نقطه شروع5
تو ماشین که بودیم فقط مامان و بابا حرف میزدند و من و مروا شنونده بودیم...جلو خونه مامانی اینا نگه داشت و همگی پیاده شدیم و بابا زنگ و زد...درو که زدن رفتیم تو.اولین کسی که اومد استقبالمون عمم بود دوسش داشتم و خوبیش این بود که از اون خواهر شوهرا نبود که اهل دخالتو این چیزا باشه...-سلام عمه...-سلام ابجی...-سلام نرگس جون..
عمه با لبخندی به ما نگاه کرد و به ترتیب با هممون روبوسی کرد...
-سلام داداش...سلام زهرا جون...سلام به عشقای عمه!
ومدیم تو و تازه سلام احوال پرسی شروع شد...با کل فامیل که دست دادیم تازه نگاهم به زن عمو ثریا و دخترش یلدا که هم سن من بود افتاد...با غرور و افاده رو مبل نشسته بودنو انگار نه انگار که یکی اومده...برای اینکه حرفی درست نشه و جلو جمع احترامشو نگه دارم رفتم جلوشو خیلی خشک بهش سلام کردم...-سلام زن عمو...سلام یلدا...زن عمو با پررویی نگام کرد و گفت:-مرمر خانم خیلی خوش اومدی کم پیدایی!بله معلومه دیگه...فکر کنم خبر کار پیدا کردنم به اینا هم رسیده بود و معلوم بود داره از حسادت میترکه...ادامه داد:-یکم از این کار پرمشغلت بزنی به فامیلت هم میتونی برسی!
از حرص داشتم میترکیدم...نزدیک یه چیزی بهش بگم جلو جمع که هم نونش بشه هم آبش...-زن عمو جان اخه کار من فقط جواب دادن تلفن نیست که بتونم ازش بزنم!بعدشم از قدیم گفتم دوری و دوستی!با اجازه..!و اومدم پیش مامان اینا...مامان زیر لب بهم گفت:
-دختر چرا اینجوری جوابشو دادی؟!زشت بود بخدا!
خیلی برام زور داشت...تو اخلاقم نبود که به کسی که بهم توهینن میکنه بها بدم...و اینکه چرا مامان و بابا یه بار جلوشون در نمیومدن تا بس کنن!مروا زد به کمرمو گفت:
-افرین حال کردم اونجوری جوابشو دادی!حقش بود...بی شخصیت!-مرسی مروا!مگه منو تو از خودمون دفاع کنیم!بقیه مهمونی ازشون دوری کردیمو به روال عادی گذشت...تا اینکه بعد شام یلدا اومد تو جمع ما...داشتیم همه باهم راجب شغلم حرف میزدیم که حرف رئیس و مدیر و ...پیش اومد منم کلی ازشون تعریف کردم که خیلی خوبن و فلان و بهمان...یلدا یهو گفت:-خب مرمر جون حالا که انقدر خوبن منتظر باش بیان خواستگاریت!چقدر رو داشت...با پوزخندی جوابشو دادم:
-عزیزم من مثل بعضیا منتظر شوهر نیستم و خودمو به این و اون تحمیل نمی کنم!
یلدا از عصبانیت سرخ شد ولی تا اخر ساکت موند و هیچی نگفت...حقش بود...فکر کرده همه مثل خودش با هزار تا پارتی و خواهش و التماس رفتم سر کار...کلا چشم دیدنمو نداشتن...موقع رفتن بود...با همه به جز زن عمو اینا خداحافظی کردمو از خونه زدم بیرون...سوار ماشین شدمو با خشم درو به هم کوبیدم...پشت سر من مروا اومد و بعد مامان و بابا!
-چته مامان؟!چرا درو اینجوری بستی؟!-چمه؟!نکه نمیدونید بهتون میگم!هی گفتم نمی خوام بیام اصرار کردید اخرش این شد دیگه!هرچی که لیاقت خودشون بود بهم گفتن!مروا هم به حمایت از من گفت:-مامان راست میگه...ور داشته به مرمر میگه خب برو رئیستونو تور کن اگه خیلی خوبه!اونم از زن عمو!اگه انقدر به فکر مایید یه دفعه جوابشونو بدید که حد خودشونو بدونن!جفتشون معلوم بود خیلی ناراحت شدن..دلم نمیخواست اینجوری باهاشون حرف بزنم ولی تقصیر خودشونم بود!بابا بعد از چند دقیقه گفت:-دخترم حق با توئه!ولی نباید با مادرت اینجوری حرف میزدی!با بغض گفتم:-بابا به خدا خسته شدم!همش به من گیر میدن اگه من نباشم مروا!اگه شما از ما دفاع کنید و جلوشون دربیاید دیگه اینجوری نمیکنن!-نبینم عزیز دل بابا بغض کنه!باشه...از این به بعد میای پیش خودم میشینی تا ببینم کی جرئت داره به دختر قشنگم حرف بزنه!بابا به مروا نگاهی کرد و گفت:-مروا خانوم این در مورد شما هم هست!-مرسی بابایی!تا وقتی رسیدیدم خونه تو دلم قربون صدقه بابام رفتم و من و مروا هر دومون خرکیف شده بودیم...وقتی رسیدیم با خوشحالی پیاده شدیم و باهم رفتیم تو اتاقم...مروا گفت:-اهان این شد!اگه بابا جوابشونو بده دیگه به ما نمیکن بالا چشمت ابروئه!سریع لباسامو عوض کردمو گفتم:-اوهوم...ولشون کن اینا نشونه کمبود یه نفره!میخوان با کوچیک کردن ما خودشونو بالا ببرن! -اخ جون فردا جمعس تا ظهر میخوابیم!-بله اگه مامان بذاره!مروا کش و قوسی به بدنش داد و گفت:-مرمر بیا بشین راجب اون پسره واست بگم...داشتیم میرفتیم نشد.رو تخت دراز کشیدمو گفتم:-بگو!-اسمش فرزاده بیست و پنج سالشه...-بیست و پنج؟!باید هم سن تو باشه که!-خب داشته به خاطر اجبار باباش مهندسی میخونده ولی یواشکی کنکور میده و رشتشو عوض میکنه!چشمامو ریز کردمو گفتم:-اونوقت شما که محل چیز هم بهش نمیذاری چه جوری اینارو فهمیدی؟!-روز اولی که اومده بود داشت اینارو واسه همه تعریف میکرد!بگذریم...ولی تیپ و قیافش خوبه و تا اونجایی که میشناسمش ادم بدی نیست!-افرین به اراده!جلو باباش وایساد...خب به نظر منم پسر بدی نیست...حالا اگه بخواد دوباره سر حرفو باهات باز کنه چی کار میکنی؟!-نمیدونم مرمر...به نظرم الکی گفته میخواد اشکالاشو برطرف کنه چون یه بار که پشت سرم نشسته بود داشت با دوستش در مورد اموزشگاه موسیقیش و شاگرداش حرف میزد!کلمو خاروندمو گفتم:-قضیه بو دار شد!یه چیزی بهت بگم؟!سرشو تکون داد...-به نظرم میخواد باهات بیشتر اشنا بشه...سریع پرسید:-که چی بشه؟!-که اینکه ایشون انگار از شما خوششون اومده!-مرمر من نمی فهمم چی میگی!-خواهر من درکش انقدر سخت نیست!پسره چی بود اسمش...اهان فرزاد...انگار از تو خوشش اومده و این طور که معلومه میخواد باهات اشنا بشه و بیشتر بشناستت...فکر کنم قصد مزاحمت نداشته باشه تصمیمش جدی باشه!مروا چند لحظه با گیجی نگام کرد...بعد با جیغ و داد گفت:-بیخود کرده پسره ی...میخوام صد سال اشنا نشه!-مروا ارومتر!حالا چیزی نشده که!تا تو بهش اجازه ندی که اون کاری نمیتونه بکنه!شاید قصدش خیره...-قصدش مهم نیست...!-مروا اروم باش اون بیچاره که اصلا چیزی نگفته!اینا حدسای من بود،شاید اصلا درست نباشه!مروا که وسایلشو ورمیداشت تا بره تو اتاقش گفت:-برام مهم نیست!نمی خوام بهش رو بدم!شبت بخیر...اهی کشیدمو گفتم:-شب تو هم بخیر!پتو رو رو سرم کشیدمو خوابیدم ...
فردا نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم...خستگیم کامل رفع شده بود....موهامو شونه کردمو با کش بالا سرم بستمشون و رفتم تو دستشویی صورتمو شستم...وقتی اومدم بیرون مروا گفت:-ظهرتون بخیر!میذاشتی دیرتر بیدار میشدی...مامان که از اشپزخونه بیرون میومد گفت:-حالا خوبه خودتم همین الان بیدار شدیا!خندیدمو گفتم:-گل گفتی مامان!خوردی مروا خانم؟!مامان گفت:-برید صبحونتونو بخورید اگه هم میل ندارید صبر کیند تا ناهار!دارم ماکارونی درست میکنم!من و مروا دستامونو به هم کوبیدیمو گفتیم:-اخ جووووون!مامان که با تاسف سرشو تکون میداد گفت:-دوتا دختر بزرگ کردم مثلا!عین دوتا بچه میمونن!رفتم تو هال دیدم بابا مشغول مطالعه اس...برنامه نویسی با زبان ساده ویژوال بیسیک برای مبتدی ها...بابام توی موسسه فنی و کامپیوتری درس میداد و الانم داشت نکات ریز درس جلسه بعدو مرور میکرد...ته وظیفه شناسی بود...بابا همین که منو دید گفت:-سحر خیز باش تا کامروا شی!-ظهر بخیر بابا!-ظهر بخیر!خداروشکر این دفعه نگفتی صبح...!-نه دیگه تشخیصشون میدم...-خوبه عزیزم...راستی از همایون چه خبر؟!باهم خوبین؟!مشکلی ندارین؟!سرمو پایین انداختمو گفتم:-نه بابا...همه چی خوبه...-ادم خوبیه بابا؟!از این مدت استفاده کن تا خوب بشناسیش که بعد از ازدواج خودت راحت زندگی کنی!چیزی نگفتم...بابا که ساکت بودنمو دید گفت:-ببین دخترم...ما به نظرت احترام میذاریم به شرطیه که عاقلانه باشه...میخوام بهت بگم که اگه یه وقت دیدی نمیخوایش یا به درد هم نمیخورین من با بهم زدن نامزدیتون مخالف نیستم!با تعجب بهش خیره شده بودم...خوشحال شده بودم که انقدر خوب درکم میکرد و انتخابو با خودم میذاشت ولی از یه طرفی ترسیدم...که یه وقت بابا یزی از جرو بحثای قبلی ما فهمیده باشه و غیر مستقیم میخواد بهم بگه؟!...فوری گفتم:-مرسی که به نظرم احترام میذاری بابا ولی من با همایون مشکلی ندارم!سعی کردم زود از جلو چشمش جیم بشم تا یه وقت از تو چشمام حقیقتو نفهمه...یه حقیقت که واسه گذشته بود..نمیدونم قراره اینده چی بشه...-------------------------
دو ماهی میشد که تو شرکت کار میکردم...حسابی جا افتاده بودم و از همه بهتر همه خیلی باهام خوب بودن حتی اقای سهیلی بزرگ...ولی پویان...کارا و تلافی هامون هنوز ادامه داشت...یادم نمیره روز بعدی که جلو چرخاش میخ گذاشتم رفتم سرکار چه قدر چپ چپ بهم نگاه میکرد و منم خودمو بیخبر نشون میدادم...اخرم به تلافیش یه روز ساعت اتاقمو گوشیمو 3 ساعت برد عقب و من بدبخت مجبور شدم تا 8و نیم اونجا بمونم...اونروز انقدر لجم گرفته بود که جا چسبی رو میزمو ورداشتم و تا دم اتاقش رفتم تا بکوبم تو سرش ولی منصرف شدم!واقعا برای خودمم سوال شده بود چرا هرجفتمون انقدر باهم دشمنی میکنیم...و اصلا از کجا شروع شد...دیروز سمیرا زنگ زد و گفت که فردا یه جلسه خیلی مهم با مدیر تولید یه شرکت خودروسازی...داریم و منم باید باشم...فکری کردمو عین جت حاضر شدمو رفتم خونه مادر بزرگم...-سلام مادر جون!-سلام عزیزم..خوش اومدی!-مرسی ممنون!مامانی یادتونه یه هفته پیش با عمه رفتین دندون مصنوعیتونو عوض کردین؟!مامانی درحالیکه واسم میوه میذاشت گفت:-اره مرمر جون...برای چی؟!-مامانی هنوز دارینش؟!-اره هنوز ننداختمش دور...پریدم تو حرفشو گفتم:میشه بدینش به من؟!لازمش دارم...مامانی کلی تعجب کرد ولی بالاخره با خواهش و اصراری من اونو تو یه نایلون گذاشتو بهم داد...صورت پرچینشو بوسیدم و زود برگشتم خونه...باید واسه نقشم اماده میشدم...شنگول رفتم تو شرکت و بعد از یه احوال پرسی حسابی با همکارام(البته به مردا زیاد رو نمیدادم و باهاشون جدی بودم) رفتم تو اتاقم تا واسه جلسه اماده بشم...منشی اقای سهیلی اومد و گفت که باید برم و همه منتظرمن...دندون مصنوعیو ورداشتمو با اکراه تو جیبم گذاشتم و رفتم تو ابدارخونه..دیدم حسن اقا داره واسه ما سه تا(افراد جلسه)قهوه درست میکنه...با هول خودمو انداختم تو ابدارخونه و جیغ زدم:-حسن آقا..حسن آقا...بیچاره با ترس برگشت سمتمو گفت:-چی شده خانم مدیر؟!-حسن آقا یه سوسک اومده تو اتاقم...ترخدا برید بکشیدش...وگرنه من پامو تو اون اتاق نمیذارم!-دخترم باشه ولی الان کار دارم...قهوه جوشو ازش گرفتمو گفتم:-شما برید من اینرو میریزم تا بیاریدشون!اونم بیخبر از نقشه شوم من رفت و منم شروع کردم...فنجونای شرکت ما دورشون رنگی بود و پویان خان همیشه از فنجون دور مشکی استفاده میکردنو همه اینو میدونستن...قهوه هارو ریختم تو فنجونا و دندون مصنوعی رو با هزار مصیبت دراوردمو نگاه چندش اوری بهش انداختم:-پویان تف تو روحت!ببین منو مجبور به چه کاری کردی!انداختمش تو فنجون مخصوصش...حسن آقا اومد و گفت که سوسکی نبوده و منم سرخوش رفتم تو اتاق جلسه...به به...چه مدیر تولید خوش تیپی...بهش نگاه تحسین امیزی انداختم که پویان از اون طرف میز بهم چشم غره رفت...چشمامو واسش گرد کردمو نشستم سرجام...-آقای سلطانی ایشون خانم کیایی مدیر بازرگانی ما هستند و برای گرفتن سفارشات و عقد قرارداد ایشون هم باید حضور داشته باشن!اقای سلطانی با لبخندی رو به من گفت:-از اشناییتون خوشوقتم سرکار خانوم!از کاردانی های شما خیلی شنیدم.منم خیلی صمیمی جوابشو دادم:-منم همین طور اقای سلطانی.پویان سرفه ای کرد و گفت:-خب بریم سر اصل مطلب....هنوز 5 دقیقه از صحبتامون نگذشته بود که حسن اقا با سینی قهوه وارد شد...فنجون مورد نظرو جلو پویان گذاشت و به منو اقای سلطانی هم تعارف کرد و رفت...منم با لبخند مرموزی بهش خیره شده بودم....بعد از یه ربع حرف زدن سلطانی قهوشو برداشتو یه ذره ازش خورد...پویان هم دستش به سمت فنجون قهوش رفت اونو برداشت و برد نزدیک دهنش...خندمو توی سرفه خفه کردم...وقتی فنجونو رو لبش گذاشت من جاش داشتم بالا میاوردم...با بیخبری اومد قهوشو بخوره که دندون مصنوعیه تا نصفه رفت تو دهنش...اونم چه دندون مصنوعی ای...قدمت بالای 20 سال...اولش نفهمید چی شده ولی بعد به سرفه افتاد و دندون افتاد تو فنجونش و خودشم با یه معذرت خواهی بیرون رفت...با دستم جلو دهنمو گرفته بودم تا منفجر نشم...سلطانی با تعجب سرشو بالا کرد ولی نمیدونست ماجرا چیه چون خوشبختانه دندونو ندیده بود...روبه من کرد و گفت:-خانم کیایی من همون طور که گفتم از قابلیتای شما خیلی شنیدم..تو این مدت کوتاه خیلی خوب تونستید جای خودتونو باز کنید و شهرت خوبی به دست بیارید!میخواستم بگم زیر بغلم هندونه جا نداره ولی با لحن مودبانه ای گفتم:-شما لطف دارین آقای مهندس...ولی من فقط قصدم کیفیت کارم بوده!خوش حالم که خوبه!البته لطف و مدیریت اقایون سهیلی رو نمیتونم نادیده بگیرم!باچرب زبونی گفت:-اونکه بله...ولی ادم خودش باید جوهر کار داشته باشه!-چی بگم!-میخواستم بهتون چیزی رو بگم!یعنی یه پیشنهادی بدم...
با شک بهش نگاه کردم...ولی با این حال گفتم:-گوش میدم!یه ذره من من کرد...انگار میخواست مناسب ترین کلمه هارو انتخاب کنه که یه چیز نا خوشایند بگه...بالاخره اروم گفت:-ببینید...چه طور بگم...راستش نمی خوام شما بد برداشت کنید یا راجب من فکر ناخوشایندی بکنید...من از شرایط کاری و دستمزد شما تو این شرکت خبر ندارم...میخواستم بگم...همین که میخواست بره سر اصل مطلب پویان اومد تو اتاق...-ببخشید مهندس سلطانی!یه مشکلی پیش اومد مجبور شدم جلسه رو ترک کنم!سلطانی با صدایی توام با ترس دستشو تند تند تکون دادو گفت:-نه..نه...خواهش میکنم!مشکلی نیست!میتونیم بریم سر بحث جلسمون!دوباره اون مذاکرات و بحثا شروع شد و اخرش قرار شد اونا یه سری قطعات مورد نیاز خودروهای تولیدیشو از ما با سود خوبی خریداری کنن...سلطانی و پویان باهم دست دادند و خداحافظی کردند...اقای سلطانی رو به من کرد و گفت:-خانم،از ملاقات و آشنایی با شما هم خیلی خوشحال شدم...امیدوارم افتخار همکاری بیشترو باهاتون داشته باشم!سری تکون دادمو گفتم:-منم خوشحال شدم...بفرمایید! و به بیرون راهنماییش کردم...وقتی رفت برگشتم سمت پویان:-اقای سهیلی قرارداد خوبی رو امضا کردیم...تبریک میگم!و لبخند گشادی تحویلش دادم!اونم با خشم منو نگاه کرد و گفت:-بله...از زحمتای شما بود!پاداشتون فراموش نمیشه!-لطف دارید!و پشتمو بهش کردم و درحالیکه ریز ریز میخندیدم ازش دور شدم...وقتی اومدم تو اتاقم نتونستم خودمو کنترل کنمو بلند زدم زیر خنده...انقدر خندیدم که اشک تو چشمام جمع شد و پهلوم درد گرفت...هرکی میشنید میگفت این دختره دیوونه ست...وقتی یادش میوفتم...وای!چقدر چندش اور بود...ولی عوضش حقشو کف دستش گذاشتم...ولی یه چیز دیگه ذهنمو بدجوری مشغول کرده بود...پیشنهاد آقای سلطانی..هیچ حدسی نمی تونستم راجبش بزنم...و اضطرابی که داشت...
وای که چه روز خوبی شد و صد البته چه نقشه توپی!خوب روشو کم کردم...وقتی خودم یادش میفتم حالم به هم میخوره اون بدبخت چی میکشه!...چند وقتی بود خبری از همایون نبود...عیبی نداره وقتی رفتم خونه بهش زنگ میزنم...ساعتو نگاه کردم،3 و بیست دقیقه...مساوی با یک ساعت و نیم علافی...همه کارامو زودتر انجام داده بودم و الان بیکار...در باز شد و سمیرا اومد تو اتاقو بدون مقدمه پرسید:-مرمر چی شد؟قراردادو امضا کردید؟!با ته مونده خنده روی صورتم گفتم:-اره بابا امضا کردیم قرار شد قطعات لازم خودروهای جدیدشونو از ما بخرن!با شادی دستاشو به هم کوبید و گفت:-عالی شد!تو چقدر خوشحالی!به خاطر قرارداده؟!لبخندم وسیعتر شد و گفتم:-نه!برام مهم نیست چیش به من میرسه؟!واسه چیز دیگه ایه!با کنجکاوی پرسید:-واسه چی؟!-یه کاری کردم کارستون!-چی؟!دستامو بردم پشت سرم گذاشتم و راحت لم دادمو ماجرا رو واسش تعریف کردم...به اونجایی که دندون مصنوعیو تو فنجون انداختم رسیدم بلند گفت:-تو چی کار کردی؟!-ارومتر!هیچی،...دندون مصنوعی تو قهوش انداختم!نمیدونی چه صحنه ای بود!دستشو جلو دهنش گرفت و گفت:-اه اه...من دیگه از تو چیزی نمی گیرم!اون چه عکس العملی نشون داد؟!با خنده گفتم:-دوید بیرونو بعد جلسه چشم غره بهم رفت و گفت که زحمتتون بی پاداش نمی مونه!-مرمر مواظب باش!ولی خودمونیما...اونم همه کارای تو رو تلافی کرد...فکر میکردم اخراجت میکنه یا یه چیزی تو همین مایه ها!اصلا فکر نمیکردم این کارو بکنه...زیر اون قیافه جدیش شیطونو هم درس میده!-اره..!فکر کردی اقا رئیستون خیلی مظلومو سر به زیره؟!-پررو نشو!تو اینجوریش کردی!ولی دقت کردی...-به چی؟!-به اینکه مثل خودت همه کاراتو تلافی کرد و اعتراض نکرد و جدی باهات برخورد نکرد...جفتتون آدم بزرگین ولی همش دنبال این هستین که یه جوری باهم جنگ و جدل کنین!تو فکر رفتم:-نه تا حالا به این فکر نکرده بودم!ولی اصلا اهمیتی نداره!حقش بود...یادت نیست منو اونروز تا ساعت هشت نگه داشت؟!هر کاری باهام بکنه جوابشو میبینه!-من دیگه برم مثل شما سوگلی رئیس نیستم که حتی اگه دندون مصنوعی تو قهوش بندازم هیچی بهم نگه!جیغ زدم:-سمیراااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!رفت بیرون و گفت:-غلط کردم!من رفتم...فعلا!من چی میگفتم اون چی فکر میکرد!!!!من میخوام سر به تنش نباشه اونوقت میگه سوگلی رئیس!ایــــــــــش...همایون و به این دیوونه ترجیح میدم!سرمو رو میز گذاشتمو چشمامو بستم تا ساعت پنج برم خونه...چشمام کم کم گرم شد و خوابم برد...از صدای در از خواب پریدم...نور اتاق چشمامو میزد...سرمو بلند کردمو به کسی که تو ی اتاق اومده بود نگاه کردم...نه!!!!!!!!!!!پویان بود...با من چی کار داشت؟!پوزخندی زد و گفت:-راحت خوابیدین؟!...تازه دارم محاسن محل کارو میبینم!چشمامو مالیدمو گفتم:-لازم نیست تیکه بندازین من همه کارامو انجام داده بودم نفهمیدم کی خوابم برد!-لازم به توضیح نیست...خواستم برم گفتم به شما هم بگم!با تعجب پرسیدم:-مگه ساعت چنده؟!نگاهی به ساعت مچی شیکش انداختو گفت:-نه و ده دقیقه...بلند گفتم:-چییییییییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!سریع گوشیمو چک کردم...یازده تا میس کال از خونه و مروا داشتم...حتما نگران شدن!چی کار کنم؟!!...الان نمیشه تنهایی برم دیر وقته...بابا هم خسته ست دلم نمیاد تا اینجا بکشونمش...مجبورم خودم برم...وسایلمو جمع کردم و از اتاق اومدم بیرون...پویان هم دنبالم اومد بیرونو پرسید:-میخواید این موقع شب تنهایی برید؟!کسی نمیاد دبنالتون؟!برگشتم طرفشو گفتم:-بله خودم میرم اشکالی داره؟!با اخم کمرنگی گفت:-بله داره!ساعت 9 و نیمه...مردشم نمیره تو خیابون اونوقت یه دختر جوون میخواید با کدوم تاکسی مطمئن برید؟!از کی تا حالا این انقدر به فکر منه...یا من باید بهش جواب پس بدم...گفتم:-به خودم مربوطه آقای سهیلی!با خشم جلوم ایستاد و گفت:-الان دیر وقته من میرسونمتون!بیاید بریم...-خیلی ممنون ولی من ترجیح میدم خودم برم!نزدیک بود از کلش دود بلند شه...غرید:-خانم محترم الان وقت لجبازی نیست!بی توجه بهش راهمو پیش گرفتمو گفتم:-خدا نگه دار!از ساختمون بیرون اومدم و شماره خونه رو گرفتم...صدای نگران مامان تو گوشی پیچید:-دختر معلومه کجایی تا این وقت شب؟!دلمون صد جا رفت!چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!به زور خودمو نگه داشتم تا به غرغرای مامان چیزی نگم!-مامان جان من جایی نیستم تو شرکت یه کم کار داشتم با جلسه دیر شد گوشیمم رو سایلنت بود نفهمیدم!-اخه مادر این میشه جواب؟!از اولش بهمون خبر میدادی!تو دختری...نمیدونی فکرم تا کجا رفت!گفتم یه بلایی سرت اوردن!-نه مامان خوبم الانم دارم میام!به بابا بگو نگران نشه!-باشه مادر مواظب خودت باش!خداحافظ...-خداحافظ...باید میرفتم دم ایستگاه شاید اتوبوس بود ولی اگه نبودمجبور بودم با تاکسی برم...داشتم تو خیابون میرفتم که یهو یه پسر با موتور جلوم نگه داشت...خواستم از اونور رد شم که پیاده شد...انگار مست بود چون با لحن کشداری گفت:-کجا میری خوشگله؟!با جدیت بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:-آقا مزاحم نشید!برید کنار میخوام رد شم!خندید..از خندش مو به تنم سیخ شد...خدا چی کار کنم؟!..کاش با پویان میرفتم...گفت:-اوووووووه...چه خشن!جوجویی نترس باهات کاری ندارم...دوباره اومد طرفم...بلندتر گفتم:-برید کنار آقا!-خانمی چرا داد میزنی؟!بیا عزیزم..بیا بریم یه کم خوش بگذرونیم!ترس وجودمو برداشت...باید یه جوری فرار میکردم..ولی من در مقابل یه پسر چه قدرت بدنی داشتم؟!!!!!-برو کنار!گوشه ی شالمو از پشت گرفت و گفت:-نه خوشگله..چرا بی محلی میکنی؟!داغ کرده بودم...باید یه جوری این آدم مزاحمو دک میکردم..گوشیمو دراوردمو مثلا زنگ زدم به بابام..گذاشتمش دم گوشمو تمام تلاشمو کردم تا نقشمو خوب بازی کنم...-سلام بابا!من تو اون خیابونه هستم داری میای دنبالم؟!گوشیو از دستم قاپید و یه نگاه بهش کرد...خنده ای کرد و گفت:-به بابات سلام میرسوندی...گوشیمو پرت کرد کنار خیابون که وقتی افتاد همه چیش کف خیابون پخش شد و بند دل منم باهاش پاره شد...دستشو دراز کرد تا دستمو بگیره که هلش دادمو داد زدم:-اشغال کثافت گمشو برو وگرنه زنگ میزنم پلیس!خندید و چند قدم جلو اومد و نزدیکم شد،منم رفتم عقب ولی پشتم به یه ماشین خورد...اب دهنمو قورت دادم...قلبم تو سینم محکم میزد و صدای وحشیانش خیلی بلند به گوشم میرسید...نگاه چندش اوری بهم کرد و گفت:-هیچ کاری نمی تونی بکنی چون قدرتشو نداری!بهتره با من بیای وگرنه بد میشه!جیغ زدم:-برو گشمو اونور عوضی هرزه!من مثل تو و امثال تو نیستم...بهت گفتم برو وگرنه...بهم مهلت ندادو به کمرم چنگ زد و منو کشید طرف خودش...با مشت به سینش کوبیدم ولی انگار اصلا حس نمی کرد...دست لرزونمو بردم بالا تا بزنم تو صورتش ولی گرفتشو محکم پیچوند...اشکم در اومد و بلند جیغ زدم:-آاااااااااااااااااااااای.. .ولم کن...با حرص کشوندمو دستشو رو دهنم گذاشت تا صدام درنیاد...تقلا کردم تا ولم کنه ولی دست بردار نبود...به هق هق افتاده بودم از ته دل ضجه میزدم...دستشو گاز گرفتم که دادش رفت هوا و یه سیلی زد تو صورتم...صورتم میسوخت ولی تو اون لحظه اصلا اهمیت نمی دادم...فقط باید فرار میکردم...دستمو بردم بالا و با ناخنای بلندم رو محکم تو بازوهاش فشردم...با دستاش گردنمو گرفت و بهش چنگ انداخت...نفسم بالا نمیومد...-دختره عوضی به چه جرئتی همچین کاری کردی؟!...ولی نگران نباش تا چند دقیقه دیگه به سزات میرسونمت...بهتره انقدر تقلا نکنی چون میخوام بهترین شب زندگیتو واست بسازم عزیزم...خدایا کمکم کن...هنوز تو اون خیابون بودیم...تمام بدنم میلرزید و عقلم از کار افتاده بود...صورتم از اشک خیس بود و بدنم درد میکرد...دستشو از رو دهنم برداشت و کرد تو جیبش و گوشیشو در اورد...از فرصت استفاده کردمو با تمام توانم جیغ زدم...حنجرم داشت پاره میشد ولی مثل اینکه کسی نبود...چرا هیشکی اینجا نیست تا به دادم برسه...-الو کامبیز...ماشینو بیار یه دختر خوشگل پیدا کردم...اره...نگاه کثیفی به من انداختو ادامه داد:-فقط یه ذره سرکشه...که اونم کار خودته..زودتر بیا!فعلا...محکم خودمو کوبیدم بهش ...یه ذره ازم فاصله گرفت...از ته دل فریاد کشیدم:-کمک........کمــــــــــــــــ ــــــــــــک...!یکی کمک کنه!از ته خیابون نور چراغ یه ماشینو دیدم که به طرفمون میومد...خدایا شکرت...یعنی میشه بیاد و منو از دست این حیوون کثافت نجات بده...ماشین مشخص تر میشد...پسره منو کشید طرف خودش ولی بیشتر تقلا کردم تا از دستش خلاص شم...زد تو صورتم که افتادم کف خیابون...مزه خونو تو دهنم حس میکردم...ماشینه با سرعت زیاد طرفمون میومد و باعث شد تا اون پسره بره کنار...ماشین وایساد و رانندش اومد بیرون...با قدم هایی محکم رفت طرف پسره و یقشو گرفت و چسبوندش به دیوار یه خونه...دستشو برد بالا و با مشت محکم زد تو صورتش...پسره داد میکشید و اون مرده به قصد کشت میزدش...انقدر تو شکمش لگد زد که افتاد کف خیابون...نباید میذاشتم به خاطر من اون بیچاره هم بیوفته تو زندان...همه توانمو جمع کردمو بلند شدم و خودمو بهش رسوندم...از پشت لبه کتشو گرفتم و کشیدم...-آقا بس کنید بعدا واستون دردسر میشه...بس کن ترخدا این عوضی ارزششو نداره...دستشو کشیدم که برگشت و درحالیکه نفس نفس میزد نگام کرد...از دیدن کسی که رو به روم بود تو اون حال نزدیک بود شاخ در بیارم...پویــــــــــــــان؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟!!!!!با بهت دستمو به ماشینش تکیه دادم تا تعادلمو حفظ کنم...کتش یه ذره خاکی شده ولی سالم بود...بایدم باشه چون کسی که کتک میخورد فقط اون پسره بود...بهش یه نگاهی انداختم...گوشه خیابون افتاده بود و از درد دستشو به شکمش گرفته بود...پویان با هراس نگاهم کرد و گفت:-تو سالمی؟!فقط سرمو تکون دادم...انرژیم تحلیل رفته بود و نای نفس کشیدنم نداشتم...عین کسی که تو بهمن گیر کرده باشه و بدنش لمس شده باشه...به زحمت تونستم بگم:-زنگ بزن پلیس بیاد!حال خرابمو فهمید چون دستمو گرفت و در ماشینشو باز کرد و منو روصندلی عقب نشوند...-دراز بکش اینجا تا تکلیف اینو معلوم کنم بعد میبرمت!...خودش رفت و مشغول صحبت با گوشیش شد...رو صندلی عقب دراز کشیدم و چشمامو بستم...تمام بدنم درد میکرد و خون از پارگی گوشه لبم هنوز جاری بود...با بدبختی از جلو یه دستمال کاغذی برداشتم و رو لبم گذاشتم...لرزش دستم کمتر شده بود...خدایا هزار بار شکرت...اگه پویان چند دقیقه دیر تر رسیده بود...وای حتی نمی تونم تصورشو بکنم...دستمو رو قلبم گذاشتم و سعی کردم چندتا نفس عمیق بکشم...پلیسا اومدن و بعد از یه سری صحبت اون پسره رو دستبند زدن و بردن و قرار شد برای تنظیم شکایت و پزشکی قانونی بعدا بریم...وقتی همه رفتند پویان اومد تو ماشین نشست و درو بست....از ایینه جلو بهم خیره شد...اخمی که رو صورتش بود کاملا واضح بود...با صدایی که خیلی سعی کرده بود عصبانیتشو نشون نده گفت:-همینو میخواستی؟!بازپرسی اینو کم داشتم!!!!!!!!!...بلند شدم نشستم و نگاهش کردم...چشمام پر از اشک بود...ولی روش تاثیری نذاشت....بلندتر از قبل گفت:-چقدر بهت گفتم بذار برسونمت!...اخرش این شد!نمیدونم چرا شما دخترا انقدر لجباز و بی عقلین!...اگه میبردت...بازم هیچی نتونستم بگم...بغضی که تو گلوم بود نمی ذاشت...-د لعنتی چرا حرف نمی زنی؟!چیه...؟!...همینو میخواستی اره؟!؟!!...دوست داشتی اینجوری بشه...عمدا لج کردی؟!....این بار نتونستم خودمو کنترل کنم...حرفاش توهین محض بود...یعنی من یه فاحشه ام که تو خیابونا ولم؟!...بغضم ترکید و با داد و گریه گفتم:-نمی بینی حالمو؟!کوری که نمی بینی اینجوریم؟!...ندیدی چه جوری داشتم جون میکندم از دستش فرار کنم؟!...اصلا اگه از نظر تو من خوشم اومده بود چرا اومدی؟!چرا از دست اون عوضی نجاتم دادی؟!...اره من بی عقلم...ولی تو هم احمقی...که فقط خودشو میبینه...از ماشین پیاده شدم و وقتی درو میبستم با نفرت نگاهی بهش انداختمو گفتم:-واقعا برات متاسفم...اشکام رو شالم میریخت و تو خیابون میومدم...پیاده شد و دوید دنبالم...-صبر کن!....وایسا...خانم کیایی....بی توجه بهش راه خودمو رفتم...دوید و جلوم قرار گرفت:-بهت میگم وایسا...یه لحظه صبر کن!وایسادم و با چشمای خیسم بهش نگاه سردی کردم...حالت نگاهش تغییر کرد...اینبار تو چشماش فقط تاسف و غم بود...چیزی که درک نمی کردم...با همون لحن سردم گفتم:-چی میخوای بگی...که من یه هرزه ام...اینارو یه بار گفتی...کلافه بود...دستی تو موهاش کشید و با صدایی گرفته گفت:-معذرت میخوام...دست خودم نبود...خیلی عصبانی بودم نفهمیدم دارم چی میگم...منظورم این نبود که تو یه...هیچی نگفتم...سرش پایین بود...دستمو گرفت و گفت:-بیا بریم...نمی خوام اون اتفاق دوباره تکرار شه...خواهش میکنم بیا...ناچار به دنبالش راه افتادم...بهترین کار بود...با هم سوار ماشین شدیم...هر دو سکوت کرده بودیم...تا اینکه خیلی اروم گفت:-زنگ بزن خونتون بگو امشب نمیای!با تعجب پرسیدم:-همین جوریشم اونا نگران شدن...باید برم!دستشو رو فرمون فشار دادو گفت:-خواهش میکنم دوباره لج نکن!اونا با این قیافه تو رو ببینن سکته میکنن!بگو قراره پیش یکی از دوستات بمونی..چه میدونم بگو مریضه زنگ زده ازت خواهش کرده بری پیشش...با شک پرسیدم:-اونوقت قراره واقعا برم کجا؟!-خونه ما!-عمرا!-چرا؟!تا فردا میمونی اونوقت حالت بهتر شد خودم میبرمت!-نه نمیام!منو ببر خونمون...بالاخره که میفهمن چی شده!-چرا نمیای؟!-محض اطلاعتون من شما رو نمیشناسم و بهتون اعتماد ندارم که بلند شم بیام خونتون!خنده نامحسوسی کرد و گفت:-اهان از اون لحاظ!نترس...نگفتم که میبرمت خونه شخصیم!خونه پدریم میریم..بابام که رفته خارج واسه کارای شرکت...فقط منو مامانم و خواهرم هستیم...دست به سینه نشستم:-بازم نمیتونم قبول کنم!-قبول میکنی چون به صلاحته!مجبورم نکن به زور متوسل شم!همین الان زنگ بزن چون داریم میریم!ماشینو روشن کرد و حرکت کرد...ناچارا دستمو کردم تو کیفم تا گوشیمو دربیارم که یادم افتاد گوشیمو اون یارو پرت کرده بود تو دیوار...-میشه گوشیتو بدی؟!گوشیمو داغون کرد اون پسره!سریع برای اینکه منصرف نشم گوشیشو بهم داد...شماره خونه رو گرفتم...با دومین بوق جواب داد...مامان بود:-مرمر کجایی؟!چرا نرسیدی؟!گفتم:-مامان ببخشید نمی تونم بیام خونه!با نگرانی گفت:-چرا؟!مرمر اتفاقی واست افتاده؟!سعی کردم ارومش کنم:-نه مامان من سالم سالمم!یکی از دوستام...همکارای تو شرکت...شوهرش رفته ماموریت،خودشم بارداره زنگ زد گفت حالش زیاد خوب نیست کسیو هم تهران نداره اگه میشه من برم پیشش..منم دلم واسش سوخت قبول کردم!الان شارژم تموم شده با گوشی راننده تاکسی حرف میزنم!تمام مدت که دروغ میگفتم پویان با تحسین نگاهم میکرد ولی وقتی به راننده تاکسی رسیدم نفسشو صدادار بیرون دادو با حرص نگاهم کرد...لبخندی گوشه لبم نشست که بلافاصله به خاطر سوزش لبم جمعش کردم...مامان یه کم من من کرد ولی گفت:-باشه مادر برو...با پدرت صحبت میکنم...ولی تا کی میخوای پیشش بمونی؟!با عجله جواب دادم:-تا فردا...خواهرش تو راهه فردا از شهرشون میرسه!نفس راحتی کشید و گفت:-عزیزم مواظب خودت باش!به منم زنگ بزن نگرانت میشم!-باشه مامان کاری نداری؟!من باید قطع کنم!-نه دخترم برو خداحافظ!-خداحافظ!گوشیو قطع کردم و به پویان دادم...با لحنی ازرده گفت:-که من راننده تاکسیم؟!میگفتی رابین هود اینقدر دلم نمیشکست!خندمو قورت دادمو گفتم:-به نظرت اگه میگفتم با رئیسم دارم میرم خونشون خوب بود؟!نه راست میگی!پس منم خبر بدم که همه چی ردیف شه!-راستی مزاحم نباشم؟!یه وقت خانوادت چیزی نگن یا...؟!!-نه نه...از اون لحاظ مشکلی نیست!مامانم زن مهربونیه!تا وقتی رسیدیم هیچی نگفتم و سرمو به شیشه تکیه داده بودم...جلو یه خونه شیک و بزرگ نگه داشت و گفت:-پیاده شو...رسیدیم!از عالم خیال بیرون اومدمو پیاده شدم...یه نگاه به خونه انداختم...بیرونش که این بود توش دیگه چه جوری میتونه باشه؟!...درو باز کرد و با هم رفتیم تو...نگاهی به سر و وضعم انداختم...مانتوم از جلو پاره شده بود و یه طرف صورتم خونی و چشمام سرخ سرخ...مامانش الان چی میگفت؟!...ولی دقیقا برعکس بود چون وقتی به در ساختمون رسیدیمو اومدن اسقبالمون خیلی گرم بهم خوش آمد گفتن و اوردنم تو...راست میگفت...دیگه هیچ دلیلی واسه نگرانی نداشتم...رفتیم تو سالن پذیرایی و نشستیم که مامانش با نگاهی به حال و روز من پرسید:-پویان جان چه اتفاقی برای خانم افتاده؟!پویان ساکت موند...نمیدونست چی بگه...نگاهی به من انداخت...با سر تایید کردم که حقیقتو بگه...اونم ماجرا رو به جز جزئیات دقیق واسش گفت....خانم سهیلی با حالتی اشفته و ناراحت رو به گفت:-دخترم حالا خوبی؟!...چه ادمایی پیدا میشن!بعد رو به دخترش کرد و گفت:-پرک برو از تو کابینت بالایی بتادین و این چیزا رو بیار!پرک که خواهر پویان بود سریع رفت...خانم سهیلی هم بلند شد و گفت:-عزیزم بیا بریم تو یه اتاق تا راحت تر باشی...پویان سریع بلند شد و گفت:-مامان بیاریدش تو اتاق من!خانم سهیلی که منو از جا بلند میکرد گفت:-باشه پسرم...تو برو اتاقتو اماده کن!باهم به اتاق پویان رفتیم...عجب سلیقه ای داشت...ست اتاقش مشکی سفید بود یه تخت دونفره خیلی قشنگ...لبه تخت نشستم...پویان کتشو در اورد و اویزون کرد...پرک هم با وسایل پانسمان اومد تو اتاق...مامانش یه تیکه پنبه برداشت و روش بتادین ریختو اورد نزدیک لبم...همیشه از پانسمان و این چیزا وشت داشتمو دردشو نمی تونستم تحمل کنم ولی اینجا جلو اینا نمیشد کاری بکنم...پنبه رو رو لبم کشید که یهویی سوخت و برای اینکه جیغ نزنم ناخنامو کف دستم فشار میدادم...نگاه پویان به دستم افتاد و لبخندی زد...الان واسش سوژه میشد که من از بتادین میترسم...هرطوری بود تحمل کردم تا تموم شد...خانم سهیلی بلند شد و گفت:-زخمتو تمیز کردم عزیزم...من برم شامو بکشم که همه گرسنمونه...با خجالت نگاهش کردمو گفتم:-خیلی ممنون خانم سهیلی ببخشید بهتون زحمت دادم...نمی خواستم مزاحم بشم...اخمی کرد و از توی چارچوب در گفت:-دیگه این حرفو نزنی دخترم!پرک به مرمر جون لباس بده تا لباساشو عوض کنه و راحت باشه...پرک لبخندی زد و دستمو گرفت و برد تو اتاقش...یه سری لباس از تو کشوش دراورد و داد دستم:-مرمر جون اینارو تا حالا نپوشیدم تمیزه!با لبخند گفتم:-مرسی از لطفت!ولی نیازی نیست من وسواسی نیستم!-این حرفا چیه یه دست لباس که این حرفا رو نداره!ما از زحمتات تو شرکت خبر داریم...مدیر قبلی جای تو که مرد بود با اون همه سابقه همچین کارایی نمی کرد!چشمکی زد و گفت:و برادر منم با هیچ کدوم از کارمنداش اینقدر صمیمی نبود!من میرم بیرون تا راحت لباساتو عوض کنی بعد بیا پایین شام بخوریم!از اتاق رفت بیرون و منم لباسامو عوض کردم...رفتم تو دستشویی روبه رو ی اتاق و دست و صورتمو شستم تا حالم بهتر بشه...از پله ها رفتم پایین...
عمه با لبخندی به ما نگاه کرد و به ترتیب با هممون روبوسی کرد...
-سلام داداش...سلام زهرا جون...سلام به عشقای عمه!
ومدیم تو و تازه سلام احوال پرسی شروع شد...با کل فامیل که دست دادیم تازه نگاهم به زن عمو ثریا و دخترش یلدا که هم سن من بود افتاد...با غرور و افاده رو مبل نشسته بودنو انگار نه انگار که یکی اومده...برای اینکه حرفی درست نشه و جلو جمع احترامشو نگه دارم رفتم جلوشو خیلی خشک بهش سلام کردم...-سلام زن عمو...سلام یلدا...زن عمو با پررویی نگام کرد و گفت:-مرمر خانم خیلی خوش اومدی کم پیدایی!بله معلومه دیگه...فکر کنم خبر کار پیدا کردنم به اینا هم رسیده بود و معلوم بود داره از حسادت میترکه...ادامه داد:-یکم از این کار پرمشغلت بزنی به فامیلت هم میتونی برسی!
از حرص داشتم میترکیدم...نزدیک یه چیزی بهش بگم جلو جمع که هم نونش بشه هم آبش...-زن عمو جان اخه کار من فقط جواب دادن تلفن نیست که بتونم ازش بزنم!بعدشم از قدیم گفتم دوری و دوستی!با اجازه..!و اومدم پیش مامان اینا...مامان زیر لب بهم گفت:
-دختر چرا اینجوری جوابشو دادی؟!زشت بود بخدا!
خیلی برام زور داشت...تو اخلاقم نبود که به کسی که بهم توهینن میکنه بها بدم...و اینکه چرا مامان و بابا یه بار جلوشون در نمیومدن تا بس کنن!مروا زد به کمرمو گفت:
-افرین حال کردم اونجوری جوابشو دادی!حقش بود...بی شخصیت!-مرسی مروا!مگه منو تو از خودمون دفاع کنیم!بقیه مهمونی ازشون دوری کردیمو به روال عادی گذشت...تا اینکه بعد شام یلدا اومد تو جمع ما...داشتیم همه باهم راجب شغلم حرف میزدیم که حرف رئیس و مدیر و ...پیش اومد منم کلی ازشون تعریف کردم که خیلی خوبن و فلان و بهمان...یلدا یهو گفت:-خب مرمر جون حالا که انقدر خوبن منتظر باش بیان خواستگاریت!چقدر رو داشت...با پوزخندی جوابشو دادم:
-عزیزم من مثل بعضیا منتظر شوهر نیستم و خودمو به این و اون تحمیل نمی کنم!
یلدا از عصبانیت سرخ شد ولی تا اخر ساکت موند و هیچی نگفت...حقش بود...فکر کرده همه مثل خودش با هزار تا پارتی و خواهش و التماس رفتم سر کار...کلا چشم دیدنمو نداشتن...موقع رفتن بود...با همه به جز زن عمو اینا خداحافظی کردمو از خونه زدم بیرون...سوار ماشین شدمو با خشم درو به هم کوبیدم...پشت سر من مروا اومد و بعد مامان و بابا!
-چته مامان؟!چرا درو اینجوری بستی؟!-چمه؟!نکه نمیدونید بهتون میگم!هی گفتم نمی خوام بیام اصرار کردید اخرش این شد دیگه!هرچی که لیاقت خودشون بود بهم گفتن!مروا هم به حمایت از من گفت:-مامان راست میگه...ور داشته به مرمر میگه خب برو رئیستونو تور کن اگه خیلی خوبه!اونم از زن عمو!اگه انقدر به فکر مایید یه دفعه جوابشونو بدید که حد خودشونو بدونن!جفتشون معلوم بود خیلی ناراحت شدن..دلم نمیخواست اینجوری باهاشون حرف بزنم ولی تقصیر خودشونم بود!بابا بعد از چند دقیقه گفت:-دخترم حق با توئه!ولی نباید با مادرت اینجوری حرف میزدی!با بغض گفتم:-بابا به خدا خسته شدم!همش به من گیر میدن اگه من نباشم مروا!اگه شما از ما دفاع کنید و جلوشون دربیاید دیگه اینجوری نمیکنن!-نبینم عزیز دل بابا بغض کنه!باشه...از این به بعد میای پیش خودم میشینی تا ببینم کی جرئت داره به دختر قشنگم حرف بزنه!بابا به مروا نگاهی کرد و گفت:-مروا خانوم این در مورد شما هم هست!-مرسی بابایی!تا وقتی رسیدیدم خونه تو دلم قربون صدقه بابام رفتم و من و مروا هر دومون خرکیف شده بودیم...وقتی رسیدیم با خوشحالی پیاده شدیم و باهم رفتیم تو اتاقم...مروا گفت:-اهان این شد!اگه بابا جوابشونو بده دیگه به ما نمیکن بالا چشمت ابروئه!سریع لباسامو عوض کردمو گفتم:-اوهوم...ولشون کن اینا نشونه کمبود یه نفره!میخوان با کوچیک کردن ما خودشونو بالا ببرن! -اخ جون فردا جمعس تا ظهر میخوابیم!-بله اگه مامان بذاره!مروا کش و قوسی به بدنش داد و گفت:-مرمر بیا بشین راجب اون پسره واست بگم...داشتیم میرفتیم نشد.رو تخت دراز کشیدمو گفتم:-بگو!-اسمش فرزاده بیست و پنج سالشه...-بیست و پنج؟!باید هم سن تو باشه که!-خب داشته به خاطر اجبار باباش مهندسی میخونده ولی یواشکی کنکور میده و رشتشو عوض میکنه!چشمامو ریز کردمو گفتم:-اونوقت شما که محل چیز هم بهش نمیذاری چه جوری اینارو فهمیدی؟!-روز اولی که اومده بود داشت اینارو واسه همه تعریف میکرد!بگذریم...ولی تیپ و قیافش خوبه و تا اونجایی که میشناسمش ادم بدی نیست!-افرین به اراده!جلو باباش وایساد...خب به نظر منم پسر بدی نیست...حالا اگه بخواد دوباره سر حرفو باهات باز کنه چی کار میکنی؟!-نمیدونم مرمر...به نظرم الکی گفته میخواد اشکالاشو برطرف کنه چون یه بار که پشت سرم نشسته بود داشت با دوستش در مورد اموزشگاه موسیقیش و شاگرداش حرف میزد!کلمو خاروندمو گفتم:-قضیه بو دار شد!یه چیزی بهت بگم؟!سرشو تکون داد...-به نظرم میخواد باهات بیشتر اشنا بشه...سریع پرسید:-که چی بشه؟!-که اینکه ایشون انگار از شما خوششون اومده!-مرمر من نمی فهمم چی میگی!-خواهر من درکش انقدر سخت نیست!پسره چی بود اسمش...اهان فرزاد...انگار از تو خوشش اومده و این طور که معلومه میخواد باهات اشنا بشه و بیشتر بشناستت...فکر کنم قصد مزاحمت نداشته باشه تصمیمش جدی باشه!مروا چند لحظه با گیجی نگام کرد...بعد با جیغ و داد گفت:-بیخود کرده پسره ی...میخوام صد سال اشنا نشه!-مروا ارومتر!حالا چیزی نشده که!تا تو بهش اجازه ندی که اون کاری نمیتونه بکنه!شاید قصدش خیره...-قصدش مهم نیست...!-مروا اروم باش اون بیچاره که اصلا چیزی نگفته!اینا حدسای من بود،شاید اصلا درست نباشه!مروا که وسایلشو ورمیداشت تا بره تو اتاقش گفت:-برام مهم نیست!نمی خوام بهش رو بدم!شبت بخیر...اهی کشیدمو گفتم:-شب تو هم بخیر!پتو رو رو سرم کشیدمو خوابیدم ...
فردا نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم...خستگیم کامل رفع شده بود....موهامو شونه کردمو با کش بالا سرم بستمشون و رفتم تو دستشویی صورتمو شستم...وقتی اومدم بیرون مروا گفت:-ظهرتون بخیر!میذاشتی دیرتر بیدار میشدی...مامان که از اشپزخونه بیرون میومد گفت:-حالا خوبه خودتم همین الان بیدار شدیا!خندیدمو گفتم:-گل گفتی مامان!خوردی مروا خانم؟!مامان گفت:-برید صبحونتونو بخورید اگه هم میل ندارید صبر کیند تا ناهار!دارم ماکارونی درست میکنم!من و مروا دستامونو به هم کوبیدیمو گفتیم:-اخ جووووون!مامان که با تاسف سرشو تکون میداد گفت:-دوتا دختر بزرگ کردم مثلا!عین دوتا بچه میمونن!رفتم تو هال دیدم بابا مشغول مطالعه اس...برنامه نویسی با زبان ساده ویژوال بیسیک برای مبتدی ها...بابام توی موسسه فنی و کامپیوتری درس میداد و الانم داشت نکات ریز درس جلسه بعدو مرور میکرد...ته وظیفه شناسی بود...بابا همین که منو دید گفت:-سحر خیز باش تا کامروا شی!-ظهر بخیر بابا!-ظهر بخیر!خداروشکر این دفعه نگفتی صبح...!-نه دیگه تشخیصشون میدم...-خوبه عزیزم...راستی از همایون چه خبر؟!باهم خوبین؟!مشکلی ندارین؟!سرمو پایین انداختمو گفتم:-نه بابا...همه چی خوبه...-ادم خوبیه بابا؟!از این مدت استفاده کن تا خوب بشناسیش که بعد از ازدواج خودت راحت زندگی کنی!چیزی نگفتم...بابا که ساکت بودنمو دید گفت:-ببین دخترم...ما به نظرت احترام میذاریم به شرطیه که عاقلانه باشه...میخوام بهت بگم که اگه یه وقت دیدی نمیخوایش یا به درد هم نمیخورین من با بهم زدن نامزدیتون مخالف نیستم!با تعجب بهش خیره شده بودم...خوشحال شده بودم که انقدر خوب درکم میکرد و انتخابو با خودم میذاشت ولی از یه طرفی ترسیدم...که یه وقت بابا یزی از جرو بحثای قبلی ما فهمیده باشه و غیر مستقیم میخواد بهم بگه؟!...فوری گفتم:-مرسی که به نظرم احترام میذاری بابا ولی من با همایون مشکلی ندارم!سعی کردم زود از جلو چشمش جیم بشم تا یه وقت از تو چشمام حقیقتو نفهمه...یه حقیقت که واسه گذشته بود..نمیدونم قراره اینده چی بشه...-------------------------
دو ماهی میشد که تو شرکت کار میکردم...حسابی جا افتاده بودم و از همه بهتر همه خیلی باهام خوب بودن حتی اقای سهیلی بزرگ...ولی پویان...کارا و تلافی هامون هنوز ادامه داشت...یادم نمیره روز بعدی که جلو چرخاش میخ گذاشتم رفتم سرکار چه قدر چپ چپ بهم نگاه میکرد و منم خودمو بیخبر نشون میدادم...اخرم به تلافیش یه روز ساعت اتاقمو گوشیمو 3 ساعت برد عقب و من بدبخت مجبور شدم تا 8و نیم اونجا بمونم...اونروز انقدر لجم گرفته بود که جا چسبی رو میزمو ورداشتم و تا دم اتاقش رفتم تا بکوبم تو سرش ولی منصرف شدم!واقعا برای خودمم سوال شده بود چرا هرجفتمون انقدر باهم دشمنی میکنیم...و اصلا از کجا شروع شد...دیروز سمیرا زنگ زد و گفت که فردا یه جلسه خیلی مهم با مدیر تولید یه شرکت خودروسازی...داریم و منم باید باشم...فکری کردمو عین جت حاضر شدمو رفتم خونه مادر بزرگم...-سلام مادر جون!-سلام عزیزم..خوش اومدی!-مرسی ممنون!مامانی یادتونه یه هفته پیش با عمه رفتین دندون مصنوعیتونو عوض کردین؟!مامانی درحالیکه واسم میوه میذاشت گفت:-اره مرمر جون...برای چی؟!-مامانی هنوز دارینش؟!-اره هنوز ننداختمش دور...پریدم تو حرفشو گفتم:میشه بدینش به من؟!لازمش دارم...مامانی کلی تعجب کرد ولی بالاخره با خواهش و اصراری من اونو تو یه نایلون گذاشتو بهم داد...صورت پرچینشو بوسیدم و زود برگشتم خونه...باید واسه نقشم اماده میشدم...شنگول رفتم تو شرکت و بعد از یه احوال پرسی حسابی با همکارام(البته به مردا زیاد رو نمیدادم و باهاشون جدی بودم) رفتم تو اتاقم تا واسه جلسه اماده بشم...منشی اقای سهیلی اومد و گفت که باید برم و همه منتظرمن...دندون مصنوعیو ورداشتمو با اکراه تو جیبم گذاشتم و رفتم تو ابدارخونه..دیدم حسن اقا داره واسه ما سه تا(افراد جلسه)قهوه درست میکنه...با هول خودمو انداختم تو ابدارخونه و جیغ زدم:-حسن آقا..حسن آقا...بیچاره با ترس برگشت سمتمو گفت:-چی شده خانم مدیر؟!-حسن آقا یه سوسک اومده تو اتاقم...ترخدا برید بکشیدش...وگرنه من پامو تو اون اتاق نمیذارم!-دخترم باشه ولی الان کار دارم...قهوه جوشو ازش گرفتمو گفتم:-شما برید من اینرو میریزم تا بیاریدشون!اونم بیخبر از نقشه شوم من رفت و منم شروع کردم...فنجونای شرکت ما دورشون رنگی بود و پویان خان همیشه از فنجون دور مشکی استفاده میکردنو همه اینو میدونستن...قهوه هارو ریختم تو فنجونا و دندون مصنوعی رو با هزار مصیبت دراوردمو نگاه چندش اوری بهش انداختم:-پویان تف تو روحت!ببین منو مجبور به چه کاری کردی!انداختمش تو فنجون مخصوصش...حسن آقا اومد و گفت که سوسکی نبوده و منم سرخوش رفتم تو اتاق جلسه...به به...چه مدیر تولید خوش تیپی...بهش نگاه تحسین امیزی انداختم که پویان از اون طرف میز بهم چشم غره رفت...چشمامو واسش گرد کردمو نشستم سرجام...-آقای سلطانی ایشون خانم کیایی مدیر بازرگانی ما هستند و برای گرفتن سفارشات و عقد قرارداد ایشون هم باید حضور داشته باشن!اقای سلطانی با لبخندی رو به من گفت:-از اشناییتون خوشوقتم سرکار خانوم!از کاردانی های شما خیلی شنیدم.منم خیلی صمیمی جوابشو دادم:-منم همین طور اقای سلطانی.پویان سرفه ای کرد و گفت:-خب بریم سر اصل مطلب....هنوز 5 دقیقه از صحبتامون نگذشته بود که حسن اقا با سینی قهوه وارد شد...فنجون مورد نظرو جلو پویان گذاشت و به منو اقای سلطانی هم تعارف کرد و رفت...منم با لبخند مرموزی بهش خیره شده بودم....بعد از یه ربع حرف زدن سلطانی قهوشو برداشتو یه ذره ازش خورد...پویان هم دستش به سمت فنجون قهوش رفت اونو برداشت و برد نزدیک دهنش...خندمو توی سرفه خفه کردم...وقتی فنجونو رو لبش گذاشت من جاش داشتم بالا میاوردم...با بیخبری اومد قهوشو بخوره که دندون مصنوعیه تا نصفه رفت تو دهنش...اونم چه دندون مصنوعی ای...قدمت بالای 20 سال...اولش نفهمید چی شده ولی بعد به سرفه افتاد و دندون افتاد تو فنجونش و خودشم با یه معذرت خواهی بیرون رفت...با دستم جلو دهنمو گرفته بودم تا منفجر نشم...سلطانی با تعجب سرشو بالا کرد ولی نمیدونست ماجرا چیه چون خوشبختانه دندونو ندیده بود...روبه من کرد و گفت:-خانم کیایی من همون طور که گفتم از قابلیتای شما خیلی شنیدم..تو این مدت کوتاه خیلی خوب تونستید جای خودتونو باز کنید و شهرت خوبی به دست بیارید!میخواستم بگم زیر بغلم هندونه جا نداره ولی با لحن مودبانه ای گفتم:-شما لطف دارین آقای مهندس...ولی من فقط قصدم کیفیت کارم بوده!خوش حالم که خوبه!البته لطف و مدیریت اقایون سهیلی رو نمیتونم نادیده بگیرم!باچرب زبونی گفت:-اونکه بله...ولی ادم خودش باید جوهر کار داشته باشه!-چی بگم!-میخواستم بهتون چیزی رو بگم!یعنی یه پیشنهادی بدم...
با شک بهش نگاه کردم...ولی با این حال گفتم:-گوش میدم!یه ذره من من کرد...انگار میخواست مناسب ترین کلمه هارو انتخاب کنه که یه چیز نا خوشایند بگه...بالاخره اروم گفت:-ببینید...چه طور بگم...راستش نمی خوام شما بد برداشت کنید یا راجب من فکر ناخوشایندی بکنید...من از شرایط کاری و دستمزد شما تو این شرکت خبر ندارم...میخواستم بگم...همین که میخواست بره سر اصل مطلب پویان اومد تو اتاق...-ببخشید مهندس سلطانی!یه مشکلی پیش اومد مجبور شدم جلسه رو ترک کنم!سلطانی با صدایی توام با ترس دستشو تند تند تکون دادو گفت:-نه..نه...خواهش میکنم!مشکلی نیست!میتونیم بریم سر بحث جلسمون!دوباره اون مذاکرات و بحثا شروع شد و اخرش قرار شد اونا یه سری قطعات مورد نیاز خودروهای تولیدیشو از ما با سود خوبی خریداری کنن...سلطانی و پویان باهم دست دادند و خداحافظی کردند...اقای سلطانی رو به من کرد و گفت:-خانم،از ملاقات و آشنایی با شما هم خیلی خوشحال شدم...امیدوارم افتخار همکاری بیشترو باهاتون داشته باشم!سری تکون دادمو گفتم:-منم خوشحال شدم...بفرمایید! و به بیرون راهنماییش کردم...وقتی رفت برگشتم سمت پویان:-اقای سهیلی قرارداد خوبی رو امضا کردیم...تبریک میگم!و لبخند گشادی تحویلش دادم!اونم با خشم منو نگاه کرد و گفت:-بله...از زحمتای شما بود!پاداشتون فراموش نمیشه!-لطف دارید!و پشتمو بهش کردم و درحالیکه ریز ریز میخندیدم ازش دور شدم...وقتی اومدم تو اتاقم نتونستم خودمو کنترل کنمو بلند زدم زیر خنده...انقدر خندیدم که اشک تو چشمام جمع شد و پهلوم درد گرفت...هرکی میشنید میگفت این دختره دیوونه ست...وقتی یادش میوفتم...وای!چقدر چندش اور بود...ولی عوضش حقشو کف دستش گذاشتم...ولی یه چیز دیگه ذهنمو بدجوری مشغول کرده بود...پیشنهاد آقای سلطانی..هیچ حدسی نمی تونستم راجبش بزنم...و اضطرابی که داشت...
وای که چه روز خوبی شد و صد البته چه نقشه توپی!خوب روشو کم کردم...وقتی خودم یادش میفتم حالم به هم میخوره اون بدبخت چی میکشه!...چند وقتی بود خبری از همایون نبود...عیبی نداره وقتی رفتم خونه بهش زنگ میزنم...ساعتو نگاه کردم،3 و بیست دقیقه...مساوی با یک ساعت و نیم علافی...همه کارامو زودتر انجام داده بودم و الان بیکار...در باز شد و سمیرا اومد تو اتاقو بدون مقدمه پرسید:-مرمر چی شد؟قراردادو امضا کردید؟!با ته مونده خنده روی صورتم گفتم:-اره بابا امضا کردیم قرار شد قطعات لازم خودروهای جدیدشونو از ما بخرن!با شادی دستاشو به هم کوبید و گفت:-عالی شد!تو چقدر خوشحالی!به خاطر قرارداده؟!لبخندم وسیعتر شد و گفتم:-نه!برام مهم نیست چیش به من میرسه؟!واسه چیز دیگه ایه!با کنجکاوی پرسید:-واسه چی؟!-یه کاری کردم کارستون!-چی؟!دستامو بردم پشت سرم گذاشتم و راحت لم دادمو ماجرا رو واسش تعریف کردم...به اونجایی که دندون مصنوعیو تو فنجون انداختم رسیدم بلند گفت:-تو چی کار کردی؟!-ارومتر!هیچی،...دندون مصنوعی تو قهوش انداختم!نمیدونی چه صحنه ای بود!دستشو جلو دهنش گرفت و گفت:-اه اه...من دیگه از تو چیزی نمی گیرم!اون چه عکس العملی نشون داد؟!با خنده گفتم:-دوید بیرونو بعد جلسه چشم غره بهم رفت و گفت که زحمتتون بی پاداش نمی مونه!-مرمر مواظب باش!ولی خودمونیما...اونم همه کارای تو رو تلافی کرد...فکر میکردم اخراجت میکنه یا یه چیزی تو همین مایه ها!اصلا فکر نمیکردم این کارو بکنه...زیر اون قیافه جدیش شیطونو هم درس میده!-اره..!فکر کردی اقا رئیستون خیلی مظلومو سر به زیره؟!-پررو نشو!تو اینجوریش کردی!ولی دقت کردی...-به چی؟!-به اینکه مثل خودت همه کاراتو تلافی کرد و اعتراض نکرد و جدی باهات برخورد نکرد...جفتتون آدم بزرگین ولی همش دنبال این هستین که یه جوری باهم جنگ و جدل کنین!تو فکر رفتم:-نه تا حالا به این فکر نکرده بودم!ولی اصلا اهمیتی نداره!حقش بود...یادت نیست منو اونروز تا ساعت هشت نگه داشت؟!هر کاری باهام بکنه جوابشو میبینه!-من دیگه برم مثل شما سوگلی رئیس نیستم که حتی اگه دندون مصنوعی تو قهوش بندازم هیچی بهم نگه!جیغ زدم:-سمیراااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!رفت بیرون و گفت:-غلط کردم!من رفتم...فعلا!من چی میگفتم اون چی فکر میکرد!!!!من میخوام سر به تنش نباشه اونوقت میگه سوگلی رئیس!ایــــــــــش...همایون و به این دیوونه ترجیح میدم!سرمو رو میز گذاشتمو چشمامو بستم تا ساعت پنج برم خونه...چشمام کم کم گرم شد و خوابم برد...از صدای در از خواب پریدم...نور اتاق چشمامو میزد...سرمو بلند کردمو به کسی که تو ی اتاق اومده بود نگاه کردم...نه!!!!!!!!!!!پویان بود...با من چی کار داشت؟!پوزخندی زد و گفت:-راحت خوابیدین؟!...تازه دارم محاسن محل کارو میبینم!چشمامو مالیدمو گفتم:-لازم نیست تیکه بندازین من همه کارامو انجام داده بودم نفهمیدم کی خوابم برد!-لازم به توضیح نیست...خواستم برم گفتم به شما هم بگم!با تعجب پرسیدم:-مگه ساعت چنده؟!نگاهی به ساعت مچی شیکش انداختو گفت:-نه و ده دقیقه...بلند گفتم:-چییییییییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!سریع گوشیمو چک کردم...یازده تا میس کال از خونه و مروا داشتم...حتما نگران شدن!چی کار کنم؟!!...الان نمیشه تنهایی برم دیر وقته...بابا هم خسته ست دلم نمیاد تا اینجا بکشونمش...مجبورم خودم برم...وسایلمو جمع کردم و از اتاق اومدم بیرون...پویان هم دنبالم اومد بیرونو پرسید:-میخواید این موقع شب تنهایی برید؟!کسی نمیاد دبنالتون؟!برگشتم طرفشو گفتم:-بله خودم میرم اشکالی داره؟!با اخم کمرنگی گفت:-بله داره!ساعت 9 و نیمه...مردشم نمیره تو خیابون اونوقت یه دختر جوون میخواید با کدوم تاکسی مطمئن برید؟!از کی تا حالا این انقدر به فکر منه...یا من باید بهش جواب پس بدم...گفتم:-به خودم مربوطه آقای سهیلی!با خشم جلوم ایستاد و گفت:-الان دیر وقته من میرسونمتون!بیاید بریم...-خیلی ممنون ولی من ترجیح میدم خودم برم!نزدیک بود از کلش دود بلند شه...غرید:-خانم محترم الان وقت لجبازی نیست!بی توجه بهش راهمو پیش گرفتمو گفتم:-خدا نگه دار!از ساختمون بیرون اومدم و شماره خونه رو گرفتم...صدای نگران مامان تو گوشی پیچید:-دختر معلومه کجایی تا این وقت شب؟!دلمون صد جا رفت!چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!به زور خودمو نگه داشتم تا به غرغرای مامان چیزی نگم!-مامان جان من جایی نیستم تو شرکت یه کم کار داشتم با جلسه دیر شد گوشیمم رو سایلنت بود نفهمیدم!-اخه مادر این میشه جواب؟!از اولش بهمون خبر میدادی!تو دختری...نمیدونی فکرم تا کجا رفت!گفتم یه بلایی سرت اوردن!-نه مامان خوبم الانم دارم میام!به بابا بگو نگران نشه!-باشه مادر مواظب خودت باش!خداحافظ...-خداحافظ...باید میرفتم دم ایستگاه شاید اتوبوس بود ولی اگه نبودمجبور بودم با تاکسی برم...داشتم تو خیابون میرفتم که یهو یه پسر با موتور جلوم نگه داشت...خواستم از اونور رد شم که پیاده شد...انگار مست بود چون با لحن کشداری گفت:-کجا میری خوشگله؟!با جدیت بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:-آقا مزاحم نشید!برید کنار میخوام رد شم!خندید..از خندش مو به تنم سیخ شد...خدا چی کار کنم؟!..کاش با پویان میرفتم...گفت:-اوووووووه...چه خشن!جوجویی نترس باهات کاری ندارم...دوباره اومد طرفم...بلندتر گفتم:-برید کنار آقا!-خانمی چرا داد میزنی؟!بیا عزیزم..بیا بریم یه کم خوش بگذرونیم!ترس وجودمو برداشت...باید یه جوری فرار میکردم..ولی من در مقابل یه پسر چه قدرت بدنی داشتم؟!!!!!-برو کنار!گوشه ی شالمو از پشت گرفت و گفت:-نه خوشگله..چرا بی محلی میکنی؟!داغ کرده بودم...باید یه جوری این آدم مزاحمو دک میکردم..گوشیمو دراوردمو مثلا زنگ زدم به بابام..گذاشتمش دم گوشمو تمام تلاشمو کردم تا نقشمو خوب بازی کنم...-سلام بابا!من تو اون خیابونه هستم داری میای دنبالم؟!گوشیو از دستم قاپید و یه نگاه بهش کرد...خنده ای کرد و گفت:-به بابات سلام میرسوندی...گوشیمو پرت کرد کنار خیابون که وقتی افتاد همه چیش کف خیابون پخش شد و بند دل منم باهاش پاره شد...دستشو دراز کرد تا دستمو بگیره که هلش دادمو داد زدم:-اشغال کثافت گمشو برو وگرنه زنگ میزنم پلیس!خندید و چند قدم جلو اومد و نزدیکم شد،منم رفتم عقب ولی پشتم به یه ماشین خورد...اب دهنمو قورت دادم...قلبم تو سینم محکم میزد و صدای وحشیانش خیلی بلند به گوشم میرسید...نگاه چندش اوری بهم کرد و گفت:-هیچ کاری نمی تونی بکنی چون قدرتشو نداری!بهتره با من بیای وگرنه بد میشه!جیغ زدم:-برو گشمو اونور عوضی هرزه!من مثل تو و امثال تو نیستم...بهت گفتم برو وگرنه...بهم مهلت ندادو به کمرم چنگ زد و منو کشید طرف خودش...با مشت به سینش کوبیدم ولی انگار اصلا حس نمی کرد...دست لرزونمو بردم بالا تا بزنم تو صورتش ولی گرفتشو محکم پیچوند...اشکم در اومد و بلند جیغ زدم:-آاااااااااااااااااااااای.. .ولم کن...با حرص کشوندمو دستشو رو دهنم گذاشت تا صدام درنیاد...تقلا کردم تا ولم کنه ولی دست بردار نبود...به هق هق افتاده بودم از ته دل ضجه میزدم...دستشو گاز گرفتم که دادش رفت هوا و یه سیلی زد تو صورتم...صورتم میسوخت ولی تو اون لحظه اصلا اهمیت نمی دادم...فقط باید فرار میکردم...دستمو بردم بالا و با ناخنای بلندم رو محکم تو بازوهاش فشردم...با دستاش گردنمو گرفت و بهش چنگ انداخت...نفسم بالا نمیومد...-دختره عوضی به چه جرئتی همچین کاری کردی؟!...ولی نگران نباش تا چند دقیقه دیگه به سزات میرسونمت...بهتره انقدر تقلا نکنی چون میخوام بهترین شب زندگیتو واست بسازم عزیزم...خدایا کمکم کن...هنوز تو اون خیابون بودیم...تمام بدنم میلرزید و عقلم از کار افتاده بود...صورتم از اشک خیس بود و بدنم درد میکرد...دستشو از رو دهنم برداشت و کرد تو جیبش و گوشیشو در اورد...از فرصت استفاده کردمو با تمام توانم جیغ زدم...حنجرم داشت پاره میشد ولی مثل اینکه کسی نبود...چرا هیشکی اینجا نیست تا به دادم برسه...-الو کامبیز...ماشینو بیار یه دختر خوشگل پیدا کردم...اره...نگاه کثیفی به من انداختو ادامه داد:-فقط یه ذره سرکشه...که اونم کار خودته..زودتر بیا!فعلا...محکم خودمو کوبیدم بهش ...یه ذره ازم فاصله گرفت...از ته دل فریاد کشیدم:-کمک........کمــــــــــــــــ ــــــــــــک...!یکی کمک کنه!از ته خیابون نور چراغ یه ماشینو دیدم که به طرفمون میومد...خدایا شکرت...یعنی میشه بیاد و منو از دست این حیوون کثافت نجات بده...ماشین مشخص تر میشد...پسره منو کشید طرف خودش ولی بیشتر تقلا کردم تا از دستش خلاص شم...زد تو صورتم که افتادم کف خیابون...مزه خونو تو دهنم حس میکردم...ماشینه با سرعت زیاد طرفمون میومد و باعث شد تا اون پسره بره کنار...ماشین وایساد و رانندش اومد بیرون...با قدم هایی محکم رفت طرف پسره و یقشو گرفت و چسبوندش به دیوار یه خونه...دستشو برد بالا و با مشت محکم زد تو صورتش...پسره داد میکشید و اون مرده به قصد کشت میزدش...انقدر تو شکمش لگد زد که افتاد کف خیابون...نباید میذاشتم به خاطر من اون بیچاره هم بیوفته تو زندان...همه توانمو جمع کردمو بلند شدم و خودمو بهش رسوندم...از پشت لبه کتشو گرفتم و کشیدم...-آقا بس کنید بعدا واستون دردسر میشه...بس کن ترخدا این عوضی ارزششو نداره...دستشو کشیدم که برگشت و درحالیکه نفس نفس میزد نگام کرد...از دیدن کسی که رو به روم بود تو اون حال نزدیک بود شاخ در بیارم...پویــــــــــــــان؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟!!!!!با بهت دستمو به ماشینش تکیه دادم تا تعادلمو حفظ کنم...کتش یه ذره خاکی شده ولی سالم بود...بایدم باشه چون کسی که کتک میخورد فقط اون پسره بود...بهش یه نگاهی انداختم...گوشه خیابون افتاده بود و از درد دستشو به شکمش گرفته بود...پویان با هراس نگاهم کرد و گفت:-تو سالمی؟!فقط سرمو تکون دادم...انرژیم تحلیل رفته بود و نای نفس کشیدنم نداشتم...عین کسی که تو بهمن گیر کرده باشه و بدنش لمس شده باشه...به زحمت تونستم بگم:-زنگ بزن پلیس بیاد!حال خرابمو فهمید چون دستمو گرفت و در ماشینشو باز کرد و منو روصندلی عقب نشوند...-دراز بکش اینجا تا تکلیف اینو معلوم کنم بعد میبرمت!...خودش رفت و مشغول صحبت با گوشیش شد...رو صندلی عقب دراز کشیدم و چشمامو بستم...تمام بدنم درد میکرد و خون از پارگی گوشه لبم هنوز جاری بود...با بدبختی از جلو یه دستمال کاغذی برداشتم و رو لبم گذاشتم...لرزش دستم کمتر شده بود...خدایا هزار بار شکرت...اگه پویان چند دقیقه دیر تر رسیده بود...وای حتی نمی تونم تصورشو بکنم...دستمو رو قلبم گذاشتم و سعی کردم چندتا نفس عمیق بکشم...پلیسا اومدن و بعد از یه سری صحبت اون پسره رو دستبند زدن و بردن و قرار شد برای تنظیم شکایت و پزشکی قانونی بعدا بریم...وقتی همه رفتند پویان اومد تو ماشین نشست و درو بست....از ایینه جلو بهم خیره شد...اخمی که رو صورتش بود کاملا واضح بود...با صدایی که خیلی سعی کرده بود عصبانیتشو نشون نده گفت:-همینو میخواستی؟!بازپرسی اینو کم داشتم!!!!!!!!!...بلند شدم نشستم و نگاهش کردم...چشمام پر از اشک بود...ولی روش تاثیری نذاشت....بلندتر از قبل گفت:-چقدر بهت گفتم بذار برسونمت!...اخرش این شد!نمیدونم چرا شما دخترا انقدر لجباز و بی عقلین!...اگه میبردت...بازم هیچی نتونستم بگم...بغضی که تو گلوم بود نمی ذاشت...-د لعنتی چرا حرف نمی زنی؟!چیه...؟!...همینو میخواستی اره؟!؟!!...دوست داشتی اینجوری بشه...عمدا لج کردی؟!....این بار نتونستم خودمو کنترل کنم...حرفاش توهین محض بود...یعنی من یه فاحشه ام که تو خیابونا ولم؟!...بغضم ترکید و با داد و گریه گفتم:-نمی بینی حالمو؟!کوری که نمی بینی اینجوریم؟!...ندیدی چه جوری داشتم جون میکندم از دستش فرار کنم؟!...اصلا اگه از نظر تو من خوشم اومده بود چرا اومدی؟!چرا از دست اون عوضی نجاتم دادی؟!...اره من بی عقلم...ولی تو هم احمقی...که فقط خودشو میبینه...از ماشین پیاده شدم و وقتی درو میبستم با نفرت نگاهی بهش انداختمو گفتم:-واقعا برات متاسفم...اشکام رو شالم میریخت و تو خیابون میومدم...پیاده شد و دوید دنبالم...-صبر کن!....وایسا...خانم کیایی....بی توجه بهش راه خودمو رفتم...دوید و جلوم قرار گرفت:-بهت میگم وایسا...یه لحظه صبر کن!وایسادم و با چشمای خیسم بهش نگاه سردی کردم...حالت نگاهش تغییر کرد...اینبار تو چشماش فقط تاسف و غم بود...چیزی که درک نمی کردم...با همون لحن سردم گفتم:-چی میخوای بگی...که من یه هرزه ام...اینارو یه بار گفتی...کلافه بود...دستی تو موهاش کشید و با صدایی گرفته گفت:-معذرت میخوام...دست خودم نبود...خیلی عصبانی بودم نفهمیدم دارم چی میگم...منظورم این نبود که تو یه...هیچی نگفتم...سرش پایین بود...دستمو گرفت و گفت:-بیا بریم...نمی خوام اون اتفاق دوباره تکرار شه...خواهش میکنم بیا...ناچار به دنبالش راه افتادم...بهترین کار بود...با هم سوار ماشین شدیم...هر دو سکوت کرده بودیم...تا اینکه خیلی اروم گفت:-زنگ بزن خونتون بگو امشب نمیای!با تعجب پرسیدم:-همین جوریشم اونا نگران شدن...باید برم!دستشو رو فرمون فشار دادو گفت:-خواهش میکنم دوباره لج نکن!اونا با این قیافه تو رو ببینن سکته میکنن!بگو قراره پیش یکی از دوستات بمونی..چه میدونم بگو مریضه زنگ زده ازت خواهش کرده بری پیشش...با شک پرسیدم:-اونوقت قراره واقعا برم کجا؟!-خونه ما!-عمرا!-چرا؟!تا فردا میمونی اونوقت حالت بهتر شد خودم میبرمت!-نه نمیام!منو ببر خونمون...بالاخره که میفهمن چی شده!-چرا نمیای؟!-محض اطلاعتون من شما رو نمیشناسم و بهتون اعتماد ندارم که بلند شم بیام خونتون!خنده نامحسوسی کرد و گفت:-اهان از اون لحاظ!نترس...نگفتم که میبرمت خونه شخصیم!خونه پدریم میریم..بابام که رفته خارج واسه کارای شرکت...فقط منو مامانم و خواهرم هستیم...دست به سینه نشستم:-بازم نمیتونم قبول کنم!-قبول میکنی چون به صلاحته!مجبورم نکن به زور متوسل شم!همین الان زنگ بزن چون داریم میریم!ماشینو روشن کرد و حرکت کرد...ناچارا دستمو کردم تو کیفم تا گوشیمو دربیارم که یادم افتاد گوشیمو اون یارو پرت کرده بود تو دیوار...-میشه گوشیتو بدی؟!گوشیمو داغون کرد اون پسره!سریع برای اینکه منصرف نشم گوشیشو بهم داد...شماره خونه رو گرفتم...با دومین بوق جواب داد...مامان بود:-مرمر کجایی؟!چرا نرسیدی؟!گفتم:-مامان ببخشید نمی تونم بیام خونه!با نگرانی گفت:-چرا؟!مرمر اتفاقی واست افتاده؟!سعی کردم ارومش کنم:-نه مامان من سالم سالمم!یکی از دوستام...همکارای تو شرکت...شوهرش رفته ماموریت،خودشم بارداره زنگ زد گفت حالش زیاد خوب نیست کسیو هم تهران نداره اگه میشه من برم پیشش..منم دلم واسش سوخت قبول کردم!الان شارژم تموم شده با گوشی راننده تاکسی حرف میزنم!تمام مدت که دروغ میگفتم پویان با تحسین نگاهم میکرد ولی وقتی به راننده تاکسی رسیدم نفسشو صدادار بیرون دادو با حرص نگاهم کرد...لبخندی گوشه لبم نشست که بلافاصله به خاطر سوزش لبم جمعش کردم...مامان یه کم من من کرد ولی گفت:-باشه مادر برو...با پدرت صحبت میکنم...ولی تا کی میخوای پیشش بمونی؟!با عجله جواب دادم:-تا فردا...خواهرش تو راهه فردا از شهرشون میرسه!نفس راحتی کشید و گفت:-عزیزم مواظب خودت باش!به منم زنگ بزن نگرانت میشم!-باشه مامان کاری نداری؟!من باید قطع کنم!-نه دخترم برو خداحافظ!-خداحافظ!گوشیو قطع کردم و به پویان دادم...با لحنی ازرده گفت:-که من راننده تاکسیم؟!میگفتی رابین هود اینقدر دلم نمیشکست!خندمو قورت دادمو گفتم:-به نظرت اگه میگفتم با رئیسم دارم میرم خونشون خوب بود؟!نه راست میگی!پس منم خبر بدم که همه چی ردیف شه!-راستی مزاحم نباشم؟!یه وقت خانوادت چیزی نگن یا...؟!!-نه نه...از اون لحاظ مشکلی نیست!مامانم زن مهربونیه!تا وقتی رسیدیم هیچی نگفتم و سرمو به شیشه تکیه داده بودم...جلو یه خونه شیک و بزرگ نگه داشت و گفت:-پیاده شو...رسیدیم!از عالم خیال بیرون اومدمو پیاده شدم...یه نگاه به خونه انداختم...بیرونش که این بود توش دیگه چه جوری میتونه باشه؟!...درو باز کرد و با هم رفتیم تو...نگاهی به سر و وضعم انداختم...مانتوم از جلو پاره شده بود و یه طرف صورتم خونی و چشمام سرخ سرخ...مامانش الان چی میگفت؟!...ولی دقیقا برعکس بود چون وقتی به در ساختمون رسیدیمو اومدن اسقبالمون خیلی گرم بهم خوش آمد گفتن و اوردنم تو...راست میگفت...دیگه هیچ دلیلی واسه نگرانی نداشتم...رفتیم تو سالن پذیرایی و نشستیم که مامانش با نگاهی به حال و روز من پرسید:-پویان جان چه اتفاقی برای خانم افتاده؟!پویان ساکت موند...نمیدونست چی بگه...نگاهی به من انداخت...با سر تایید کردم که حقیقتو بگه...اونم ماجرا رو به جز جزئیات دقیق واسش گفت....خانم سهیلی با حالتی اشفته و ناراحت رو به گفت:-دخترم حالا خوبی؟!...چه ادمایی پیدا میشن!بعد رو به دخترش کرد و گفت:-پرک برو از تو کابینت بالایی بتادین و این چیزا رو بیار!پرک که خواهر پویان بود سریع رفت...خانم سهیلی هم بلند شد و گفت:-عزیزم بیا بریم تو یه اتاق تا راحت تر باشی...پویان سریع بلند شد و گفت:-مامان بیاریدش تو اتاق من!خانم سهیلی که منو از جا بلند میکرد گفت:-باشه پسرم...تو برو اتاقتو اماده کن!باهم به اتاق پویان رفتیم...عجب سلیقه ای داشت...ست اتاقش مشکی سفید بود یه تخت دونفره خیلی قشنگ...لبه تخت نشستم...پویان کتشو در اورد و اویزون کرد...پرک هم با وسایل پانسمان اومد تو اتاق...مامانش یه تیکه پنبه برداشت و روش بتادین ریختو اورد نزدیک لبم...همیشه از پانسمان و این چیزا وشت داشتمو دردشو نمی تونستم تحمل کنم ولی اینجا جلو اینا نمیشد کاری بکنم...پنبه رو رو لبم کشید که یهویی سوخت و برای اینکه جیغ نزنم ناخنامو کف دستم فشار میدادم...نگاه پویان به دستم افتاد و لبخندی زد...الان واسش سوژه میشد که من از بتادین میترسم...هرطوری بود تحمل کردم تا تموم شد...خانم سهیلی بلند شد و گفت:-زخمتو تمیز کردم عزیزم...من برم شامو بکشم که همه گرسنمونه...با خجالت نگاهش کردمو گفتم:-خیلی ممنون خانم سهیلی ببخشید بهتون زحمت دادم...نمی خواستم مزاحم بشم...اخمی کرد و از توی چارچوب در گفت:-دیگه این حرفو نزنی دخترم!پرک به مرمر جون لباس بده تا لباساشو عوض کنه و راحت باشه...پرک لبخندی زد و دستمو گرفت و برد تو اتاقش...یه سری لباس از تو کشوش دراورد و داد دستم:-مرمر جون اینارو تا حالا نپوشیدم تمیزه!با لبخند گفتم:-مرسی از لطفت!ولی نیازی نیست من وسواسی نیستم!-این حرفا چیه یه دست لباس که این حرفا رو نداره!ما از زحمتات تو شرکت خبر داریم...مدیر قبلی جای تو که مرد بود با اون همه سابقه همچین کارایی نمی کرد!چشمکی زد و گفت:و برادر منم با هیچ کدوم از کارمنداش اینقدر صمیمی نبود!من میرم بیرون تا راحت لباساتو عوض کنی بعد بیا پایین شام بخوریم!از اتاق رفت بیرون و منم لباسامو عوض کردم...رفتم تو دستشویی روبه رو ی اتاق و دست و صورتمو شستم تا حالم بهتر بشه...از پله ها رفتم پایین...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۲ ساعت 21:24 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|