با دیدن لبخندش پاهام سست شد.
دیگه حتی نمی رقصیدم و فقط به لب هاش که به لبخند باز شده بود,خیره شده بودم.
چند بار پشت سر هم پلک زدم و دوباره بهش خیره شدم.
انگار هنوز هم باورم نشده بود.
یعنی این لبخندش بخاطر رقصیدن من و یاشار بود؟
آره دیگه پس اصلا چه دلیلی داشت بخنده؟
سعی کردم افکار مثبتی به ذهنم راه بدم ولی انگار اینبار صدای درونم برنده شده بود.دوباره صدایی درون سرم پیچید:
-سارینا...ارسلان مال تو نیست....اون هیچ وقت مال تو نبوده و نخواهد بود!!
دستم رو روی سرم گذاشتم و سعی کردم صدا ها رو دور کنم ولی بی فایده بود.
- چرا سعی می کنی خودت رو گول بزنی؟....اون عسل رو دوست
داره! حتی اگه ازش هم دور باشه!
با کلافگی به طرف یاشار برگشتم. انگار اون هم حالم رو فهمیده بود
چون گفت:
-انگار حالت زیاد خوش نیست...من هم خسته شدم بهتره بشینیم.
از خدا خواسته جلو تر حرکت کردم و با پاهایی لرزان خودم رو
به مبل رسوندم.
توی دلم به خودم پوزخندی زدم!
واقعا من با خودم چه فکری کرده بودم؟ اینکه یه وقت ارسلان مثل رمان ها غیرتی می شد؟ یا اینکه بلند می شد و با عصبانیت منو از یاشار جدا می کرد؟
با صدای ارسلان و رزانا ناخوداگاه نگاهم به طرفشون جلب شد.
نمی دونم رزانا دیگه از کجا پیداش شده بود؟ کنار گوشش چیزی گفت که ارسلان از جاش بلند شد و دوتایی وسط رفتند و شروع به رقصیدن کردند.
با حسادت سرم رو پایین انداختم و به سرامیک خیره شدم.
سعی می کردم حفظ ظاهر کنم,فکر کنم موفق هم شدم ولی درونم
غوغایی برپا بود! انگار تازه حرف های درونم رو باور می کردم.
ارسلان برای من یک آرزوی محال بود! با این رفتار هایی که داشت,
یقین داشتم که نه تنها ازم خوشش نمیاد بلکه درونش احساس تنفری هم بهم داره! از این تنفرش سر در نمی اوردم ولی تنها دلیلی
که می تونستم خودم رو باهاش قانع کنم عسل بود.
اون منو مقصر رفتن عسل می دونست!
تمام سعیم رو جمع کردم و بی تفاوتی رو جایگذین حسادتم کردم
و به رقصوشون خیره شدم.
تصمیمم رو گرفته بودم. دیگه نمی خواستم توی این یک سال آتویی
دستش بدم...یک سال تحمل میکردم بعدش هم که.....
با یاداوری بابا ناگهان وحشت کردم!
اگه طلاق می گرفتیم چه حالی پیدا می کرد؟ اون تازه حالش رو به بهبودی بود!
یاد اصرار هایی که بهشون می کردم, افتادم. چقدر اصرار کردم تا راضی شدند با ارسلان ازدواج کنم.. یک سال بعد چی می گن؟
جدا از همه ی اینها اگه طلاق می گرفتیم, من یک زن مطلقه به حساب می اومدم..اون وقت چی می شد؟
با یاداوری تمام این ها ناخودآگاه بغضی سنگین راه گلوم رو سد کرد.
به سختی جلوی اشک هایی که توی چشم هام جمع شده بودند,
رو گرفتم و جهت نگاهم رو عوض کردم که ناگهان چشم در چشم
زن عمو شدم.
اخم غلیظی که بهم کرده بود باعث شده بود هول کنم.
خودم رو جمع و جور کردم دستهام رو روی چشمهام فشردم تا
کمی از اشک های باقیمانده رو ازچشمهام دور کنم.
همینکارم باعث شد چیزی زیر لب بگه و از اونجا دور شه.