رمان بهار زندگی6
حالا زندگی من هم شده بود حکایت ماشینی که توی سرازیری ، بی وقفه و با شتاب داشت پیش می رفت . در حالیکه هیچ کاری از دستم بر نمی اومد جز اینکه با وحشت و ترس بشینم توی ماشین سرنوشتم و چشم بدوزم ببینم بالاخره این بدبیاری ها و بدبختی هام کی می خوان تموم شن .
دو سه روز بود هر چی زنگ می زدم به بابا و مامان نمی تونستم پیداشون کنم . یا کسی خونه نبود یا اگه خواهر شکیبا گوشی رو برمیداشت می گفت خونه نیستن . هر بار هم یه بهانه می آورد . روزهای اول باور می کردم اما بعد از چند روز دلشوره و نگرانی افتاد تو جونم .
بهناز مدام می خواست منو دلداری بده که چیزی نیست اما میدونم خودش هم شک کرده بود و به خاطر من چیزی نمی گفت . به جز شماره خونه خواهر شکیبا هیچ شماره تماس و آدرسی ازشون نداشتم و به عقلم نمی رسید چطور می تونم خبری ازشون بگیرم . کم کم این مساله داشت منو دیوونه می کرد و شبها کابوس می دیدم . خواب می دیدم با بابا و مامان داریم راه می ریم . اولش مثلا توی خیابون بودیم یا توی پارک یا هر جای عادی دیگه ولی یهو چشم باز می کردم و می دیدم تنها توی یه دشت بی آب و علفم یا یه جاده بی انتها و بابا و مامان هر دو لحظه به لحظه ازم دور می شن . می خوام فریاد بزنم نمی تونم می خوام بدوم و بهشون برسم اما انگار پاهامم قفل شده و نم یتونم از جام تکون بخورم ؛ اونها هم بی توجه به من دارن ازم دور می شن هر شب به شکلی متفاوت این کابوس رو می دیدم و حس بسیار بدی روی روانم گذاشته بود . جوری که توی بیداری هم این حس بد رو داشتم؛ انگار عزیزترین آدمهای زندگیم رو یکباره گم کرده باشم .
بالاخره تصمیم گرفتم با شکیبا صحبت کنم . چاره ای نداشتم و اون تنها سر نخ من بود . اتفاقا اون روز دیر اومد سر کار . به محض اینکه وارد شد از جام پریدم و سلام کردم . کاری که اون اواخر به هیچ وجه ازم سر نمی زد ! اما شکیبا بی توجه به من داشت می رفت سمت اتاقش که صداش کردم :
- آقای شکیبا
در آستانه در اتاقش برگشت و نگاهم کرد :
- می تونم یه چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟
سرش رو به نشونه تایید تکون داد و خودش کناری ایستاد و با دستش اشاره کرد وارد اتاقش بشم . بعد از من وارد شد و در رو پشت سرش بست . در حالیکه به سمت میز کارش می رفت گفت :
- بشین .
اضطراب داشتم و می خواستم زودتر حرفام رو بزنم .
- مرسی می خوام برم . آقای شکیبا ؟
کیفش رو روی میز گذاشت و برگشت و منتظر بهم چشم دوخت . دستهامو در هم قفل کردمو و لبمو تر کردم . نمی دونم چرا اینقدر حرف زدن باهاش برام سخت بود . شاید برای اینکه هیچ وقت مثل دو تا آدم با هم حرف نزده بودیم !
- آقای شکیبا می خواستم بدونم شما از بابا و مامانم خبر ندارید ؟ چند روزه هر چی زنگ می زنم نمیتونم پیداشون کنم. راستش دلم شور می زنه . می ترسم اتفاقی براشون افتاده باشه.
و چشمهای نگرانم رو دوختم بهش . چند لحظه بی هیچ حرفی زل زد بهم و بعد در حالیکه چنگی به موهاش می زد رفت کنار پنجره ایستاد . قلبم با این حرکتش از کار افتاد . معمولا وقتی مساله ای کلافه اش می کنه اینطور به موهاش چنگ می زنه . اما زبانم بند اومده بود و نمی تونستم حرفی بزنم .
- با کارین حرف نزدی ؟
نمی فهمیدم چی می گه . قلبم گواهی بد می داد .مغزم داشت داغ می کرد و ضربان قلبم هم به تبعش بالا رفته بود.
- کارین دیگه کیه ؟
میدونستم چهره ام از ناراحتی و هیجان به سرخی زده . چند قدم رفتم جلو . با صدایی که شبیه ناله بود گفتم :
- چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ تو رو خدا به من بگید . من ...
احساس می کردم نفسم بالا نمی آد . برای اولین بار . برای اولین بار بود میدیدم نگاه شکیبا رنگ مهربانی و ملایمت به خودش گرفته . و این حالمو بدتر می کرد .
می خواست حرفی بزنه اما نمی تونست . داشت این پا و اون پا می کرد . از رفتارش مشخص بود . تا وقتی به حرف اومد می تونم بگم مردم و زنده شدم :
- چند وقتیه حال پدرت دوباره نامساعد شده و بیمارستان بستریش کردن . به هر حال اتفاق غیر منتظره ای نبوده . ضمن اینکه دکترها گفتن بعد از عمل پیوند این اتفاق ممکنه بیافته و بدن پیوند رو پس بزنه . اگه تا حالا نتونستی باهاشون صحبت کنی به خاطر این بوده که مامانت هم این مدت همراه بابات توی بیمارستان مونده .
زبانم در دهان نمی چرخید :
- یعنی چی ؟ یعنی چی بدن پیوند رو پس زده ؟
- به اعصابت مسلط باش خواهش می کنم
با این حرف جری شدم و با صدای بلندی گفتم :
- می گم یعنی چی ؟
فکش منقبض شد و هیچ نگفت . دیگه کنترلی روی اعمال و رفتارم نداشتم . حس می کردم دنیا داره دور سرم می چرخه . بابام اونور دنیا داشت از دست می رفت و من این ور دنیا دستم از همه جا کوتاه بود . می خواستم خودمو بکشم و از شر این دنیای نکبتی راحت شم .
- یعنی بابام داره می میره ؟ آره ؟
باز هم سکوت و این به نشانه تایید بود .. خدایا بابام داره می میره ؟ شاید هم مرده و به من نمی گه . آره آره وگرنه شکیبا این همه مهربان نمی شد . نفسم بالا نمی اومد . از درد و نفس تنگی دستمو گذاشتم روی قفسه سینه امو و روی دو زانو افتادم روی زمین . مدتها بود دچار این حالت نشده بودم . یادمه یکی دو بار زمان مدرسه این اتفاق برام افتاده بود . دکتر گفته بود یه اختلال تنفسی مزمن که مواقع هیجان ممکنه مشکل زا بشه . مامان همیشه می گفت یه اسپری تو کیفم داشته باشم . اما خوب اسپری ها اینقدر بلا استفاده می موند که همیشه تاریخ مصرفشون می گذشت . چون به ندرت دچار این حالت می شدم . همینکه روی زمین افتادم ، شکیبا به سرعت دوید و کنارم روی زمین زانو زد .
- چی شده ؟ چرا اینطوری شدی ؟
نمی تونستم حرف بزنم . صدای نامنظم نفسهای خش دارم، رنگ ترسی عمیق رو به چهره سرد و بی روح شکیبا نشونده بود . حتما می ترسید با خبری که بهم داده از دنیا برم . وقتی دوباره حرفی نزدم و چشمهامو بستم . بازو هامو گرفت و محکم تکونم داد :
- به من نگاه کن ببینم . دِ یه حرفی بزن بدونم باید چه غلطی بکنم .
چشمهامو باز کردم .
- نفسم .. نمی تونم نفس بکشم
با این حرف به سرعت از جاش پرید و در اتاق رو باز کرد و با فریاد شکوهی رو صدا زد . بعد اومد کنارمو و بازومو گرفت و بلندم کرد.
- پاشو پاشو باید بریم بیمارستان .بجنب
حتی تو اون لحظه هم دست از خشونت بر نمی داشت . دلم سوخت . خیلی هم سوخت . فقط یه لحظه مهربان بود . بعد دوباره همون شکیبای خشن و بدخلاق شده بود. حتی حالا که نفسهای لعنتیم برای همیشه منو ول نمیکردن تا راحت بشم .
به آنی توی اتاق شلوغ شد . شکیبا عصبانی شده بود و سر همه داد کشید :
- چه خبره . همه برید توی اتاقاتون ببینم . شهرام بپر ماشینو آماده کن ببریمش بیمارستان. می گه نفسش بالا نمی آد . بدو
شهرام به سرعت اتاق رو ترک کرد . کارمندها هم داشتن پراکنده می شدن . شکیبا به یکی از خانومها گفت که همراهمون بیاد بیمارستان شاید نیاز شه . همون لحظه آقای قاسمی که رفته بود دوباره وارد اتاق شد . یه اسپری دستش بود . اومد کنارمو و گفت :
- دخترم دهنتو باز کن . اسپری رو زدم محکم نفس بکش . چند بار تکرار می کنم .خوب ؟ هیچ کاری نداره
شکیبا یه لحظه مانع شد :
- این چیه آقای قاسمی ؟ می ترسم حالشو بدتر کنه . بذارید ببریمش بیمارستان .
قاسمی گفت :
- نگران نباشید . اسپری خودمه . تنفسش ضرری نداره . به هر صورت بهتر نشد می بریمش . اما مطمئنم اینو استفاده کنه بهتر می شه .
با دستورالعمل قاسمی از اسپری استفاده کردم . بعد با کمک یکی از خانمها روی مبلهای اتاق شکیبا دراز کشیدم . بعد از چند دقیقه حالم بهتر شده بود . شکیبا و قاسمی بالای سرم ایستاده بودن :
- چطوری ؟
شکیبا بود . با بی حالی سرمو تکون دادم که یعنی بهترم . قاسمی خطاب به شکیبا گفت :
- گفتم که بهتر می شه . من خودم مدتیه دارم از اینها استفاده می کنم . به خاطر آلودگی هوا مشکل تنفسی ام حاد شده . مواقعی هم که فشار عصبی ام زیاد می شه و تنفسم سخت می شه بیتشر استفاده می کنم .
شکیبا با بی حالی روی مبل روبرویی افتاد و سرش رو بین دستهاش گرفت .حتما داشت تو دلش به من فحش میداد . با پرسش قاسمی بهش نگاه کردم:
- ببینم اولین باره دچاره این حالت شدی ؟
با این سئوال شکیبا هم سرشو بالا آورد و به من چشم دوخت .
- نه قبلا هم یکی دوبار اینطوری شده بودم . ولی مال خیلی وقت پیش بود .
صدای تلفن همراه شکیبا بلند شد . برخاست که به تلفنش جواب بده .از صحبتهاش معلوم بود مخاطبش شکوهیه که پایین توی ماشین منتظر ما نشسته . شکیبا ازش خواست که فعلا بیاد بالا . قاسمی که اتاق رو ترک کرد بلند شدم نشستم . تازه مغزم داشت کار می کرد و حرفها و اتفاقات رو تحلیل می کرد . همزمان شکوهی هم وارد اتاق شد :
- چطور شد پس ؟ نمی ریم بیمارستان ؟حالتون خوبه خانم معتمد ؟
شکیبا باز رفته بود کنار پنجره . حالا خوبه منظره کوهی دشتی دریایی چیزی نداره بگم محوش می شه .
- مرسی . ببخشید آقای شکوهی باعث زحمت شما هم شدم .
- نه این چه حرفیه . بازم اگه می بینید نیازه همین الان پاشید بریم بیمارستان .
- نه ممنونم حالم خوبه .
اومد روبروم نشست .
- چرا اینطوری شدید ؟ اتفاقی افتاده ؟
و همزمان به شکیبا نگاه کرد . حدس می زد با هم دعوا کردیم که من دچار این حالت شدم .
- نه .. هیچی
تازه یکی یکی کلمات شکیبا رو تو ذهنم داشتم حلاجی می کردم . پس بابا دوباره حالش بد شده . بدنش پیوند رو پس زده . حالا چی می شه ؟ جمله آخر رو بلند گفته بودم . شکیبا نگاهم کرد .ادامه دادم :
- یعنی برمی گردن ایران ؟
- فعلا نه. باید یه مدت صبر کنن دوباره عمل پیوند رو انجام بدن .
بالاخره اشکم سرازیر شد . حتی بدون اینکه قبلش بغض کرده باشم .
- من می خوام برم ببینمشون .
بدون اینکه سرم رو بالا ببرم نگاههای متعجب هر دو نفرشون رو روی خودم حس میکردم . سرم رو بردم بالا و با چشمهایی گریان و لحنی که شبیه التماس بود به شکیبا گفتم :
- آقای شکیبا . تو رو خدا کمکم کنید برم ببینمشون . دارم دیوونه می شم . تو رو خدا . هر کار بگید می کنم . قبل از رفتنم یا حتی وقتی برگشتم هر کاری بخواید براتون انجام می دم . تا هر وقت بخواید بدون حقوق براتون کار می کنم . اصلا هر چی شما بگید . فقط کمکم کنید برم ببینمشون . دلم براشون تنگ شده . نگرانم . خیلی نگران . می ترسم دیگه نتونم بابا رو ...
گریه امونم نداد حرفمو ادامه بدم . مدتی گذشت . فقط صدای گریه های من بود که سکوت اتاق رو می شکست . صدای عصبی شکیبا رو شنیدم :
- بسه دیگه . چقدر گریه می کنی ؟
با سماجت گفتم :
- کمکم می کنید برم انگلیس ؟
با قاطعیت گفت :
- نه .
- آقای شکیبا من ..
کلافه اش کرده بودم .
- تمومش کن . محاله بتونی بری .
- چرا ؟ چرا نه ؟ چرا نمی تونم برم ؟
دوباره خشن شده بود :
- چطوری ؟ هان ؟ به یه دختر مجرد با شرایط تو که هدفش از مسافرت ، تحصیل تفریح نیست ، ویزا نمی دن . اگه بخوای برای دیدن پدر مریضت هم بری چون مادرت همراهشه باز به تو ویزا نمیدن .
- خوب توریستی اقدام می کنم . اگه شما فقط وامم رو بدید خودم بقیه کارها رو انجام میدم . با تور می رم اصلا .
دستاهاشو گذاشت روی میز و تنه اش رو خم کرد .
- به کم فکر کن بعد حرف بزن . فکر کردی پاشی بری سفارت بگی من توریستی می خوام برم بهت ویزا می دن ؟ باید حساب پر پول داشته باشی با حداقل 6 ماه گردش مالی خوب . با یه سند خونه زمین یا حداقل ماشین ؟ با کلی پول نقد برای سفرت . اینها رو می خوای چه کار کنی ؟ تازه با داشتن همه اینها معلوم نیست بازم بهت ویزا بدن . کلا احتمالش کمه . چون خیلی ها مثل تو دلشون می خواد برن و دیگه برنگردن .
- اما من می خوام برگردم . من که نمیخوام بمونم
پوزخند زد :
- اونها که اینو نمی دونن . دارم می گم حتی اگه سند خونه و ماشین هم ببری بازم نمی تونی مطمئنشون کنی که بر می گردی . اصلا فکرشم نکن . من شماره بیمارستان رو از خواهرم می گیرم تا بتونی فعلا با مامان و بابات صحبت کنی . تا وقتی مرخص بشن .
شکوهی سعی داشت پادرمیانی کنه :
- خانم معتمد باور کنید مساله مهمی نبوده که شما اینقدر به هم ریختید . پدر و مادرتون هم دقیقا به همین دلیل به شما اطلاع ندادن که نگران نشید . اصلا من به شما قول میدم اگه خبر مهمی شد و خدای نکرده اتفاقی افتاد خبرتون کنم و اگه نیاز شد خودم کارهای رفتنتون رو انجام می دم . چطوره ؟ اما من مطئنم کار به اونجاها نمی رسه . انشالا عمل بعدی رو پدرتون با موفقیت پشت سر می گذاره و یه مدت بعدش هم برمیگردن ایران .
در میان گریه با لحن بامزه ای که خودم حواسم نبود ، گفتم :
- دارید بچه گول می زنید ؟
هر دوشون خنده شون گرفته بود . یه نگاه به هم انداختن و سعی کردن لبخندشون رو از من پنهان کنن . بعد شکیبا در حالیکه اخمی تصنعی به چهره اش نشوند گفت :
- دو ساعته اینجا نشستم داریم حرفهای بیهوده می زنیم . کافیه دیگه . من خیلی کار دارم . شما هم خانم معتمد برگردید سرکارتون و منو بیشتر از این کلافه نکنید .شهرام تو هم بمون برای جلسه بعد از ظهر امروز کارت دارم . فکر کنم خودت باید تنها بری .
از جا برخاستم :
- پس حداقل وامم رو بدید . مگه قرار نبود بیام اینجا کار کنم به خاطر وام ؟
این بار دیگه واقعا عصبانی شده بود :
- وقتی می گم کافیه یعنی بحث رو بیشتر از این کشش نده . یعنی دیگه تمومش کن . یعنی دیگه نمی خوام حرف اضاقه ای بشنوم . یعنی در این مورد به اندازه کافی بحث کردیم و به نتیجه رسیدیم . روشنه ؟
شکوهی سرزنش بار گفت :
- کسرا ...
شکیبا سریع چهره اش رو به سمت اون برگردوند و گلایه آمیز گفت :
- بابا دیوونه ام کرده شهرام . من بدم می آد مدام با یکی کلنجار برم سر هر مساله ای . بگم این خوبه بگه نه اون خوبه . بگم این کار رو نکن بره دقیقا اون رو بکنه . بگم این کار رو بکن از لج اون کار رو نکنه . دقیقا مشکلی که دو ماهه با این خانم دارم .
بعد از کمی مکث انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت :
- البته خیلی بیشتر از دو ماهه .
شکوهی خجالت زده نگاهی به من انداخت زیر لبی خطالب به شکیبا گفت :
- کوتاه بیا
حرصم گرفت . گریه و ناراحتیم فراموشم شد . این شکیبا خوب بلده ذهن آدم رو پرت کنه از وضعیتی که داره . البته خیلی بده که این کار رو با بالا بردن آمپر آدمها انجام میده . یه جورایی از چاله به چاه افتادنه .
شکیبا کلافه سری تکون داد و به جانب دیگه ای نگاه کرد . حالا من عصبانی شده بودم . بدم اومده بود که به من می گه ازت بدم می آد . ته حرفش همین معنی رو میداد دیگه .
- به درک که بدتون می آد . می خواستید منو اینجا نیارید سرکار آقای مهندس !
شکوهی بیچاره حسابی گیر افتاده بود بین ما :
- خانم معتمد خواهش می کنم .
به جانب شکوهی برگشتم :
- چیه آقای شکوهی ؟ انتظار دارید هر کی از راه رسید هر چی بارم کرد بایستم بر و بر نگاش کنم و جواب ندم ؟ شرمنده تحمل بی جواب گذاشتن توهین و تحقیرها رو ندارم . از جانب هر کی می خواد باشه .
شکیبا دوباره از کوره در رفته بود . یه دستش رو گذاشت رو کمرش .چشمهاشو ریز کرد و با لحن تهدید آمیزی گفت :
- حالا دیگه من هر کی شدم که از راه می رسه ؟
صاف تو چشماش زل زدم و برای اینکه کم نیارم با پررویی گفتم :
- پس نه ! از بیراه می رسه ؟
یه لحظه از حرف نامربوطی که زدم می خواست خنده ام بگیره که جلوی خودمو گرفتم . آخه شکیبا حسابی خشمگین شده بود . نمی دونم چرا ؟ حرفم که اونقدرها بد نبود . برق خطرناکی تو چشماش درخشید . یه لحظه ترسیدم . حتم دارم بد جور تلافی می کنه . مثل همون موقع که منو وادار کرد بیام اینجا زیر دستش کار کنم .
با لحنی که سعی می کرد آروم باشه گفت :
- چنان هر کی از راه رسیدنی نشونت بدم .
و بعد از کمی مکث ادامه داد :
- بفرمایید سر کارتون .
ای خدا کمک کن راهی پیدا شه بتونم برم انگلیس برای دیدن بابا و مامان . من باید برم انگلیس . هر طور شده می رم !
حال بابا از اونچه فکر می کردم بدتر بود . اینو از صدای
مامان تشخیص میدادم . و اینکه حتی نتونسته بودم با بابام دو کلمه حرف بزنم .
همین امر منو مصمم می کرد که برای رفتن اقدام کنم . به اینکه چطوری باید
اقدام کنم و ویزا بگیرم اصلا فکر نمی کردم و تنها رفتن برام مهم بود .
معتقد بودم بالاخره یه راهی جور می شه . فقط اگه این شکیبا وامم رو میداد .
لعنتی !
بدبختی این دو سه روز ، بعد از
اون جریان ، یه جورایی با هم قهر کرده بودیم .برای همین واسم سخت بود
دوباره برم بهش رو بندازم . از طرفی تاخیر اصلا جایز نبود . می خواستم برم
با یه تور صحبت کنم شرایطشون رو بپرسم . بالاخره باید راهی باشه برای ویزا
گرفتن . ضمن اینکه من راه دیگه ای نداشتم . باید اقدام می کردم یا ویزا
میدادن یا نمی دادن . حداقل اونطوری دلم بیشتر آروم می گرفت . اگر ویزا نمی
دادن اونوقت فکر دیگه ای می کنم . به هر حال توی اون شرایط واقعا نمی
تونستم بشینم و دست روی دست بذارم . حس می کردم باید تلاش کنم .
صبح
وقتی می خواستم برم شرکت یادم افتاد که مقنعه ام دیروز کثیف شده و یادم
رفته بشورمش . از شانس بدم تمام روسری ها و شالهایی که داشتم خیلی رنگشون
باز بود و دوست نداشتم تو محیط شرکت سرم کنم . اگر چه یکی دو تا از خانمها
همیشه شال و روسری سر می کردن اما خوب مال اونها هم متناسب با محیط شرکت
بود . آخر سر ناچار شدم به روسری های بهناز دستبرد بزنم . دو سه تا روسری
داشت که رنگشون تیره بود و می شد سر کار پوشید . اما یکیشون چشمم رو گرفت .
یه روسری مشکی با طرح برگهای ریز سبز که رنگ سبزشون خیلی با چشمام همخانی
داشت . وقتی خودمو تو آینه دیدم ذوق کردم و دستم رفت سمت سایه چشم و از رنگ
سبزش یه کوچولو پشت چشام رو سایه زدم . با اینکه خیلی کم بود اما کلی به
چشمام جلوه داد . نه به اینکه بعضی روزها سهم چهره ام از آرایش فقط و فقط
یه ریمل ساده بود و نه اینکه بعضی روزها مثل امروز به هر جزئی از صورتم یه
صفایی می دادم . البته خیلی از این کار بدم می اومد . دوست داشتم همیشه یه
جور آرایش کنم تا چهره ام مدام برای همکارا متفاوت نباشه ؛ اما خوب بعضی
وقتها واقعا رو مود نبودم و حتی کرم مرطوب کننده دستم رو هم به زور می زدم
چه برسه به آرایش . ولی امروز این روسریه منو سر ذوق آورد . با اینکه اولش
کلی به خاطر نداشتن مقنعه پکر شدم اما وقتی از در خونه بیرون زدم ، کلی
سرحال بودم .
فکر کردم حالا که حالم خوبه
بهتره همین امروز با شکیبا در مورد وام صحبت کنم و کلک قضیه رو بکنم . بهش
می گم برای رهن خونه وام می خوام . اگه نداد زنگ می زنم به مامان شکایتش رو
می کنم . از اولش هم قرار بود برای وام برم شرکتش .
بعد از رسیدنم به شرکت اولین کسی که منو دید خانم بختیاری بود که تا از در شرکت وارد شد و چشمش به من افتاد ؛ گفت : -
وای خانم معتمد چقدر خوشگل شدی امروز . البته بودی ها . اما این
روسریه خیلی بهت می آد خصوصا با سایه چشمی که زدی چشمهات ماشالا خیلی ناز
شده . خودم فکر نمی کردم اینقدر تغییر کرده
باشم اما با شنیدن این جمله پریدم تو روشویی تا ببینم واقعا به همون اندازه
تغییرم مشهوده یا نه . سایه چشمم واقعا کمرنگ بود . چطور از اون فاصله و
با یک نگاه متوجه شد ؟ حرفش باعث شد دچار استرس بشم و خجالت بکشم برگردم
پشت میزم . یاد بچگی هام افتادم ؛ روزهایی که کفش نو پام می کردم و روم نمی
شد باهاشون برم مدرسه . اگر چه این حس تا بزرگسالی هم با من بود و روزهای
اولی که چیز نویی می پوشم ؛ خصوصا کفش ، فکر می کنم دیگران مدام چشمشون به
منه و تو دلشون دارن مسخره ام می کنن !؟ حالا چرا مسخره می کنن و اصلا تو
دلشون قراره چی بگن رو نمی دونم .
در
حالیکه سرم پایین بود از دستشویی بیرون اومدم و رفتم پشت میزم نشستم . عجب
غلطی کردم این روسری رو سر کردم . اما نه روسری رو که مجبور بودم ، دیگه
نباید آرایش می کردم . از همه بیشتر ته دلم از شکیبا خجالت می کشیدم . اگه
بخوام با خودم صادق باشم در واقع خجالتم فقط از اون بود . دلم نمی خواست
فکری پیش خودش بکنه . مثلا چه فکر ی؟ نمی دونم هر فکری !
همینطور
با خودم درگیر بودم که شکیبا از در وارد شد .بیا اینم کله سحر پاشده اومده
شرکت ! به محض اینکه دیدمش سرم رو تا حد امکان انداختم پایین و آروم سلام
کردم تا توجهش بهم جلب نشه . خدا رو شکر مثل اینکه وارد اتاقش شد اما نه
داره برمیگرده .. ای وای اومد کنار میز . - اون مستندات مربوط راهنمای سیستم مدیریت پژوهشی رو که دیروز آخر وقت بهت دادم بهم برگردون یه تغییرات دیگه باید بهش بدم مستندی
رو که میخواست از گوشه میزم برداشتم و بدون اینکه سرم رو ذره ای بالا ببرم
گرفتم سمتش . فکر کنم بو برده بود یه مرگیم هست . چون از جاش تکون نخورد .
زیر چشمی دیدم داره مستند رو برگ می زنه . بعد گفت : - کسی زنگ نزد باهام کار داشته باشه ؟ کله سحر ؟ ساعت 8 صبح ملت تازه می رسن سر کار و صبحانه می خورن . اما نمی خواستم باهاش جر و بحث کنم برای همین خیلی آروم گفتم : - نه هیچ کس . ای
خدا چرا نمی ره پس ؟ جرات نمی کردم سرم رو ببرم بالا ببینم چه غلطی داره
می کنه . بالاخره بعد از یه مدت دل کند و رفت . همین که در رو بست پشت سرش
شکلک درآوردم و نفس عمیقی از سر راحتی کشیدم . ای بابا حالا مگه مجبوری
دختر . خوب برو آرایشت رو پاک کن . واقعا که بعضی وقتها مغز آدم تعطیل می
شه .
همینکه خواستم از جام بلند شم تلفن
زنگ خورد . پشت سرش دو سه تا زنگ دیگه و آخرینش هم شکیبا بود که کارم داشت .
به کل یادم رفته بود که می خوام آرایشم رو پاک کنم . سریع رفتم تو اتاقش
اما همینکه از جلوی در چشمم بهش خورد یادم افتاد سرم رو بندازم پایین .
حرکتم خیلی ضایع بود . اونم سریع فهمید . - بیا اینجا یه لحظه ای وای گیر داده بود اساسی . سر به زیر تا کنار میزش رفتم و ایستادم . - بیا اینور یه نگاه به این فایل بنداز . نفسمو
حبس کردم . حالا معلوم نیست چرا اینقدر خجالت می کشم . مگه اومده
خواستگاری ؟ رفتم کنار صندلی اش ایستادم . به فایلی که روی کامپیوترش باز
بود اشاره کرد و گفت : - این شکل رو ببین
سرم
کمی رو بالا بردم و به شکلی که می گفت نگاه کردم . متوجه شدم اونم سریع از
فرصت استفاده کرد و به صورتم چشم دوخت . با خیال راحت . نتونستم مقاومت
کنم و بی اختیار نگاهم به سمتش کشیده شد . انگاری ته دلم یکهو فرو ریخت .
نگاهمون در فاصله ای کمتر از یک متر برای لحظه ای و شاید کمی بیشتر از لحظه
به هم قفل شده بود . با دقت و کنجکاوی به چهره ام چشم دوخته بود . با
اینکه چیز دیگه ای توی نگاهش نبود اما باعث شد ضربان قلبم بی خودی بالا بره
. نکنه صداش رو بشنونه ؟ از ترس سرم رو انداختم پایین و لب فوقانی ام رو
گاز گرفتم . حس کردم صورتم از خجالت قرمز شده . صداش اومد که می گفت - این شکل رو به جاش توی این صفحه قرار بده و
به نمودار و اشکالی که روی برگه با دست کشیده بود و جلوش روی میز قرار
داشت اشاره کرد . با احتیاط برگه رو ازش گرفتم و سریع رفتم طرف در که بیرون
برم. باز لحظه آخری نتونستم جلوی خودمو بگیرم و برگشتم نگاهش کردم . در
حالیکه که یه لبخند محو رو لباش بود ، به مانیتور زل زده بود . خاک بر سرم
حتما توی دلش داره به من می خنده .
داشتم
گردنم رو ماساژ می دادم و به این فکر میکردم که کاش این یک ساعت باقیمانده
تا ناهار زودتر بگذره که در شرکت باز شد و خانم مسن و جافتاده ای وارد شرکت
شد . تعجب کردم . معمولا ما مراجعین خانم با این سن و سال نداشتیم . با یه
نگاه از سر تا پاش رو برانداز کردم . الحق که شیک و برازنده بود . با
اینکه سن و سالش کم نبود اما واقعا متفاوت از خانمهای همسن و سال خودش لباس
پوشیده بود . خوشم اومد ازش و آرزو کردم دوران کهنسالیم شبیه همین خانم
باشم . همینطوری برازنده و باوقار و جذاب . آره خوب واقعا جذاب بود به نظرم
. بی اختیار خندیدم و به اون خانم که حالا جلوی میزم ایستاده بود زل زدم .
اونم در جوابم لبخند ملیحی زد و پرسید : - ببشخید خانم آقای شکیبا تشریف دارن ؟ اگه هستن امکان داره ببینمشون ؟ وای چه صدای پر جذبه و قشنگی . دلم رفت . - بله هستن . اما تو اتاقشون جلسه دارن فعلا . می تونید منتظر بشینید تا جلسه شون تموم شه ؟ فکر نمی کنم زیاد طول بکشه . - بله حتما !
رفت
روی مبلهای کنار میز من نشست . شکوهی ربع ساعتی بود توی اتاق شکیبا بود و
برای همین ترجیح دادم صبر کنم کارشون تموم شه بعدا به شکیبا خبر بدم که این
خانم کارش داره . ای وای یادم رفت بپرسم کیه و از کجا اومده . دوباره
نگاهش کردم تا سئوالمو بپرسم که با نگاه دقیقش به خودم غافلگیر شدم و سریع
سرم رو انداختم پایین . خنده ام گرفت . حالا مگه اومده خواستگاری که هول
شدی ؟ آخه نگاهش یه طوری بود . خریدارانه بود . اوه بابا . تو هم . به قول
شکوهی کوتاه بیا . حالا امروز جنابعالی یه آرایش کردی کمی خوشگل شدی فکر
میکنی عالم و آدم شیفته ات شدن و به چشم خریدار نگاهت می کنن . دوباره یاد
نگاه صبح شکیبا افتادم و توی وجودم یه چیزی جوشید . حاضرم قسم بخورم اونم
امروز نگاهش فرق داشت . نه که خریدارانه باشه . اما مثل همیشه نبود . یه
طوری که انگار اولین باره چهره ام رو می بینه و می خواد براندازش کنه . خوب
چرا ؟ چرا بعد از این همه مدت تازه می خواد براندازم کنه ؟ اَه بهار از
دست تو . باز خیالات برت داشت ؟ خوبه دو ماه نشده پریسا شرکت نمی آد؛ مثل
اینکه یادت رفته قراره با هم نامزد شن ! احمق ، کاری نکن دوباره پشیمون بشی
. مثلا چه کاری ؟ همین دیگه، همین که دلت بی خودی میریزه و می جوشه و از
این حرفها . ای بابا اونها که دست من نیست خودش اتفاق می افته . نکته همینه
دیگه باید ...
با صدای باز شدن در افکارم
به هم ریخت و به شکوهی و شکیبا که هر دوتا با هم از اتاق بیرون می اومدن
نگاه کردم . تا خواستم لب باز کنم و در مورد اون خانم به شکیبا توضیح بدم
.شکوهی و شکیبا که اون خانم رو دیده بودن سریع رفتن به سمتش و دو طرفش
ایستادن . شکوهی در حالیکه دستهای زن رو در دست می گرفت ، گفت : -
الهی قربونتون برم خانوم جون که نمی دونی یکباره دیدنت چه انرژی
ای به آدم میده . نگفته بودی میخوای بیای شرکت ؟! فدات بشم نمی شه همیشه از
این کارا بکنی ؟ خانوم جون ؟ یعنی مامان شهرامه
؟ آدم مگه به مامانش می گه خانوم جون ؟ با تعجب داشتم نگاهشون می کردم .
اون زن دستش رو از دستهای بزرگ شکوهی کشید بیرون و در حالیکه با با ابرو به
من اشاره می کرد گفت : - زشته شهرام . خجالت نمی کشی . چقدر بگم از این لوس بازیا خوشم نمی آد . شهرام اما این بار گونه زن رو کشید و گفت : - اما من خوشم می آد عزیزم . شکیبا کلافه گفت : - بسه دیگه شهرام . بعد رو به زن گفت : - خوش اومدید . بفرمایید بریم اتاق من . شکوهی دست به کمر گفت : -
به به . می بینم که همچین بی خبر هم نیومدید ؟ چطور شد این شازده
خبر داشته که میآید اما من نه ؟ همین الان بگم ، اگه تصمیم دارید امشب فقط
این شازده رو برای شام دعوت کنید ، سخت در اشتباهید . چون من و سروناز
اتفاقا امشب می خواستیم بیایم به شما سر بزنیم . نمی خواد زحمت بکشید فقط
آب غذا رو زیاد کنید کافیه . نه دیگه اصرار نکنید . به جون بچم تعارف نمی
کنم . وگرنه شام نمی مونم ها زن این بار به لودگی شهرام خندید و گفت : - شهرام ! حداقل از این خانم محترم خجالت بکش که اینطور با تعجب داره به ما نگاه می کنه . هر سه نفر همزمان به من نگاه کردن . حالا دقیقا نفهمیدم کی هست . با شتاب گفتم : - ای وای ببخشید که نشناختمتون . مادر آقا شکوهی هستید ؟ زن دوباره لبخند زد و در حالیکه می اومد نزدیک تا باهام دست بده گفت: - من زیبا هستم . مادر بزرگ شهرام و کسرا . خوشبختم با هول از جام بلند شدم و در حالیکه دست زن رو می فشردم با خجالت گفتم : - خوشبختم خانوم . منم معتمد هستم . منشی اینجا . بازم معذرت می خوام به جا نیاوردم و معطل شدید . و
لبخند خجولانه ای زدم و همزمان نگاهم افتاد به شکیبا که باز همونطوری داشت
منو نگاه می کرد . این چرا اینطوری شده ؟ مگه بار اولشه منو می بینه ؟ آخه
نگاشم تحسین آمیز نیست بگم از خوشگلیم خوشش اومده . خیلی موشکافانه است
نگاهش .
شکیبا و مادر بزرگش تنها وارد اتاق شدن و شکوهی هم رو به من گفت : - خداوکیلی خانم معتمد دنیا رو بگردید مادر بزرگی شبیه مادربزرگ ما پیدا می کنید ؟ چقدر دوستش داشت . خندیدم و گفتم : -
اتفاقا من تو نگاه اول خیلی شیفته شون شدم . واقعا خانم باوقار و
با شخصیتی هستن . خدا سایه اش رو نگه داره بالا سرتون . پس مادر مادرتون
هستن ؟ - آره دیگه . مادر بزرگ مادری
من و کسرا . بین خودمون باشه ، اما خانم من بیشتر از اینکه مادرم رو دوست
داشته باشه مادربزرگم رو دوست داره . برای همین تونستیم با هم یه جا زندگی
کنیم و مشکلی هم نداشته باشیم . با تعجب گفتم : - یعنی شما و خانمتون با مادربزرگتون ، با هم زندگی می کنید ؟ شکوهی خنده اش گرفت : - اونطور که نه . در واقع همه با هم تو یه آپارتمان هستیم . طبقه چهارم خانم بزرگ . طبقه سوم هم من و کسرا
پس
شکیبا و شکوهی با مادربزرگشون یه جا زندگی می کنن ؟ تصور اینکه یه عده
فامیل و آشنا با هم یک جا زندگی کنن برام جالب بود . بی اختیار گفتم : - وای چه بامزه . خوش به حالتون .
بعد
از اینکه شکوهی رفت . دنبال آقا نعمت گشتم که بگم برای شکیبا و مادربزرگش
چایی ببره که پیداش نکردم . انگاری برای کاری رفته بود بیرون . به هر حال
باید ازش پذیرایی میشد . اونم خانم به این محترمی و نازنینی . همینطروی حس
خیلی خوبی بهش پیدا کرده بودم . تصمیم گرفتم خودم براشون چایی ببرم . دو
تا فنجان رو برداشتم و اول خودم یکبار دیگه تمیز شستم و خشک کردم و بعد
توشون چایی ریختم .
وقتی در زدم و با سینی
چای وارد شدم هر دوشون ساکت شدن و به سمت من برگشتن . نمی دونم امروز من
یه طوریم شده بود یا اینها واقعا یه چیزیشون می شد . فضای خاصی دراتاق حاکم
بود که با ورود من انگار خاص تر شده بود . علی الخصوص با اون سینی چای که
تو دست داشتم ! چته تو ؟ مگه اومدن خواستگاری که اینطور سرخ و سفید میشی ؟
لعنت به تو بهار . لعنت به تو . برو سینی رو بذار سر میز و برگرد . هنوز
سرجام ایستاده بود و سر به زیر داشتم : - ببخشید آقای شکیبا . آقا نعمت نبودن برای همین خودم براتون چایی آوردم . و به مادربزرگ نگاه کردم . داشت با محبت نگاهم می کرد . هم خجالت کشیدم ، هم کلی ذوق زده شدم . شکیبا آروم سری تکون داد و گفت : - خیلی لطف کردید . ممنونم .
ای
وای جلوی مادربزرگش چه آقا منش شده . چون سینی دستم بود ، نمیتونستم با
عجله قدم بردارم . آروم رفتم کنارشون و خواستم سینی چای رو روی میز بذارم و
برگردم که لحظه آخری پشیمون شدم و توی دلم گفتم زشته بهار . حالا یه بار
این زن اومده اینجا . بهتره تعارف کنی نگه تو دلش چه بی تربیته . برای همین
اول سینی رو به سمت مادربزرگ گرفتم . فنجان رو که برداشت گفت : - خیلی ممنونم دختر گلم . انشالا خوشبخت بشی . به
آنی خون تو صورتم دوید و از خجالت بفنش شدم . برای لحظه ای واقعا حس کردم
مراسم خواستگاریه و من دارم به خواستگارم و مادرش چایی تعارف می کنم . خدا
لعنتت کنه بهار با این افکارت . آب دهنمو قورت دادم و سینی رو به سمت شکیبا
گرفتم .همونطور که دولا بودم نگاهم رو آروم آروم آوردم بالا .شکیبا هم تا
دید نگاهش می کنم سریع نگاهش رو دزدید وضمن تشکر فنجانش رو برداشت .
از
اتاق که زدم بیرون دستمو گذاشتم روی قلبم و نفس عمیقی بیرون دادم . فکر
کنم صورتم هنوز سرخ بود . یه حس خاص داشتم . مخلوطی از هیجان و ترس و
اشتیاق . که در نهایت اگه بخوام با خودم روراست باشم باید بگم حس خیلی خوبی
بود .
چند روز گذشته بود . من هنوز مترصد فرصتی بودم تا در مورد
وام با شکیبا صحبت کنم که جور نمی شد . بعد از اون روز غیر معمول که شکیبا
استثنائا مهربان شده بود و کاری به کارم نداشت و تازه هر از چند گاهی هم
بهم خیره می شد ، رفتارش بدتر از گذشته شد . انگاری از قصد باشه . چون این
بار من واقعا خطایی نکرده بودم که بخوام مورد غضبش واقع بشم .
اما
به هر حال اونقدر رفتارهاش تا به امروز با من سخت و خشن بوده که دیگه کم و
زیادش توفیری برام نداشت . حتی با دلیل یا بدون دلیل بودنش . به هر حال
نمی تونم منکر شم که حسابی تو ذوقم خورد . بعد از اون روز کذایی وقتی دیدم
ملایمت و مهربانی و نگاههای دقیقش به من چه حس خوبی رو در من بیدار می کنه
سخت بود دوباره رفتارهای دیکتاتور مآبانه اش رو تحمل کنم . وقتی هم اخلاقش
اینطور بی رحمانه می شد قطعا هر درخواستی می کردم رد می شد و ترجیح دادم
مدتی بیشتر صبر کنم .
اون شب بعد از
قطع تماسم با مامان تو شوک عمیقی فرو رفتم . سعی کردم دوباره از اول همه
مکالمه هام رو به یاد بیارم . داشتم به مامان می گفتم دنبال راهی هستم که
بیام اونجا . بعد مامان گفته بود می دونه و شکیبا بهش گفته و ضمنا قول داده
کمکون کنه .
- بهار کاش می شد
اصلا نیای . این همه خرج . این همه راه . بیای کشور غریب . سختت می شه .
یعنی برای هممون سخت می شه . طفلی کارین خانوم . تا همینجاش هم حسابی
شرمنده اش هستیم . اما بازم دلم نمی آد بگم نیای . بهار می ترسم زبونم لال
بابات اینجا ....
فهمیدم بغض کرده . میون حرفش پریدم :
-
مامان اینقدر توی دلمو خالی نکن . تو مثلا اونجا قراره مواظب
بابا باشی و بهش روحیه بدی . تو که اینطوری بدتر از پا می افتی . من
مطمئنم بابا خوب می شه . مطمئنم مامان . اگه می بینی اصرار دارم بیام فقط
واسه اینه که دلم آروم بگیره . بهناز هم اگه شوهر وبچه نداشت شک نکنین مثل
من بی تاب بود . بعدشم من که قرار نیست بمونم . یه مدت کوتاه می آم و
برمیگردم . اگه خیلی هم مزاحم باشم می رم هتل . اصلا هر سه تایی مون می ریم
هتل.
- نه مادر نقل این حرفها
نیست . اگه کارین خانوم و آقای شکیبا بفهمن ناراحت می شن . این بنده های
خدا تا حالا از گل نازکتر به ما نگفتن . خداشاهده کارین خانوم مثل پدر و
مادرش با ما رفتار می کنه . اصلا احساس غریبگی نمی کنیم . منم جای تو بهش
محبت می کنم . آخه واقعا دختر مهربونیه . مثل برادرش . مثل دایی اش که توی
بیمارستانه . خداحفظوشون کنه . اگه هم بیای درست نیست ول کنیم بریم . حتما
ناراحت می شن . حالا اصلا حرفم چیز دیگه ای بود . ببین بهار خوب گوشاتو وا
کن ببین چی می گم .
نفسی کشید و ادامه داد :
-
بهار مادر دیشب آقای شکیبا با من صحبت کرد و بهم گفت که برای
اومدنت باید چه کار کنیم . من والا گیر افتادم و نمی دونم چه کنم. از طرفی
می خوام بیای اینجا ببینمت ؛ هم من هم بابات . از طرفی دلم نمی آد با آینده
ات بازی کنم . گفتم بذار با خودت صحبت کنم . مامان جون تصمیمت رو درست
بگیر . البته خوبیش اینه که من به این خانواده ایمان دارم . خصوصا آقای
شکیبا که جای پسرمه . دلم به حرفهاش قرصه . می دونم خودشم حواسش بهت هست
اما بازم دلم راضی نیست به این کار . ولی بازم می گم تصمیم با خودته ! نمی
خوام فردا پس فردا زبونم لال اتفاقی افتاد بیای یقه منو بگیری بگی تو
نذاشتی . خودت فکراتو بکن و جواب بده
تقریبا هیچی از حرفهای مامان سر درنیاوردم . فقط توی دلم خالی شده بود و ترس برم داشت .
- مامان بالاخره می گی چی شده ؟ دلم هزار راه رفت
-
بهار مادر برای اومدنت ، برای اینکه بدون دردسر و راحت بتونی
بیای آقای شکیبا می گفت فقط یه راه هست . اونم اینکه که به عقد یکی دربیای
که اقامت اینجا رو داره . می گفت در اون صورت حتما بهت ویزا میدن .
وقتی
مامان نفسی از سر راحتی کشید ؛ من تازه نفسم تو سینه حبس شد . به عقد یکی
دربیام که اقامت اونجا رو داره ؟ مگه می شه ؟ یعنی باید برای یه ویزا گرفتن
و چند روز دیدن پدر و مادرم آینده امو تباه کنم ؟ اونم با کسی که نمی
شناسمش ؟ قلبم می خواست بایسته . نه نه امکان نداره . نمی شه . نمی تونم .
من هزار تا امید و آرزو دارم برای ازدواج خدایا نه ... آخه این چه امتحان
دشواریه که ازم می گیری . می خوای ببینی چقدر بابامو دوست دارم و حاضرم به
خاطرش چه کار کنم . آخه تو که میدونی قد همه دنیا دوسش دارم . پس چرا دیگه
اینطوری منو آزمایش می کنی . خدایا
همین ؟ فقط
همین بهار خانوم ؟ این دوست داشتنت به در جرز لای دیوار می خوره . اگه به
حرف باشه که همه از تو بهتر شعار میدن . مگه نمیگی نمی خوای دنیا نباشه اگه
بابات نباشه . مگه نمی گی حاضری همه چیت رو بدی یکبار دیگه بابات رو ببینی
؟ خوب پس ثابت کن . باید ثابت کنی . مطمئن باش کارت بی اجر نمی مونه .
بهار یادت باشه داری زندگیتو به خاطر کی طاق می زنی . اون شخص هر کس نیست
بهار . باباته . کسی که وجودت از اونه . کسی که مدتهاست دلت برای دیدن یه
لبخندش لک زده . یکی از دونفری که نفست به نفسشون بنده .
- بهار گوشت با منه ؟
- ببخشید مامان نشنیدم چی گفتید ؟
-
می گم اگر هر کس دیگه ای این پیشنهاد رو میداد قبول نمی کردم اما
به آقای شکیبا اطمینان دارم . مثل برادرت می مونه . اصلا می تونی خودت
باهاش مشورت کنی . بعدشم می گفت کسی رو پیدا می کنه که حاضر باشه به طور
موقت تو رو عقد کنه و کاری به کارت نداشته باشه . یعنی همه چیز ظاهری باشه .
اما خوب بالاخره عقد شرعیه دیگه . تازه اسمش تو شناسنامه ات هم می ره .
نمیدونم به خدا خودمم موندم . هر بار دلم یه چیزی می گه .
- مامان بذارید فکرامو بکنم . بهتون زنگ می زنم .
- الهی قربونت برم ناراحت شدی ؟ اصلا ولش کن . بهش فکر نکن . ایشالا بابات زودی خوب می شه برمی گردیم .
-
مامان من ناراحت نشدم . برای من فقط اومدن مهمه . به هر قیمتی
باشه . فقط از یه چیز می ترسم که اونم خودم با آقای شکیبا حل می کنم . می
ترسم طرف ناتو از آب دربیاد و بعد از عقد اصلا اجازه خروج بهم نده . وگرنه
دیگه مشکلی ندارم با این قضیه . بذارید من با شکیبا صحبت کنم مامان .
-
بهار مادر یه چیز دیگه . من در این مورد به بابات هیچی نگفتم .
می دونم اگه بفهمه غصه می خوره و دلش می شکنه که به خاطر اون مجبور شدی
همچین کاری بکنی . به شکیبا هم گفتم بین خودمون بمونه . مطمئنم آدمی که
شکیبا بهت معرفی کنه آدم بدی نیست مادر . اما بازم تصمیم با خودته . فقط
قبلش به من خبر بده چه کار می کنی . اینجا دور از تو منم دارم دق می کنم
مادر . دلم برای تو و بهناز و محبوب و خونمون و همه چی تنگ شده . بابات هم
همینطور . مدام برای تو دلتنگی می کنه و هوای دیدنت رو داره .خوبیش اینه که
اگه بتونی بیای شاید برای روحیه بابات هم خوب باشه . فقط یادت باشه جز
خودم و خودت و بهناز و شوهرش کسی از ماجرا خبردار نشه . حتی به خاله محبوبه
هم نگو . فقط بهناز و شوهرش.
فصل 35
نمی
دونستم باید خوشحال باشم یا نارحت ؟ خوشحال از ایده به ظاهر کارراه انداز
شکیبا یا نارحت از پیشنهاد نابودگرش ؟! تصمیم گرفتن برام سخت بود . در حد
مرگ می خواستم بابا و مامان رو ببینم اما کنار اومدن با عقد موقت اونم با
شخصی که اصلا نمی شناختمش برام سخت بود . بعلاوه نمی دونستم کارام طی چند
ماه ردیف می شه . یعنی چند ماه باید در عقد یه مرد غریبه باشم ؟ اگر برام
مشکل ساز می شد چی ؟ اگه واقعا ادعای شوهری می کرد و می خواست برام گردن
کلفتی کنه کی رو داشتم در برابرش ازم محافظت کنه ؟ روی بهناز و شوهرش که
نمی تونم حساب کنم . از همین حالا مطمئنم بهناز مخالف سرسخت این قضیه خواهد
بود . و حتما تمام تلاشش رو می کنه منو منصرف کنه . به خاله هم که نباید
می گفتم بنابراین کسی دیگه ای برام نمی موند که در برابر اون شوهر ظاهری ام
ازم محافظت کنه . همه این مسائل یک طرف مساله ای که بیشتر از همه ذهنم رو
مشغول نگه داشته بود و ازش واهمه داشتم این بود که اگه طرف بعد از همه این
ماجراها طلاقم نداد چه کار باید می کردم ؟ وقتی همه این افکار با هم به
سراغم می اومد تصمیم می گرفتم قید رفتن رو بزنم . اما تنها و تنها نمایان
شدن تصویر بابا توی ذهنم کافی بود تا همه اون ترس و تردیدها رو بذارم کنار و
قدم گذاشتن در مسیر سرنوشت نامعلوم خودم رو بپذیرم .
لعنت
به تو شکیبا که تا حالا هر چی لطف هم در حقمون کردی همه اش مایه عذاب بوده
برای من . حالا که خوب فکر می کنم یادم می آد خودش بهم گفته بود : این تازه اولشه! هنوز اون خواب اصلی که برات دیدم تعبیر نشده !
دو
روز از زمانی که با مامان صحبت کردم گذشته بود که بالاخره تصمیم قطعی خودم
رو گرفتم . البته قبلش باید با شکیبا صحبت می کردم ببینم اصلا چه کسی رو
برای من در نظر گرفته . و شرط و شروط خودم رو بهش می گفتم . اما صحبت کردن
در این مورد به خصوص اونم با شکیبا واقعا کار آسونی نبود ! بعد از ظهر بود
که بالاخره شهامت لازم رو پیدا کردم . البته کاملا اجباری بود . چون هر چی
دست دست می کردم فایده نداشت و بدتر از صبحت باهاش پشیمون تر می شدم.
وقتی
بهش گفتم حرف خصوصی باهاتون دارم ازم خواست روی مبل بشینم . خودشم اومد
روبروی من نشست . روی اون مبلهای کوتاه پاهاش دراز به نظر می رسید . دوباره
یاد بابالنگ دراز افتادم . همچین بی راه هم نبود . یه جورایی نقش حامی من و
خونواده ام رو داره . البته بیشتر خونواده ام . آخه خودمو که همه اش اذیت
می کنه .
دستهاشو قفل کرد رو سینه و منتظر
نگاهم کرد . یه نگاه کوتاه بهش انداختم و دوباره سرمو انداختم پایین .
لبهامو به هم فشار دادم و سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم . خجالت نداره که .
خودش این پشینهاد رو داده . تو چرا باید خجالت بکشی ؟ آخه چی بگم بهش . بگم
اومدم اینجا تا منو شوهر بدی ؟ وای نه ، نه روم نمی شه .
- من منتظرم .
دوباره
نگاهم رفت سمتش . حدس می زنم فهمیده بود در مورد چه موضوعی می خوام صحبت
کنم . آخه برق شیطنت و آزار رو تو چشماش خوندم . علنا داشت از وضعیت پیش
اومده برای من لذت می برد .
- من ... من می خواستم ... یعنی ... اومدم باهاتون صحبت کنم .
یکی از ابروهاشو خاروند و در حالیکه لبخندی کجی رو لبهاش نشسته بود ، نگاه شوخی به من انداخت :
- اینو که از 10 دقیقه پیش می دونستم . بقیه اش ؟
آب دهنمو قورت دادم . بهش فکر نکن بهار . فقط بگو . فقط حرف بزن و راحت شو
- من با پیشنهاد شما موافقم فقط ...
نذاشت حرفمو تموم کنم . داشت از خجالت من سوءاستفاده می کرد :
- کدوم پیشنهاد ؟
حرص خوردم اما باعث نشد که از خجالت قرمز نشم .
- خودتون می دونید . قضیه رفتن من به انگلیس . پیشنهاد شما به مامانم .
تظاهر کرد که تازه فهمیده . سرشو تکون داد :
- آهان . موضوع عقد موقت رو می گی . خوب ؟
- خوب من اومدم بگم که موافقم فقط ... یه سری سئوال داشتم و البته شرط .
یه پاشو انداخت روی پای دیگه . ابروشو داد بالا و خیلی خونسرد گفت :
- فکر نمیکنم در موقعیتی باشی که بتونی شرط و شروط بذاری . اما سئوالهاتو جواب میدم .
براق شدم و با اخم صاف تو چشماش زل زدم .
- یعنی چی ؟
-
یعنی یه نفر داره از سر لطف تو رو به عقد خودش در میاره و کارای
رفتنت رو برات جور می کنه . بنابراین اگه کسی بخواد این وسط شرط و شروط
بذاره اون شخصه نه تو .
و با لذت و شیطنت به چشمهای خشمگین من خیره شد . سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم :
- اونوقت اون یه نفر چرا باید همچین لطفی در حقم بکنه ؟
- تو فکر کن برای اینکه به پدرت ارادت داره .
بحث کردن با شکیبا فایده نداره . از اولشم نباید با این حرف میزدم :
- خیلی خب. شما اون شخص رو به من معرفی کنید . من می خوام شخصا باهاش صبحت کنم .
لبخند حرص درآری روی لبهاش نشست :
-
متاسفم اون شخص خیلی سرش شلوغه و نیازی هم نمیبینه تا روز عقد تو
رو ببینه . در وقاع من نماینده اش هستم و هر کاری داشتی می تونی به من بگی
.
دوباره داشت منو به مرز جنون می رسوند :
-
یعنی من نباید بدونم دارم با کی عقد می کنم ؟ نباید بدونم چه
آدمیه ؟ چه خصوصیاتی داره ؟ اصلا شاید ببینمش و پشیمون شدم .
-
مگه واقعا می خوای همسرش بشی و باهاش زندگی کنی که باید ببینیش و
خوشت بیاد ؟شما فقط قراره یه مدت در عقد هم بمونید تا کارهای رفتن تو درست
شه و بعد از بازگشت هم طلاقت میده .
-
آهان اصلا همین بحث طلاق . من باید مطمئن شم که طلاقم میده و کاری
به کارم نداره . اومدیم و خواست برام غلدر بازی دربیاره و اذیتم کنه . یا
مثلا درخواست نامعقول و نا به جایی ازم داشته باشه که در توان من نیست .
وقتی رسما و شرعا زنش بشم که دیگه دستم به جایی بند نیست شکایت کنم . از
همه بدتر اومدیم و بعد از عقد زد زیرش و کارهای رفتنم رو جور نکرد و بعد هم
طلاقم نداد . اونوقت من باید چه کار کنم ؟ برای همین باید حتما قبلش همو
ببینیم و شرط و شروطمون رو بذاریم .
-
یکبار هم گفتم که تو در موقعیتی نیستی که بخوای شرط و شروط بذاری .
این یک . دو اینکه وقتی این مساله رو پذیرفتی پس باید تمام مسائل جانبیش رو
هم بپذیری و هیچ کس نمی تونه صد در صد تضمین کنه در آینده چه اتفاقی ممکنه
بیافته . فکر کردی اگه با اون شخص حرف بزنی و براش شرط بذاری بعدش نمی
تونه از زیرش در بره ؟ قبول این مساله از اول هم یه ریسک بود که خودت باید
تصمیم می گرفتی که حاضر به انجام همچین ریسکی هستی یا نه . نکته سوم اینکه
از قضا اون شخص هیچ علاقه ای به عقد دائم موندن با تو نداره و صرفا به
دلایل شخصی میخواد این لطف رو در حقت بکنه و دقیقا این اونه که می خواد از
تو مطمئن بشه که بعد از بازگشت از سفر ادعای همسری و نفقه و از این قبیل
مسائل رو نداری و به راحتی طلاق می گیری . که البته من به ناچار از جانب تو
به اون اطمینان دادم که تو همچین کاری نمی کنی . اگه به من هم ذره ای
اطمینان داری می تونم این قول رو بهت بدم که اون شخص به هیچ وجه اون کسی
نیست که ازش بترسی و بخوای باهاش مشکل داشته باشی .
دهنم
باز مونده بود چی بگم . شکیبا اونقدر قاطع و محکم حرف زد که جای هیچ صحبتی
رو برای من باقی نمیذاشت . از قرار اون شخص به هیچ وجه تمایل نداشت منو
ببینه و این یه جورایی به نفع من بود . چون نشون میداد من واقعا براش مهم
نیستم و صرفا می خواد کمک کنه . اما چرا ؟ چرا یکی باید حاضر شه ندیده و
نشناخته دختری رو به عقد خودش دربیاره ؟ واقعا برای کمک کردن ؟ تو ذهن من
نمی گنجه . اصلا همین شکیبا . چرا باید مدام به خانواده من کمک کنه ؟درسته
با من خوب نیست اما نمی شه منکر این قضیه شد که اگه کمکهای بی دریغ اون به
من و خانواده ام نبود معلوم نبود بابا الان در چه وضعیتی به سر می برد .
حالا شکیبا این پسر شجاع رو از کجا برای من گیر آورده ؟ خدایا یعنی دارم
کار درستی می کنم ؟ من با این کارم به آینده ام لطمه نزدم ؟ چطوری می تونم
با یک اسم در شناسنامه دوباره ازدواج کنم ؟ کی باور می کنه ازدواج اول من
به چه منظور بوده ؟ خدایا دارم دیوونه می شم . کمکم کن !