باشه دایی ، خداحافظ
دایی ناصر : نترس دایی برو ، خداحافظ
از اتاق اومدم بیرون دیدم بهاره داره با بابا حرف می زنه آروم : ببخشید
هر دو به من نگاه کردند : باشه بریم
بهاره اومد و من و بغل کرد : خوش میگذره خاطرت جمع
وسایلم و جمع کردم توی اینه به خودم نگاه کردم : بالاخره باید این قوم عجوز و مجوز ببینم و باهاشون آشنا بشم من هنوز خوب نمی شناسمشون
صبح زود به سمت شمال حرکت کردیم توی راه دل توی دلم نبود بهاره همش باهام حرف می زد تا زیاد فکر نکنم .
بالاخره رسیدیم وارد باغ شدیم یک پیرمرد دوید جلو و سلام کرد چمدون ها رو با خودش برد داخل بهاره همراهش رفت به بابا نگاه کردم اومدم کنارم دستم و گرفت کمی دلم گرم شد با هم وارد ویلا شدیم سلطان و شهرام چند خانم و آقا که قبلاً دیده بودمشون اونجا بودند منیژه تا من دید اومد طرف و بوسیدم : خوش اومدی سوگند
: مرسی منیژه جون
منیژه : وای هنوز اسم من یادت
لبخندی زدم
بابا دستم و گرفت به طرف سلطان رفتیم اول بابا باهاش احوال پرسی کرد و صورتش و بوسید ولی من فقط بهش سلام کردم حتی حالش و نپرسیدم
سلطان : سلیمان هنوز این دخترت آداب معاشرت و یاد نگرفته
بابا خندید : سلطان دخترم و اذیت نکن هنوز غریب گی می کنه
بابا دستم و گرفت به طرف یک مرد که شبیه خودش بود برد : این عمو موسی خانمی که کنارش بود و زن عمو ستاره و دو تا دختر و یک پسر کنارش بود به اسم های منا ، مینا ، مصطفی
من فقط با سر سلام می کردم بابا : شهرام و که می شناسی فقط با سر تاکید کردم این عمه سلماز این آقای دکتر فرامرز مرادی ، دخترشون شادی
خوب دیگه تموم شد بابا رو کرد به همه : اینم دختر من سوگند همه که می شناسیدش
بعضی ها : بله و بعضی ها سر تکون دادند .
سلام عمو
برگشتم از دیدن جمشید حسابی ترسید و دست بابا رو محکم گرفتم . همه متوجه شدند ولی به روی خودشون نیاوردند
جمشید اومد جلو دستش آورد که با من دست بده : سلام سوگند خانم
من به دستش بعد به خودش نگاه کردم و هیچ عکس العملی نشون ندادم
بابا : سوگند جان این جمشید پسر عمو موسی
جمشید دستش و جمع کرد خیلی ترسیده بودم دست خودم نبود . بابا روی مبل نشست منم کنارش نشستم دستم هنوز تو دستش بود ، دستم و از دستش بیرون آورد و انداخت دورم
بهاره از پله ها اومد پایین : بیا سوگند جون برین لباس ها تو عوض کن
فقط سرم و به عنوان مخالفت تکون دادم
بهاره : چرا رنگت پریده
رفت توی آشپزخونه و برام آب قند آورد : بیا سوگند بخور عزیزم
دستم می لرزید نمی تونستم لیوان تو دستم نگه دارم بزور یکم خوردم
منیژه : اون روز شجاع تر بودی
عمه سولماز : آره فکر می کردم الآن که بیای همه ما رو یک تنه حریفی
بازم حرفی نزدم
سلطان : اون مال اون روز بوده حالا فهمیده چه قومی داره
بازم حرفی نزدم بهاره متوجه شده بود حالم اصلاً رو به راه نیست
بابا : پاشو بریم بالا یکم استراحت کن
همراهش از پله ها رفتم بالا ،یک اتاق به من داده بود تا وارد شدم و دیدم یک تخت بیشتر نداره : یعنی شب باید اینجا تنها بمونم
بهاره با تعجب : آره مگه تو خونه با کی می خوابی
: اونجا خونه است
بابا : من اینجا می خوابم تو با بهاره بخواب
به بهاره نگاه کردم ببینم اونم راضی یا نه
بهاره سریع : آره عزیزم این کار رو می کنیم شب تا صبح با هم حرف می زنیم .
بابا وسایلش و برد توی اتاقی که برای من در نظر گرفته بودند و وسایل من و آورد تو اتاق بهاره حالم اصلاً رو به راه نبود خودم احساس می کردم سرم گیج می رفت
بابا رفت و بعد چند دقیقه اومد رو کرد سمت در : شهرام بیا تو فشارش و بگیر
: فشارم و برای چی ؟
شهرام اومد داخل اصلاً به من توجه ای نکرد فشارم و گرفت : فشارش پایین بهتر یک سرم بهش وصل کنیم
: نه من خوبم نیازی به سرم ندارم فقط باید یکم استراحت کنم
شهرام : هر طور دوست داری
از اتاق رفت بیرون
بابا هر چی باهام صحبت کرد که راضی بشم سرم بزنم ولی جواب من همش نه بود . سر میز شام حاضر نشدم و تو اتاق موندم شب تا صبح ام با کابوس از خواب پریدم همش میدیم سلطان می خواهد من و مجبور کنه صیغه شهرام یا جمشید بشم .
بابا هر چی می گفت من کنارتم ولی من چیزی نمی فهمدیم ، نزدیکی های صبح بود که خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم تو بغل بابا خوابیدم از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم در باز شد اول ترسیدم بعد دیدم بهاره است تا دید من بیدارم : سلام ، خوبی ؟
: آره ، چرا بابا اینجا خوابیده
بهاره خندید : یعنی دیشب یادت نمیاد
کمی فکر کردم و کابوس هام یادم اومد : دیشب نگذاشتم بخوابید آره
بهاره کنارم نشست : سوگند یکم محکم باش می دونم اون مدت خیلی بهت فشار اومده ولی سعی کن فراموش کنی
: دست خودم نیست بهاره جون
بهاره : نباید بهشون فکر کنی اینجا کسی دیگه نمی تونه اذیتت کنه سلیمان مثل شیر پشتت
برگشتم به بابا نگاه کردم که خوابیده بود
بهاره خندید : الآن نمی گم ها وقتی بیداره رو میگم
خندیدم از صدای خنده من و بهاره بابا از جاش پرید : ببخشید بیدارتون کردیم

بابا به من نگاه کرد : خوبی
: آره خوبم ، ببخشید دیشب اذیتتون کردم
بابا بغلم کرد و شروع کرد به قلقلک دادم و من بلند بلند می خندیدم و التماس می کردم ولم کنه . بهاره به ما می خندید .
بالاخره بابا ولم کرد و من سریع بلند شدم : من که رفتم حمام
بابا خندید : یعنی خراب کاری کردی دختر
: بابا خیلی بدی
بهاره بلند بلند خندید
رفتم توی حمام و به خودم توی آینه نگاه کردم : سوگند اینجا باید قوی باشی نذاری کسی با حرفهاش اذیتت کنه
دوش گرفتم از حموم اومدم بیرون یک بلوز و دامن پوشیدم و رفتم بیرون آروم بالا پله ها ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین سلطان نشسته بود تا من دید نگاهم کرد منم بهش نگاه کردم : سلام آقابزرگ
سلطان اخم هاش و توی هم کرد : علیک سلام ؛ سلطان
لبخندی زدم : چشم آقا بزرگ
عمه سولماز و منیژه اومدند : سلام
منیژه اومد طرف : سلام دختر عمو خوبی ؟
: بله
عمه سولماز خیلی جدی : سلام
: منیژه جون بابا رو ندیدی
عمه سولماز به جای منیژه جواب داد توی آشپزخونه هستند ؛ با اجازه ای گفتم و رفتم توی آشپزخونه شهرام و جمشیدم توی آشپزخونه بودند : سلام
جمشید به من نگاهی کرد : سلام عموزاده
شهرام ولی جواب سلام و نداد منم اصلاً بهش محل ندادم
بهاره : بشین سوگند جون من برات چایی می ریزم
: مرسی بهاره جون
بابا : خوب برنامه امروز چیه
شهرام : کی اینجا برنامه داشته ، هر کی هر کار دوست داره می تونه بکنه ، فقط مراقب باشید سلطان عصبانی نشه
احساس کردم این حرفش با منه رو کردم به بابا : حالا که کسی برنامه نداره میان بریم والیبال بازی کنیم
بابا : آره خوب
: بهاره جون شما هم میام
بهاره : اره خیلی وقتم هست بازی نکردم
: فقط توپ داریم
جمشید : آره اینجا تا دلت بخواهد توپ هست ولی هیچکس حق نداره بازی کنه
: چرا ؟
شهرام : چون سلطان حوصله سر و صدا نداره
: اگه من راضیش کردم چی ؟
شهرام : شتر در خواب بیند
اخم هام توی هم کردم : بی ادب شتر خودتی
بابا یک زد پشت سر شهرام : بی ادب تو به دختر من میگی شتر خوب من به شادی شما بگم پنبه
شهرام : بگو دایی راحت باش
چای رو خوردم تا حالا خیلی روی خودم فشار آورده بودم که از کسی نترسم و بتونم بهتر برخورد کنم به قول دایی ناصر باید اعتماد می کردم
صبحانه رو که خوردم : بابا بریم
بابا : اول سلطان باید راضی بشه
از جام بلند شدم رفتم بیرون ، دیدم همشون پشت سر من اومدن بیرون
سلطان روی صندلی نشسته بود و عمه سولماز داشت براش روزنامه می خوند
رفتم جلو : آقابزرگ
سلطان اخم هاش و کرد توی هم : چی می خواهی
یکم خودم و لوس کردم : آقا بزرگ اجازه میدم ما والیبال بازی کنیم
سلطان به من نگاه کرد : بدون سر و صدا
: آقا بزرگ میشه با توپ بازی کرد اونم بدون سر و صدا
سلطان : پس بازی نکنید
رفتم جلو و سرش و بوسیدم : مرسی آقا بزرگ که اجازه دادید
عمه سولماز خنده اش گرفت روزنامه رو آورد بالا منم رو کردم به بابا : بابا بیا آقابزرگ اجازه داد که بازی کنیم.
دو گروه شدیم من ، بابا ، بهاره ، منیژه و مینا تو یک گروه بودیم بقیه تو یک گروه شروع کردیم به بازی کردن اولین گل و من زدم و شروع کردم به دست زدن . بقیه هنوز جرات نمی کردند و سعی می کردند بی سر و صدا بازی کنند .
گل دومم زدم و جیغ خوشحالی کشیدم شروع کردم به کورکوری خوندن برای تیم مقابل
یواش یواش اونهام یخشون باز شد ساعت دو بود که بازی رو تموم کردیم اونم چون زن عمو ستاره اومد گفت بیان ناهار و گرنه هنوز بازی می کردیم .
دست هام و شستم رفتم توی حال تنها جای که خالی بود بین بابا و سلطان بود مجبور شدم و رفتم اونجا نشستم
سلطان : همیشه باید دیر برسی
: ببخشید آقا بزرگ
سلطان نگاهی به من کرد ، سرش و تکون داد . همه شروع کردند به خوردن بابا برای من برنج کشید آروم : مرسی بابایی
بابا هم همون طور جوابم و داد : خواهش می کنم
سلطان دوباره به من و بابا نگاهی کرد بهش لبخندی زدم . سلطان غذاش و خورد رفت استراحت کنه قبل از اینکه از اتاق خارج بشه : دختر شیطون وای به حالت اگه ازت صدا بشنوم
منم بلند : چشم آقابزرگ
سلطان رفت وقتی همه مطمئن شدند که سلطان رفته شروع کردند به خندیدن
عمو موسی به من نگاهی کرد : چطوری سلطان اجازه داد شما ها با توپ بازی کنید
عمه سولماز داستان و تعریف کرد همه خندیدن چشمم افتاد به شهرام که نمی خندید و خیلی جدی غذاش و می خورد .
زن عمو ستاره : پس یکی توی این خاندان مثل سلطان شد
شهرام به من نگاهی کرد ، دلم می خواست چشم هاش و دربیارم
برای استراحت به اتاقی رفتم که اول برام در نظر گرفته بودند بابا اومد داخل تعجب کرد : می خواهی اینجا باشی
: آره اگه ایراد نداره
بابا : هر طور دوست داری

بابا رفت بیرون روی تخت دراز کشیدم احساس کردم بوی عرق گرفتم بلند شدم می خواستم برم دوش بگیرم که یادم اومد لباس هام توی اتاق دیگه است .
کلاه بابا رو دیدم برداشتم و آروم از ویلا زدم بیرون و به طرف دریا رفتم خوشبختانه ویلا ساحل اختصاصی داشت رفتم کنار دریا و پام و توی آب زدم .
از این که سلطان و مسخره می کنی لذت می بری نه ؟
برگشتم شهرام بود : اینجا چکار می کنی ؟
شهرام اومد رو به روم ایستاد : چرا اون پیرمرد و مسخره می کنی
: من مسخره اش نمی کنم
شهرام : می دونی دوست نداره بهش بگی آقابزرگ چرا بهش میگی
اخم هام توی هم کردم : چون سلطان اسم ترسناکی
شهرام : خانوم کوچولو
: اصلاً به تو ربطی نداره اگه خودش نخواهد مثل قبل مخالفت می کنه
شهرام : شاید نمی خواهد باعث بشه مثل دیشب بشی
: تو از دیشب چی می دونی ؟
شهرام : من نه همه می دونند که تا صبح کابوس دیدی صدای جیغت تو ویلا پیچیده بود
: خوب چکار کنم دست خودم که نبود ، اون خواست که اینطوری بشه
شهرام : اگه تو اون روزی که اومدی لجبازی نمی کردی این اتفاق ها نمی افتاد
: اون می خواست از من زهر چشم بگیر
شهرام : می گرفت
: که بشم مثل تو یا مثل بقیه من دوست ندارم از کسی که خوشم نیاد همونجا ابراز می کنم
شهرام : حالا سلطان کدوم طرف
: نمی دونم
به طرف ویلا به راه افتادم از دست شهرام عصبی شده بودم
کجا بودی سوگند
یکدفعه پریدم از دیدن جمشید شوکه شدم
: کنار ساحل
جمشید : شهرام و ندیدی
: چرا اونم کنار ساحل بود
از کنارش گذشتم و رفتم تو اتاقم ، در از تو قفل کردم و روی تخت نشستم سرم خیلی درد گرفته بود با لباس رفتم زیر دوش آب سرد ایستادم همونجا روی زمین زیر دوش نشستم سرم از درد داشت می ترکید کمی سردم شد آب و یکم گرم کردم و باز همونجا نشستم .
نمی دونم چقدر تو همون حالت بودم که با صدای در به خودم اومدم از حمام اومدم بیرون و در باز کردم بهاره تا من دید اومد تو : دختر تو چکار کردی کجا بودی ؟
: تو حموم
بهاره : باز چی شده ؟
اشک هام ریخت رفتم توی بغل بهاره و اون نوازشم کرد کمی که آروم شدم : برو تو حموم تا من برات لباس و حوله بیارم
از حمام اومد بیرون حوله رو دورم گرفتم و روی تخت نشستم صدای در اومد : بله
در باز شد و شهرام اومد تو وقتی من و با حوله دید : ببخشید بعد میام
از جام بلند شدم : چکارم داری
شهرام دستی تو موهاش کشید و در بست اومد جلوم ایستاد : بابت ظهر متاسفم یکم تند رفتم
: خوب برو بیرون
شهرام : این یعنی که بخشیدیم
: خودت چی فکر می کنی
شهرام : فقط می تونم بگم متاسفم
: برو بیرون دیگه نمیخواهم باهات حرف بزنم
شهرام : به درک
: خیلی بی ادبی ، خوب همین حالا داشتی ازم عذرخواهی می کردی
شهرام اومد طرفم : اشتباه کردم
عصبانی رفت بیرون در و از تو قفل کردم و لباس پوشیدم ، موهام و خشک کردم و از اتاق خارج شدم
رفتم پایین دیدم همه نشستند و هر کسی با بغل دستش حرف می زنه دیدم سلطان کنار میز شطرنج نشسته بود و داشت به صفحه شطرنج نگاه می کرد رفتم طرفش : سلام
سلطان سرش و بلند کرد : سلام چی می خواهی
: اهل شطرنج هستید
سلطان : با بچه ها بازی نمی کنم
منم همچین مور مورم شد : می ترسید ببازید
به من نگاهی کرد : چقدر بلدی
: اونقدر بلدم که شما از من شکست بخورید
سلطان : بیا بشین اگه باختی دیگه حق نداری بهم بگی آقابزرگ
: اگه بردم چی ؟
سلطان : تا عمر داری می تونی من و آقا بزرگ صدا کنی
: قبول
نشستم اون سمت سفید بود پس بازی رو اول شروع کرد کسی اول حواسش به ما نبود ولی یواش یواش همه دور ما جمع شدند بالاخره بعد از یک ساعت بازی می تونستم ببرمش ولی گذاشتم اون برنده بشه .
از جام بلند شدم دستم و طرفش بردم : بازی جوان مردانه ای بود خیلی لذت بردم
سلطان از جاش بلند شد : منم خیلی لذت بردم ؛ کجا شطرنج و یاد گرفتی ؟
لبخندی زدم : از کتاب های و CD های آموزشی
سلطان سرش و تکون داد

با اجازه سلطان
همه با تعجب به من نگاه کردند
اومدم برم که سلطان صدام کرد برگشتم : نمی خواهد به من بگی سلطان من باختم و تو اجازه داری به من بگی آقابزرگ
: ولی شما که بردیدی
سلطان : می دونم که می تونستی ببری
: ولی خوب بازی برد و باخت داره و من بازنده هستم
سلطان : خیلی لجبازی بهت دستور دادم نه خواهش
سرم و آروم پایین آوردم و به طرف در خروجی رفتم نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم بهاره اومد بیرون و کنارم نشست : با روش خودش شکستش دادی
: من احساس می کنم لذت می بره که باهاش رقابت می کنم
بهاره خندید : منم همین حس و دارم
توی مدت رابطه من با همه فامیل خوب شد جز شهرام هر وقت به هم می رسیدیم فقط دعوامون می شد سر کوچک ترین چیزی دعوا می کردیم .
بعد از یک هفته بابا اعلام کرد که ما بر می گردیم ، سلطان مخالفت کرد و گفت زود برای برگشت من خسته شده بودم مخصوصاً که همش با شهرام دعوا می کردم .
مجبور شدیم یک هفته دیگه به خاطر سلطان بمونیم .
سر ظهر بود همه خوابیده بودند و من حوصله ام سر رفت بلند شدم به طرف ساحل رفتم خوشبختانه سایه بون بود همون زیر نشستم و با ماسه ها بازی می کردم . صدای شهرام و شنیدم که داشت به طرف دریا می اومد هیچ راه فرار نداشتم باید باهاش رو برو می شدم اونم وقتی من و دید ابروش و بالا داد اومد طرفم
آروم : بر خرمگس معرکه لعنت
صحبتش و تموم کرد : چی شده دختر دایی عزیز اومده اینجا و تنها نشسته
: اومدم فضول هام و بشمارم
شهرام : خوب شمردی رفع زحمت بفرمائید
: اول من اومدم پس تو برو
گوشیش دوباره زنگ زد : برو به تلفنت برس
همونجا نشست تلفنش و جواب داد صدای دختر می اومد من اصلاً محل ندادم ولی گوشم صداش و می شنید
شهرام : نه عزیزم نمی تونم بیام فعلاً با خانواده اومدم شمال
دختر : شهرام من و گذاشتی سر کار
شهرام : ببین من نمی تونم الآن صحبت کنم یک فضول اینجاست که باید برم
دختر : باشه برو ولی شب بهم زنگ بزن دوستت دارم
شهرام : منم همین طور عزیزم . خوب فضولی کردی دیگه نه
: می خواستی بری اونطرف حرف بزنی اومدی کنار من نشستی می خواهی نشنوم
شهرام : می تونی گوش نکنی
: حالا انگار چقدر مهم بود
شهرام : برای شما که نباید مهم باشه برای من مهم
: خدا کنه داماد بشی ما هم یک عروسی دعوت بشیم
شهرام : تو که چند وقت پیش عروسی خواهرت بود
: خیلی وقت گذشته حالا یکی از طرف خاندان بابا باشه خوبه با بقیه فامیلم آشنا میشم
شهرام عصبی شد : خیلی پرویی
: من پرروم یا تو اومدی جلوی من قربون صدقه دوست دخترت میری ، حالا پاشو برو
شهرام نشست دیدم داره دعوامون میشه بلند شدم تا برم داخل : چی کم آوردی ؟
: برای چی کم بیارم
شهرامم بلند شد و با موبایل به لپ ام زد : نکن شهرام داری عصبی می کنی
شهرام : کو عصبی بشو
گوشی رو از دستش چنگ زدم و به طرف دریا دویدم اونم دنبالم دوید گوشیش و پرت کردم همون جلو ها افتاد توی آب
شهرام : خیلی بچه ای
: من که بهت گفتم اذیتم نکن
شهرام به طرف دریا رفت و شروع کرد به گشتن ، دلم سوخت گوشیش خیلی گرون بود منم رفتم و شروع کردم به گشتن
شهرام با عصبانیت : برو نمی خواهم دنبالش بگردی
: به جهنم تقصیر من بود که دلم برات سوخت ، گفتم شب می خواهی با دوست دخترت حرف بزنی تلفن نداری
شهرام با عصبانیت هولم داد افتادم توی آب منم عصبی شده بودم بلند شدم و هولش دادم اونم افتاد توی آب
به طرف ویلا دویددم اونم دنبالم دوید دستم و گرفت کشید سمت خودش : خیلی بچه ای
: تو بچه ای که اومدم کمکت بهم توهین می کنی
بهش زل زدم برای یک لحظه هیچی نفهمیدم فقط دستم و بلند کردم بزنم تو گوشش که دستم و گرفت : خیلی بی شعوری به طرف ویلا دویدم رفتم توی اتاقم و به در تکیه دادم بعد اومدم جلوی آینه ایستادم و دست روی لبم کشیدم باورم نمی شد بهش اجازه داده بودم . وقتی همه بیدار شدند مجبور شدم برم پایین کنار منیژه نشستم و سعی کردم اصلاً به شهرام نگاه نکنم
عمو فرامرز داشت به شهرام غر میزد می گفت : آخه پسر چرا مراقب نبودی این گوشی به این گرونی رو فاتحش و خوندی
شهرام که داشت با سشوار خشکش می کرد : فدا سرت
عمه سولماز : آره دیگه هر چی خراب میشه میگی فدا سرت
سرم و انداخته بودم پایین و با لیوان چایی که تو دستم بود بازی می کردم
بابا : چیزی شده سوگند بابا
شونه هام بالا انداختم : نه ، حوصله ام سر رفته
جمشید : آره منم موافقم بیان بریم بیرون شهرام میای
شهرام : نمی دونم
منیژه دستم و گرفت : پاشو سوگند تا مخالفت نکردند بریم بیرون .
با منیژه رفتم بالا لباس پوشیدم و اومدم پایین دیدم شهرام هنوز داره موبایلش و خشک می کنه
بابا : شهرام یعنی اینقدر موبایلت مهم که باید همین شبی درست بشه




با حرف بابا دلم یهو گرفت یاد قرارش با اون دختر افتادم
شهرام : آره دایی
بابا : سوگند تو که از گوشیت استفاده نمی کنی بدهش به این بیچاره
: باشه بابا
رفتم بالا و با گوشی اومدم پایین سیم کارت و برداشتم و گوشی رو دادم به بابا
بابا هم گوشی رو داد به شهرام
شهرام : سیم کارتشم سوخته
بابا : سوگند بابا سیم کارتتم بده
بهش نگاه نکردم فقط : به تلفن های من جواب ندین لطفاً
شهرام : نه نمیدم
بابا : آی شهرام مراقب باش این و توی آب نندازی
شهرام خندید : چشم دایی جان
با دو ماشین رفتیم من ، شادی ، مصطفی تو ماشین شهرام نشستیم می خواستم با منیژه باشم ولی نشد چون قرعه کشی کردند و از شانس بد با شهرام افتادم
گوشیم زنگ زد شهرام به طرفم گرفت : بیا رسول
گوشی رو گرفتم : سلام رسول جون خوبی ؟
رسول : بابا بی معرفت دیگه یاد داداش خوبت ، گلت ، مهربونت و خوشگلت نمی کنی
: یکم برای خودت کارت تبریک بفرست
رسول : خیلی نامردی باشه حالا بهت نمیگم منم شمالم
رنگم پرید : کجای شمال ؟
رسول : با یکی دو تا از دوست هام اومدم رامسر تو هم که رامسری می تونی بیای ببینمت دلم خیلی برات تنگ شده
مسیر ما هم هتل رامسر بود : آره الآن داریم میرم هتل رامسر
رسول : الهی فدات بشم من الآن اینجام منتظرت می مونم تا بیای باشه
: باشه داداشی
گوشی رو قطع کردم و دادم به شهرام اصلاً بهش نگاه نمی کردم .
شهرام : رسول هتل رامسر
: آره
شهرام : خوبه همدیگر و می بینیم
رسیدیم دل تو دلم نبود از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل خدا خدا می کردم که شهرام و رسول دعواشون نشه
شهرام هم قدم من شد : رسول اونجاست
برگشتم بهش نگاه کردم
شهرام لبخند زد : چه عجب بهم نگاه کردی
دوباره سرم و انداختم پایین : بهتر تو نیای پیش رسول نمی خواهم دعواتون بشه
شهرام : نگران منی یا اون
: نگران خودمم که روزم خراب بشه
شهرام خندید : خیلی نامردی ، رسول داره برات دست تکون میده
از بچه ها جدا شدم و به طرف رسول رفتم ، رسول تمام چشمش پیش شهرام : سلام داداشی
رسول و بغل کردم
رسول : این اینجا چکار می کنه
: خوب پسر عمه گرام
رسول : تو با این ها اومدی مسافرت
: اره مگه چشون
رسول بهم نگاهی کرد : چرا سلیمان با این ها تو رو آورد مسافرت
: رسول بالاخره که چی اینها جزو خانواده من هستند پس باید بهشون عادت کنم
رسول دستم و گرفت کنار خودش نشوند : اذیتت که نکردن
: رسول دیوونه شدی سلیمان باهام
ببخشید
سرم بلند کردم رسول ایستاد منم از ترسم ایستادم شهرام : سلام رسول جان از دیدنت خوشحال شدم دستش و جلو آورده بود تا با رسول دست بده
رسول به دستش توجه نکرد و : ولی من اصلاً خوشحال نشدم
شهرام لبخندی زد : سوگند جان ما با بچه میرم قسمت بازارش خواستی بیا اونجا ، شماره خودت تو که یاد داری
: بله بلدم شما برید
شهرام از رسول خداحافظی کرد رفت روی مبل نشستم
رسول : گوشیت دست اون چکار میکنه
: زدم گوشیش و سوزندم ولی کسی خبر نداره
رسول : دمت گرم ، هنوز از اینکارها می کنی
: آره باید بیام برات تعریف کنم با سلطان چکار کردم
رسول : برام تعریف کن
تمام جریان های که اتفاق افتاده بود تعریف کردم الی از اتفاقی که بین خودم و شهرام افتاد رسول همش می خندید .
: تو بگو چه خبر
رسول : اومدم مرخصی بیست روز مرخصی داشتم گفتم یکی دو روزش با بچه بیام اینجا
: کیا هستند
رسول : از دوست های قدیمی
: شهرام و می شناشند
رسول : آره بابا به خوبی ، بیا اسمش و آوردیم سر و کلش پیدا شد
شهرام با یکی دو تا پسر اومد سمت ما رسول رفت طرفشون و من همون جا روی مبل نشستم
شهرام اومد طرف و دستش و دراز کرد : پاشو می خواهیم بریم ویلا
نمی خواستم دست شهرام بگیرم : سوگند بهتر دستم و بگیر و گرنه دعوا میشه ها
چاره ای نداشتم دست شهرام و گرفتم ، بلند شدم و به طرف رسول رفتم اون دو تا پسر با تعجب من و نگاه می کردند رسول ام حسابی عصبانی بود با اون ها احوال پرسی کردم ، رسول و بغل کردم و بوسیدم : خداحافظ داداشی
رسول ام : مراقب خودت باش
وقتی می خواستیم بریم شهرام بازوم گرفت و با هم قدم شدیم : میشه دستم و ول کنی
شهرام : نه تا رسول باشه جلوی بچه ها من و ضایع کنه
: من این وسط چه گناهی کردم



شهرام : گناه های تو که خیلی زیاد از همه مهم تر و تازه ترش انداختن گوشی من توی آب
از در هتل که خارج شدیم شهرام بازوم ول کرد گوشی زنگ زد : رسول . بله آقا رسول
اون دختر دایی من پس نمی تونی هیچ غلطی بکنی اگه خودشم نمی خواست دستش و به من نمی داد گوشی رو قطع کرد
: خیلی نامردی
شهرام خندید : کجاش و دیدی پرنسس
سوار ماشین شهرام شدم قرار شد بریم یکجا غذا بخوریم کوفت می خوردم بهتر از غذا خوردن بود
همه یک ساندویچی سفارش دادند ولی من گفتم گرسنه نیستم اونقدر حرص خورده بودم که دیگه اشتها نداشتم . بچه ها نشستند به خوردن از خوردن اون ها حال من بد شد بلند شدم و به طرف دریا رفتم و به صداش گوش کردم .
منیژه اومد کنارم : با شهرام باز دعوات شد نه ؟
: داره دیوونه ام می کنه منیژه دوست دارم زودتر برگردم
منیژه : سوگند باور کن شهرام پسر خوبیه
برگشتم سمتش : نمی خواهم در موردش بشنوم ببخشید
منیژه سرش و تکون داد : باشه عزیزم معلومه بد جوری اذیتت کرده
موقع برگشت می خواستم تو ماشین جمشید بشینم که شهرام نگذاشت گفت همون طور که اومدیم بر می گردیم .
وقتی برگشتیم ویلا همه خوابیده بودند آروم و بی صدا رفتم توی اتاق در از داخل قفل کردم بدبختی گوشی ام نداشتم تا از دل رسول در بیارم لباس عوض کردم روی تخت دراز کشیدم ، تازه گیج خواب شدم که صدای در شنیدم از جام پریدم در آرم باز کردم دیدم شهرام
: چکار داری
شهرام : شرمنده بیدارت کردم شارژ گوشی تموم شد شارژش و می خواهم برگشتم داخل برق و روشن کردم از توی چمدون شارژش و پیدا کردم رفتم بهش دادم : بیا
شهرام : آروم سرش و آورد جلو : مرسی عزیز دلم
سرم و بردم عقب : گمشو
در بستم و تا جایی که قفل می خورد قفل زدم و اومدم خوابیدم صبح با صدای در بیدار شدم : بله
بهاره : سوگند هنوز خوابی پاشو دیگه
: چشم الآن میام لباس عوض کنم
دیدم چشم هام هنوز خواب آلوده رفتم یک دوش گرفتم لباس پوشیدم و اومدم پایین هیچکس نبود رفتم توی آشپزخونه اونجا هم کسی نبود
تو هنوز حاضر نیستی
برگشتم شهرام بود : بقیه کجا رفتند ؟
شهرام : همه رفتند جنگل قرار شد تو حاضر شدی با من بری
: بمیرم با تو جای نمیرم
شهرام اومد کنارم نشست : بهتر تو خونه من و توییم بیشتر بهمون خوش میگذره
: گوشیم و بده
شهرام : می خواهی چکار
: بده کار دارم
شهرام گوشی رو بهم داد زنگ زدم به رسول
رسول با عصبانیت جواب داد دیگه چی می خواهی
: سلام رسول چرا داد می زنی
رسول : فکر کردم اون پسر پرو بی خاصیت
شهرام کنارم نشست
: مگه چی شده رسول
رسول : بین تو اون چیه
: هیچی
رسول : پس اون چی میگه
: رسول این داره دیوونه ام می کنه اگه بتونم می کشمش
شهرام می خندید و من بیشتر عصبانی میشدم
رسول : نرگس اگه چیزی باشه که به من میگی نه
از جام بلند شدم و به دیوار تکیه دادم : معلوم رسول
رسول : آخه دیشب
: رسول نمی خواستم دعواتون بشه
رسول : نگران من بودی یا اون
: نگران خودم
رسول خندید : ای خودخواه ؛ حالا اون بچه پرو کجاست
: همینجا رو به روی من ایستاده
رسول : برو آبجی کوچولو از دعوای من و اونم نترس
: مراقب خودت باش داداشی
گوشی رو قطع کردم و به طرف شهرام گرفتم : بیا اینم گوشی
شهرام آروم سرش و جلو آورد : یک روز نگران من میشی خاطرت جمع
: مگه تو خواب ببینی
برگشتم اتاقم و لباس پوشیدم . سوار ماشین شدم کنارش نشسته بود که گوشی زنگ زد باز رسول گوشی رو داد به : جانم
رسول : کجایی ؟
: دارم میرم جنگل
رسول : با کی ؟
: با شهرام
یکهو ماشین جلوم و پیچید شهرامم نگه داشت رسول از ماشین پیاده شد : تو رو خدا دعوا نکنید
شهرام : اون برای دعوا اومده
دو تا دوستای رسول پیاده شدند
منم پیاده شدم شهرامم همین طور : سلام بچه ها ، کجا میرین ؟
رسول دستش و آورد بالا که شهرام بزنه که دوستاش ریختند و گرفتنش اشک هام می ریخت : رسول تو رو خدا زشت کنار خیابون
شهرام به طرفش رفت : چیه اگه سوگند خواهر تو دختر دایی من هست پس حالا چی برام قلدر بازی در میاری
رسول : تو غلط می کنی اسم خواهر من و میاری
اومدن با هم در گیر بشن رفتم وسط ایستادم : اگه می خواهین همدیگر و بزنیم اول باید من و بزنید
رسول : برو اونطرف
: رسول بس کن
شهرام : مثلاً می خواهی چه غلطی بکنی
: شهرام تور و خدا ، رسول تو رو خدا
رسول : بزار تا من بهت بگم بچه پررو
شهرام : من پرروم یا تو چرا نمی خواهی بفهمی و قبول کنی که سوگند دختر دایی من
رسول : آره دیدم اون دفعه چطور پسر عمه بودی ، تو به من نارو زدی



شهرام : اون مال گذشته بود الآن ما تو حالیم ، بچسب حال
رسول خودش و به شهرام رسوند و با مشت زد تو صورتش با هم درگیر شدند هر کاری می کردم نمی تونستم جدا شون کنم اون دو تایی دیگه ام هر کاری می کردند فایده نداشت .
بالاخره داد زدم : به جهنم اونقدر همدیگر و بزنید تا بمیرید من که رفتم
به طرف ویلا راه افتادم رسول و شهرام همدیگر و ول کردند شهرام زودتر از رسول به من رسید دستم و گرفت صورتش حسابی خونی بود رسول ام رسید دست کمی از شهرام نداشت
برگشتم سمت دوست هاش : آب همراهتون دارید
یکی شون : آره الآن میارم
خودم از تو ماشین دستمال کاغذی برداشتم دوستش رو دست شهرام و رسول آب ریخت و اونها صورتشون و شستند : حالا به بابا چی بگم
همونجا روی زمین نشستم و سرم و تو دست هام گرفتم
شهرام : نمی خواهد به دایی چیزی بگی ، اون با من
رسول : چرا نگه بگو من اینطوریش کردم
: من با شما دو تا چکار کنم ، کاش بر می گشتیم خونه
رسول : می خواهی بیا خودم می برمت
: رسول میشه یکم فکر کنی به عمه چی بگم
شهرام : بهت گفتم نمی خواهد تو چیزی بگی
رسول : بگو
: میشه ساکت شین تا یک خاکی به سرم بریزم
به هر دوشون دستمال کاغذی دادم : رسول بهتر بری هتل
رسول : یعنی تو من و به این می فروشی
: رسول جون داداش گلم نمی تونم به همه بگم تو زدیش یکم به من فکر کن
رسول : باشه من میرم
رسول با ناراحتی به سمت ماشین رفت دنبالش رفتم : رسول جون از دستم ناراحت نشو جون حاج بابا
رسول برگشت سمتم اشک هام دیگه می ریخت بغلم کرد : می دونم دیونه بازی کردم ولی باور کن دلم خنک شد
وسط گریه خنده ام گرفت : خیلی دیوونه ای رسول
رسول من و بوسید رفت
برگشتم سمت شهرام : پاشو بریم ویلا تا به این زخم ها برسم تا بقیه برنگشتن
با شهرام برگشتم ویلا با دستمال شروع کرده به تمیز کردن صورتش از بینش خون اومده بود
: بهتر اول بری توی دستشویی صورت تو بشوری خیلی خونی
نمی تونست بلند بشه بهش کمک کردم وقتی از دستشویی اومد بیرون تازه کبودی ها دیده می شد
: چرا می لنگی
شهرام : پام درد می کنه شلوارش و داد بالا پاش حسابی کبود شده بود
: ببین با خودتون چکار کردی
شهرام : به تو ربطی نداره بین دو تا دوست از این اتفاق ها می افته
: خوب می خواهی به بقیه چی بگی
شهرام : میگم تو جاده یک ماشین جلوی ما رو گرفتند همین ، تو هم همین و بگو
: اگه گفتند ماشینشون چی بوده چی بگم
شهرام : بگو ماشین نداشتند ، اگه در مورد قیافه سوال کردند بگو اونقدر ترسیده بودم که به چهره هاشون نگاه نکردم
: باشه
شهرام رفت توی اتاقش دلم می خواست بدونم چه بلایی سر رسول اومده خیلی نگرانش بودم گوشیمم دست شهرام بود برای همین رفتم بالا حالا نمی دونستم اتاقش کدوم یکی هست . یکی یکی در اتاق ها رو زدم تا بالاخره اتاقش و پیدا کردم
چی کار داری ؟
: میشه گوشی رو بِدی
شهرام : می خواهی چکار ؟
: می خواهم به رسول زنگ بزنم
شهرام : بیا تو
در باز کردم و رفتم داخل شهرام روی تخت دراز کشیده بود : گوشی رو بده
شهرام : به یک شرط
: چه شرطی ؟
شهرام : همین جا باهاش حرف بزن
: شاید بخواهم یک حرف خصوصی بزنم
شهرام : پس نمیدم
جالب بود باید برای گرفتن گوشی خودم التماس می کردم می خواستم برم بیرون ولی دل تو دلم نبود : باشه بده
شهرام : بیا اینجا بشین
رفتم روی تخت نشستم و گوشی رو ازش گرفتم زنگ زدم به رسول
: سلام رسول خوبی ؟
رسول : آره خوبم
: چکارت شد
رسول : هیچی نشده
: هیچی نشده یعنی صورتت کبود شده بدنت کبود شده
رسول خندید : یکم آره
: یک دکتر برو رسول
رسول : نه بابا چیز خواستی نیست خوب میشه