دو نیمه سیب (جلد دوم)-قسمت 2
مي دونستم كه نيما بامن لج كرده، حقم داشت، اون توقع داشت من تنهاش نذارم ، مي دونم وقتي ميديد همه ميرن ديدنش جز من چه حالي مي شد ولي همه اينا به خاطر خودش بود. اي كاش نيما يه روز بفهمه من خالصانه دوستش وداشتم به پاش مي سوختم .... من ديگه دل و دماغ نداشتم ، نه آهنگ گوش مي دادم، نه تفريح مي رفتم … تو دانشگاه هم آروم مي رفتم آروم مي يومدم، بچه هاي دانشگاه بامعرفت بودن، همه حالم و مي پرسيدن، منم يه دروغي بهشون مي گفتم … يلدا چند بار پيله كرد اما فايده نداشت ،چي بايد مي گفتم … يلدا مرتب مي گفت ندا بيا بريم فلان جا، ندا بيا فلان كارو بكنيم ، روحيت عوض ميشه ها، اما من فقط مي گفتم نه . تنها شده بودم ، نه تو خونه بند مي شدم نه تو دانشگاه …يلدا حق داشت شاد باشه، اون همه چيز داشت، آرامش ، امنيت خاطر، عشقش كه كنارش بود …اون هر روز با پويا مي رفت بيرون ...اما من ... از اين فكر خودمو كشيدم بيرون ، ديگه امتحانا داشت شروع مي شد، خدا كنه هيچكس به روز من نيفته، نه راه پس داشتم نه راه پيش ، تو كار خودم مونده بودم .. كسي كه فرق بين عشق و برادرشو ندونه، …. اين دو ماه اول سال اندازه 2 قرن گذشته بود ، من عوض شده بودم ، مطمئن بودم ديگه هيچوقت عاشق نمي شم، ديگه هيچوقت نمي خندم ، اونروز يلدا دوباره شروع كرد به گله و شكايت از من ، وقتي ديد من هيچي نمي گم روشو كرد اونور و گفت: دروغگو ، تو هميشه مي گفتي ما دو تا مثل خواهريم… اين حرفش آتيشم زد ، بعد از مدتها يكي به من گفت خواهر… بي اختبار بغضم تركيد ، يلداي بيچاره هاج و واج نيگام مي كرد، نمي خواست اشكم و در بياره، با دستام اشاره كردم چيزيم نيست …. بعد يه مدت با گريه براش يه چيزايي گفتم : يلدا خيلي تنها شدم نيمام رفته، مي خواستم بهت بگم اما نشد ، يكم هوا دادم تو ريه هام و دستاي يلدا رو گرفتم ، اون فقط نيگام مي كرد واقعا" دوستم داشت … برا هميشه رفته يلدا نيما خودكشي كرده .. همه بدن يلدا شروع كرد به لرزيدن برا يه لحظه فكر كرد نما مرده ، نفسش در نمي يومد بيچاره ، هول شدم ، زود گفتم : نه يلدا نمرده به خدا ، با ما قهر كرده و رفته عسلويه، فكر نكنم ديگه برگرده ، دارم ميميرم يلدا، سرم و گذاشتم رو پاهاش و زار زار گريه كردم ، متوجه ميشدم اونم داره گريه مي كنه… باورش نميشد اينقدر داغون باشم .از اون به بعد يلدا بيشتر هوام و داشت تو دانشگاه ، تو كلاس، با پويا منو مي رسوندن خونه خلاصه حق خواهري رو ادا مي كرد. يه شبم بهم زنگ زد : ندا دوباره داشتي گريه مي كردي …: آخه يلدا تو جاي من ،مي ترسم دوباره يه بلايي سر خودش بياره … : ندا يه رازي بهت بگم ، قول داده بودم به هيچكس نگم ، ولي دلم نيومد … پويا هم چند سال پيش يه بار اين كار و كرده، همون اوايل آشنائيمون خودش برام تعريف كرد: يلدا چي ميگي!!! آخه چرا؟؟؟ : نپرس ، نمي تونم بگم ،جون ندا راست مي گم ، اما خودش ميگه بعد اون ماجرا خودشو پيدا كرده ، ديگه هم تا آخر عمرش اين كار و نمي كنه ،تو رو خدا بهش نگييا اين يه رازه، بهت گفتم خيالت راحت باشه ، پويا ميگه تجربيه وحشتناكيه ، فكر تكرارش آدم و وادار ميكنه زندگي كنه ، مطمئن باش نيما ديگه اين كارو نميكنه ، برعكس برمي گرده راهشو پيدا ميكنه.: ممنون يلدا خيلي آرومم كردي : قول داديا خداحافظرفتم توهال نشستم رو مبل ،همه جاي اين خونه پر بود از خاطرات نيما...میز اشپزخونهمنو یاد شامی انداخت که براش درست کرده بودم روز سیزده بدر .. اتاق خودمپر بود از تک تک خاطرات نیما .. کشتی که برای عیدی بهم داده بود.. کامپیوترمو نگاه می کردم ... یاد این می افتادم که چقدر بهم چیز یاد داد .. چقدر کار تو مغازه با امیر رو دوست داشت .. یاد تلفنای شبم می افتادم .. نیما کی میای شام ؟
یاد پارکیافتادم که رفتیم .. یاد عکسا .. یاد مهمونی یلدا .. یاد تولد خودم .. یادکلانتری که رفته بود واسه من .. یاد شهرووز .. شهرووز ..شهروووز .. شهروزبا ما چی کار کردی ؟ یعنی آه شهرووز ما رو گرفتار کرد ؟یاد فینگیلیگفتنش .. یاد رسوندن من تا دانشگاه .. یاد آغوشش .. یاد اولین بوسه عشقمون .. یاد نفساش . یاد موهاش .. یاد گرمای بدنش .. یاد تمام مهربوونی هاش .. یاد لبخندش .. یاد اشکش .. یاد داد و فریادش .. یاد سر بدون موش .. یاد سسهای سالادش .. یاد شب سال تحویل .. یاد تک تک خاطراتی که با نیما داشتم ..خدایا چرا بردیش؟ چرا اینطوری کردی با من ؟ کم دیده بودم ازت ؟ این عشق زجر آورم ندیدیبهم ؟ چرا ؟ مگه نیمای من چی کار کرده بود ؟ تو اگه میخواستی میتونستیجلوشو بگیری مانع این کارش بشی ولی نخواستی .. خواستی منو عذاب بدی .. خداااااااااااااااا وای خداااااااااااااا... به خودم اومدم دوباره داشتم چي مي گفتم ، دست خودم نبود ياد نيما منو ديوونه مي كرد رفتم وضو گرفتم و سر سجادم نشستم با خداي خودم خلوت كردم از حرفاي چند لحظه پيشم پشيمون بودم چقدر اين لحظات برام شيرين بود... اونروز قرآنم و برداشتم، نذر كردم ختم قرآن بزارم تا خدا خودش همه چيزو ختم به خير كنه و آرامش رو به خونوادم برگردونه ...صبح ساعت 30/7 طبق روال بيدار شدم ، سريع آماده شدم ، مامان يه لقمه برام گرفت، از دستش گرفتم، بوسيدمش و با عجله راه افتادم به سمت دانشگاه.چند قدم تا در دانشگاه فاصله داشتم ...چي مي ديدم... باورم نمي شد... ماشين شهروز بود، اون اينجا چيكار ميكنه ، بايد مي ترسيدم ، بايد نگران مي شدم... اما ديگه هيچ حسي تو بدنم كارشو درست انجام نمي داد ... بره گمشه ، انقدر بدبختي دارم كه اون توش گمه ... شهروز و ديدمم ، كنار ماشين ايستاده بود... چقدر شهروز برام غريبه بود، انگار نه انگار كه اون يه روز عشق من بوده ... چقدر فاصله بين عشق واقعي و عشقاي زودگذر وجود داره ، اوني كه من با شهروز تجربه كرده بودم ، يه خاطره تلخ بود نه يه عشق واقعي و يا يه رابطه عميق، همش تحقير ، همش تهمت ، هر وقت ياد شهروز مي افتم از خودم خجالت مي كشم ، اون يك سال و نيم با من دوست بود دو سه بار منو برد خونش كه به اصطلاح باهم تنها باشيم ، البته من اجازه ندادم ، پاشو از گليمش درازتر كنه ، ولي همين كه رفتم ، همين كه به اعتماد مامان و بابام خيانت كردم ، اگه يه اتفاقي افتاده بود ،....آخخخ كه چقدر من بد بودم ... با خودم گفتم الآن صدام ميكنه ، اونوقت منم مي زنم تو دهنش، بهش بد و بيراه ميگم ...اما با كمال تعجب ديدم داره با يكي از بچه هاي دانشگاه خوش و بش ميكنه، يكي از دختراي ترم آخري. نه ناراحت شدم نه خوشحال، فقط به حال خودم تاسف خوردم ، واقعا" حق من هيمن كثافت بود، نه نيما ، تازه اگه نيما به دادم نرسيده بود، من هنوز اسير اون بودم، نيما تو چقدر خوب و فهميده اي ...فكر كنم ازعمد اومده بود اونجا كه مثلا" پز دوست دخترشو به من بده... سرم و بالا گرفتم ، چرا بايد ازش قايم مي شدم ... اونم منو مي ديد ، خودمم باورم نمي شد يه روز جلوي شهروز قد علم كنم ، آخه از اول بدجوري زهر چشم ازم گرفته بود، از شهروز بيزار بودم ، عشق اون در مقابل نيما اندازه سر سوزنم نبود، اصلا" عشق نبود يه هوس زود گذر يه دوستيه احمقانه از رو احساس ... خون تو رگم جوش آورده بود، همه بدنم داغ شد، ياد اونروز توي كلانتري افتادم اين پسره نيماي منو زده بود ، صورت نيما قرمز شده بود، گردنشم زخم بود... كاش مي تونستم برم سراغشو يه مشت بزنم تو صورتش ... اون ارزش اينم نداشت .... وارد حياط دانشگاه شدم ،حتي بدون اينكه پلك بزنم يا محلش بزارم ، باورم نميشد ، تازه چند وقته با من به هم زده رفته بود سراغ يكي ديگه، ...اما نيماي من با اون همه كشته و مرده اي كه داشت ... خودم بارها شاهد بودم دختراي دانشگاهشون بهش زنگ ميزدن ، نامه مي نوشتن، دختراي فاميل ، دوستاي خودم .... اما اون... اون چي... مگه من چي داشتم ،واقعا" حيف نيما نبود، دوباره دلم گرفت ، از خودم بدم مي يومد .هرچي روزا بيشتر ميگذشت من داغون تر مي شدم يعني بيشتر مي فهميدم كه نيما با همه فرق داشته، مي فهميدم نيما منو به خاطر خودم مي خواست و نه به خاطر خودش...يلدا قول داده بود تو امتحانا كمكم كنه از همه جزوه هاش برام كپي گرفته بود.بعضي وقتا هم مي اومد خونمون و بهم درس ياد مي داد ، اما مغز من قفل شده بود ، اون واقعا" كمكم مي كرد ،مامان هم هر وقت ميديدش سفارش من و بهش مي كرد و كلي تشكر ... بيچاره مامانم موهاي سفيدش هر روز بيشتر مي شد، خيلي وقت بود دستي به سر و روش نكشيده بود.هر وقت از حال نيما مي پرسيدم، مامان يه آآآآآه از ته دلش مي كشيد، مامان ميگفت اونجا باهيشكي حرف نمي زنه ، در آپارتمانش رو هيچكس باز نميكنه، تلفن جواب نمي ده ، خلاصه پشت كرده به دنيا. حالشو از آقاي منوچهري مي پرسيدن ، آقاي منوچهري ميگفت حالش بهتره، همش سرش به كارش گرمه، بابا هر روز زنگ مي زد و از منوچهري سراغشو مي گيرفت. دايي برا 3 ماه از دكتر براش دارو گرفته بود.مامان ميگفت ندا تو به فكر خودت باش نيما بر ميگرده، بزار دردمون يكي باشه .نيما بعد اون ماجرا مريض شده بود من خودم يه بار رفتم سراغ خانم دكترش، دكتر گفت تا يه مدت ممكنه روزي چند بار از هوش بره ، مشكل بينايي هم كه پيدا كرده ، حافظش كم ميشه ولي اگه كمكش كنيد همه اينا رفع ميشه. اما كو كمك، دلم خون بود.البته منوچهري به بابا گفته بود مشكل نيما از نظر جسمي حله و اين به من قوت قلب مي داد.اونروز هوا خيلي گرم بود اومدم خونه و رفتم دوش بگيرم . از حموم اومدم بيرون داشتم موهامو خشك مي كردم ، خيلي وقت بود خودمو تو آينه نديده بودم ، چقدر لاغر و زشت شده بودم، انگار ده سال پيرتر شده بودم ،...اما موهام با طراوت و بشاش بودن دست كشيدم تو موهام يه حالي شدم ... گرم شدم ، يعني بهتره بگم آتيش گرفتم ، جاي دستاي نيما ، جاي بوسه هاي نيما ، چقدر نيما موهاي منو دوست داشت، هميشه براي اينكه كوتاهشون نكنم به من التماس مي كرد، مي گفت ندايي حيف نيست ... هينجور داشتم با موهام بازي مي كردم كه يه صحنه اي اومد جلوي چشام .... من داشتم موهامو مي كشيدم و نيما نيما مي كردم ... به خودم اومدم خدايا من ببخش .. ببخش .. نيما رو ازم نگير هر چي دارم مي دم ، فراموشش مي كنم.با گريه رفتم مانتو و روسريم پوشيدم ، تا رسيدم تو هال مامان و صدا كردم ، مامان... ماااااماااان... مادرم از تو آشپزخونه پريد بيرون ، تا منو با اون حال ديد هول كرد، اومد طرفم ، دستام و گرفت: چته ، چيه نداااا ، تو رو خدا دارم دق مرگ ميشم تو اين خونه ... گريم بيشتر شد ، داد زدم ، :موهام اذيتم ميكنه ، ميخوام نباشن ، مامان اگه بگي نه اينقدر گريه ميكنم تا بميرم. مامان بيچاره ء من فكر مي كرد، حالا من چمه . با دستش زد پشت سرمو گفت هر غلطي مي خواي بكن . ديوونه، ترسيدم ... دخترهء خل و چل ... غرغر زنان رفت به طرف آشپزخونه... منم با سرعت هر چه تمامتر دويدم ..انگار يكي مي خواست منو بگيره، من نبايد نيما رو حس مي كردم ، اينجوري فراموش كردنش محال بود، سرعتم و بيشتر كردم، رسيدم دم در خونه مريم خانم اينا . زنگ درو زدم .: كيه: منم مريم خانوم ندا اومدم موهامو كوتاه كنم ببخشيد خيلي هم عجله دارم.در باز شد رفتم تو نشستم رو صندلي. مريم خانم هم اومد بعد از احوالپرسي گفت::ندا مامانت خوبه ، برا كوتاهي اومدي ،توكه اينهمه موهات و دوست داشتي حيفت نمي ياد (با خودم گفتم نيما موهامو دوست داشت من اهميتي نمي دادم): مريم خانوم همش ميريزه، الان هم كه هوا گرم شده بايد برم دانشگاه عرق مي كنه چرب ميشه تو رو خدا عجله دارمبا تعجب نيگام كرد : عجله داري ، جايي مي خواي بري ، حالاچه مدلي .. چقدر مي خواي كوتاه بشهبا دستام اشاره كردم و بالاي گوشم و نشون دادمحيفش اومد موهام و بريزه دور ، اول بافتش بعد از ته زد، بهم گفت موهات و مي خواي يا بزنم تو آرايشگاهبا لبخند گفتم پيشكش خانوم . سرم سبك شده بود ، تو آينه خودمو ديدم ، هيچي از اون نداي چند وقت پيشتر نمونده بود ... اين يعني شرايط توبه يكي يكي پذيرفته شده ،(صداي اون روحاني تو گوشم زنگ مي خورد اگر از اون مال يا فعل حرام گوشت يا مالي انباشته شده بايد ...)ديگه تو بدنم هيچ يادگاري از نيما نبود، چشمام گود افتاده بود ، لپام آب شده بود، موهامم كه ديگه نبود، .. ولي دلم چي ، اونو چيكار كنم ،چقدر سخت بود.. خداحافظي كردم و به طرف خونه راه افتادم .. زير لبم مي خوندم: مثل مردن مي مونه دل بريدن .. مثل مردن مي مونه دل بريدن ... آره من داشتم جون مي كندم ... وقتي رسيدم خونه و روسريم و در آوردم مامانم يه چش غره اي به من رفت و گفت: همه اين كولي بازيا برا اين بود ، ندا مگه دستم بهت نرسه، مي بيني من و بابات حال نداريم سوء استفاده كن. هر كاري دوست داري ميكني، هر ادايي بلدي از خودت دربيار، نوبت منم مي شه مادر... الهي من بميرم راحت بشيد... با دلخوري گفتم ماااااماااان. اما اون خيلي عصباني بود، منم ديگه هيچي نگفتم ، تا شبم از ترس بابا از اتاق بيرون نيومدم.. ولي اونشب خيلي راحت خوابيدم .صبح كه نمازم و خوندم، با خودم قول دادم كه تمام چيزايي كه منو به ياد نيما مي ندازه از دور و اطرافم دور كنم ... اما گذاشتم برا بعد امتحانات ، چون اگه ميرفتم سراغشون، مغزم هنگ مي كرد، پس ميفتادم ،برا پاك كردن يا دور انداختنشون بايد اول پيداشون مي كردم ، مي ديدمشون، مگه ميشه من يادگاريياشو ببينم ، عكسشو ببينم ، فيلمشو ببينم وغش نكنم ... اونهمه خاطره ، سي دي، عكس، تابلو ... ولي برا قدم اول دست كردم گردبندم و از گردنم در آوردم، ...آآآآآخي اينو نيما وقتي 15 سالم بود بهم داد و گفت هميشه گردنت باشه تا صاحب اين اسم ازت نگهداري كنه، رو اون پلاك قشنگ نوشته شده بود(( الله)) . اونو گذاشتم تو كشو درشم بستم .3 روز ديگه امتحاناتم شروع ميشد رفتم دانشگاه ... يلدا رو پيدا كردم ، قرار بود كپي جزوه ها رو كامل برام بياره ، داشتيم حرف مي زديم كه يكي از پسر مثبتاي كلاس اومد كنارمون... تك سرفه اي كرد، يعني من اينجام ... خدايا اين ديگه چيكار داره... :سلام، ببخشيد خانوم حكيمي ميشه چند لحظه مزاحمتون بشم ،حوصله نداشتم ولي بي ادبي بود جواب ندم ،پاشدم رفتم يكم نزديكتر و با يه لبخند كاملا" تصنعي گفتم بله بفرمائيد: خانم حكيمي قصدم دخالت نيست، انگار برا شما مشكلي پيش اومده، من از بچه ها جوياي حالتون شدم ولي هر كسي يه چيري مي گه، در واقع هيچكس درست نمي دونه.: درسته آقاي حسيني ، ولي مشكل خانوادگيه حل ميشه، از اينكه به فكرم هستيد ممنون، برام خيلي ارزشمنده ، حالا كاري داشتين: بله ...به من من افتاده بود: مي خواستم خواهش كنم اگه كاري از دست من بر مي ياد بگين ،من قصور نمي كنم شما جاي خواهرمن هستيد.... تمام دنيا خراب شد رو سرم ، خواهر، ولي من فقط يه داداش دارم ،مي خواستم داد بزنم و اينو بلند بگم.... ولي خودمو كنترل كردم.. واقعا" داشتم منفجر مي شدم ، اون بيچاره چيزي نگفته بود..منظوري نداشت ... به زحمتخودمو بيخيال نشون دادم: ممنون گفتم كه حل ميشه با من كاري ندارين. : چرا مي خواستم ...مي خواستم بگم ، خانوم حكيمي ناراحت نشيد، فقط مي خوام بدونم سر قضيه شهروز كه نيست .داغ كرده بودم ، مگه فضولي ، شهروز آدمه من بخاطرش به اين حال بيفتم .: نه .. نه اصلا" ... چطور فكر كردين مشكل اونه ، من خيلي وقته راهم با اون جدا كردم تو، : خيالم راحت شد، اون لياقت شما رو نداره ، باور كنيد بدون هيچ منظوري صادقانه دارم مي گم ، قصد رنجوندن شما رو ندارم، من خونوادشو خوب مي شناسم ، خيلي مرد سالار و بد بينن .... اااا ... ببخشين جسارت كردم ، مدتها بود تو گلوم گير كرده بود.: بازم از لطفتون ممنونم ، چرا برنجم برعكس خوشحال شدم، ببخشيد من حالم خوب نيست ، اگه كاري ندارين مرخص بشم.:خيالم راحت شد ، خوشحالم كه نسنجيده تصميم نگرفتيد، شما لياقتتون بيشتر از ايناست، راستي تو امتحانا، رو منم حساب كنيد حتما" بهتون مي رسونم متوجه شدم اين همه حرفي نبود كه مي خواست بزنه.تشكر كردم و برگشتم پيش يلدا، يلدا لبخندي زد و گفت :ندا گفتم اگه شهروزو ول كني خيلي بهترا آرزوت و دارن، اون خيلي وقته هواسش به توئه . بهش يه چش غره اي رفتم و گفتم يلدا من اصلا" حوصله ندارم تو هم وقت گير آوردي. تازه اونم از جريان شهروز خبر داشت ، اومده بود بگه زنش نشم ،نمي دونست داداشيم خيلي زودتر از اون اقدام كرده، ندا تو هم بس كن يكم دركم كن... فهيميدم ناراحتش كردم، دست خودم نبود...برا اينكه از اون حال بيارمش بيرون گفتم : راستي يلدا بهت نگفتم شهروز اومده بود اينجا ، اونم كه فضوليش گل كرده بود دوباره خنديد خوب .. خوب .. چي گفت ... بگو ندا ... منم براش تعريف كردم.امتحانا شروع شده بود من هيچي بلد نبودم ، ولي انگار همكلاسيام دست به دست هم داده بودن كه به من كمك كنن از در و ديوار جواب سوالا مي يومد، منم مدام ازشون تشكر مي كردم، از ته دلم آرزو مي كردم هيچكدومشون به روز من گرفتار نشن.....اما امتحان و دانشگاه چه فايده، وقتي دلت داغدار باشه بهترين خوشيها برات عزابه... راه رفت و برگشتم و از دانشگاه به خونه عوض كرده بودم ، نمي خواستم از اون پارك رد شم و دوباره نيما بياد جلوي روم ... هرجا حرف نيما مي شد خودمو مي كشيدم كنار، ديگه كم كم بايد از ته دل فراموش مي كردم ، البته خودمو، چون نيما جزئي از من بود... نيما كه فراموش نميشد... شده بودم يه مرده متحرك .. اينقدر نحيف شده بودم كه تا رو پام بلند مي شدم سرم گيج مي رفت و تو سرم تير مي كشيد، همش حالت تهوع داشتم ، معدم ضعيف شده بود، مامان بيچاره مدام بهم مي رسيد ولي چه فايده ... يه بار داشت به بابا مي گفت : نمي خواي ندا رو ببريم يه دكتر داره از دست ميره ، مرد نگي بهت نگفتم.... دكتر چه فايده داشت، مگه برا درد عشق درمانيم وجود داره....بابا هم در جوابش گفت: خدا كنه بد بدتر نشه ، خانوم اگه نيما مرده بود ، ندا هم حتما" مي مرد شك نكن. انگار جونشون به هم وصله ،يه وقت مي گيرم از دكتر، خدا رو شكر كه بچه هام هر دو تاشون هستن مريضي خوب ميشه. بابا درست مي گفت اگه نيما مرده بود منم يا مي مردم يا خودمو مي كشتم به هر حال زندگي نمي كردم .... ولي خدايا بازم شكرت.... اونا هيچي نمي دونن فكر مي كنن نيما فقط داداشمه نمي دونن اون روح منم هست، عشق منم هست، نيمه گمشده منم هست ... خدايا آخه مگه ميشه خواهر و برادرم عاشق هم بشن، اين سؤال و هزار بار از خودم پرسيده بودم .... تا حالا زياد داستان هوسبازي شنيده بودم از خواهر و برادر... اما عشق! آخه هر كه از دل سر در مياره ميگه عشق واقعي يه حس خدائيه پس آخه خدايا اگه عشق من هوسه، اگه كاذبه، اگه گناهه چرا يه ذره كم نميشه، چرا فراموش نميشه خدايا كمكم كن ، چرا هر روز تازه تر ميشه ،....نمي تونم فكر الآن نيما داره چيكار ميكنه ، به چي فكر ميكنه ، اصلا" كجا هست ، يعني نيما منو فراموش كرده ، نكنه دوباره... اين فكرا منو ديوونه مي كرد... دوباره پناه بردم به رحمتش ...دوباره دعا كردم .. چقدر حالا راحت بودم با خداي خودم .. همه اون بدبختيام يه طرف اين آرامش بعد از دعا هم يه طرف... داشتم قرآن مي خوندم ، رسيده بودم به سوره يوسف ؛ چقدر نيما داستان يوسف و ذليخاه رو دوست داشت ، مثالش از عشق ذليخاه بودم ... بابام يه كتاب قديمي يوسف و ذليخا داشت ، زد به سرم كه برم يه بار ديگه بخونمش ، .... واي كه چه حالي شدم ... دو بار تا حالا اين كتاب و خونده بودم اما خوندن داريم تا خوندن .... با هر ناله ذليخا منم ناليدم ... باهر اشكش ، اشك ريختم ، تازه مي فهميدم ذليخاه چي كشيده ، تازه مي فهميدم چرا خدا اونقدر بهش لطف كرده و پاداش داده ، يوسف فقط حق ذليخاه بود و بس ... ولي خدا مزد منو زودتر داد، اول جون دوباره نيما رو داد بعد درد فراق ... خوشبحال ذليخا ، من حتي اگه آواره تر و پيرتر از اونم مي شدم ، نيما هيچوقت نمي تونست همسرم بشه ... آآآآه ذليخاه خوش بحالت ...ديوونه شده بودم به همه حسودي مي كردم ، اول يلدا، حالا هم كه ذليخاه...... خدايا چي ميشد، اصلا" تقصير خودته كه نيما رو اينقدر خوب آفريدي ...آآآآآآه...هر وقت دلتنگ مي شدم زرت و پرت مي كردم ولي مطمئن بودم خدا اون لحظه ها منو مي بخشه..با هر بدبختي بود امتحانا تموم شد من موندم و اتاقو خاطرات و قولم .... پاكسازي اطراف از اونهمه عشق... وقتي عكساشو تو كامپيوتر حذف مي كردم وقتي فيلماش و پاك ميكردم ، اين تكه هاي وجود من بود كه مي رفت تو سطل آشغال و فنا مي شد... وقتي اون كشتي رو كردم تو كيسه زباله ، وقتي سي دي هاشو شكستم ... چقدر گريه ... چقدر ناله ... خدايا كجايي ... خداااايااااا .... هر چي بيشتر سعي مي كردم چيزايي رو كه بهم داده يا ازشون خاطره اونو دارم ، بريزم دور تو دلم بيشتر نقشش حك ميشد... انگار دلم باهام لج مي كرد.....خدايا چه جوري دلم و بندازم دور... چجوري از دستش خلاص بشم....خدايا دلم با تو تو بندازش دور ... بعضي وقتا هم گير مي دادم كه چرا عاشقش شدم؟؟؟ چرا و چرا ؟؟؟ ... گله مي كردم از خدا ... ديوونگي حاشا نداره.روزي چند بار مي رفتم تو دستشويي و هر چي خورده بودم مي آوردم بالا حالم واقعا" بد بود مامان تنها نشسته بود، رفتم پيشش دستاشو گرفتم چقدر صورتش تو اين مدت پير شده بود. غصه نيما ، غصه من... خيلي باهاش حرف زدم دلداريش دادم .. بهش گفتم فكر كن نيما رفته سربازي .. يادته ، چقدر گريه كردي ..... نمي تونستم مامان و تو اون حال ول كنم ، همش به فكر خودم بودم... انگار عمرم داشت تموم مي شد ،مي خواستم مامان ازم راضي باشه ، به مامان گفتم : نيمايي خوب ميشه بر مي گرده، قول مي دم ديگه بي قراري نكم ، تو هم بخند مامان، ميگذره .... خلاصه كلي آرومش كردم ، مامان دست آخر سرم و بوسيد و گفت نداااا مامان: چقدر تو بزرگ شدي چقدر حرفات به دلم نشست آرومم كردي ، ندا مامان به فكر خودتم باش، تو هنوز اول راهي ، خوب نيست به خاطر برادرت اينهمه خودتو عذاب بدي ، هنوز غصه هات مونده مامان ، هنوز بايد ازدواج كني ... اگه بدوني چقدر تو زندگيت بايد كوتاه بياي ... تازه آخرشم ميشي مثل من، ... مامان مي خواست يه چيزي بگه اما نمي تونست... يه غم عميقي تو چشاش بود... خدائيش مامان بساز بود، بابا هم خيلي خاطرشو مي خواست ، اما نمي دونم چرا هر چند يه بار بحثشون مي شد ، هيچوقت ته حرفشونو نمي فهميدم ، دعوا و داد و بيداد مي كردن ، اما من علت شروع دعوا رو نمي فهميدم... اينم جالب بود كه هيچوقت جلوي نيما دعوا راه نمي نداختن ، ... مامانم به بابا مي گفت از اول بايد مي دونستم منو دوست نداري و نيما رو به من ترجيح ميدي ، بابا مي گفت اگه دوست نداشتم كه تن به خواستت نمي دادم .....چقدر كشش مي دادن، هميشه هم من مي رفتم وسط و همه چي بود خراب مي شد رو سر من ... باعث همه بدبختييا مي شدم من ... نيما كه مي يومد ، آروم مي شدن... مامان و بابا نيما رو دوست نداشتن ، مي پرستيدنش ... شبم كه مي شد من مي رفتم پيش نيما و باهاش درد دل مي كردم ، نيما همش دلداريم مي داد ، مي گفت عوض فحشايي كه خوردم ، به اون بد و بيراه بگم ، آخرشم مي پرسيد نداااااا دعواشون سر چي بود ، منم شونه هامو مي نداختم بالا .... اون روزم كه شهروز بهم بد و بيراه گفت، شبش تو خونه مون همين برنامه رو داشتيم... آآآآخ كه اي كاش اونشب مامان و بابا دعواشون نمي شد و نيما هيچي از شهروز نمي فهميد و پشت سرش اينهمه اتفاق بد نمي افتاد... به خدا حاضر بودم شهروز هر روز شكنجم كنه اما نيمارو ازم نگيرن .......مامان اومد تو اتاقم : ندا مامان اينقدر نماز مي خوني و دعا ميكني از خدا بخواه حالتو بهتر كنه و زندگيمون دوباره سرو سامون بگيره.مامانم متوجه شده بود كه من چقدر عوض شدم، مي فهميد دارم آب ميشم ...ولي اااااگه مي دونست عامل بي سرو ساماني و بدبختيش من بودم، نمي دونم چيكارم مي كرد... خدااااياااا چي بگم ... سرمو تكون دادم و بغض داشت خفم مي كرد.خوابم خيلي كم شده بود شايد روزي 3 تا 4 ساعت مي خوابيدم، دراز مي كشيدم، اما خوابم باچشام قهر كرده بود، تو خوابم كه همش كابوش مي ديدم... يلدا دائم بهم زنگ مي زد و كلي مي گفت و مي خنديد منم الكي باهاش مي خنديدم ، خوش بحالش چقدر خوشبخته.ساعت 6 صبح بود و من ديگه خوابم نمي يومد ، چقدر خوب بود روزايي كه تا لنگ ظهر مي خوابيدم و نيما مي يومد بيدارم ميكرد... ندا پاشو ، چقدر مي خوابي ، بيا صبحونه بخور ، دانشگات دير نشه ..... دست كردم تو موهامو كشيدمشون، حرصم مي يومد، چرا من به هر چي فكر مي كنم ختم ميشه به اون .. خسته شدم... چيكار كنم دوباره حالت تهوع داشتم .. از جام بلند شدم رفتم دستشويي ،وضو هم گرفتم ، نمازمو كه خوندم تصميم گرفتم بعد از مدتها برم يه سري به مادر جان بزنم آخه مامان مي گفت خيلي سراغم و مي گيره شايد اونجا آرومتر بشم . رفتم دم در اتاق مامان چند ضربه زدم، مامان .. مامان .. صداي مامان اومد: چيه صبح اول صبحي .. جواب دادم: من دارم ميرم خونه مادر جان تا شبم مي مونم خداحافظ ...اونم با صداي گرفتش گفت: چه عجب ، مواظب خودت باش ، سلام برسون ، بگو من حالم خوب نبود، يه چيزي نگي دل اين پيره زنو بلرزوني ، گريه زاري راه نندازي ، همينجوري داشت مي گفت كه من از خونه زدم بيرون.تو راه چند بار پشيمون شدم خواستم برگردم، صحنه هاي اون خواب دوباره جلوي چشام بود ، مثل پرده سينما هزار بار تا حالا اين صحنه ها رو با خودم دوره كرده بودم ،جيغاي مادر جون دستاي لرزونش، چشام يه لحظه سياهي رفت اما خودم و كنترل كردم كه زمين نخورم . چقدر تو اون صحنه ها مادر جون خودشو زد و گريه كرد ، خدايا شكرت كه از اون همه مصيبت نجاتم دادي، حالا اگه زجرييم هست فقط مال منه، تازه اونم شيرينه به خاطر اينكه نيماي من يه جايي تو اين دنيا داره نفس ميكشه،... به راهم ادامه دادم ، ديشب خوابم نمي برد به اين فكر مي كردم كه اگه نيما به سرش بزنه برگرده ، من بايد كجا برم ... ياد خونه مادر جون افتادم ، اخه اگر اونم مي يومد من بايد مي رفتم، همينجوري شد كه به سرم زد به مادر بزرگم يه سري بزنم شايد چند وقت ديگه برا زندگي بيام اينجا .. ديگه هيچي نمي تونست جلومو بگيره ....بعدشم نمي دونم شايد ازدواج كنم البته اينبار بدون هيچ عشقي يه فكرايي هم كرده بودم يه پسره همسايه داشتيم اسمش سهيل بود ، اساسي چند بار مامانش اومده بود برا خواستگاري بابا هم با قاطعيت جوابشون كرده بود، بهشون گفته بود تا درسش تموم نشه اصلا" حرفشو نزنيد... يلدا هم بهم گفته بود اين يارو حسينيه همش با چشاش دنبال منه ... شبا كه خوابم نمي برد هزار فكر مي كردم ... البته از صد تا يكيشون هم فايده نداشت ، حالا كو تا اين حرفا...تو همين فكرا بودم كه رسيدم سر كوچه مامان جون ، آخ دوباره اون حس لعنتي ، دوباره دلتنگي ، دوباره نيماااا اي خدا لعنتت كنه، هم خودتو هم عشقتو هم ...كه اين بلا رو سرم آوردين ، زندگيمو به باد دادي نيمااا .
ادامه دارد ... تا منو ديد زد زير گريه، سلام ندايي .. كجايي، معلومه، الهي بميرم چقدر لاغر شدي ، الهي بميرم .. اصلا" نمي زاشت من جواب بدم دلش تنگ شده بود آخه مامان جون دو تا بچه بيشتر نداشت ، سه تا نوه هم داشت بچه دايي ممد كه كوچيك بود مي مونديم من و نيما... آخ دوباره نيما، اون همه جا بود .... دو زانو زدم و كنارش نشستم ، داشت هق هق گريه مي كرد : مادر جون نميگي يه مادر بزرگ پيري دارم، داره ميميره ، نميگي تنها اميدم به شماست، كي چشمتون زد مادر ، چشم بد به سنگ بخوره ايشاالله ... مادر يخورده هم شانس بچه منه اون از اول زندگيش ، اينم از حالا...گفتم شماها بزرگ ميشين ديگه هيچ غمي نداره نگو اول غصه خوردنشه ... چقدر باباي خدابيامرزش بهش گفت، اين كار عاقبت نداره ... دلش خيلي پر بود ،منم هيچي نمي گفتم بذار اون بگه من گريه كنم، نگاش افتاد به اشكاي من، دستاشو آورد جلو، دستاش مثل هميشه گرم بود اما مثل تو خواب اينقدر نمي لرزيد، دستاشو كشيد رو صورتم ، اشكامو پاك كرد، عين جوونياي مامانتي ، اونم يه بار به اين حال و روز افتاده بود، انگار همين ديروز بود....با دلخوري گفت عزيز دلم ناراحتت كردم ... الهي بميرم مادر، دلم داره مي تركه، تو كه از مامانتم بدتري ،... ندا چي شده تو بهم بگو ، من مي فهمم دارين دروغ مي گين يه اتفاق اساسي افتاده ، چرا نيما خودشو كشت ، اون عاقل تر از اين حرفاست، پاي يكي وسطه من مي فهمم ، نوه هاموخوب مي شناسيم...... حرفشو قطع كردم... مامان جون دايي ممد ول كن اين حرفا رو، من غش مي كنم ميفتم رو دستتا ، بذار يه روز راحت باشيم .. دوباره اشكاش ريختن رو صورتش : مثل نيما كه از حال ميرفت ، الهي من بميرم بچم چه حالي بود،.. هي بهش گفتم بمون گوش نكرد، نمي دوني چه حالي داشت بچم.. كاش اين روزا رو نمي ديدم... حالا مادر ازش خبر داري ...با بغض گفتم ، خوبه .. خوبه... پا شد رفت طرف آشپزخونه : ندا نگي يه بار رفتم خونه پير زن خون به دلم كرد ، ولي خيلي بي معرفتي ، خيلي بي رحمي ...نيما همش تو خواب تو رو صدا ميزد، تو بيداري همش نگاش به در بود اما تو يه بار نيومدي ديدنش ، حالا اون بچه يه چيزي گفت ، مامان و بابات هر روز زنگ مي زدن ،صد بار اومدن دم در خونه اما تو ... بهش دروغ مي گفتم كه تو هم باهاشون بودي ، مي فهميد دروغ مي گم ، نمي دونم از كجا ، ولي مي فهميد ... ديگه صداي گريم بلند شد، دست خودم نبود، نيماي من منتظرم بوده .... نيماي من ... خدايا تاوان اين عشق چقدر سنگينه ... خدايا كمكم كن... اي كاش نيومده بودم اينجا.مامان جون از آشپزخونه اومد بيرون نگام كرد، خيلي غصش شد ، كنارم نشست با صداي آروم گفت دلم برات كبابه ... مادر نمي دونم تو دلت چي مي گذره اما هر چي هست ، ديگه هيچي از نداي من جا نگذاشته. توقع نداشت اونجوري زار بزنم، فكر مي كرد، مثل هميشه جواب تو آستينمه ،اينار و كه ميگه منم زبون درازي ميكنم و جواب مي دم . ولي وقتي متوجه شد، چقدر داغونم دلش به حال و روزم سوخته بود ... حالا طرف منو گرفته بود ... به نيما گفتم چرا اون بلا رو سر خودش آورده، بهش گفتم چرا فكر حرفمردمو نكرده ، گفتم نيما تو الگوي ندا هستي پس فردا اونم اين كارو بكنه خوبه .... بعدم دوباره زد زير گريه و گفت چي بگم مادر ، چي بگم خدا خودش درست كنه . موندم تو حكمتش ... موندم ... دوباره رفت تو آشپزخونه ،با دو تا چايي برگشت و نشست . سرم و گذاشتم رو پاهاش چادر سفيدشم كشيدم رو صورتم ، چه بوي خوبي ، آرومم مي كرد. مامان جون دست كشيد رو سرم و گفت : آخي چقدر دلم برا گلم تنگ شده بود، خوب كردي اومدي، دلم روشن شد ، ... با بغض گفتم مامااااان ،چرا ديگه من و نمي بري اون امامزاده؟؟؟؟؟ با تعجب پرسيد كجا؟ كدوم امامزاده؟ : اون امامزادهه بود ،يادته با نيما مي رفتيم اونجا تو دعا مي كردي ، وقتي من و نيما شيطوني مي كرديم هي ميگفتي خدا عقلتون بده ، خدا عاقبت به خيرتون كنه ،همش تقصير شما ست كه ما رو نبردي اونجا ، حرفاي دلمون پر شد اين جوري سر رفت.هيچي نگفت ، يكم گذشت سرم و بلند كرد و گفت : ندا ، دلت گرفته مادر ، بغض كردم : چه جورم گرفته . زل زد تو چشام و گفت مي خواي ببرمت امامزاده دو تايي دعا كنيم ، مثل برق از جام پريدم. آره ...آره مامان جون بريم ...تو رو خدا بريم ، به آرومي نگام كردو گفت پس تا تو چائيتو مي خوري من هم آماده مي شم ، هم به مادرت زنگ مي زنم كه نگرانمون نشه . نشستم چائيمو خوردم ،چه طعمي داشت اين چايي ماماني ، هميشه نيما مي گفت چايي فقط چايي مامان جون مزش يه چيز ديگست، انگار اون چايي درست رفت تو مغزم به جاي معدم ، آخه سرم داغ شد و دردشم خيلي بهترشد. يه نيم ساعتي طول كشيد تا مادر جون برگشت ، آماده شده بود .... آخي بيچاره پير شده بود نمي تونست مثل اونوقتا راه بره ، حالا هم فقط به خاطردل من بود كه خودشو جمع و جور مي كرد . :ندا مادر نشستي پاشو زنگ زدم آژانس... به خودم اومدم، زود جلوي روش بلند شدم و رفتم به طرف در اتاق كفشام و پوشيدم ، سريع رفتم طرف كوچه كه اگه آژانس اومد من باشم . مادر جون بعد از كلي آخ و ناله و مكافات رسيد دم در ، روشو كرد طرف من و گفت ندا مامان پير شي، اين درو قفل كن و كليد و داد به من ، بيزحمت اين كيف منم دست تو باشه من نمي تونم... نفسش در نمي يومد، نگاش كردم و گفتم ماماني اگه سختته نريم راش خيلي دوره .. بهم لبخند زد و گفت : حالا نوه من بعد از اين همه وقت دلش يه هوسي كرد، اگه تو بخواي من تا اونور دنيام مي برمت هيچيمم نمي شه.... مي خواست حرفش و ادامه بده كه ماشين اومد، رفتيم سوار شديم. تو راه هيچ حرفي نزدم ، همش مي خواستم زود برسيم ... برسيم همونجايي كه نيما مي گفت هر چي بگيم خدا گوش ميكنه ... آخ چقدر دلم گرفته ... تو همين فكرا بودم كه راننده گفت حاج خانووووم رسيديم ، التماس دعا ... من كه هواس نداشتم ، ماماني پول آژانس و حساب كرد. دست ماماني رو گرفتم و رفتيم اونور خيابون ، رسيديم جلوي در امامزاده .. يه در سبز ... ديگه دست ماماني رو ول كرده بودم ، حالم دست خودم نبود ، فقط ميرفتم ، با خودم حرف مي زدم ، شايدم گريه مي كردم ، يدفعه اون ضريح و ديدم ، ...بدتر شدم ، حالم دگرگون شد ... شروع كردم به جيغ زدن ... داد زدن ... خودم وزدن، نمي فهميدم چم شده بود ، چند تا خانومي كه داشتن زيارت مي كردن ، اومدن طرف من ، ماماني هم بيچاره رسيده بود كنارم ، ولي تواني كه منو نگه داره نداشت، نمي دونم چقدر داد زدم و گريه كردم و چي گفتم ... فقط يادمه وقتي به خودم اومدم رو پاي ماماني افتاده بودم يه چادر سفيد هم روم بود، فكر كنم از حال رفته بودم، به صورت ماماني نگاه كردم خيس بود ، پر غصه بود، داشت قرآن مي خوند... خودمو تكون دادم... نمي خواستم اينجوري بشه ... به خدا اصلا" نفهميدم چي شد، گفتم الآن مادر جون شروع مي كنه سرم غرغر زدن ... اما نه... تا ديد دارم ميشينم يه لبخند كمرنگ اومد رو لبش ، : عزيزم بهتر شدي ، الهي ماماني برات بميره تو اينهمه غضه داشتي و دلت پر بود، مادر جون، آخه دل تو هنوز خيلي كوچيكه يه دفعه مي تركه ، اينهمه غصه از كجا اومد سراغ تو ... :ماماني دلم پر خونه ، كاش مي تركيد... خنده از رو لباش رفت و به جاش اشك نشست تو چشاش ... ديگه بهتر شده بودم ، پا شدم رفتم وضو گرفتم ، نماز خوندم... قرآن خوندم ... و باز از خدا خواستم بهم صبر بده و منو ببخشه... يه چيزي يادم اومد من امروز صبح كه داشتم مي اومدم اون گردبندي كه نيما بهم داده بود و گذاشتم تو كيفم تا يه جايي بندازمش... اما خدا رو ميبيني همه كارش رو حكمته منو كشوند اينجا كه گردنبند و پس خودش بدم ، رفتم كنار ضريح ، مثل بقيه چند بار ضريح و بوسيدم ،بعد دستم و كردم تو كيفم ، اين آخرين چيزي بود كه از نيما برام مونده بود، آوردم بيرون و انداختم تو ضريح ... واااااي... به اون زنجير و پلاك كه داشت مي رفت پائين نگاه كردم ، چه رقصي ميكرد جلوي چشام ،با يه حركت خاصي داشت از جلوي چشام مي رفت ، انگار نمي خواست ازم جدا بشه، با اينكه جون نداشت ، اما انگار مي فهميد، التماسم مي كرد.... سرم گيج رفت....آخرين يادگار نيما از جلوي چشام رفت ...انگار پاهام سست شده بود، همونجا نشستم ، خدايا ديگه هيچي ندارم ، ببين دستام خاليه .... بهم صبر بده، نيمام و سپردم دست خودت ، خوشبختش كن ، از غم نجاتش بده ... اون وقتا كه هنوز آقا جون زنده بود ، هر چند وقت يه بار ماماني و بابا جون، من و نيما رو مي آوردن اينجا ، چقدر ما شيطوني مي كرديم، چقدر با نيما اين و رو اونور دو دو مي كرديم، وقتي بابا بزرگ مرد ، بازم ماماني ما رو مي آورد، ديگه بزرگتر شده بوديم ، حرف مي زديم ... راه مي رفتيم ... دعا مي خونديم ... نيما اعتقادش بيشتر از من بود.... راستي چي شد اون ايمانش به خداد... ني دونم چي شد كه نيما دست به اون كار زد، نيما يي كه هميشه من و نصيحت مي كرد... نيمايي كه مي گفت خدا همه جا هست و به ما كمك ميكنه .... يعني چرا اينقدر نسنجيده دست به اون عمل وحشتناك زد... چي چشاش و اينقدر كور كرده بود.يعني نيما واقعا" حاضر بود بميره اما از من جدا نشه... هر وقت به اين فكر مي كردم كه چطور ميشه يه خواهر و برادر اينجوري عاشق هم بشن ديوونه مي شدم ، آخه خدايا ميگن عشق از بهترين نعمتهاي توئه ... پس چرا من عاشق اون شدم؟؟؟؟. از اين فكرا خود مو كشوندم بيرون.نماز ظهر و خونديم و بعد با مامان جون رفتيم رستوران غذا بخوريم ، خيلي وقت طول كشيد تا غذا آماده بشه، تو اين فاصله ماماني سر حرف و باز كرد : از اولي كه من به دنيا اومدم... مي گفت اينقدر تپل بودم كه چشام پيدا نبوده ، برام گفت كه نيما مثل پروانه دورم مي چرخيده، اصلا" به من حسودي نمي كرده، يه وقتايي بهم شير خشك ميداده... تعريف كرد كه چطوري بزرگتر كه شده بودم نيما براي من شده بوده يه حامي ، اگه كسي من و اذيت مي كرده فقط با نيما طرف بوده، برام گفت ... از خيلي چيزا ولي از بزرگيامون با يه بغضي صحبت مي كرد ، يعني از وقتي ما بزرگ شده بوديم هر وقت مامان جون مي ديد ما چقدر باهم جوريم يه بغضي مي يومد تو گلوش ، اونروز از هميشه بدتر بود اون بغضش ... غذا رو آوردن من طبق روال اين چند وقت دو سه تا قاشق بيشتر نتونستم بخورم، ماماني هم چند بار اصرار كرد اما فايده اي نداشت ، از گلوم پايين نمي رفت...ماماني هم زياد نخورد :ندااااا دلم خون ميشه شما دو تا بچه رو كه مي بينم، اون از نيما، اينم از تو ، ببين روزگار چه كارا كه سر آدم نمي ياره.... ديگه بايد بر مي گشتيم يه ماشين دربست گرفتيم ، چقدر شونه هام سبكتر شده بود... چقدر دلم آروم گرفته بود... يه چرتي زدم ، چشام و كه باز كردم سر كوچه ماماني بوديم، كمكش كردم از ماشين پياده بشه ، بعدم باهم رفتيم تو ، يه چايي باهم خورديم.موقع خداحافظي ماماني چند بار منو بوسيد بهم گفت خدا مراد دلت و بده ، از پله ها كه مي يومدم پائين صداش مي يومد كه مي گفت به مامانت نگي امامزاده چي شدا، بچم طاقت نداره ، به من سر بزنياااا...اونشب برعكس شباي پيش خيلي راحت بودم زيادم فكر نكردم، فقط يه خواب عجيبي ديدم ... نيما مي يومد طرفم يه دفعه ميشد عمو حسن ... دوباره باهم مي يومدن طرفم .. بلند شدم اونروز پنج شنبه بود بابا كسالت داشت سر كار نرفته بود، يعني حالي براش نمونده بود ديگه.تلویزیون روشنبود و صدای اذون موذن زاده اردبیلی توی خونه پخش شده بود چقدر نیما دوسشداشت .. ظهر بود .. .. مامان که تو اینیه مدت 10 سال انگار پیر شده بود .. من فقط غصه مي خوردم .. هیچ کاری نکرده بودم تو این چند وقت .. رفتم سمت اتاق بابا .. بابا دو باره داشت گريه مي كرد ، آخه كسي نيست بگه پدر من تو كه اينقدر بچه هاتو دوست داري چرا مراعاتشون و نمي كني . مثل اينكه منوچهري خبراي بدي به بابا داده بود كه بابا دوباره اينجوري عذا گرفته بود ...صدای ناله اش قطع نمیشد دلم براش سووخت ..خواستم برم تو و دلداریش بدم ولی آخه با چه توانی ؟ جونی برای اینکارانداشتم .. بی اختیار نشستم کنار اتاقش و تکیه دادم به دیوار .. سرمو خمکردم و تو رو نگاه کردم .. بابا قاب عکس عمو رو گرفته بود جلوی صورتش وزار زار گریه میکرد .. با تعجب نگاش کردم و خیره شدم بهش .. صداش و خووبمیشنیدم .. داشت عذر خواهی میکرد .. از کی ؟ برای چی ؟ خووب دقت کردم ..میگفت- چی بگم بت ؟رووم سیاه .. خودم مقصرم .. نتونستم .. چی بگم بت که روم سیاهه پیش تو وخدا .. چی بگم بت که چیزی برا گفتن ندارم .. ای خدا کاری کن ببخشتم ..ببخش منو حسن .. ببخش که نتونستم از امانتیت درست نگهداری کنم .. ببخش منو حسن .. بعدم زار زار گریه کرد و افتاد رو عکس ..گوشام کر شد .. چشام سیاهی رفت .. سرم گیج میرفت .. داشتم منفجر میشدم از فشار .. خفه شدم .. خدایا بابا چی میگه ؟ امانتی عمو حسن ؟ یعنی چی ؟یه لحظه تماماین پازل و کنار هم چیده شده توی ذهنم دیدم .. نیما .. بچه عمو حسن .. تویتصادف زنده مونده .. نیما .. شباهتش به عمو حسن .. نیما .. عشق من .. نیماپسر عموی من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .با تمام وجودم فریاد زدم نیمــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــااشكام سرازیر شدنديوونه شده بودم، خودمو مي زدم .. بابا از اتاق دويد بيرون ، چي شد ندا .. ندا ...ندا... برا يه مدت هيچي نفهميدم وقتي به خودم اومدم مامان و بابا بالاي سرم بودن و داشتن گريه مي كردن ، نمي دونستم كجام... مامان .. مامان ... مامان دستم و گرفت و گفت چيه عزيزم ، چت شده ، انگار دنيا رو گذاشته بودن رو شونه هام ، سرم سنگين بود ... مامان من كجام ، نيما كجاست ... يكدفعه يادم اومد كه چي شده و من چي شنيدم ،اومدم شروع كنم به سرو صدا كه يادم افتاددددد... عهدم با خدا ... توبم ... خدايا حالا تكليف من چيه ، هر چي مامان و بابا حرف مي زدن نمي فهميدم ... بايد چيكار كنم ... از كي بپرسم .... كجابرم حالا ديگه جيغ مي زدم ... چيكار كنم...كجا برم... از كي بپرسم ... خدايا چيكار كنم .. اي خداااااادكتر اومد بالا سرم ، همون خانم دكتر بود كه مي يومد بالا سر نيما ، دست كشيد رو پيشونيم : بهتري دخترم ، : خوبم .. بعد روشو كرد طرف مامان و بابا ،با تشر گفت خوبه همين 2 تا بچه رو دارين ، من نمي دونم چيكار مي كنين با اين جوونا ،حتما" مقصريد ، يكيشون خودشو مي كشه ، يكيشون مثل جنازه مي مونه رو دستتون... خوب مادر من ، پدر من ، بشينيد باهاشون حرف بزنيد، ببينيد دردشون چيه ... مامان بيچاره با دسپاچگي پريد وسط حرف خانم دكترو گفت به خدا حرف نمي زنن خانوم دكتر ما خودمونم مونديم .. ..حالا چيزيش كه نيست بمونه، يا ببريمش خونه ... خانم دكتر سري تكون داد و گفت : سرم و دارو بنا نيست كاري رو درست كنه، اين دختر خانوم عصبيه.... ضعف اعصاب داره.. شوك بهش وارد شده يا يه چيزي مثل اينا .. داروووو نمي خواد خانوم ، دلشو بدست بيارين ، بعدم برگشت يه چشمك به من زد و رفت ، معنيش و نفهميدم ، اما هر چي بود ، يعني ما مي فهميم...رفتيم خونه ، شب شده بود ... مگه خواب مي رفتم ، حالا معني حرفاي عمه مهوش و مي فهميدم، اون بغض چندين ساله مادر جون ، اون گريه هاي بابا،اون علاقش به نيما ، اون دعواها ، اون خوابي كه نيما و عمو هي جاشون عوض مي شد، .... و اين عشق ... و اين عشق ... حالا مي فهمم چيه ... حالا مي فهمم از كجاست .. حالا... اما چه فايده من كه نيما رو بخشيدم به خدا ... قلبم داشت منفجر مي شد، ... اينقدر فكر كرده بودم كه ديگه مغزم كار نمي كرد ...اما ديگه بدنم سست نبود ، جون تازه اي گرفته بودم .. بلاخره معنييه اون عشق و فهميده بودم ... اين يعني انرژيه مطلق....بلاخره به نتيجه رسيدم، مي رم پيش استادمون هر چي اون گفت، رو حرفش، حرف نمي زنم... استاد معارف و اخلاقمون بود ، معاون دانشگاه بود، دكتراي الهيات داشت ، پيش نماز دانشگاه هم بود، بچه ها هميشه از خوبيش مي گفتن ، مشكل خيلي ياشونم حل كرده بود، بلاخره اون بيشتر از من از اين مسائل سر در مي آورد .. تصميم خودمو گرفته بودم... قبل از اينكه از خونه برم بيرون به خودم گفتم : ندا ... قولت يادت نره، نيما هنوز متعلق به تو نيست.نفهميدم چطور رسيدم به دانشگاه، دم در اتاق استاد بودم ... در زدم ... قلبم از تو حلقم داشت مي يومد بيرون ... يعني چي ميشه خداياااا ... بله بفرمائيد... رفتم داخل درم بستم... اشاره كرد كه در باز باشه ، ولي من گفتم: نه استاد .. نه ... من باهاتون كار دارم ، كارم واجبه ، خصوصيه... يه اخمي كرد و گفت: خانوم حكيمي در باز باشه ... ولي من گوش ندادم درو محكم بستم و رفتم تا كنار ميزش.... هنوز حرفي نزده بودم كه اشكام سرازير شدن ، دستام شروع كردن به لرزيدن ... يكم نيگام كرد و اشاره كرد بشينم... رفت برام يه ليوان آب از رو ميز آورد و با يه لحن آروم گفت: دخترم منظوري نداشتم ، اينجا محيط يه جوريه كه بايد سعي بشه حرفي ، حديثي درست نشه، متوجهي .. حالا من سرا پا گوشم ... با ناله گفتم استاد كمكم مي كنيد، تو رو خدا، من گيرم ... من موندم... :خانوم حكيمي من اگه بتونم كوتاهي نمي كنم ، مثل بچه اي كه كتك خورده : استا قول دادينا، قول... سرشو تكون داد..وقتي به خودم اومدم، ديدم استاد هم داره با من گريه مي كنه.... من همه چيزو به اون گفتم ، حتي اون بوسه عشقو ، بايد مي فهميد من گناه كردم و بعد تصميم مي گرفت ... آره روزگار من سنگم آب مي كرد ، ولي گريه استاد بيشتر به خاطر اون چيزايي بود كه من در باره لطف خدا و خوب شدن نيما تعريف كرده بودم... اون به معجزه اعتقاد داشت و اين باعث مي شد احساساتش بيشتراز كساي ديگه بر انگيخته بشه ...حرفام كم كم داشت تموم مي شد، ولي استاد فقط به يه نقطه اي خيره شده بود.... هيچي نمي گفت ، حتي پلكم نمي زد.... يعني ..چي؟؟؟ .. يعني من بايد برا هميشه از نيمام ، از وجودم دست بكشم ، چرا استاد حرف نمي زنه ، صداي قلبم و مي شنيدم.... تو اون لحظات چقدر وجود خدا رو حس ميكردم... لمسش مي كردم ... خدايا هر چي تو بگي... من تسليمم..... تسليم..شايد 10 دقيقه طول كشيد تا استاد زبون باز كرد : ببيييينيييد خانوم حكيمي ... صداش كاملا" مي لرزيد ... من در حدي نيستم كه ... يعني اجازه ندارم در اين موارد راي بدم... گريم گرفت، دوباره گريه و گريه.... :نه اينكه كمكتون نكنم ... ببنننيد ما تو محله قديميمون يه پير روحاني داريم، اون عارفه ، مورد قبول اهل دله، بزارين با اون صلاح و مصلحت كنم ...من التماس كردم : استاد همين الآن ، دير ميشه .. شايدم دير شده .. نيما هيچي نمي دونه اگه خودشو بكشه اينبار ديگه قاتلش صد در صد منم... يه فكر كوتاهي كرد زير لب گفت: در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست، بعدم تلفن اتاقش و برداشت و از رئيس دانشگاه اجازه مرخصي گرفت.به من اشاره كرد پشت سرش برم، رفتيم نشستيم تو ماشين ، از چند تا خيابون گذشتيم ، رسيديم به يه محله قديمي ، چند تا كوچه پس كوچه و بلاخره رسيديم. استاد رفت دم در يه خونه قديمي ، در زد، يكم گذشت يه صدايي اومد بفرمائيد داخل... استاد خنديد و به من گفت : در خونه ملا هميشه بازه منتها اون بايد اجازه ورود بده، خيليها مي يان اما ملا ميگه يه وقت ديگه ، يا اصلا" جوابشونو نمي ده ...خانوم حكيمي شما اجازه ورود گرفتين، اين يعني ملا مي تونه مشكلتو حل كنه ... نفس راحتي كشيدم و باهم رفتيم داخل؛ يه اتاق قديمي ، يه پير مرد كه صورتش عين ماه روشن بود ، وقتي وارد شديم بهمون لبخند زد و سلام كرد، اشاره كرد بشينيم ... من فقط سلام كردم ... بقيه رو استاد مختصر و مفيد گفت ... از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم ، ملا با گريه منو نيگاه مي كرد... بعد از يه مدتم رفت وايساد دو ركعت نماز خوند و قرآن و برداشت باز كرد ،بعد دوباره اومد پيش ما... رو كرد به استاد و گفت : احمد ديشب يه خواب خوبي ديدم ، دنبال تعبيرش بودم كه تو اومدي ، تعبيير شد ... تعبير شد... خدا بعضي بنده هاشو مي كنه آينه رحمتش تا هر كه اهل دله بتونه نور رحمتشو ببينه ، در رحمتش به رو همه بازه ...اين دختريكي از همون آينه هاست ، من دارم نور رحمت خدا رو تو صورتش مي بينم ... بلند شد اومد نزديك من نشست و بي مقدمه گفت : خدا توبه تو رو قبول كرد و بهت مژده مسيحا رو داد، برات استخاره كردم سوره مريم آمد، به فال نيك بگير دخترم .... خدا رو فراموش نكن، از گناه پرهيز كن ، زياد سوره والعصر رو بخون، و برو دنبالش اون نيمه دوم توئه ... سختي زياد داره ولي به شيريني وصال مي ارزه... مبارزه كن دخترم ... نذار دير بشه ...از خدا غافل نشو تا اونم به موقع به ياريت بياد...از توانگشت كوچيكش يه انگشتر ياقوت در آورد و داد به من : دستت باشه يهت آرامش ميده و دوباره شروع كرد به گريه ....همين طور كه داشت بلند مي شد گفت : آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند و تو يه اشاره اي .... ادامه دارد ... اگه كاري داشتين اين شماره تماس منه واقعا" خوشحال مي شم بتونم كمك كنم ، كارتشو داد به من... من بازم هيچي نگفتم ، بهت زده شده بودم ،فقط پياده شدم و با سر خداحافظي كردم ...آخه چي بگم .. من كجا و حضرت مريم كجا... نكنه دارم خواب مي بينم... درو باز كردم .بابا جلو در منتظر من بود: معلومه تا حالا كدوم گوري بودي... سرم و انداختم زير و رفتم تو اتاق ولو شدم رو تخت ، فكر كردم .. فكر ... فكر.. چطور نيما رو پيدا كنم ، تلفن كه جواب نمي ده ، اگرم بخوام به منوچهري زنگ بزنم بخوام موضوع رو بهش بگه كه منوچهري زير آبم و مي زنه ، تازه نيما باور نمي كنه ... خودم بايد برم پيشش ... زنگ زدم دفتر هواپيمايي، گفت برا يكشنبه هامعمولا" جاي خالي داريم ...شب بود ، تاريك بود، تنهايي بود..... تو اون لحظات من يكي يكي حرفاي ملا رو تجزيه و تحليل كردم... يعني نيما مال منه.... ختم قرآنم امشب تموم شد، نذر كردم يكي ديگه بذارم تا خدا كمكم كنه زودتر به نيما برسم...ديگه نيما حق من بود... مي دونين هميشه اون چيزي كه خيلي مي خواي وقتي بهت ميدن تا يه مدت باورش نمي كني ...من واقعا" به مغزم اطمينان نداشتم ...شايدم همش يه خواب بودو من الآن از خواب بيدار ميشدم... تو اين مدت همه چي از خودم ديده بودم ، گاهي وقتا خوابم ، بيداري بود و گاهي وقتا تو بيداريم خواب مي ديدم...وقت نماز صبح بود رفتم سراغ سجاده ، نمازم و كه خوندم ، به خودم اومدم .. دختر چرا نشستي ، پاشو .... پاشو... قوي باش ... حضرت مريم رنج كشيد، مفتي مفتي كه مسيحا رو بهت نمي دن ، شايد دير بشه...خيلي سخت بود ، از كجا بايد شروع كنم ، چطوري به مامان و بابا بگم ... چطوري برم ... اي خدااااا به دادم برس ... نكنه نيما اينطوري كه من فكر مي كنم دوستم نداشته باشه، حالا وقت ترديد نبود...من تصميم خودم و گرفته بودم كه بجنگم ، با هر كه مي خواد نيما رو از من بگيره... نيما ديگه حق منه ، نه حق هيچكس ديگه ... بايد از جايي شروع مي كردم ... امروز جمعه بود بابا ميرفت بهشت زهرا سر خاك عمو،مامان حال نداشت پس نمي رفت... منتظر موندم ، صداي بابا مي يومد كه خداحافظي كرد و رفت ... حالا مامان تنها بود.رفتم تو آشپزخونه ، مامان سرشو آورد بالا ، سلامي كردم ... دست و پام و گم كرده بودم .. اما زود خودم و جمع و جور كردم و با صداي بلند گفتم: مامان من مي خوام برم پيش نيما.: ندا صبحي پا شدي كه چرت و پرت ميگي.: مامان جدي مي گم يكشنبه شب عسلويه پرواز داره ، يا ميفرستينم يا خودم ميرممامان چشاش گرد شده بود ، بيچاره فكر مي كرد ديوونه شدم، از بس تو اين مدت چيزاي عجيب و غريب ديده بود ، مونده بود دعوام كنه ، يا نازم كنه...تشخيص نمي داد من دارم جدي مي گم يا حالم خوب نيست.: نيما اينجا بود نمي خواست ريختتو ببينه، باهات حرف نزد تو هم محلش نذاشتي حالا تو يهو بر سرت زده بري اونجا، برو برو بخواب ، راحتم بزار .اما من بازم وايسادم جلو روشو همون حرفا رو تكرار كردم، اما مامان كم محلي مي كرد... ديدم اينجوري نميشه ، امروز جمعه بود و من تا يكشنبه شب وقت داشتم، نمي خواستم فرصت بيشتر از اين از دستم بره،...آخه باباي من يه اخلاقي داشت كه اگه مي زاشتيش تو فشار و منگنه يهو راضي مي شد، بعدم زود پشيمون ميشد ... واقعا" نيرو گرفته بودم ، از عشق نيما همه وجودم گرم بود و پر انرژي، با خودم گفتم : من نبايد كوتاه بيام...مامان و بابا امكان نداره همينجوري راضي بشن ، ولي من مصمم بودم.رفتم كنار مامان داد زدم مامان چرا نمي فهمي نييييماااا منوووووو مي خواااااد ، اگه نرم پيشش دوباره خودشو ميكشه ها ، شايد اينبار ما اينقدرا هم خوش شانس نباشيم... مامان صدا شو برد بالا : ندا نزار اون روم بياد بالا ، مگه تو كي هستي ، برو گمشو از جلوي چشام ، اون برادرته ، تو رو مي خواد يعني چي ، ميفهمي داري چي ميگي .... ترسيدم .. خيلي تنها بودم... ولي هر چه بادا باد...داد زدم نه مامان جان نيما فقط داداشم نيست ، عشقمم هست ، اصلا" نيما به خاطر من خودشو كشت ...مي فهههههمي... اينو كه گفتم مامان پريد طرفم ، موهامو گرفت ، بعدم با اون ناخناي بلندش افتاد بجونم مي خواست خفم كنه ... با جيغ و داد مي گفت نداااا مي كشمت ... مييييي كشمت... اصلا" مي فهمي چي ميگي ... آدم با داداش خودش از اون كارا ... خودمو از زير دست و پاش كشيدم بيرون و با فرياد گفتم .. با داداش نه ولي با پسر عمو بله ... مامان اون پسر عمومه ، خودم از بابا شنيدم ... اون حق منه ... مامان دوباره اومد طرف من... اينقدر منو زد كه خسته شد و ولو شد رو زمين ...زار و زار گريه مي كرد... بعد از چند لحظه گفت: كي بهت گفت ندا ، خيلي وقته فهميدي ... نيما مي دونه ....اگه بابات بفهمه هم منو ميكشه هم تو رو .. اون از اولم به من خر گفت نبايد بچه دار بشم ... من خواستم ... اون مي دونست ... حق با اون بود ، جون به جونتون كنن ، غريضا كار خودشو مي كنه ... ندا ، مامان كوتاه بيا ... حالا ديگه مامان به التماس افتاده بود.. اما من واسه كوتاه بيام، جواب دادم : نه نيما نمي دونه اگه مي دونست اون بلا رو سر خودش نمي آورد ، اگه مي دونست به جاي من الآن اون بود كه من و از شما مي خواست ... چرا گولمون زدين ... مامان تو رو خدا كمكم كن ، نيما از دستتون ميره ها، زدم زير گريه... چند بار از مامان شنيده بودم كه بابا يه بچه بيشتر نمي خواسته نگو كه اون به جز نيما كسي رو نمي خواسته ، اما حالا ديگه نيما مال من بود.صداي در اومد .. بابا بود... مامان داشت از حال مي رفت...ولي من نمي ترسيدم.. واقعا" آدم عاشق چه نيرويي داره (نيما راستي راستي ،كوهو مي ذارم رو دوشم زخم خنجر روي دوشم، ميگيرم ماه و نشونه ، هو مي يام خونه به خونه... اگه چشمات بگن آره .. هيچكدوم كاري نداره .... اما آيا اون چشاي بي فروغ به من مي گفت آره... نيما كاش الآن بودي و ميگفتي آره)بابا وقتي اومد تو چشاش قرمز بود، اينروزا از دوري نيما و حرف خواهر برادراي خودش ، و بيشتر از همه شرمندگيش پيش عمو حسن همش داشت ناله مي كرد، ولي گريش بيشتر از ترس تكرار كار نيما بود ، دلش آروم نداشت.... با تعجب به من و مامان نگاه كرد ، صورت و گردن من پر خون بود ... هول شد ... چي شده ، چي شده .... صداي مامان دراومد، ببين دخترت چي ميگه ... من بهش نگفتم ... از خودت شنيده ....منو ببخش ، تو ميگفتي بچه نمي خواي ، مي گفتي دختر نمي خواي ... منو ببخش...بابا با دهن نيمه باز به مامان گفت: چي ميگه؟؟؟ ... ندا دوباره خل شدي.. به خدا ديگه داري كاسه صبرم و لبريز ميكني ... يه روز ميري موهات و كوتاه مي كني ... صبح ميري شب مي ياي... حالا هم كه .... اومد طرف من :اصلا" تو حرف حسابت چيه.... داد زدم مي خوام برم پيش نيما، ميخوام برم پيش نيماي خودم... بابا هاج و واج نيگام ميكرد، خوب اينكه بد نيست يه مدت صبر كن نيما بهتر شد باهم ميريم. دوباره صدامو بردم بالا خودم مي خوام برم تنهايي .. ميفهمين .. تنهايي ... اون فقط من و مي خواد، منو مي خوااااااد ...بابا ميفهمي... به صورت بابام نيگا نمي كردم ... آخه بابا بود و غيرتش ، با اينكه در بعضي موارد واقعا" روشنفكربود اما در مورد ناموس كوتا نمي اومد، برا همينم هميشه يا خودش مواظبم بود يا به نيما سفارش مي كرد مواظبم باشه ، سر قضيه شهروزم من به پشت گرميه نيما مي زدم بيرون ، يه جوري به نيما مي گفتم مثلا" با دوستام قرار دارم، اونم اگه مامان و بابا چيزي مي پرسيدن جواب ميداد : با دوستاش رفته بيرون ، ميشناسمشون، خودم بردمش و از اين حرفا.... اما بابا چه مي دونست تو دل من برا نيماي اون چه غوغاييه و آخرشم از نيما رو دست مي خوره......يكدفعه بابام اومد جلو يه مشت زد تو دهنم ... دهنم شد پر خون ... بابا گفت حرف دهنتو بفهم احمق....ولي من كوتاه نمي اومدم ... دستم و گرفتم جلوي دهنم و گفتم : نيما مال منه اگرم نذارين برم خودمو مي كشم يه نامه هم ميدم به نيماكه اونم خودشو بكشه... اونوقت خودت بايد جواب عمو حسن مرده و خواهر برادراي زندتو بدي ... هر چي كشيدم بسمه يا مي رم يا جنازمو از اين خونه مي بري بيرون ...بايد تهديد مي كردم بابا از هر چي بگذره از نيما نمي گذره..... بابا تازه دو زاليش افتاده بود كه من از قضيه نيما بو بردم ،دوباره افتاد به جونم ... خلاصه تا عصر كتك كاري بود و تهديد.آخر سرم بابا منو پرت كرد تو اتاقم و درمم بست. تلوزيون داشت دعاي غروب جمعه رو پخش مي كرد، نشستم و گوش دادم ، آروم شدم، راستس راستي با ياد خداد دلها آروم مي گيرن. يكم فكر كردم و رفتم سراغ شناسنامم، يه مقدار پولي كه داشتم و چند تيكه طلاهامم گذاشتم تو كيفم... زير تخت قايمشون كردم ، تصميمو گرفته بودم اگه نزارن برم فرار مي كنم ، به هر قيمتي شده من يكشنبه شب بايد مي رفتم... اگه از طرف نيما خيالم راحت بود، اينقدر خودموو به آب و آتيش نمي زدم ... من وقت نداشتم ، از نيما بي خبر بودم، نيما موبايلشو نبرده بود... به گفته ديگران تلفنم كه جواب نمي داد، مي تونستم ايميل بزنم اما اون بعد از اين همه مدت با اون حالي كه داشت مطمئنا" اين حرفا رو باور نمي كرد .. ، نيما حال خوشي نداشت، دكتر مي گفت ممكنه با يه تلنگور بشكنه... بايد مي رفتم ، به جر اين راهي نبود ، بايد پيشش باشم و اين حرفا رو از زبون خودم بشنوه .... وسطاي شب بود... هيچ صدايي نمي يومد.. دوباره دست به كار شدم ، شروع كردم به داد و بيداد ... بزارين برم ... اگه نرم نيما مي ميره ... مامان تو رو خدا بهم رحم كن ... بابا .. بابااااا تو رو خدا اگه نذارين برم هيچي نمي خورم تا بميرم ، به همه ميگم ...اونوقت مي شي رسواي همه ... همه ميفهمن بين منو نيما يه چيزي بوده ...هي مي زدم به درو التماس مي كردم ، بايد عاصيشون مي كردم... "ملا گفت آخرش وصاله... پس من نمي ميرم ... اونا منو نمي كشن ولي ملا اينم گفت كه نزارم دير بشه...." اونقدر در زدم تا از هوش رفتم... دوباره خواب عمو حسن و ديدم كه با دستاش به نيما اشاره مي كنه... از خواب پريدم رفتم سراغ در .... دوباره جيغ و داد.. در باز شد و اينبار بابا با تسمه افتاد به جونم چه فحشايي به من مي داد ، دختره هرزه ، بي همه چي ، بمير راحت شيم از اين ننگي كه بار آوردي... خسته شد ... دلم به حال خودم مي سوخت هم كتك مي خوردم ، هم هر چي فحش تو دنيابود نثارم ميشد .. نيما كجاييييي.....نمي دونم چطور بود كه هر چي بيشتر كتك مي خوردم كمتر درد و احساس مي كردم .... بابا از پا افتاد .. رفت نشست رو زمين ، به مامانم گفت در منو ببنده.اگه بابا بيرون نمي رفت نمي تونستم فرار كنم ، يه فكري زد به سرم... يعني راه ديگه اي نبود ...شايد حال نيما اونقدرا هم بد نباشه ، نيما دوستاي زيادي داشت ، يادمه وقتي پيش ما بود هر روز كلي ايميل براش مي اومد ... بد نبود يه امتحاني مي كردم، شايد اين راحتتر از رفتن باشه، رفتم سراغ كامپوترم ... چي بنويسم ... ياد يه شعر افتادم ، شبي كه فرداش نيما مي رفت سربازي اين شعرو براش خوندم...: نداااااا يعني ميشه ، ما دو تاهم بعدها دلمون با ديگرون باشه و همديگه رو فراموش كنيم: نيما خر نشو ، مگه خواهر و برادرم از هم جدا ميشن ، من هميشه بند توام ، چه بخواي چه نخواي ، اما تو قول بده اگه ازدواج كردي بازم هوامو داشته باشي، من خيلي روت حساب مي كنم.اونشب به چشماي نيما خيره شدم ، يه غم عميقي تو چشاش بود ... هيچوقت اون نگاه رو فراموش نكردم... و تا چند وقت پيشتر معني اون غمو نفهميده بودم ... ياد نگاهش قلبمو آتيش زد.تصميم گرفتم بدون هيچ مقدمه اي فقط اون شعرو براش بنويسم، شايد جوابمو بده: بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم. .پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشمان سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروريخته در آب. .شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل وسنگ همه دل داده به آوای شباهنگ يادم آید تو به من گفتی از اين عشق حذرکن. .لحظه ای چند بر اين آب نظر کن آب آینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبو تر لب بام تو نشستم .تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم . سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم . آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم خدايا يعني ميشه من و نيما دوباره باهم از كوچه ها بگذريم....ديگه ظهر شده بود، ولي از نيما هيچ جوابي نيومد ، اين يعني اون هرگز جواب نمي ده... پاشدم ، رفتم سراغ در، شروع كردم به مشت كوبيدن...بابا درو باز كرد..: حرف حسابت چيه ، تا دو روز پيشتر لال شده بودي، چي شد يه دفعه ياد نيما افتادي: شما حق نداشتي از ما مخفي كنيد ، تا دو روز پيشتر نمي دونستم ، حالا كه مي دونم ، پس چرا از عشق نيما بترسم؟؟؟ همش تقصير شماست، به خدا بابا اگه نذاري برم تا آخر عمرت پشيمون ميشيچشاي بابا قرمز قرمز بود ... با مشت زد تو دهنم ، مزه خونو ته حلقم حس كردم... مي خواستم يه چيزي بگم اما نتونستم...بابا از اتاق رفت بيرون.. زير لب به عالم و آدم فحش مي داد... بيچاره مونده بود تو كار خودش ... بابا راضي ميشد، من و نيما براش مهم بوديم.صداي مامان مي يومد: سكته مي كني ، زمينگير ميشي ، گيرم كه حرف تو درست، اول بذار ثابت بشه ، هر كاري خواستي بكن.صداي داد بابا اومد كه مي گفت:: خانوم ... من فكرام و كردم اين بايد تو اتاق بمونه،درشم قفل ميكني ، فردا صبح با من مي ياين اونجايي كه بهت گفتم ، اگه خطايي ازشون سر زده بود ، كه مي يام خونه سر اينو مي برم بعدم بليط مي گيرم ميرم اونجا سر اونم مي يارم باهم خاكشون مي كنم.. دختره پررو هي عق مي زنه، غش ميكنه ، من ساده رو كه فكر مي كرم بچم غصه ما رو مي خوره ، نگو دسته گل به آب داده ... فكر كردي من خرم؟؟؟ نمي فهمم؟؟ ديدين داره گندش در مي ياد، نقشه كشيدين.... صداش در نمي اومد...: به جز تو خانوم هيچكس ديگه نمي تونه اينقدر خوب نقشه بكشه... آخه يكدفعه اين خترديوونه خواب بين شده... من كي بهش گفتم ، غلط كردم... من به همتون شك دارم ... با نعره گفت: اگه بفهمم كي بهش گفته .. خفش مي كنم ...حتي اگه تو باشي خانوم ...رو كرد به مامان :اما اگه به گفته تو اتفاقي نيفتاده باشه ، و فقط يه محبت پاك باشه ، من همه حرفارو به جون مي خرم ... بليط مي گيرم برا اين خاك برسر بره پيش همون داداش بي غيرتش .... ديگه هم پشت سرشون و هم نيگاه نمي كنن.. : باشه ، باشه هر چي تو بگي ، ديگه اينقدر حرص نخور، ندا هم قبول داره.بابا داد زد: ندااااا به خدا مي كشمت اگه....صدام و بردم بالا: چرا؟ مگه چيكار كردم؟؟... دوسش دارم .. بابا به خدا عمو حسن خودش همش مي ياد تو خوابم اون نيما رو از من مي خواد... با اين حرف بابا عقب نشيني كرد ... ديگه هيچي نگفت، اومد سراغ من .. منو هل داد تو اتاق درم و قفل كرد... من داد زدم :مرده و قولش .. من هر جا بگيد مي يام، هر كارم بگيد مي كنم ، اگه بزنين زير قولتون ، منم آبروريزي راه مي ندازم... فكر كنم بابا دوباره مي خواست بياد سراغ من كه مامان اونجوري داشت التماسش مي كرد...چند ساعتي گذشت .. بابا برنگشته بود، صداي مامانو شنيدم ، از پشت در صدام كرد... ندايي مامان .. جواب بده ... من باباتو راضي مي كنم ، بلايي سر خودت نياري... حالا راستي ، راستي نيما به خاطر تو اونكار و كرد، تو مطمئني نيما جدا از خواهري دوست داره .. ندا تو رو خدا از كي فهميدي ، با مادر حرف بزن... اميدوار شدم ... جوابشودادم : ماماني ، نيما مي گفت من و از خيلي وقت پيش دوست داشته ، دست خودمون نبود ، مامان من خيلي سعي كردم اما نشد، من قبل عيد فهميدم ، نيما ديگه تحمل نداشت ، فكر مي كرد با اين عشق داره منو بدبخت مي كنه ... ماماني من اونجوري كه بابا ميگه نيستم ... : گريه نكن عزيزم ، من ديگه طاقت ندارم ، راضيش ميكنم ، قول ميدم ، به خاطر تو ، به خاطر نيما .... ندااااا راستش همش تقصير منه ، مي دوني نداااا برات تعريف نكرده بودم: بابات عاشق من شده بود ، اونروزا رو مي گم ، چند بار اومد خواستگاريم تا بابا جون قبول كرد... وقتي عمو حسن تو تصادف مرد ما يك سالي ميشد كه نامزد بوديم، بابات عاشق حسن بود، رابطشون مثل تو و نيما بود، بابات ديگه نيومد سراغ من ، بعد از يه مدت برامون پيغام فرستاد كه چون مي خواد پسر برادرش در به در نشه حاضره از من جدا بشه يا اينكه من بايد تعهد بدم بچه دار نشم و نيما بشه تنها فرزند ما، منم مثل امروز تو اونقدر گريه كردم تا باباجون و راضي كردم قبول كنه ، ندا من باباتو خيلي دوست داشتم و دارم، ولي بعد از پنج، شيش سال اينقدر اصرار كردم تا بابات راضي شد ، من بچه دار بشم... ندا تقصير منه ... بابات مي دونست، شايد اين اتفاق بيفته ... ولي ندايي من نمي زارم تو يا نيما از دستم در برين به هر قيمتي شده بابات و راضي مي كنم ، من به بچه هام اطمينان دارم، مامان تو سر به سر بابات نذار ، من فردا راهيت مي كنم.اونشبم هر طور بود گذشت بابا اجازه داد من فقط برا وضو گرفتن و دستشوئي رفتن بيام بيرون ، مامان هم برام غذا آورد ولي من نخوردم...صبح يكشنبه همه آماده سوار ماشين شديم ، من پرسيدم :كجا مي ريم؟؟؟ : فضولي نكن... حدود 20 دقيقه كه رفتيم بابام نگه داشت، تابلوي بزرگ پزشك قانوني به چشام خورد،: مامان اينجا كجاست ؟؟؟ برا چي اينجا؟؟؟ ... چقدر من ساده بودم هنوز تا اونوقت نفهميده بودم بابام چرا مي گفت سرم و مي بره ؟؟ چرا عق مي زنم؟؟ مامان چرا هي مي گفت به من اطمينان داره... ياد حرف ملا افتادم شروع كردم به سوره والعصر خوندن ... آخ كه آدما هميشه در خسران به سر مي برن اگه.... ديگه هيچي نگفتم .. اونجا من شده بودم قاطي يه مشت دختر فراري و ... نوبتمون شد بابا دم در وايساده بود كه مثلا" من فرار نكنم ، دكتر معاينه كرد ، از پشت شيشه عينك يه چش غره رفت به مامان و بابا بعدشم گفت : دخترتون سالمه ، همين كارا رو مي كنين كه ... بعدم يه چيزي نوشت و مهرزد، كاغذ و انداخت جلوي مامان و گفت : خانوم دخترت كاملا" سالمه، بفرمائيد. ولي بابا ول كن نبود، باورش نمي شد هيچي نباشه، منو به زور بردن آزمايشگاه ... تا حالا تو عمرم اينقدر تحقير نشده بودم ، اين بزرگترين توهين به من بود، ولي به خاطر نيما از اين بدترم تحمل مي كردم.. ديگه داشت گريم مي گرفت اما جلوي خودمو گرفتم .. تا جواب آزمايش بياد اونجا نشستيم .. مامان آروم بهم گفت :ببخشيد ، بابات فقط با اين شرط راضي شد... ندا خيلي سخته باور كنيم كه تو و نيما و عاشقي....بابا ناي راه رفتن نداشت، دلش نمي خواست به خاطر يه گناه ناكرده اون بلاها رو سر من بياره ، همه حساباش غلط از آب دراومده بود ... اما قلبا" خوشحال بود، حالا مطمئن شده بود نيما بهش رو دست نزده...بابا رفت تو دفتر آژانس هوايي و با كلي خواهش و تمنا برا ساعت 8 شب برام بليط گرفت... من هيچي نگفتم، مي ترسيدم پشيمون بشه ... رسيديم خونه مامان آروم بهم گفت: بابا به خاطر نيما اين كارو ميكنه، مثل اينكه خواب عمو حسن و ديده كه مدام احوال نيما رو ازش مي پرسيده ، بابات مي ترسه نيما يه كاري دست خودش بده ... ندا بابات خيلي براش سنگينه تو رو بفرسته همش مي ترسم از غصه دق كنه ... دستاي مامانو گرفتم و گفتم: مامان درست ميشه بزار من برم ، اگه نيما خوب بشه يه جوري بابا رو راضي ميكنه ، اصلا" تو ديدي بابا به نيما بگه نه...لحظات به كندي مي گذشت ساعت 5 بود من ساكم و آماده كرده بودم ، البته فقط دو سه دست لباس و يه مانتو و چادر نمازم و برداشته بودم، نمي خواستم بابا گير بده ... از ترس اينكه بابام پشيمون بشه زود آژانس گرفتم كه برم ... مامان بيچاره نه مي تونست با من بياد ، نه مي تونست دل ازم بكنه ، تا دم در همراهم اومد ، يكم پول بهم داد ، آدرس كامل نيما ، شماره تلفن محل زندگيش و موبايل آقاي منوچهري هم نوشته بود وبهم داد ...:نداااا منوچهري به بابا گفته نيما در هيچكس و باز نمي كنه، تلفونم جواب نميده اگه ديدي محلت نذاشت و راهت نداد، ولش كن، زنگ بزن به منوچهري برات يه هتلي چيزي رديف كنه ...با دكتر نيما كه حرف زدم مي گفت شوك عصبي برا نيما هم خوبه و هم بد ، ديگه بابات تنها اميدش برا نيما رفتن توئه ... ندا مامان سفارش نكنم ، ما نيما رو از تو مي خوايما، يه جوري درستش كن، منوچهري گفته اونجا جاي خوبي برا يه دختر تنها نيست .. با عجله مامان و بوسيدم و با آژانس رفتم فرودگاه.. چقدركند مي گذشت، همش مي ترسيدم بابا برسه و منو برگردونه ... ياد حرف ملا افتادم شروع كردم به سوره والعصر خوندن ... آخ كه انسان هميشه در خسران به سر مي بره... شماره پرواز اعلام شد ، اولين نفري كه رفت تو هواپيما من بودم... پس چرا اين لعنتي راه نمي افته... خلبان خوش آمد گفت و بلاخره راه افتاد... حالم داشت به هم مي خورد .. پسري كه كنار من نشسته بود كمكم كرد بلند شدم و رفتم آب زدم به دست و صورتم ، پسر خوبي بود، تو هواپيما كه نيگاه مي كردم همه آدماي درست و حسابي بودن ، بيچاره ها اينا هم حتما" به خاطر كار مجبور بودن از عزيزاشون دور بشن، رفتم نشستم رو صندليم ... پسري كه كنارم بود خيلي مي خواست سر حرف و باز كنه ، ازم پرسيد: ميري پيش نامزدت ، با پوزخند گفتم شما از كجا فهميدين.. آخه ديگه چي مي تونه يه دختر جوونو بكشونه تو اين جهنم... بعدشم يكم حرف زد ولي من گوش نمي دادم، روشو كرد طرف منو گفت تصادف كردين ... باخنده گفتم نه خودمو زدم كه بزارن بيام اينجا، آهي كشيد و گفت يعني ميشه نسترن منم يه روز دلش برام تنگ بشه و بياد پيشم .. خوش به حال نامزدت ... اصلا" يادم نبود كه صورتم زخمه و بدنم كبود.. غذا آوردن ولي من لب نزدم ... دلشوره داشتم، نكنه نيما منو نخواد، نكنه ... شك كرده بودم ، به خودم ، به نيما ... نمي دونم با چه دلي ره افتادم ... خدايا كمكم كن...
یاد پارکیافتادم که رفتیم .. یاد عکسا .. یاد مهمونی یلدا .. یاد تولد خودم .. یادکلانتری که رفته بود واسه من .. یاد شهرووز .. شهرووز ..شهروووز .. شهروزبا ما چی کار کردی ؟ یعنی آه شهرووز ما رو گرفتار کرد ؟یاد فینگیلیگفتنش .. یاد رسوندن من تا دانشگاه .. یاد آغوشش .. یاد اولین بوسه عشقمون .. یاد نفساش . یاد موهاش .. یاد گرمای بدنش .. یاد تمام مهربوونی هاش .. یاد لبخندش .. یاد اشکش .. یاد داد و فریادش .. یاد سر بدون موش .. یاد سسهای سالادش .. یاد شب سال تحویل .. یاد تک تک خاطراتی که با نیما داشتم ..خدایا چرا بردیش؟ چرا اینطوری کردی با من ؟ کم دیده بودم ازت ؟ این عشق زجر آورم ندیدیبهم ؟ چرا ؟ مگه نیمای من چی کار کرده بود ؟ تو اگه میخواستی میتونستیجلوشو بگیری مانع این کارش بشی ولی نخواستی .. خواستی منو عذاب بدی .. خداااااااااااااااا وای خداااااااااااااا... به خودم اومدم دوباره داشتم چي مي گفتم ، دست خودم نبود ياد نيما منو ديوونه مي كرد رفتم وضو گرفتم و سر سجادم نشستم با خداي خودم خلوت كردم از حرفاي چند لحظه پيشم پشيمون بودم چقدر اين لحظات برام شيرين بود... اونروز قرآنم و برداشتم، نذر كردم ختم قرآن بزارم تا خدا خودش همه چيزو ختم به خير كنه و آرامش رو به خونوادم برگردونه ...صبح ساعت 30/7 طبق روال بيدار شدم ، سريع آماده شدم ، مامان يه لقمه برام گرفت، از دستش گرفتم، بوسيدمش و با عجله راه افتادم به سمت دانشگاه.چند قدم تا در دانشگاه فاصله داشتم ...چي مي ديدم... باورم نمي شد... ماشين شهروز بود، اون اينجا چيكار ميكنه ، بايد مي ترسيدم ، بايد نگران مي شدم... اما ديگه هيچ حسي تو بدنم كارشو درست انجام نمي داد ... بره گمشه ، انقدر بدبختي دارم كه اون توش گمه ... شهروز و ديدمم ، كنار ماشين ايستاده بود... چقدر شهروز برام غريبه بود، انگار نه انگار كه اون يه روز عشق من بوده ... چقدر فاصله بين عشق واقعي و عشقاي زودگذر وجود داره ، اوني كه من با شهروز تجربه كرده بودم ، يه خاطره تلخ بود نه يه عشق واقعي و يا يه رابطه عميق، همش تحقير ، همش تهمت ، هر وقت ياد شهروز مي افتم از خودم خجالت مي كشم ، اون يك سال و نيم با من دوست بود دو سه بار منو برد خونش كه به اصطلاح باهم تنها باشيم ، البته من اجازه ندادم ، پاشو از گليمش درازتر كنه ، ولي همين كه رفتم ، همين كه به اعتماد مامان و بابام خيانت كردم ، اگه يه اتفاقي افتاده بود ،....آخخخ كه چقدر من بد بودم ... با خودم گفتم الآن صدام ميكنه ، اونوقت منم مي زنم تو دهنش، بهش بد و بيراه ميگم ...اما با كمال تعجب ديدم داره با يكي از بچه هاي دانشگاه خوش و بش ميكنه، يكي از دختراي ترم آخري. نه ناراحت شدم نه خوشحال، فقط به حال خودم تاسف خوردم ، واقعا" حق من هيمن كثافت بود، نه نيما ، تازه اگه نيما به دادم نرسيده بود، من هنوز اسير اون بودم، نيما تو چقدر خوب و فهميده اي ...فكر كنم ازعمد اومده بود اونجا كه مثلا" پز دوست دخترشو به من بده... سرم و بالا گرفتم ، چرا بايد ازش قايم مي شدم ... اونم منو مي ديد ، خودمم باورم نمي شد يه روز جلوي شهروز قد علم كنم ، آخه از اول بدجوري زهر چشم ازم گرفته بود، از شهروز بيزار بودم ، عشق اون در مقابل نيما اندازه سر سوزنم نبود، اصلا" عشق نبود يه هوس زود گذر يه دوستيه احمقانه از رو احساس ... خون تو رگم جوش آورده بود، همه بدنم داغ شد، ياد اونروز توي كلانتري افتادم اين پسره نيماي منو زده بود ، صورت نيما قرمز شده بود، گردنشم زخم بود... كاش مي تونستم برم سراغشو يه مشت بزنم تو صورتش ... اون ارزش اينم نداشت .... وارد حياط دانشگاه شدم ،حتي بدون اينكه پلك بزنم يا محلش بزارم ، باورم نميشد ، تازه چند وقته با من به هم زده رفته بود سراغ يكي ديگه، ...اما نيماي من با اون همه كشته و مرده اي كه داشت ... خودم بارها شاهد بودم دختراي دانشگاهشون بهش زنگ ميزدن ، نامه مي نوشتن، دختراي فاميل ، دوستاي خودم .... اما اون... اون چي... مگه من چي داشتم ،واقعا" حيف نيما نبود، دوباره دلم گرفت ، از خودم بدم مي يومد .هرچي روزا بيشتر ميگذشت من داغون تر مي شدم يعني بيشتر مي فهميدم كه نيما با همه فرق داشته، مي فهميدم نيما منو به خاطر خودم مي خواست و نه به خاطر خودش...يلدا قول داده بود تو امتحانا كمكم كنه از همه جزوه هاش برام كپي گرفته بود.بعضي وقتا هم مي اومد خونمون و بهم درس ياد مي داد ، اما مغز من قفل شده بود ، اون واقعا" كمكم مي كرد ،مامان هم هر وقت ميديدش سفارش من و بهش مي كرد و كلي تشكر ... بيچاره مامانم موهاي سفيدش هر روز بيشتر مي شد، خيلي وقت بود دستي به سر و روش نكشيده بود.هر وقت از حال نيما مي پرسيدم، مامان يه آآآآآه از ته دلش مي كشيد، مامان ميگفت اونجا باهيشكي حرف نمي زنه ، در آپارتمانش رو هيچكس باز نميكنه، تلفن جواب نمي ده ، خلاصه پشت كرده به دنيا. حالشو از آقاي منوچهري مي پرسيدن ، آقاي منوچهري ميگفت حالش بهتره، همش سرش به كارش گرمه، بابا هر روز زنگ مي زد و از منوچهري سراغشو مي گيرفت. دايي برا 3 ماه از دكتر براش دارو گرفته بود.مامان ميگفت ندا تو به فكر خودت باش نيما بر ميگرده، بزار دردمون يكي باشه .نيما بعد اون ماجرا مريض شده بود من خودم يه بار رفتم سراغ خانم دكترش، دكتر گفت تا يه مدت ممكنه روزي چند بار از هوش بره ، مشكل بينايي هم كه پيدا كرده ، حافظش كم ميشه ولي اگه كمكش كنيد همه اينا رفع ميشه. اما كو كمك، دلم خون بود.البته منوچهري به بابا گفته بود مشكل نيما از نظر جسمي حله و اين به من قوت قلب مي داد.اونروز هوا خيلي گرم بود اومدم خونه و رفتم دوش بگيرم . از حموم اومدم بيرون داشتم موهامو خشك مي كردم ، خيلي وقت بود خودمو تو آينه نديده بودم ، چقدر لاغر و زشت شده بودم، انگار ده سال پيرتر شده بودم ،...اما موهام با طراوت و بشاش بودن دست كشيدم تو موهام يه حالي شدم ... گرم شدم ، يعني بهتره بگم آتيش گرفتم ، جاي دستاي نيما ، جاي بوسه هاي نيما ، چقدر نيما موهاي منو دوست داشت، هميشه براي اينكه كوتاهشون نكنم به من التماس مي كرد، مي گفت ندايي حيف نيست ... هينجور داشتم با موهام بازي مي كردم كه يه صحنه اي اومد جلوي چشام .... من داشتم موهامو مي كشيدم و نيما نيما مي كردم ... به خودم اومدم خدايا من ببخش .. ببخش .. نيما رو ازم نگير هر چي دارم مي دم ، فراموشش مي كنم.با گريه رفتم مانتو و روسريم پوشيدم ، تا رسيدم تو هال مامان و صدا كردم ، مامان... ماااااماااان... مادرم از تو آشپزخونه پريد بيرون ، تا منو با اون حال ديد هول كرد، اومد طرفم ، دستام و گرفت: چته ، چيه نداااا ، تو رو خدا دارم دق مرگ ميشم تو اين خونه ... گريم بيشتر شد ، داد زدم ، :موهام اذيتم ميكنه ، ميخوام نباشن ، مامان اگه بگي نه اينقدر گريه ميكنم تا بميرم. مامان بيچاره ء من فكر مي كرد، حالا من چمه . با دستش زد پشت سرمو گفت هر غلطي مي خواي بكن . ديوونه، ترسيدم ... دخترهء خل و چل ... غرغر زنان رفت به طرف آشپزخونه... منم با سرعت هر چه تمامتر دويدم ..انگار يكي مي خواست منو بگيره، من نبايد نيما رو حس مي كردم ، اينجوري فراموش كردنش محال بود، سرعتم و بيشتر كردم، رسيدم دم در خونه مريم خانم اينا . زنگ درو زدم .: كيه: منم مريم خانوم ندا اومدم موهامو كوتاه كنم ببخشيد خيلي هم عجله دارم.در باز شد رفتم تو نشستم رو صندلي. مريم خانم هم اومد بعد از احوالپرسي گفت::ندا مامانت خوبه ، برا كوتاهي اومدي ،توكه اينهمه موهات و دوست داشتي حيفت نمي ياد (با خودم گفتم نيما موهامو دوست داشت من اهميتي نمي دادم): مريم خانوم همش ميريزه، الان هم كه هوا گرم شده بايد برم دانشگاه عرق مي كنه چرب ميشه تو رو خدا عجله دارمبا تعجب نيگام كرد : عجله داري ، جايي مي خواي بري ، حالاچه مدلي .. چقدر مي خواي كوتاه بشهبا دستام اشاره كردم و بالاي گوشم و نشون دادمحيفش اومد موهام و بريزه دور ، اول بافتش بعد از ته زد، بهم گفت موهات و مي خواي يا بزنم تو آرايشگاهبا لبخند گفتم پيشكش خانوم . سرم سبك شده بود ، تو آينه خودمو ديدم ، هيچي از اون نداي چند وقت پيشتر نمونده بود ... اين يعني شرايط توبه يكي يكي پذيرفته شده ،(صداي اون روحاني تو گوشم زنگ مي خورد اگر از اون مال يا فعل حرام گوشت يا مالي انباشته شده بايد ...)ديگه تو بدنم هيچ يادگاري از نيما نبود، چشمام گود افتاده بود ، لپام آب شده بود، موهامم كه ديگه نبود، .. ولي دلم چي ، اونو چيكار كنم ،چقدر سخت بود.. خداحافظي كردم و به طرف خونه راه افتادم .. زير لبم مي خوندم: مثل مردن مي مونه دل بريدن .. مثل مردن مي مونه دل بريدن ... آره من داشتم جون مي كندم ... وقتي رسيدم خونه و روسريم و در آوردم مامانم يه چش غره اي به من رفت و گفت: همه اين كولي بازيا برا اين بود ، ندا مگه دستم بهت نرسه، مي بيني من و بابات حال نداريم سوء استفاده كن. هر كاري دوست داري ميكني، هر ادايي بلدي از خودت دربيار، نوبت منم مي شه مادر... الهي من بميرم راحت بشيد... با دلخوري گفتم ماااااماااان. اما اون خيلي عصباني بود، منم ديگه هيچي نگفتم ، تا شبم از ترس بابا از اتاق بيرون نيومدم.. ولي اونشب خيلي راحت خوابيدم .صبح كه نمازم و خوندم، با خودم قول دادم كه تمام چيزايي كه منو به ياد نيما مي ندازه از دور و اطرافم دور كنم ... اما گذاشتم برا بعد امتحانات ، چون اگه ميرفتم سراغشون، مغزم هنگ مي كرد، پس ميفتادم ،برا پاك كردن يا دور انداختنشون بايد اول پيداشون مي كردم ، مي ديدمشون، مگه ميشه من يادگاريياشو ببينم ، عكسشو ببينم ، فيلمشو ببينم وغش نكنم ... اونهمه خاطره ، سي دي، عكس، تابلو ... ولي برا قدم اول دست كردم گردبندم و از گردنم در آوردم، ...آآآآآخي اينو نيما وقتي 15 سالم بود بهم داد و گفت هميشه گردنت باشه تا صاحب اين اسم ازت نگهداري كنه، رو اون پلاك قشنگ نوشته شده بود(( الله)) . اونو گذاشتم تو كشو درشم بستم .3 روز ديگه امتحاناتم شروع ميشد رفتم دانشگاه ... يلدا رو پيدا كردم ، قرار بود كپي جزوه ها رو كامل برام بياره ، داشتيم حرف مي زديم كه يكي از پسر مثبتاي كلاس اومد كنارمون... تك سرفه اي كرد، يعني من اينجام ... خدايا اين ديگه چيكار داره... :سلام، ببخشيد خانوم حكيمي ميشه چند لحظه مزاحمتون بشم ،حوصله نداشتم ولي بي ادبي بود جواب ندم ،پاشدم رفتم يكم نزديكتر و با يه لبخند كاملا" تصنعي گفتم بله بفرمائيد: خانم حكيمي قصدم دخالت نيست، انگار برا شما مشكلي پيش اومده، من از بچه ها جوياي حالتون شدم ولي هر كسي يه چيري مي گه، در واقع هيچكس درست نمي دونه.: درسته آقاي حسيني ، ولي مشكل خانوادگيه حل ميشه، از اينكه به فكرم هستيد ممنون، برام خيلي ارزشمنده ، حالا كاري داشتين: بله ...به من من افتاده بود: مي خواستم خواهش كنم اگه كاري از دست من بر مي ياد بگين ،من قصور نمي كنم شما جاي خواهرمن هستيد.... تمام دنيا خراب شد رو سرم ، خواهر، ولي من فقط يه داداش دارم ،مي خواستم داد بزنم و اينو بلند بگم.... ولي خودمو كنترل كردم.. واقعا" داشتم منفجر مي شدم ، اون بيچاره چيزي نگفته بود..منظوري نداشت ... به زحمتخودمو بيخيال نشون دادم: ممنون گفتم كه حل ميشه با من كاري ندارين. : چرا مي خواستم ...مي خواستم بگم ، خانوم حكيمي ناراحت نشيد، فقط مي خوام بدونم سر قضيه شهروز كه نيست .داغ كرده بودم ، مگه فضولي ، شهروز آدمه من بخاطرش به اين حال بيفتم .: نه .. نه اصلا" ... چطور فكر كردين مشكل اونه ، من خيلي وقته راهم با اون جدا كردم تو، : خيالم راحت شد، اون لياقت شما رو نداره ، باور كنيد بدون هيچ منظوري صادقانه دارم مي گم ، قصد رنجوندن شما رو ندارم، من خونوادشو خوب مي شناسم ، خيلي مرد سالار و بد بينن .... اااا ... ببخشين جسارت كردم ، مدتها بود تو گلوم گير كرده بود.: بازم از لطفتون ممنونم ، چرا برنجم برعكس خوشحال شدم، ببخشيد من حالم خوب نيست ، اگه كاري ندارين مرخص بشم.:خيالم راحت شد ، خوشحالم كه نسنجيده تصميم نگرفتيد، شما لياقتتون بيشتر از ايناست، راستي تو امتحانا، رو منم حساب كنيد حتما" بهتون مي رسونم متوجه شدم اين همه حرفي نبود كه مي خواست بزنه.تشكر كردم و برگشتم پيش يلدا، يلدا لبخندي زد و گفت :ندا گفتم اگه شهروزو ول كني خيلي بهترا آرزوت و دارن، اون خيلي وقته هواسش به توئه . بهش يه چش غره اي رفتم و گفتم يلدا من اصلا" حوصله ندارم تو هم وقت گير آوردي. تازه اونم از جريان شهروز خبر داشت ، اومده بود بگه زنش نشم ،نمي دونست داداشيم خيلي زودتر از اون اقدام كرده، ندا تو هم بس كن يكم دركم كن... فهيميدم ناراحتش كردم، دست خودم نبود...برا اينكه از اون حال بيارمش بيرون گفتم : راستي يلدا بهت نگفتم شهروز اومده بود اينجا ، اونم كه فضوليش گل كرده بود دوباره خنديد خوب .. خوب .. چي گفت ... بگو ندا ... منم براش تعريف كردم.امتحانا شروع شده بود من هيچي بلد نبودم ، ولي انگار همكلاسيام دست به دست هم داده بودن كه به من كمك كنن از در و ديوار جواب سوالا مي يومد، منم مدام ازشون تشكر مي كردم، از ته دلم آرزو مي كردم هيچكدومشون به روز من گرفتار نشن.....اما امتحان و دانشگاه چه فايده، وقتي دلت داغدار باشه بهترين خوشيها برات عزابه... راه رفت و برگشتم و از دانشگاه به خونه عوض كرده بودم ، نمي خواستم از اون پارك رد شم و دوباره نيما بياد جلوي روم ... هرجا حرف نيما مي شد خودمو مي كشيدم كنار، ديگه كم كم بايد از ته دل فراموش مي كردم ، البته خودمو، چون نيما جزئي از من بود... نيما كه فراموش نميشد... شده بودم يه مرده متحرك .. اينقدر نحيف شده بودم كه تا رو پام بلند مي شدم سرم گيج مي رفت و تو سرم تير مي كشيد، همش حالت تهوع داشتم ، معدم ضعيف شده بود، مامان بيچاره مدام بهم مي رسيد ولي چه فايده ... يه بار داشت به بابا مي گفت : نمي خواي ندا رو ببريم يه دكتر داره از دست ميره ، مرد نگي بهت نگفتم.... دكتر چه فايده داشت، مگه برا درد عشق درمانيم وجود داره....بابا هم در جوابش گفت: خدا كنه بد بدتر نشه ، خانوم اگه نيما مرده بود ، ندا هم حتما" مي مرد شك نكن. انگار جونشون به هم وصله ،يه وقت مي گيرم از دكتر، خدا رو شكر كه بچه هام هر دو تاشون هستن مريضي خوب ميشه. بابا درست مي گفت اگه نيما مرده بود منم يا مي مردم يا خودمو مي كشتم به هر حال زندگي نمي كردم .... ولي خدايا بازم شكرت.... اونا هيچي نمي دونن فكر مي كنن نيما فقط داداشمه نمي دونن اون روح منم هست، عشق منم هست، نيمه گمشده منم هست ... خدايا آخه مگه ميشه خواهر و برادرم عاشق هم بشن، اين سؤال و هزار بار از خودم پرسيده بودم .... تا حالا زياد داستان هوسبازي شنيده بودم از خواهر و برادر... اما عشق! آخه هر كه از دل سر در مياره ميگه عشق واقعي يه حس خدائيه پس آخه خدايا اگه عشق من هوسه، اگه كاذبه، اگه گناهه چرا يه ذره كم نميشه، چرا فراموش نميشه خدايا كمكم كن ، چرا هر روز تازه تر ميشه ،....نمي تونم فكر الآن نيما داره چيكار ميكنه ، به چي فكر ميكنه ، اصلا" كجا هست ، يعني نيما منو فراموش كرده ، نكنه دوباره... اين فكرا منو ديوونه مي كرد... دوباره پناه بردم به رحمتش ...دوباره دعا كردم .. چقدر حالا راحت بودم با خداي خودم .. همه اون بدبختيام يه طرف اين آرامش بعد از دعا هم يه طرف... داشتم قرآن مي خوندم ، رسيده بودم به سوره يوسف ؛ چقدر نيما داستان يوسف و ذليخاه رو دوست داشت ، مثالش از عشق ذليخاه بودم ... بابام يه كتاب قديمي يوسف و ذليخا داشت ، زد به سرم كه برم يه بار ديگه بخونمش ، .... واي كه چه حالي شدم ... دو بار تا حالا اين كتاب و خونده بودم اما خوندن داريم تا خوندن .... با هر ناله ذليخا منم ناليدم ... باهر اشكش ، اشك ريختم ، تازه مي فهميدم ذليخاه چي كشيده ، تازه مي فهميدم چرا خدا اونقدر بهش لطف كرده و پاداش داده ، يوسف فقط حق ذليخاه بود و بس ... ولي خدا مزد منو زودتر داد، اول جون دوباره نيما رو داد بعد درد فراق ... خوشبحال ذليخا ، من حتي اگه آواره تر و پيرتر از اونم مي شدم ، نيما هيچوقت نمي تونست همسرم بشه ... آآآآه ذليخاه خوش بحالت ...ديوونه شده بودم به همه حسودي مي كردم ، اول يلدا، حالا هم كه ذليخاه...... خدايا چي ميشد، اصلا" تقصير خودته كه نيما رو اينقدر خوب آفريدي ...آآآآآآه...هر وقت دلتنگ مي شدم زرت و پرت مي كردم ولي مطمئن بودم خدا اون لحظه ها منو مي بخشه..با هر بدبختي بود امتحانا تموم شد من موندم و اتاقو خاطرات و قولم .... پاكسازي اطراف از اونهمه عشق... وقتي عكساشو تو كامپيوتر حذف مي كردم وقتي فيلماش و پاك ميكردم ، اين تكه هاي وجود من بود كه مي رفت تو سطل آشغال و فنا مي شد... وقتي اون كشتي رو كردم تو كيسه زباله ، وقتي سي دي هاشو شكستم ... چقدر گريه ... چقدر ناله ... خدايا كجايي ... خداااايااااا .... هر چي بيشتر سعي مي كردم چيزايي رو كه بهم داده يا ازشون خاطره اونو دارم ، بريزم دور تو دلم بيشتر نقشش حك ميشد... انگار دلم باهام لج مي كرد.....خدايا چه جوري دلم و بندازم دور... چجوري از دستش خلاص بشم....خدايا دلم با تو تو بندازش دور ... بعضي وقتا هم گير مي دادم كه چرا عاشقش شدم؟؟؟ چرا و چرا ؟؟؟ ... گله مي كردم از خدا ... ديوونگي حاشا نداره.روزي چند بار مي رفتم تو دستشويي و هر چي خورده بودم مي آوردم بالا حالم واقعا" بد بود مامان تنها نشسته بود، رفتم پيشش دستاشو گرفتم چقدر صورتش تو اين مدت پير شده بود. غصه نيما ، غصه من... خيلي باهاش حرف زدم دلداريش دادم .. بهش گفتم فكر كن نيما رفته سربازي .. يادته ، چقدر گريه كردي ..... نمي تونستم مامان و تو اون حال ول كنم ، همش به فكر خودم بودم... انگار عمرم داشت تموم مي شد ،مي خواستم مامان ازم راضي باشه ، به مامان گفتم : نيمايي خوب ميشه بر مي گرده، قول مي دم ديگه بي قراري نكم ، تو هم بخند مامان، ميگذره .... خلاصه كلي آرومش كردم ، مامان دست آخر سرم و بوسيد و گفت نداااا مامان: چقدر تو بزرگ شدي چقدر حرفات به دلم نشست آرومم كردي ، ندا مامان به فكر خودتم باش، تو هنوز اول راهي ، خوب نيست به خاطر برادرت اينهمه خودتو عذاب بدي ، هنوز غصه هات مونده مامان ، هنوز بايد ازدواج كني ... اگه بدوني چقدر تو زندگيت بايد كوتاه بياي ... تازه آخرشم ميشي مثل من، ... مامان مي خواست يه چيزي بگه اما نمي تونست... يه غم عميقي تو چشاش بود... خدائيش مامان بساز بود، بابا هم خيلي خاطرشو مي خواست ، اما نمي دونم چرا هر چند يه بار بحثشون مي شد ، هيچوقت ته حرفشونو نمي فهميدم ، دعوا و داد و بيداد مي كردن ، اما من علت شروع دعوا رو نمي فهميدم... اينم جالب بود كه هيچوقت جلوي نيما دعوا راه نمي نداختن ، ... مامانم به بابا مي گفت از اول بايد مي دونستم منو دوست نداري و نيما رو به من ترجيح ميدي ، بابا مي گفت اگه دوست نداشتم كه تن به خواستت نمي دادم .....چقدر كشش مي دادن، هميشه هم من مي رفتم وسط و همه چي بود خراب مي شد رو سر من ... باعث همه بدبختييا مي شدم من ... نيما كه مي يومد ، آروم مي شدن... مامان و بابا نيما رو دوست نداشتن ، مي پرستيدنش ... شبم كه مي شد من مي رفتم پيش نيما و باهاش درد دل مي كردم ، نيما همش دلداريم مي داد ، مي گفت عوض فحشايي كه خوردم ، به اون بد و بيراه بگم ، آخرشم مي پرسيد نداااااا دعواشون سر چي بود ، منم شونه هامو مي نداختم بالا .... اون روزم كه شهروز بهم بد و بيراه گفت، شبش تو خونه مون همين برنامه رو داشتيم... آآآآخ كه اي كاش اونشب مامان و بابا دعواشون نمي شد و نيما هيچي از شهروز نمي فهميد و پشت سرش اينهمه اتفاق بد نمي افتاد... به خدا حاضر بودم شهروز هر روز شكنجم كنه اما نيمارو ازم نگيرن .......مامان اومد تو اتاقم : ندا مامان اينقدر نماز مي خوني و دعا ميكني از خدا بخواه حالتو بهتر كنه و زندگيمون دوباره سرو سامون بگيره.مامانم متوجه شده بود كه من چقدر عوض شدم، مي فهميد دارم آب ميشم ...ولي اااااگه مي دونست عامل بي سرو ساماني و بدبختيش من بودم، نمي دونم چيكارم مي كرد... خدااااياااا چي بگم ... سرمو تكون دادم و بغض داشت خفم مي كرد.خوابم خيلي كم شده بود شايد روزي 3 تا 4 ساعت مي خوابيدم، دراز مي كشيدم، اما خوابم باچشام قهر كرده بود، تو خوابم كه همش كابوش مي ديدم... يلدا دائم بهم زنگ مي زد و كلي مي گفت و مي خنديد منم الكي باهاش مي خنديدم ، خوش بحالش چقدر خوشبخته.ساعت 6 صبح بود و من ديگه خوابم نمي يومد ، چقدر خوب بود روزايي كه تا لنگ ظهر مي خوابيدم و نيما مي يومد بيدارم ميكرد... ندا پاشو ، چقدر مي خوابي ، بيا صبحونه بخور ، دانشگات دير نشه ..... دست كردم تو موهامو كشيدمشون، حرصم مي يومد، چرا من به هر چي فكر مي كنم ختم ميشه به اون .. خسته شدم... چيكار كنم دوباره حالت تهوع داشتم .. از جام بلند شدم رفتم دستشويي ،وضو هم گرفتم ، نمازمو كه خوندم تصميم گرفتم بعد از مدتها برم يه سري به مادر جان بزنم آخه مامان مي گفت خيلي سراغم و مي گيره شايد اونجا آرومتر بشم . رفتم دم در اتاق مامان چند ضربه زدم، مامان .. مامان .. صداي مامان اومد: چيه صبح اول صبحي .. جواب دادم: من دارم ميرم خونه مادر جان تا شبم مي مونم خداحافظ ...اونم با صداي گرفتش گفت: چه عجب ، مواظب خودت باش ، سلام برسون ، بگو من حالم خوب نبود، يه چيزي نگي دل اين پيره زنو بلرزوني ، گريه زاري راه نندازي ، همينجوري داشت مي گفت كه من از خونه زدم بيرون.تو راه چند بار پشيمون شدم خواستم برگردم، صحنه هاي اون خواب دوباره جلوي چشام بود ، مثل پرده سينما هزار بار تا حالا اين صحنه ها رو با خودم دوره كرده بودم ،جيغاي مادر جون دستاي لرزونش، چشام يه لحظه سياهي رفت اما خودم و كنترل كردم كه زمين نخورم . چقدر تو اون صحنه ها مادر جون خودشو زد و گريه كرد ، خدايا شكرت كه از اون همه مصيبت نجاتم دادي، حالا اگه زجرييم هست فقط مال منه، تازه اونم شيرينه به خاطر اينكه نيماي من يه جايي تو اين دنيا داره نفس ميكشه،... به راهم ادامه دادم ، ديشب خوابم نمي برد به اين فكر مي كردم كه اگه نيما به سرش بزنه برگرده ، من بايد كجا برم ... ياد خونه مادر جون افتادم ، اخه اگر اونم مي يومد من بايد مي رفتم، همينجوري شد كه به سرم زد به مادر بزرگم يه سري بزنم شايد چند وقت ديگه برا زندگي بيام اينجا .. ديگه هيچي نمي تونست جلومو بگيره ....بعدشم نمي دونم شايد ازدواج كنم البته اينبار بدون هيچ عشقي يه فكرايي هم كرده بودم يه پسره همسايه داشتيم اسمش سهيل بود ، اساسي چند بار مامانش اومده بود برا خواستگاري بابا هم با قاطعيت جوابشون كرده بود، بهشون گفته بود تا درسش تموم نشه اصلا" حرفشو نزنيد... يلدا هم بهم گفته بود اين يارو حسينيه همش با چشاش دنبال منه ... شبا كه خوابم نمي برد هزار فكر مي كردم ... البته از صد تا يكيشون هم فايده نداشت ، حالا كو تا اين حرفا...تو همين فكرا بودم كه رسيدم سر كوچه مامان جون ، آخ دوباره اون حس لعنتي ، دوباره دلتنگي ، دوباره نيماااا اي خدا لعنتت كنه، هم خودتو هم عشقتو هم ...كه اين بلا رو سرم آوردين ، زندگيمو به باد دادي نيمااا .
ادامه دارد ... تا منو ديد زد زير گريه، سلام ندايي .. كجايي، معلومه، الهي بميرم چقدر لاغر شدي ، الهي بميرم .. اصلا" نمي زاشت من جواب بدم دلش تنگ شده بود آخه مامان جون دو تا بچه بيشتر نداشت ، سه تا نوه هم داشت بچه دايي ممد كه كوچيك بود مي مونديم من و نيما... آخ دوباره نيما، اون همه جا بود .... دو زانو زدم و كنارش نشستم ، داشت هق هق گريه مي كرد : مادر جون نميگي يه مادر بزرگ پيري دارم، داره ميميره ، نميگي تنها اميدم به شماست، كي چشمتون زد مادر ، چشم بد به سنگ بخوره ايشاالله ... مادر يخورده هم شانس بچه منه اون از اول زندگيش ، اينم از حالا...گفتم شماها بزرگ ميشين ديگه هيچ غمي نداره نگو اول غصه خوردنشه ... چقدر باباي خدابيامرزش بهش گفت، اين كار عاقبت نداره ... دلش خيلي پر بود ،منم هيچي نمي گفتم بذار اون بگه من گريه كنم، نگاش افتاد به اشكاي من، دستاشو آورد جلو، دستاش مثل هميشه گرم بود اما مثل تو خواب اينقدر نمي لرزيد، دستاشو كشيد رو صورتم ، اشكامو پاك كرد، عين جوونياي مامانتي ، اونم يه بار به اين حال و روز افتاده بود، انگار همين ديروز بود....با دلخوري گفت عزيز دلم ناراحتت كردم ... الهي بميرم مادر، دلم داره مي تركه، تو كه از مامانتم بدتري ،... ندا چي شده تو بهم بگو ، من مي فهمم دارين دروغ مي گين يه اتفاق اساسي افتاده ، چرا نيما خودشو كشت ، اون عاقل تر از اين حرفاست، پاي يكي وسطه من مي فهمم ، نوه هاموخوب مي شناسيم...... حرفشو قطع كردم... مامان جون دايي ممد ول كن اين حرفا رو، من غش مي كنم ميفتم رو دستتا ، بذار يه روز راحت باشيم .. دوباره اشكاش ريختن رو صورتش : مثل نيما كه از حال ميرفت ، الهي من بميرم بچم چه حالي بود،.. هي بهش گفتم بمون گوش نكرد، نمي دوني چه حالي داشت بچم.. كاش اين روزا رو نمي ديدم... حالا مادر ازش خبر داري ...با بغض گفتم ، خوبه .. خوبه... پا شد رفت طرف آشپزخونه : ندا نگي يه بار رفتم خونه پير زن خون به دلم كرد ، ولي خيلي بي معرفتي ، خيلي بي رحمي ...نيما همش تو خواب تو رو صدا ميزد، تو بيداري همش نگاش به در بود اما تو يه بار نيومدي ديدنش ، حالا اون بچه يه چيزي گفت ، مامان و بابات هر روز زنگ مي زدن ،صد بار اومدن دم در خونه اما تو ... بهش دروغ مي گفتم كه تو هم باهاشون بودي ، مي فهميد دروغ مي گم ، نمي دونم از كجا ، ولي مي فهميد ... ديگه صداي گريم بلند شد، دست خودم نبود، نيماي من منتظرم بوده .... نيماي من ... خدايا تاوان اين عشق چقدر سنگينه ... خدايا كمكم كن... اي كاش نيومده بودم اينجا.مامان جون از آشپزخونه اومد بيرون نگام كرد، خيلي غصش شد ، كنارم نشست با صداي آروم گفت دلم برات كبابه ... مادر نمي دونم تو دلت چي مي گذره اما هر چي هست ، ديگه هيچي از نداي من جا نگذاشته. توقع نداشت اونجوري زار بزنم، فكر مي كرد، مثل هميشه جواب تو آستينمه ،اينار و كه ميگه منم زبون درازي ميكنم و جواب مي دم . ولي وقتي متوجه شد، چقدر داغونم دلش به حال و روزم سوخته بود ... حالا طرف منو گرفته بود ... به نيما گفتم چرا اون بلا رو سر خودش آورده، بهش گفتم چرا فكر حرفمردمو نكرده ، گفتم نيما تو الگوي ندا هستي پس فردا اونم اين كارو بكنه خوبه .... بعدم دوباره زد زير گريه و گفت چي بگم مادر ، چي بگم خدا خودش درست كنه . موندم تو حكمتش ... موندم ... دوباره رفت تو آشپزخونه ،با دو تا چايي برگشت و نشست . سرم و گذاشتم رو پاهاش چادر سفيدشم كشيدم رو صورتم ، چه بوي خوبي ، آرومم مي كرد. مامان جون دست كشيد رو سرم و گفت : آخي چقدر دلم برا گلم تنگ شده بود، خوب كردي اومدي، دلم روشن شد ، ... با بغض گفتم مامااااان ،چرا ديگه من و نمي بري اون امامزاده؟؟؟؟؟ با تعجب پرسيد كجا؟ كدوم امامزاده؟ : اون امامزادهه بود ،يادته با نيما مي رفتيم اونجا تو دعا مي كردي ، وقتي من و نيما شيطوني مي كرديم هي ميگفتي خدا عقلتون بده ، خدا عاقبت به خيرتون كنه ،همش تقصير شما ست كه ما رو نبردي اونجا ، حرفاي دلمون پر شد اين جوري سر رفت.هيچي نگفت ، يكم گذشت سرم و بلند كرد و گفت : ندا ، دلت گرفته مادر ، بغض كردم : چه جورم گرفته . زل زد تو چشام و گفت مي خواي ببرمت امامزاده دو تايي دعا كنيم ، مثل برق از جام پريدم. آره ...آره مامان جون بريم ...تو رو خدا بريم ، به آرومي نگام كردو گفت پس تا تو چائيتو مي خوري من هم آماده مي شم ، هم به مادرت زنگ مي زنم كه نگرانمون نشه . نشستم چائيمو خوردم ،چه طعمي داشت اين چايي ماماني ، هميشه نيما مي گفت چايي فقط چايي مامان جون مزش يه چيز ديگست، انگار اون چايي درست رفت تو مغزم به جاي معدم ، آخه سرم داغ شد و دردشم خيلي بهترشد. يه نيم ساعتي طول كشيد تا مادر جون برگشت ، آماده شده بود .... آخي بيچاره پير شده بود نمي تونست مثل اونوقتا راه بره ، حالا هم فقط به خاطردل من بود كه خودشو جمع و جور مي كرد . :ندا مادر نشستي پاشو زنگ زدم آژانس... به خودم اومدم، زود جلوي روش بلند شدم و رفتم به طرف در اتاق كفشام و پوشيدم ، سريع رفتم طرف كوچه كه اگه آژانس اومد من باشم . مادر جون بعد از كلي آخ و ناله و مكافات رسيد دم در ، روشو كرد طرف من و گفت ندا مامان پير شي، اين درو قفل كن و كليد و داد به من ، بيزحمت اين كيف منم دست تو باشه من نمي تونم... نفسش در نمي يومد، نگاش كردم و گفتم ماماني اگه سختته نريم راش خيلي دوره .. بهم لبخند زد و گفت : حالا نوه من بعد از اين همه وقت دلش يه هوسي كرد، اگه تو بخواي من تا اونور دنيام مي برمت هيچيمم نمي شه.... مي خواست حرفش و ادامه بده كه ماشين اومد، رفتيم سوار شديم. تو راه هيچ حرفي نزدم ، همش مي خواستم زود برسيم ... برسيم همونجايي كه نيما مي گفت هر چي بگيم خدا گوش ميكنه ... آخ چقدر دلم گرفته ... تو همين فكرا بودم كه راننده گفت حاج خانووووم رسيديم ، التماس دعا ... من كه هواس نداشتم ، ماماني پول آژانس و حساب كرد. دست ماماني رو گرفتم و رفتيم اونور خيابون ، رسيديم جلوي در امامزاده .. يه در سبز ... ديگه دست ماماني رو ول كرده بودم ، حالم دست خودم نبود ، فقط ميرفتم ، با خودم حرف مي زدم ، شايدم گريه مي كردم ، يدفعه اون ضريح و ديدم ، ...بدتر شدم ، حالم دگرگون شد ... شروع كردم به جيغ زدن ... داد زدن ... خودم وزدن، نمي فهميدم چم شده بود ، چند تا خانومي كه داشتن زيارت مي كردن ، اومدن طرف من ، ماماني هم بيچاره رسيده بود كنارم ، ولي تواني كه منو نگه داره نداشت، نمي دونم چقدر داد زدم و گريه كردم و چي گفتم ... فقط يادمه وقتي به خودم اومدم رو پاي ماماني افتاده بودم يه چادر سفيد هم روم بود، فكر كنم از حال رفته بودم، به صورت ماماني نگاه كردم خيس بود ، پر غصه بود، داشت قرآن مي خوند... خودمو تكون دادم... نمي خواستم اينجوري بشه ... به خدا اصلا" نفهميدم چي شد، گفتم الآن مادر جون شروع مي كنه سرم غرغر زدن ... اما نه... تا ديد دارم ميشينم يه لبخند كمرنگ اومد رو لبش ، : عزيزم بهتر شدي ، الهي ماماني برات بميره تو اينهمه غضه داشتي و دلت پر بود، مادر جون، آخه دل تو هنوز خيلي كوچيكه يه دفعه مي تركه ، اينهمه غصه از كجا اومد سراغ تو ... :ماماني دلم پر خونه ، كاش مي تركيد... خنده از رو لباش رفت و به جاش اشك نشست تو چشاش ... ديگه بهتر شده بودم ، پا شدم رفتم وضو گرفتم ، نماز خوندم... قرآن خوندم ... و باز از خدا خواستم بهم صبر بده و منو ببخشه... يه چيزي يادم اومد من امروز صبح كه داشتم مي اومدم اون گردبندي كه نيما بهم داده بود و گذاشتم تو كيفم تا يه جايي بندازمش... اما خدا رو ميبيني همه كارش رو حكمته منو كشوند اينجا كه گردنبند و پس خودش بدم ، رفتم كنار ضريح ، مثل بقيه چند بار ضريح و بوسيدم ،بعد دستم و كردم تو كيفم ، اين آخرين چيزي بود كه از نيما برام مونده بود، آوردم بيرون و انداختم تو ضريح ... واااااي... به اون زنجير و پلاك كه داشت مي رفت پائين نگاه كردم ، چه رقصي ميكرد جلوي چشام ،با يه حركت خاصي داشت از جلوي چشام مي رفت ، انگار نمي خواست ازم جدا بشه، با اينكه جون نداشت ، اما انگار مي فهميد، التماسم مي كرد.... سرم گيج رفت....آخرين يادگار نيما از جلوي چشام رفت ...انگار پاهام سست شده بود، همونجا نشستم ، خدايا ديگه هيچي ندارم ، ببين دستام خاليه .... بهم صبر بده، نيمام و سپردم دست خودت ، خوشبختش كن ، از غم نجاتش بده ... اون وقتا كه هنوز آقا جون زنده بود ، هر چند وقت يه بار ماماني و بابا جون، من و نيما رو مي آوردن اينجا ، چقدر ما شيطوني مي كرديم، چقدر با نيما اين و رو اونور دو دو مي كرديم، وقتي بابا بزرگ مرد ، بازم ماماني ما رو مي آورد، ديگه بزرگتر شده بوديم ، حرف مي زديم ... راه مي رفتيم ... دعا مي خونديم ... نيما اعتقادش بيشتر از من بود.... راستي چي شد اون ايمانش به خداد... ني دونم چي شد كه نيما دست به اون كار زد، نيما يي كه هميشه من و نصيحت مي كرد... نيمايي كه مي گفت خدا همه جا هست و به ما كمك ميكنه .... يعني چرا اينقدر نسنجيده دست به اون عمل وحشتناك زد... چي چشاش و اينقدر كور كرده بود.يعني نيما واقعا" حاضر بود بميره اما از من جدا نشه... هر وقت به اين فكر مي كردم كه چطور ميشه يه خواهر و برادر اينجوري عاشق هم بشن ديوونه مي شدم ، آخه خدايا ميگن عشق از بهترين نعمتهاي توئه ... پس چرا من عاشق اون شدم؟؟؟؟. از اين فكرا خود مو كشوندم بيرون.نماز ظهر و خونديم و بعد با مامان جون رفتيم رستوران غذا بخوريم ، خيلي وقت طول كشيد تا غذا آماده بشه، تو اين فاصله ماماني سر حرف و باز كرد : از اولي كه من به دنيا اومدم... مي گفت اينقدر تپل بودم كه چشام پيدا نبوده ، برام گفت كه نيما مثل پروانه دورم مي چرخيده، اصلا" به من حسودي نمي كرده، يه وقتايي بهم شير خشك ميداده... تعريف كرد كه چطوري بزرگتر كه شده بودم نيما براي من شده بوده يه حامي ، اگه كسي من و اذيت مي كرده فقط با نيما طرف بوده، برام گفت ... از خيلي چيزا ولي از بزرگيامون با يه بغضي صحبت مي كرد ، يعني از وقتي ما بزرگ شده بوديم هر وقت مامان جون مي ديد ما چقدر باهم جوريم يه بغضي مي يومد تو گلوش ، اونروز از هميشه بدتر بود اون بغضش ... غذا رو آوردن من طبق روال اين چند وقت دو سه تا قاشق بيشتر نتونستم بخورم، ماماني هم چند بار اصرار كرد اما فايده اي نداشت ، از گلوم پايين نمي رفت...ماماني هم زياد نخورد :ندااااا دلم خون ميشه شما دو تا بچه رو كه مي بينم، اون از نيما، اينم از تو ، ببين روزگار چه كارا كه سر آدم نمي ياره.... ديگه بايد بر مي گشتيم يه ماشين دربست گرفتيم ، چقدر شونه هام سبكتر شده بود... چقدر دلم آروم گرفته بود... يه چرتي زدم ، چشام و كه باز كردم سر كوچه ماماني بوديم، كمكش كردم از ماشين پياده بشه ، بعدم باهم رفتيم تو ، يه چايي باهم خورديم.موقع خداحافظي ماماني چند بار منو بوسيد بهم گفت خدا مراد دلت و بده ، از پله ها كه مي يومدم پائين صداش مي يومد كه مي گفت به مامانت نگي امامزاده چي شدا، بچم طاقت نداره ، به من سر بزنياااا...اونشب برعكس شباي پيش خيلي راحت بودم زيادم فكر نكردم، فقط يه خواب عجيبي ديدم ... نيما مي يومد طرفم يه دفعه ميشد عمو حسن ... دوباره باهم مي يومدن طرفم .. بلند شدم اونروز پنج شنبه بود بابا كسالت داشت سر كار نرفته بود، يعني حالي براش نمونده بود ديگه.تلویزیون روشنبود و صدای اذون موذن زاده اردبیلی توی خونه پخش شده بود چقدر نیما دوسشداشت .. ظهر بود .. .. مامان که تو اینیه مدت 10 سال انگار پیر شده بود .. من فقط غصه مي خوردم .. هیچ کاری نکرده بودم تو این چند وقت .. رفتم سمت اتاق بابا .. بابا دو باره داشت گريه مي كرد ، آخه كسي نيست بگه پدر من تو كه اينقدر بچه هاتو دوست داري چرا مراعاتشون و نمي كني . مثل اينكه منوچهري خبراي بدي به بابا داده بود كه بابا دوباره اينجوري عذا گرفته بود ...صدای ناله اش قطع نمیشد دلم براش سووخت ..خواستم برم تو و دلداریش بدم ولی آخه با چه توانی ؟ جونی برای اینکارانداشتم .. بی اختیار نشستم کنار اتاقش و تکیه دادم به دیوار .. سرمو خمکردم و تو رو نگاه کردم .. بابا قاب عکس عمو رو گرفته بود جلوی صورتش وزار زار گریه میکرد .. با تعجب نگاش کردم و خیره شدم بهش .. صداش و خووبمیشنیدم .. داشت عذر خواهی میکرد .. از کی ؟ برای چی ؟ خووب دقت کردم ..میگفت- چی بگم بت ؟رووم سیاه .. خودم مقصرم .. نتونستم .. چی بگم بت که روم سیاهه پیش تو وخدا .. چی بگم بت که چیزی برا گفتن ندارم .. ای خدا کاری کن ببخشتم ..ببخش منو حسن .. ببخش که نتونستم از امانتیت درست نگهداری کنم .. ببخش منو حسن .. بعدم زار زار گریه کرد و افتاد رو عکس ..گوشام کر شد .. چشام سیاهی رفت .. سرم گیج میرفت .. داشتم منفجر میشدم از فشار .. خفه شدم .. خدایا بابا چی میگه ؟ امانتی عمو حسن ؟ یعنی چی ؟یه لحظه تماماین پازل و کنار هم چیده شده توی ذهنم دیدم .. نیما .. بچه عمو حسن .. تویتصادف زنده مونده .. نیما .. شباهتش به عمو حسن .. نیما .. عشق من .. نیماپسر عموی من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .با تمام وجودم فریاد زدم نیمــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــااشكام سرازیر شدنديوونه شده بودم، خودمو مي زدم .. بابا از اتاق دويد بيرون ، چي شد ندا .. ندا ...ندا... برا يه مدت هيچي نفهميدم وقتي به خودم اومدم مامان و بابا بالاي سرم بودن و داشتن گريه مي كردن ، نمي دونستم كجام... مامان .. مامان ... مامان دستم و گرفت و گفت چيه عزيزم ، چت شده ، انگار دنيا رو گذاشته بودن رو شونه هام ، سرم سنگين بود ... مامان من كجام ، نيما كجاست ... يكدفعه يادم اومد كه چي شده و من چي شنيدم ،اومدم شروع كنم به سرو صدا كه يادم افتاددددد... عهدم با خدا ... توبم ... خدايا حالا تكليف من چيه ، هر چي مامان و بابا حرف مي زدن نمي فهميدم ... بايد چيكار كنم ... از كي بپرسم .... كجابرم حالا ديگه جيغ مي زدم ... چيكار كنم...كجا برم... از كي بپرسم ... خدايا چيكار كنم .. اي خداااااادكتر اومد بالا سرم ، همون خانم دكتر بود كه مي يومد بالا سر نيما ، دست كشيد رو پيشونيم : بهتري دخترم ، : خوبم .. بعد روشو كرد طرف مامان و بابا ،با تشر گفت خوبه همين 2 تا بچه رو دارين ، من نمي دونم چيكار مي كنين با اين جوونا ،حتما" مقصريد ، يكيشون خودشو مي كشه ، يكيشون مثل جنازه مي مونه رو دستتون... خوب مادر من ، پدر من ، بشينيد باهاشون حرف بزنيد، ببينيد دردشون چيه ... مامان بيچاره با دسپاچگي پريد وسط حرف خانم دكترو گفت به خدا حرف نمي زنن خانوم دكتر ما خودمونم مونديم .. ..حالا چيزيش كه نيست بمونه، يا ببريمش خونه ... خانم دكتر سري تكون داد و گفت : سرم و دارو بنا نيست كاري رو درست كنه، اين دختر خانوم عصبيه.... ضعف اعصاب داره.. شوك بهش وارد شده يا يه چيزي مثل اينا .. داروووو نمي خواد خانوم ، دلشو بدست بيارين ، بعدم برگشت يه چشمك به من زد و رفت ، معنيش و نفهميدم ، اما هر چي بود ، يعني ما مي فهميم...رفتيم خونه ، شب شده بود ... مگه خواب مي رفتم ، حالا معني حرفاي عمه مهوش و مي فهميدم، اون بغض چندين ساله مادر جون ، اون گريه هاي بابا،اون علاقش به نيما ، اون دعواها ، اون خوابي كه نيما و عمو هي جاشون عوض مي شد، .... و اين عشق ... و اين عشق ... حالا مي فهمم چيه ... حالا مي فهمم از كجاست .. حالا... اما چه فايده من كه نيما رو بخشيدم به خدا ... قلبم داشت منفجر مي شد، ... اينقدر فكر كرده بودم كه ديگه مغزم كار نمي كرد ...اما ديگه بدنم سست نبود ، جون تازه اي گرفته بودم .. بلاخره معنييه اون عشق و فهميده بودم ... اين يعني انرژيه مطلق....بلاخره به نتيجه رسيدم، مي رم پيش استادمون هر چي اون گفت، رو حرفش، حرف نمي زنم... استاد معارف و اخلاقمون بود ، معاون دانشگاه بود، دكتراي الهيات داشت ، پيش نماز دانشگاه هم بود، بچه ها هميشه از خوبيش مي گفتن ، مشكل خيلي ياشونم حل كرده بود، بلاخره اون بيشتر از من از اين مسائل سر در مي آورد .. تصميم خودمو گرفته بودم... قبل از اينكه از خونه برم بيرون به خودم گفتم : ندا ... قولت يادت نره، نيما هنوز متعلق به تو نيست.نفهميدم چطور رسيدم به دانشگاه، دم در اتاق استاد بودم ... در زدم ... قلبم از تو حلقم داشت مي يومد بيرون ... يعني چي ميشه خداياااا ... بله بفرمائيد... رفتم داخل درم بستم... اشاره كرد كه در باز باشه ، ولي من گفتم: نه استاد .. نه ... من باهاتون كار دارم ، كارم واجبه ، خصوصيه... يه اخمي كرد و گفت: خانوم حكيمي در باز باشه ... ولي من گوش ندادم درو محكم بستم و رفتم تا كنار ميزش.... هنوز حرفي نزده بودم كه اشكام سرازير شدن ، دستام شروع كردن به لرزيدن ... يكم نيگام كرد و اشاره كرد بشينم... رفت برام يه ليوان آب از رو ميز آورد و با يه لحن آروم گفت: دخترم منظوري نداشتم ، اينجا محيط يه جوريه كه بايد سعي بشه حرفي ، حديثي درست نشه، متوجهي .. حالا من سرا پا گوشم ... با ناله گفتم استاد كمكم مي كنيد، تو رو خدا، من گيرم ... من موندم... :خانوم حكيمي من اگه بتونم كوتاهي نمي كنم ، مثل بچه اي كه كتك خورده : استا قول دادينا، قول... سرشو تكون داد..وقتي به خودم اومدم، ديدم استاد هم داره با من گريه مي كنه.... من همه چيزو به اون گفتم ، حتي اون بوسه عشقو ، بايد مي فهميد من گناه كردم و بعد تصميم مي گرفت ... آره روزگار من سنگم آب مي كرد ، ولي گريه استاد بيشتر به خاطر اون چيزايي بود كه من در باره لطف خدا و خوب شدن نيما تعريف كرده بودم... اون به معجزه اعتقاد داشت و اين باعث مي شد احساساتش بيشتراز كساي ديگه بر انگيخته بشه ...حرفام كم كم داشت تموم مي شد، ولي استاد فقط به يه نقطه اي خيره شده بود.... هيچي نمي گفت ، حتي پلكم نمي زد.... يعني ..چي؟؟؟ .. يعني من بايد برا هميشه از نيمام ، از وجودم دست بكشم ، چرا استاد حرف نمي زنه ، صداي قلبم و مي شنيدم.... تو اون لحظات چقدر وجود خدا رو حس ميكردم... لمسش مي كردم ... خدايا هر چي تو بگي... من تسليمم..... تسليم..شايد 10 دقيقه طول كشيد تا استاد زبون باز كرد : ببيييينيييد خانوم حكيمي ... صداش كاملا" مي لرزيد ... من در حدي نيستم كه ... يعني اجازه ندارم در اين موارد راي بدم... گريم گرفت، دوباره گريه و گريه.... :نه اينكه كمكتون نكنم ... ببنننيد ما تو محله قديميمون يه پير روحاني داريم، اون عارفه ، مورد قبول اهل دله، بزارين با اون صلاح و مصلحت كنم ...من التماس كردم : استاد همين الآن ، دير ميشه .. شايدم دير شده .. نيما هيچي نمي دونه اگه خودشو بكشه اينبار ديگه قاتلش صد در صد منم... يه فكر كوتاهي كرد زير لب گفت: در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست، بعدم تلفن اتاقش و برداشت و از رئيس دانشگاه اجازه مرخصي گرفت.به من اشاره كرد پشت سرش برم، رفتيم نشستيم تو ماشين ، از چند تا خيابون گذشتيم ، رسيديم به يه محله قديمي ، چند تا كوچه پس كوچه و بلاخره رسيديم. استاد رفت دم در يه خونه قديمي ، در زد، يكم گذشت يه صدايي اومد بفرمائيد داخل... استاد خنديد و به من گفت : در خونه ملا هميشه بازه منتها اون بايد اجازه ورود بده، خيليها مي يان اما ملا ميگه يه وقت ديگه ، يا اصلا" جوابشونو نمي ده ...خانوم حكيمي شما اجازه ورود گرفتين، اين يعني ملا مي تونه مشكلتو حل كنه ... نفس راحتي كشيدم و باهم رفتيم داخل؛ يه اتاق قديمي ، يه پير مرد كه صورتش عين ماه روشن بود ، وقتي وارد شديم بهمون لبخند زد و سلام كرد، اشاره كرد بشينيم ... من فقط سلام كردم ... بقيه رو استاد مختصر و مفيد گفت ... از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم ، ملا با گريه منو نيگاه مي كرد... بعد از يه مدتم رفت وايساد دو ركعت نماز خوند و قرآن و برداشت باز كرد ،بعد دوباره اومد پيش ما... رو كرد به استاد و گفت : احمد ديشب يه خواب خوبي ديدم ، دنبال تعبيرش بودم كه تو اومدي ، تعبيير شد ... تعبير شد... خدا بعضي بنده هاشو مي كنه آينه رحمتش تا هر كه اهل دله بتونه نور رحمتشو ببينه ، در رحمتش به رو همه بازه ...اين دختريكي از همون آينه هاست ، من دارم نور رحمت خدا رو تو صورتش مي بينم ... بلند شد اومد نزديك من نشست و بي مقدمه گفت : خدا توبه تو رو قبول كرد و بهت مژده مسيحا رو داد، برات استخاره كردم سوره مريم آمد، به فال نيك بگير دخترم .... خدا رو فراموش نكن، از گناه پرهيز كن ، زياد سوره والعصر رو بخون، و برو دنبالش اون نيمه دوم توئه ... سختي زياد داره ولي به شيريني وصال مي ارزه... مبارزه كن دخترم ... نذار دير بشه ...از خدا غافل نشو تا اونم به موقع به ياريت بياد...از توانگشت كوچيكش يه انگشتر ياقوت در آورد و داد به من : دستت باشه يهت آرامش ميده و دوباره شروع كرد به گريه ....همين طور كه داشت بلند مي شد گفت : آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند و تو يه اشاره اي .... ادامه دارد ... اگه كاري داشتين اين شماره تماس منه واقعا" خوشحال مي شم بتونم كمك كنم ، كارتشو داد به من... من بازم هيچي نگفتم ، بهت زده شده بودم ،فقط پياده شدم و با سر خداحافظي كردم ...آخه چي بگم .. من كجا و حضرت مريم كجا... نكنه دارم خواب مي بينم... درو باز كردم .بابا جلو در منتظر من بود: معلومه تا حالا كدوم گوري بودي... سرم و انداختم زير و رفتم تو اتاق ولو شدم رو تخت ، فكر كردم .. فكر ... فكر.. چطور نيما رو پيدا كنم ، تلفن كه جواب نمي ده ، اگرم بخوام به منوچهري زنگ بزنم بخوام موضوع رو بهش بگه كه منوچهري زير آبم و مي زنه ، تازه نيما باور نمي كنه ... خودم بايد برم پيشش ... زنگ زدم دفتر هواپيمايي، گفت برا يكشنبه هامعمولا" جاي خالي داريم ...شب بود ، تاريك بود، تنهايي بود..... تو اون لحظات من يكي يكي حرفاي ملا رو تجزيه و تحليل كردم... يعني نيما مال منه.... ختم قرآنم امشب تموم شد، نذر كردم يكي ديگه بذارم تا خدا كمكم كنه زودتر به نيما برسم...ديگه نيما حق من بود... مي دونين هميشه اون چيزي كه خيلي مي خواي وقتي بهت ميدن تا يه مدت باورش نمي كني ...من واقعا" به مغزم اطمينان نداشتم ...شايدم همش يه خواب بودو من الآن از خواب بيدار ميشدم... تو اين مدت همه چي از خودم ديده بودم ، گاهي وقتا خوابم ، بيداري بود و گاهي وقتا تو بيداريم خواب مي ديدم...وقت نماز صبح بود رفتم سراغ سجاده ، نمازم و كه خوندم ، به خودم اومدم .. دختر چرا نشستي ، پاشو .... پاشو... قوي باش ... حضرت مريم رنج كشيد، مفتي مفتي كه مسيحا رو بهت نمي دن ، شايد دير بشه...خيلي سخت بود ، از كجا بايد شروع كنم ، چطوري به مامان و بابا بگم ... چطوري برم ... اي خدااااا به دادم برس ... نكنه نيما اينطوري كه من فكر مي كنم دوستم نداشته باشه، حالا وقت ترديد نبود...من تصميم خودم و گرفته بودم كه بجنگم ، با هر كه مي خواد نيما رو از من بگيره... نيما ديگه حق منه ، نه حق هيچكس ديگه ... بايد از جايي شروع مي كردم ... امروز جمعه بود بابا ميرفت بهشت زهرا سر خاك عمو،مامان حال نداشت پس نمي رفت... منتظر موندم ، صداي بابا مي يومد كه خداحافظي كرد و رفت ... حالا مامان تنها بود.رفتم تو آشپزخونه ، مامان سرشو آورد بالا ، سلامي كردم ... دست و پام و گم كرده بودم .. اما زود خودم و جمع و جور كردم و با صداي بلند گفتم: مامان من مي خوام برم پيش نيما.: ندا صبحي پا شدي كه چرت و پرت ميگي.: مامان جدي مي گم يكشنبه شب عسلويه پرواز داره ، يا ميفرستينم يا خودم ميرممامان چشاش گرد شده بود ، بيچاره فكر مي كرد ديوونه شدم، از بس تو اين مدت چيزاي عجيب و غريب ديده بود ، مونده بود دعوام كنه ، يا نازم كنه...تشخيص نمي داد من دارم جدي مي گم يا حالم خوب نيست.: نيما اينجا بود نمي خواست ريختتو ببينه، باهات حرف نزد تو هم محلش نذاشتي حالا تو يهو بر سرت زده بري اونجا، برو برو بخواب ، راحتم بزار .اما من بازم وايسادم جلو روشو همون حرفا رو تكرار كردم، اما مامان كم محلي مي كرد... ديدم اينجوري نميشه ، امروز جمعه بود و من تا يكشنبه شب وقت داشتم، نمي خواستم فرصت بيشتر از اين از دستم بره،...آخه باباي من يه اخلاقي داشت كه اگه مي زاشتيش تو فشار و منگنه يهو راضي مي شد، بعدم زود پشيمون ميشد ... واقعا" نيرو گرفته بودم ، از عشق نيما همه وجودم گرم بود و پر انرژي، با خودم گفتم : من نبايد كوتاه بيام...مامان و بابا امكان نداره همينجوري راضي بشن ، ولي من مصمم بودم.رفتم كنار مامان داد زدم مامان چرا نمي فهمي نييييماااا منوووووو مي خواااااد ، اگه نرم پيشش دوباره خودشو ميكشه ها ، شايد اينبار ما اينقدرا هم خوش شانس نباشيم... مامان صدا شو برد بالا : ندا نزار اون روم بياد بالا ، مگه تو كي هستي ، برو گمشو از جلوي چشام ، اون برادرته ، تو رو مي خواد يعني چي ، ميفهمي داري چي ميگي .... ترسيدم .. خيلي تنها بودم... ولي هر چه بادا باد...داد زدم نه مامان جان نيما فقط داداشم نيست ، عشقمم هست ، اصلا" نيما به خاطر من خودشو كشت ...مي فهههههمي... اينو كه گفتم مامان پريد طرفم ، موهامو گرفت ، بعدم با اون ناخناي بلندش افتاد بجونم مي خواست خفم كنه ... با جيغ و داد مي گفت نداااا مي كشمت ... مييييي كشمت... اصلا" مي فهمي چي ميگي ... آدم با داداش خودش از اون كارا ... خودمو از زير دست و پاش كشيدم بيرون و با فرياد گفتم .. با داداش نه ولي با پسر عمو بله ... مامان اون پسر عمومه ، خودم از بابا شنيدم ... اون حق منه ... مامان دوباره اومد طرف من... اينقدر منو زد كه خسته شد و ولو شد رو زمين ...زار و زار گريه مي كرد... بعد از چند لحظه گفت: كي بهت گفت ندا ، خيلي وقته فهميدي ... نيما مي دونه ....اگه بابات بفهمه هم منو ميكشه هم تو رو .. اون از اولم به من خر گفت نبايد بچه دار بشم ... من خواستم ... اون مي دونست ... حق با اون بود ، جون به جونتون كنن ، غريضا كار خودشو مي كنه ... ندا ، مامان كوتاه بيا ... حالا ديگه مامان به التماس افتاده بود.. اما من واسه كوتاه بيام، جواب دادم : نه نيما نمي دونه اگه مي دونست اون بلا رو سر خودش نمي آورد ، اگه مي دونست به جاي من الآن اون بود كه من و از شما مي خواست ... چرا گولمون زدين ... مامان تو رو خدا كمكم كن ، نيما از دستتون ميره ها، زدم زير گريه... چند بار از مامان شنيده بودم كه بابا يه بچه بيشتر نمي خواسته نگو كه اون به جز نيما كسي رو نمي خواسته ، اما حالا ديگه نيما مال من بود.صداي در اومد .. بابا بود... مامان داشت از حال مي رفت...ولي من نمي ترسيدم.. واقعا" آدم عاشق چه نيرويي داره (نيما راستي راستي ،كوهو مي ذارم رو دوشم زخم خنجر روي دوشم، ميگيرم ماه و نشونه ، هو مي يام خونه به خونه... اگه چشمات بگن آره .. هيچكدوم كاري نداره .... اما آيا اون چشاي بي فروغ به من مي گفت آره... نيما كاش الآن بودي و ميگفتي آره)بابا وقتي اومد تو چشاش قرمز بود، اينروزا از دوري نيما و حرف خواهر برادراي خودش ، و بيشتر از همه شرمندگيش پيش عمو حسن همش داشت ناله مي كرد، ولي گريش بيشتر از ترس تكرار كار نيما بود ، دلش آروم نداشت.... با تعجب به من و مامان نگاه كرد ، صورت و گردن من پر خون بود ... هول شد ... چي شده ، چي شده .... صداي مامان دراومد، ببين دخترت چي ميگه ... من بهش نگفتم ... از خودت شنيده ....منو ببخش ، تو ميگفتي بچه نمي خواي ، مي گفتي دختر نمي خواي ... منو ببخش...بابا با دهن نيمه باز به مامان گفت: چي ميگه؟؟؟ ... ندا دوباره خل شدي.. به خدا ديگه داري كاسه صبرم و لبريز ميكني ... يه روز ميري موهات و كوتاه مي كني ... صبح ميري شب مي ياي... حالا هم كه .... اومد طرف من :اصلا" تو حرف حسابت چيه.... داد زدم مي خوام برم پيش نيما، ميخوام برم پيش نيماي خودم... بابا هاج و واج نيگام ميكرد، خوب اينكه بد نيست يه مدت صبر كن نيما بهتر شد باهم ميريم. دوباره صدامو بردم بالا خودم مي خوام برم تنهايي .. ميفهمين .. تنهايي ... اون فقط من و مي خواد، منو مي خوااااااد ...بابا ميفهمي... به صورت بابام نيگا نمي كردم ... آخه بابا بود و غيرتش ، با اينكه در بعضي موارد واقعا" روشنفكربود اما در مورد ناموس كوتا نمي اومد، برا همينم هميشه يا خودش مواظبم بود يا به نيما سفارش مي كرد مواظبم باشه ، سر قضيه شهروزم من به پشت گرميه نيما مي زدم بيرون ، يه جوري به نيما مي گفتم مثلا" با دوستام قرار دارم، اونم اگه مامان و بابا چيزي مي پرسيدن جواب ميداد : با دوستاش رفته بيرون ، ميشناسمشون، خودم بردمش و از اين حرفا.... اما بابا چه مي دونست تو دل من برا نيماي اون چه غوغاييه و آخرشم از نيما رو دست مي خوره......يكدفعه بابام اومد جلو يه مشت زد تو دهنم ... دهنم شد پر خون ... بابا گفت حرف دهنتو بفهم احمق....ولي من كوتاه نمي اومدم ... دستم و گرفتم جلوي دهنم و گفتم : نيما مال منه اگرم نذارين برم خودمو مي كشم يه نامه هم ميدم به نيماكه اونم خودشو بكشه... اونوقت خودت بايد جواب عمو حسن مرده و خواهر برادراي زندتو بدي ... هر چي كشيدم بسمه يا مي رم يا جنازمو از اين خونه مي بري بيرون ...بايد تهديد مي كردم بابا از هر چي بگذره از نيما نمي گذره..... بابا تازه دو زاليش افتاده بود كه من از قضيه نيما بو بردم ،دوباره افتاد به جونم ... خلاصه تا عصر كتك كاري بود و تهديد.آخر سرم بابا منو پرت كرد تو اتاقم و درمم بست. تلوزيون داشت دعاي غروب جمعه رو پخش مي كرد، نشستم و گوش دادم ، آروم شدم، راستس راستي با ياد خداد دلها آروم مي گيرن. يكم فكر كردم و رفتم سراغ شناسنامم، يه مقدار پولي كه داشتم و چند تيكه طلاهامم گذاشتم تو كيفم... زير تخت قايمشون كردم ، تصميمو گرفته بودم اگه نزارن برم فرار مي كنم ، به هر قيمتي شده من يكشنبه شب بايد مي رفتم... اگه از طرف نيما خيالم راحت بود، اينقدر خودموو به آب و آتيش نمي زدم ... من وقت نداشتم ، از نيما بي خبر بودم، نيما موبايلشو نبرده بود... به گفته ديگران تلفنم كه جواب نمي داد، مي تونستم ايميل بزنم اما اون بعد از اين همه مدت با اون حالي كه داشت مطمئنا" اين حرفا رو باور نمي كرد .. ، نيما حال خوشي نداشت، دكتر مي گفت ممكنه با يه تلنگور بشكنه... بايد مي رفتم ، به جر اين راهي نبود ، بايد پيشش باشم و اين حرفا رو از زبون خودم بشنوه .... وسطاي شب بود... هيچ صدايي نمي يومد.. دوباره دست به كار شدم ، شروع كردم به داد و بيداد ... بزارين برم ... اگه نرم نيما مي ميره ... مامان تو رو خدا بهم رحم كن ... بابا .. بابااااا تو رو خدا اگه نذارين برم هيچي نمي خورم تا بميرم ، به همه ميگم ...اونوقت مي شي رسواي همه ... همه ميفهمن بين منو نيما يه چيزي بوده ...هي مي زدم به درو التماس مي كردم ، بايد عاصيشون مي كردم... "ملا گفت آخرش وصاله... پس من نمي ميرم ... اونا منو نمي كشن ولي ملا اينم گفت كه نزارم دير بشه...." اونقدر در زدم تا از هوش رفتم... دوباره خواب عمو حسن و ديدم كه با دستاش به نيما اشاره مي كنه... از خواب پريدم رفتم سراغ در .... دوباره جيغ و داد.. در باز شد و اينبار بابا با تسمه افتاد به جونم چه فحشايي به من مي داد ، دختره هرزه ، بي همه چي ، بمير راحت شيم از اين ننگي كه بار آوردي... خسته شد ... دلم به حال خودم مي سوخت هم كتك مي خوردم ، هم هر چي فحش تو دنيابود نثارم ميشد .. نيما كجاييييي.....نمي دونم چطور بود كه هر چي بيشتر كتك مي خوردم كمتر درد و احساس مي كردم .... بابا از پا افتاد .. رفت نشست رو زمين ، به مامانم گفت در منو ببنده.اگه بابا بيرون نمي رفت نمي تونستم فرار كنم ، يه فكري زد به سرم... يعني راه ديگه اي نبود ...شايد حال نيما اونقدرا هم بد نباشه ، نيما دوستاي زيادي داشت ، يادمه وقتي پيش ما بود هر روز كلي ايميل براش مي اومد ... بد نبود يه امتحاني مي كردم، شايد اين راحتتر از رفتن باشه، رفتم سراغ كامپوترم ... چي بنويسم ... ياد يه شعر افتادم ، شبي كه فرداش نيما مي رفت سربازي اين شعرو براش خوندم...: نداااااا يعني ميشه ، ما دو تاهم بعدها دلمون با ديگرون باشه و همديگه رو فراموش كنيم: نيما خر نشو ، مگه خواهر و برادرم از هم جدا ميشن ، من هميشه بند توام ، چه بخواي چه نخواي ، اما تو قول بده اگه ازدواج كردي بازم هوامو داشته باشي، من خيلي روت حساب مي كنم.اونشب به چشماي نيما خيره شدم ، يه غم عميقي تو چشاش بود ... هيچوقت اون نگاه رو فراموش نكردم... و تا چند وقت پيشتر معني اون غمو نفهميده بودم ... ياد نگاهش قلبمو آتيش زد.تصميم گرفتم بدون هيچ مقدمه اي فقط اون شعرو براش بنويسم، شايد جوابمو بده: بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم. .پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشمان سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروريخته در آب. .شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل وسنگ همه دل داده به آوای شباهنگ يادم آید تو به من گفتی از اين عشق حذرکن. .لحظه ای چند بر اين آب نظر کن آب آینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبو تر لب بام تو نشستم .تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم . سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم . آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم خدايا يعني ميشه من و نيما دوباره باهم از كوچه ها بگذريم....ديگه ظهر شده بود، ولي از نيما هيچ جوابي نيومد ، اين يعني اون هرگز جواب نمي ده... پاشدم ، رفتم سراغ در، شروع كردم به مشت كوبيدن...بابا درو باز كرد..: حرف حسابت چيه ، تا دو روز پيشتر لال شده بودي، چي شد يه دفعه ياد نيما افتادي: شما حق نداشتي از ما مخفي كنيد ، تا دو روز پيشتر نمي دونستم ، حالا كه مي دونم ، پس چرا از عشق نيما بترسم؟؟؟ همش تقصير شماست، به خدا بابا اگه نذاري برم تا آخر عمرت پشيمون ميشيچشاي بابا قرمز قرمز بود ... با مشت زد تو دهنم ، مزه خونو ته حلقم حس كردم... مي خواستم يه چيزي بگم اما نتونستم...بابا از اتاق رفت بيرون.. زير لب به عالم و آدم فحش مي داد... بيچاره مونده بود تو كار خودش ... بابا راضي ميشد، من و نيما براش مهم بوديم.صداي مامان مي يومد: سكته مي كني ، زمينگير ميشي ، گيرم كه حرف تو درست، اول بذار ثابت بشه ، هر كاري خواستي بكن.صداي داد بابا اومد كه مي گفت:: خانوم ... من فكرام و كردم اين بايد تو اتاق بمونه،درشم قفل ميكني ، فردا صبح با من مي ياين اونجايي كه بهت گفتم ، اگه خطايي ازشون سر زده بود ، كه مي يام خونه سر اينو مي برم بعدم بليط مي گيرم ميرم اونجا سر اونم مي يارم باهم خاكشون مي كنم.. دختره پررو هي عق مي زنه، غش ميكنه ، من ساده رو كه فكر مي كرم بچم غصه ما رو مي خوره ، نگو دسته گل به آب داده ... فكر كردي من خرم؟؟؟ نمي فهمم؟؟ ديدين داره گندش در مي ياد، نقشه كشيدين.... صداش در نمي اومد...: به جز تو خانوم هيچكس ديگه نمي تونه اينقدر خوب نقشه بكشه... آخه يكدفعه اين خترديوونه خواب بين شده... من كي بهش گفتم ، غلط كردم... من به همتون شك دارم ... با نعره گفت: اگه بفهمم كي بهش گفته .. خفش مي كنم ...حتي اگه تو باشي خانوم ...رو كرد به مامان :اما اگه به گفته تو اتفاقي نيفتاده باشه ، و فقط يه محبت پاك باشه ، من همه حرفارو به جون مي خرم ... بليط مي گيرم برا اين خاك برسر بره پيش همون داداش بي غيرتش .... ديگه هم پشت سرشون و هم نيگاه نمي كنن.. : باشه ، باشه هر چي تو بگي ، ديگه اينقدر حرص نخور، ندا هم قبول داره.بابا داد زد: ندااااا به خدا مي كشمت اگه....صدام و بردم بالا: چرا؟ مگه چيكار كردم؟؟... دوسش دارم .. بابا به خدا عمو حسن خودش همش مي ياد تو خوابم اون نيما رو از من مي خواد... با اين حرف بابا عقب نشيني كرد ... ديگه هيچي نگفت، اومد سراغ من .. منو هل داد تو اتاق درم و قفل كرد... من داد زدم :مرده و قولش .. من هر جا بگيد مي يام، هر كارم بگيد مي كنم ، اگه بزنين زير قولتون ، منم آبروريزي راه مي ندازم... فكر كنم بابا دوباره مي خواست بياد سراغ من كه مامان اونجوري داشت التماسش مي كرد...چند ساعتي گذشت .. بابا برنگشته بود، صداي مامانو شنيدم ، از پشت در صدام كرد... ندايي مامان .. جواب بده ... من باباتو راضي مي كنم ، بلايي سر خودت نياري... حالا راستي ، راستي نيما به خاطر تو اونكار و كرد، تو مطمئني نيما جدا از خواهري دوست داره .. ندا تو رو خدا از كي فهميدي ، با مادر حرف بزن... اميدوار شدم ... جوابشودادم : ماماني ، نيما مي گفت من و از خيلي وقت پيش دوست داشته ، دست خودمون نبود ، مامان من خيلي سعي كردم اما نشد، من قبل عيد فهميدم ، نيما ديگه تحمل نداشت ، فكر مي كرد با اين عشق داره منو بدبخت مي كنه ... ماماني من اونجوري كه بابا ميگه نيستم ... : گريه نكن عزيزم ، من ديگه طاقت ندارم ، راضيش ميكنم ، قول ميدم ، به خاطر تو ، به خاطر نيما .... ندااااا راستش همش تقصير منه ، مي دوني نداااا برات تعريف نكرده بودم: بابات عاشق من شده بود ، اونروزا رو مي گم ، چند بار اومد خواستگاريم تا بابا جون قبول كرد... وقتي عمو حسن تو تصادف مرد ما يك سالي ميشد كه نامزد بوديم، بابات عاشق حسن بود، رابطشون مثل تو و نيما بود، بابات ديگه نيومد سراغ من ، بعد از يه مدت برامون پيغام فرستاد كه چون مي خواد پسر برادرش در به در نشه حاضره از من جدا بشه يا اينكه من بايد تعهد بدم بچه دار نشم و نيما بشه تنها فرزند ما، منم مثل امروز تو اونقدر گريه كردم تا باباجون و راضي كردم قبول كنه ، ندا من باباتو خيلي دوست داشتم و دارم، ولي بعد از پنج، شيش سال اينقدر اصرار كردم تا بابات راضي شد ، من بچه دار بشم... ندا تقصير منه ... بابات مي دونست، شايد اين اتفاق بيفته ... ولي ندايي من نمي زارم تو يا نيما از دستم در برين به هر قيمتي شده بابات و راضي مي كنم ، من به بچه هام اطمينان دارم، مامان تو سر به سر بابات نذار ، من فردا راهيت مي كنم.اونشبم هر طور بود گذشت بابا اجازه داد من فقط برا وضو گرفتن و دستشوئي رفتن بيام بيرون ، مامان هم برام غذا آورد ولي من نخوردم...صبح يكشنبه همه آماده سوار ماشين شديم ، من پرسيدم :كجا مي ريم؟؟؟ : فضولي نكن... حدود 20 دقيقه كه رفتيم بابام نگه داشت، تابلوي بزرگ پزشك قانوني به چشام خورد،: مامان اينجا كجاست ؟؟؟ برا چي اينجا؟؟؟ ... چقدر من ساده بودم هنوز تا اونوقت نفهميده بودم بابام چرا مي گفت سرم و مي بره ؟؟ چرا عق مي زنم؟؟ مامان چرا هي مي گفت به من اطمينان داره... ياد حرف ملا افتادم شروع كردم به سوره والعصر خوندن ... آخ كه آدما هميشه در خسران به سر مي برن اگه.... ديگه هيچي نگفتم .. اونجا من شده بودم قاطي يه مشت دختر فراري و ... نوبتمون شد بابا دم در وايساده بود كه مثلا" من فرار نكنم ، دكتر معاينه كرد ، از پشت شيشه عينك يه چش غره رفت به مامان و بابا بعدشم گفت : دخترتون سالمه ، همين كارا رو مي كنين كه ... بعدم يه چيزي نوشت و مهرزد، كاغذ و انداخت جلوي مامان و گفت : خانوم دخترت كاملا" سالمه، بفرمائيد. ولي بابا ول كن نبود، باورش نمي شد هيچي نباشه، منو به زور بردن آزمايشگاه ... تا حالا تو عمرم اينقدر تحقير نشده بودم ، اين بزرگترين توهين به من بود، ولي به خاطر نيما از اين بدترم تحمل مي كردم.. ديگه داشت گريم مي گرفت اما جلوي خودمو گرفتم .. تا جواب آزمايش بياد اونجا نشستيم .. مامان آروم بهم گفت :ببخشيد ، بابات فقط با اين شرط راضي شد... ندا خيلي سخته باور كنيم كه تو و نيما و عاشقي....بابا ناي راه رفتن نداشت، دلش نمي خواست به خاطر يه گناه ناكرده اون بلاها رو سر من بياره ، همه حساباش غلط از آب دراومده بود ... اما قلبا" خوشحال بود، حالا مطمئن شده بود نيما بهش رو دست نزده...بابا رفت تو دفتر آژانس هوايي و با كلي خواهش و تمنا برا ساعت 8 شب برام بليط گرفت... من هيچي نگفتم، مي ترسيدم پشيمون بشه ... رسيديم خونه مامان آروم بهم گفت: بابا به خاطر نيما اين كارو ميكنه، مثل اينكه خواب عمو حسن و ديده كه مدام احوال نيما رو ازش مي پرسيده ، بابات مي ترسه نيما يه كاري دست خودش بده ... ندا بابات خيلي براش سنگينه تو رو بفرسته همش مي ترسم از غصه دق كنه ... دستاي مامانو گرفتم و گفتم: مامان درست ميشه بزار من برم ، اگه نيما خوب بشه يه جوري بابا رو راضي ميكنه ، اصلا" تو ديدي بابا به نيما بگه نه...لحظات به كندي مي گذشت ساعت 5 بود من ساكم و آماده كرده بودم ، البته فقط دو سه دست لباس و يه مانتو و چادر نمازم و برداشته بودم، نمي خواستم بابا گير بده ... از ترس اينكه بابام پشيمون بشه زود آژانس گرفتم كه برم ... مامان بيچاره نه مي تونست با من بياد ، نه مي تونست دل ازم بكنه ، تا دم در همراهم اومد ، يكم پول بهم داد ، آدرس كامل نيما ، شماره تلفن محل زندگيش و موبايل آقاي منوچهري هم نوشته بود وبهم داد ...:نداااا منوچهري به بابا گفته نيما در هيچكس و باز نمي كنه، تلفونم جواب نميده اگه ديدي محلت نذاشت و راهت نداد، ولش كن، زنگ بزن به منوچهري برات يه هتلي چيزي رديف كنه ...با دكتر نيما كه حرف زدم مي گفت شوك عصبي برا نيما هم خوبه و هم بد ، ديگه بابات تنها اميدش برا نيما رفتن توئه ... ندا مامان سفارش نكنم ، ما نيما رو از تو مي خوايما، يه جوري درستش كن، منوچهري گفته اونجا جاي خوبي برا يه دختر تنها نيست .. با عجله مامان و بوسيدم و با آژانس رفتم فرودگاه.. چقدركند مي گذشت، همش مي ترسيدم بابا برسه و منو برگردونه ... ياد حرف ملا افتادم شروع كردم به سوره والعصر خوندن ... آخ كه انسان هميشه در خسران به سر مي بره... شماره پرواز اعلام شد ، اولين نفري كه رفت تو هواپيما من بودم... پس چرا اين لعنتي راه نمي افته... خلبان خوش آمد گفت و بلاخره راه افتاد... حالم داشت به هم مي خورد .. پسري كه كنار من نشسته بود كمكم كرد بلند شدم و رفتم آب زدم به دست و صورتم ، پسر خوبي بود، تو هواپيما كه نيگاه مي كردم همه آدماي درست و حسابي بودن ، بيچاره ها اينا هم حتما" به خاطر كار مجبور بودن از عزيزاشون دور بشن، رفتم نشستم رو صندليم ... پسري كه كنارم بود خيلي مي خواست سر حرف و باز كنه ، ازم پرسيد: ميري پيش نامزدت ، با پوزخند گفتم شما از كجا فهميدين.. آخه ديگه چي مي تونه يه دختر جوونو بكشونه تو اين جهنم... بعدشم يكم حرف زد ولي من گوش نمي دادم، روشو كرد طرف منو گفت تصادف كردين ... باخنده گفتم نه خودمو زدم كه بزارن بيام اينجا، آهي كشيد و گفت يعني ميشه نسترن منم يه روز دلش برام تنگ بشه و بياد پيشم .. خوش به حال نامزدت ... اصلا" يادم نبود كه صورتم زخمه و بدنم كبود.. غذا آوردن ولي من لب نزدم ... دلشوره داشتم، نكنه نيما منو نخواد، نكنه ... شك كرده بودم ، به خودم ، به نيما ... نمي دونم با چه دلي ره افتادم ... خدايا كمكم كن...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۱ ساعت 18:22 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|