سلام...
از این به بعد سعی می کنم هر روز پست بزارم
______________________________________
زن عمو به طرف جمع رفت و با صدای بلندی که سعی در جمع کردن

حواس ها به خودش بود ,گفت:

- شام حاضره!

بعد رو به من و نازنین گفت:

- شما دوتا هم بیاین کمکم کنین!

من که از حرکاتش سر در نیاورده بودم, با گیجی از جام بلند شدم

و به طرف آشپز خونه حرکت کردم. بعد از کمک به زن عمو, به همراه

نازنین روی یکی از صندلی ها نشستم و نگاه بی میلم رو به غذاها

دوختم. اونقدر بی حوصله بودم که حتی نگاهی به ارسلان که روبروم

نشسته بود هم نکردم. فقط میتونستم صدای عشوه هایی که رزانا

براش میومد رو بشنوم ولی بی حوصله تر از اونی بودم که حسادت

کنم. انگار خودم هم قبول کرده بودم که کم آوردم.
با ضربه ای که به بازوم حورد به خودم اومدم و بیصدا به نازنین خیره

شدم.

نازنین:-سارینا چرا هیچی نمی خوری؟

با تعجب به بقیه که در حال خوردن بودند, خیره شدم و برای حفظ

ظاهر هم که شده بود کمی سالاد برداشتم و در جواب نگاه های

تعجب زده ی نازنین گفتم:

- میل ندارم.

خواستم چنگالی بردارم که ناخودآگاه نگاهم به غذای رزانا افتاد.

بشقابش پر بود ولی دست نخورده! انگار غذا خوردن بهانه ای بیشتر

نبود و اون میخواست پیش ارسلان جونش باشه! اینبار نتونستم

تحمل کنم چنگال رو توی دستم محکم فشردم. دختره ی بیشعور

انگار بویی از انسانیت نبرده بود!

با حرص چنگالم رو توی سالادم بردم و شروع به خوردن کردم. تمام

تعجبم از این بود که چرا دیگران متوجه ی این رفتار های ارسلان نمی

شن؟ فقط دو جواب داشت.

یا اینکه کمی .... بودند! و یا هم اونقدر خودشون مشکل داشتند که

مشکلات بقیه رو نمی دیدند! من هم هر دو گزینه رو مناسب

دونستم.

بعد از غذا هم به کمک زن عمو و نازنین وسایل رو جمع کردم و

مشغول شستن ظرف ها شدم.

چند ثانیه نگذشته بود که ارسلان وارد اشپز خونه شد.بعد از انجام

کارش که نمی دونم چی بود, وقتی که از اشپز خانه خارج میشد,

زن عمو صداش کرد. در حالی که راه رفته اش رو بر می گشت گفت:

- چیزی شده مامان؟

زن عمو:-ارسلان...عزیزم باهات کار مهمی دارم اگه میشه چند دقیقه

از وقتت رو بهم بدی!

بعد ادامه داد:

- من توی اتاق منتظرتم!