفتم.