سهم من از زندگی قسمت4
اون اتاق باعث میشه هر لحظه به اتفاق پیش اومده فکر کنی... هیچی نمیگم فقط نگاش میکنم... حس میکنم آرومه آرومم... بهش لبخند میزنم... اونم بهم لبخند میزنه...
رامبد: من رو کاناپه میخوابم، تو روی تخت بخواب
-نه تو راحت باش... من خودم رو کاناپه...
میپره وسط حرفمو با یه اخم تصنعی میگه باز تو رو حرفم حرف زدی... میخندمو خودم پرت میکنم رو تخت... اونم میخنده و رو کاناپه میشینه و بهم نگاه میکنه...
رامبد: چشاتو ببندو راحت بخواب
یه لبخند میزنمو با خیال راحت چشامو میبندم... صبح که بیدار میشم میبینم هنوز خوابه... میرم وضو میگیرم تا نمازمو بخونم... بعد نماز میبینم که رو کاناپه جمع شده... با اینکه تابستونه ولی باز اول صبحی تو شمال هوا سرده، مخصوصا که داره بارون هم میاد... پتو رو برمیدارمو میندازم روش... رو زمین میشینمو با لبخند نگاش میکنم... تو خواب چقدر معصومه، مثله بچه ها شده... موهای لختش رو صورتش ریخته... موهاشو از صورتش کنار میزنم... باز میریزه رو صورتش... بر شیطون لعنت میفرستم و بلند میشم برم پایین یه چیز بخورم ولی لحظه ی آخر برمیگردم سمتشو خم میشم و پیشونیشو میبوسم و زمزمه وار میگم خیلی خوبی... چشماش یهو باز میشن ... میترسم و یه قدم میرم عقب با شیطنت نگام میکنه و میگه: تو که خوب تری... میخوام فرار کنم که مچ دستمو میگیره و منو میکشه طرفه خودش و میگه: کجا خانم خانما... منو بیشتر میکشه که باعث میشه پرت بشم تو بغلش... صورتش لحظه به لحظه بهم نزدیک تر میشد چشماشو میبنده، نفساس به صورتم میخوره و یه حال عجیبی بهم دست میده و در آخر نرمی لباشو رو لبام احساس میکنم... چشمام ناخودآگاه بسته میشن... لباش، لبامو به بازی میگیره... اول به نرمی شروع کرد به بوسیدنم... بعد شدت گرفت... یهو به خودم میام.. من دارم چه غلطی میکنم... هلش میدمو و به سرعت از اتاق خارج میشم... هرجور میخوام فکرمو مشغول کنم نمیشه... باز فکرم پر میکشه به اون لحظه... به صبح... به بوسه... یه حال عجیبی داشتم... اصلا ازش نمیترسیدم.. تازه لذت هم میبردم... من چم شده؟... رامبد کجای زندگیه منه؟... من دوسش دارم ولی مثه چی؟؟... مگه فقط برام یه دوست نیست؟... دارم دیوونه میشم... از بس فکر کردم دارم دیوونه میشم... نمیدونم چه مرگم شده...هر بار نگام به نگاه رامبد میفته بهم لبخند میزنه... این ملینا هم برام اعصاب نذاشته... چپ میره راست میاد به من طعنه میزنه... انگار ماله باباشو خوردم... اینجور که فهمیدم خواهر محمده... اما دلیله خصومتشو درک نمیکنم... یه بار که از پرستو پرسیدم چرا ملینا اینقدر باهام بد برخورد میکنه گفت: چه دلیلی میتونه داشته باشه به جز رامبد، واقعا برام جای تعجب داره که رامبد چطور میتونه با خواهرهای دوستاش هم دوست بشه، بعضی موقع حس میکنم هنوز رامبدو نشناختم... کم کم دارم از این احساسی که در من به وجود میاد میترسم، میترسم عاشق بشم، میترسم عاشق بشمو یه روز رامبد ترکم کنه... هر چی بیشتر سعی میکنم پا رو قلبم بذارم انگار قلبم حریص تر میشه... وقتی رامبدو میبینم ضربان قلبم بالا میره... داریم برمیگردیم خونه با دل اومدمو بی دل برمیگردم... تو این مدت تو اتاق رامبد میخوابیدم و اون با مهربونی باهام رفتار میکرد... خیلی بهش وابسته شدم و این اصلا خوب نیست چون اگه روزی ترکم کنه بدجور اذیت میشم... بدتر از همه اینا نمیدونم دوستم داره یا نه سپیده و پرستو میگن رامبد عاشقته... ولی من فکر میکنم همه ی اینا فقط بازیه... خودش گفت این نامزدی بازیه... دوست ندارم برای خودم خیال بافی کنم که عاشقمه که دوستم داره... شاید همه حمایتهاش به خاطر اینه که فعلا مسئولیتم با خودشه... از هیچی مطمئن نیستم به جز یه چیز و اونم اینه که عاشق شدم... میدونم مقاومت دیگه فایده ای نداره... خودمم میدونم هر چی بیشتر با دلم بجنگم داغونتر میشم... پس میخوام عاشق بمونم... حتی اگه مردی که عاشقشم معتاد باشه... حتی اگه هزار تا دوست دختر داشته باشه... حتی اگه از گذشتش چیزی ندونم... انکار فایده ای نداره چون با انکاره من این احساس از بین نمیره... دیگه هیچی برام مهم نیست مهم عشقمه مهم دوست داشتنمه... مهم الانه بیخیاله آینده... به قول فروغ
آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فصل پانزدهم
یه هفته از زمانی که از مسافرت برگشتیم میگذره... این روزا کمتر رامبد رو میبینم کاراش زیاد شده ... اجازه نمیده برم سر کار... میگه فقط و فقط باید استراحت کنی... چند روز دیگه عروسی ستاره هستو ازم خواسته از صبح برم پیشش... وقتی به رامبد گفتم اخمی کردو گفت لازم نکرده... باهم دیگه میریم باهم دیگه هم برمیگردیم... نمیدونم چرا اینجوری میکنه... مثله بچه ها لج کرده... وقتی دید زیاد اصرار میکنم گفت اگه بخوای همینجوری ادامه بدی اصلا نمیریم... وقتی به ستاره گفتم رامبد اجازه نمیده گفت غلط کرده...من کاری به این حرفا ندارم باید بیای... دارم از دست همگیشون دیوونه میشم... چند روز پیش هم که شیوا اومده بود کلی فحش بارم کردو رفت رامبد خونه نبود منم چیزی بهش نگفتم دوست ندارم ناراحتش کنم... مثله اینکه خبر نامزدی من و رامبد همه جا پیچیده و بالاخره شیوا خانم هم خبر دار شدن... و اما این احساسه جدیدی که در من به وجود اومده زندگی رو برام خیلی سخت کرده... این روزا ثانیه ها به سختی میگذرن... وقتی پنج دقیقه دیر میکنه نگرانش میشم... هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی عاشق بشم... اونم اینجوری... کی فکرشو میکرد... به سختی جلوی خودمو میگیرم که رفتار غیر عادی ازم سرنزنه... الان پدرمو درک میکنم که به خاطر مامان از همه چیزش گذشت... واقعا عشق مقدسه... درسته بعضی اوقات زجر میکشم اما همونم برام شیرینه... همینجور که داشتم واسه خودم فکر میکردم صدای زنگ خونه رو میشنوم... میرم جواب میدم ببینم کیه...
-بله؟
پسر: به رامبد بگو بیاد پایین کارش دارم؟
-نیستن؟
پسر: درو باز کن میام داخل منتظرش میمونم
از این همه پررویی دهنم باز میمونه
-ببخشید بنده تنها هستم فکر نکنم درست باشه درو باز کنم
پسر: من به کلفت خونه داداشم کاری ندارم... این درو باز کن
درو باز نمیکنم... اون دوباره شروع میکنه به زنگ زدن... میترسم... میرم به رامبد زنگ میزنم... یه بار ... دو بار .... سه بار... چرا جواب نمیده؟... برای چهارمین بار زنگ میزنم که میگه: یاس فعلا نمیتونم حرف بزنم... بعد سریع قطع میکنه... نمیدونم چیکار کنم اون آقا هم که یکسره داره زنگ میزنه... دوباره واسه رامبد زنگ میزنم برمیداره و با داد میگه: یاس چته؟؟ من تو جلسه بودم... نمیفهمی وقتی جواب نمیدم یعنی کار دارم
از دستش عصبانی میشمو گوشی رو قطع میکنم... واقعا نمیفهمه اگه کارم واجب نبود مزاحمش نمیشدم... این پسره هم انگار سر آورده... میرم دم در تا ببینم چی میگه... همینکه درو باز میکنم... با یه چهره ی آشنا رو به رو میشم که با خشم داره نگام میکنه
باربد: تو اینجا چه غلطی میکن؟ چرا درو باز نمیکنی
بعد هلم میده و میاد تو خونه... رو مبل میشینه...
باربد با اخم میگه: چرا درو باز نمیکنی؟
-دلیلشو قبلا هم بهتون گفتم... بعدش هم من اجازه ندارم وقتی رامبد نیست درو برای کسی باز کنم
باربد: من کسی نیستم من داداش رامبدم... پس با رامبد زندگی میکنی... به قیافت نمیخوره از این خیابونی ها باشی... ببینم صیغه ت کرده؟؟
با ناراحتی نگاش میکنم و بلند میشم میرم تو آشپزخونه... گوشیم زنگ میخوره... رامبده... جواب میدم
-بله؟
رامبد: لعنتی چرا جواب نمیدی؟ بگو چیکار داشتی که زنگ زدی؟
خیلی سرد جوابشو میدم
-براتون مهمون اومده بود نمیدونستم چیکار کنم... که ایشون خودشون به زور اومدن داخل... پس مشکل حل شد... من ازشون پذیرایی میکنم تا شما برسین...
و منتظر جوابش نمیمونم و تماس رو قطع میکنم... میرم برای باربد شربت درست کنم که دوباره گوشی زنگ میخوره... به سردی جواب میدم
-بله؟
رامبد داد میزنه: چی داری واسه خودت میگی؟ من الان میام خونه... چرا اجازه دادی بیاد تو خونه؟ اصلا اون طرف کیه؟ با تو هم چرا لالمونی گرفتی؟
-چی بگم؟؟
با فریاد میگه: بگو ببینم طرف کیه؟
- میگه داداشتونه
رامبد: چـــــــــــــــی؟...یاس درست و حسابی حرف بزن بفهمم چی میگی
با سردی جوابشو میدمو میگم همون کسیه که تو مهمونی داداش صداتون میکرد...
رامبد: باربد اومده اونجا چیکار... من تو راهم...
دیگه به ادامه حرفش گوش نمیدم تماسو قطع میکنمو گوشی رو میذارم رو سایلنت... یه شربت درست میکنمو برای باربد میبرم
-بفرمایید...
با پوزخند برمیداره
باربد: من آخر نفهمیدم اینجا کار میکنی یا نامزد داداشمی
وقتی میبینه چیزی نمیگم ادامه میده: ببین خانم خانما من یه بار یه اشتباه کردم که داداشم هنوز که هنوزه داره تاوانشو پس میده... من اومدم که زندگیه داداشمو بسازم... نمیذارم آشغالایی مثه تو داداشمو بازیچه ی خودشون کنند... فکر کردی اون روز نفهمیدم که چه جوری خودتو به بی حالی زدی تا داداشه ساده ی منو فریب بدی... بهتره گورتو از زندگی داداشم گم کنی و گرنه کاری باهات میکنم که تا عمر داری فراموش نکنی
منم متقابلا یه پوزخند میزنمو میگم: شمایی که این همه ادعای باهوشی میکنید باید بدونید که نباید از ظاهر آدما قضاوت کرد... وقتی منو نمیشناسین پس حق ندارین در مورد من قضاوت کنید
باربد: نه خوشم میاد، داری خودتو نشون میدی، اون روز خوب خودتو به موش مردگی زده بودی...
وسط حرفش در سالم محکم باز میشه و رامبد با عصبانیت وارد سالن میشه
رامبد با خشم میره سمت باربد و میگه: کی بهت اجازه داد سرخود بیای تو خونه ی من
باربد با ملایمت میگه: رامبد بابا سکته کرده تو رو خدا گذشته رو فراموش نکن... همه ی ما الان باید مراقبه بابا باشیم... هر بلایی دوست داری سر من بیار... اما دیگه تنبیه مامان و بابا رو تموم کن... این قهرو تموم کن...
رامبد: باربد این مسخره بازی چیه راه انداختی؟
باربد با فریاد میگه: مسخره بازی.... لعننتی من میگم بابا سکته کرده... داره میمیره... بفهم... اگه مرگ و زندگی بابا مسخره بازیه باشه حرفی نیست من میرم... واسه همیشه میرم
و با عصبانیت میره بیرون و در رو محکم میکوبه بهم... رامبد با ناراحتی رو مبل میشینه و سرشو بین دستاش میگیره... با اینکه از دستش ناراحتم ولی درکش میکنم ...میدونم الان وقتش نیست میکنم... الان باید آرومش کنم
-رامبد من نمیدونم در گذشته چه اتفاقی افتاده... ولی سعی کن درست تصمیم بگیری... یه کاری نکن که بعدها خودتو سرزنش کنی
زل میزنه به منو میگه: اما اونا خیلی اذیتم کردن... چه جوری میتونم ببخشمشون... دلمو شکوندن
-خیلیا دله منو هم شکستن... اما همیشه اینو یادت باشه شکستنه دله بقیه مرهمی نمیشه واسه دله شکستت... بعضی موقع فکر میکنی اگه انتقام بگیری آروم میشی... بعد وجوده خودتو پر از نفرت میکنی... همه عمرت با همه میجنگی ولی در آخر میبینی هنوز آروم نشدی... بعضی موقع بهترین مرهم برای دل شکسته بخششه
رامبد: میدونستی تو خیلی خوبی؟
با شیطنت میگم: آره همه همینو میگن
بلند میخنده و میگه شیطون شدیا... بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه به روبرو زل میزنه و میگه: واقعا نمیدونم باید چیکار کنم
بی توجه به من از رو مبل بلند میشه و به سمت اتاقش میره... فکر کنم بهتره یکم تنهاش بذارم تا آروم بشه... یکی دو ساعتی از رفتنش گذشته... یه صدایی از اتاقش میاد... داره یه آهنگ غمگین میخونه... دلم گرفت طاقت ناراحتیشو ندارم... دوست دارم همیشه مغرور ببینمش... عجب صدایی داره... عجیب به دلم نشست... پشت در اتاقش میشینمو به صداش گوش میدم...
ببار بارون كه اینجا شكل زندونه
ببار بارون دل بی طاقتم خونه
یعنی چی تو گذشته ی رامبد هست که این طور اونو داغون کرده... ایکاش میدونستم... ایکاش میدونستم تا کمکش کنم...
ببار بارون یكی عشقش رو گم كرده
ببار بارون قراره گریه برگرده
یعنی قبلا عاشق شده؟؟ خدایا آخه چی شده که اینقدر غمگین میخونه
از این بهتر نمیشه فكر من باشی
تو هم انگار قراره دیگه تنها شی
نمیدونم چرا بد شد چرا از خوبیام رد شد
شاید بازم بیاد خونه بگه بی من نمیتونه
اونو یادم میاری تو باید بازم بباری تو
ببار بارون تو با آواز منو یاد چشاش بنداز
ببار بارون من اینجا گیج و داغونم
ببار بارون كه بی عشقش نمیتونم
نمیدونم چرا بد شد چرا از خوبیام رد شد
شاید بازم بیاد خونه بگه بی من نمیتونه
اونو یادم میاری تو باید بازم بباری تو
ببار بارون تو با آواز منو یاد چشاش بنداز
دیگه طاقت نمیارم چند ضربه به در اتاقش میزنمو میرم تو اتاقش... باورم نمیشه... رامبد رو زمین نشسته و به دیوار اتاقش تکیه داده وصورتش خیسه خیسه... انگار گریه کرده... میرم کنارش میشینم... تا منو کنار خودش میبینه سرشو میذاره رو سینمو شروع میکنه به گریه کردن... مگه باهات چیکار کردن... که اینجور داغونی... ایکاش میتونستم کمکش کنم... دستامو بالا میارمو موهاشو نوازش میکنم... چقدر قیافش معصوم شده... منم اشکام در اومده... میذارم اینقدر گریه کنه تا آروم بشه... سرمو به دوار تکیه میدمو همونطور که سرشو نوازش میکنم... چشامو میبندم اشکام صورتم رو خیس میکنند... نمیتونم اشکایه عشقمو ببینمو آروم بشینم... مجبورش میکنم دراز بکشه... با لبخند نگاش میکنمو میگم آرومی... یه لبخند بهم میزنه و میگه: بعده مدتها امشب آرومه آرومم... سرشو رو پام میذارمو نوازش میکنم... دیگه گریه نمیکنه...ولی داره به یه چیزی فکر میکنه... نمیدونم چی؟؟ دوست دارم خودش بگه... نمیخوام مجبورش کنم...
بالاخره شروع میکنه:
رامبد: داستان برمیگرده به زمانی که 18 سالم بود... اون موقع ها خیلی شیطون بودم... دور از چشم پدر و مادرم خیلی شیطنتا میکردم... برعکس باربد که همیشه سرش تو درس و کتاب بود من اصلا درس نمیخوندم... درس خوندن من خلاصه میشد تو شبهای امتحان... تو اون دوران دو تا دوست صمیمی داشتم ارشیا و احسان... با هردوتاشون که آشنایی داره... ارشیا هم پا به پای من تو شیطنتام نقش داشت... با همه شیطنتام هیچوقت به دخترا پا نمیدادمووو همیشه مسخرشون میکردم.. اون همه ثروت و تیپ و قیافه ی خوبی که داشتم مغرورم کرده بود... سال سوم دبیرستان بودم داشتم همراه ارشیا و احسان از دبیرستان برمیگشتیم که چشمم میخوره به یه دختره چشم عسلی... زیباییش فوق العاده بود... هر چی بگم کم گفتم... ارشیا وقتی نگامو دنبال میکنه و میفهمه دارم به کی نگاه میکنم با صدای بلند میخنده و میگه: خوشم میاد که خوش اشتهایی... دختره بی تفاوت از کنارمون رد میشه و من با نگام دنبالش میکنم... از اون روز به بعد هر روز همون ساعت تو همون مسیر منتظرش میموندم... ارشیا مسخرم میکردو احسان برام سری به نشونه ی تاسف تکون میداد اما من دست خودم نبود... عاشق شده بودم... وقتی دربارش پرس و جو کردم فهمیدم اسمش ملیکاست دو سال از من کوچیکتره... ملیکا دو تا خواهر بزرگتر از خودش داشت پدرش تو آموزش و پرورش کار میکردو مادرش خونه دار بود در کل خونواده ی محترمی بودن... هر چند زندگی متوسطی داشتن ولی خوب برای من پول و این جور چیزا اصلا مهم نبود... با هر زحمتی بود بهش پیشنهاد دوستی دادم... اولش قبول نمیکرد اینقدر دنبالش رفتم... اینقدر منتشو کشیدم که گفت یه هفته فکر میکنه بعد جواب میده و من خوشحال از اینکه ممکنه جواب مثبت بشنوم رفتم پیشه ارشیا و احسان و همه چیزو براشون تعریف کردم.... هر دوتا شون تعجب کرده بودن که چرا من اینقدر خودمو کوچیک میکنم ارشیا میگفت تو دست رو هر دختری بذازی بهت نه نمیگه چرا اینقدر خودتو کوچیک میکنی ولی من میگفتم وقتی چیزی رو سخت بدست بیاری ارزشش خیلی خیلی بیشتره... یه هفته میگذره و ملیکا بهم جواب مثبت میده... اون روز تو آسمونا سیر میکردم... دست خودم نبود دوست داشتم از خوشحالی فریاد بزنم.... جرات نداشتم به خونوادم چیزی بگم پدرم رو اینجور مسائل خیلی حساس بود... اصلا به رابطه ی دوست دختری و دوست پسری اعتقاد نداشت... داداشم هم اگه میفهمید فقط و فقط نصیحتم میکرد تو خونواده به کسی نگفتم... با ملیکا میرفتم بیرون... هر روز براش کادوهای رنگارنگ میگرفتم... همین جور براش پول خرج میکردم... وقتی تو خیابون راه میرفتیمو میگفت عزیزم این لباس چه خوشگله؟ همون لحظه براش میخریدم... با اونکه سنم کم بود اما تا دلت بخواد بابام پول در اختیار من و باربد میذاشت... ملیکا با همه این خوبیهاش چند تا نقطه ضعف داشت... اونم این بود که خیلی آرایش میکرد و مانتوهای خیلی تنگ و کوتاه میپوشید... و من این موردو اصلا نمیپسندیدم... وقتی بهش میگفتم از طرز لباس پوشیدنت خوشم نمیاد با ناز و عشوه میگفت: تو هم که مثه بابا حرف میزنی...دوستیمون چهار سال ادامه داشت.... خیلی بهش وابسته شده بودم... حاضر بودم جونم هم براش بدم... هر چند بعضی مواقع کلافم میکرد... وقتی اونو با خودم به مهمونی دوستام میبردم از طرز لباس پوشیدنش حالم بهم میخورد... لباساش طوری بودن که همه بدنشو به نمایش میذاشتن.... با دوستام کلی بگو بخند میکرد... ولی من تو اون روزا به خاطر عشقی که بهش داشتم خیلی جاها کوتاه میومدم... ارشیا و احسان بارها و بارها نصیحتم کرده بودن که ملیکا مناسب تو نیست اما من تو اون روزا کور شده بودم... بیشتر لباسایی که تنش بود رو از پول من میخرید ولی اینا اصلا برام مهم نبود تنها چیزی که مهم بود خودش بود و بس... وقتی خونوادشو میدیدم تعجب میکردم.... اونا خیلی ساده و بی ریا بودن اما ملیکا خیلی با اونا فرق میکرد... تا اینکه یه روز یکی از دوستام با اعصاب داغون میاد پیشمو میگه دوست دخترش حامله است تو بد مصیبتی گیر کرده بود و نمیدونست باید چیکار کنه.... خیلی از دوستای من رابطه های این چنینی با دوست دختراشون داشتن ولی من ملیکا رو واسه زندگی میخواستم همه رابطه ی من با ملیکا از لب و بوسه و بغل بیشتر نشده بود.... اون روز ارشیا و احسان هم پیشم بودن.... احسان میگه اگه دختره رو دوست داری باهاش ازدواج کن... اما رضا یه پوزخند میزنه میگه با هزار نفر بوده بعد بیام باهاش ازدواج کنم مگه مریضم فقط میخوام از شر اون بچه خلاص شم... ارشیا که دوستای این چنینی زیاد داشت همیشه یه راه حلی برای این جور مواقع تو آستینش نگه میداشت... ارشیا میگه من یکی رو میشناسم که میتونه تو رو از شر بچه خلاص کنه فردا دختره رو بیار میبرمت پیشه اون طرف... پسره با خوشحالی ازمون خداحافظی میکنه... به ارشیا میگم اشتباه کردی نباید دخالت میکردی.... فردا برامون دردسر میشه... اما ارشیا با بی خیالی شونه ای بالا میندازه و چیزی نمیگه... روز بعد هر چی به ملیکا اصرار میکنم باهام بیاد بیرون قبول نمیکنه و میگه درس داره... منم از بیکاری با ارشیا همراه میشم تو ماشین ارشیا منتظر رضا و دوست دخترش بودیم که ملیکا رو میبینم برام جای تعجب داشت... اون که میگفت درس داره... وقتی ملیکا رو به ارشیا نشون میدم اونم تعجب میکنه... به چند ثانیه نمیکشه رضا هم میرسه و دست ملیکا رو میگیره و با خودش میاره اینور خیابون... هم من هم ارشیا با تعجب از ماشین پیاده میشیم... تا ملیکا منو میبینه رنگش میپره و سریع دستشو از دستای رضا بیرون میاره... رضا به من و ارشیا سلام میکنه و میگه حالا باید کجا بریم، ارشیا بهت زده داره به رضا و ملیکا نگاه میکنه... سرم عجیب سنگین شده... هیچی نمیفهمم... یعنی چی کجا بریم، به رضا میگم دوست دخترت که هنوز نیومده... رضا به ملیکا اشاره میکنه و میگه پس ایشون سیب زمینی تشریف دارن؟ دیگه هیچی نفهمیدم بعدش فقط سیاهی بود و سیاهی... وقتی بهوش میام میبینم ارشیا کنار تختم نشسته و چشاش سرخه سرخه...
دوباره همه چی رو به خاطر میارم و دلم عجیب میگیره.... تو اون روزا حال و روز خوبی نداشتم... ارشیا و احسان هم پا به پای من آب میشدن... از اون رامبد شر و شیطون هیچی باقی نمونده بود... ملیکا هم دست بردار نبود هر یه ساعت به یه ساعت برام زنگ میزدو گریه و زاری راه مینداخت که دوستم داره که اشتباه کرده... ولی من ازش متنفر بودم... اون تمام مدت منو بازی داده بود... دیگه هیچ دختری رو تحویل نمیگرفتم... تو محیط دانشگاه هم با همه دخترا اینقدر بد رفتار میکردم که هیچ دختری جرات نداشت بیاد طرفم... اصلا دخترا برام اهمیتی نداشتن... ملیکا خیلی سعی کرد که دوباره رابطه شو باهام شروع کنه اما من دیگه نمیتونستم... اون رامبد احمق مرد... دو سال از اون روزا گذشتو من خطمو عوض کردم تا از شر مزاحمتهای ملیکا خلاص بشم... 24 سالم بود که دیدم داداشم عاشق شده....باربد چهار سال از من بزرگتر بود و خونوادم از خداشون بود باربد به یکی دل ببنده مامانم هر کسی رو واسش انتخاب میکرد باربد قبول نمیکرد... وقتی باربد اومد خونه و به مامان و بابا گفت عاشق شده و قصد ازدواج داره اونا سر از پا نمیشناختن... اونا همیشه به انتخاب باربد اطمینان داشتن چون من هرچقدر شر بودم باربد همونقدر آروم و سربه زیر بود... باربد خیلی خوشحال بود... مامان و بابا میرن تحقیق میکنند و راضی از نتیجه ی تحقیق قراره خواستگاری رو میذارن... شب خواستگاری هر چقدر اصرار میکنند که باهاشون برم قبول نمیکنم... وقتی خونوادم میان خونه میگن قرار شده دو هفته بعد جواب بدن... اون دو هفته گذشتو خونوادم جواب مثبت رو ازشون گرفتن... از خوشحالی باربد خیلی خوشحال بودم... داداشم خیلی برام عزیز بود... هر چند زیاد باهاش صمیمی نبودم ولی خیلی وقتا ازم حمایت میکرد... خیلی جاها هوامو داشت... قرار شد نامزد کنند... تا اون موقع حتی متوجه نشده بودم اسم عروس چیه؟... برای جلسه دوم خونوادم میخواستن برن خونه خانواده ی عروس تا زمان نامزدی و اینجور چیزا رو مشخص کنند منم تو این جلسه باهاشون میرفتم که زن داداشم رو ببینم.... اما این مسیر عجیب برام آشنا بود مسیری که چهار سال با عشق ازش میگذشتم تا به قرارهای عاشقونه ام برسم.... هر لحظه به اون کوچه نزدیکتر میشدیم حال منم بدتر میشد باورم نمیشه وقتی بابام جلوی خونه ملیکا واستاد و زنگ خونشونو زد... وقتی فهمیدم اون دختری که باربد عاشقش شده کسی نیست به جز ملیکا... وقتی پوزخندهای ملیکا رو میدیدم در کمال ناباوری سعی میکردم به خودم میگفتم همه ی اینا یه کابوسه وحشتناکه... اون شب برام به سختی گذشت... شبش که اومدیم خونه سریع رفتم تو اتاقمو بعد از دو سال زنگ زدم به ملیکا.... هر چقدر میتونستم فحش نثارش کردم... اما اون در کمال خونسردی گوش دادو در آخر گفت: عزیزم بالاخره که باید ازدواج کنم چه کسی بهتر از داداشه جنابعالی.... خیلی عصبی بودم شبونه از خونه میزنم بیرون... خودمو میرسونم به خونه ارشیا.... خونوادش خواب بودن... با خودش تماس میگیرم بیاد درو باز کنه... اون وقت شب با وضع آشفته ای که منو میبینه تعجب میکنه.... وقتی ازم میپرسه چی شده.... با عصبانیت همه چیزو براش تعریف میکنم.... اونم مثه من عصبی میشه... بعد هم میگه فعلا آروم باشم تا فردا با هم یه فکری بکنیم... ولی چه جوری میتونستم آروم باشم هفته ی دیگه اون دختره ی هرزه میشد زن داداشم... اون شب خیلی فکر کردم تصمیم گرفتم همه چیزو برای باربد تعریف کنم.... فرداش میرم خونه و با باربد حرف میزنم ولی اون برای اولین بار روم دست بلند میکنه.... باورم نمیشد این باربد باشه... اون منو متهم به دروغگویی میکنه... ولی درکش میکنم چون وقتی منم با ملیکا دوست بودم هرکسی از ملیکا بد میگفت باور نمیکردم... میترسیدم به بابام بگم چهار سال با یه دختری دوست بودم بابام با این رابطه ها سخت مخالف بود.... باربد دیگه باهام حرف نمیزد دلیل دعوامون رو هم به مامان و بابا نگفت... یه هفته خیلی زود گذشت فرداشب، شب نامزدی ملیکا و باربد بود... هنوز باربد خونه نیومده بود... باز زنگ زدم به ملیکا که اینبار باربد جواب داد... فکر میکرد به نامزدش چشم دارم.... فکر میکرد منم از ملیکا خوشم اومده.... ملیکا هم نامردی نکردو گفت من هر شب مزاحمش میشمو میگم اگه داداشمو ول کنی من باهات ازدواج میکنم... باربد اومد خونه و یه دعوای حسابی راه انداخت هم کتک خوردم هم کتک زدم همه خونوادم از موضوع باخبر شدن... هر چی به پدر و مادرم میگفتم من چهار سال با این دختره دوست بودم باور نمیکردن.... با دروغایی که به همه تحویل داده بود اعتماد همه رو نسبت به من سلب کرده بود... دست به دامان ارشیا شدم... ارشیا اومد با خونوادم حرف زد... خونوادم هم ارشیا و هم منو از خونه پرت کردن بیرون.... تو مراسم نامزدی شرکت نکردن وسایلامو جمع میکنمو خونه رو ترک میکنم بابام سهم من از همه اموالش رو بهم میده و میگه من دیگه پسری ندارم... ملیکا با مظلوم نماییهاش چشم همه رو کور کرده بود... بدجور عصبی بودم... اینجور که شنیده بودم یه صیغه محرمیت دوماهه بینشون خونده شده بود و قراربود دو ماهه دیگه ازدواج کنند... من خیلی نگرانه باربد بودم هر چند حرفامو باور نکرد ولی نمیخواستم یه روزی مثه من داغون بشه... اون روزا خوردم به پست چند تا نارفیق که گفتن مواد آرومت میکنه و من با خودم گفتم فقط یه بار امتحان میکنمو بعد میذارمش کنار... یه بار شد دوبار، دوبار شد سه بار و اینقدر ادامه دادم که شدم یه معتاد بدردنخور... برای اولین بار احسان منو با اون وضع دید کلی فحش و بد و بیراه بارم کردو رفت بعد ارشیا و بعد کم کم همه فهمیدن... هرکس هر چیزی میگفت توجه نمیکردم... اصلا واسه کی زندگی میکردم... واسه عشقی که بعدها فهمیدم یه هرزه هست... واسه پدر و مادری که باورم نکردن... واسه برادری که به خاطر یه هرزه روم دست بلند کرد... بعدها فهمیدم که نامزدی بهم خورده... ارشیا وقتی دید دارم روز به روز آب تر میشم تصمیم گرفت بدجور حال ملیکا رو بگیره... رضا رو پیدا میکنه و میبره پیش خونوادم... اون همه چیزو میگه حتی آدرسه اون دکتری که بچه رو سقط کرد.... خونوادم داغون شدن ولی برام مهم نبود من تنهایی رو انتخاب کردم... بارها و بارها باربد و خونواده ام اومدن دنبالم اما قبولشون نکردم... ارشیا تو تمام این سالها تنهام نذاشت هر چند مهدی و محمدم بودن اما ارشیا یه چیز دیگه بود... از حق نگذریم احسان هم خیلی کمکم کرد اما وقتی دید اصلا به حرفاش توجه ای ندارم دوستیشو با من قطع کرد... الان واقعا نمیدونم باید چیکار کنم... نمیتونم ببخشمشون... خیلی سخته....
هنوز سرش رو پاهامه... یه لبخند میزنمو میگم فعلا فقط و فقط استراحت کن... من مطمئنم تو بهترین راهو انتخاب میکنی... من بهت ایمان دارم
رامبد با لبخند میگه: امروز خیلی کمکم کردی... ممنون که پیشم بودی و آرومم کردی
-تو هم خیلی روزا کنارم بودیو آرومم میکردی، یادت نیست؟
یه لبخند دیگه میزنه و چشاشو میبنده، دلم نمیاد بهش بگم بلند شو، برو رو تخت بخواب... منم سرمو به دیوار تکیه میدمو چشامو میبندم
فصل شانزدهم
وقتی چشامو باز میکنم میبینم رو تخت رامبد هستم... ولی از خودش خبری نیست... سریع از تخت میام پایینو از اتاق خارج میشم... میبینم رو مبل نشسته به تی وی خیره شده...
-رامبد
متوجه نمیشه... میرم جلو تکونش میدمو دوباره صداش میکنم: رامبد
برمیگرده سمت منو با تعجب نگام میکنه... بعد انگار تازه به خودش اومده باشه میگه: بیدار شدم دیدم خوابیدی گذاشتمت رو تخت
سری تکون میدم و میگم: حالت خوبه؟
به نشونه ی آره سرشو تکون میده... میرم سمت آشپزخونه یه چیزی درست کنم...
رامبد: کجا میری؟
-میرم یه چیز درست کنم بخوریم
رامببد: نمیخواد... غذا سفارش دادم...
به کنار خودش اشاره میکنه و میگه: بیا بشین کارت دارم
میرم با فاصله ازش میشینم برمیگرده سمتمو با دلهره میگه: یاس من میخوام برم دیدن پدرم
لبخند رو لبام میشینه... انگار منتظر تائید من بود... وقتی لبخند میزنم با یه لحن آروم ادامه میده: ولی تنهایی خیلی سخته، باهام میای؟ برام خیلی سخته بعد سالها برم بین کسایی که یه روزی منو از خودشون طرد کردن
با لبخند میگم: من مطمئنم همین که خونوادتو ببینی.... این حسه بدت ازبین میره
مثله بچه ها اخم میکنه و میگه: یعنی باهام نمیای؟
-من چنین حرفی نزدم، اگه حس کنم وجودم کمکی به تو میکنه که راحت تر با گذشته کنار بیای منم باهات میام
یهو بغلم میکنه و میگه مرسی یاس، جبران میکنم، قول میدم جبران کنم
تو همین موقع صدای زنگ خونه بلند میشه و رامبد به خودش میاد...
با لبخند میگه: فکر کنم غذا هم رسید
بعد بلند میشه و میره بیرون... با خودم فکر میکنم آخر این ماجرا چی میشه... از باربد میترسم... از احساسم به رامبد میترسم... میترسم خونوادش باهام بد برخورد کنند... با صدای رامبد به خودم میام
-پیتزاها رسید بیا بخور تا سرد نشده
بعد میره سمت آشچزخونه
منم با لبخند از جام بلند میشمو باهاش میرم
رامبد برای باربد زنگ زدو گفت میخواد خونوادشو ببینه.... از لبخند رو لبهای رامبد میتونستم بفهمم چه حالی داره... قرار شده باربد فردا بیاد دنبالمون و ما رو ببره بیمارستان... هیچی برام مهم نیست... نمیخوام بیشتر از این به آینده فکر کنم... من میخوام رامبدو شاد ببینم... پس باهاش میرم... حتی اگه خونوادش مثله باربد باهام بد رفتار کنند... الان صبح شده من و رامبد منتظر باربد هستیم... هیچوقت رامبدو اینجور ندیدم... حس میکنم خیلی خوشحاله... از همین حالا هم میدونم همه شون رو بخشیده... با صدای زنگ به خودم میام... رامبد میاد طرفمو دستمو میگیره و با خودش میکشه
رامبد: باربد اومده باید زودتر بریم
- رامبد به خدا خودم میتونم بیام چرا منو میکشی
رامبد: ممکنه وقت ملاقات تموم بشه، زودتر بیا
با خودم میگم نه از رفتارایه دیروزش نه به رفتارای امروزش... بعضی موقع درک رامبد خیلی سخت میشه... با لبخند باهاش همقدم میشم... وقتی باربد منو کناره رامبد میبینه اخم میکنه... اما چیزی نمیگه... میتونم خوشحالی رو تو چهره باربد هم ببینم میدونم خیلی خوشحاله که دوباره خونوادش دارن دور هم جمع میشن... رامبد جلو میشینه... منم میرم پشت سر باربد میشینم بعده سلام و احوالپرسی باربد به رامبد میگه: فکر نمیکنی اگه با دوست دخترت بیای بابا ناراحت بشه
رامبد اخمی میکنه و میگه: من که اینجا دوست دختری نمیبینم
باربد: پس این خانمی که پشت سر من هستن....
رامبد میپره وسط حرفشو میگه: قبلا هم گفتم نامزدمه
باربد دیگه چیزی نمیگه و به سمت بیمارستان حرکت میکنه... وقتی به بیمارستان میرسیم رامبد دستمو میگیره و پشت سر باربد حرکت میکنه.... نوک انگشتاش یخ زده....
-رامبد
یه نگاه بهم میندازه
-آروم باش... من مطمئنم هیچ اتفاقی نمیفته... اونا پدر و مادرت هستن... جایی برای نگرانی نیست... مطمئن باش
یه لبخند بهم میزنه و هیچی نمیگه... باربد به یه اتاق اشاره میکنه... من و رامبد داخل اتاق میشیم... یه خانم پیر رو میبینم که با بهت به ما نگاه میکنه... به رامبد نگاه میکنه و چشماش پر از اشک میشه... چشماش همرنگه چشمای رامبده... اون خانم به حرف میاد و میگه: بالاخره اومدی رامبدم، رامبد دستمو رها میکنه و به سمت اون خانم میره و با دو قدم ببلندخودشو به اون خانم میرسونه... محکم بغلش میکنه و میگه: مادر
پدر رامبد هم که رو تخت دراز کشیده بود اشک تو چشماش جمع میشه... سعی میکنه بشینه... که باربد متوجه میشه و میره به کمکش... رامبد از آغوشه مامانش بیرون میادو میره سمت پدرشو... دسته باباشو میبوسه.... اشک تو چشمای همه جمع شده....
پدر رامبد: شرمندتم پسرم، باید باورت میکردم
رامبد: بابا دیگه حرف از گذشته ها نزنید... من همه چیزو فراموش کردم
مادر رامبد که انگار تازه متوجه من شده برمیگرده طرفم... رامبد هم که تازه یاده من افتاده میاد طرفمو دست منو میگیره و به سمت مامان و باباش برمیگرده و میگه: معرفی میکنم، یاس، نامزدم
مادر رامبد با مهربونی نگام میکنه و میاد سمتم و بغلم میکنه... آغوشش خیلی گرمه... مثله آغوش مادرم... پر از محبت و مهربونی... نگام میفته به پدر رامبد که با لبخند نگامون میکنه... اما باربد که کنار تخت پدرشه با اخم نگام میکنه.... نمیدونم چرا باهام اینجوری رفتار میکنه
نمیدونم چرا باهام اینجوری رفتار میکنه... مادر رامبد منو از خودش جدا میکنه و با لذت نگام میکنه و میگه: خوبی گلم؟
یه لبخند میزنمو میگم: مرسی مامان
وقتی کلمه مامانو از زبونم میشنوه دوباره اشک تو چشاش جمع میشه و منو محکم به خودش فشار میده... رامبد با لبخند میاد سمت منو به مامانش میگه: عشق منو له کردی مامانی... این بدبخت که خودش جون نداره... شما دارین همین یه خورده جون هم ازش میگیرین
با داد میگم: رامبدددددد
که صدای خنده ی مامان و بابای رامبد بلند میشه و من از خجالت سرخ میشم
رامبد با یه لحن جدی نگام میکنه و میگه: مامانی من نظرم عوض شد زن نمیخوام
بعدش صداشو مثله زنا نازک میکنه و با عشوه میگه: زن هم اینقدر خشن..... ایش
بابای رامبد: رامبد ساکت شو... بذار یکم عروس گلمو ببینم...
رامبد: بابا هنوز عروستون نشده ها... قراره بشه... تا اون موقع یکم منو تحویل بگیرین... گناه دارم به خدا...
بابای رامبد با لبخند نگام میکنه و دستشو به سمتم دراز میکنه... به طرفش میرمو اونم منو تو آغوشش میگیره...
بابای رامبد: خوشحالم که پسرمو اینقدر خوشبخت میبینم
با خودم فکر میکنم اگه بفهمن این نامزدی الکیه حتما خیلی ناراحت میشن... ای کاش همه چیز واقعی بود... فقط و فقط سکوت میکنم و با مهربونی بهش زل میزنم...
در راه برگشت به خونه هستیم... باربد و رامبد سکوت کردن... منم به خیابونا نگاه میکنم... تا لحظه ی آخر مامان و بابای رامبد با عشق و لبخند به من و رامبد زل زده بودن... قراره بابای رامبد که من بابا صداش میکنم فردا مرخص بشه... من و رامبد هم فردا میریم خونه شون و باربد بابا رو میاره خونه... واقعا نمیفهمم چرا رامبد به پدر و مادرش دروغ گفت... میتونست بگه من واسش کار میکنم... اینجوری این همه دردسر درست نمیشد.... با صدای باربد به خودم میام
باربد: پیاده نمیشین؟ نکنه منتظر هستین درو براتون باز کنم؟
سرمو میچرخونم میبینم رامبد جلوی در خونه منتظرمه... یه خداحافظ زیر لبی میگمو به سمت رامبد میرم
رامبد درو باز میکنه و باهمدیگه به سمت سالن خونه میریم
رامبد: یاس بشین کارت دارم
میشینمو دستمو میذارم زیر چونه مو بهش زل میزنم
رامبد: میدونم یاس، میدونم خیلی اذیتت کردم... تو این مدت خیلی اذیت شدی... اما خودت هم میدونی همه تو رو نامزد من میدونند... نمیتونستم به خونوادم چیزه دیگه ای بگم... حاله بابامو که دیدی
-حرفتو قبول دارم ولی به آخرش فکر کردی... اگه خونوادت بفهمند اون موقع میخوای چیکار کنی؟
رامبد: میدونم... میدونم کارم اشتباه بود... اما خوب من که نمیدونستم اینجوری میشه... حالا یه مدت تحمل کن تا بعدش هم خدا بزرگه
-باشه، من که حرفی ندارم
رامبد: ممنون یاس... خیلی گلی... به خدا جبران میکنم... فقط یه چیزه دیگه... راستش بابا فکر میکنه منو تو بهم محرم هستیم
با داد میگم: چـــــــــــــی؟
رامبد: آروم باش یاس، آخه وقتی تو یه خونه زندگی میکنیم نمیتونستم بگم که با من نامحرمی
-ما که اتاقامون جداست؟ کاری به کار هم نداریم... از همه اینا گذشته تو که بهشون گفتی نامزدتم پس چه جوری الان میگی گفتم زنمی
رامبد با کلافگی میگه:اولا اینو من و تو میدونم بقیه که نمیدونند... نمیتونستم بگم من با نامزدم تو یه خونه زندگی میکنم ولی به هم محرم نیستیم... تو که از اتاق رفتی بیرون بابام ازم پرسید چه جوری تو یه خونه زندگی میکنید منم مجبور شدم بگم با یه صیغه چند ماهه بهم محرم شدیم
-خوب که چی؟؟ این همه دروغ گفتی اینم روش... مشکل کجاست؟؟
رامبد: راستش چه جوری بگم؟؟
یکم من من میکنه و میگه: ببین یاس مامان گفته حاله بابا زیاد خوب نیست... این روزا نباید کوچکترین استرسی بهش وارد بشه...
یکم سکوت میکنه
-خوب؟؟
رامبد: آخه چه جوری بگم... مامان گفته یه چند ماهی برم با اونا زندگی کنم...
-این که خیلی خوبه
رامبد: ولی وقتی تو نامزدم باشی تو هم باید باهام بیای
وقتی سکوتمو میبینه ادامه میده: و چون بهم محرم هستی صد در صد مامان یه اتاق بهمون میده
بهت زده بهش نگاه میکنمو میگم: رامبد تو مطمئنی حالت خوبه؟؟
رامبد: یاس میدونم شوکه شدی... میدونم زیاده روی کردم... ولی چاره ی دیگه ای برام نمونده... باور کن من کاری بهت ندارم... اون چند روزی هم که تو شمال باهم بودیم خودت دیدی که کاری بهت نداشتم... اصلا اگه دوست داشتی یه صیغه ی چند ماهه بینمون خونده بشه تا پیشه من معذب نباشی
-خوبه که فکر همه جا رو هم کردی
با شرمندگی نگام میکنه.... یه چیز میخوام بهش بگم ولی نمیدونم چه جوری بگم... میترسم ناراحت بشه
-رامبد؟
رامبد: هوم؟
-من حرفی ندارم... کمکت میکنم... اما تو یه چیزی رو فراموش کردی
رامبد: چی؟
-اعتیادت... فکر نمیکنی الان دیگه وقتش شده که ترک کنی... تو الان همه چیز داری... چرا داری خودتو و آیندتو تباه میکنی... شاید خونوادت در مورد اعتیادت بدونند ولی فکر نمیکنی اگه از نزدیک شاهد آب شدنت باشن داغون میشن... به قول خودت پدرت الان باید از هرگونه استرس و نگرانی به دور باشه
رامبد همونجور که با انگشتاش بازی میکنه میگه: نمیدونم... یعنی میدونم حق با توهه ولی نمیدونم میتونم یا نه... حس میکنم خیلی سخته
-اوهوم... ممکنه خیلی سخت باشه... ولی سختیش فقط برای یه مدت کوتاهه... بعدش خلاص میشی... واسه همیشه... فکر نمیکنی بهتر باشه با این خبر خونوادتو شاد کنی...
رامبد: یکم بهم فرصت ده
سری تکون میدمو هیچی نمیگم
رامبد: یاس کمکم میکنی؟؟
-مطمئن باش تو هر تصمیمی بگیری من بهش احترام میذارم... دوست ندارم چیزی رو بهت تحمیل کنم... میتونی رو کمک من حساب کنی... هر تصمیمی که بگیری باهات هستم... همونطور که تو همیشه باهام بودی
رامبد یه لبخند بهم میزنه و بعد با شرمندگی میگه: میشه یه مدت زن صیغه ای من بشی؟؟
یه نگاه بهش میندازم... سرشو میندازه پایین و میگه: آخه بابام خیلی به این مسائل اهمیت میده... اگه یه روز بفهمه بدجور از دستم دلخور میشه... در نهایت بعد از چند ماه میگم باهم تفاهم نداریمو نامزدی رو بهم میزنم
هیچی نمیگم از همین حالا هم میدونم جوابم چیه؟؟ من دوسش دارم... دیوونه وار عاشقشم... جوابم مثبته... از جوابم مطمئنم... حتی اگه دوستم نداشته باشه... حتی اگه همه اینا بازی باشه... بازم میخوام باهاش بمونم... بیخیال آینده... مهم الانه و بس..... حتی اگه قرار باشه یه روز زنش باشم بازم برام ارزشمنده... من همه لحظه های با اون بودن رو دوست دارم... یه لبخند میزنمو میگم: مسئله ای نیست... فقط به حرفام فکر کن
با مهربونی نگام میکنه و میگه: ازت ممنونم، فقط یکم بهم فرصت بده
داریم به سمت خونه پدری رامبد میریم... امروز صبح رفتیم محضر و من الان زن رامبدم... نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت... از یه جهت خوشحالم چون رامبد همه آرزوی من تو زندگیه و از یه طرف ناراحتم چون زندگیه ما فقط دو ماهه و بعد اون همه چیز تموم میشه...
-رامبد؟
با لبخند میگه: جانم؟
همه ی سعیمو میکنم خونسرد باشم... ولی تو دلم دارن قند آب میکنند
- میشه پس فردا از صبح برم پیشه ستاره
رامبد:چرا؟؟ مگه پیشه من بهت بد میگذره؟
-رامبدددددددددد
با خنده میگه: خوب بابا چرا میزنی؟... بعد جدی میشه و ادامه میده: یاس ما قبلا حرفامونو در این مورد زدیم وقتی گفتم نه یعنی نه... باهم میریم با هم برمیگردیم
-ستاره تنها دوست صمیمیه منه... نمیتونم دلشو بشکنم... اجازه بده برم... خواهش میکنم
رامبد با عصبانیت میگه: مثله اینکه دلت میخواد اصلا نری... داری مجبورم میکنی کاری بکنم که دلم نمیخواد... اصلا من پس فردا خیلی کار دارم وقت ندارم بیام عروسی... تو هم هیچ جا نمیری
خیلی از دستش ناراحتم... ستاره هم قهر کرده جواب تلفنامو نمیده...نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم... نه این راضی میشه نه اون... با ناراحتی رومو برمیگردونمو خیابونا رو نگاه میکنم... رامبد هم چیزی نمیگه... وقتی رسیدیم پیاده میشه... منم باهاش پیاده میشم
رامبد: تو این مدت باید تو اتاق سابق من باشیم... حالا هم اون اخماتو وا کن نمیخوام وقتی خونوادم اومدن به چیزی شک کنند
بعد به سمت ساختمون میره... آهی میکشمو پشت سرش راه میفتم... انگار متوجه شده خیلی ناراحتم... برمیگرده و میاد روبروم می ایسته و میگه: یاس آخه چرا به حرفم گوش نمیدی... خودت یه کاری میکنی عصبی بشم... من که نمیخوام ناراحتت کنم
-تو خیلی بهم سخت میگیری
بازومو میگیره و با خودش میکشه و همونجور که داره منو با خودش میبره میگه: من که یادم نمیاد بهت سخت گرفته باشم
با ناراحتی میگم: تو حتی اجازه نمیدی من تنهایی بیرون برم
رامبد: بده یه راننده خوشتیپ گیرت اومده؟
-حرف زدن با تو فایده ای نداره
سعی میکنم بازومو از دستاش دربیارم که اون محکمتر بازومو فشار میده...
رامبد: بیخودی تقلا نکن تا من نخوام نمیتونی از دست من آزاد بشی... اگه دختر خوبی باشی شاید بهت اجازه بدم از صبح بری پیش ستاره جونت
با خوشحالی میگم: واقعا؟
رامبد: اوهوم... اما باید به همه حرفام گوش کنی و هرچی میپرسم درست و حسابی جواب بدی... باشه؟؟
-باشه
رامبد: آفرین، حالا تندتر راه بیا... تا مامان و بابا نرسیدن باهات کار دارم
با تعجب نگاش میکنمو قدمامو تندتر میکنم
با قدهای بلند از پله ها بالا میره و منو هم با خودش میکشه... به نفس نفس میفتم
-یواشتر... نفسم دیگه بالا نمیاد...
یکم صبر میکنه تا من نفس تازه کنم... اینبار آهسته تر منو دنبال خودش میکشه... در یه اتاقو باز میکنه... اشاره میکنه بشینم... منم از خدا خواسته قبول میکنم... بعد با کنجکاوی به اطرافم نگاه میکنم
رامبد: یاس به من نگاه کن کارت دارم
به رامبد نگاه میکنم که میگه: ببین خانم خانما مسئولیت تو فعلا با منه واسه همین من باید حواسم به کارات باشه... پس بهتره با من لجبازی نکنی و به حرفام گوش کنی
وقتی میبینه گیج نگاش میکنم میگه: من نگرانتم... اگه میبینی سخت گیری میکنم چون دلم برات میسوزه... ببین یاس با این پسرایی که دوست میشی فقط آیندتو تباه میکنی... اینا همش وعده های سرخرمن میدن... ولی وقتی به هدفشون رسیدن راحت ولت میکنن... اگه میبینی نمیذارم تنها جایی بری واسه اینه که میترسم بخوای ........
این چرا چرت و پرت میگه... فکر کنم حالش بده... میپرم وسط حرفشو میگم:چی واسه خودت بلغور میکنی؟من دوست پسرم کجا بود... من یکیشو ندارم تازه تو جمع میبندی...
اداشو در میارمو میگم «با پسرایی که دوست میشی»
با عصبانیت میپره وسط حرفمو میگه: خوبه دو موردشو خودم دیدم... ببین یاس بهتره حواستو جمع کنی، من حوصله ی دردسر ندارم
بلند میشم تا از اتاق بیام بیرون که با دو تا دستاش بازوهامو میگیره و میگه: یاس من درکت میکنم تو توی اون روزا تنها بودی به یه نفر نیاز داشتی تا باهاش حرف بزنی.... هر کسی ممکنه اشتباه کنه... من میگم از حالا به بعد اشتباهتو تکرار نکن
- آخه وقتی من اشتباهی نکردم چرا باید بیخودی قبولش کنم
بازوهامو فشار میده و میگه: پس اون دو تا پسر چه نسبتی باهات داشتن
سعی میکنم خودمو از چنگال دستاش خارج کنم که بیشتر بازوهام فشار میده که باعث میشه با درد فریاد بزنم ولم کن لعنتی
رامبد: اگه بخوای همین طور به لجبازیت ادامه بدی بد میبینی یاس... بهتره مثله یه دختر خوب خودت زبون باز کنی... وگرنه من راه های زیادی بلدم که به حرفت بیارم
وقتی میبینه هیچی نمیگم بازوهامو ول میکنه... آخیش خلاص شدم... اما یهو از زمین کنده میشم منو بغل میکنه و میبره سمت تختش
-چیکار داری میکنی؟
هیچ جوابی بهم نمیده... خیلی آروم روسریمو از سرم باز میکنه و بعد شروع میکنه با آرومش دکمه های مانتومو باز کردن
- داری چه غلطی میکنی؟
بازم جوابمو نمیده... هلش میدم که یه میلیمترم از جاش تکون نمیخوره... دکمه های مانتومو باز کرده... زیرش فقط یه تاپ پوشیدم... میخواد مانتومو در بیاره... که دستشو کنار میزنم
- میگم داری چیکار میکنه ؟
رامبد: یعنی واضح نیست؟؟ دارم بهت آداب شوهرداری رو یاد بدم
-خفه شو لعنتی
با یه دست صورتمو میگیره و فشار میده و میگه: بهتره با زبون خوش به سوالام جواب بدی من فقط میخوام حقیقتو بدونم... اگه دختر خوبی باشی کاری بهت ندارم... انتخاب با خودته میگی یا به کارم ادامه بدم
اشکام درمیاد... میدونم تقلا فایده ای نداره... زورم بهش نمیرسه... همیشه با قلدری حرفشو به کرسی مینشونه... سرمو به نشونه ی اینکه میگم تکون میدم
رامبد: خوبه، اول از همه بگو ببینم تا حالا چند تا دوست پسر داشتی؟؟
با خشم نگاش میکنمو میگم من تا حالا دوست پسر نداشتم
رامبد: پس اون دو تا پسری که من دیدم چه نسبتی باهات داشتن
-نسبتی باهام نداشتن... همکلاسیم بودن... من و ستاره و مریم و زهرا و فرشاد و امیر و محسن اکثرا باهم درس میخوندیم... منم چون پروژه ها و تحقیقهای بچه ها رو درست میکردم ناخواسته شماره خیلیا رو داشتم
رامبد: چرا اون روز اون پسره تو رو رسوند خونه؟
- استاد از پروژه اش اشکال گرفته بود... رفتم براش درست کردم... اونم اصرار کرد منو برسونه... منم روم نشد بگم میخوام تنها برم...
رامبد: که این طور... این همکلاسیهات هم توی عروسی هستن
-نمیدونم... اگه شهرستان نباشن به احتمال زیاد ستاره دعوتشون میکنه
رامبد:خوبه... پس فردا خودم میرسونمت و خودمم میارمت... بهتره تا من میام از کناره ستاره جم نخوری... اگه بفهمم بهم دروغ گفتی پدرتو در میارم... بهتره لباساتو درست کنی بابا اینا حالاهاست که پیداشون....
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای ماشین باربد رو میشنوم.... سریع منو از تخت بلند میکنه و کمک میکنه لباسامو درست کنم بعد دستمو میگیره و با خودش میبره تو سالن.... مامان و بابا هم میرسن و من و رامبد رو بغل میکنند... بابا از وقتی اومده لبخند از لباش پاک نمیشه... مامان هم خیلی خوشحاله...
بابا: رامبد پدر و مادر یاس رو خبر کن زودتر بیان تا ما تاریخ عقد و عروسی رو از همین حالا روشن کنیم
با ناراحتی سرمو میندازم پایین...
بابا که متوجه ناراحتی من شده میگه چی شده گلم؟ من حرفه بدی زدم؟... باربد با یه پوزخند مسخره نگام میکنه... رامبد دستشو میندازه رو شونم و منو به خودش فشار میده
-نه بابا، راستش...
بابا: راستش چی گلم؟
رامبد: بابا پدر و مادر یاس فوت شدن
باربد با ناباوری و بابا و مامان با ناراحتی به من و رامبد نگاه میکنند... یه لبخند تلخ میزنمو یه قطره اشک از چشام سرازیر میشه... مامان بلند میشه میاد طرفم... منو محکم بغلم میکنه و با مهربونی میگه: عزیزم منم جای مادرت خودتو ناراحت نکن... هیچ کاره خدا بی حکمت نیست... غصه نخور گلم
باربد برای اولین بار منو مخاطب قرار میده و با یه مهربونی که اصلا ازش انتظار نمیره میگه: چند سالی میشه؟
-تقریبا 10 سالی میشه
همه به جز رامبد آه از نهادشون بلند میشه...
باربد: پس تو این مدت چه جوری زندگی میکردی؟؟
-یه مدت با خونواده ی عموم زندگی میکردم ولی مسائلی پیش اومد که مجبور شدم مستقل بشم...
باربد سری تکون میده و دیگه چیزی نمیگه... رامبد برای اینکه جو رو عوض کنه شروع میکنه به تعریف کردن خاطرات دانشجویی و باعث خنده همه میشه...دو روز از اومدن ما به خونه ی پدری رامبد میگذره... اتفاق خاصی نیفتاده... فقط رفتار باربد باهام ملایمتر شده.... حالا میفهمم که فقط نگران داداشش بود وگرنه با من خصومتی نداشت...باربد و رامبد الان با همدیگه کارخونه ها و شرکتها رو اداره میکنند... رامبد تو شرکت براش کاری پیش اومد و قرار شد باربد منو پیشه ستاره ببره...باربد منو یاس صدا میکنه... ولی من بهش میگم داداشی همیشه دلم میخواست یه داداش داشته باشم و اونو داداشی صدا کنم... اولین بار که اینو گفتم یه لبخند اومد رو لبش...
باربد: یاس آماده شو، دیرم شده رامبد زنگ زده گفته سریعتر خودمو برسونم
-الان میام فقط یه لحظه
سعی میکنم همه وسایلامو بردارم... خدا کنه چیزی جا نذاشته باشم
باربد: یاس کجایی پس؟
جلوش ظاهر میشمو میگم اومدم داداشی، بریم
با خنده میگه مطمئنی اینجوری میخوای بیای
سرمو با گیجی تکون میدمو میگم: آره خوب، مگه چمه؟؟
باربد خندشو قورت میده و میگه: به دکمه های مانتوت یه نگاه بنداز
با گیجی یه نگاه به دکمه هام میندازمو میگم: مگه.....
دهنم باز میمونه... دکمه ها رو بالا پایین بستم
باربد با صدای بلند میخنده و میگه برو مانتوت رو درست بپوش... امروز که دیگه دیرم شد... یه ساعت بیشتر و کمتر چیزی رو عوض نمیکنه
-وسایلامو میدم دستشو میگم پس داداشی تو اینا رو ببر تو ماشین منم زودی میام... سری به نشونه ی تاسف برام تکون میده و میگه: فقط سریعتر...
بعد همونجور که غرغر میکنه میره... منم میرم لباسامو درست میکنم و میرم تو ماشین میشینم... اونم حرکت میکنه منو برسونه آرایشگاه
باربد: رامبد گفته هر وقت کارت تموم شد زنگ بزنی بیاد دنبالت... یادت نره هااااااا
-نه... خیالت راحت... یادم میمونه
باربد: مثله اینکه خیلی ازش حساب میبری
میخندمو هیچی نمیگم... اونم میخنده و آهنگ یه دوسالی داره میشه رو میذاره... چشامو میبندمو با لذت به آهنگ گوش میدم:
گفتم عاشقت می مونم
رفتن و بهونه کردی
قسم ات دادم به جونم
گفتی می ری برمی گردی ...
یه روزی اومدی گفتی
می مونم با تو همیشه
یه روزم گذاشتی رفتی
یه دو سالی داره میشه ...
فکر نکن که یادگاریت
همین عکس توی قابه
یاد تو برام عزیزم
هر نفس خاطره سازه ...
از همون روزی که رفتی
دل من شده دیوووونه
دیگه بسه کم آوردم
کاش میشد برگردی خونه...
ماشینو نگه داشت... چشامو باز میکنم میبینم رسیدیم... ازش تشکر میکنم و اونم فقط یه سر تکون میده و میره... منم داخل آرایشگاه میرم