رمان بهار زندگی5
معمولا چهارشنبه ها همه جا یه روز شلوغ و پردردسره . به
خصوص که فرداش تعطیل رسمی باشه و شرکت هم به ناچار تعطیل ! از صبح وقت
نداشتم حتی یه لیوان چایی بخورم . شکیبا هم اون روز از کله سحر اومده بود
شرکت و نفسمو بریده بود .ساعت 11 بود که دستور داد ترتیب یه جلسه داخلی رو
بدم : - تمام بچه های نرم افزار و پشتیبان رو بگو ساعت 2 خودشون رو برای جلسه آماده کنن . تاکید کن جلسه مهمیه .
ای
وای از این جلسه های داخلی بیزارم چون دستور جلسه هاش رو من باید تنظیم
کنم . یعنی یکی از بچه ها فقط نت برمیداره و من باید به صورت یه نوشته مرتب
با جمله بندی های صحیح درش بیارم .
یکی
یکی به بچه ها اطلاع دادم . تنها خانم صولت شرکت کارفرما حضور داشت که
نیازی ندیدم بهش بگم . چون تازه رفته بود و گفته بود که کارش تا بعد از ظهر
اونجا طول می کشه . فکر کردم بعدا صورتجلسه رو می خونه .
ساعت
2 تمام بچه های نرم افزار و پشتیبان به علاوه شکوهی تو اتاق جلسه که همون
اتاق شکیبا بود حضور داشتن . هنوز دو دقیقه نگذشته بود که صدای شکیبا اومد
که منو کار داشت . پریدم توی اتاق و رفتم به سمت میز جلسه شون که اون طرف
اتاق بود . دقیقا نقطه مقابل جایی که ایستاده بودم ، صدر میز نشسته بود .
تا منو دید گفت : - شما به خانم صولت اطلاع ندادید امروز جلسه داریم ؟
دلم
هری ریخت پایین . فکر اینجاشو نمی کردم . خدایا کارم در اومد . کاش اینجا
جلوی همه ضایعم نکنه . دهنم همینطور باز مونده بود که صدای فریادش میخکوبم
کرد : - با شما هستم خانوم معتمد ؟ چرا
من هر مطلبی رو باید چند بار بپرسم تا بالاخره جواب بدید . به خانوم صولت
اطلاع نداده بودید ساعت 2 جلسه داریم ؟ - نه ... من ....
با یک حرکت ناگهانی از جاش بلند شد . و من بی اختیار یک قدم به عقب برداشتم . با اینکه فاصله مون به اندازه طول میز جلسه بود ! - شما چی ؟
چشماش
از شدت عصبانیت و خشم قرمز شده بود و صورتش به سرخی می زد . وای خدایا نه !
داشت گریه ام می گرفت . دستشو محکم کوبید روی میز طوریکه همه افراد حاضر
یک متری به هوا پریدن . بعد با غرشی که شبیه رعد و برق بود گفت : -
شما چی ؟ هان ؟ غیر از اینکه سهل انگاری کردید و بی توجهی ؟ غیر
از اینکه همیشه حواستون پرته و توی همه کارهاتون نامنظم و شلخته هستید .
مگه نگفته بودم از آدمهای شخلته و بی انضباط و خنگ بدم می آد . چطور به
ذهنتوت نرسید به خانم صولت اطلاع بدید ؟ به صرف اینکه شرکت حضور نداشت
یادتون رفت ؟ دو هفته است اومدید اینجا و هنوز نتونستید به کارها تسلط پیدا
کنید . بعد سرشو تکون داد : - نه اینطور نمی شه .باید روشمو عوض کنم. تشریف ببرید بیرون تا من سر فرصت تکلیفتون رو معلوم کنم . بفرمایید
لبهام
شروع به لرزش کرد . تازه نگاهم افراد حاضر رو تک تک از چشم گذروند . همه
شون تو شوک بودن و حس ترحم و همدردی رو تو چشمای همه حتی پریسا می دیدم .
نمیتونستم از جام تکون بخورم . وقتی اولین قطره اشک از چشام افتاد
پایین تازه شکوهی رو دیدم که دست شکیبا رو گرفته و در حالیکه اون رو می
نشوند چیزی دم گوشش می گفت . وای نه . اشکهام دارن می ریزن . نه خدایا نه .
اینطور نمی تونم ادامه بدم . دیگه نمی تونم . همین دو هفته هم جون به لبم
کرده امروزم که اوج وحشی گری اش بود . حالا که اینطور منو جلوی همه حتی
این پریسا که می دونم چشم دیدنم رو نداره کوچک کرده دیگه موندنم تو این
شرکت صلا ح نیست . آره آره بهترین کار همینه . با صدای شکوهی که کنارم
ایستاده بود و صدام می کرد به خودم اومدم . به خود خود اصلیم همون که این
چند وقت جون بهناز رو به لبش رسونده بود از شدت بدعنقی . نه اونکه
ایندوهفته مثل یه غلام حلقه به گوش برای شکیبا شده بود . با اینکه صدام از
بغض و گریه لرزش داشت اما سعی کردم محکم باشه : -
شما نمی خواد خودتون رو ناراحت این مساله کنید آقای مهندس ! من
خودم تکلیفم رو همین الان معلوم می کنم و از اینجا می رم . به جاش می تونید
با خیال راحت دنبال یه منشی دیگه باشید . تا ریخته آدم بیکار دنبال یه
لقمه نون .
حرف خودش رو به خودش برگردوندم
. آخه همین چند روز پیش بود که تو یکی از دعواهایی که میکرد همین جمله رو
به من گفت . اهمیتی به شکوهی که صدام می کرد ندادم و با قدمهایی محکم و
اشکهایی که هنوز روان بود از اتاق زدم بیرون . چادرمو از چوب رختی برداشتم و
وسایل شخصیم رو از روی میز ریختم توی کیفم . صدای کفشهایی رو می شنیدم که
محکم و تند داشت بهم نزدیک می شد . سرم رو بالا نبردم . شاید شکوهیه که
اومده دنبالم .میز رو که دور زدم برم سمت در، صداشو از پشت سرم شنیدم . - اگه پاتو از در شرکت بیرون بذاری از وام پدرت خبری نیست و به هیچ وجهم نمی بخشمت که بتونی برگردی .
معلومه خواسته آروم حرف بزنه که کسی نشنوه . اما من زده بودم به اون رگ خریتم و نمی فهمیدم چی دارم می گم . -
مگه احمقم که بخوام برگردم و زیر دست یه زورگوی دیکتاتور برده
داری مثل شما کار کنم ؟ فکر کردید چون نیاز به اون وام دارم هر طور بخواید
می تونید با من رفتار کنید و هر چی از دهنتون در میآد می تونید نثارم کنید ؟
تا حالا اگه دم نزدم واسه این بود که جلوی جمع بحثی پیش نیومده . اما
امروز آقای به اصطلاح مهندس تحصیلکرده مایه دار ، رفتارتون اوج بی فرهنگی و
بی ادبی و مایه شرم بود .
شکوهی با چشمان
از حدقه در اومده داشت به من نگاه می کرد . انگار باورش نمی شد این بره
مظلومی که این دو هفته اینجا کار می کرده اینطور گرگ هار از آب در بیاد .
به درک ! قرار نیست دیگه اینجا بمونم و امیدوارم هرگز چشمم به هیچ کدومشون
نیافته .
نگاهمو از شکوهی بیچاره که هنوز
مات و مبهوت بود گرفتم و برگشتم که برم سمت در . صدای نفسهای عمیق شکیبا
رو از پشت سرم می شنیدم و یک قدمی که به سمت من برداشت اما از حرکت ایستاد.
دستگیره در رو که گرفتم گفت : - میل
خودت می تونی بری . اما منم تمام حمایت و پشتیبانی ام رو از پدر و مادرت
دریغ می کنم و به خواهرم می سپرم که بهشون بگه جای دیگه ایی برای خودشون
پیدا کنن . خیلی حیف می شه چون پدرت تازه داره به یه وضعیت خوب می رسه .
ای
پست فطرت . ای بی شرف ! فکر نمی کردم تا این حد بی رحم باشه . کینه ای
بود ، بداخلاق بود ؛ در مورد من تا حدودی بدجنس و بی مراعات بود اما نه
اینکه اینطور بی پروا و ظالمانه در مورد پدر و مادرم حرف بزنه.دستم شل شد .
- کسرا چی داری می گی ؟ حواست هست ؟ صدای
شکوهی بود . بغض گلومو چنگ می زد . دوباره این همدمهای لعنتی من روی صورتم
روان شدن . سرمو برگردوندم و نگاهم رو به چشمهای بی رحم و پیروزمند شکیبا
دوختم . لعنت به من . لعنت به شکیبا. لعنت به این بخت بد که منو اینطور
اسیر دست این ظالم کرده .
تمام
تعطیلات آخر هفته ام به اعصاب خوردی و ناراحتی گذشت . اون از ماجرای شرکت
که بدجور به همم ریخته بود توی خونه هم یه دعوای جانانه با بهناز داشتم .
طوری که دیگه مصمم شدم برم یه خونه واسه خودم رهن کنم . فقط باید منتظر شم
تا اون شکیبای لعنتی وامم رو بده . بعد بابا و مامان رو راضی کنم .البته
فکر کنم راضی کردن اونها از راضی کردن بهناز راحت تره. درسته با هم آبمون
توی یه جوب نمی ره اما مطمئنم به راحتی نمیذاره از پیشش برم . هم به خاطر
اینکه نکنه بابا و مامان ازش دلگیر بشن هم واسه اینکه خوب نگرانم می شه .
ولی من دیگه این حرفها حالیم نیست . بهناز که زندگیش از هم نپاشیده . این
منم که آواره شدم . تنها مشکل اینه که فعلا حتی نمی خوام به شکیبا نگاه کنم
چه برسه به اینکه در مورد وام باهاش صحبت کنم !
می
خواستم شنبه نرم سرکار . اما بعد با خودم فکر کردم این بچه ها بازی ها
فایده نداره . نرفتن سرکار هیچی رو حل نمی کنه جز اینکه شکیبا رو و پشت
بندش منو جری تر می کنه . تصمیم گرفتم از این به بعد خیلی محترمانه محلش
نذارم و کار خودمو بکنم . نه مثل اون دو هفته که مثل موش شده بودم . شنبه
که اومد سرکار حتی اپسیلونی هم سرمو بالا نیاوردم . اونم بر خلاف همیشه که
وقتی می رسه می آد کنار میزم و گزارش تلفنها و جلسات و اتفاقات مهم رو بهش
می دم بدون ذره ای مکث یکراست وارد اتاقش شد .بدبختی . به جای اینکه من قهر
کنم اون خودشو واسم گرفته . اصلا حالا که اینطور شد بچرخ تا بچرخیم !
یکی
دو نفر زنگ زدن کارش داشتن که من پیچوندم . آخه کارشون خیلی مهم نبود .
ساعت 11 بود که بهناز زنگ زد به من و ازم خواست اگه می تونم برای فردا
مرخصی رد کنم و پیش مهتاب باشم . چون مادرشوهرش عمل داره و هیچ کدوم از
خواهر شوهراش فردا رو نمی تونن پیش مادرشون باشن . بد بیاری پشت بدبیاری
.نمی دونستم اینو کجای دلم بذارم . حالا من از این آدم چطوری مرخصی بگیرم
آخه .
فکر
کردم حرف نزدن تا کی ؟ بالاخره یه سری کار بود باید بهش ارجاع می دادم و
می دونستم اگه دیر بشه بدتر خودم تو آتیش این لجبازی می سوزم . برای همین
تلفنی باهاش صحبت کردم . البته هر دوتامون به شدت خشک صحبت کردیم .
ظهر
سر و کله پریسا پیدا شد و از من فرم خام مرخصی خواست . فصل امتحانات بود و
حدودا دو ماهی مرخصی می خواست که همه اش فرمالیته بود از نظر من . چون
اومدن و نیومدن پریسا نه توفیری داشت واسه شرکت و نه شکیبا گیر میداد بهش .
دلم یک بار دیگه واسه مظلومیت خودم سوخت .
تا
عصر یکی دو باری از اتاقش اومد بیرون و رفت پیش بچه های نرم افزار و شکوهی
و چند تا کار انجام داد اما کوچکترین حرفی به من نزد . منم همون یه بار و
یه بار هم که واسه پریسا اجازه ورود به اتاقش رو می خواست بهش تلفن کردم و
تمام مدت سرم به کار خودم گرم بود .
هر
چی به عصر نزدیک می شدیم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . آخه بهناز یه بار
هم دیگه هم زنگ زد و خواهش کرد هر طور می تونم مرخصی بگیرم . حالا این
بهناز یه بار از ما یه کاری خواست . این همه تو خونه شون زحمت می دم . جلوی
رضا زشته . چه میدونن که من و رئیسم اینجا مثل سگ و گربه ایم .
ساعت
5 شد و بچه ها یکی یکی داشتن می رفتن . دیگه تاخیر جایز نبود . یه فرم
مرخصی واسه خودم پر کردم و رفتم پیش شکوهی . ازش خواهش کردم اگه می تونه
اینو ببره پیش شکیبا و امضاش رو بگیره . تاکید هم کردم که کار مهمی برام
پیش اومده و قطعا نمی تونم بیام . شکوهی هم بنده خدا نه نگفت و همون موقع
بلند شد که بره پیش شکیبا . خدا هر چی مهربانی و انسانیت به این شکوهی داده
در عوض از پسرخاله اش گرفته . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . بالاخره بعد
از 10 دقیقه شکوهی از اتاق بیرون اومد . از جام پریدم و با چشمای نگران زل
زدم به شکوهی .
- چی شد ؟ امضا کرد ؟
سرشو با تاسف تکون داد و گفت :
- من
نمی دونم خاله خدابیامرزم سر این پسرش چی خورده که اینقدر لجباز و یکدنده
بار اومده . قبول نکرد . می دونید راستش تا حالا هیچ کس برخوردی مشابه
برخورد شما باهاش نداشته . همیشه هر چی گفته چه تو خونه چه سرکار همه گفتن
چشم و رو این حساب یه کم از بابت اون روز هنوز از شما دلخوره . اما شما
خودتون رو ناراحت نکنید یه دو سه روز بگذره حالش جا می آد . ببینم می تونید
دو سه روز مرخصیتون رو به تعویق بندازید ؟
آمپرم چسبید به سقف و بدون توجه به اینکه ممکنه شکیبا صدام رو بشنوه داد زدم :
- ازم
دلخوره ؟ دیگه چی ؟ هر چی توهین و تحقیر بود نثارم کرد و آخرش هم که بنده
به امر ایشون سر کار باقی موندم بازم شاکیه ؟ می خواید برم تا کمر خم شم
معذرت خواهی کنم بلکه زودتر از دلشون در بیاد ..اوف ... والا به خدا آقای
شکوهی این پسرخاله تون نوبره . خدا خاله تون رو بیامرزه ولی گمونم از دست
ظلمهای این پسرش ، روحش اون دنیا آرامش نداشته باشه !
- اینجا رو با کجا اشتباه گرفتی که صداتو انداختی رو سرت و هوار می کشی ؟ هر حرفی داری بیا تو اتاق بزن .
و با سرش اشاره کرد که برم داخل اتاقش . منم خودمو نباختم و در حالیکه برگه مرخصیم رو با عصبانیت از دست شکوهی می کشیدم بیرون با سر افراشته رفتم تو اتاقش و منتظر شدم بیاد . وقتی وارد شد و خواست در رو ببینده شکوهی هم پشت سرش وارد شد و تقریبا با التماس گفت :
- کسرا ،جونِ مامان جون داد و بیداد راه نندازی . آروم باش لطفا .
شکیبا اما عصبانی تر از اون بود که با این حرفا بشه کنترلش کرد . در حالیکه سعی می کرد صداش رو بالا نبره گفت :
- شهرام برو تو اتاقت لطفا و تو این قضیه دخالت نکن . من خودم می دونم چطور باید با این خانم برخورد کنم .
تو آخرین لحظه شکوهی نگاه ملتمسی به من انداخت و در اتاق رو پشت سرش بست . با اینکه کمی ترسیده بودم سعی کردم به خودم دلداری بدم . شکیبا با اخمهای در هم داشت طول و عرض اتاق رو طی می کرد . شاید می خواست اعصابش کمی آروم بشه . منم همینطور بلاتکیف وسط اتاق ایستاده بودم . برای اینکه اعتماد به نفسم از بین نره با طلبکاری گفتم :
- چقدر راه می رید سرم گیج رفت .
در یک آن شکیبا چنان به سمتم برگشت و با چشمای خونی به من نگاه کرد که از ترس می خواستم بزنم به چاک . با دندونهایی که محکم به هم فشار می داد و فک منقبض و صدایی که خیلی زیاد سعی در کنترلش داشت گفت :
- ساکت .
بعد چند قدم به سمتم برداشت و با چشمهایی که ازش خشم و غضب فوران می کرد گفت :
- اونقدر روت زیاد شده که بیخ گوش من هر مزخرفی دلت می خواد در موردم می گی ؟ اونم با صدای بلند ؛توی شرکت من و در حالیکه داری زیر دستم کار می کنی ؟ خوبه ، روز به روز داری پیشرفت می کنی .
و بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد :
- اما من می دونم چطور ادبت کنم !
بعد پشتش رو به من کرد و رفت به سمت میزش . تمام اعتماد به نفسم از بین رفته بود و حالا مثل موش داشتم می لرزیدم . خطرناک و تهدید آمیز حرف می زد . دوباره برگشت به سمتم . چشماشو ریز کرد و پرسید :
- خوب ؛ دونه دونه ظلمهایی که در حقت کردم رو بشمر تا حداقل از این به بعد کمتر روح مادرم رو عذاب بدم ؟
لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین . با دستش محکم کوبید رو میز و فریاد زد :
- با تو ام . مگه نمی شنوی ؟ جواب منو بده .
واقعا هولناک شده بود . برای اولین بار خیلی ازش ترسیدم ، خصوصا با حرفی که پشت سر مادرش زده بودم عذاب وجدان هم داشتم . یکی اومد پشت در و چند ضربه زد . حتما شکوهی بود . شکیبا با فریاد گفت :
- گفتم دخالت نکن شهرام .
بعد خطاب به من ادامه داد :
- خوب من منتظرم .
دوباره هیچ نگفتم . اصلا نمی دونستم چی باید بگم .
- حرف بزن می گم.
نگاهش کردم . مطمئنم اگه دستش باز بود یه کشیده تو صورتم می زد . با لکنت گفتم :
- من ... من ... من فقط مرخصی می خواستم ... همین
انگار آتیشش زده باشن دوباره فریاد زد :
- همین ؟ همین ؟ برای یه مرخصی اینطور داد و هوار راه انداختی و تو شرکت معرکه گرفتی ؟ مگه اینجا رئیس نداره ؟ مگه اینجا بی قانونه که هر کی از راه برسه با داد و بیداد بخواد کارشو پیش ببره ؟
پریدم وسط حرفش :
- آخه من بهش نیاز داشتم. شما که امضاش نکردید عصبانی شدم .
نفهمیدم این همه جسارت رو از کجا آوردم .
- حالا وقتی یه ماه مجبورت کردم هر روز 12 ساعت بایستی کار کنی و حقوق هم بهت ندادم می فهمی کی و کجا باید عصبانی بشی .
- چی ؟
نه اون نمی تونه همچین کاری کنه . به قول خودش مگه شهر هرته
- برای چی ؟ مگه من چی کار کردم ؟ مگه من حق ندارم مرخصی بگیرم ؟
اومد جلو و مقابل من ایستاد . خدایا با این قد و هیکل نزنه تو گوشم ؟ می خواستم یه قدم برم عقب که خودمو کنترل کردم و محکم ایستادم سرجام . سرمو بیشتر بردم بالا تا بتونم به صورتش نگاه کنم .
- تو فقط حق داری درخواست مرخصی بکنی و این منم که تعیین می کنم حق داری بری یا نری ؟ روز اول هم بهت گفتم زبونتو کوتاه کن و خوب کار کن . اما تو درست برعکس عمل کردی .
- باشه در مورد مرخصی حق با شماست اما دیگه حق ندارید حقوق یک ماهمو قطع کنید .
کمی دیگه جلو اومد. سرشو کج کرد و با لحن تهدید آمیزی گفت :
- برای من حق و حقوق مشخص می کنی ؟
بعد با حالت تمسخر آمیزی از سر تا پامو برانداز کرد :
- اصلا تو کی هستی که با من کل کل می کنی ؟
جسارتم زیاد شده بود . شاید تاثیر رفتار شکیباست که حس لجبازی و جسارت رو در من بیدار می کنه . به خصوص حالا که از عصبانیت اولش کاسته شده . نمی تونم به خودم دروغ بگم اگه ترسم ازش زیاد نباشه خوشم می آد باهاش کل کل کنم و حرصش رو دربیارم .
- یه آدم که داره از حق و حقوقش دفاع می کنه . جلوی هر کس که می خواد باشه .
آخرش نتونستم نزدیک بودن بهش رو تاب بیارم و ناخودآگاه یک قدم رفتم عقب . اونم دوباره پشتش رو کرد به من و به ظاهر با خونسردی گفت :
- می خوای یاداوری کنم که بابا و مامانت اونجا پشتشون به چی گرمه و کی داره ازشون حمایت می کنه ؟ یا همون یکبار کافی بود ؟
ای آدم پست . ببین چطور نقطه ضعفم رو گیر آورده :
- واقعا خجالت آوره . آدم کار خوب رو انجام نمیده که بعدش سرکوفتش رو بزنه و منت بذاره . کسی مجبورتون نکرده بود . اصلا خودم به مامانم زنگ می زنم و می گم که شما از کارتون پشیمون شدید تا برگردن .
- وای خدای من چقدر تحت تاثیر قرار گرفتم . بد نیست یه کم بزرگ بشی و بزرگونه فکر کنی . فکر کردی به همین راحتیه ؟ الان پدرت تحت معالجه است و حتی خودشم بخواد دیگه دکتراش اجازه نمی دن . در ضمن اگه یه زمان خواستم حمایتشون نکنم نیازی به تو ندارم که بهشون بگه . خودم از پسش بر میام .
لعنتی . چقدر ازش بدم می آد . دلم می خواست می تونستم مستقیم بهش بگم . اما در عوض سرمو تکون دادم و گفتم :
- واقعا براتون متاسفم . چقدر راحت در مورد دو تا آدمی صحبت می کنید که یکیشون اونجا داره با مرگ دسته و پنجه نرم می کنه.
گوشه لبهاشو داد پایین و با بی قیدی شانه ای بالا انداخت :
- هر طور راحتی فکر کن .
با قهر و ناراحتی پشتمو کردم از اتاق برم بیرون که صداشو شنیدم :
- از فردا تا هر وقت من بگم از ساعت 7 صبح می آی سرکار تا 7 بعد از ظهر . روز هم که طولانیه . پس مشکل تاریکی هوا رو نخواهی داشت .
بدون اینکه نگاهش کنم از اتاق زدم بیرون و تمام دق و دلیم رو سر در بی نوای اتاق خالی کردم .
حتی الان که بهش فکر می کنم از عصبانیت صورتم کبود می شه .
آخرش اون شکیبای لعنتی به قول خودش عمل کرد و اون ماه حقوق بهم نداد . وقتی
آخر برج شد و بچه ها همه حقوق گرفتن فهمیدم تهدیدش رو عملی کرده .
اولش رفتم پیش بچه های مالی ببینم اشتباهی رخ داده یا نه .وقتی از جانب
اونها مطمئن شدم رفتم پیش شکوهی . طفلی شکوهی خودش هم متعجب شد و باور نمی
کرد . به من گفت : - باور کنید خانم
معتمد من خودم باهاش صحبت کردم و راضی اش کردم از تهدیدش صرفنظر کنه .
اونم قبول کرد . خودتون که یادتونه . همون موقع از اتاق اومدم بیرون خبرش
رو دادم به شما . شاید اشتباه شده حالا . گاهی پیش می آد با ناراحتی سری تکون دادم -
نه اشتباهی نشده . اصلا فیش حقوق منو امضا نکرده . به بچه های
مالی هم سپرده بود حق ندارن به من چیزی بگن . به خدا آقای شکوهی دارم از
دست این پسرخاله شما دیوونه می شم . آخه این چه کاریه که کرده . من .. من
به این پول ...
از شدت استیصال اشکم سرازیر
شد و نتونستم صحبتم رو ادامه بدم . بلافاصله رفتم چپیدم تو دستشویی و تا
تونستم به حال بی کسی و مظلومیت خودم اشک ریختم . اون پریسای بی شعور نزدیک
دو ماه مرخصی گرفته حقوقش رو سر وقت ریختن به حسابش . اونوقت من که مثل سگ
این ماه جون کندم اینه دستمزدم ؟ هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر به حقانیت
خودم پی می بردم و اشکهام با سرعت بیشتری سرازیر می شد . مغزم کار نمی کرد
. نه حوصله داشتم مثل همیشه برم جلوش بایستم و محکم حقمو طلب کنم و باهاش
جار و جنجال راه بندازم نه اینکه می تونستم دیگه اینطوری به کار کردن ادامه
بدم .
آخه اون عوضی چه می فهمید نداری
یعنی چی وقتی همیشه شکمش سیر بوده و جیبهاش پر از پول . نه که ناسپاسی کنم
اما واقعا توی اون شرایط من رو یک قرون از حقوقم هم برنامه ریزی کرده بودم .
می خواستم یه مقدارش رو بفرستم برای بابا و مامان . یه مقدارش هم بمونه
برای پس انداز خودم برای رهن خونه . تازه یه کمی هم می خواستم برای خونه
بهناز اینا خرید کنم . چقدر بخورم و بخوابم آخه .
حدود
نیم ساعت تو دستشویی بودم . چشمهام از شدت گریه قرمز شده و پف کرده بود .
دلم می خواست یه راست برم یه جایی خودمو گم و گور کنم . خدایا وقتی فکر می
کنم می بینم هیج جا رو ندارم برم . نه حوصله بهناز رو دارم نه حوصله محل
کار . پس کجا برم آخه ... از دستشویی که اومدم
بیرون دیدم موبایلم داره زنگ می خوره . این که شماره ارجحیه . یه دفعه
احساس قوت قلب و آرامش کردم . بدون اینکه دلیلش رو بفهمم . ارجحی زنگ زده
بود حال و احوال ، چون از جریان بابا با خبر بود . در حین صحبت باهاش حرقه
ای تو ذهنم زده شد و خیلی ناگهانی ازش پرسیدم آیا مثل سابق کار تایپ سراغ
داره یا نه ؟ در کمال ناباوری و خوشحالی گفت : -
اتفاقا چند وقته شدیدا دنبال یه نفر می گردم . راستش چون می
دونستم شما سرکار هستید بهتون پیشنهاد ندادم . ولی مطمئنید می تونید انجام
بدید ؟ - بله بله میتونم . اینجا کار و بارم زیاد نیست . فرصت زیادی دارم و می خوام ازش استفاده کنم . حداقل
اینطوری می تونم کمبود حقوقم رو جبران کنم . این شکیبا اگه بخواد هر ماه
به بهانه بابا و مامان منو به زور نگه داره و از اون طرف به بهانه های واهی
هم بهم حقوق نده که دوام نمی آرم . درسته که باید از کار اینجا بزنم تا به
کار تایپ خودم برسم اما وقتی حق و حقوقم رو پایمال می کنه نباید انتظار
بیشتر از این داشته باشه .
اواسط خرداد بود .
دلم واسه سوری و شکوفه یه ذره شده بود . اگر چه باهاشون تماس داشتم اما
فرصتی واسه دیدنشون پیدا نمی کردم . هم اونها درگیر امتحانات پایان ترم
بودن هم من حسابی سرم شلوغ شده بود . از طرفی کارای شرکت از طرفی کارهای
تایپ ارجحی فرصتی برام نمیذاشت که بخوام زود از شرکت بزنم بیرون .با اینکه
این ماه دیگه مجبور نبودم هر شب تا 7 بمونم اما خودم به میل خودم تقریبا هر
روز تا همون ساعتها شرکت می موندم . خدا رو شکر شکیبا هم انگار گیرهاش
کمتر شده بود . شاید واسه اینکه من هم کاری به کارش نداشتم و به شدت مشغول
کارای خودم بودم . نمی خواستم بهانه دستش بدم . باید حواسم جمع می بود که
متوجه نشه دارم کار غیر شرکتی انجام می دم . خیلی سخت بود چون تازه گی ها
دیگه دانشگاه هم نمی رفت و بیشتر اواقات تو شرکت بود .
گاهی
مجبور می شدم کارهای ارجحی رو برگ به برگ لای کارهای شرکت بذارم و تایپشون
کنم تا کسی نفهمه . با این حال بعضی وقتها تا مرز سکته پیش می رفتم . می
دونستم اگه شکیبا بو ببره دیگه امونم نمی ده .
پنج
شنبه بود و قرار بودظهر بعد از کار ارجحی رو ببینم و یکی از کارهاش رو
تحویل بدم . بدبختی اون روز شکیبا هم کلی کار ریخت سرم . ساعت 2 باهاش
نزدیکی های شرکت قرار گذاشتم اما تا ساعت یک ربع به 2 هنوز تو شرکت بودم .
انگاری این شکیبای لعنتی بو می بره من کار دارم از عمد منو نگه می داره .
یه بار رفتم ازش اجازه بگیرم که اجازه نداد و گفت هنوز کار داره . مجبور
شدم به ارجحی زنگ بزنم و بهش بگم فعلا درگیرم و نمی تونم بیام . ارجحی هم
گفت اشکال نداره و اون می تونه بیاد تا دم شرکت . پیشنهاد بدی نبود . فکر
کردم وقتی رسید سی دی رو می دم دست آقا نعمت ببره پایین بهش بده . خیالم
راحت شد و به کارم مشغول شدم تا وقتی تماس گرفت و گفت پایین شرکت منتظره .
آقا نعمت رو صدا کردم و و سریع سی دی رو بهش دادم و سپردم که به چه شخصی
بده . همه اش می ترسیدم وقتی دارم به آقا نعمت توضیح می دم شکیبا از اتاقش
بزنه بیرون . وقتی آقا نعمت رفت یه نفس راحت کشیدم .
چند
دقیقه نگذشته بود که شیکبا برای کاری اومد بیرون و در حالیکه که کنار میز
من ایستاد از من خواست فایل خاصی رو روی کامپیوتر باز کنم . سریع براش فایل
مورد نظرش رو باز کردم و چشمهای نگرانم رو دوختم به در . خدا کنه آقا نعمت
الان سر نرسه که بند رو به آب می ده . از بخت بدم کار شکیبا هم طولانی بود
و از من خواست تغییراتی رو که می گه به فایل مذکور اعمال کنم . منم از
ترسم گفتم :
- شما بگید من خودم اعمال می کنم ؛ بعد پرینتش رو می گیرم و می آرم براتون .
با این حرفم اخمی کرد و گفت :
- اون کاری رو که می گم انجام بده .
ای
وای اینم گیر داده بود . حالا حتما آقا نعمت سر می رسید . عجب بد شانسم من
. بالاخره آقا نعمت سر رسید . شکیبا هم هنوز کنار من ایستاده بود و به
کامپیوتر چشم دوخته بود . آقا نعمت که وارد شد می خواستم با چشم و ابرو
حالیش کنم که جلوی شکیبا چیزی نگه اما بنده خدا نفهمید .
- خانم معتمد اون آقا گفت اگه می شه اون کتابچه رو هم بهشون بدید. هنوز پایین ایستاده . گفت اینم حق الزحمه تون. بفرمایید.
بدتر
از این امکان نداشت . سنگینی نگاه شکیبا رو به وضوح احساس می کردم . از
ترس جرات نداشتم سرم رو ببرم بالا و پول رو از آقا نعمت که دستش دراز مونده
بود ؛ بگیرم .خدا خیرت بده ارجحی حالا پولو می ذاشتی بعدا حساب می کردی یا
حداقل می ذاشتی توی پاکت نه اینطوری . بعد از چند لحظه صدای شکیبا روشنیدم
:
- آقا نعمت منتظره خانم معتمد .
چرا
هیچ چی نمی گه؟ شاید نمی خواد جلوی آقا نعمت دعوام کنه . یعنی ممکنه ؟ از
کی تا حالا اینقدر مهربون شده اونوقت ؟ نفهمیدم چطوری پول رو گرفتم و
کتابچه رو از تو کیفم درآوردم دادم دست آقا نعمت ببره بهش بده . به محض
اینکه تنها شدیم گفت :
- این فایل رو که پرینت گرفتی بیار اتاقم .
کارم
در اومد . ببین پنج شنبه آخر وقت چطوری بدبیاری آوردم . با ترس و لرز
پرینت اون فایل کذایی رو بردم اتاقش . سرش پایین بود و داشت چیزی رو مطالعه
می کرد . سریع رفتم جلو پرینت رو گذاشتم روی میز و اومدم زرنگی کنم :
- آقای شکیبا پس دیگه با من کاری ندارید ؟ می تونم برم ؟
همونطور که سرش پایین بود گفت :
- کجا با این عجله ؟
لعنتی
. لبمو گاز گرفتم و ایستادم سرجام . اصلا چی می خواد بشه ؟ خیلی بهم حقوق
میده طلبکارم هست ؟ اگه بترسم اونم آتو می گیره . باید محکم جوابشو بدم بگم
تا وقتی امنیت شغلی نداشته باشم وضعیت همینیه که هست . مغز خر نخوردم که
بیام مفت و مجانی کار کنم ؟
تو
افکار خودم غوطه ور بود که با برخاستنش از پشت میز ،توجهم بهش جلب شد .
رفت روی لبه پهن پنجره نشست و نگاهشو داد به بیرون . نمی دونم چرا وقتی
اینطور ساکته بدتر استرس می گیرم . بعد از کمی نگاهشو دوخت به چهره ام .
چند لحظه همینطور زل زده بود بهم . بدون هیچ حسی . نه خشم و غضب بود تو
نگاهش نه تحقیر و توهین و نه اصلا هیچی . انگاری فکرش یه جای دیگه باشه .
آخرش از خجالت سرمو دادم پایین و لبمو محکم گاز گرفتم . فکر کنم با این
حرکت من حواسش اومد سرجاش . یه نفس عمیق داد بیرون و گفت :
- واقعا
دیگه نمی دونم با تو یکی چه کار کنم . نه تو شرکت نه تو دانشگاه هیچ وقت
با کسی مثل تو به مشکل برنخوردم . از هر راهی می رم جواب نمی ده . مثل یه
الگوریتم پیچیده که هیچ جوره نمی شه ازش سر درآورد و تا وقتی هم ازش سردر
نیاوردی مدام برات دردسر ایجاد می کنه و ذهنت رو درگیر خودش می کنه
فکر کردم حالا که به اصل موضوع اشاره ای نکرده خودم رو به نفهمی بزنم .
- مگه مشکلی پیش اومده ؟
یه دفعه از جاش بلند شد و من بی اختیار یه قدم رفتم عقب . با دیدن این حرکتم پوزخندی زد و گفت :
- جالبه
این همه هم می ترسی و باز کار خودتو می کنی . از جنبه مثبت که نگاه می کنم
یه جورایی شخصیتت جالبه . به همون اندازه که سر و کله زدن با الگوریتمهای
پیچیده جالبه !
انگار
یه کله قند یه دفعه تو دلم آب شد ! این اولین تعریفی بود که از دهنش می
شنیدم. البته اگه بشه اسمش رو تعریف گذاشت . برای من همین اندازه از زبون
شکیبا شنیدن هم تعریف بود .
- می تونی بری . به آقا نعمت بگو اونم بره . فقط در رو پشت سرش قفل کنه.
همین ؟ چرا دعوام نکرد ؟ حتی یه کلمه هم نگفت ! مبهوت و متعحب ایستاده بودم که گفت :
- چرا معطلی ؟
به خودم اومدم :
- هیچی . الان می رم .
نزدیک
در که رسیدم یه دفعه بی خودی دلم به حالش سوخت . نمی دونم چرا . شاید برای
اینکه اونم بی هیچ حرفی از خطام گذشته بود . به خصوص حالا که می خواست
شرکت بمونه و کار کنه . یعنی تا کی شرکت می مونه ؟ آخه امروز پنج شنبه است .
از دهنم پرید :
- آقای شکیبا اگه کار دارید می خواید منم بمونم ؟
این بار اون بود که با تعجب نگاهم کرد . حق داشت . این اولین نرمش و محبت من نسبت به اون بود .
- نه . دیگه کاری با تو ندارم . می تونی بری
سرشو
که پایین انداخت لبخند نامحسوسی رو لبهاش بود . خدایا احساس می کنم دارم
رو ابرا پرواز می کنم . من از نظر اون جالبم ! این یعنی اینکه من ذهنش رو
مشغول نگه داشتم ! یعنی اینکه دوست داره سر از کارای من دربیاره و یعنی
اینکه سرو کله زدن با من براش جالب و شاید هیجان انگیزه !
احساس
می کردم این بهترین جمله ای بود که تا حالا از زبون کسی در مورد خودم
شنیدم . اونم چه کسی ! شکیبا . همون شکیبای مغرور و همیشه عصبانی .
بعد
از مدتها تعطیلات آخر هفته خوبی داشتم .وجودم سرشار از شوق و هیجان بود
برای شنبه که دوباره برم سر کار . بااینکه من قبلا هم از این نوع هیجانات
داشتم و بعد از جانب شکیبا رو دست خوردم . منظورم همون زمانی که رابطه اش
رو با پریسا فهمیدم . اما نمی خواستم اوقات خودمو تلخ کنم . دلم می خواست
با همین اوهام لحظه های خوشی رو برای خودم که مدتها بود خوشی رو تجربه
نکرده بودم رقم بزنم . یه حسی ته قلبمو قلقلکم میداد که شکیبا هم این
تعطیلات بیشتر از همیشه به من فکر می کنه و این باعث می شد خوشحالیم دو
برابر بشه .
شنبه
که رفتم سرکار هیجان و خوشحالی و سردرگمی رو با هم در خودم احساس می کردم .
دوتای اولی که دلیلش معلوم بود اما سردرگمی ام به خاطر این بود که نمی
دونستم از حالا به بعد باید با شکیبا چطور رفتار کنم ! آیا باید مثل گذشته
به اذیت و آزارش ادامه بدم یا بهتر بود اون روی سکه رو نشونش بدم . با این
حال ته دلم می خواست که کماکان اذیتش کنم . آخه همین چیزام بود که اونو گیج
می کرد . به علاوه گویا خودش هم از این نوع کل کل کردن با من خوشش می اومد
.
اما
تمام خیال خوشم با حضور اول وقتش سرکار به هم ریخت . اونقدر بدعنق و
اخمالود بود که حتی جرات نکردم لیست کارهای اون روزش رو بهش بدم . اون هم
بدون اینکه نیم نگاهی به من بندازه یک راست رفت تو اتاقش و در رو محکم به
هم کوبید . و قلب من هم بین دو لنگه در مچاله شد . گیج شدم . خودمم نمی
دونستم منتظر چه رفتاری از جانب شکیبابودم . اما فکر نمی کردم صبح شنبه
اینطور بداخلاق باشه وبدتر از اون به این شکل منو نادیده بگیره . حتی جواب
سلامم رو ندارد . از خودم حرصم گرفت . مثل بار قبل حماقت کردم . تا یه
لبخند بهم می زنه زود خر می شم و فکر می کنم خبریه . خیلی بیچاره ای بهار .
خیلی . که اینقدر راحت و بی دردسر گول می خوری .
یک
ساعت از اومدنش نگذشته بود که به اتاقش احضار شدم .دلم گواهی بد می داد و
همون هم شد . وقتی رفتم کنار میزش یک کتابچه قطور 400 صفحه ای دستم داد و
گفت :
- تا آخر این هفته می خوامش !
مات و مبهوت کتابچه رو گرفتم و همینطوری ناخودآگاه برگ زدم . پر از فرمول و شکل و جدول بود .
- اینکه خیلی زیاده . حداقل یک ماه زمان می بره آقای شکیبا . تازه اونم بدون در نظر گرفتن کارای شرکت !
نگاهی بهم انداخت و با لحن تمسخرآلودی گفت :
- گمون نکنم برات سخت باشه . تا اونجا که می دونم تجربه اش رو داری ! اونم در کنار کارای شرکت .
ملتمسانه نگاهش کردم :
- اما این 400 صفحه است . تازه بیشتر صفحاتش فرمول و جدول و شکله. تو یه هفته محاله بتونم تمومش کنم .
اخم کرد و سرش رو انداخت پایین .
- دیگه نمی خوام حرف اضافه ای بشنوم . همون که گفتم . بفرمایید سرکارتون .
- آخه آقای شکیبا ...
با نگاه ترسناکی که به من انداخت ادامه حرفم رو خوردم . گفت :
- نکنه می خوای این ماه هم حقوق نگیری که اینقدر با من کل کل می کنی ؟
این
شکیبا خوب بلد بود منو به مرز دیوانگی برسونه . وقتی دیدم کوتاه نمی آد
حرصم گرفت و طبق معمول سریع خونم به جوش اومد . دوباره رفتم رو دنده لجبازی
:
- به
درک . فکر کردید به همین روال ادامه بدید من اینجا می مونم ؟ قید همه چیزو
می زنم و می رم . خوابشو ببینید که این ماه بتونید بلای ماه پیش رو سرم
بیارید و من هیچی نگم !
و
برگشتم که از اتاق برم بیرون . هنوز به در اتاق نرسیده بودم که حرفش
میخکوبم کرد و وجودم رو در هاله ای از ترس و ابهام و پرسش فرو برد :
- این تازه اولشه! هنوز اون خواب اصلی که برات دیدم تعبیر نشده .
خدایا
من مطمئنم حرف بیخود نمی زنه . حتما یه منظوری پشت حرفش داره . خدایا رحم
کن . چه خوابی دیده برام ؟ آخه چرا ؟ مگه من چه کارش کردم ؟جز اینکه گاهی
باهاش یکه به دو می کنم دیگه چه هیزم تری بهش فروختم ؟ چرا اینطور با من درافتاده ؟ ای خدا من دیگه تحمل درد و رنج بیش از این رو ندارم .
سوری محکم یکی زد به بازوم و گفت : - خیلی بی شعوری دو ماهه داری تو شرکت شکیبا کار می کنی و جیک نمی زنی . چه مارمولکی بودی و خبر نداشتیم.
شکوفه دستشو گذاشت زیر چونه اش و گفت :
- تازه فکر کنم حسابی هم بهش خوش می گذره . چون خوشگل تر شده .
این بار سوری محکمتر زد پشت سرم و گفت :
- آره نکبت . ببین چه چشم و ابرویی هم به هم زده . چی کار کردی ناجنس ؟ صبر کن ببینم نکنه لنز گذاشتی ؟
و صورتشو با حالت مضحکی آرود یک سانتی متریه صورتم . منم با دست هولش دادم عقب و گفتم :
- برو
بابا . لنز کدومه . چشام همیشه همین رنگ بوده . ابروهامو یه کم نازکتر
کردم واسه همین چشام بزرگتر نشون میده . تا بترکه چشم حسود
و با دستم به حالت مسخره دور سرم مثلا اسپند دود کردم .
- اه
اه در عوض خیلی بدسلیقه ای . واسه شکیبا این همه به خودت می رسی ؟ خاک تو
سرت . آدم قحط بود ؟ این شکیبا تو آینه به عکس خودش هم می گه برو اونور
بذار باد بیاد .
هر سه تامون خندیدیم و من گفتم :
- آره اینو خوب اومدی . موافقم .
شکوفه پرسید :
- حالا جدا می تونی باهاش بسازی یا مثل اون موقع ها می زنید تو سر و کله هم ؟
نالیدم :
- نه
بابا منم اگه بخوام اون با من نمی سازه . بدتر شده روابطمون که بهتر نشده .
خیلی بداخلاق تر از قبل شده بچه ها . بعضی روزها دلم می خواد برم هر چی از
دهنم در میآد بارش کنم از شرکت برای همیشه بیام بیرون. حیف که کارم لنگشه .
سوری در حالیکه که کمی از میلک شیکش رو می خورد گفت :
- راستی وامت چی شد ؟ بهت داد ؟
- نه
. تا الان که یه ماه و نیم گذشته هنوز خبری نشده . منم گذاشتم یه خونه
مناسب واسه رهن پیدا کنم بعد برم واسه وامم بهش رو بزنم . می خوام یه
مقداری از وام رو پول پیش خونه بردارم بقیه اشم بفرستم واسه مامان اینا .
شکوفه پرسید :
- هنوزم می خوای از خواهرت اینا جدا شی ؟ بهار تنهایی زندگی کردن خیلی سخته ها .
- چاره
ای ندارم .خسته شدم شکوفه. من و بهناز اصلا با هم نمی سازیم . حالا شما
فکر کنید من بیچاره چی می کشم که تو خونه باید مدام با بهناز سر و کله بزنم
و سر کار هم با شکیبا .حداقل اگه مستقل بشم می تونم تو خونه آرامش داشته
باشم . بعدشم درسته بهناز خواهرمه اما من خونشون احساس سربار بودن می کنم .
سوری به شوخی گفت :
- آی کیو مشکل از خودته که هیچ کی نمی تونه باهات بسازه . هنوز نفهمیدی اینو
یه بیشگون جوندار از بازوی سوری گرفتم و با حرص گفتم :
- ولی من به حساب هر دو نفرشون یه تنه می رسم .
سوری در حالیکه ناله ای می کرد بازوشو گرفت و گفت :
- معلومه . خر زور هم که شدی . بیشعور فردا مهمونی دعوتم .وای به حالت اگه کبود بشه .
شکوفه که معلوم بود ذهنش درگیر سئوالی شده پرید وسط جدال ما و پرسید :
- راستی پریسا محمدی چه می کنه ؟ هنوزم می آد شرکت ؟
- مگه مثل شما دو تا بیکاره . خانم دو ماه مرخصی گرفته . فکر کن . اونوقت من بدبخت واسه یه روز مرخصی باید هزار تا بد و بیراه بشنوم .
سوری گفت :
- اه
چقدرم بدم می آد ازش دختره فیس و افاده ای رو . نمی دونم چرا قبلنا اینقدر
روش حساس نبودم اما از وقتی شایعه دوستی اش با شکیبا رو شنیدم ازش بدم
اومده . حالا بهار راست راستی با هم دوستن اینا ؟
بی اختیار حالم گرفته شد . با بی حالی پرسیدم :
- مگه هنوز شایعه دوستی شون داغه ؟
- آره
بابا . تازه داغتر هم شده . به خصوص از وقتی دهن به دهن پر شده که پریسا
توی شرکت شکیبا کار می کنه . بعضی ها می گن روابط خونوادگی هم دارن تازه .
یه منبع موثق هم می گفت به احتمال زیاد در آینده ای نزدیک خبر نامزدیشون رو
بشنویم . بابا تو که باید بهتر از ما اینا رو بدونی . ناسلامتی کنار هر
دوشون داری کار می کنی ها .
وا
رفتم . یعنی واقعا شکیبا و پریسا احتمال نامزدیشون می رفت؟ پس چرا من چیزی
حس نکرده بودم ؟ می شد اینو فهمید که روابط نزدیکی با هم دارن . البته این
موضوع هم که پریسا نسبت به شکیبا بی تمایل نیست، تقریبا تابلو بود . منتها
از جانب شکیبا نمی شد چیزی رو فهمید . هیچ حسی از خودش بروز نمی داد .
شاید هم تو نمی خوای ببینی و بپذیری بهار خانوم . شاید هم این تویی که چشمت
رو واقعیت های تلخ بستی و تو خواب و رویا سیر میکنی خانوم خانوما . بدبخت
اینا دارن نامزد می کنن و تو دلت رو خوش کردی به یه لبخند نامحسوس شکیبای
لعنتی ! به قول سوری واقعا خاک بر سرت .
با صدای سوری به خودم اومدم :
- با تو ام بهار .
- چی گفتی ؟
- می گم تو چیزی نفهمیدی که این دوتا رابطه شون با هم در چه حده ؟
با دلخوری گفتم :
- نه ! به من چه . از هر دوتاشونم بدم می آد . الهی در کنار هم بدبخت شن .
- بمیری
که یه ذره حس کنجکاوی نداری . من اگه منشی شکیبا بودم تا حالا آمار سن و
قیافه و تحصیلات دوست دخترهای قبلیش رو هم درآورده بودم چه برسه به نامزدش .
شکوفه گفت :
- جالبیش اینه که تا حالا در مورد این دوتا هر چی شایعه شده بعدش درست از آب دراومده . باید ببینیم این یکی به کجا می رسه .
شانه ای بالا انداختم و با حرص گفتم :
- برای من که مهم نیست . امیدوارم هر دوشون به درک واصل شن .
فصل 31
چند
روزی بود دل و دماغ نداشتم . در واقع درست بعد از دیدن سوری و شکوفه ! به
جای اینکه با دیدنشون دلم باز بشه بدتر خورد تو پرم و حسابی از تک و تا
افتادم . حتی حوصله کل کل کردن با شکیبا رو هم نداشتم .با اینکه ته دلم یه
چیزی سرناسازگاری می ذاشت که یه جای این قضیه می لنگه اما عقلم می گفت که
همه جوانب این ماجرا درسته و احتمال قریب به یقین بین این دوتا سر و سری
هست . مثل اینکه سوت پایان بازی رو زده باشن و من بازنده از زمین بازی
بیرون اومده باشم . دقیقا احساس یه بازنده رو داشتم وسط زمین حریف در
حالیکه طرفدارای تیم مقابل هوش می کنن .
فقط
دلم می خواست این روزهای سخت بکذره و بابا و مامان برگردن. مثل اونوقت ها .
یعنی می شه ؟ چقدر دلم تنگ شده . اونقدر که از شدت تنگی می خواد بترکه .
خصوصا که دیشب مامان می گفت شاید مجبور بشن تا آخر امسال بمونن. وای خدای
من یک سال ؟ چطور باید سر کنم ؟ با بهناز با شکیبا با این پریسای لعنتی که
از وقتی امتحاناتش تموم شه دوباره برمیگرده سرکار . کاش می شد برم یه جا و
یه دل سیر گریه کنم . کم آوردم . خدایا کم آوردم دیگه نمی کشم .
نمی دونم چقدر به تابلوی روبرویی مثل مجسمه خیره مونده بودم که با صدای دستی که به میزم خورد تکون خوردم .
- خانم معتمد؟ خانم معتمد ؟ ... تلفن داره زنگ می خوره .
صدای
شکوهی بود که با تعجب و شاید هم دلسوزی به من نگاه می کرد . گوشی رو
برداشتم . شکیبا بود که منو به اتاقش احضار کرد . با لختی از جام بلند شدم
برم سمت اتاق شکیبا که شکوهی پرسید :
- حالتون خوبه خانم معتمد ؟
حواسم هنوز پرت بود . برگشتم و نگاهش کردم :
- بله ؟
- می گم حالتون خوبه ؟ انگار ناراحت هستید ؟ شاید هم خسته ؟ خوب استراحت نکردید دیشب ؟
بدون اینکه فکر کنم سری تکون دادم و گفتم :
- آره آره خوب نخوابیدم .
و
راهمو کشیدم و رفتم . راستش دیگه حوصله مهربانی های شکوهی رو هم نداشتم .
تو اون شرکت تنها کسی که کمی به من توجه نشون می داد شکوهی بود . با بقیه
خیلی ارتباطی نداشتم . البته محبت شکوهی هم واقعا برادرانه بود. اون اوائل
که هنوز نمی دونستم ازدواج کرده بهش شک کرده بودم و یه کم باهاش سرسنگین و
بداخلاق بودم اما از وقتی خانمش رو دیدم متوجه اشتباهم شدم . الهی خدا هر چی می خواد به این شکوهی و زنش بده و در عوض از شکیبا و زن آینده اش بگیره !
وارد اتاق شکیبا که شدم سریع جزوه پرینت شده ای رو که خودم چند دقیقه پیش براش برده بودم به سمتم گرفت و گفت :
- تقریبا می شه گفت افتضاحه . ببینم مطمئنی از روی اون متنی که من بهت دادم تایپ کردی ؟
مات نگاهش کردم . سرمو تکون دادم و گفتم :
- درستش میکنم براتون می آرم .
چرخیدم از اتاق بیام بیرون که صدام کرد :
- خانم معتمد
برگشتم
. نگاهش پر از سئوال و تعجب و البته شک و تردید بود . چند لحظه هیچ نگفت .
در واقع چیزی نداشت بگه . اونقدر از رفتارم متعجب شده بود که بی اختیار
اسمم از دهانش پرید بیرون . اینو از مکثی که کرده بود و همینطور به چهره ام
زل زده بود فهمیدم . بعد از مدتی سرشو انداخت پایین و گفت :
- سریعتر غلطاشو درست کن و مجددا برام بیار .
بعد
از اینکه اشکالات متن رو برطرف کردم دوباره همه صفحات رو پرینت گرفتم و
براش بردم . انگار منتظر بهانه بود که دوباره پرخاش کنه و سرم داد بزنه .
چون این بار از ردی که کارتریج پرینتر روی برگه ها باقی گذاشته بود ایراد
گرفت :
- قبل
از اینکه پرینتها رو برای من بیاری یه نیم نگاه بهشون بندازی بد نیست .
این خط ها چیه افتاده وسط کاغذ. برو کارتریج رو دربیار و زیرش رو تمیز کن
دوباره پرینت بگیر . اگه درست نشد از انبار یه کارتریج نو بگیر . دیگه هم
از این شلخته بازی ها نبینم .
هیچ
نگفتم . حتی نگاهش هم نکردم . تنها دستمو دراز کردم که برگه ها رو بگیرم و
از اتاق بیام بیرون که دیدم برگه ها رو محکم نگه داشته و نمی ذاره
بگیرمشون . در حالیکه هر دومون یه سمت برگه ها دستمون بود دوباره نگاهمون
به هم تلاقی کرد . این بار واقعا برق تعجب و ناباوری رو در چشماش می شد
خوند .
دست
و سرمو همزمان با هم انداختم پایین . حواسم نبود که این برگه های خط دار
حالا دیگه به درد سطل آشغال می خورند وبس . و زیر نگاه بهت زده شکیبا از
اتاق زدم بیرون .
لعنتی
. همینکه کارتریج رو از پرینتر بیرون آوردم مقدار زیادی از پودرش روی
دستهام و قسمتی از میزم که پر از نامه و برگه و یادداشت بود ، ریخت و همه
جا رو کثیف کرد .
از
شدت ناراحتی و شوک نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم و عین مسخ شده ها به میز کارم
و برگه های روی اون وبدتر ازهمه کیبردی که نصفش رو اون پودر سیاه لعنتی
پوشونده بود خیره موندم . مثل پودر سیاه ونحسی که به زندگیم پاشیده بودن و
همه جا رو سیاه کرده بود .
با صدایی که داشت چیزی می گفت نگاهمو از میز گرفتم . بازم شکوهی بود :
- چی شده ؟
نمی
فهمیدم چی می گه . تنها نگاه مهربان و لحن آرومش کافی بود که یکباره سیل
اشکم باریدن بگیره . انگاری منتظر یه تلنگر بودم تا تمام غصه ها و ناراحتی و
فشارهای عصبی ام با شدت بریزن بیرون . به خودم اومدم دیدم کارتریج به دست
صدای هق هقم تمام شرکت رو برداشته . بیچاره شکوهی مونده بود با من چه کنه .
چند نفر از کارمندا هم از ترس اینکه اتفاقی واسم افتاده جمع شده بودن تو
سالن شرکت . گریه ام بند نمی اومد . بدتر اونکه با هر کلمه و نگاه محبت
آمیزی که بهم می شد اشکهام با شدت بیشتری روی صورتم می دویدند .
شکوهی
اومد کنارم و در حالیکه آقانعمت رو صدا می زد کارتریج رو از دستم گرفت و
گذاشت روی میز . قبلش هم بقیه کارمندا رو فرستاده بود سرکاراشون .
- چیزی نشده که خانم معتمد . تو یه چشم به هم زدن همه جا رو تمیز می کنیم .شما ...
همون
موقع در اتاق شکیبا باز شد و شکیبا کنار چارچوب در ظاهر شد . یه لحظه از
اونچه می دید متعجب در جای خودش ایستاد . دستهای سیاه من که کماکان بالا
نگه داشته بودم . میز سیاه و آلوده ام . شکوهی نگران و آخر از همه نگاهش به
صورت اشکی و خیس من افتاد و هیچ نگفت . این سومین بار در اون روز بود که
شکیبا رو شگفت زده می کردم .
- چه خبر شده ؟
با
دیدن شکیبا و پرسشش انگار یادم افتاد سرمنشا تمام غم ها و غصه هام از
کجاست و دوباره صدای هق هقم بالا رفت . چشمهای شکیبا گرد شده بود و همینطور
به من خیره موند . همزمان آقا نعمت سر رسید و به کمک شکوهی سعی کردن میزم
رو جمع و جور کنن . دوباره صدای شکیبا اومد که اول آقا نعمت بعد شکوهی رو
خطاب قرار داد :
- آقا نعمت لطفا خودت راست و ریستش کن . شهرام تو هم بیا اتاقم کارت دارم .
و پس از نیم نگاه جدی ای به من وارد اتاقش شد و در رو پشت سرش بست . شکوهی به من گفت :
- خانم معتمد شما برین دست و روتون رو بشورین من و آقا نعمت اینجاها رو تمیز می کنیم .
گریه ام کمی آروم شده بود . با صدای در هم شکسته و سکسه ای که نمیذاشت درست حرف بزنم گفتم :
- ب .. بخشید . تق ... تقصیر ... تقصیر من بود
شکوهی دلسوزانه نگاهم کرد . گفت :
- خانم معتمد گریه نکنین دیگه . اتفاقی نیافتاده که . تا شما برین و برگردین همه جا مثل اولش شده . خواهش می کنم شما برید
چاره
ای نداشتم . به سمت روشویی حرکت کردم و توی دلم به مسبب همه این ناراحتی
هام ناسزا گفتم . حتی نکرد یه دلجویی بکنه از من با اون وضع وجیع داشتم
گریه می کردم . یکبار دیگه دلم شکست و به خودم لعنت فرستادم . انتظار داشتی
با دیدن اشکهات قلبش فشرده شه و بیاد ازت دلجویی کنه ؟ اون شکیبای لعنتی
مغرورتر و خشکتر از این حرفها بود .
با
دیدن چهره ام توی آینه یه لحظه موندم که بخندم یا دوباره گریه رو از سر
بگیرم . فقط میتونم بگم افتضاح بود . افتضاح و مضحک. ریمل و خط چشمی که با
اشک رد سیاهشون روی صورتم مونده بود با اون چشمهای قرمز و پفی یه چهره دلقک
وار خنده دار ساخته بودن که بیینده رو بیشتر وادار به خنده می کرد تا گریه
. خودمم هم یه لحظه خندیدم و هم خجالت کشیدم که شکیبا اینطوری من رو دیده .
جالبه حتی تو اوج ناراحتیم نمی تونم نسبت بهش بی اهمیت باشم .
وقتی برگشتم سر میز آقا نعمت تنها بود . تا من رو دید برای دلگرمیم لبخند زد و گفت :
- بیا
تمیز شد . وایسا یه دستمال تمیز دیگه بیارم برای بار آخر بکشم روی میزت تا
از اولش هم تیمز تر بشه . آدم واسه این چیزها که غصه نمی خوره جانم . حتما
ترسیدی آقای رئیس دعوات بکنه گریه کردی . اما من می شناسمش سخت گیر هست
اما خداشاهده مهربونه . ازش به دل نگیر یه وقتا یه چیزی می گه . می خواد
همه درست کار کنن و ازش حساب ببرن . تو هم اگه یه کم باهاش مدارا کنی و هر
چی گفت بگی چشم دیگه کاری به کارت نداره . بیا بیا بشین بابا . الان واست
یه چایی هم می آرم گلوتو تازه کنی . بشین
وقت
ناهار شکوهی اومد سراغم و خواست چند دقیقه ای تنها باهام صحبت کنه . اتاق
شکوهی و آقا کرامتی مشترک بود و اون زمان کرامتی برای ناهار رفته بود بیرون
. نمیدونستم موضوع چیه و بی خودی ترس برم داشت .اما اینقدر این شکوهی آدم
آرومی بود که بی اختیار آدم رو به آرامش داشتن وادار می کرد . وقتی مقابلش
روی صندلی نشستم لبخندی زد و پرسید حالم بهتره یا نه ؟ منم در جوابش لبخند
زدم و تشکر کردم :
- راستش
خواستم بیاید اینجا باهاتون صحبت کنم ببینم مشکلی براتون پیش اومده ؟ آخه
چند وقتی هست به نظر سرحال نمی آید . خسته هستید . تو خودتونید . من واقعا
نمی دونم چیه اما باور کنید خوشحال می شم کمکی کنم . اگه مساله ای توی شرکت
با همکارا دارید یا حتی مسائل شخصی و خصوصی اگه فکر می کنید با گفتنش
ممکنه راه حلی باشه من واقعا دلم می خواد کمکتون کنم خانم معتمد . روز اول
هم گفتم من به حاجی ؛پدرتون واقعا ارادت داشتم و دارم و بهشون احساس دین می
کنم . بنابراین هر چی که هست از گفتنش دریغ نکنید و با من راحت باشید .
شما واقعا مثل خواهر می مونید .
بغض
کردم و سرمو انداختم پایین . مشکل ؟ خوب بود می گفتم آره مشکل من پسرخاله
تو که فکر و ذکر و خیالش هیج جا راحتم نمی ذاره . نه تو شرکت نه تو خونه نه
تو خواب . مشکل من پسرخاله بی رحم تو که هیچ وقت حتی سر سوزنی منو به چشم
نمی آره و مدام در حال توبیخ و تحقیر منه . مشکل من پسرخاله عزیزته که به
ناچار کار و زندگی و قلبم به وجودش گره خورده و هیچ جوره از بندش آزاد
نمیشم . مشکل من چشمهای پسرخاله تو که هیچ وقت منو ندیده و نمی بینه .
اما به جای همه اینها نفهمیدم چطور از دهنم پرید که :
- آقای
شکوهی جایی رو سراغ دارید که من بتونم رهن کنم ؟ رهن کامل ! دارم دنبال
خونه می گردم . حتی یه اتاق هم باشه هر جای تهران مهم نیست . فقط گرون
نباشه
اولش
یه کم جا خورد .مطمئنم فهمید که این دقیقا اون مساله ای نیست که منو آزار
میده . اما به هر حال حرف دلم چیزی نبود که بشه به کسی گفت . بعد در حالیکه
که می خندید گفت :
- همه اش همین ؟ ای بابا کاش همه گریه های دنیا واسه رهن خونه بود ؟ مگه چند وقته دارید دنبال خونه می گردید که اینطور ناامید شدید ؟
هول شدم . مجبور بود دروغی سر هم کنم :
- امممم تقریبا یکی دو هفته .
این دفعه با صدای بلند خندید :
- یکی دو هفته ؟ خانم معتمد مردم گاهی چند ماه می گردن تا بتونن یه خونه با نصف معیارهای مورد نظرشون پیدا کنن .
- خوب
آخه .. من .. آخه من واقعا بهش نیاز دارم . به علاوه مساله وام هم هست .
آقای شکیبا قول داده بودن که وقت اومدم اینجا به من وام بدن . البته وامی
که برای معالجه پدرمه . منتها من می خوام قسمتیش رو برای رهن خونه بردارم .
راستش با رفتاری که آقای شکیبا با من داره من حتی جرات نمی کنم دو تا کلمه
معمولی باهاش حرف بزنم چه برسه بخوام تقاضای وامم رو هم مطرح کنم.
بالاخره
یه کمی از حرف دلم رو به زبون آوردم . خوب شد شکوهی تیکه بارم ننداخت که
وقتی جرات نداری باهاش دربیافتی اینی اگه جرات داشتی چی می شدی پس ؟
- شما
نگران اون نباشید . خودم حلش می کنم . احتمالا آقای شکیبا منتظر شده تا
پیش پرداخت پروژه جدیدی که شرکت برنده شده رو بدن بعد از همون وامتون رو
پرداخت کنه . به هر حال من باهاش در این زمینه صحبت می کنم . در مورد خونه
هم مهلت بدید ببینم چه کاری از دستم بر می آد . انشالا که درست می شه .
امیدوار باشید .