قراردادو ازم گرفت و یه نگاه اجمالی بهش انداخت و بعدم گذاشتش توی یه پوشه ای.

-من این قراردادو میبرم پیش وکیلم رسمیش میکنم.

سرمو تکون دادم.از جاش بلند شد.فرصت خوبی بود تا از پایین تا بالاشو برانداز کنم . هیکلشم خوب بود.فابریک نه از این تزریقیا.به خودم گفتم:((جمع کن چشای هیزتو از رو پسرای مردم.))و با یه لبخند جهت نگاهمو روی پیانوی گوشه ی هال تغییر دادم.

-نمیخوای پاشی بری؟

-کجا؟

-یه سر برو سر قبر من یه مدته تحت فشاره زیاد قبرم یه فاتحه بفرست برام د یالا دیگه…

همچین جدی گفت به زنده بودنش شک کردم.

-د پاشو برو بالا من چه میدونم یه غلطی هست واسه کردن دیگه……امروز جمعس ….

از جام بلند شدم.راست میگفت کارای زیادی واسه انجام دادن داشتم.

- خدا نکنه….

-چی؟؟؟؟

-خدا نکنه که بمیرم….(با صدای ارومتری گفت:حیفم….)

اعتماد به نفس….دستشو کرده بود لای موهاشو داشت فکر میکرد.شانه ای بالا انداختم و از پله ها رفتم بالا.واقعا که با وجوده اینهمه پله نباید بابته چاقی دوران کنکور نگران میشدم.البته همچین مانکنم نبودمااااا اما  اگه ازاین چاقتر میشدم دیگه ….به قول رییس دیگه دیگه….

باباز کردن در اتاق نور زننده ای چشممو اذیت کرد.اتاقم یه پنجره ی بزرگ که میتونم بگم تقریبا کل دیوار روبه روی درو پوشونده بود داشت.یه پنجره با پرده های سفیدی که گلای بنفش داشتنو البته کهنه بودن…سمت پنجره رفتم تا پرده رو بکشم.با دیدن منظره ی روبه روم که با ورودم به اتاق هرگز به اون دقت نکرده بودم جاخوردم.از توی این پنجره میشد کله باغ و البته ویلای فرعی و همون راه خوشگله رو دید.فوق العاده بود.با لبخندی توری زیر پرده رو کشیدمو دستامو به هم زدم.این اتاق نیاز به یه نظافت نه چندان اساسی داشت.قبل از تمیز کردن اتاق تصمیم گرفتم وسایلم رو بچینم تا دورم خلوت تر بشه.ساک لباس هامو باز کردم همینطور در کمد دیواریه اتاقو.با دیدن اونهمه لباس دخترونه ای که توی کاور و خیلی منظم اویزون شده بودن جاخوردم.کلی لباس کیف کفش .نمیدونم چرا اونقدر ذوق کرده بودم.لباسا به شدت قشنگ بودن.دلم میخواست همشونو امتحان کنم.اما جلوی خودمو گرفتم.خدای من اینجا خونه ی یه پسره؟؟؟؟؟؟با فکر انحرافی که به سرم زد یه جوری شدم.نکنه طرف…..بیخیال منحرف بازی شدم .اما برای جادان لباسام لازم بود که اون لباسارو برداشته بشن.علی رغم میل باطنی رفتم پایین تا تکلیفه این لباسارو خودش مشخص کنه.

هال و پذیرایی رو دید زدم اما هیچ کس نبود.با شنیدن صدا هایی از گوشه ی خونه به سمت اونجا رفتم.اینطور که معلوم بود طبقه ی پایین هم یه اتاق داشت.

صدای تنظیم اهنگ و اینجور چیزها میومد.صدای یه سازی که نمیشناختمش .نباید بیشتر از این پشت در اتاق میموندم.هم ممکن بود مچمو بگیره و هم اینکه کلی کار ریخته بود رو سرم.باید تست هم میزدم.گرچه یه مقدار مضطرب بودم اما بیخیال ترس و اینا شدمو در زدم.نزدیک یه دقیقه گذشت ولی نه صدای موزیک و ساز قطع شد و نه خبری از اقای پناهی.این بار محکم تر در زدم و لی بازم انگار نه انگار . صدای ساز دلنشین و مست کننده بود.یه لحظه از خودم بیخود شدم و گوش و دلمو سپردم به صدای ساز….اوج ارامش بود در عین مدرن بودن.سرمو این دفعه به در اتاق چسبوندم. هیچ کدوم از کارام دسته خودم نبود.صدای ساز از خود بیخودم کرده بود.چشماممو هم بسته بودم و کلا رفته بودم از فضا که یهو با باز شدن در تعادلمو از دست دادمو با یه جسم سفت برخورد کردم.تا به خودم بیام و از بغله اون جسم سفت درام دو جفت چشم به خون نشسته دیدم که هر کاری ازشون بر میومد.دوباره خودمو گم کزدمو دستپاچه شدم.

-اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟

چشماشو تنگ کرده بود و تهدید امیز حرف میزد

-من….راستش اقای پناهی…

صدای دادش از جا پروندم

-بهت میگم اینجا چه غلطی میکنی؟چرا فال گوش وایساده بودی؟؟

صدای دادش جسارتمو نمیدونم چرا دوباره بهم برگردوند.با لحن اروم و انگارنه انگاری گفتم:((حقیقیتش غرض از مزاحمت توی کمد اتاق من پر از لباس های مختلفه.بعد لباسای خودم توی کمد جا نمیشن…واسه این اومدم بپرسم با اون لباسا چی کار باید بکنم))

دوباره به حالت نورمال برگشت.چشماشو هم باز کرد.همینطوری خیلی چشاش درشت بود تنگش هم میکرد.قشنگ میتونستم حدس بزنم چه نوع شخصیتی داره.یه ادمی بود که فکر میکرد خییییلللللی شاخه ولی به نظر من موی زاءدم نبود شاخ که دیگه جای خود داره.معلوم بود شازدس.از بچگیش به هرکی هرچی گفته واسش فراهم بوده به خاطر همین از همه انتظار اطاعت داره.یه ادم که خودشو به شدت دوس داره و محل به هیچ احدی هم نمیده.در عین همه ی این صفات خشک جدی و بسیار هم مغرور بود.تقریبا مطمءن بودم همه ی حدسیاتم درستن اما…نمیدونستم قراره به زودی اکثریتش اشتباه از اب دران.

-اونوقت یه سوال فنی….واسه همین پشت در وایساده بودی دیگه بدون اینکه یه ندا هم بدی؟

صداش از تو فکر درم اورده بود.

-نه دوبار در زدم نشنیدین نمیتونستم بیام تو که فالگوش هم واینساده بودم….صدای سازش برام تازگی داشت…

خیلی رک وبی پرده و صادقانه همه چی رو بهش گفته بودم.تکیه اش رو از چاروب در برداشت و جلوتر از من راه افتاد.به نظرم اومد که باید دنبالش برم.همین کارو هم کردم.اروم و محکم از پله ها بالا رفت و هیچ مکثی هم نداشت.مثله من هم به هن و هن نیافتاده بود.اینجا بود که تفاوت های مرد و زن خودشونو نشون میدادناااااا.وارد اتاق شد و یه نگاه سریع و اجمالی به اتاق انداخت و بعد هم رفت سمت کمد.کمد بلندی بود.دوتا کمد کوچیک و به هم چسبیده هم بالاش بود.به سادگی دستشو دراز کردو در یکی از کمد های کوچیکو باز.یه کم با دستش توی کمد دنبال چیزی گشت . منم دست به سینه نگاهش میکردم.بالاخره در حالی که توی دستش یه وسیله بود رو کرد بهم و بسته را داد دستم.

-بگیر

-این چیه؟

-یه کمد دیواری تاشوه.بزرگم هست . فنر و اینا هم داره لباسای خودتو بذار این تو.با لباسای توی کمد هم کاری نداشته باش.کمد دیواری تاشو رو از دستش گرفتم و نگاهش کردم.بدون هیچ حرف اضافه ی دیگه سرشو انداخت و از اتاق رفت بیرون.احساس کردم وقتی داره میره چهرش درهمه.نمیدونم … شاید این لباسا براش مرورگر خاطراتی بوده. در هر صورت این چیزا به من هیچ ربطی نداشت.خداییش کمد تاشو چیز باحالی بود.توی بستش چندتا چوب برای نصب کردن قفسه هم گذاشته بودن.دلم چه قدر یه اهنگ لایت و اروم میخواست.بعد از شنیدن اون صدای ساز خیلی هوس اهنگ کرده بودم.گوشیمو از روی تخت برداشتم و یکی از اهنگای مازیار فلاحی رو گذاشتم که بخونه.اهنگا دونه دونه رد میشدن و من کارامو انجام میدادم.توی همه ی اون موزیکا انواع و اقسام ساز ها استفاده شده بود.اما هیچ کدوم مثل اون ساز نبودن.حس کنجکاویم به شدت بالا گرفته بود.کارام که تموم شد ساعت ۲ بود.بلافاصله بعد از تمیز کردن اتاق و سروسامون دادن بهش از اتاق بیرون رفتم.توی همون طبقه یه دسشویی و حموم هم بود.کلا هر طبقش برای خودش یه خونه ی مستقل بود.بعد از نماز یه کم گرسنم شده بود.اما مگه جرات داشتم برم پایین؟؟؟ناچار چندتا شکلات از توی کیفم دراوردم و یه جورایی سق زدم.بعد از اونم خودمو یه ۴ ساعتی با درس و تست و اضطراب زودرس کنکور مشغول کردم.ساعت۵\۶ دست از سر کتاب برداشتم.واقعا گرسنم بود و روی رفتن به پایینو هم نداشتمو یه جورایی میترسیدم.

تصمیم گرفتم برم بیرون یه چیزی بخورم.نزدیکیای باغش مغازه و رستوران و اینا بودن.خورسید غروب کرده بود و نور نارنجی دل انگیزش از پنجره وارد اتاق میشد.نورگیرش حرف نداشت.هوای لواسون مسلما از تهران سرد تر بود.یه مانتوی ضخیم ابی بایه ژاکت سفید روش با یه شلوار لی و یه شال ساده ی سفید.عقدکنون که قرار نبود برم همون ال استار لی رو هم گفتم میپوشم.خودمو توی اینه نگاه کردم و دست اخر کولمو هم انداختم پشتم و د برو که رفتی.

از پله ها که پایین اومدم داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بهش بگم نگم که با دیدنش روی کاناپه که تیپش تو خونه ای نبود و یه کلاه بزرگم گذاشته بود سرش منصرف شدم چون به نظرم خواب بود.داشتم اروم از در میرفتم بیرون که صدای دادش در جا میخکوبم کرد.

-کجاااا؟؟؟؟

-میرم…بیرون

-بهت که گفته بودم لش بازی رو تو این خونه نیاری دیگه؟؟؟

-اقای محترم دارم میرم یه چیزی بخرم بخورم.

از روی کاناپه خیلی سریع بلند شدو کلاهشو پرت کرد یه گوشه ی دیگه.دستی لای موهای پریشونش برد و بی هیچ حرفی رفت سمت جالباسی.دست کرد و از توی جیب شلوارش دوتا ۱۰ تومنی دراورد و داد بهم.

-نه…خودم پول دارم.

-کی خواست پول بده تو بریزی تو شکمت داری میری واسه منم یه ساندویچ و یه کولا بگیر.

بدجور ضایع شدم.با این حال پولو ازش گرفتم و یه جورایی دممو گذاشتم رو کولم  و رفتم تا بد تر از این تابلو نشده بودم.