فعلا مشکل من با همایون حل شده بود.دو روز از اون روز مهمونی میگذشت.همایون هر روز بهم زنگ میزد و با خوش اخلاقی و تقریبا بدون ایراد گرفتن الکی باهام حرف میزد.حس میکردم شاید دیگه درست شده باشه ولی بازم معلوم نبود!اخلاق و باور یکی رو که نمیشه یه شبه تغییر داد!و من تو این دو روز سعی میکردم تا با کار پیدا نکردنم کنار بیام تا اینکه نزدیکای ظهر بود که تلفن خونه زنگ خورد.رفتم گوشیو برداشتم:-بله..؟!-سلام خانوم کیایی.از شرکت پویان تماس میگیرم.پویان...پویان...!آهااا یادم اومد!همون شرکتی که مژده بهم معرفی کرده بود!-بله بفرمایید.-خانم کیایی راستش بعد از رفتن شما تو این دو روز گذشته مدارک شما و همه شرایطو بررسی کردیم و به خاطر این مزاحمتون شدم که بگم ریاست با استخدام شما موافقت کرده و شایستگی شما رو برای کار در شرکت تایید کرده!نفسم بالا نمیومد...داشتم از خوشحالی سکته میکردم...استخدام؟!...بعد از این همه مدت؟!...به زور جلو جیغ زدنمو گرفتمو گفتم:-شما...شما مطمئنید؟!منظورم اینه که اشتباهی زنگ نزدید؟!یا نمیدونم ...مرده با صدایی که خنده توش موج میزد گفت:-نه خانوم هیچ اشتباهی صورت نگرفته!حالا شایدم...اصلا شما واسه مصاحبه اومده بودید؟؟!شما خانم کیایی هستید یا نه؟!با دست پاچگی سریع گفتم:-ب...بله منم،آقا درست گرفتید!صدای خندشو شنیدم.-به هر حال،شما استخدام شدید البته نه توی قسمتی که مورد نظر بود...یهویی دلم ریخت.-آقا بهتون بگم من ابدارچی یا منشی نمیشم!اگه جای این سمت منو گذاشتین بهتره این افتخارو بدین کس دیگه ای!دوباره زد زیر خنده:-نه خانوم!شما از این جایگاه مستفیض نشدید!مدیر بازرگانی شرکت رفته و شما جای ایشون مشغول به کار میشید.از خوشحالی بشکنی زدم و دستامو به هم کوبیدم.وای...جووووووون جوووووووون!کار اونم تو رشته خودم و اونم تو همچین شرکتی!بعد برای اینکه بفهمم بیدارم یه سیلی به خودم زدم که انقدر محکم بود که صداش اومد و دردم گرفت!حسابشو میرسم(دستمو)!منم تو این هیری ویری با خودم خود درگیری دارماااا!مرده پرسید:چیزی شده خانوم؟!ای خاک دو عالم تو سرم!-نه...نه مشکلی نیست!من از کی میتونم بیام سر کارم؟!شرایط کاریم چه طوره؟!-از فردا میتونید تشریف بیارید....شرایطم حضوری بهتون توضیح داده میشه!در ضمن همیشه باید آن تایم باشید!ساعت کاری شرکت از 8 صبح تا 5 بعدازظهره و بعد از ائن تا 7 اضافه کاری حساب میشه!شما دیگه سوالی ندارید؟!-نه ممنون.سوالی ندارم!-پس منتظرتون هستیم...خداحافظ!-خداحافظ!گوشی رو گذاشتم سر جاش گذاشتم.دو زانو کنار میز تلفن نشستم...خدایا شکرت...شکرت!بالاخره دعای ما هم مستجاب شد!وااااای خدا جون عاشقتم!با دمم گردو میشکستم...مامان اومد تو پذیرایی منو که مثل مجسمه یه گوشه نشسته بودمو تو حال خودم بودمو دید...اومد جلو بشکنی مقابل چشمام زد که پریدم:-مرمر خوبی؟!خشک نشی این جری نشستی یه گوشه!-نه مامان!یه خبر خوب...-چی؟!-حدسم نمیزنی؟!اه...اصلا نمی خواد بگی من برم هزار تا کار ریخته رو سرم!دستشو کشیدمو نشوندمش پیش خودم.-نه مامان جونم وایسا خودم بهت میگم!مامان چپ چپ نگام کرد و گفت:خب بگو دیگه!-همین الان از اون شرکته که دو روز پیش واسه مصاحبه رفته بودم زنگ زدن گفتم منو استخدام کردن!اونم چی؟!مدیر بازرگانی!چند لحظه طول کشید تا این کلمات تو ذهن مامان جا بیفته بعد محکم منو بغل کرد و بوسیدم!-عزیز دل مامان،دیدی؟دیدی بهت گفتم تو هم کار پیدا میکنی؟!قربونت برم دختر قشنگم...باید امشب یه جشن کوچولو بگیریم!خودمو از اغوش مامان کشیدم بیرون و گفتم:-نمی خواد مامان!ولش کن!-نه مگه میشه!من برم به باباتم بگم!گونشو بوسیدمو رفتم تو اتاقم.برای اولین بار تو این مدت خوشحالی رو حس میکردم...××××××شب که شد از اتاق اومدم بیرون!تا الان خواب بودم.دیدم بابا و مامان و مروا نشستن تا منو دیدن مروا شروع کرد دست زدن و جیغ جیغ.-بابا این غارغارکو جمع کنید سرم رفت!-بیشعور تو ذوق و شوق سرت نمیشه که!واسه تو این جوری حلقمو پاره میکنم!بی لیاقت!کنار بابا نشستمو گفتم:اون که بله!تا وقتی وانت سیب زمینی پیاز هست من نبایدم لیاقت داشته باشم!اومد عکس العمل نشون بده که پشت بابا سنگر گرفتم.بابا بغلم کرد و گفت:-تبریک میگم دخترم.من به تو ایمان داشتمو دارم.مطمئنم موفق میشی!بوسیدمشو گفتم:-مرسی بابایی!نا امیدت نمی کنم.مامان بلند شد و گفت بیاید شامو بخوریم بعد برنامه رو اجرا میکنیم!همه رفتیم شام بخوریم.مامان چه کرده بود!چند نوع غذا که من خیلی دوست داشتم.-مامان چرا زحمت کشیدی؟!به خدا لازم نبود!-مامان بشقابمو پر کرد و گفت:بخور...اینا چیزی نیست که!بعد از شام که با کلی شوخی و خنده صرف شد مروا چشمای منو بست و برد تو حال.وقتی چشمامو باز کرد مامان با یه کیک کوچیک اومد که روش کلی فشفشه بود.کیکیو گذاشت رو میز.بعد با بابا یه جعبه بهم دادن.جعبه رو باز کردم.وااای!!!یه سینه ریز ظریف طلا به شکل قلب با زنجیرش.دوتاشونو بغل کردمو بوسیدمشون.چقدر به فکر من بودند.خدایا هیچ وقت ازم نگیرشون.-مامان،بابا دستتون درد نکنه،به خدا اینا خیلی زیاده واقعا زحمت کشیدید!نمیدونم چی بگم!مامان که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:ـآرزوی ما خوشحالی و موفقیت شماهاست!مروا گفت:بیا کیکو ببر بعد من کادومو میدم!بابا گفت:ای شکمو!-پس چی؟من از اون موقع تا حالا چشمم بهش بوده!چاقو رو گرفتم:باشه بیا!سریع کیکو بریدم.مروا چاقو رو ازم گرفت و یه تیکه ی گنده واسه خودش جدا کرد و مشغول خوردن شد.مامان هم با تاسف سرشوتکون داد ولی چیزی نگفت.بعد از کیک هم مروا اومد پیشمو گفت:-برگ سبزیست تحفه ی درویش.....چه کند بینوا ندارد بیش!و بسته بهم داد.بازش که کردم دیدم یه تاپ خیلی خوشگل قرمز که البته خیلی هم باز بود برام گرفته بود.همدیگه رو چند لحظه بغل کردیم و گفتم:-مرسی ابجی کوچیکه!راضی به زحمت نبودیم!مروا لبخندی زد و گفت:چه زحمتی!یه ابجی بیشتر نداریم که!منم گفتم:که منم اون یهدونه ابجیمو خیلی دوست دارم!
تصمیم گرفتم از همین فردا برم سرکار.تا نیان یکی دیگه بذارن جام!به خاطر همین ساعتو کوک کردمو زود رفتم تو جام.باید نشون میدادم که تواناییشو دارم.رینگ....رینگ.....زدم رو گوشیم تا خاموش شه.یه ذره تو جام موندم ولی سریع بلند شدم و بعد از شستن صورتم و صبحونه خوردن اومدم اماده شم.یه مانتو شلوار مشکی با روسری طلایی قرمز پوشیدم با کیف و کفش مشکی ورنی و راهی شرکت شدم.اوه اوه...چه ترافیکی!!!خدا کنه زود برسم...نه نیم ساعت وقت داشتم.و خدارو شکر سر وقت رسیدم.چند قدمی شرکت بودم که دیدم پسر اقای سهیلی،پویان داره از ماشینش که یه سانتافه ی سفید بود پیاده میشد.منو ندید و رفت تو ولی من به ماشینش خیره بودم...رفتم جلوتر...اونروز تو ذهنم اومد...بارون...چاله آب...یه ماشین که بلانسبت مثل گاو از کنارم رد شد...اون نگاه متعجب به من...پس این بوده؟!!میدیدم چه موذیانه لبخند میزد....نگو یه کرمی ریخته!شک نداشتم اون روز از تو ماشین منو دیده...و وظیفه ی من این بود که....تلافی کنم!یه نگاه به سر و ته کوچه انداختم.کسی نبود...خم شدمو باد چهار تا چرخ ماشینشو خالی کردم!اهان...حالا راحت شدم.با لبخندی وارد شدم و از پله ها رفتم و بالا.درو که زدم مژده اومد درو باز کرد.-ا...تو اینجا چی کار میکنی؟!-مگه تو مفتشی؟!بعدشم سلامت کو؟!مژده چشم غره ای رفت:-سلام...نگفتی!اومدم تو گفتم:هیچی دوستم نترس!عزراییل که ندیدی!اومدم سرکارم!با چشمای گرد شده پرسید:سر کارت؟!مگه نگفتی رد شدی؟یه قلپ از چاییش که تازه واسش آورده بودن خوردمو گفتم:-چرا عزیزم گفتم...ولی بعد زنگ زدن با کلی منت کشی و از اونا اصرار از من انکار،قبول کردم بیام کار کنم!همین که من اینو گفتم پویان نمیدونم از کجا اومد بیرون و گفت:سلام خانما...مژده با نیشی شل سلام کرد ولی من فقط بهش لبخند زدم.رو کرد به منو پرسید:-خانم کیایی،داشتید برای خانوم یادگار شرایط استخدامتونو توضیح میدادین؟!مطمئن بودم که حرفامو شنیده...لبخند پر رنگتری زدم و گفتم:-بله جناب مهندس!راستی به شنیدهاتون اینم اضافه کنید که اونی که زنگ زد کلی التماس کرد تا بیام!بعد شما واقعا مهندسید یا از صدقه سر پدر گرامیتون مهندس صداتون میکنن؟!با جمله آخرم لبخندش خشکید و با اخم گفت:-تو این شرکت کارمندا وظیفه دارن قط در مسائلی بهشون مربوط میشه سوال کنن خانم!و پشتشو کرد و رفت!دلم خنک شد...از حالا باید حال این جوجه مهندسو میگرفتم که بعدا واسم شاخ نشه...یه نگاه به مژده کردم که با بهت به من خیره شده بود!-چیه؟!چت شد یهو؟!لیلی هم مجنونو میدید انقدر تو فکر نمی رفت.-بروگمشو!تو چرا با این اینجوری حرف زدی؟!نمی گی اخراجت میکنه؟!اینجا باید آدم باشی مرمر!-اولا آدم بشم که تو تنها میشی دلم واست میسوزه!بعدشم سنگ اونو بیخودی به سینه نزن حقشه!سوما اگه کاری نداری من دارم!رو صندلیش نشست و گفت:خوش باشی!برو!
با بی قیدی راهمو پیش گرفتمو رفتم سمت دفتر رئیس.در زدم و منشیه همین که منو دید تعجب کرد ولی از قرار معلوم میدونست که من استخدام شدم چون عین مژده نپرسید اینجا چی میخوام...اصلا بهم محل نذاشت منم پوزخندی زدمو رفتم اتاق رئیس.در زدمو وقتی اجازه داد رفتم تو.باز پدر و پسر با هم بودن که پویان با دیدن من پوزخندی زد ولی اصلا بهش اعتنا نکردم و بجاش به باباش یه سلام کردم:-سلام آقای سهیلی.سر وقت رسیدم دیگه!با لبخندی جواب داد:-سلام خانم کیایی.بله سر وقت اومدید و اینو بدونین که تو این شرکت وقت شناسی خیلی اهمیت داره!سری تکون دادمو گفتم:-بله چشم!راستش مزاحمتون شدم که دقیقا وظایفمو بدونم و اینکه چی کار کنم و ...-متوجهم.و شروع کرد به توضیح دادن وظایف من.وای خدایا یعنی از پسش برمیام؟!به پشتکارم و اینکه از زیر هیچ کاری شونه خالی نمیکردم ایمان داشتم ولی کاش همه چی عالی پیش بره...باید!وقتی حرفش تموم شد گفت:-خب اینم از کارای شما.و اینکه از همین الان میتونید برید سر کارتون.البته تو بخشی که شما کار میکنید تنها نیستید ولی شما مسئول اون بخش هستید و اتاق جدا دارید.-متوجه شدم ممنون از توضیحاتتون.اگه چیزی نمونده من برم که از همین الان برسم به کارام!نمیخوام مشلی پیش بیاد!پویان دوباره پوزخندی زد که چشم غره ای بهش رفتم.اقای سهیلی گفت:-پس بفرمایید و اولین روز کاریتون تو این شرکتو بهتون تبریک میگم.بلند شدمو درحالیکه طرف در میرفتم گفتم:-ممنون آقای مهندس!با اجازتون!روی کلمه مهندس تاکید زیادی کردم و وقتی میرفتم نیشخندی تحویل پویان دادم.پویان دنبالم از اتاق اومد بیرونو گفت:-خانم کیایی...برگشتم طرفش:بله...-اقای مهندس گفتم بیام اتاقتونو نشونتون بدم.ابرمو واسش بالا انداختم:خب نشون بدید که من فقط کارم لم دادن رو صندلی نیست!-بفرمایید خانوم...و دنبالش راه افتادم.در یه اتاق و باز کرد و گفت:-اینم از اتاق شما.هرچی هم که لازم دارید و مربوط به شرکته تو قفسه هاست و ...با لبخند مرموزی گفت:-موفق باشین!موذی تر از خودش جواب دادم:خیلی ممنون!رفت و منم از فرصت استفاده کردمو خوب اتاقو دیدم.نه جای خوبی بود...رفتم سمت قفسه ها و به ترتیب پرونده هارو درآوردم و شروع کردم به خوندنش...یادداشتای مدیر قبلی و ...که تا نزدیکای ساعت دو طول کشید.پرونده رو بستمو گذاشتم رو میز...کش و قوسی به بدنم دادمو چشمامو مالیدم.وای بدنم خشک شده بود و گشنم شده بود.نمیدونستم اینجا باید ناهار بیارم یا ناهار میدن...ولی نمیشد بپرسم.تو این فکرا بودم که یه خانوم در زد اومد تو گفت:-سلام شما مدیر بازرگانی جدیدی؟سرمو تکون دادمو گفتم:-بله.ظاهر مهربونی داشت.اومد جلو باهم دست دادیم و گفت:-من بهمنی هستم،سمیرا بهمنی تو همین بخش کار می کنم.-منم مرمر کیایی هستم و از اشناییت خوشوقتم.خندید و گفت:حالا چرا ما انقدر لفظ قلم حرف میزنیم؟!بیا بریم ناهار...من که دارم میمیرم از گشنگی...از جام بلند شدمو گفتم:خوب شد گفتی!بریم منم الان تلف میشم...با هم از اتاقم بیرون اومدیم.پرسید:-خب چند سالته خانومی؟!همون طور که گوشیمو چک میکردم گفتم:بیست و چهار سالمه...پیرم یا جوون؟!پسندیدی؟!-دختر چی میگی؟!نه بابا خوبه...هنوز تا ترشیدگی وقت داری!تو که نپرسیدی...منم سی و پنج سالمه.-ازدواج کردی؟بچه مچه داری؟!-پ ن پ...یه پسر شیش ساله هم دارم.اسمش امیر علیه...انقدم شیطونه که نگو...-اخی نازی!بزرگ میشه یادت میره...-تو چی؟!خبری نیست؟!اهی کشیدمو گفتم:نه فعلا...خبری نیست ابجی!نمیدونستم که بهش بگم یا نه..ولی نامزدی منو همایون انقدراهم رسمی و درست حسابی نبود...البته از نظر من!ولی نمی خواستم اگه به هم خورد کسی بدونه که قبلا تو زندگیم بوده!به پشتم زد و گفت:مهم نیست...ماهم که شوهر کردیم دیدیم به درد نمی خوره،همون اولاش ذوق داشتیم.-اره راست میگی..کی اقا بالا سر دوست داره؟!-هیشکی...اینجام اشپزخونه است...بیا ببینیم غذا چیه...و ظرف غذا رو باز کرد و گفت:-اخ جون!جوجه داریم...یکی به من داد و گفت:-بیا بخور...معلومه داری ضعف میکنی...غذا رو گرفتم تشکر کردم.با هم سر میز نشستیم.موقع غذا خوردن کلی باهم شوخی کردیم و گفتیم و خندیدیم...ازش خوشم اومد بود...یهو به ساعتش نگاه کرد و گفت:-ای وای من برم دیگه..کلی کار ریخته رو سرم!تو نیا...بشین غذاتو بخور...-باشه...برو...فعلا خداحافظ!غذامو تموم کردمو رفتم تو اتاقم.تا ساعت پنج همه پرونده هارو دقیق خوندم تا کارم دستم بیاد.ساعت پنج وسایلمو جمع کردمو اومدم بیرون که سمیرا رو دیدم.-داری میری؟!-اره دیگه...پنجه...مگه تو نمیری؟!با ناراحتی گفت:نه...اضافه کاری وایمسم امروزو...-باشه پس...تا فردا خداحافظ!-قربونت...خداحافظ!از شرکت زدم بیرون.به ماشین پویان نگاه کردم...هنوز نفهمیده لاستیکاش باد نداره...وای چی میشه...
یه تاکسی گرفتم و بعد یه ساعت رسیدم خونه.تا زنگو زذم مامان درو باز کرد.اومدم تو دیدم تو حیاط منتظرمه.سلامی کردمو گفتم:-چیزی شده مامان؟!-نه دخترم مگه باید چیزی بشه؟!با تعجب سرمو خاروندمو گفتم:-نه اخه هیچ وقت واسه استقبال از من تو حیاط نمیومدین!به کنارش اشاره کرد و گفت:-بیا بشین اینجا...حالا بده اومدم؟!کنارش نشستم:-نه مامان چه بدی!-خب کار چه طوری پیش میره؟!جاش خوبه؟!...مشکلی نداری عزیزم؟!-نه مامان همه چی خوبه!هم کارکناش...هم محیطش...دیگه همه چیش تا اونجایی که من میدونم خوبه!-اولین روز کاریت چه طور بود؟!یه سیب از ظرف میوه برداشتم و یه گاز زدم:-بد نبود...کار خاصی که نکردم...فقط برای اینه سر در بیارم پرونده هارو خوندم تا ببینم اوضاع چه جوریه...ولی خیلی خسته شدم!مامان بغلم کرد و گفت:-هر چیزی سختی داره...ولی مطمئنم دختر من از پسش بر میاد!لبخندی زدم و گفتم:-مرسی مامانی!بله که برمیاد!-خب بلند شو بریم تو...که من به غذا یه سر بزنم هم تو یه کم استراحت کن تا بابات بیاد!باهم رفتیم تو.-مروا اومده؟!-اره اومده ولی یه کاری داشت رفت بیرون!رفتم تو اتاقمو از همون جا بلند گفتم:-باشه...لباسامو دراوردمو قشنگ اویزون کردم تا چروک نشه...بعد موهمو باز کردم و ریختم دورم.اخیش از بس از صبح جمع بود داشت کنده میشد.افتادم رو تختم و چشمامو بستم...-مرمر...مرمر بلند شو دیگه!بعد به منم گیر میده میگه زیاد میخوابه!مرمر...من کی خوابم برد که نفهمیدم...با حس کردن یه چیز زبر رو صورتم چشامو باز کردم و به پیشونیم دست کشیدم...یه موجود کوچیک دست و پا دار...داشتم سکته میکردم از ترس...تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سریع اونو پرت کردم اونورو از ته دل جیغ زدم...-مامان....!!!!!!!!سوسک...که از اونور خنده ی مروا بلند شد...مامان با سرعت اومد تو اتاقو با حالتی اشفته ما رو دید.مروا هنوز داشت میخندید و من تند تند نفس میکشیدم.با دست لرزونم اشاره کردم:-مامان..اون سوسکه رو بکش!رو صورتم بود به خدا...مروا با خنده گفت:-خره پلاستیکی بود!یه سوسک که انقدر جیغ و داد نداشت!بیدار نشدی،گفتم از شیوه ی خودت کمک بگیرم...تارمو یادته؟!تازه فهمیدم چی میگه...سوسک پلاستیکی!-خر خودتیو ریخت و قیافت!د اخه مرض داری اینجوری میکنی؟!خیلی بیشعوری مروا!خو اه من سکته میکردم میخواستی چی کار کنی؟!هان؟!...تو که میدونی من چقدر از سوسک میترسم...مامان میانجی گری کرد و گفت:-خب دیگه....بسه...با هر دوتونم!مروا تو هم دیگه این کارو نمیکنی،فهمیدی؟!-باشه مامان!مامان رفت و مروا نشست لب تخت.رومو کردم اونور...-ابجی جونم...مرمری...-برو بیرون مروا!-مرمر ببخشید دیگه!خب تو هم یادت نیست با من چی کار کردی؟!با اخم گفتم:-اون فرق میکرد...ولی تو میدونستی که حالن از سوسک به هم میخوره!-خب اونکه مصنوعی بود!-چرت و پرت نگو!من تو اون وضعیت چه جوری باید دقت میکردم که طبیعیه یا مصنوعی!؟-خب حالا ببخشید دیگه!میدونی که م ابجیمو خیلی دوست دارم!مرمر جونم...-خب حالا...بخشیدمت ولی اگه یه بار دیگه این کارو بکنی من میدونم با تو!-باشه گلم!و بوسم کرد...
با دو پریدم تو دست شویی تا صورتمو بشورم...داشت دیرم میشد!نمی خواستم بگن دومین روز کاریش دیر اومد...سریع یه اب زدم به صورتمو حاضر شدم.حالا تو اون هیری ویری مقنعم هی کج و کوله میشد.-اه...مرده شورتو ببرن!حالا که من عجله دارم...با هر بدبختی بود درستش کردم و دویدم سر کوچه.سر کوچمون یه اژانس بود...فقط خداخدا میکردم که ماشین داشته باشه.رفتم تو...-سلام آقا..-سلام خانم بفرمایید.-یه ماشین برای خیابون...میخواستم!مرده سریع گفت:الان ماشین میاد چند لحظه صبر کنید!گند بزنن به این شانس گند من!روی صندلی نشستم و با نوک کفشام رو زمین از حرصم ضرب گرفته بودم...بعد از ده دقیقه مرده گفت:-خانم ماشین رسید بفرمایید سوار ید...تشکر سرسری کردمو سوار شدم...ادرسو به راننده گفتم و اونم راه افتاد...-اقا میشه یه ذره تندتر برید عجله دارم!!!پاشو گذاشت رو گاز...ولی همچین فرقی نکرد...اخه تو این گرونی بنزین کی میاد به خاطر تو گاز بده؟!از شانس خوبم(؟!!!) ترافیک نبود و سر ساعت هشت رسیدم در شرکت...کرایه رو حساب کردمو با سر خودمو انداختم تو اسانسور و دکمشو فشار دادم....انگار یه قرن طول کشید تا رسیدم...تندی دویدم بیرون و جلو در وایسادم تا نفسم بالا بیاد...اخیش...در نیمه باز بود منم به هوای اینکه مژده اونجاست محکم درو هل دادم تو که صدای برخورد یه چیزی به در اومد...اومدم تو دیدم پویان با یه دستش سرشو گرفته بود و با اون دستش دیوارو...نمیدونستم بخندم یا نه...بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد منو دید که دیگه داشت از کلش دود بلند میشد...با عصبانیت گفت:خانم معلومه چی کار میکنید؟!با حالتی گیج گفتم:خب حواسم نبود!مگه چیزی شده؟!وای دلم میخواست میرفتم تو زمین..این بدترین چیزی بود که میشد بگم...خب حق با من بود دیگه...این همه جا چرا پشت در وایساده؟!...منم خیلی پر رو بودمااا...چپ چپ نگام کرد و با اخم گفت:مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدیم!شما با در کوبیدی تو سر من...نزدیک بود ضربه مغزی بشم...اونوقت میگین حواسم نبود؟!منم اخم کردمو گفتم:حالا که چیزی نشده...شما بذار ضربه مغزی بشی بعد بیا یقه منو بگیر...!بعدم شما باید حواستونو جمع کنید در محل عبور کارکنا نایستید که چیزیتون هم نشه!فکر کنم میخواست خفم کنه...زیر لب گفت:دختره ی پر رو ...به جای معذرت خواهیشه!منم که گوشام تیز بود برگشتم طرفش،از عمد پاشنه ی کفشمو گذاشتم رو پاشو گفتم:-چیزی گفتید آقای سهیلی؟!پاشو از زیر پام کشید و گفت:خانوم برید سر کارتون حد خودتونم نگه دارید!و با گام های بلند دور شد.بچه پررو!با بی قیدی به طرف اتاقم راه افتادم.درو باز کردمو کیفمو انداختم رو میزو خودمم رو صندلی نشستم...یه ذره چرخ خوردم تا اعصابم اروم شه بعد شروع کردم به کار...تلفنو ور داشتمو گفتم:میشه یه چای برام بیارید؟! ابدارچی هم گفت باشه و قطع کرد.چند تا تقه به در خورد و چای ما هم رسید.تشکری کردمو چای رو گذاشتم رو میز.یه قلپ ازش خوردم و مشغول بایگانی چند تا برگه ای که رو میزم بود شدم.دوباره صدای در اومد....-بفرمایید...سمیرا اومد تو...-سلام خانوم...چه طوری؟!-سلام سمیرا جون..هیچی...تو چه خبر؟!رو لبه ی میز نشست و گفت:منم هیچی...تو با این اق رئیس ما چه کردی؟!با تعجب گفتم:برا چی؟چیزی شده؟!خندید و گفت:نه فقط داشت از جلو اتاقت رد میشد چپ چپ نگاه کرد بدجور...شونه بالا انداختم و گفتم:این نیمچه رئیس شما روش زیاده یه ذره کوتاهش کردیم!چشماش گرد شد:چـــــــــــــــــــــی؟
-هیچی عزیزم...همین که شنیدی...البته کار خاصی هم نکردما!زد به شونم:دختر دیوونه نشو..این یارو اخلاقش سگه ها...پسر خیلی خوبیه ولی خلیل خشک و جدیه...میزنه اخراجت میکنه ها...!-بی خیال!مگه الکیه بخواد اخراجم کنه؟!-خود دانی!از ما گفتن بود!-سمیرا جون یه دقیقه وایمیسی اینجا من برم آب بخورم؟کاری نداری؟!-نه فقط زود بیا!رفتم تو اشپزخونه...پویان وایساده بود ولی پشتش بهم بود و داشت با گوشیش حرف میزد...اه...جلو ابسردکن هم وایساده بود..یه لیوان برداشتم و گرفتم زیر ابسرد کن...لیوان پر شد،داشتم اب میخورم که یهو یه چیز داغ ریخت رو مانتوم و سوختم...دیدم پویان بیشعور لیوان چاییشو رو من خالی کرد...-خانوم کیایی معذرت میخوام...حواسم نبود!رو کلمه حواسم خیلی تاکید کرد...که حواست نبود اره؟!...نباید عصبانی میشدم تا به هدفش نرسه...با خونسردی لبخندی زدمو گفتم:-عیبی نداره اقای سهیلی!بالاخره حواستون نبوده...اونم لبخند زد و گفت:بله...با اجازتون!و رفت...اجازتونم دست ماست پویان خان...بخند...این ارامش قبل از طوفانه...حالیت میکنم...مرمر نیستم اگه تلافی نکنم...به طرف اتاقم رفتم...سمیرا با دیدن مانتوم گفت:-چی شده؟!چرا مانتوت خیسه؟!-شاهکار آق رئیستونه...!با تعجب پرسید:اقای سهیلی؟!کدومشون؟!نفسمو فوت کردم بیرونو گفتم:باباش که با شعوره!...خود بی مغزشو میگم!این یارو پویان.-همچین میگی پویان انگار پسرخالته!لبمو گاز گرفتم و گفتم:خدا نکنه من همچین پسرخاله ای داشته باشم!خودم خفش میکنم!-نگفتی چی شده!-بابا ایشون تو دوران بچگیشون قطره فلج اطفال نخوردن به خاطر همین نمیتونن دوتا کاروباهم انجام بدن یه هویی لیوان چاییشونو رو بنده خالی کردن!سمیرا که در حال خندیدن بود گفت:جان من؟!-نه جان من مادربزرگ من!!!با خنده گفت:خیلی باحال بود!فقط اگه بفهمه تو راجبش چی گفتی...فلج اطفال...من برم دیگه...خیلی خندیدم!-برو خواهر...برو...نوبت خنده ی منم میرسه...یه حالی ازش بگیرم!همون طور که بیرون میرفت گفت:افرین...منو هم در جریان بذار...فقط زنده بمونه که حقوق ما رو هم بده!با خنده گفتم:چشم حتما...امر دیگه؟!-فعلا خداحافظ!-بای!تا موقع ناهار فکرم به این بود که چه طور ازش انتقام بگیرم!با سمیرا مشغول خوردن ناهار بودم ولی اگه یکی ازم میپرسید چی خوردی واقعا نمیدونستم...!خیلی به مغزم فشار میاوردم تا یه چیزی به ذهنم برسه ولی نه...مثل اینکه هیچ خبری نیست!بعدا باید سر فرصت حالشو بگیرم.تا ساعت پنج خودمو مشغول کار کردم.سر ساعتم خسته و کوفته کیفمو ورداشتمو از شرکت زدم بیرون...بی حال سوار اتوبوس شدم....همه صندلیا پر بود!ناچار دستمو به میله گرفتمو وایسادم یه گوشه...
گوشیم زنگ خورد...با کلی گشتن تو کیفم پیداش کردم و کشیدمش بیرون و یه نگاه به صفحش انداختم...همایون....حوصلشو نداشتم ولی باید جوابشو میدادم...باید...-الو...سلام همایون...!-سلام عزیزم...چه طوری؟!با بی حوصلگی جواب دادم:خوبم مرسی...تو چه طوری؟!مامانت اینا خوبن؟!-اره همه خوبن...منم خوبم...کجایی؟!-تو راه..دارم میرم خونمون!الان کارم تموم شد!نفسشو بیرون دادو گفت:ا...به سلامتی!خب پس خسته نباشی...از لحنش رنجیدم و سعی کردم باهاش ملایم باشم:-عزیزم چرا اینجوری میگی؟!من فقط گفتم از سرکار دارم میرم خونه!ناراحت شدی؟!با صدای کنترل شده ای گفت:نه...طوری نیست!حس کردم میخواد چیزی بگه...منم باید کمکش میکردم...من که بخشیده بودمش...و قرار نبود مشکل دیگه ای پیش بیاد!-همایون چیزی میخوای بگی؟!یه کم من من کرد بعد گفت:امممم..چیزه...فقط میخوام ببینمت،دلم برات تنگ شده!میخواستم بگم خسته ام..حال ندارم ولی راهنمایی های دکتر مهرانی اومد تو سرم!وسط راه تغییر نظر دادم و با صدای شادی گفتم:-منم دلم واست تنگ شده بود!امروز وقت داری همدیگه رو ببینیم؟!من نیم ساعت دیگه میرسم...با تعجب گفت:واقعا میای؟!-اره عزیزم...چرا که نه!اگه تو بخوای میام حتما!خوشحال شد و با ذوق گفت:خانم منی!ساعت هفت میام دنبالت تا بریم بیرون!که یه ذره هم استراحت کنی!خوبه؟!-اره خیلی خوبه!منتظرتما!-باشه گلم...خب پس فعلا خداحافظ!-خداحافظ...گوشی رو قطع کردم.خسته بودم ولی باید میرفتم...نامزدم بود و از همه مهمتر یه مرد...مامانم همیشه میگفت تو زندگی مشترک همیشه نباید دو نفر من باشن...یک باید گذشت کنه و نیم من بشه...و بیشتر وقتا این وظیفه زنه...باید به مردش برسه...چون بعضی وقتا مثل بچه ها عذر و بهونه قبول نمیکنه...از اتوبوس اومدم پایین و یه راست تو کوچمون پیچیدم...خوبیش این بود که زیاد پیاده روی نمیکردم...زنگ خونه رو زدم و صدای شاد مروا تو ایفون پیچید...-کیه؟!-یه مرد خیکیه!-اشتباه اومدید اقا!اینجا باشگاه لاغری نیست!-مروا درو باز کن!-اِ مرمر تویی!الان که مرده زنگ زد!-هنوز پشت گوشام مخملی نشده!باز کن این کوفتیو دارم میمیرم!-خب عزیزم برو بهشت زهرا!با حرص به در کوبیدم:اخ الهی تو رو ببرم اونجا!باز کن درو!-باز نمیکنم!انقد وایسا تا زیر پات علف سبز شه!-باشه وایمیسم سبز شه تا تو گشنه نمونی!جیغ زد:مرمر میکشمت!بالاخره این در باز شد و همین که من رفتم تو مروا پرید طرفم و منم دوییدم تو خونه،رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم...مروا به در میکوبید...-باز کن تا نشونت بدم بزغاله کیه!جرئت داری درو باز کن!خندیدم:خب برو جلو ایینه میفهمی عزیزم...-مگه تو از اون اتاق نیای بیرون!در حالیکه لباسامو در میاوردم گفتم:شتر در خواب بیند پنبه دانه...اومد جواب بده که مامان مداخله کرد:-بسه انقدر با هم جنگ و جدل میکنید!زشته جفتتون بزرگ شدید به جای اینکه عین بچه ادم رفتار کنید مثل دو ساله ها تو سر هم میزنید!گذاشتم مامان به نصیحتاش برسه و منم از فرصت استفاده کردم و لباسامو در اودرمو یه دست لباس جدید پوشیدم تا اماده باشم...----------------------------------
یه مانتو فیروزه ای با شلوار سفید و روسری ابی سفید پوشیدم و یه رژ صورتی با ریمل هم زدم و خودمو نگاه کردم تا عیب و نقصی نداشته باشم...کیف و کفش سفیدمو هم باهاش ست کردم و به خودم ادکلن زدم...عجب جیگری شده بودم...رنگ چشمام حالا یه ذره ابی به نظر میرسید...از اتاقم اومدم بیرون و رفتم تو حال و رو کاناپه لم دادم تا ساعت هفت بشه...مامان اومد و با دیدن من پرسید:-مرمر جایی میخوای بری مامان؟!سرمو تکون دادم:اره مامان همایون گفت میاد باهم بریم بیرون.-باشه مادر خوش بگذره!فقط شب زیاد دیر نیا!بلند شدم بوسیدمشو گفتم:قربون مامان گلم برم!چشم حتما...مامان گفت:خدا نکنه این حرفا چیه دختر؟!دوباره بوسش کردمو گفتم:-دوست دارم...یه مامان که بیشتر ندارم!مامان نشوندم رو کاناپه و درحالیکه دور میشد گفت:-بسه انقدر خودتو لوس نکن دختر!ولی لبخندی که رو لبش بود ازم پنهون نموند...اینجوری بودم دیگه...عاشق مامان بابام و البته خواهرم...ولی مستقل بودم نه وابسته بهشون!نیم ساعت بعد همایون اومد و بعد از یه سلام احوال پرسی کوتاه با مامانم و مروا،باهم از هخونه اومدیم بیرون.سوار ماشین شدیم که گفت:-وقت نشد تو خونه بهت بگم خیلی خوشگل شدی عزیزم!لبخندی زدم و گفتم:ممنون...تو هم خوش تیپ شدی!راه افتادیمو گفت:راست میگی الکی تعریف میکنی؟!به سختی از پشت چشم نازک کردن خودداری کردم...اینم یکی از ایرادای همایون بود که به همه چی شک میکرد...-تو که منو میشناسی الکی از چیزی تعریف نمیکنم!-باشه خانومی ناراحت نشو!کجا دوست داری بریم؟!-فرقی نداره هرجا تو بخوای!-باشه...دوست داری بریم کوه؟!با تعجب سرمو برگردوندم:-کوه؟؟؟؟!!!الان؟؟؟!-اره...دلت میخواد یا نه؟!با شوق گفتم:باشه بریم...منم تا حالا شب کوه نیومده بودم...بریم ببینیم چه خبره!××××××یک ساعت بعد دم کوه بودیم...هوا خنک تر شده بود و باد ملایمی میوزید...همایون دستمو گرفت و گفت:اول چی کار کنیم؟!-نمیدونم...یه کم بریم بالا؟!-باشه گلم بریم!باهم راه افتادیم...دو جا نزدیک بود سر بخورم ولی همایون منو گرفت...همه دختر پسرایی که نزدیک ما بودن با تحسین بهمون نگاه میکردن ولی از وضعمون خبر نداشتن...اینکه چه مسئولیت سنگینی رو دوشمه...تا وسطا بالا رفته بودیم که گفتم:-همایون بسه!همین جا وایسیم...پهلومو گرفته بودمو میمالیدم...نفسم بالا نمیومد...همایون اومد کنارمو گفت:-خسته شدی عزیزم؟!می خوای برگردیم؟!-نه!این همه اومدیم حالا بریم پایین؟!-باشه هرچی تو بگی!با هم رو یه تیکه سنگ بزرگ نشستیم...همایون دستمو تو دستاش گرفت و گفت:-مرمر...نمیدونی وقتی دیدمت چقدر ازت خوشم اومد...تو مثل اون چیزی بودی که من میخواستم...خانم...سنگین...با وقار...کامل!از این دخترای لوس و جلف اصلا خوشم نمیاد...به خاطر همین هیچ وقت ازدواج کردنو جدی نمی گرفتم...وقتی مامانم گفت بیا بریم خواستگاری یه دختر،تو دلم گفتم که بعدش میگم ازش خوشم نیومده و تموم...ولی وقتی تو اون دختر بودی...همه چی فرق کرد...وقتی بیشتر باهات اشنا شدم از انتخابم مطمئن شدم...تو میتونستی منو خوش بخت کنی...تو خوشگلی...نمی خوام از دستت بدم...تو چشام نگاه کرد:خیلی دوست دارم!خیلی...به حرفاش گوش میدادم...با دقت،نه با احساس...احساس یه ادم عاشق و شاد...شاد از بودن کنار عشقش...شاید بعدها میتونستم همایونو خیلی دوست داشته باشم..ولی الان حسم نسبت بهش معمولی بود...ولی با این حال گفتم:-منم دوست دارم همایون...ما با هم خوش بخت میشیم...مطمئنم!با لبخند یه کم نگاهم کرد..بعد بلند شد و گفت:-مرمر بیا بریم پایین یه رستوران شام بخوریم!الام هم سرد میشه هم تاریک..نمیتونیم بریم پایین...دوتایی از کوه پایین اومدیمو برای شام رفتیم یه رستوران تو دامنه...------------------------