میز شامو چیده بودند و سه تایی دورش نشسته بودند و منتظر من بودن...با اینکه رفتارشون خیلی خونگرم بود ولی بازم خجالت میکشیدم...پرک که تردید منو دید گفت:

-مرمر جون بیا دیگه...و به صندلی کنار خودش اشاره کرد...رفتم نشستم پیشش...عجب جایی هم نشستم...رو به روی پویان!...مار از پونه بدش میاد جلو خونش سبز میشه حکایت منه...یه کفگیر برنج کشیدم تو بشقابم با یه تیکه مرغ کوچیک و خودمو باهاش مشغول کردم...زیاد اشتها نداشتمو بیشتر با غذام بازی میکردم و نگاه خیره پویان بیشتر اذیتم میکرد...اخر غذا به بهانه دستشویی بلند شدم و اومدم تو راهروی کناری سالن...صداشون از اونجا میومد...

پرک به پویان توپید:

-چته؟!انقدر بهش خیره نگاه کن تا در بره!کشتی طفلیو با اون نگاهت...

پویان چیزی نگفت...یعنی انقدر تابلو بوده که اونا هم فهمیدن؟!...دیدم زشته زیاد اونجا بمونم به همین خاطر رفتم سر جام نشستم...خانم سهیلی با لبخندی به من گفت:

-دخترم یه چیزی بخور از اول داشتی با غذات بازی میکردی!

لبخند زورکی زدمو گفتم:

-خیلی ممنون ولی زیاد اشتها ندارم!

با تاسف سرشو تکون داد و گفت:

-حقم داری!با اتفاقی که امشب واست افتاد...!پویان خوب کاری کرد اوردت اینجا اگه میرفتی خونه خانوادت خیلی نگران میشدن!

تو سکوت منتظر شدم تا اونا هم شامشونو تموم کنن بعد همگی رفتیم هال و خدمتکارشون واسمون چای اورد...تو فکر بودم و با حواس پرتی چای میخوردم...انقدر خسته بودم و بدنم کوفته بود که نا خود آگاه خمیازه کشیدم...

-مامان بهتره بخوابیم مرمر هم خوابش میاد...

-اره نصفه شبه!پرک مرمرو ببر اتاقشو نشون بده تا راحت استراحت کنه...

-باشه مامان!

شب بخیر گفتیمو باهم رفتیم به اتاق مورد نظر...خانم سهیلی هم چند لحظه بعد اومد و یه قرص آرامبخش با یه لیوان اب بهم داد...

-عزیزم اینو بخور تا فکر و خیال سراغت نیاد و راحت بخوابی!

قرصو ازش گرفتمو تشکر کردم...شالمو در اوردم و گذاشتم رو عسلی کنار تخت که پرک دستشو جلو دهنش گرفت و نفس صداداری کشید که هر دو نگاهش کردیم...

-چی شده دختر؟!زهره ترکمون کردی!

-مرمر گردنتو دیدی؟!

دستی به گردنم کشیدمو گفتم:

-نه مگه چی شده؟!

منو برد جلو ایینه و با نگرانی بهم خیره شد...سرمو بالا کردمو تو اینه به خودم نگاهی انداختم...راست میگفت تمام گردنمو سینم قرمز شده بود و دور گردنم جای انگشتای اون پسره بود...نمی خواستم دوباره بیاد تو ذهنم...دستمو رو جای انگشتاش حرکت دادم...یه کم درد میکرد...اهی کشیدمو نشستم رو تختو قرصو خوردم...

اونا هنوز با نگرانی نگاهم میکردن...با صدای ارومی گفتم:

-مهم نیست کم کم جاش میره..نگران نباشید...

باهم از اتاق خارج شدن و گفتند:

-شب به خیر عزیزم...

درو بستن و من راحت دراز کشیدم...موهامو عادت داشتم رو بالشم پخش کنم...پتو رو تا صورتم بالا کشیدم تو تاریکی به نقطه مقابلم خیره شدم...هیچ وقت فکر نمی کردم همچین اتفاقی برام بیفته...از وحشتناکم اونور تر بود...سرم جایی واسه فکر و خیال نداشت و خداروشکر قرص ارامبخش اروم اروم اثر خودشو کرد و پلکام روی هم قرار گرفت...

*****************
اروم تو خیابون راه میرفتم...تاریک بود و دیر وقت شده بود...تنهایی مجبور بودم برگردم...یه ماشین وحشیانه جلوم ترمز کرد و سرنشیناش به طرف پریدن...به زور دستمو میکشیدن تا بندازنم تو ماشین ولی من تقلا میکردم تا از دستشون راحت شم...اخر سر کشیدنم تو ماشین و بردنم تو یه باغ دور افتاده و تاریک...انداختنم کف باغ...هیچ جایی رو نمیدیدم...پام از ضربه ای بهش وارد شده بود درد میکردو انگار شکسته بود...از دور صدای خش خش برگ زیر پای یه نفرو شنیدم که طرفم میومد...اومد بالا سرمو دستاشو محکم دور صورتم قاب کردو بهم نزدیک شد...نگاه وحشیش به لبام بود...اروم اروم صورتشو نزدیک ارود...و من فقط جیغ میزدم تا ولم کنه....

با جیغ خودم از خواب پریدم...تند تند نفس میکشیدم...سرمو بین دستام گرفتم و به دور و برم نگاه کردم تا موقعیتمو تشخیص بدم...قلبم تند تند میزد...تمام بدنم از عرق سرد خیس بود...تو تاریکی وحشت داشتم...یه ذره اب از لیوان بالا سرم خوردمو دوباره به زیر پتو پناه بردم...کاش این دفعه اون کابوس سراغم نیاد...

دم دمای سحر بود که تو عالم خواب و بیداری حس کردم یکی داره موهامو نوازش میکنه...خیلی ارامش بخش بود و باعث شد راحت تر خوابم ببره...لای چشمامو کمی باز کردم تا ببینم کیه ولی سریع قطع شد و دیگه هیچی نفهمدیم...مطمئن بودم که توهمی بیش نیست...!

صبح بیدار شدم...اطلاعی از ساعت نداشتم ولی باید میرفتم سرکار...اتفاقای دیشب یادم اومد...سرمو تکون دادم تا شاید مثل این کارتونا از ذهنم بره...برس نداشتم موهامو شونه کنم همون جوری تو کلیپسم جمعش کردم و شالمو انداختم رو سرمو رفتم بیرون...رفتم تو اولین دستشویی که دیدم و دستمو پر آب کردمو پاشیدم تو صورتم...خواب کامل از سرم پرید...وقتی اومدم بیرون از دیدن ناگهانی پرک نزدیک بود جیغ بکشم...

-صبح بخیر...

-صبح تو هم بخیر...بیا بریم صبحونه بخوریم منم نرفتم منتظر تو شدم...

با لبخندی جوابشو دادم:

-باشه بریم عزیزم...

دوتایی سر میز نشستیم و با کلی شوخی و خنده صبحانه رو خوردیم...بعد منو برد تو اتاقش...با هم نشستیم رو تختش...چند لحظه با لبخندی مرموز منو نگاه کرد و بعد پرسید:

-حقیقت داره؟!

با گیجی پرسیدم:

-چی؟!

-اینکه تو درو کوبیدی تو سر داداش من؟!چهار تا چرخ ماشینشو پنچر کردی؟کلی باهاش کل کل کردی و ....اون دندون مصنوعیو انداختی تو قهوش؟!

این از کجا اینارو میدونست؟!!!!...نمیتونستم انکار کنم!...حالا چی میشد؟!نمی گفتن چه دختر پررویی؟!...خب پویان هم تلافیشو سرم در اورده بود!...با ریلکسی الکی گفتم:

-تو از کجا میدنی؟!

خندید و گفت:

-خب پویان بهم گفته!

شاخ دراوردم!...ولی اون داشت واسه خودش میخندید...نگاهی بهش کردمو با کنجکاوی پرسیدم:

-حالا به چی میخندی؟!

میون خندهاش گفت:

-به کارای شما دوتا!خیلی بامزست....!!!

من چی فکر میکردم چی شد!!!!!!!!!!

-خیلی بانمکی دختر!داداش من یه مدتی بود که تبدیل شده بود به یه آدم جدی و خشک...میدونی...تو زندگیش تنوع خوبی ایجاد کردی...باعث شدی سرحال بشه و به زندگیش برگرده...نمیدونی وقتی کاراتو واسم تعریف میکرد چقدر میخندیدم...البته حقو تمام و کمال به تو میدم چون اونم کم بلا سرتو نیاورده...میخواستم بگم از طرف من اختیار تام داری که هر کاری دوست داشتی باهاش بکنی!

خیالم راحت شد...نا خوداگاه لبخندی زدمو گفتم:

-واقعا نظرت اینه؟!یعنی ناراحت نشدی یا فکری چیزی راجب من نکردی؟!

-نه بابا این حرفا چیه!من که خودم خیلی کیف کردم فقط مواظب باش یه وقت نمیره طفلی!

-نترس این داداش تو حلوای منو نخوره نمیمیره!

-جرئت نداره!من خیلی فمینیستم!

-اوکی پس انقدر حرصش میدم که خودش بگه اشتباه کردم!

باهم انقدر خندیدیم که اشک از چشمامون جاری شد...

بلند شدیمو گفتم:

-پرک جون میشه من از تلفنتون به خونمون زنگ بزنم؟!دیشب گوشیم داغون شد!

-اره عزیزم حتما...بیا...

رفتیم پایین و گوشیو ورداشتم...شماره گرفتم و خداروشکر مروا جواب داد:

-بله؟!...بفرمایید...

شماره ناشناس بود که اینجوری حرف میزد...فوری گفتم:

-سلام مروا...منم مرمر...

-ا مرمر تویی؟!این شماره کجاست؟!

-مگه مامان واست تعریف نکرد؟!خونه دوستمم...

-اهان آره...خب کی میای؟!

-مروا...ادرسو بهت میدم بیا دنبالم واسم یه دست مانتوشلوار هم بیار...

-مرمر برا چی میخوای؟!چیزی شده؟!

-نه نه...نگران نشو...فقط بیا...

-باشه...ادرسو بده!

تند تند ادرسو گفتم...

-مروا راستی مامان نفهمه ها!به یه بهانه ای بیا!

-مرمر داری نگرانم میکنیا!بگو چی شده؟!

-مروا بیا واست تعریف میکنم فقط کسی نفهمه ها!

-باشه من الان راه میوفتم!کاری نداری؟!

-نه خواهری...قربونت برم زود بیا!

-خداحافظ...

-خداحافظی!

گوشیو گذاشتم...پرکو صدا کردم...باید میگفتم مروا داشت میومد...

-پرک جون...

-جانم عزیزم؟!

-میخواستم بگم که...مرسی از لطفتون...خیلی شب خوبیو با شما داشتم...ولی میخوام برم...

-مرمر...یعنی انقدر بهت بد گذشته که میخوای بری؟!ما تازه داشتیم باهم اشنا میشدیم!

دستشو گرفتمو ادامه دادم:

-منم دوست دارم بیشتر کنارت باشم ولی همین قدرم که مزاحمتون شدم بسه و خودمم خیلی کار دارم...خواستم بگم خواهرم داره میاد دنبالم...

-خب میبردیمت!پویان خودش میخواست ببردت!اگه بفهمه رفتی ناراحت میشه به خدا!

-نه ناراحت نمیشه چون من می خوام برم!اگه چیزی بگه شاید فکر کنم دوباره هوس قهوه با طعم دندون کرده!

خندید و گفت:

-من که حریفت نمیشم!باشه هر جور راحتی عزیزم...ولی ما خوشحال میشدیم بیشتر پیشمون میموندی!

-منم همین طور ولی از قدیم گفتن نخود نخود هر که رود خانه خود!بالاخره باید برم دیگه!

خانم سهیلی اومد و گفت:

-چی شده پرک؟!

-مامان مرمر میخواد بره!

اخمی کرد و گفت:

-یعنی چی؟!نمی ذارم...تازه اومدی!در ضمن پسرم ناراحت میشه منم اون موقع حریفش نمیشم!

ای خدا عجب گیری افتادم....دیگه مهمون نوازی هم تا این حد؟!....

-نه خانم سهیلی دستتون درد نکنه ولی به پرک جونم گفتم که خیلی کار دارم بعدم تا همین جاشم خیلی زحمت دادم بهتون!

-نه دخترم چه زحمتی!اخه...

-مرسی ولی بهتره برم....خواهرم داره میاد دنبالم!

با نا رضایتی گفت:

-باشه عزیزم هرجور راحتی...بیشتر از این اصرار نمیکنم!

-شما لطف دارین!

پرک دستمو کشید تو سالنو گفت:

-خب حداقل بیا تو این چند دقیقه اخر باهم حرف بزنیم چون دلم واست تنگ میشه!

شروع کردیم با هم حرف زدن...

-مرمر چند سالته؟!

-بیست و چهار سال!

با چشمای گرد شده گفت:

-24 سال؟!...تعریف نیست ولی اصلا بهت نمیاد!جوونتر میخوری!

-خوب موندم مادر!تو چی؟!

-من بیستم...

-اوووووووو...خواهر من یه سال از تو بزرگ تره!

-چی خوندی تو دانشگاه؟!

-مدیریت بازرگانی!

-به به...پس من الان رو به روی یک خانم مدیر نشستم!

-اره دیگه...فعلا نیمچه مدیر...تو هم فکر کنم مهندسی بخونی...

-نه!!!نقاشی میخونم...سال دومم...

-واوووو خانم نقاش!تابلوهاتم میفروشی؟!

-فعلا در اون حد نرسیده...ولی خیلی رشتمو دوست دارم!

-موفق باشی عزیزم!

-مرسی...راستی شمارتو بده تا بهت زنگ بزنم!

با ناراحتی یاد گوشی بیچارم افتادم...

-من فعلا خط و گوشی ندارم...درست شد بهت میدم...

نیم ساعت بعد زنگ خونه به صدا در اومد...مروا بود...با خانواده سهیلی سلام علیک کرد و اومد پیش من...باهم رفتیم بالا و من لباسمو ازش گرفتمو پوشیدم و لباسای پرک رو هم تا شده رو تخت گذاشتم...باهم اومدیم پایین دم در...

با خانم سهیلی روبوسی کردمو گفتم:

-خیلی خوش گذشت خانم سهیلی واقعا ازتون ممنونم!

منو تو اغوشش فشرد و گفت:

-به ما هم خیلی خوش گذشت کاش میشد بیشتر میموندی!

-نه دیگه...خیلی زحمت دادم....!

پرک رو هم در اغوش گرفتمو گفتم:

-پرک جون دلم برات تنگ میشه...خیلی دوست خوبی هستی...مرسی بابت همه چی!

محکم منو بغل کردو گفت:

-یعنی نمیشد بیشتر میموندی؟!حداقل میذاشتی خواهرت دو دقیقه بشینه بعد میرفتین!

در گوشش گفتم:

-من اگه فردا نرم سرکار داداشت از سر در شرکت حلق اویزم میکنه!نمیدونی چقد به خونم تشنه است!

خندید و ولم کرد...مروا هم باهاشون خداحافظی کرد و از ساختمون خارج شدیم..

مروا سوت کوتاهی زد و گفت:
-اینا دوستات بودن؟!
-نه بابا!اینا خانواده رئیسم هستن!
با تعجب پرسید:
-پس تو که گفته...
-اره...به مامان دروغ گفتم نگران نشه...به تو میگم ولی چیزی بهشون نمی گیا!
-باشه...
ماجرا رو از سیر تا پیاز واسش تعریف کردم...و واکنش هاشو می دیدم...یهو دستمو گرفت و گفت:
-مرمر الان خوبی دیگه؟!اون یارو که کاریت نداشت..؟؟!منظورم اینه که...
سرمو به نشونه منفی تکون دادمو گفتم:
-نه...پویان سر وقت رسید وگرنه معلوم نبود چی میشد!
نفسشو تو سینه حبس کرد و گفت:
-خدانکنه!
-مروا به هیچکس چیزی نمیگیا!
-باشه...مگه دیدی تا حالا چیزی بگم؟!
-نه...
رسیدیم خونه...بابا نبود و مامان اومد تو حیاط و بغلم کرد و گفت:
-کجا بودی عزیز دلم؟!خیلی نگرانت شدم...خواب به چشمم نیومد به خدا!
صورتشو بوسیدمو درحالیکه میرفتم تو خونه گفتم:
-مامان جونم حالا که اومدم...بعدم دلیلی واسه نگرانی نبود!
به نگاه های مروا چشم غره ای رفتم چون اگه همین طوری پیش میرفت معلوم میشد قضیه چیه...رفتم تو حموم یه دوش گرفتم...حولمو تنم کردمو اومدم تو اتاقم...با دیدن مروا از جا پریدم...
-نمی تونی یه سرفه ای چیزی کنی ادم نترسه؟!عین جن این ور اونور خونه میری!
-خب حالا...
-برو بیرون میخوام لباسامو عوض کنم!
یقه حولم باز بود و نگاه تیز مروا به سرخی گردنم معطوف شد...بلند شد اومد نزدیکم و اونا رو بررسی کرد...کم مونده بود حوله رو از تنم دربیاره و ....
-هووی چی کار میکنی؟!برو بیرون!
-مرمر اینا چیه؟!
-چیزی نیست!
-تا نگی نمیرم!
-هیچی...دیشب که اون یارو بهم گیر داده بود عصبانی شد گردنمو چنگ انداخت!
زد تو صورتش...مروا همیشه بیش از حد لازم عکس العمل نشون میداد...
-مرمر به خدا اگه یه بار دیگه لج بازی دربیاری من میونم و تو!فهمیدی؟!
-اره اره...حالا میری؟!
از اتاق رفت بیرونو در و پشت سرش کوبید...لباسامو تنم کردم و اومدم بیرون...امروزم که نشد برم شرکت...ساعت یازده بود...ولی تصمیم گرفتم یه زنگ بزنم...منشی برداشت...
-میشه وصل کنید اتاق اقای سهیلی؟!
-شما؟؟؟؟؟؟؟؟!
دوباره این رو اعصاب من رفت:
-مادر بزرگ شما!خانم محترم بعد دو ماه کار تو اون شرکت منو نمیشناسین؟!
با فیس و افاده انگار که من میبینمش گفت:
-خب خانم کیایی تا حالا با تلفن خونه تماس نگرفته بودی!
با حرص گفتم:
-خب حالا میشه وصل کنید؟!کار واجب دارم!
-بله بفرمایید!
ای بفرمایید و کوفت که جون منو بالا اوردی تا وصل کنی...اخر سر یا من اینو میکشم یا این منو...صدای پویان تو گوشی پیچید...
-بله؟!
-سلام آقای سهیلی...
با تعجب گفت:
-مرمر...
عصبانی گفتم:
-اولا خانم کیایی!یادم نمیاد به شما اجازه داده باشم به اسم کوچیک صدام کنید!
جدی شد و گفت:
-امرتون خانوم کیایی؟!
رو کلمه خانم خیلی تاکید کرد...اهان این شد...نباید به این بشر رو داد...
-میخواستم بگم که اگه خیلی دیر نشده بیام شرکت!
یهو عصبی شد و تقریبا بلند گفت:
-لازم نکرده تشریف بیارید!اصلا شما به اجازه کی خودتون برگشتید؟!
با غدی گفتم:
-شما نه پدر من هستید نه همسرم نه نامزدم نه...که بخواید واسه من تعیین تکلیف کنید!
نفسشو بیرون دادو گفت:
-در هر صورت امروز لازم نیست بیاید چون من بهتون مرخصی دادم...در ضمن فردا و بهتره بگم تا آخر هفته نیازی به حضورتوننیست تا حالتون بهتر شه!
دادم رفت هوا...من که چیزیم نبود...
-نه خیر من فردا میام چون کارام عقبه!
-خانم رو حرف من حرف نزنیدوقتی بهتون میگم نمی خواد تشریف بیارید یعنی نمی خواد بیاید!
-به هر حال من میام چون بعضیا زیرآب میزنن و تیکه میندازن حوصله حرفای بعدشو ندارم!اگه کاری ندارید قطع کنم!
گفت:نه...و با خشونت گوشیو کوبید و قطع کرد...خندم گرفت...وقتی لجشو درمیاوردم انگار دنیا رو بهم میدادن...حالا چرا انقدر اصرار داشت من استراحت کنمو نیام؟!...اصلا بهتر...تا اخر هفته نمیرم واسه خودم عشق و حال میکنم...ولی فردا از لجش میرم...

اونروز زیاد جلو چشم مامان اینا نرفتم تا متوجه کبودیهای گردنم نشن...شب یه قرص خوردمو ساعتو کوک کردم تا جا نمونم...
سریع لباس پوشیدمو دویدم تا به اتوبوس برسم...درحالیکه نفس نفس میزدم سوار شدم و اون ته نشستم...وقتی رسیدم کرایه رو حساب کردم و تو خیابون بالا اومدم...وای ....به اونجا که اون پسره بهم حمله کرد رسیدم...یه لحظه چشمامو بستمو همه اون صحنه ها واسم تداعی شد...با شتاب اون تیکه رو رد کردم و با اعصابی داغون وارد شرکت شدم و از شانسم اولین نفری که باهاش برخورد ردم پویان بود...با دیدن من هم خشمگین شد هم انگار...یه جورایی اسوده شد...یه ذره به هم خیره موندیم و من باخجالت سرمو پایین انداختم...هیچکس اونجا نبود و این یه حسن بود...

-سلام خانم کیایی...

-سلام...

نزدیک تر شد و به ارومی پرسید:

-خوبی؟!بهتر شدی؟!

با خجالت گفتم:

-بله بهترم خیلی ممنون!

یهو شد همون پویان جدی و گفت:

-خانم مگه من به شما نگفتم که نیاین تا اخر هفته؟!

با التماس نگاهش کردم:

-ولی اخه...

خیلی خشک گفت:

-نــــــــــــــه!!!!الانم میتونید یه سری به کارارتون بزنید و برید!

و با قدم های بلند ازم دور شد...باید میرفتم دیگه....مجبور بودم...ولی به خودم سیخونک زدم...نه!!!...من مجبور نبودم...اون کی بود که بخواد به من دستور بده...حتی اگه رئیسم باشه...اه...انقدر فکر کردم سرم ترکید...اصلا میرم...حقشه وقتی کل کارام عقب بمونه خودش باید رسیدگی کنه اونوقت میفهمه چی کار کرده...رفتم به کارا سر زدم و یه ذره انجامشون دادم و موقع رفتن پیش پویان رفتم و گفتم که من میام و سریع خداحافظی کردمو اومدم بیرون...ولی واقعا نمی خواستم برم...رسیدم خونه و اولین کاری که کردم یه زنگ زدم به همایون...حوصله بحث نداشتم که بگه تو چرا به یاد من نبودی...ولی گوشیش خاموش بود...تا شب هم چندبار دیگه تماس گرفتم ولی جواب نداد...ولش کن من زنگمو زدم...اخر شب مروا اومد سراغم...خیلی حالتش عجیب بود...

-مرمر میخوام باهات حرف بزنم...

-باشه بشین منم خوابم نمیومد...

-خوبه...یادته راجب اون پسره فرزاد باهات حرف زدم...

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

-خب؟!

با یه خجالت نا محسوس گفت:

-چیزه...امممم...ما چندبار باهم رفتیم بیرون...

لبخندی زدم و گفتم:

-به به چشمم روشن!میری بیرون اون وقت به من نمی گی!

سرشو پایین انداخت و گفت:

-نه میخواستم بعدا بهت بگم...راستش به نظرم پسر بدی نیست...

مروا رو میشناختم...شاید این اولین بارش بود که خجالت میکشید و از حالتش معلوم بود ازش خوشش اومده...وقتی اونجوری میگفت بد نیست یعنی تقریبا مورد تاییده...لبخند شیطانی زدم و گفتم:

-من که گفتم...ولی تو هم انگار ازش خوشت اومده...نه؟؟؟!!!!

گونه هاش رنگ گرفت و زیر لب گفت:

-نه بابا این حرفا چیه میزنی...

-بله!از سرخی لپات معلومه...سر هر کیو بتونی شیره بمالی سر منو نمی تونی...

سرشو بلند کرد و پرسید:

-یعنی انقدر تابلوئه؟!

خندیدم و گفتم:

-نه میخواستم ببینم تو چی میگی!

بالشو ورداشتو پرت کرد طرفم....گرفتمشو گفتم:

-مروا چرا اینجوری میکنی؟!...این موضوع عیبی نداره که...

عصبی گفت:

-نه مرمر...نمی دونی...یه جوریه...من تا حالا...نمیدونم چه جوری بگم...

هول شده بود...طبیعی بود...مروا هیچ وقت نزدیک هیچ پسری نشده بود و بهتره بگم اصلا حسابشون نمی کرد...ولی وقتی یه حس جدید،که نقطه مقابل باورای آدمه بوجود بیاد...آدم گیج میشه...

دستای سردشو گرفتم و گفتم:

-مروا...تو هیچ کار اشتباهی نمی کنی...این یه مسئله طبیعیه...چیزیه که حداقل پیش خودت نمیتونی انکارش کنی...بالاخره سراغ هر کسی میاد...تو هم خیلی خوش شانسی که این موضوع دو طرفه اس...نمی گم خیلی سریع و بدون فکر تصمیم بگیر ولی به خاطر خودت اجازه بده تا بشناسیش...اونم ظاهرا هدفش یه دوستی الکی و مزاحمت نیست...

-پس به نظر تو این کارو بکنم؟!

-این زندگی توئه!من توش دخالتی نمی کنم فقط بهت میگم کاری رو انجام بده که بعدا افسوسشو نخوری...بعدا اگه دیدی خیلی جدی شد میتونی حتی به مامان بگی...

با سر در گمی بلند شد و گفت:

-باشه...من میرم بخوابم...شب بخیر...

-شب بخیر...

مروا رفت و من تنها تو اتاقم نشستم...اون درگیر یه حس جدید شده بود که هم خوشایند بود هم گیج کننده...خدایا خودت کمکش کن تا بهترین راهو انتخاب کنه...چشمامو بستم تا خواب بیاد سراغم