رمان نقطه شروع 4
صبح سر وقت بیدار شدمو برای رفتن اماده شدم...بعضی وقتا صبحونه رو با بچه ها میخوردیم...وقتی رسیدم جلو در شرکت ماشین پویان رو دیدم...یهو کرم تلافی کردن اون کارش تو وجودم وول زد... یه ذره فکر کردم...رفتم سر خیابون از مغازه چندتا میخ خریدم و برگشتم...دور و برمو نگاه کردم...هیشکی نبود...خم شدم میخا رو به ردیف جلو هر چهار تا لاستیکاش چیدم...اخ که قیافش دیدنی بود وقتی ماشینشو روشن میکرد...از کار خودم خر کیف شده بودم چون میدونستم خیلی از پسرا رو ماشینشون حساسن خفن...
دوتا یکی پله ها رو بالا اومدمو تو اتاق کارم شیرجه زدم...چند تا پرونده بود که باید بایگانی میکردم،یه سری سفارش بود که باید درخواست میدادم و چندتا نامه واسه فکس...دستم راه افتاده بود در کمترین زمان همه کارارو با دقت انجام دادم...خداروشکر از کارم خیلی راضی بودم...باید یه اسفندی دود میکردم چشم نخورم...ته اعتماد به نفس بودم...میخواستم برم یه سری به سمیرا و مژده بزنم ولی پشیمون شدم...حوصله حرفای بعدشو نداشتم که بگن طرف محل کارو با پاتوق اشتباه گرفته...تقه ای به در خورد و مژده بلانسبت عین گاو اومد تو...
-سلام به رفیق بی مرام...خیر سرمون تو یه جا کار میکنیم ولی همو نمی بینیم...چیه مدیر شدی واسم طاقچه بالا میذاری....
همین جوری داشت میگفت و میرفت...پریدم تو حرفشو گفتم:
-هوی مژده سرتو انداختی پایین هی میگی واسه خودت...!راست میگی خودت مرام بذار وسط بیا پیشم!
-باشه بابا نزن!خب چه میکنی؟کارا چه طور پیش میره؟!
-بدک نیست...تو چی؟!
-منم مثل تو!میگذره دیگه...با همایون چی کار میکنی؟!
-هیچی هر شب میرم خونشون تنهایی باهم....نگاه شیطنت امیزی بهش انداختمو گفتم:اینجاشم بگم؟!بالای 18 ساله هااا!
زد تو سرمو گفت:خاک بر سرت که انقدر بیشعوری!
-خاک تو سر خودت!میخوای از این دفعه فوضولی نکن!بیشعوری هم از خودته!
به سمت در رفت و گفت:من برم دیگه...هرچی فحش بود بار ما کردی!
-اخی بمیرم واسه بی زبونی تو!خداحافظ...
-خداحافظ...
منم که کار نداشتم باید مگس بپرونم...گوشیمو ور داشتم و زنگ زدم مروا...بعد دوتا بوق جواب داد...
-سلام خواهری...
-سلام ابجی جون...خوبی مروا؟!
-اره مرسی...تو چه طوری؟!اوضاعت چه طوره؟!
-منم خوبم...بد نیست حوصلم سر رفته بود گفتم بهت یه زنگی بزنم!
-خوب کاری کردی!مرمر...
-چیه؟!
-امشب وقت داری یه دره باهات حرف بزنم؟!
-چی شده مروا؟!
سریع گفت:هیچی..چرا زود نگران میشی...بده میخوام با ابجیم یه ذره درد و دل کنم؟1
-نه چه بدی!باشه...پس فعلا...
-بای...
گوشیو قطع کردم...میخواست چی بگه بهم؟!...اه...از ندونستن و تو خماری موندن بدم میومد...باید تا شب صبر میکردم...
امروز زیاد خسته نبودم...وقتی اومدم حولمو ورداشتمو رفتم تو حموم تا یه دوش بگیرم...لباسامو در اوردمو چند دقیقه زیر اب گرم وایسادم...بهم ارامش میداد...نیم ساعت درحالیکه با حوله کوچیکی موهامو خشک میکردم و لباسامو پوشیده بودم اومدم رو مبل نشستم...اخیش...مامان اومد و با نگاهی به موهای خیس من گفت:
-مرمر بلند شو برو موهاتو خشک کن مریض میشی...تو هم که وقتی مریض شی زمین و زمانو به هم میدوزی...بلند شو مامان...
انقدر گفت که گفتم:
-باشه مامان...باشه...الان میرم...
و با غرغر تو اتاقم رفتم و سشوارو به برق زدم...انگشتمو تو گوشم کردم تا بادش نره توش...با اون یکی دستم موهامو زیرو رو میکردم تا همش خشک بشه...وقتی کارم تموم شد یه شونه بهش زدم و همه رو ریختم دورم...موهام بلند بود و مشکی،پوستمم سفید و چشمام طوسی...یه کم ارایش کردم که همیشه شامل خط چشم سرتاسری میشد...تو ایینه خودمو برانداز کردم...اهان!الان شدم یه دختر خوشگل...رفتم تو اشپزخونه پیش مامان..مروا هنوز از دانشگاه نیومده بود...
-مامان الان خوبه؟!
نگاهی بهمم انداخت و گفت:
-اره عزیز دلم...الان شدی دختر قشنگ خودم...ولی مرمر هیچ وقت اینجوری موهاتو دورت نریز...چشم میخوری مادر!
-اوه مامان!داری این همه تعریفو از من قزمیت میکنی؟!کی میره این همه راهو!
مامان لبشو گزید و گفت:
-یعنی چی مادر؟!خیلی هم دلت بخواد...به این خوشگلی!ایشالله بختتم مثل خودت خوشگل باشه!
-ایشالله!کاری داری کمکت کنم؟!
-نه فقط دوتا چایی بریز باهم بخوریم!
خودش رو صندلی نشست و من لیوانارو از کابینت در اوردمو دوتا چایی ریختم و گذاشتمشون رو میز و خودمم نشستم پیشش...
-مرمر کارا چه طور پیش میره؟توش موفقی عزیزم؟!اذیت نمیشی؟
یه قلپ از چاییمو خوردم:
-نه مامان خیلی خوبه..همه چیش...راضی ام!
-خب خداروشکر...نمیدونی چقدر واست دعا کردم تا یه کار خوب پیدا کنی!تو این دوره زمونه هرجایی نمیشه کار کرد...
-اره مامان...خب تو چه خبر؟!
-هیچی مادر...اهان یادم اومد فردا خونه مادربزرگت دعوتیم عموت اینا هم هستن...
با خشم نفسمو بیرون فوت کردمو گفتم:
-اه..من نمیام!اون عتیقه ها رو هیشکی نمیتونه تحمل کنه...حوصله نیش و کنایه ها و افادها شونو ندارم...
مامان میدونست راست میگم دیگه هیچی نگفت..نمیدونم چرا انقدر به من و مروا حسودی میکردن!
مامان بالاخره گفت:
-مرمر نمیشه نیای!دعوتمون کردن همه هم هستن...تو با مروا برید دور ازشون بشینید!
-حالا ببینم چی میشه مامان!میدونم دیگه...تا بریم شروع میکنن پرس و جو کردنو فوضولی!منم اعصاب ندارم یه چیزی بهشون میگما!
صدای در اومد و بابا و مروا باهم اومدن تو...پریدم بغل بابامو بوسیدمش:
-سلام بابایی...خسته نباشی!
-مرسی دخترم!سلام خانوم...
مامان جواب داد:سلام خسته نباشی...بشین برات یه چیزی بیارم بخوری!
بابا با مهربونی نگاهش کرد و گفت:
-پس من برم لباسامو عوض کنم!
مروا همون جا مانتوشو انداختو رفت سر یخچال...
-مامان کی شام میاری؟!دارم میمیرم از گشنگی...!
مامان که از جاش بلند میشد گفت:
-تا نیم ساعت دیگه!فعلا میوه بردار بخور لباساتم جمع کن!
-باشه مامان!
یه سیب برداشتو با وسایلش راهی اتاقش شد.منم دنبالش رفتم...
بعد از خوردن شامو شستن ظرفا و یکم نشستن پیش خانواده رفتم تو اتاق مروا...بر خلاف من که رنگای ارامش بخشی مثل بنفشو واسه اتاق خواب میپسندیدم اتاق اون قرمز مشکی بود...لبه ی تختش نشستمو منتظرش شدم تا بیاد ببینم راجب چی میخواد حرف بزنه.چند لحظه بعد در اتاق باز شد و مروا اومد تو...با دیدن من نفس راحتی کشید و نشست رو صندلی کامپیوترش...
-خب مروا...بگو...
نگام کرد:
-ا...چیو؟!
چپ چپ نگاش کردمو گفتم:
-گوشامو دراز دیدی؟!عصری پشت گوشی گفتی میخوای باهام حرف بزنی!
سرشو تکون دادو گفت:
-اهان فهمیدم...نگاهی به در کرد...نفس عمیقی کشید و اروم گفت:
-مرمر...یه...یه پسره اس تو کلاسمون...
-خب؟!
-حدسم نمیزنی چی میخوام بگم؟!
-عین ادم میگی دردت چیه یا من برم بخوابم؟!
-باشه باشه...این پسره چند وقته خیلی به من گیر میده...هی دور و برم میپلکه...چه میدونم هی یه جوری میخواد سر صحبتو باهام باز کنه...
-خب؟!
-مرض و خب!قصه ی هزار و یک شب که تعریف نمیکنم!
-خب جی بگم؟!داری جون میدی تا دو کلمه حرف بزنی!
-باز گفت خب!ولش کن...داشتم میگفتم...هیچی همینا دیگه...نمیدونم حالا چه منظوری داره...ولی تا الان محلش نذاشتم...
-خب خواهر من،یه بار بذار باهات حرف بزنه ببین چی میخواد!بی محلی که فایده نداره!بعدشم همش میخوای حدس بزنی چه منظوری داره بدتر گیج میشی!نمی گم خیلی هم باهاش جور شو ولی بهش اجازه بده تا حرفشو بزنه...،بعد نگران شو که چی کار کنی!
-نظر تو اینه؟!
-اره خب!نمیشه که راجب دیگران ندونسته قضاوت کنی!به مامان چیزی گفتی؟!
یه جوری نگام کرد و گفت:
-نه!تو هم بهش چیزی نگو..تا ببینم چی میشه!
بلند شدم:
-اره خواهری!اصلا هم نگران نباش!من هستم!
پرید گونمو بوسید و گفت:
-ابجی جونم یه دونه ای!
لبخندی زدمو گفتم:
-باشه حالا انقد پاچه خواری نکن!الانم بگیر بخواب که فردا راز این پسره رو کفش کنی!
با خنده گفت:
-رازشو چی کار کنم؟!
یهو یادم افتاد چی گفتم:
-ینی کشف کنی!شب به خیر!
-شب بخیر!
سلانه سلانه به سمت اتاقم راه افتادم...یه جورایی حدس میزدم ماجرا از چه قراره ولی فعلا تا جیزی معلوم نشده بود نمی خواستم چیزی بگم...
رو تختم که دراز کشیدم یاد مهمونی عذاب اور فردا شب افتادم...نباید جلوشون کم میاوردم..دیگه تحمل هیچ حرفشونو نداشتم...
-اه...لعنتی!
نق نقی کردمو دکمه های مانتومو که جابجا بسته بودم باز کردم و درستشون کردم...همش به خاطر این مهمونی!هرچی که پوشیده بودم مشکی بود به جز مانتوم که ابی کاربنی بود...یه بلوز به همون رنگ هم زیر مانتوم پوشیده بودم واسه اونجا که مانتومو در میارم...با حرص کرم پودرمو برداشتمو شروع کردم به ارایش کردن...خط چشم معروف خودم با یه رژلب صورتی روشن...داشتم ریمل میزدم که مروا اومد تو اتاق...
-به تو یاد ندادن در بزنی؟!فکر کنم موقع تقسیم شعور و ادب تو جا موندی!
عصبی نگام کرد و گفت:
-مرمر،جون سگ بابات سر به سرم نذار!اعصابم خرده شدید...
به کارم ادامه دادمو گفتم:
-سگ بابای من سگ بابای تو هم هست!حالا چرا اعصابت خط خطیه؟!
-د اخه تو نمیدونی؟!الان باید بریم اونجا سه تا تازه به دوران رسیده رو ببینیم!خیلی خوشت میاد؟!
منم اتیشی دنبالشو گرفتم و گفتم:
-حق داری!به خدا اگه به خاطر حرمت و علاقه ای که به مامانی و اقاجون دارم نبود پامو نمیذاشتم اونجا!
کلافه رو تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت...یه نگاه به تیپش کردم...مانتوی سبز با شلوار و کیف و کفش مشکی...یه تیکه از موهای مشکی و حالت دارش بیرون از شالش ریخته بود...مروا خیلی شبیه من بود..به جز چشماش که قهوه ای تیره بود و به مامانم رفته بود و پوستش هم یه کم گندمی بود...کلافه به نظر میرسید...
-مروا چی شد؟!همون پسره رو میگم!
-هیچی!امروز دوباره عین سیریش اومد پیشم،منم گفتم بفرمایید امرتون؟!...اونم یه سری تعریف ازم کرد بعد گفت که میخواد بیاد پیشم بشینه تا چیزایی که توش اشکال داره رو یاد بگیره!
یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:
-به به!تو چی گفتی؟!
-منم خیلی جدی بهش گفتم استاد هست میتونید ازش بپرسید!پسره ی پررو...!
-بنده خدا چی کار کرده مگه؟!ولی خوب جوابشو دادی!
-اره،همه چیم اراسته..این یکی کمه فقط!
-حالا چه جوری هست؟!
-مروا...مرمر...بیاید بریم دیر میشه!صدای مامان بود که از دم در میومد...
مروا بلند شد و درحالیکه بیرون میرفت گفت:
-بیا بریم،بعدا بهت میگم!
منم به دنبالش راه افتادم و از اتاق خارج شدم..